۱۳۸۰ اسفند ۹, پنجشنبه



نيلوفر آبي



نيلوفر آبي با نوشتن در وب نگارش فعلا مشكل كوچولويي داره كه به زودي برطرف ميشه. البته تصميم داره مطالب زيادي رو به زبان انگليسي ارائه كنه. من از طرف تمام بر و بچه هاي شفا خوان افتتاخ وب نگار نيلوفر آبي رو به نگارنده ي آن تبريك مي گم. اين نمونه اي از قلم اوست:



( اين كتابها و حرفها) حكايتِ فيلِ تو كتابِ مولاناس. هر كس يك جور نگاه ميكنه. يعني بخشيش رو مي بينه... اما براي من يك چيز خيلي جالبه ... اينكه بعضيها (نه همه) دارن وحدتِ نظر پيدا مي كنن. ديپاك چوپرا، وين داير، نيل دونالد و ...

حرفه اوني دلنشينه كه اتصالش محكم باشه. ...

درد ما بشرها اينه كه دنباله معلوماتيم، سراب رو باور مي كنيم كه آبه، به سمتش مي دويم اما فريادِ درون رو جدي نمي گيريم، اگه به ناديدني هايي كه عميقا حسشون مي كنيم اعتماد كنيم آنوقت، هموني ميشيم كه اشرفه و ما برگزيده ي مخلوقات هستيم.

...

گاهي اونقدر غرق در مشكلات ( اونهايي كه فكر مي كنيم مشكله و اين خودمونيم كه مشكل رو ابداع مي كنيم) مي شيم كه هيچ چيزي رو نمي بينيم جز اون. وقتي دعاهاي مردم رو مي خونم مي بينم خيلي ها يه هندونه به خدا ميدن كه دو تا بگيرن. مي بينم كه اونايي كه فقط اسير او شده باشن خيلي كمن. اونايي كه بويي از جايي نزديك به مشامشون رسيده باشه و هنوز گيج باشن كمن!

..................... نيلوفر آبي



2-

يك دوست خوب (آقاي علي شريفي) تازه ترين كتاب خود را به شفا هديه كردند. عنوان اين كتاب ” از يقين تا يقين“ است كه بزودي در دسترس همه بصورت رايگان از طريق شفا قرار خواهد گرفت ... با تشكر از اين انسان صاف و زلال.



3-

امشب ماه در نزديكترين فاصله اش با زمين خواهد بود. بيايد امشب همه با ماه حرف بزنيم. هم براي پيشرفت خودمون و رسيدن به ارزوهامون دعا كنيم و هم براي شفاي بيماران ذهني، روحي و بدني دعا كنيم. ما هنوز هم براي نرگس دعا مي كنيم و نا اميد نيستيم. اميدوارم نرگس نامه اي به ما بدهد و از شفاي خود از سرطان ما را مطلع كند و قرار شيريني خوري و جشن بدهد....



دوستتون دارم بدون تعيينِ هيچ شرط و شروطي! ( من حتا اگه تيم ملي ببازه باز دوستش دارم. عشق شرط نداره) ......... محمد

۱۳۸۰ اسفند ۷, سه‌شنبه



ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم ... موجيم كه آسودگي ما عدم ماست



Dr. Wayne W. Dyer has written in "there is spiritual solution to every problem"

Yes, you can literally rid yourself of any and all problems by seeking and implementing spiritual solutions. I have explained what I mean by spiritual, problems and solutions...

1- Everything in our universe is nothing more than energy. That is, at the very core of its being, everything is vibrating to a certain frequency.

2- Slower frequencies appear more solid and this is where our problems show up.

3- Faster frequencies such as light and thought are less visible.

4- The fastest frequencies are what I am calling Spirite.

5- When the highest/fastest frequencies of spirit are brought to the presence of lower/slower frequencies, they nullify and dissipate those things we call problems.

6- You have the ability and the power to increase your energy and access the highest/fastest energies for the purpose of eradicating any problem in your life.

7- There are some basic foundations and principles that you will need to understand and practice in order to access spiritual solutions to any problems that you may be experiencing.

8- Your ultimate choice, once you understand these principles is whehther to align yourself with a high energy field or a low energy field.

9- In essence, when you finally come to know and understand the world of spirit on an intimate basis, you will see clearly that all problems are illusions in that they are concocted by our minds because we have come to believe that we are seperate from our source, which I call God, but you can lable it any way that you prefer.

10- These illusions are nothing more than mistakes in our thinking and like every error they dissolve when put face to face with the truth.





از دكتر وين داير:

بله، شما مي توانيد با بكارگيري راه حلهاي معنوي و روحي، از شر هرگونه مسئله اي خلاص شويد . من در اينجا توضيح مي دهم كه منظورم از معنويت، مشكلات و راه حلها چيست.

1- در دنيا چيزي غير از انرژي وجود ندارد. در قلب هستي همه چيز در حال ارتعاش ذاتي خود است

2- فركانسهاي پايين تر شبيه به اجسام سفتي هستند كه ما در زندگي روزانه ي خود به آنها مسئله مي گوييم

3- فركانسهاي تندتر مانند نور و فكر كمتر قابل ديدن هستند

4- سريعترين فركانسها چيزهايي هستند كه من بدانها معنويت مي گويم

5- وقتي سريعترين/بالاترين فركانسهاي معنوي بسمت فركانسهاي كم/پايين مي آيند، آنها را پوچ مي كنند و مسئله ها را بر باد مي دهند

6- توان اين را داري كه انرژي ات را افزايش دهي و به بالاترين/سريعترين انرژيها براي ريشه كني ناگواريهاي زندگي ات دسترسي داشته باشي

7- اصول و بنيانهاي اصلي اي را نياز داري تا راه حلهاي معنوي رابراي حل تمام مسايلي كه در زندگيت تجربه مي كني، بفهمي و بكار گيري.

