۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۰, شنبه

بگو به من حقيقت عشق را

هلن فيشر با گروهى از همكارانش به اسكن كردن مغزهاى افرادى كه به تازگى ديوانه وار عاشق شده اند پرداخته اند، توانست دست آخر چيزى را كه روانشناسان تنها فرض كرده بودند ثابت كند: هنگامى كه عاشق مى شويد، نواحى معينى از مغز با افزايش جريان خون به آنها به اصطلاح «شعله ور مى شود».

دكتر هلن فيشر و دكتر آندرسن جى تامسون جونيور براساس مطالعه مغز زنان و مردان جوانى كه «تازه عاشق شده بودند» با روش تصويربردارى مغناطيسى كاركردى (fMRI) مورد مطالعه قرار دادند تا دريابند كه كدام قسمت مغز در عشق رمانتيك دخيل است. به قول دكتر فيشر: «عشق رمانتيك به صورت يكى از ۳ شبكه اصلى مغزى تحول يافته است كه در توليدمثل پستانداران دخيل هستند. در ابتدا به شهوت (lust) روبه رو هستيم كه تمايل به جفت يابى را تحريك مى كند و امرى مشترك بين جانوران است. در مرحله بعد به جذابيت (Attraction) مى رسيم كه در واقع پيش زمينه عشق رمانتيك در پستانداران است و براى اين تحول يافته است تا افراد بتوانند جفت مطلوبشان را دنبال كنند تا اقتصاد زمان و انرژى حفظ شود.

سه دستگاه مختلف مغزى كه داراى ارتباطات بنيابينى هستند اين سه احساس «شهوت»، «جذابيت» و «دلبستگى» را كنترل مى كنند.

شهوت را هورمون جنسى مردانه و زنانه يعنى آندروژن ها و استروژن ها تحت تاثير قرار مى دهند.

«دلبستگى» به وسيله هورمون ها واسطه هاى عصبى اكسى توسين و وازوپرسين كنترل مى شود و «جذابيت» با سطوح بالاى واسطه هاى عصبى «دوپامين» و «نوراپى نفرين» (و در عين حال مقادير كم سروتونين) تنظيم مى شود.

نتيجه: خانم فيشر نشان مى دهد كه همه جانوران جذابيت رمانتيك را حس مى كنند و «عشق در نگاه اول» ناشى از طبيعت است و اينكه عشق انسانى به دلايلى تعيين كننده براى بقا تكامل يافته است. او همچنين به بحث درباره تفاوت هاى مغزهاى زن و مرد، تاثير اين تفاوت ها بر شيوه عاشق شدن ما مى پردازد. آخر از همه، او پيشنهادهاى ملموسى را در مورد چگونگى كنترل اين اشتياق باستانى به ميان مى نهد و با نگاهى خوش بينانه آينده عشق رمانتيك را در دنياى مدرن پرآشوب ما بررسى مى كند.

بخش هايى از متن كتاب را در زير مى آوريم.

• فصل اول

«چه وجد وحشيانه اى»: عاشق بودن

به گمانم

جهان به اندازه شانه هاى توست

و در سايه روشن چشمانت

خوابيده زيبايى كه پير نمى شود.

جيمز ولدون جانسون

«آتش سراسر بدنم را فرا مى گيرد. درد عشق تو. درد از سراسر بدن مى گذرد با لهيب عشقم براى تو. بى تابى بدنم را پر مى كند با عشقم براى تو، درد مانند كوركى در شرف تركيدن است با عشقم براى تو.

آتش بدنم را در خود مى گيرد با عشقم براى تو. به ياد مى آورم كه به من چه گفتى. دارم به عشقت به خودم مى انديشم. عشقت به من، مرا را شرحه شرحه كرده است. درد و درد بيشتر. با عشقم به كجا مى روى، به من گفتند از اينجا خواهى رفت. به من گفتند مرا در اينجا تنها خواهى گذاشت. جسم ام را سوگ بى حس كرده است. به ياد بياور آنچه را گفتم عشق من. خدانگهدار، عشق من، خدانگهدار.»

سرخپوستى ناشناس از قبيله كواكيوتى در جنوب آلاسكا در شعرى فراق آلود اين چنين سخن گفته، شعرى كه در سال ۱۸۹۶ از زبان بومى ترجمه شده است.

چه تعدادى از زنان و مردان در تمام فصول بيش از من و شما به يكديگر عشق ورزيده اند؛ چه تعداد از اين اشتياق ها ناكام مانده اند؟ اغلب آن هنگام كه راه مى روم يا مى نشينم و تامل مى كنم، سرگردان مى مانم.

براى برخى شادمانى در عشق هرگز حاصل نمى شود. اين چنين بود قيس پسر رئيس قبيله اى در عربستان باستان. افسانه اى كه به قرن هفتم پس از ميلاد بازمى گردد، مى گويد قيس پسرى خوشرو و زيرك بود _ تا زمانى كه ليلا _ به معناى «شب» به خاطر گيسوان سياهش _ را ديدار كرد. آنگاه قيس چنان ديوانه وار عاشق شد كه درس و مدرسه را رها كرد تا در كوى و ميدان نام معشوق را فرياد كند. از آن به بعد او به مجنون معروف شد. به زودى مجنون در بيابان سرگردان شد، در غار ها با جانوران مى زيست و براى معشوقش شعر مى خواند، در حالى كه ليلى ما كه در چادر پدرش عزلت گزيده بود، شب به بيرون مى خزيد تا نامه هاى عاشقانه اش را به باد بسپارد. رهگذران دلسوز اين نامه ها را به پسر شاعر نيمه برهنه با مو هاى آشفته مى رساندند. اين عشق دوجانبه نهايتاً به جنگ قبيله هاى ليلى و مجنون و مرگ دو عاشق مى انجامد. تنها اين افسانه باقى مى ماند.

ميلان (Meilan) نيز با مرگ خود زندگى يافت. در قصه اى چينى مربوط به قرن دوازدهم ميلادى به نام «الهه يشم» ميلان دختر پانزده ساله يكى از مقامات ارشد شهر كايفنگ است _ تا آن هنگام كه به دام عشق چانگ پو پسركى بانشاط گرفتار مى آيد كه انگشتانى باريك و بلند دارد و در تراشيدن سنگ يشم ماهر است. چانگ پو در بامدادى در باغ خانوادگى ميلان به او مى گويد: «از هنگام آفرينش آسمان و زمين تو براى من ساخته شده اى و من براى تو و من تو را رها نخواهم كرد.» اما اين دو عاشق از دو طبقه اجتماعى متفاوت در نظام اجتماعى سلسله مراتبى انعطاف ناپذير چين بودند. آنها به قصد ازدواج مى گريزند. اما به زودى آنها را پيدا مى كنند. چانگ پو مى گريزد اما ميلان به بند مى افتد. او را براى مجازات در باغ پدرش زنده به گور مى كنند. اما قصه ميلان هنوز روح بسيارى از چينيان را تسخير مى كند.

