من دوس دارم انگليسي حرف بزنم. خيلي خيلي دوست دارم زباني رو هم بلد باشم که اکثر مردم دنيا بلدن. من حال مي کنم با فارسي. انگليسي هم خيلي خيلي دوس دارم. چقدر باشکوهه که نمايشنامه هاي شکسپير رو به زيان اصلي بفهمي. يا با مردم خوب آمريکا و کانادا و اروپا حرف بزني. براشون جوک بگي. بهشون شعر فارسي و کلمات فارسي ياد بدي و ازشون ياد بگيري. خيلي چيزا بهم ياد ميدن. زندگي به زبان انگليسي بسيار بسيار قشنگه.
عجيبه که هندي ها فوق العاده انگليسيشون خوبه. ژاپني ها خوب حرف ميزنن اما ايراني ها و چيني ها بد حرف ميزنن.
من چند ماه پيش به يه ژاپني از قران گفتم. از اولين سوره ي وحي شده. از اقراء. وقتي تونستم معنيش رو بگم؛ وقتي مثل تئاتر براش تجسم کردم که پيامبر در چه حالي اين رو شنيد فکر نمي کردم اينقدر روش اثر گذاشته باشم. امروز بهم اي ميل داده که «محمد عزيز . ميشه از تگ وا (تقوا) TAGVA بهم بگي. که چرا راه هاي خاصي تو دنيا کار مي کنه و راههاي ديگه کار نمي کنه. دلم مي خواد ببينم چرا طبيعت تگ وا (تقوا) داره و ما نداريم ئ بايد بشناسم. اين آهسته آهسته فهميدن ِ ما که به نظر مياد عمدي براي ما طراحي شده بخ چه درد ِ خداي پاک مي خوره؟»
SOME BOOKS TO LEARN ENGLISH
راستي يکي پرسيده بود چرا شازده کوچولو برات مهمه؟ براي اينکه از سه نظر بي نظير. ۱- اونجايي که بهم ياد داده چطوري بايد با عشق زندگيت؛ با همسرت (يا همسر آيندت) رفتار کني. اگه نق زد چه معني اي داره. اونجا که ميگه بايد ديد که گلها با عطرشون چي مي کنن. نبايد حرفهاشون رو زياد جدي گرفت. (هنوز نزسيديم بهش) ۲- اونجايي که مرگ رو بسيار قشنگ تعريف مي کنه. آخراش. ۳- اونجايي که ميگه اهلي کردن (مومن شدن - عاشق شدن - گرفتار ِ غشق شدن) يعني چي.
شازده کوچولو از آثار بي نظير ادبيات غربه که البته بسيار زيبا توسط استاد شاملو ترجمه شد. نمايشنامه زاديويي شازده کوچولو در سه پادکست جدا شده که به مرور دو قسمت آخر هم ارانه ميشن.
۱۳۸۴ شهریور ۸, سهشنبه
۱۳۸۴ شهریور ۵, شنبه
شازده کوچولو (۳)
روز پنجم باز سرِ از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم. يک هو بی مقدمه از من پرسيد:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
Chapter 8 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
------------------------
دومين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. فايل اول هم توسط اکسير ميزباني شد. خدا خيرش دهاد! باز هم نظرتان برايم مهم است.
اين قسمت اول نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده. دو قسمت از اين نمايشنامه قبلا نوشته شد (۱ - ۲)
در ادامه قسمت سوم آورده مي شود.
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل ۳ مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد. dydarteam@gmail.com
... محمد
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
Chapter 8 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
------------------------
دومين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. فايل اول هم توسط اکسير ميزباني شد. خدا خيرش دهاد! باز هم نظرتان برايم مهم است.
اين قسمت اول نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده. دو قسمت از اين نمايشنامه قبلا نوشته شد (۱ - ۲)
در ادامه قسمت سوم آورده مي شود.
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل ۳ مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد. dydarteam@gmail.com
... محمد
۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه
اولين پادکست ِ شفا
اولين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. نظرتان برايم مهم است. حتما نظر بدهيد.
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل ۳ مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد.
dydarteam@gmail.com
... محمد
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل ۳ مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد.
dydarteam@gmail.com
... محمد
۱۳۸۴ مرداد ۲۵, سهشنبه
در طول عمر ِ شما نسيمهايي مي وزد
سماع چیست؟
ز پنهانیان ِ دل
(اونايي که دلمون بهشون وصله ولي فعلا جلوي چشامون نيستن)
پیام !