8- اختيار نهايي با توست كه بعد از فهميدن اين اصول خودت را به انرژي بالاتري برساني يا به حوضه ي انرژيهاي پايين بياندازي

9- ذاتا، وقتي دنياي معنويت را بر پايه هاي اصلي اش ميبيني و مي فهمي، خواهي ديد كه مشكلات فقط چشم بنديهايي هستند كه در ذهن ما جعل مي شوند، زيرا ما باور كرده ايم كه از چشمه ي اصلي (كه من به آن خدا مي گويم و شما هر چيز ديگري مي توانيد به آن بگوييد) جدا ايم

10- اين چشم بنديها (مسائل دور و بر ما) چيزي غير از اشتباهاتي در طرز تفكر ما نيستند و مانند هر خطاي ديگري وقتي با حقيقت چشم توي چشم مواجه شوند، فورا آب مي شوند.



اميدوارم آدم برفي هايي بنام مشكلات مسائل در زندگي با نيروي خدايي ما آب شوند......... محمد

۱۳۸۰ اسفند ۴, شنبه

ابراهيم رفت تا تازه تر برگردد



” شما رهبر اركستر سمفونيك افكار و احساسات خويشيد. اگر مسؤوليت كامل اين اركستر را مي پذيريد، نبايد قدمهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران ميزان كنيد. بلكه بايد گوش به ساز و نواي اركستر باطني خود بسپاريد؛ به صداي وجدانتان، به آواي كودكي كه در درون شماست و به تمام نواهايي كه از باطن شما بر مي خيزند و شما افتخار رهبري و هدايت آنها داريد.“.......



” گدايان خيابان دهلي نو،

قايقرانان مالزي،

اشراف زادگان قصر بوكينگهام،

كارگران كارخانه هاي ديترويت و شما (هر كه و در هر جا كه مي خواهيد باشيد)

سلولهاي همانند و جداناپذير تن واحد بشريت هستيد“........

- (دكتر وين داير)



” ابراهيم چه كرد؟ او نه بسيار زود و نه بسيار دير آمد. او سوار بر الاغ شد و راه را به آرامي تا پاي كوه همراه با فرزندش طي كرد. در تمام مدت راه، او از ايمان برخوردار بود. او معتقد بود كه خداوند فرزندش را از او نخواهد خواست و حال آنكه او مي خواست كه اگر خواسته خقيقتا اين باشد، فرزندش را ارزاني كند... اگر خداوند كه فرزند او را از او خواسته بود در لحظه ي بعد از اين خواسته، عقب نشيني كند، او باز هم فرمان جديدش را اطاعت خواهد كرد. زيرا او يك مطيع فرمان خدا بود. او در برابر خدا بي اراده بود. او از كوه بالا رفت، حتا در آن لحظه وقتي چاقو درخشيد او معتقد بود كه خداوند فرزند او را نخواهد خواست. و خدا نخواست كه اسماعيل بميرد ... محققا او از اين نتيجه شگفت زده بود، اما به واسطه ي اين حركت، او به موضع اصلي خويش رسيد و بنابراين اسماعيل را با شادماني و خرسندي بيش از وهله ي اول دريافت كرد. عشق را بايد دوباره يافت. بياييد پيشتر رويم، بگذاريم اسماعيل واقعا قرباني شود. اگر چنين ميشد چه اتفاقي براي ابراهيم مي افتاد؟ ابراهيم از ايمان برخوردار بود. ايمان او اينگونه نبود كه بايد زماني در روز واپسين خرسند و شاد باشد، بلكه اين بود كه او بايد به خوشبختي و شاديِ خجسته و مباركي در همين جهان دست يابد. خداوند مي توانست به او اسماعيلي نو و تازه عطا كند، و قرباني را حياتي نوين بخشد. ... آري، اي كاش ابراهيم لحظه اي كه پاي خود را بر پشت الاغ نهاد، به خود گفته بود: اينك، اسماعيل از بين رفته است، چه او را در خانه همين جا قرباني كنم چه در راه طولاني به روم و او را در آنجا قرباني كنم هيچ تفاوتي نمي كند مي توانم او را همين جا قرباني كنم. در اينصورت، من ديگر به ابراهيم نيازمند نبودم، و حال آنكه اينك در مقابل نام او هفت بار و در مقابل عملش، هفتاد بار تعظيم مي كنم...“ ... ترس و لرز اثر كي ير كگا آرد



اسماعيل دوم با اسماعيل اول تفاوت داشت. اسماعيل دوم تازه تر بود. دنيا ما رو تازه تر مي خواد. تازه باشيم... ابراهيم دوم هم بعد از اين آزمايش ابراهيم تازه تر و شادتري شد. عده ي زيادي ميگن فلسفه ي اين امتحان چيست؟ اينو بايد از خودِ اين بزرگان پرسيد. اما من يك چيز رو مي دونم. تو اون سه روز و نيمي كه ابراهيم و اسماعيل در راه بودند سوار بر الاغ تا به كوه برسند خيلي ها از عشقِ ابراهيم و اسماعيل جدا مي شن. دور ميشن و ترسو مي مونن. ترس و لرز از آنِ كسيست كه مي ترسه در مسير آرزوهاش گام برداره. اين ترس از اعتماد نكردن به خدا مياد. نبايد به بخشندگي كسي كه بما قلب داده شك كرد. نبايد فكر كرد كه خدا بديِ ما رو مي خواد. او مهربانه. مثل مامانمون. مثل بابامون. مثل همسرمون. مثل داداشمون. مثل خواهرمون.