رومئو و ژوليت، پاريس و هلن، اورفئوس و اوريديس، ابلارد و الوئيس، ترويلوس و كريسدا، تريستان و ايزوت: هزاران شعر، آواز و داستان عاشقانه در گذر قرن ها از اروپاى كهن و نيز خاورميانه، ژاپن، چين، هند و هر جامعه ديگرى كه اسناد مكتوب به جاى گذاشته است به ما رسيده اند. حتى در مردمانى كه فاقد اسناد مكتوب بوده اند شواهدى از اين اشتياق باقى مانده است. در واقع انسان شناسان در تحقيق ۱۶۶ فرهنگ مختلف شواهدى از عشق رمانتيك را در ۱۴۷ تاى آن _ تقريباً ۹۰ درصد _ يافتند. دانشمندان در ۱۹ جامعه باقى مانده صرفاً نتوانستند اين جنبه زندگى را به دلايل مختلف بررسى كنند. اما از انسان هاى سيبرى گرفته تا مناطق پرت استراليا و آمازون آوازهاى عاشقانه خوانده اند، شعرهاى عاشقانه سروده اند و اسطوره ها و افسانه هاى عشق رمانتيك را بازگو كرده اند.

بسيارى از اين فرهنگ ها براى عشق به جادو روى مى آورند. تعويذ و طلسم به خود مى آويزند يا ادويه و معجون براى تحريك عشق مى خورند. بسيارى با معشوق خود مى گريزند و بسيارى عميقاً از ناكامى در عشق رنج مى برند. بعضى ها معشوقشان را مى كشند. بعضى ها خودشان را مى كشند. بسيارى در چنان غم و اندوه ژرفى فرو مى روند كه از خواب و خوراك مى افتند.

من از خواندن اشعار، ترانه ها و داستان هاى مردمان سراسر جهان به اين اعتقاد رسيدم كه ظرفيت عشق رمانتيك كاملاً در ساختار مغز انسان در هم بافته نشده است. عشق رمانتيك تجربه انسانى جهانشمولى است. اين احساس دمدمى اغلب غيرقابل مهار را كه رهزن ذهن است و يك آن نعمت است و آنى ديگر نقمت، چيست؟


دبليو اچ اودن، شاعر مشهور گفته است: «آى، بگو به من حقيقت عشق را» من براى درك اينكه اين تجربه عميق انسانى چه موجباتى دارد، نوشته هاى روانشناسان درباره عشق رمانتيك را مرور كردم و آن صفات، نشانه ها و شرايطى را كه مكرراً ذكر شده بود معين كردم. جاى تعجب نيست كه اين احساس قدرتمندآميزه اى از صفات اختصاصى بسيار است.

من براى قانع كردن خودم كه اين خصوصيات اشتياق رمانتيك جهانشمولند، آنها را اساسى براى طراحى پرسشنامه اى در مورد عشق رمانتيك قرار دادم. با كمك مايكل كريستيانى كه بعدها دانشجوى دوره عالى دانشگاه راتگرز شد و نيز دكتر ماريكو هاساگاوا و دكتر توشيكازو هاساگاوا در دانشگاه توكيو با اين پرسشنامه در ميان مردان و زنان درون و اطراف دانشگاه راتگرز در نيوجرسى و دانشگاه توكيو به تحقيق پرداختيم. نظرسنجى آغاز شد: «اين پرسشنامه درباره «عاشق شدن» است، احساس مشتاقى، كشيده شدن قدرتمند احساسى به سوى فردى ديگر.»

«اگر اكنون عاشق نيستيد، اما در گذشته عاشق فردى بوده ايد لطفاً به پرسش ها با در ذهن داشتن آن فرد پاسخ دهيد.»

از مشاركت كنندگان در تحقيق پرسش هاى متعدد جمعيت شناسى، از جمله سن، پس زمينه اقتصادى، دين، نژاد، سوگيرى جنسى و وضعيت تاهل پرسيده مى شود. من همچنين پرسش هايى درباره ماجراهاى عشقى آنها مطرح كرده بودم: «دوره عاشقى تان چه مدت طول كشيد؟»، «در يك روز معمول، چه مدتى فكر معشوق ذهنتان را مشغول مى كند؟» و «آيا گاهى حس كرده ايد كه عواطفتان خارج از كنترلتان است؟»

سپس بخش اصلى پرسشنامه شروع مى شد. اين بخش شامل ۵۴ اظهارنظر مى شد، مانند «وقتى با ... هستم انرژى بيشترى دارم»، «وقتى صداى... را از تلفن مى شنوم، قلبم تند مى زند.» و «وقتى سركار / كلاس هستم فكرم مشغول ... است.» من همه اين پرسشنامه ها را طورى طراحى كرده بودم تا رايج ترين خصوصيات همراه با عشق رمانتيك را در برداشته باشند. از پاسخ دهندگان خواسته مى شد تا درجه موافقت خود را با هر يك از اين جملات با يك مقياس ۷ درجه اى از «كاملاً مخالف» تا «كاملاً موافق» بيان كنند، سپس مك كرگور سوزوكى و تونى اوليوا متخصصان آمار همه اين داده ها را گرد آوردند و به تحليل آمارى آنها پرداختند.

نتايج مبهوت كننده بود. هيچ كدام از متغيرهاى انسانى سن، جنسيت، سوگيرى جنسى، گرايش دينى و گروه نژادى، در پاسخ افراد تفاوتى ايجاد نمى كرد.

براى مثال افرادى از گروه هاى سنى متفاوت _ بدون هيچ تفاوت از لحاظ آمارى قابل توجه _ به ۸۲ درصد از اظهارنظرها پاسخ داده بودند.