دل ِ غریب
(دلي که پره از استرس و نگراني و غربت با همه چي)
بیابد ز نامه شان
آرام !
هزار کژدم ِ غم را
همون که حافظ ميگه بهشون تيرهاي بلا و افسردگي که از هر طرف به سمت ِ ما مي بارن و ما بي سپر وايساديم جلوشون. پناهي نداريم. اون کژدم ها وقتي اون پيغام مياد.. )
کنون ببین
کشته
هزار دور ِ فرح (هزار دور ِ شادي)
بین؛
میان ما
بیجام !!
چو جان ِ ما ز «نفَختُ» است فیه ِ من روحی
قران: پس از آفريدن ِ انسان از روح ِ خودم در او مي دمم!/ افتخاري داره که ما روح ِ خدا رو صاحب شديم. ما همه ي توانايي ها و صفتهاي او رو داريم. «نفَختُ» يک فعل است. يعني دميدن. نفخه به فارسي يعني نسيم
چو جان ِ ما ز «نفَختُ» است فیه ِ من روحی
روا بود
که نفختش بوَد
شراب و طعام
(يعني سزاواره که اون نسيم بشه خواب و خوراک ِ ما. بشه همه ي زندگي ِ ما. با اون آرامش زندگي کنيم.)
که (نتيجه اينکه)
خاک بر سر جان کسی که افسردهست
اثر نگیرد از آن نفخ و
(از آن نسيم ِ آرامش بخش)
کمتر بوَد ز عدم
افسرده کيه؟ کسي که از نسيمهاي دلش اثري نميگيره. يعني خنگه. کسي که افسرده است از عدم هم که ناتوان ترين چيزه هم کمتره. آخه وقتي هوا در سياره اي باشه حتما توش نسيم هم مياد. وقتي توي دل ِ ما هواي خدا هست. وقتي از روحش به ما دميده ختما بايد نسيم هايي هم در دل ِ ما حس بشه. نسيم هايي که پيامبر درموردش فرمود: "در طول عمر ِ شما نسيمهايي مي وزد. هشيار باشيد که خود را در معرض ِ اين نسيمها قرار دهيد."
که خاک بر سر جان کسی که افسردهست
اثر نگیرد از آن نفخ و کمتر بوَد ز عدم
تن و دلی که بنوشید
از این رحیق ِ حلال
(از کدام رحيق؟ از سماع. سماع چي بود؟ به اول ِ متن دوباره نگاه کنيم.)
بر آتش ِ غم ِ هجران
حرام گشت
حرام
درون ِ توست یکی (يک) مه؛ کز آسمان ِ خورشید ..
ندا همیکنندش: «کای منت غلام غلام »
ز جیب ِ (يقه ي) خویش بجو مه؛ چو موسی ِ عمران ..
نگر به روزن ِ خویش (به روزنه ي دل َ خودت که به خدا وصله نگاه کن ) و بگو سلام سلام
به خدا سلام کن از طريق ِ خودت! به روحت سلام کن. نشين افسرده يه گوشه. پاشو ببين قدت از شعاع ِ عالم بلندتره. ببين سرت از کجاها سر در مياره! پاشو
سماع ِ گرم کن و خاطر خزان کم جو ..
پاشو! اينقدر خاطرات ِ سردت رو مرور نکن. توي اونا چيزي گرم کن وجود نداره. پاشو به خودت سلام کن. پاشو!
که جان ِ جان ِ سماعی و رونق ِ ایام
تو باعث شاد شدن ِ شادي ميشي و بهش به روزگاران رونق ميدي. مثلا عيد فطر که از اول عيد نبوده که. تو وقتي روزه ميگيري؛ به خاطر ِ روزه ي توه که اون روز عيد ميشه. روزگاران به خاطر ِ ماست که شاد ميشن.
مولانا
... محمد
___________________________
سماع چیست؟ ز پنهانیان ِ دل پیام ............. دل ِ غریب بیابد ز نامه شان آرام !
هزار کژدم ِ غم را کنون ببین کشته ............ هزار دور ِ فرح بین میان ما بیجام !