زندگي ابراهيم به همه ثابت مي كنه كه خدا براي انسانهايي كه به دنبال آرزوشون و خوابشون مي رن، هميشه ”فرصتهاي بهتر از قبل“ و ”نشانه هاي بزرگتر“ خلق مي كنه.

ابراهيم مي دانست كه خدا از او خون اسماعيل رو نمي خواد. اين حرف بزرگيست. خدا رنج را و خون دل خوردن را براي ما نمي خواد. اگه در رنجيم، حتما از آرزو و خواب خود دوريم... بريم به همون سمت.... محكم ... و با اعتماد به خدا.... او ما را شادتر دوست داره....



از ماهي سياه كوچولو ممنون بخاطر اين شعر اميدوار كننده و قشنگ:

قفلگر گه قفل سازد گه كليد ... قبض و گاهي بسط آيد، مشو نوميد



عيدتون مبارك ..... محمد



۱۳۸۰ اسفند ۱, چهارشنبه

دعاهاي هر روز خانم ” لوئيز هي“ :





+ در ذهن الهي ”از دست دادن“ معني ندارد.



+ خداوند هرگز شكست نمي خورد. پس من هم كه جزئي از او هستم، نمي توانم شكست بخورم.



+ چون با خدا همراهم، زماني وجود ندارد كه تنها باشم.



+ من مشتاقانه هر تغييري را مي پذيرم. مانند قايقي روي آب.



+ نعمتهاي خداوندي براي همه فراوان است. از جمله من.



+ دست به هر كاري بزنم يك موفقيت كامل است.



+ من در افكار گذشته ام هرگز زنداني نمي شوم.



+ ظاهر امور مرا تكان نخواهد داد. خوب مي دانم كه باطن تمام امور برنگ آرزوهاي من هستند.



+ در ذهن خدا ”مانع“ وجود ندارد.



+ من ارزش دوست داشته شدن را بحد كمال دارم.



+ من مي توانم خاطرات گذشته را بصورت نقاط قوت زندگي ام تعبير كنم.



(11دعا).......... ترجمه: محمد



۱۳۸۰ بهمن ۲۷, شنبه

راه رضاي خدا كدوم راهه؟





آيا اگه الان من لخت بشم و تمام كتابها و دارايي ام را به فقرا بدم و بعد مثل بسياري از قديساني، كه مكاتبشان به يك مد تبديل شده، برم در بي چيزي زندگي كنم، در راه رضاي خدا كار كرده ام؟

آيا اگه به همه ي آرزوهام پشت پا بزنم و بر خلاف تمام آرزوهام عمل كنم قدمي در راه خشنودي خدا برداشتم؟ آيا راه خدا راهيست كه بر خلاف آرزوهاي ماست؟...

فكر نمي كنين اگه براي ما دهاني با دندانهاي توش و در ادامه ي آن مري و معده و كبد و روده ها طراحي شده، اگه گوشي بما دادن كه براحتيِ آب خوردن مي شنوه، اگه شهوتي بما دادن كه مثل آب خوردن با لذت فراوان مي تونه خلق كنه و چشمي كه بصورت اسكوپ و تمام رنگي مي بينه، زيادي بودند هرگز طبيعت اجازه ي داشتن اينا رو بما مي داد؟!! البته بگذريم كه عده اي هم از طرف ديگه ي بام تعادل مي افتن و اونقدر ميخورن كه طبيعت رو عاصي و خسته مي كنن و انعام الهي از اونها گرفته ميشه. طبيعت بما اجازه نميده كه با وجود افراط كردن در چيزي حق ديگران را غصب كنيم. بمحض ديدن اين افراط ما رو با بيماري مواجه ميكنه تا از افراط بيفتيم.

بارها شنيديم كه اولين جانوران در دريا زندگي ميكردن. بسياري از اين موجوداتِ دريايي از آب به خشكي هجرت كردند، زيرا آرزوها و نشانه هايي رو تو خشكي ديدند و هدفي از اين كار داشتند كه براي آن مامور بودند. به همين دليله كه طبيعت به جاي باله ها به اونا دست و پا هديه كرده و كسي بخاطر اين هجرت تنبيهشون نكرد. اينجا يه جوريه انگار كه از هر جانوري سوال شده كه ” ببخشين شما تمايل دارين تو آب زندگي كنين يا تو خشكي؟ دقيقا كجاها رو ترجيح ميدين؟!“ تمام جانورها ابزارهاي لازم واسه ي تجربه ي حيات رو به تناسب آرزوهاشون دارند. بعضي لاك پشتها تو آب تشريف بردن زيرا عاشق شنا بودن و هستن! بعضي لاك پشتها هم ماجراجوهاي خشكي هستن. خلاصه معركه اي روي زمينه بي نظير.... نعمت فراوان و بخشش بي حد.