افراد بالاى ۴۵ سال به همان اندازه گزارش احساسات مشتاقانه نسبت به معشوقشان داده بودند كه افراد زير بيست و پنج سال. در ۸۷ درصد پرسشنامه زنان و مردان آمريكايى تقريباً پاسخ هاى مشابهى به پرسش ها داده بودند: تفاوت هاى اندكى در پاسخ به پرسش ها بر مبناى هويت جنسى (gender) وجود داشت. آمريكائيان «سفيدپوست» و «ساير نژادها» در حد مشابه به ۸۲ درصد پرسش ها پاسخ داده بودند، نژاد تقريباً نقشى در اشتياق رمانتيك نداشت. كاتوليك ها و پروتستان ها در ۸۹ درصد اظهارنظرها تفاوت قابل توجهى نداشتند. گرايش كليسايى عاملى تعيين كننده نبود و اما جايى كه اين گروه تفاوت هاى «قابل توجه از لحاظ آمارى» در پاسخ ها نشان مى دادند، در مواردى بود كه يك گروه نسبت به گروه ديگر تنها اندكى مشتاق تر و پراحساس تر بود.

بيشترين تفاوت بين آمريكايى ها و ژاپنى ها وجود داشت. در اكثريت ۴۳ پرسشى كه پاسخ هاى اين دو گروه تفاوت هايى از لحاظ آمارى قابل توجه نشان دادند، يك مليت، صرفاً عشق رمانتيك اندك شديدترى ابراز داشته بود و براى ۱۲ پرسش ديگر كه پاسخ به آنها تفاوت هاى زيادى داشت توضيح هاى فرهنگى تقريباً بديهى موجود بود. براى مثال تنها ۲۴ درصد آمريكايى ها با اين اظهارنظر موافقت كرده بودند كه: «وقتى با ... صحبت مى كنم، اغلب مى ترسم چيزى عوضى بگويم.» در حالى كه در مقابل ۶۵ درصد ژاپنى ها با اين بيان ابراز موافقت كرده بودند. به گمان اين تفاوت خاص به اين علت رخ داده بود كه جوانان ژاپنى نسبت به آمريكايى ها اغلب روابطى معدودتر و رسمى تر با اعضاى جنس مخالف دارند. به اين ترتيب با در نظر گرفتن همه اين عوامل، درون اين دو جامعه بسيار متفاوت آمريكايى و ژاپنى، مردان و زنان احساساتى بسيار مشابه نسبت به عشق رمانتيك داشتند.

source:shargh

Please write your comments about this theory in Shefa




Do you agree with Dr. Fisher's theory
Yes
No
I dont know

۱۳۸۴ اردیبهشت ۹, جمعه

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ............... من چنینم که نمودم،دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ............عشق داند که در این دایره سر گردانند
لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ .............عشقبازان ِچنین مستحق هجرانند
حافظ

۱۳۸۴ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

واکنشهاي عاشقانه

mehdi-he.com

فراست، Poet Laureate يا ملک الشعرا حساب ميشه. تخصص ش تو اشعار عاشقانه هست.

تشبيه ها و توصيف هاي بي نظيرش که غالباً در ستايش اطرافيانش سروده، از بي نظيرترين گنجينه هاي شعر انگليسي حساب ميشه؛ مثلاً در شعر «خيمه ي ابريشمي» The Silken Tent توصيف خيمه اي رُ مي کنه که اين جوريه و اون جوريه (از رنگش گرفته تا بند بند طناب هايي که اون چادر رُ گرفته) و نهايتاً نتيجه مي گيره خوشگل ترين خيمه ي دنياست و تيرکِ خيمه (اون چوب وسطي که خيمه رُ سرپا نگه ميداره) رُ توصيف مي کنه و ميگه اون تو هستي!

خود فراست در توضيح اين شعر گفته زماني که بچه بوده يه روز صبح از خواب بيدار ميشه و از پنجره مادرش رُ ميبينه که از اون دامن هاي گشاد کلاسيک و قديمي انگليسي پوشيده و اين صحنه زيباترين صحنه ي عمرش بوده.. بعدها اين شعر رُ در توصيف اون خاطره ميگه..

دو تا از شعرهاش رُ که خيلي دوست دارم با يه کم توضيح ميارم، اميدوارم خوشتون بياد:


The rose Family
The rose is a rose,
And was always a rose.
But the theory now goes
That the apple's a rose
And the pear is, and so's
The plum, I suppose,
The dear only knows
What will next prove a rose
You, of course, are a rose -
But were always a rose.
// Robert Frost (1874-1963)



گل سرخ از تيره ي گل سرخها هست
و هميشه هم گل سرخ بوده
اما تئوري هاي جديد ثابت مي کنه که سيب هم از تيره ي گل سرخ هاست
و همين طور گلابي!
و فکر مي کنم آلو هم همين طور باشه
فقط خدا مي دونه
ديگه چي قراره ثابت بشه از تيره ي گل سرخ هاست
تو هم، خب البته، گل سرخ هستي
اما هميشه گل سرخ بودي

* واژه ي آلو و سيب و گلابي، در شعر و ادبيات انگليسي شديداً بار منفي داره. در اشعار عاشقانه از اين واژه ها بيشتر براي تمسخر و سطحي نشون دادن عشق استفاده مي کنن.

* صدها شعر عاشقانه نوشته شده و صدها هزار تشبيه و استعاره.. در عين حال استفاده از اين تشبيه ها براي «معشوقه»، يه جور سنت شکني محسوب ميشه.

* مهم ترين و جالب ترين قسمت شعر همون خط تيره ي آخر سطر يکي مونده به آخره ! اون دش يا خط تيره مي تونه هر جاي شعر استفاده بشه و به معني اين هست که جمله يا سطر بعدي ش، از اهميت خيلي خاصي برخورداره، انگار شاعر اصلاً کل شعر رُ واسه بيان اون سطر نوشته.. اينجا هم در کل شعر، فراست عشق رُ (رز مظهر و سمبل عشق هست) يه چيز عادي و حتا سطح پايين توصيف ميکنه.. اگه گل سرخ خاصه، پس گلابي هم خاصه!! اما در دو سطر، به طور مستقيم مخاطب ش (معشوق) رُ صدا ميزنه؛ «تو». و ميگه تو هم البته رز هستي، اما هميشه رز بودي؛ نه مثل گلابي که جديداً دارن ثابت مي کنن از تيره ي رزهاست.. البته با توجه به دو سطر اول شعر که در اونجا هم خودِ رز رُ اصيل توصيف مي کنه (و هميشه ا تيره ي گل سرخيان بودي..) کاملاً اين نتيجه رُ ميگيره که تو (معشوق) اون رز اصلي هستي، و نه سيب، آلو و..

-----------------------

mahsaa
aghl afsane az in dast ro zyad bavar karde o khahad kard. ama del koja

-----------------------
هادی
e-mail hadi_tahmasbi@yahoo.com

با سلام و درود
من هم در برخورد اول خیلی تعجب کردم که چقدر اختلاف وجود داره مابین تصور و باور عمومی ما شرقی ها و با دیگر مردمان این کره خاکی در تعریف عشق و در نگاه به عشق.