چو جان ِ ما ز نفَختُ است فیه ِ من روحی ......... روا بود که نفختش بوَد شراب و طعام
که خاک بر سر جان کسی که افسردهست ...... اثر نگیرد از آن نفخ و کمتر بوَد ز عدم
تن و دلی که بنوشید از این رحیق ِ حلال ......... بر آتش ِ غم ِ هجران حرام گشت حرام
جمالِ صورت ِ غیبی ز وصف بیرون است .......... هزار دیده ي روشن به وام خواه؛ به وام
درون ِ توست یکی مه؛ کز آسمان ِ خورشید ....... ندا همیکنندش: کای منت غلام غلام
ز جیب ِ خویش بجو مه؛ چو موسی ِ عمران ....... نگر به روزن ِ خویش و بگو سلام سلام
سماع ِ گرم کن و خاطر خزان کم جو .............. که جان ِ جان ِ سماعی و رونق ِ ایام
ز پنهانیان ِ دل
(اونايي که دلمون بهشون وصله ولي فعلا جلوي چشامون نيستن)
پیام !
دل ِ غریب
(دلي که پره از استرس و نگراني و غربت با همه چي)
بیابد ز نامه شان
آرام !
هزار کژدم ِ غم را
همون که حافظ ميگه بهشون تيرهاي بلا و افسردگي که از هر طرف به سمت ِ ما مي بارن و ما بي سپر وايساديم جلوشون. پناهي نداريم. اون کژدم ها وقتي اون پيغام مياد.. )
کنون ببین
کشته
هزار دور ِ فرح (هزار دور ِ شادي)
بین؛
میان ما
بیجام !!
چو جان ِ ما ز «نفَختُ» است فیه ِ من روحی
قران: پس از آفريدن ِ انسان از روح ِ خودم در او مي دمم!/ افتخاري داره که ما روح ِ خدا رو صاحب شديم. ما همه ي توانايي ها و صفتهاي او رو داريم. «نفَختُ» يک فعل است. يعني دميدن. نفخه به فارسي يعني نسيم
چو جان ِ ما ز «نفَختُ» است فیه ِ من روحی
روا بود
که نفختش بوَد
شراب و طعام
(يعني سزاواره که اون نسيم بشه خواب و خوراک ِ ما. بشه همه ي زندگي ِ ما. با اون آرامش زندگي کنيم.)
که (نتيجه اينکه)
خاک بر سر جان کسی که افسردهست
اثر نگیرد از آن نفخ و
(از آن نسيم ِ آرامش بخش)
کمتر بوَد ز عدم
افسرده کيه؟ کسي که از نسيمهاي دلش اثري نميگيره. يعني خنگه. کسي که افسرده است از عدم هم که ناتوان ترين چيزه هم کمتره. آخه وقتي هوا در سياره اي باشه حتما توش نسيم هم مياد. وقتي توي دل ِ ما هواي خدا هست. وقتي از روحش به ما دميده ختما بايد نسيم هايي هم در دل ِ ما حس بشه. نسيم هايي که پيامبر درموردش فرمود: "در طول عمر ِ شما نسيمهايي مي وزد. هشيار باشيد که خود را در معرض ِ اين نسيمها قرار دهيد."
که خاک بر سر جان کسی که افسردهست
اثر نگیرد از آن نفخ و کمتر بوَد ز عدم
تن و دلی که بنوشید
از این رحیق ِ حلال
(از کدام رحيق؟ از سماع. سماع چي بود؟ به اول ِ متن دوباره نگاه کنيم.)
بر آتش ِ غم ِ هجران
حرام گشت
حرام
درون ِ توست یکی (يک) مه؛ کز آسمان ِ خورشید ..
ندا همیکنندش: «کای منت غلام غلام »
ز جیب ِ (يقه ي) خویش بجو مه؛ چو موسی ِ عمران ..
نگر به روزن ِ خویش (به روزنه ي دل َ خودت که به خدا وصله نگاه کن ) و بگو سلام سلام
به خدا سلام کن از طريق ِ خودت! به روحت سلام کن. نشين افسرده يه گوشه. پاشو ببين قدت از شعاع ِ عالم بلندتره. ببين سرت از کجاها سر در مياره! پاشو
سماع ِ گرم کن و خاطر خزان کم جو ..
پاشو! اينقدر خاطرات ِ سردت رو مرور نکن. توي اونا چيزي گرم کن وجود نداره. پاشو به خودت سلام کن. پاشو!