ببينين خدا چه ذوقي داره كه اومده با هزار دقت باله رو ساخته، اما حالا كه مشتري اون ميخواد يه جاي ديگه زندگي كنه (و چون حق هميشه با مشتري و آرزوهاي اوست) باله رو به مهرباني و بوسه از اونا ميگيره و چيزي كه اونا تا حالا لنگه شو نديدن بشكل دست و پا، با مفصلهاي مناسب، بهشون هديه ميده! دست....پا... كي تا اون موقع از اين چيزا داشت كه حالا اينا داشته باشن؟! اين معجزه نيس؟ دست هايي موزون معجزه نيس؟ اگه خدا عقده اي بود مي دوني چي مي گفت: ( بمن چه! ... شما خودتون هوس كردين كه از آب به خشكي بياين... ميخواستين نياين.!... حالا هم دير نشده ... گردنتونو بشكنين و برگردين همون جايي كه قبلا اونهمه زحمت كشيدم و براتون طراحي كردم.... بي عرضه هاي هوسران... آرزوها رو در خودتون دفن كنين ... اونهمه زحمت كشيدم كه براتون آبشش درس كنم كه نفس كوفت كنين حالا آقا چون هوس كردن كه در خشكي بمانند بايد سه ساعت براش شش درس كنم ... بمن چه؟!... اصلا هر چي كه من بگم همونه ... خفه ... شُش نميدم ... همين كه گفتم .... و ... ... ) ببين خدا چقدر عاشقه كه خودشو تا زير رگ گردن بما نزديك كرده و با ما هم آغوشي كرده. صداي نفسهاشو مي شنوي.... چقدر بخشنده است كه حتا دعاي يك دزد رو هم گوش ميكنه. زير تك تك نفَسهاي يك بدجنس هم هست. ما همه مثل امواجي روي درياي هستي هستيم.

مطمئن باشين گلابي همينجوري الكي خلق نشده. اگه خوشمزس، بدليل هماهنگيه او با معده ي ماس. براي معده ي من و تو خلق شده . همه ي چيزها از يه اصل بيرون اومده. چه دليلي داره كه من سر از خاك سر در بيارم و از حرف راست خوشم بياد. چه دليلي داره كه من سر از خاك بيرون بيارم و از سه تار آقاي ذوالفنون و يا آوازهاي محمد نوري خوشم بياد؟ از كلام خدا لذت ببرم؟ پس من سابقه اي با اينها در باغي ديگه داشتم. من با زيبايي تابلوهاي استاد فرشچيان، با نواي سه تار، با كتابهاي آسماني، اشعار مولانا، حافظ و دانش بوعلي، خواجه نصير و ماري كوري قبلا توي يه باغي ديگه اي بودم، كه حالا اينجا ازشون لذت مي برم. اگه ما بر اساس تصادف خلق شديم، چرا همه مون از موسيقي خوب مست ميشيم. از ترانه هاي كريس دي برگ و تم هاي باخ خوشمون مياد. چرا همه از شكوهِ فيلم تايتانيك خوشمون مياد. چرا از سريال ”در پناه تو“ خوشمون ميومد؟ چرا همه از طعم نان خوششون مياد؟ حتا ابراهيم پيامبر، فرانسيس قديس، محمد پيامبر، موسي پيامبر، عيساي پيامبر ، مريم پاك، بوداي پاك و امام جعفر صادق، انشتين كنجكاو و ... از طعم نان خوششون ميومده. همه خوششون مياد. نان در مذاقها بسيار لذيذه. پس ما با هم نسبتي داريم. حتا اون دزد و قاتل هم از طعم نان لذت ميبره. آيا خويشي از اين نزديكتر!

نكته در اينه كه با اين امكانات موقت كه در طول عمر بما داده ميشه ما چه مي كنيم؟ آيا اموال دنياي اطراف رو جمع آوري ميكنيم؟ خنده دار نيس كه ما اين امكاناتي كه ربطي به ما نداره رو، با هزار خون دل، دورِ خودمون جمع كنيم فقط براي اينكه در وصيتي رسمي همه رو دوباره بين وراث تقسيم كنيم و پخشش كنيم تا به حالت اول برگردن؟! بياين يه كاري بكنيم كه ثروتمند بشيم و يه لذتي از اين ثروت ببريم. لذتي كه برامون ميمونه. تو روحمون نفوذ داره. بياين يه كمي از لذتهاي دانشمنداني كه نوبل ميگيرن ببريم. يه لذتي از نوع لذت محمد پيامبر وقتي به معراج رفت ببريم... يه لذتي ببريم كه روحمون بتونه آثار اونو با خودش حمل كنه. از ما جدا نشه. لذتي مانند لذت بخشيدن يك ساندويچ لذيذ سوسيس به يه بچه ي فقير آدامس فروش. مثل خريدن چند صندلي براي يه مدرسه. مثل لبخند زدن به مردم كه خودش بهترين بخشش در خيابونه. آيا در موقع انجام اين اعمال ميتونيم احساس گناه كنيم؟ .... خدا هيچي براي ما كم نذاشته ... هلن كلر كه زني كور، كر و لال بود ولي در آخر عمر مينويسه: ”خدايا شكرت كه مرا كور و كر به اينجا آوردي، بدون اين فرصت هرگز شاد نبودم. چه خوب شد كه دريغ كردن يك قرص نان از يك گرسنه رو نديدم. چه خوب شد كه اشعار نا اميدكننده ي شاعران افسرده و قضاوتهاي مردم رو نشنيدم. چه خوب شد حرفهاي نا اميد كننده و گناه افزا نگفتم“ !!!

محمد پيامبر جدا كه راست گفت وقتي گفت: ” به اندازه اي بخشش كن كه اين بخشش تو را بي چيز و محتاج مردم نكند“

اينها كلام من نيس. از كيسه ي خليفه مي بخشم وگرنه من شاني براي نصيحت ندارم.