ولی بعد با تامل بیشتر متوجه شدم که منظور خانم فیشر از عشق همان چیزی است که ما به آن عشق زمینی میگوییم. عشقی که در چارچوب ذهن اسیر شده، عشقی که درچارچوب ذهن تعریف شده، آن هم ذهنی که خواسته های دنیای فیزیکی تمام آمال و اهدافش رو تشکیل میدهد.

در حقیقت شاید اینطور بشه گفت که ازدواج بین دو نفر یک پدیده کاملا زمینی (فیزیکی و مادی) است که هدف اصلی آن همان تولید مثل است. این موضوع مابین انسان و حیوان مشترک است و جنبه غریزی دارد.

ولی عشق مابین دو نفر، یک پدیده آسمانی (معنوی) است. هدف آن یکی شدن و وحدت است. البته به نظر من ما چون در میزان آگاهی پائین هستیم، عشق واقعی که همان عشق به کل (یا عشق به خداست) بصورت عشق به جزء در بین ما ظاهر میگردد و نمود پیدا میکند و به این ترتیب ما را آماده میکنه تا برای عشق به خدا خودمان رو مهیا کنیم.

عشق زمینی به هیچ وجه ریشه و مبنای معنوی و آسمانی ندارد و هرچند که در آن شور و احساسات زیادی نهفته است هدف آن در نهایت تامین نیازهای فیزیکی است. در حقیقت نسخه دروغین عشق واقعی مابین دو نفر است.

شاید بالای 99 درصد ازدواجها اولش با عشق آغاز میشه، ولی این موضوع در چندماه یا چند سال اول به شدت رنگ میبازه، چرا ؟ چون با عشق زمینی آغاز میشه.

به نظر من و با توجه به روند تغییرات در جهان و همچنین کشور خودمان، در آینده ازدواج از رونق خواهد افتاد و عشق زمینی حتی از طریق مصرف قرص و دارو (مانند قرصهای شادی آور و مسخ کننده) رواج بسیار خواهد یافت. در آینده بسیار کم خواهید یافت انسانهایی را که عشقی آسمانی در بینشان ایجاد شود و پایدار بماند.

علاوه براین که به نظر این حقیر :
اصولا عشق به جزء محکوم به فراموشی و زوال است حتما بایستی آن تعمیم داد و آنرا به عشق به کل تبدیل کرد. عشق به تمام موجودات؛ تمام انسانها از هر جنسیت؛ ملیت؛ رنگ و شکل و در اصل کل مخلوقات؛ این عشق همان عشق به خداست که هرگز زوال نمیپذیر بلکه دائما بر شدت شعله های آن افزوده میشود و به شدت در رفتار و اعمال ما تاثیر میگذارد و در اصل سیستم فکری شما را جان و روحی نو میبخشد و به سمت تکامل شتابی عظیم می دهد.


پیروز باشد و سربلند
هادی

---------------------------

marjan

اصلا عشق یعنی چی؟
اگه اشتباه نکنم منظور خانم فیشر از عشق خواهش ومیل شدیدی است که بین دو انسان شکل می گیره یک میل درونی برای رسیدن به ، شادی؛اسایش،تولید مثل و هر چیزی که انسان آرزوش رو داره.
حالا اگه اینطور به عشق نگاه کنیم محاسبات خانم فیشر درست از اب در میاد.من عاشقم برای رسیدن به ارزوهام بدون در نظر گرفتن طرف مقابلم. .من آدما رو دوست دارم چون خودم رو دوست دارم.اگه به خواستم نرسم میزنم زیره همه چیز!!!!.
اما خداوند احساسات دیگه ای هم در وجود انسان گذاشته که سناریوی قبلی رو کامل میکنه. می خوای عاشق باشی؟برای همیشه؟هیچوقت عیشت تو این دنیا به هم نخوره؟
همه چیز تو این دنیا به من وابسته است ومن هم به دنیا.
من بدون کل هیچم.
شاید اگر عشق رو مجموعه ای از احساسات انسانی تعریف کنیم قشنگ تر باشه.ودر آینده به خاطره پایین اومدن سوپ هورمون توی ذوقمون نخوره!!!!!!و تصمیم به خود کشی نگیریم

-----------------------------------

آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست
Saadi
ali

-----------------------------
to be continued
<شما در شفا بنويسيد>

۱۳۸۴ اردیبهشت ۳, شنبه

کتاب: چرا عاشق می شویم

--------------------- قسمتهايي از مقاله: ----
ما برای این در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم، ما در این دنیا هستیم که تولید مثل کنیم [!!!!]

ما به افراد عاشق در حالیکه در دستگاه MRT قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار یک عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم....

خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود.

* آیا میل جنسی برای این منظور کافی نبود؟

نه، میل جنسی به تنهایی توجه ما را به سوی شریکهای متعددی جلب می کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می شود...

* علت این شدت احساسات چیست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته اید، موشهای صحرایی فقط برای چند ثانیه جلب یکدیگر می شوند، فیلها مدت چند روز. حتی در شامپانزه ها نیز دوان عشق کوتاه است. چطور این احساس در ما تا به این حد پیش میرود که حاضر به مرگ برای دیگری هستیم؟

من تصور می کنم که راه رفتن بر روی دو پا همه چیز را در ما تغییر داد. تا قبل از اینکه نیاکان ما (که احتمالا شبیه شامپانزه های امروز بوده اند) راه رفتن روی دو پا را بیاموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل می کردند، دستانشان آزاد بود و احتیاج به نرها برای حفاظت و همراهی نداشتند. ولی از حدود ۶ تا ۷ میلیون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روی دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها باید فرزندان خود را بغل می گرفتند و من نمی توانم تصور کنم که آنها می توانستند با یک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست دیگر به دنبال آذوقه بگردند و یا از خود دفاع کنند، پس به یک شریک برای بزرگ کردن فرزندان خود احتیاج داشتند.
...
-----------کل مقاله------------

قویترین میل جهان


هلن فیشر (Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده، از جمله "آناتومی عشق" (۱۹۹۲) و "جنس قوی" ( ۱۹۹۹) که به رل زنان در جامعه می پردازد. کتاب جدید او با عنوان ‌"چرا عاشق می شویم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در این مورد می پردازد.