که جان ِ جان ِ سماعی و رونق ِ ایام
تو باعث شاد شدن ِ شادي ميشي و بهش به روزگاران رونق ميدي. مثلا عيد فطر که از اول عيد نبوده که. تو وقتي روزه ميگيري؛ به خاطر ِ روزه ي توه که اون روز عيد ميشه. روزگاران به خاطر ِ ماست که شاد ميشن.
مولانا
... محمد
___________________________
سماع چیست؟ ز پنهانیان ِ دل پیام ............. دل ِ غریب بیابد ز نامه شان آرام !
هزار کژدم ِ غم را کنون ببین کشته ............ هزار دور ِ فرح بین میان ما بیجام !
چو جان ِ ما ز نفَختُ است فیه ِ من روحی ......... روا بود که نفختش بوَد شراب و طعام
که خاک بر سر جان کسی که افسردهست ...... اثر نگیرد از آن نفخ و کمتر بوَد ز عدم
تن و دلی که بنوشید از این رحیق ِ حلال ......... بر آتش ِ غم ِ هجران حرام گشت حرام
جمالِ صورت ِ غیبی ز وصف بیرون است .......... هزار دیده ي روشن به وام خواه؛ به وام
درون ِ توست یکی مه؛ کز آسمان ِ خورشید ....... ندا همیکنندش: کای منت غلام غلام
ز جیب ِ خویش بجو مه؛ چو موسی ِ عمران ....... نگر به روزن ِ خویش و بگو سلام سلام
سماع ِ گرم کن و خاطر خزان کم جو .............. که جان ِ جان ِ سماعی و رونق ِ ایام
۱۳۸۴ مرداد ۲۳, یکشنبه
«يکی از بدترين راه های استفاده از وقت آن است که
کاری را که به هيچ وجه لازم نيست
به بهترين وجه انجام دهيم»
source
mohammad
کاری را که به هيچ وجه لازم نيست
به بهترين وجه انجام دهيم»
source
mohammad
۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه
با چه عنوانی...
اول بار که به حج رفتم , خانه ایی دیدم . دوم بار که به خانه رفتم خداوند خانه را دیدم , سوم بار نه خانه دیدم و
نه خداوند خانه . یعنی چنان در حق گم شده بودم که هیچ نمی دانستم . اگرمی دیدم , حق می دیدم
تذکره الاولیا عطار فصل بایزید بسطامی
مهزاد
نه خداوند خانه . یعنی چنان در حق گم شده بودم که هیچ نمی دانستم . اگرمی دیدم , حق می دیدم
تذکره الاولیا عطار فصل بایزید بسطامی
مهزاد
۱۳۸۴ مرداد ۱۸, سهشنبه
هر فکري که افسردت کنه فرسنگها از حقيقت دوره
هميشه فكر میکرد روزى زندگى گمشدهاش را به او خواهد بخشيد. نمیدانست گمشدهاش چيست، تنها میدانست چيزى كم دارد. حتا زحمت نمي داد به خودش که آرزويش را بيابد. میدانست منتظر اتفاق خوبي است. میدانست وقتى گمشدهاش را بيابد، اتفاقى خارقالعاده رخ داده است.
هر روز از خواب بلند میشد، كار میكرد، غذا میخورد و میخوابيد. هر روز تلويزيون تماشا میكرد، با تلفن حرف میزد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندانهايش را مسواک میزد، در آينه به صورتش نگاه میكرد و فكر میكرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
يکبار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را میبرند. شب وقتى بچههايش با هم سر تلويزيون دعوا میكردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمیيافت؟
به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند... ++
---
در مشهد ِاعظم به تشهد بنشینید
هوش را به سوی گنبد ِ دوار مدارید
مولوی
در مشهد ِاعظم يعني در اين عالم که جاي ِ مشاهده ي اون جماله؛ جاي ِ شاهد بودنه؛ هي فکر نکنين که امروز فلاني چي کرد و چي نکرد. کي اومد. زاير ِ اين عالمي. به فکر ِ خودت باش. ديدين يکي ميره زيارت بهش ميگن اين رو ببر از طرف ِ ما دور ِ حرم. به ماها خيلي از "به دنيا نيومده" ها دستمالها دادن تا با خودمون به زيارتخانه ي اين عالم بياريم.. درست جايي وايسادي که دعاهات مستحاب ميشه. دستمال يه رمزه. يعني اينو ببر که اگه اونجا دور ِ حرم ديديش ياد ِ حاجت ِ ما بيفتي.