دوستتون دارم بدون هيچ شرط و شروطي .............. محمد

۱۳۸۰ بهمن ۲۴, چهارشنبه

جاده ي فـقر



سلام

ميشه يه كار رو اونقدر سخت و پر پيچ و تاب كرد طوري كه ديگه جرات نكنيم بهش فكر كنيم. اگه تو معني زندگي گير كردي، يه نفَس بكش. دستت رو شُل كن. پاتو شُل كن. و به خودت در آن هنگامي كه به آرزوي ته قلبت داري ميرسي فكر كن و خودت را با شور و آرام و بدون اضطراب بوضوح تجسم كن. بگو : ” خوش به حال خودم!“

همه مي دونن كه خودِ هدف پشيزي نمي ارزه. چه بسا انسانهايي كه همين الان آرزوي داشتن موقعيتِ حالاي شما رو دارن و قُلُپ فُلُپ حسرت ميخورن. آيا شما كه اون موقعيتِ حسرت ساز رو دارين، هميشه شاد و سرخوشين؟

او كه از شما حسرت مي خوره اگه بسمت آرزوش حركت كنه به شادي ميرسه. شما اگه بسوي آرزوتون حركت كنين به سادي ميرسين. هيچ موقعيتي در دنيا شادي بخش نيست. هيچ مقامي تو دنيا نيس كه توي اون مقام براي هميشه شاد باشي. هيچ خونه اي نيس كه تو رو براي هميشه شاد كنه. پستي دنيا از اينه. افرادي از تمام كشورهاي شرق، رفتن سمت غرب تا هميشه شاد باشن و چند سال بعد پيش خودشون گفتن ”زهي خيال باطل“. يكي از دوستام كه الان تو كاناداس چند روز پيش به من نوشت: ” اينجا هم پارتي بازي networking وجود داره. اينجا هم همه چي نقص داره. هيچ جا كامل نيس.“ بسياري از آدمها به همين خيال خام بسوي غرب خواهند رفت و خواهند فهميد كه ماندن در هيچ مقامي آرامش بخش نيست. البته ” بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي“. اينها رو نمي گم كه از رفتن پشيمونتون كنم. اتفاقا بايد رفت و ديد و تجربه كرد. بايد مثل قايق بود.بايد تمام آفاق رو ديد. بايد رفت و در كشورهاي دنيا توقف كرد و ديد و فكر كرد. اونجا هم خبري نيس. بايد نظامهاي دقيق اداريشون رو ياد گرفت ولي اونجا هم خبري نيس. اونجا هم ملت افسرده ميشن. اونجا هم مثل بقيه ي جاهاس. مهم نقل مكان و حركت از ميان آنهاست. اين حركت شوق آفرين است.

هيچ چيزي، هيچ جايي و هيچ مقامي نيس كه بتونه آدم رو خوشبخت كنه. بهشت رو روي زمين پيدا كنيم. بهشت يه باغ نيس. بهشت رئيس شدن نيس. بسياري از رؤسا هستن كه خودكشي كرده اند. بهشت پول فت و فراوان نيس. هيچ كدام از اينها امن نيس. امن ترين چيز روي زمين ”حركته“. بايد بهتر شد مثل ويندوز! بايد بهار شد. تنها چيزي كه تو دنيا امنه ”كشتي نوحه“. كشتي روان. حركت. حركت بسوي آرزو. روي رودِ زندگي آرام بسوي آرزوهات ”حركت“ كني. با موتور ”عشق“. با فرمانِ ”سؤالات درست“. نگو خدايا چرا من بدبختم. بگو خدا چگونه مي توانم شادتر و ثروتمندتر باشم.

كساني كه غمِ مي خورن فكر ميكنن كه خيلي روشنفكرن! در حالي كه انسان غمگين ابدا مومن نيستن. ” المؤمن حش بش بسطام“ (مومن خوش برخورد و شاد و خرم و گشاده روست)غم خوراكه آدماييه كه شك ميكنن. بايد اونقدر غم خورد تا از غم خوردن متنفر شد. گول ظاهر قضايا رو نخورين. هيچ چي اطراف ما جدي نيس. تنها چيزي كه جديه تويي. تو. تو...



وقتي عكس چندتا بچه رو ديدم كه بسيار فقير بودن براي اولين بار دلم به درد نيامد. بخشش كردم اما دل درد نگرفتم. اين سختي اي كه اونها دارن يه مقامه. مقامي كه اونها رو به سكوي بسيار بالا پرت ميكنه. دو سرِ يك كش رو محكم بگير و كمرِ كش رو به سمت پايين بكِش. وقتي ولش كني و ”آزادِش“ كني بسرعت بسمت بالا بر ميگرده. اين يعني يه سفر از مقامِ دون به مقام اعلي. هرچه پايين تر بكِشي و به مقاماتِ دون تر اون رو برسوني در واقع به او فرصت اين رو دادي كه خودش رو به مقامات بالاتري برسونه. يه فقير، يه كودك فقير بايد شكر خدا كنه. چرا كه ”اگه از شر قيد و بندهاي سيستم باورهاش رها بشه و به آزادي برسه“ عملا خودش رو زودتر از بقيه ميتونه به مقامات بالا و ثروتهاي كلان برسونه. پس يك فقير (چه داراي فقر علمي، چه مالي و چه عاطفي) به ظاهر داراي مقامي پايين تر است و اما او براي انرژي فراوان حبس شده در مقامش بايد خدا رو شكر كنه. چرا كه او فرصت پريدن به سكوهاي بالا را و رسيدن به تعادل را بيش از ما دارد. او گنج واقعي است. فقط كافيست از شر طرز تفكرهاي دست و پا گيرش رها شود. نمونه ي بارز آن چارلي چاپلين است كه از فقر به ثروت رسيد. يا آنتوني رابينز كه از اوج فقر آزاد شد و اينك ميلياردر است. يا دكتر آزمنديان است كه از فقر محض به ثروت رسيد. حتا انيشتين هم يك مثال خوب است. او كسي بود كه ابدا نابغه نبود و مثل جعفر و قلي و بيژن و ... اطراف ما بود. يه آدم معمولي كه از دانشگاه با معدل 4 از 6 فارغ التحصيل شد. به شدت احساس فقر ميكرد. آرزوش اين بود كه روزي انقلابي در فيزيك انجام بده. اما فقر علمي ( و مالي) داشت. اما وقتي ” آزاد“ شد و از شر طرز فكرهاي پر پيچ و تابِ خودش رها شد، ظرفِ چند هفته تونست پايه هاي طرز فكرهاي نادرست فيزيك را با تئوري نسبيت بلرزاند.