مجله شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج ، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می دهند. طبق گفته شما ولی معمولا بعد از ۴ سال این قول به جدایی می انجامد؟

فیشر: بله. من به مدارک جمع شده از ۵۸ کشور نگاه کرده ام، در آنها دیده می شود که نیمی از کسانی که از یکدیگر جدا می شوند، این کار را در طول ۴ سال اول دوران ازدواج خود انجام می دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جدید هستند.

شپیگل: این نیاز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟

فیشر: در واقع باید سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولانی با هم می مانیم؟ " ۹۷٪ از جانواران پستاندار چنین تیمهای دو نفری درست نمی کنند. چرا پس انسان؟ این مساله ساده که ما یکدیگر را به عنوان پارتنر پیدا کرده و به هم وفادار هستیم، یک حادثه شگفت انگیز است، و دلیلش این جاذبه غریبیست که آنرا عشق می نامیم.

شپیگل: شما در مورد پدیده عشق تحقیق می کنید، اینکار را چگونه انجام می دهید؟

فیشر: ما تعدادی از زنان و مردانی را که در آنها نشانه های عاشق بودن دیده می شود توسط دستگاه MRT (توضیح خودم: دستگاهی که از لایه های مختلف مغز یا هر جای دیگر بدن عکسبرداری می کند) معاینه کرده ایم، تا بفهمیم احساس عشق در کدام قسمت مغز جای دارد.

شپیگل: از کجا می دانید که آیا کسی واقعا عاشق است یا نه؟

فیشر: در این مورد کافیست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر می کند. معمولا جواب حدود ۹۵٪ از وقت روز است، خوب چون عشق همین مسخ شدن خالص است. این تمایل شدید، این جوشش، هسته اصلی عاشق بودن است. عشق بسیار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسیار به سختی می توان به آن پایان داد. به نظر من عشق قویترین میل جهان است، بسیار قویتر از میل به سکس. کسی که از رختخواب شریک جنسی خود رانده می شود، دست به قتل او نمی زند، اما تعداد کسانی که شریک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زیاد است، به خصوص در مردان.

شپیگل: شما نوشته اید از هر سه زن مقتول در آمریکا یکی از آنها از سوی پارتنر سابق خود به قتل رسیده است. اما تعداد مردان مقتول از سوی شریک سابق آنها تنها ۴٪ است. آیا زنان هنگام شکست در عشق بیشتر دست به خودکشی می زنند؟

فیشر: نه، در مورد خودکشی هم تعداد مردان بیشتر است. سه چهارم کسانی که به خاطر سرخوردگی در عشق خودکشی کرده اند، مردان هستند. زنان معولا رابطه بهتری با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحرانی از سوی آنها بهتر پشتیبانی می شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگی شدید به رابطه با آن یک شخص خاص دارند که این می تواند نتایج خطرناکی داشته باشد. ولی البته در زنان هم خودکشی از روی عشق دیده می شود. من از افراد تحت معاینه خود سوال کرده ام که آیا حاضرند برای عشق خود بمیرند یا نه. بسیاری از آنان، به خصوص جوانان در گروه سنی حدود ۲۰ سال، به این سوال پاسخ مثبت دادند، فکر می کنم خود من نیز در آن مقطع زندگی همین پاسخ را می دادم.

شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟

فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRT قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار یک عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می آید که دو ناحیه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسایی کرده ایم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین(Noradrenalin ) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجه ترشح این سوپ هورمونی است.

شپیگل: هومر (Hommer ) هم به این نتیجه رسیده بود که:" و نیروی عشق در آن درون بود که حتی از عاقلان نیز عقلشان را ربود". این همه دیوانگی چه معنایی می دهد؟

فیشر: خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود.

شپیگل: آیا میل جنسی برای این منظور کافی نبود؟

فیشر: نه، میل جنسی به تنهایی توجه ما را به سوی شریکهای متعددی جلب می کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می شود. میزان بالای ترشح هورمون دوپامین باعث ترشح شدیدتر هورمون جنسی تستسترون هم می شود. به همین دلیل است که عشاق میل ترک اطاق خواب را ندارند.

شپیگل: علت این شدت احساسات چیست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته اید، موشهای صحرایی فقط برای چند ثانیه جلب یکدیگر می شوند، فیلها مدت چند روز. حتی در شامپانزه ها نیز دوان عشق کوتاه است. چطور این احساس در ما تا به این حد پیش میرود که حاضر به مرگ برای دیگری هستیم؟

فیشر: من تصور می کنم که راه رفتن بر روی دو پا همه چیز را در ما تغییر داد. تا قبل از اینکه نیاکان ما (که احتمالا شبیه شامپانزه های امروز بوده اند) راه رفتن روی دو پا را بیاموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل می کردند، دستانشان آزاد بود و احتیاج به نرها برای حفاظت و همراهی نداشتند. ولی از حدود ۶ تا ۷ میلیون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روی دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها باید فرزندان خود را بغل می گرفتند و من نمی توانم تصور کنم که آنها می توانستند با یک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست دیگر به دنبال آذوقه بگردند و یا از خود دفاع کنند، پس به یک شریک برای بزرگ کردن فرزندان خود احتیاج داشتند.

شپیگل: و مردان؟

فیشر: برای آنها هم تمرکز به روی یک شریک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظیفه محافظت از چند شریک برای آنها هم کار سختی بوده است. بچه هایی که از سوی یک جفت محافظت می شده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن پیدا می کردند و از همانجا ارتباطهای سلولهای عصبی برای ایجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.

شپیگل: مدت زمان عاشقی چقدر است؟

فیشر: طبق تحقیقات ما بین ۱۸ ماه تا سه سال. البته این مدت زمان می تواند طولانی تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقی موانعی وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگی کنند یا یکی از آنها متاهل باشد. این نیز از خصوصیات سیستم ترشحی دوپامین است: اگر مغز "پاداشی" دریافت نکند، این سیستم خیلی فعالتر میشود...

شپیگل: ...و با ترشح بیشتر قابلیت رنجبری را بالا می برد.

فیشر: بله. البته کار این سیستم به هیچ وجه همیشگی نیست. اگر خوش شانس باشیم، این حس عاشقی تبدیل به دوست داشتن می شود. در آن صورت هورمونهای دیگری کارگردانی را به عهده می گیرند: اوکسیتوسین (Oxytocin) و واسوپرسین (Vasopressin) که باعث حس نزدیکی و رابطه نزدیک هستند و ترشح هورمونهای دوپامین و تستسترون را کم می کنند. و این خوب هم هست. کسی که صاحب فرزندی می شود، نمی تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!

شپیگل: ولی برای بسیاری از زوجها دقیقا همین از دست رفتن رابطه جنسی یک مشکل بزرگ است.