اما بخشش هم مقامي ديگر است كه ما را به وفور نعمت ميرساند. براي اينكه به آرزوهاي خود برسيد بايد در خود انرژي حركت را بوجود آوريد. اين كار را با ايجاد خلاء ميتوان انجام داد. خلاء به شرايطي مي گويند كه محيطي را از وجود چيزي خالي مي كنيم. اين محيط خالي همه كشش و جاذبه دارد. به همين دليل است كه وقتي با دهان هواي داخل بطري نوشابه را مي مكيم، بطري به لب ما مي چسبد. درون بطري هيچ چسبي وجود ندارد. اين چسبندگي به دليل خلاء موجود در بطري است. وقتي انسان دارايي، سواد و يا عواطف خود را رايگان مي بخشد، درون خود خلاء ايجاد مي كند و به مقامي پر از انرژي ميرسد كه اگر خود را آزاد كند، به سطحي بسيار بالا پرتاب ميشود. به مقامات بسيار برتر. به ديدي بهتر نسبت به زندگي.

فقر يك مقام است.

آرزو كنيد و خود را از شر طرز فكرهاي خود رها كنيد تا ” آزاد“ شويد.

توجه كنيد كه كشِ آرزو را بارها ميتوان به حركت در آورد و آرزوهاي تازه كرد و كارهاي بهتر انجام داد. راهش اينست كه آزاذ باشيد. يعني بخاطر هدفتان از خانه بيرون برويد. به خاطر هدفتان به خانه برگرديد. به خاطر هدفتان فكر كنيد. و از تك تك ثانيه هاي عمر كنوني خود لذت ببريد. انگار كه همين امروز روز آخرتان است. در روزهاي زندگي خود هر روز بيش از ديروز آرام باشيد. يعني اگه ديرتون شد بدويد تا سرِ وقت برسيد ولي با اضطراب ندويد. دويدن را مانند يك ”احساس جديد“ تجربه كنيد.



به شدت دوستتون دارم.................محمد

۱۳۸۰ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد

از برق آن زمرد ، هين!، دفع اژدها كن!







ما اغلب مواقع كر و كور مي شيم. مخصوصا تو خيابوناي شلوغ. اگه نشانه ها رو ديدي نگو: ” اي واي، من چرا اين راه حل رو، به اين واضحي، قبلا نديده بودم؟!“

ما نابيناييم و او بينا.



دوستتون دارم..............محمد

مي توانيد اقدام كنيد

پرسشهاي صبگاهي و شامگاهي



صبح ها قبل از بلند شدن از داخل رختخواب هر فكري كه بكنيم امواج آن مانند سنگي كه در درياچه ي آرامي انداخته شود تا شب ادامه خواهد داشت. پس صبحها همينطوري بي دليل بگيم: ” چه صبح قشگي!“

صبحها به روح خود غذا بدهيم. غذاي روح سؤال است. غذاهاي مقوي بسازيم و به خود بدهيم. سؤالات مقوي به فكر خود تغذيه كنيم.

اين سؤالات را روي مقوايي بنويسيم و زير تخت يا رختخواب قرار دهيم و قبل از بيدار شدن آنها را بخوانيم. به تك تك آنها جواب بدهيم و يك جواب كوتاه و خلاصه كافيست. اثر آنرا در ساعات بعد مي بينيد.

سؤالات صبحانه ي هفتگانه ي آنتوني رابينز :



1- در حال حاضر در زندگي من چه چيزي باعث خوشحاليست؟ نسبت به آن چه احساسي دارم؟

2- در حال حاضر چه چيزي در زندگي من باعث شور و هيجان است؟ كدام جنبه ي اين مساله روي من اثر دارد؟

3- الان به چه چيزي افتخار مي كنم؟ كدام جنبه ي آن مايه ي افتخار است؟

4- در حال حاضر در زندگي خود نسبت به چه چيزي شكر گذارم؟

5- در حال حاضر از چه چيزي در زندگي خود لذت مي برم؟ كدام جنبه از آن باعث لذت است؟

6- در حال حاضر در زندگي خود نسبت به چه چيزي پابندم؟ كدام جنبه از آن مرا متعهد و پابند كرده است؟

7- چه كساني را دوست دارم؟ چه كساني مرا دوست دارند؟ چه چيزي عشق آفرين است؟



اما شبها موقع خواب بمدت يك دقيقه روي اين سه سؤال فكر كنيم و بعد بپريم توي بغل خدا و آرام بخوابيم:

سؤالات سه گانه ي شبانه ي آنتوني رابينز:



1- امروز چه چيزي را بخشيدم؟ چه كمكهايي به ديگران كردم؟

2- امروز چه مهارتهايي ياد گرفتم؟

3- امروز تا چه حد كيفيت زندگي خود را بالا بردم؟



اين سؤالات ظاهرا پرسشهايي ساده اند اما تفكر به يافتن جواب و تكرار هر روزه ي آن مانند پتكي محكمي تمام باورهاي كج و كوله ي زندگي ما را مي كوبد و دوباره سازي مي كند. ما اين فرايند را با يافتن احساس خوب تجربه مي كنيم. اگر ديديم كه شوق هر روزه ي ما دارد افزايش پيدا مي كند، بدانيم كه اين بناي جديد در حال تكامل و رشد بي نهايت است. هيچ محدوديتي سر راه رشد روح ما نيست. زيرا روح ما از شخص خداست و در روح خدا خبري از ” مانع“ نيست. در روح خدا فقط هيجان و شوق است!



دوستتون دارم.........محمد

۱۳۸۰ بهمن ۲۱, یکشنبه



در مورد نرگس خيليها احوالش را پرسيدن. راستش نمي دونم چي بگم. من ازش هيچ پيامي نداشته ام. چند بار بهش پيام دادم كه به ما اي-ميل بده، هيچ جوابي نداشتم. دكتر بدري فر هم جواب اي - ميل مرا ندادن. نمي دونم چي شده. به اميد خدا در حال شفا گرفتنه. از تمام دوستاي نرگس كه اينجا رو مي خونن ميخوام يه پيامي از احوالات او بما بِدن. ميتونين پيامتونو به اي -ميل من بفرستين يا مستقيما در بخش ” شما براي شفا بنويسيد“ بذاريد. به هر حال هنوز هم هر شب ساعت 11 دست به دعا هستيم.



امروز صبح براي تحويل بسته هاي كتابهاي خريداري شده رفتم سر قرار. يكي از خريدارها مردي بود حدود سي ساله و بسيار خوش پوش. موقع خداحافظي يه چيزي گفت كه منو به فكر واداشت. گفت: آقا محمد، با ذهن خوذت يه مطلب بنويس راجع به فقر مردم. گفتم چرا؟ گفت: ”ميخوام ديدگاه اميدواركننده اي در اين رابطه بخونم. من وقتي فقير مي بينم نمي دونم بهش پول بدم يا نه. اگه بِدم كه تنبل ميشه. اگه نَدم كه ممكنه بميره.“ به خودم رجوع كردم و گفتم: اين نزاع بين عقل و دله. دلت ميگه پول بده و عقلت دورانديشي ميكنه و ميگه نده. حالا اگه فكر ميكني كه عاقلي پول رو نده. اگه عاشقي پول رو بده. اگه نمي دوني كدوم اينهايي اول خودت رو پيدا كن. خلاصه بعد از اين گفتگوي كوتاه از او خداحافظي كردم و در راه ياد جمله اي از دكتر وين داير افتادم: ” در كمد لباس من هميشه يك كت و شلوار هست كه جيبهاي آنرا كنده ام. براي اينكه بدانم آخرين كت و شلواري كه مي پوشم جيب ندارد.... در كمد لباس من لباسهايي هستند كه ظاهرا مال من هستند اما باطنا مال من نيستند چون سالهاست آنها را نپوشيده ام. آنها موانعي بر سر راه ورود لباسهاي تازه تر به كمد لباسهايم هستند. من تمام لباسهايي را كه مال خودم نيستند را بخشيدم تا راه ورود انعام الهي به كمد من باز شود.“



دوستتون دارم .... محمد

۱۳۸۰ بهمن ۱۹, جمعه



قدرت تمثيل در زندگي



خبر اول اينكه :

” اگر با اين ديدگاه كه ”زندگي جنگ است“ به زندگاني نگاه كنيد آنرا چگونه خواهيد ديد؟ زندگي دشوار است؛ ممكن است شكست بخوريم يا كشته شويم، فردي كه در خيابان با او برخورد مي كنيم ممكن است دشمنمان باشد.

اگر زندگي را بازي بدانيم چه؟ مي تواند مايه ي تفريح باشد.

اگر آنرا موسيقي بدانيم چه؟ مي تواند ضرباهنگي در آن باشد.“

( آنتوني رابينز - گامهاي گُنده 172)

”تمثيل مي تواند در انسان « ايجاد اميد » كند. موقعي كه اوضاع هميشه بر وفق مراد نيست، اغلب اشخاص فكر مي كنند ” هميشه به همين منوال خواهد بود“ اما شايد بتوانيد از تمثيل بهتري استفاده كنيد. مثلا ” زندگي هم داراي فصلهايي است و من اكنون در فصل زمستانم“. در ضمن يادمان باشد در زمستان بعضيها سردشان است و بعضي ها اسكي بازي مي كنند. بعلاوه بلافاصله پس ار زمستان بهار مي آيد. همچنين در پس هر شبي صبحيست. خورشيد طلوع مي كند. گاهي كارها دقيقا طبق برنامه پيش نمي رود، اما اگر يقين كنيد كه فصلها جاي خود را به يكديگر مي دهند متوجه مي شويد كه در دراز مدت نوبت برداشت محصول هم خواهد رسيد.“

(آنتوني رابينز - گامهاي گُنده 175)

!

در زبان فارسي فقط از ضرب المثلهاي نيرو زا بايد استفاده كرد.



خبر دوم: پنجشنبه ي اين هفته سخنراني دكتر قمشه اي پخش نشد.