فیشر: برای همین توصیه من برای رابطه های دراز مدت این است که از داشتن مرتب سکس خود داری نکنند. ما جانوری هستیم که برای این ساخته شده ایم که مرتب با هم آمیزش داشته باشیم. انسانهایی که به صورت قبیله ای زندگی می کنند، اکثرا روزانه با یکدیگر رابطه جنسی دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامین هم می شود که به برقراری رابطه کمک می کند. ولی البته من زوجهایی را می شناسم که بدون این ارتباط نزدیک جنسی هم با یکدیگر زندگی می کنند. کیفیت داشتن ارتباط نزدیک کمی دست کم گرفته می شود. ما به دنبال عشق رمانتیک هستیم، که میلی ساده و یک جور دیوانگی کور است. احساس رابطه نزدیک ولی یک حس بسیار رنگارنگ مانند نقشهای یک قالی شرقی است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.

شپیگل: و با وجود همه اینها این سیستم می تواند خیلی آسان از هم بپاشد.

فیشر: درست است و قابل توضیح هم هست: این در طبیعت انسان است که تا زمانی با شریک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهای قبیله ای در جنوب آفریقا هر چهار سال یک بار بچه دار می شوند و هر بار از مردی دیگر. در جامعه مدرن این مساله به شکل بالاتر رفتن میزان طلاق به خصوص در دوران ۴ سال اول شکل پیدا می کند. به نظر می آید طبیعت انسان برای این ساخته شده است که با شریک خود فرزندی داشته باشد، و بعد از مدتی برود. و من فکر می کنم زندگی ما کم کم به زندگی نیاکانمان شبیه تر می شود.

شپیگل: چرا؟

فیشر: در دوران زندگی قبیله ای، زنان ۸۰٪ آذوقه را تامین می کردند. به این ترتیب آنها قدرت "اقتصادی" داشتند و به همین خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر یک رئیس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصیلات یا در آمدی ندارد، همسرش را ترک نمی کند چون از نظر اقتصادی قادر به این کار نیست. ولی در بسیاری از جوامع دنیا این موقعیت تغییر می کند، زنان بیشتر صاحب استقلال اقتصادی می شوند و بیشتر توانایی آنرا پیدا می کنند که به رابطه های ناخواسته پایان دهند...

شپیگل: یا بیشتر رابطه های موازی داشته باشند ؟(توضیح خودم: منظور من از رابطه های موازی، همون چیزیه که بهش خیانت در رابطه میگیم. من از این کلمه به خاطر بار اخلاقیش استفاده نمی کنم)

فیشر: نه، نه الزاما. جالب اینجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه های موازی دیده می شود ، یکی به خاطر اینکه این امکان بیشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه های متعدد خود را داشته باشند، و یکی دیگر به این دلیل که رابطه ها امروزی هم کوتاه تر شده اند.

شپیگل: آیا این جریان در آینده ادامه پیدا می کند؟ آیا آمار طلاق بالاتر نیز می رود؟

فیشر: بله، در این مورد شک ندارم. و البته شکلهای جدید با هم زندگی کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال یک نوع ازدواجهایی که بعد از مدت زمان خاصی خود به خود لغو می شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بیشتری برای حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آینده نیز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتی دوباره و سه باره. این به معنای پیروزی امید بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهیم کرد-تقصیر به گردن سیستم عصبی و هورمونی ماست!

شپیگل: آیا ما واقعا اینقدر در برابر عشق بی اراده هستیم؟ تا چه حد آزادی انتخاب پارتنر خود را داریم؟

فیشر: ما حداقل این توانایی را داریم که از عاشق شدن خود جلو گیری کنیم. تصور کنید شما تازه صاحب فرزندی شده اید، همسر خود را دوست دارید و در عین حال شخصی را در محل کار خود بسیار جذاب می یابید. شما قادر هستید به خود بگویید:"نه،من خوشبخت هستم، این شخص نیز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنین صرف نظر کردنی مشکل، ولی ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خیلی ساده تر هم هست. من فکر می کنم ما مرتب با کسانی برخورد می کنیم که مایل هستیم با آنها رابطه جنسی داشته باشیم، و در آخر تنها دست آنها را می فشاریم.

شپیگل: آیا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟

فیشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستی و هوس هستند، می توانند موازی هم کار کنند. ما حتی قادریم با کسی زندگی کنیم و در عین حال عاشق شخص دیگری شویم. این توانایی از نظر تئوری تکامل هم قابل توضیح است، چرا که این کار یک استراتژی دوبرابر به حساب می آید: در یک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعی می شود، از سوی دیگر پارتنر جدیدی که امکان انتقال ژنها به نسل بعدی را بیشتر می کند. واقعیت این است که حتی در رابطه های موفق نیز ، ما شبها در تخت خوابیده ایم و از خود سوال می کنیم که آیا نمی توانستیم انتخاب بهتری داشته باشیم. این یک نیروی تخریب کننده مغز ماست...

شپیگل: و وقتی این نیروی تخریب کننده زمانی باعث جدایی شود، درد آن جدایی تقریبا به همان شدت شادابی زمان عاشق بودن است. آیا این اشخاص را هم تحت نظر داشته اید؟ در مورد آنها چه مشاهداتی داشتید؟

فیشر: در این اشخاص دو حس به شدید ترین شکل خود دیده میشود: خشم و ناامیدی. این دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد می آید: بعد از جدایی ابتدا زمان خشم یا اعتراض است، شخص سعی می کند پارتنر خود را دوباره به دست بیاورد. سیستم ترشحی دوپامین ، بسیار فعال میشود ،چون مغز باز هم "پاداشی" دریافت نمی کند. انرژیی که در این زمان صرف می شود بسیار زیاد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چیز می شود و حس عشق باز هم قویتر می گردد که حتی ممکن است تبدیل به حس نفرت هم بشود.

شپیگل: ...حس نفرت برای به دست آوردن دوباره پارتنر کمی عجیب به نظر می آید.

فیشر: این آخرین تلاش است. هر چه باشد، اینجا یک نفر دارد بر سر آینده ژنهای خود مبارزه می کند! و در واقع گاهی این روش کارساز نیز هست. گاهی دو نفر دوباره به سوی هم برمی گردند وقتی یکی از آنها دیگری را تحت فشار سخت احساسی، مثلا تهدید به خودکشی قرار می دهد.

شپیگل: ولی سوال این است که ارتباطی که با این روش دوباره بر قرار شود تا کی ادامه پیدا کند.