خبرسوم اينكه: من بايد كتابهايم را بفروشم. لطفا انتخاب كنيد . يك لينك از اين صفحه سمت راست اين صفحه است.(B.O.O.K) ................محمد

۱۳۸۰ بهمن ۱۴, یکشنبه

كفش به پا كن و بيـــــــا



اگر شادي دور و برمان نيست پس ما چه كاره ايم؟ الكي كه نماينده ي خدا نميشن. يه بُخاري چيزي... . محيط را ما بايد شاد كنيم. هر چند كه من اعتقاد دارم محيط شاد هست و اين ما هستيم كه زبان اين شادي را نميدانيم. فكر نكنيم اگه غمگين باشيم عارفيم يا بزرگيم يا ديگران دوستمون دارن! فقط كافران غم ميخورند چرا كه دستشان به هيچ جا بند نيست. ” مؤمن گشاده رو، شاد و بشاش است“ (قرآن). مومن كسيست كه دلش گرم است. منظورم از مؤمن كسانيست كه به خدا به عنوان ”چشمه ي كمك“ نگاه مي كنن.

”عبادت، زياد نماز خواندن و روزه گرفتن نيست، همانا عبادت، انديشيدن در امر خداوند است.“ (امام جعفر صادق(ع)- ميزان الحكمه،ج7ص542)

” عبادت بار نيست، اهرم حركت است“ (قرآن- ي س آيه 61)

” هردانشجو و دانشمندي كه در طلب علم باشد و مرگش فرا برسد، جانباز است“ (پيامبر) پس شك نكنيم كه تمام دانشمنداني كه ” خدمتي“ به انسانها كرده اند جانباز هستند. چه آمريكايي باشند، چه ايراني چه اروپايي. پس انيشتين جانباز بود. پس هايزنبرگ جانباز بود. پاستور جانباز بود. ماري كوري جانباز بود. خواجه نصير و بو علي جانباز بودند. مولانا جانباز بود. دكتر حسابي جانباز بود. جانباز يعني كسي كه در راه هدفي كه زندگي ساز است، زندگي خود را به صرف مي كند و به پايان ميبرد و اين مرگ لزومي نداره كه با خونريزي بيروني همراه باشه. هيچ جاي قرآن نيامده كه جانباز بايد از بدنش خون بياد تا جانباز حساب بشه. تمام بچه هاي اين وطن كه آرزوشون اين بوده كه از ناموس ايراني دفاع كنن هم جانبازن. جانبازي مدال نيست. يك افتخار اين دنيايي نيست كه حالا اگه ما به كسي نگيم جانباز، ديگه طرف جانباز نباشه و حالشو گرفته باشيم! جانباز يك مقامه پيش خدا نه پيش بنده ي خدا. ما هم جانباز باشيم. جانباز صد در صد راه زندگي والاي خود. جانباز آرزوهاي انساني و زندگي ساز خود.

چيزهاي اطرافمان را باور نكنيم. اين شرايط واقعا خيلي جدي نيست. واقعا هيچكدوم از اتفاقات زندگي ما آنچنان كه ما تصور مي كنيم جدي نيس. ما خارج از دايره ي هر حادثه اي مي تونيم احساسات خودمونو داشته باشيم.... هيچ چشمي عاشقانه بزمين خيره نبود....

اما ...... چيزهايي هم هست، لحظه هاي پُر اوج........

بياييد چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي ما جا دارد برداريم و به سمتي برويم كه درختان حماسي پيداست.

رو به آن وسعتِ بي واژه كه همواره ما را مي خواند.... بسوي آرزويي كه از تهِ روح ما، ما را صدا مي زند...



عده ي زيادي هستند كه منتظر خوشبختي هستن. اما غافل از اينكه قانون طبيعت برعكسه اينه. اين ”خوشبختيه“ كه منتظر ماست. زيرا ما خالق او هستيم.

كفش به پا كن و بيا .........محمد

۱۳۸۰ بهمن ۱۲, جمعه

احوال حقيقت





”خوشا بحال شما كه اكنون گرسنه ايد، زيرا سير خواهيد شد.

خوشا بحال شما كه اينك گريانيد، چرا كه خواهيد خنديد.“............انجيل لوقا:22-21



بجوشيد، بجوشيد كه ما بحر شعاريم

بجز عشق، بجز عشق دگر كار نداريم

در اين خاك، در اين خاك، در اين مزرعه ي پاك

به جز مِهر، به جز عشق، دگر تخم نكاريم

چه دانيم؟ چه دانيم كه ما دوش چه خورديم؟

كه امروز، همه روز*، خميريم و خماريم

...

مپرسيد، مپرسيد ز احوال حقيقت

كه ما باده پرستيم، نه پيمانه شماريم

شما مست نگشتيد، وز آن باده نخورديد

چه دانيد، چه دانيد كه ما در چه شكاريم؟

...

نيفتيم بر اين خاك، سِتان، ما نه حصيريم

برآييم بر اين چرخ، كه ما مردِ حصاريم**

(مولانا)



درختان شكوفه مي زدند، پرندگان نغمه مي سرودند - سبزه ها نمناك بودند - سراسر زمين مي درخشيد. و ناگهان من خود درختان و گلها و پرندگان و سبزه ها بودم- و ديگر هيچ ” منـــي“ وجود نداشت.



(نامه ي 23 مه 1924 جبران خليل جبران به ماري هسكل)



دوست دارم...............محمد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* همه روز = تمام مدت روز

** اشاره به قصه ي بانوي حصاري نظامي كه در آرشيو شفا دو ماه پيش آنرا بزبان تازه تري نوشتم.