فیشر: درست است. ولی خشم و نفرت می تواند کمکی هم باشد برای اینکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جدید باشد. البته قبل از آن فاز افسردگی شدید سر می رسد. تمام دنیا خاکستری می شود، کسی زنگ نمی زند. و شخص دچار دپرسیون می شود.

شپیگل: چرا طبیعت جدایی را برای ما اینقدر مشکل کرده است؟ آیا بهتر نبود که خیلی راحتتر با نیرو و انرژی دوباره به زندگی بر می گشتیم؟

فیشر: من فکر می کنم که این افسردگی هم فایده های خودش را دارد. کسی که ترک می شود، احتیاج به کمک دارد، چرا که همیاری پارتنر او یکباره از بین رفته است. مسلما کسی که با لبان خندان به سوی دوستان برای کمک خواستن می رود، زیاد قابل باور نیست. افسردگی یک نشانه خیلی خوب برای اطرافیان است که یک مشکل بزرگ این وسط وجود دارد. در ضمن، یک افسردگی خفیف در این موقعیت می تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعی تر ببیند.

شپیگل: آیا راههایی وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنیم؟

فیشر: بزرگترین توصیه من این است که هر چیزی که ما را به یاد او می اندازد ، از بین ببریم و یا از زندگی خود دور کنیم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنیم...

شپیگل: پس عشق مانند یک ماده مخدر است؟

فیشر: دقیقا، پس برای ترک اعتیاد باید از آن دوری کرد. نشانه های ترک اعتیاد عشق خیلی شبیه به ترک کوکائین است: خواهش بسیار شدید، مالیخولیا، خستگی، از دست دادن تعادل روحی. البته تفاوتهایی هم وجود دارد. کسی که به کوکائین معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس می کند، در حالیکه کسی که به عشق خود رسیده باشد، اکثرا بعد از مدتی این خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببیند.

شپیگل: شما برای این مشکل تجویز قرص را نیز پیشنهاد می کنید.

فیشر: وقتی برای مقابله با افسردگی از دارو استفاده می شود، چرا برای مقابله با درد عشق از این روش استفاده نشود؟ البته با اینکار قادر نخواهید بود یک رابطه را نجات دهید، ولی می شود با اینکار مثلا جلوی خودکشی از سر عشق را گرفت. البته من اخطار می دهم که از این داروها به مدت زمان طولانی استفاده نشود، این داروها ترشح دوپامین و سروتونین در مغز را کم می کنند، و این در دراز مدت می تواند باعث شود که شخص میل به پیدا کردن رابطه( جدید) و میل به ارتباط جنسی را از دست بدهد.

شپیگل: برای استفاده از دارو تا کجا می توان پیش رفت؟ مثلا می توان برای کسانی که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پیش می روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجویز کرد؟

فیشر: چرا که نه؟ اینکه مواد شیمیایی چقدر رفتار ما را تغییر می دهند را هر کسی که یک آبجو هم خورده باشد ، می داند. البته نباید فراموش‌کرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاری دیگر نیز به مساله اضافه می شود. من فکر می کنم که هر کسی دلش می خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولی اینکار را نمی کند چون یاد گرفته است که نباید این کار را بکند. ولی استاکرها قادر به کنترل این کشش خود نیستند.

شپیگل: داروهایی که میل جنسی را تشدید می کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آیا زمانی علم قادر به ساختن ماده ای برای ایجاد عشق
و برقراری یا تشدید آن خواهد بود؟

فیشر: فرمهای مخصوصی از LSD باعث میشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمی دهم که چنین دارویی در آینده واقعا ساخته شود. باید پارامترهای مختلفی کنار هم جمع شوند که شخصی عاشق شود: زمان مناسب و تحریکات حسی مختلفی که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکی ما شکل گرفته است. البته من فکر می کنم ماده ای ساخته خواهد شد که میزان ترشح دوپامین و نورآدرنالین را در مغز افزایش دهد و با اینکار آمادگی مغز را برای عاشق شدن بالا ببرد.

شپیگل: آیا ممکن است این آماده سازی مغز بدون دارو نیز انجام گیرد؟

فیشر: بله ، البته. من به تمام جوانانی که دلشان می خواهد عاشق شوند توصیه می کنم: بروید به بیرون، به سوی دنیای بیرون بروید، به دیگران نشان دهید که دنبال عشق هستید، و بازی عشق را بازی کنید. آماده سازی مغز، بر پایه به تحرک در آوردن سیستم ترشحی دوپامین است، وقتی کسی را پیدا می کنید که فکر می کنید می تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهای جدید، مهیج و حتی خطرناک انجام دهید. نزدیکی نیز میزان ترشح دوپامین و تستسترون را بالا می برد، برای همین من همیشه به دانشجویان خود می گویم با کسی به رختخواب نروید که از او خوشتان نمی آید،چون ممکن است عاشقش بشوید!

شپیگل: آیا حقه های دیگری برای ایجاد عشق به ذهنتان می رسد؟

فیشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غریبه تر باشند، بیشتر دوست داریم" ، من به زنان توصیه می کنم که کمی مرموز باقی بمانند. و کلا این راه موثری است که علاقه های طرف مقابل را پیشبینی و ارضا کنیم. همانطور که مردان در هیچ زمان دیگری به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود میل به صحبت کردن ندارند، یا زنان هیچ زمان دیگری به اندازه آن زمان با شریک خود فوتبال تماشا نمی کنند!...البته کارسیستم مغزی مردان در این دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهایی از مغز که مربوط به تحریکات بینایی می شوند بیشتر فعال است.

شپیگل: و این تعجب آور نیست، درست است؟

فیشر: درست است. ولی پیش ضمینه تکامل در این مورد جالب است. مردان به زنانی نگاه می کنند که قابلیت زایش داشته باشند (توضیح خودم: در واقع زنان زیبا!) ، و زنان برای اینکه بدانند آیا پارنتر آنها می تواند از پس نگهداری از بچه ها خوب بر بیاید، سعی در شناختن شخصیت او دارند. اینکار به مراتب مشکل تر است و پیش از همه احتیاج به داشتن حافظه ای قوی دارد. برای همین زنان مرتب با دوستان خود از این صحبت می کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاری داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال می شود.

شپیگل: اما خاطرات به تنهایی آتش عشق را روشن نگه نمی دارند.

فیشر: نه، در دراز مدت احتیاج به کار کردن دائمی روی رابطه هست.

شپیگل: توصیه شما در این مورد چیست؟

فیشر: در اصل الان باید می گفتم سالی یک بار از پارتنر خود جدا شوید، رابطه های دیگری را تجربه کنید و بعد سعی کنید دوباره از اول شروع کنید!

شپیگل: این را جدی نمی گویید!

فیشر: البته که نه. مسلم است که کسی نمی خواهد واقعا اینطور زندگی کند. ولی توصیه من اینست که از اول انتخاب درست انجام دهید، شخصی را انتخاب کنید که برایتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود بروید، با او صحبت کنید و به حرفهایش گوش دهید، از او سوال کنید، سعی کنید جذاب باقی بمانید و احتیاجات خود را بیان کنید. البته که با وجود همه اینها تضمینی وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعیت اینست: ما برای این در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم، ما در این دنیا هستیم که تولید مثل کنیم.

شپیگل: از شما برای این مصاحبه متشکرم.

از مجله شپیگل، شماره ۹، فوریه ۲۰۰۵
منبع


سايت رسمي اين خانم


-----------------------------
من ترجيح ميدم وقتي يه مقاله از يه متخصص رو ميخونم؛ اول حسابي نکات جالبش رئ ياد بگيرم. بعد از فيزيک ياد گرفتم که همه ي نظريه ها نقطه هاي ضعف و اشتباه دارن. پيدا کردن اشتباه ها خيلي لذتبخشه وقتي مطلب رو اول بفهميم. (فهميدن با قبول کردن فرق داره. شما ميتونين يه چيزي رو بفهمين اما اشتباهاتش رو هم بفهمين!)

اين مقاله به زبان ساده ميگه عشق بعد از اين در سلولها بوجود آمد چون بچه ها تحت عشق يک نر و يک ماده بهتر بزرگ ميشدن.
پس عشق قديمي نيست. همين چند ميليون سال پيش بوجود آمده اونم فقط براي اينکه اينطوري براي حيوان هاي دوپا (حيوانهايي بنام انسان) زندگي راحت تر شده.

خب به نظر مياد بحث جالبيه. کل اين مقاله رو بخونيم. فکر کنيم. بعد توي قسمت <شما در شفا بنويسيد> بنويسيم.

... محمد

۱۳۸۴ فروردین ۲۸, یکشنبه

چه امر ِخوبي!

ان الله يأمر(1) بالعدل والاحسان
(يأمر: امر می كند.)

خداوند به عدالت و احسان "امر" می فرمايد.
(بخشی از آيه 90 در سوره نحل)


نخست از جهان آفرين ياد كرد
كه هم داد فرمود و هم داد كرد
(فردوسی)

Mohammad

۱۳۸۴ فروردین ۲۶, جمعه

.

...و پروردگارت هرگز فراموشکار نبوده و نیست

۱۳۸۴ فروردین ۲۰, شنبه

کمک مي کنم

من خوشحالم. من کمک نمي کنم که خوشحال بشم. کمک مي کنم که عيشم توي بزم زندگي بهم نخوره!!

محمد

۱۳۸۴ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،

و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.

و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،

و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.

اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم

از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،

و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند

و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

ويليام شكسپير
غزل شماره 29


... Mohammad

۱۳۸۴ فروردین ۱۲, جمعه

روی ماه خداوند را ببوس

مهرداد آنقدر با pen friend اش نامه نگاري گرد تا پاک عاشق‌اش شد.
بچه هاي کلاس خيال مي کردند او خيلي ها را زير سر دارد اما من مي دانستم که مهرداد حتي جرات نگاه کردن به يک دختر را هم ندارد، چه برسد با عاشق شدنش. اما اين که در جوليا –دوست دختر آمريکايي‌اش- چه ديده بود که عاشق‌اش شد، خودم هم درست نمي دانم. با خودم مي گويم: «خداوندي هست؟»
----
مهرداد يقه کاپشن چرمي ‌اش را دور گردن‌اش حلقه مي زند و مي گويد: «تو هنوز ازدواج کرده‌اي؟»
به پيشخدمت که حالا براي دختر و پسر جوان دِسر مي برد نگاه مي کنم و مي گويم: «نه. هنوز نه. فعلا گرفتار اين تز لعنتي‌ام.»
پسر جوان انگار دارد براي دختر مقابل‌اش داستان هيجان انگيزي را تعريف مي کند. دستهايش را در هوا تکان مي دهد و شکلک در مي‌آورد. دختر ريسه مي رود.
----
پرويز است. از آن جانورهاي خوشگل و پولدار و حقه باز. دختري که عينک آفتابي زده کنارش نشسته. شيشه ماشين را که پايين مي آورد، صداي موزيک راک اند رول از لاي پنجره مي زند بيرون. بوي تند ادکلن از توي ماشين اش زير دماغ ام مي پيچد. پرويز لب هايش را غنچه مي کند و با شيطنت به دختري که بغل دستش نشسته است اشاره مي کند و مي گويد:
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
بعد مي زند زير خنده. دختر بغل دستي اش هم شروع مي کند به خنديدن.
----
روسري اش را بر مي دارد و موهايش روي شانه هايش مي ريزد و بعد مي گويد: «هرچي باشه شوهر آيندي من هستي. عزيز ميگه مردها هر قدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن، اما باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر مي کنند، زود پشيمان مي شن و زود هم آشتي مي کنند. ممکنه جلو زن ها چيزي نگن اما تنها که شدند شروع مي کنند به بغض کردن. مي گه به همين خاطره که کسي گريه مردها رو نمي بينه. عزيز مي گه زن ها هر قدر هم که کوچيک باشند اما مادرند. پناه مردها هستند. حتي دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند. عزيز گفت که بر مي گردي.»
----
به عکس سايه که زير شيشه ميزم گذاشته ام نگاه مي کنم و از او مي خواهم تا انگشتهاش را روي گوشي بگذارد. وقتي اين کار را مي کند دهاني گوشي را مي بوسم. مي گويم: «مرسي. خوب بود. خيلي خوب بود.»
-«رمانتيک شده اي؟»
-«دوست‌ت دارم سايه. خيلي دوست‌ت دارم.»
-«يونس تو اگه خداوند رو از بين ما کنار بذاري هر دو ما رو کنار گذاشتي. من يا بايد خداوند رو به خاطر تو قرباني کنم و يا به خاطر او از عشق تو بگذرم. من راه دوم را انتخاب مي کنم يونس. اين سخت ترين کاريه که کسي مي تونه در تمام زندگي اش انجام بده»
----
روي ماه خداوند را ببوس
مصطفي مستور
چاپ اول: 79
چاپ هشتم: آبان 83
2500 نسخه
نشر مرکز
برگزيده جشنواره قلم زرين 1381
----
source
mohammad