چمباتمه زدي و چشا رو دوختي به ديوار که چي بشه؟ بزرگي ِ خودت رو حس کن. فکر نکن که چون پا نداري ديگه نمي توني. گوش نده به اکثريتي که ميگن: يه ناشنوا نمي تونه موسيقي بسازه. ميدوني که بتهوون مثل ِ تو بود.
چون اول ِ خط نقطه بود و آخر نقطه
خود را تابع ِ گردش ِ پرگار مدارید
هر فکري که افسردت کنه فرسنگها از حقيقت دوره. اينو باور کن که گولت زدن که اينطوري معمولي زندگي ميکني.
هر وسوسه را بحث و تفکر مخوانید
هر گمشده را سرور و سالار مدارید
مولوي
... محمد
هر روز از خواب بلند میشد، كار میكرد، غذا میخورد و میخوابيد. هر روز تلويزيون تماشا میكرد، با تلفن حرف میزد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندانهايش را مسواک میزد، در آينه به صورتش نگاه میكرد و فكر میكرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
يکبار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را میبرند. شب وقتى بچههايش با هم سر تلويزيون دعوا میكردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمیيافت؟
به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند... ++
---
در مشهد ِاعظم به تشهد بنشینید
هوش را به سوی گنبد ِ دوار مدارید
مولوی
در مشهد ِاعظم يعني در اين عالم که جاي ِ مشاهده ي اون جماله؛ جاي ِ شاهد بودنه؛ هي فکر نکنين که امروز فلاني چي کرد و چي نکرد. کي اومد. زاير ِ اين عالمي. به فکر ِ خودت باش. ديدين يکي ميره زيارت بهش ميگن اين رو ببر از طرف ِ ما دور ِ حرم. به ماها خيلي از "به دنيا نيومده" ها دستمالها دادن تا با خودمون به زيارتخانه ي اين عالم بياريم.. درست جايي وايسادي که دعاهات مستحاب ميشه. دستمال يه رمزه. يعني اينو ببر که اگه اونجا دور ِ حرم ديديش ياد ِ حاجت ِ ما بيفتي.
چمباتمه زدي و چشا رو دوختي به ديوار که چي بشه؟ بزرگي ِ خودت رو حس کن. فکر نکن که چون پا نداري ديگه نمي توني. گوش نده به اکثريتي که ميگن: يه ناشنوا نمي تونه موسيقي بسازه. ميدوني که بتهوون مثل ِ تو بود.
چون اول ِ خط نقطه بود و آخر نقطه
خود را تابع ِ گردش ِ پرگار مدارید
هر فکري که افسردت کنه فرسنگها از حقيقت دوره. اينو باور کن که گولت زدن که اينطوري معمولي زندگي ميکني.
هر وسوسه را بحث و تفکر مخوانید
هر گمشده را سرور و سالار مدارید
مولوي
... محمد
۱۳۸۴ مرداد ۱۶, یکشنبه
موش وانسان
در یکی از کتابهای مرجع زیست شناسی برای توضیح رفتار آزمون وخطا (شرطی شدن فعال) درجانوران
آزمایشی ارائه شده که در آن بر روی مرکز" لذت " در مغز یک موش الکترودی قرار میدهند و موش را
در قفسی که دکمه تحریک کننده آن الکترود قرار دارد رها میکنند . موش پس از چندیدن بار آزمون و خطا
یاد میگیرد که دکمه را فشار دهد . موش پیوسته این کار را ادامه میدهد بدون اینکه توجهی به آب وغذا بکند
و در نهایت بر اثر تشنگی و گرسنگی می میرد .
یک نوزاد متولد میشه , بزرگ میشه , پیر میشه ومی میره . تنها بعضی اینو باور میکنند که باید در آزمون
وخطای زندگی مرکز لذت رو پیدا کرد و همه چیز رو به بهای داشتن اون داد . در واقع این چیزیست که همه
به اون ایمان دارند , باور ندارند . ایمان به او شرط آفرینش بود چگونه میشود, بعضی را محکوم به ندانستن و
نخواستن کرد . بعضی ها فکر م کنند که جز معدود غرق شدگان دریای ابدیتند اما بعد از مدتی میفهمند باید
شناور بود و آن وقت می بینند که همه شناورند فقط بعضی چشم هاشون رو بستند .
نه فقط روح بلکه جسم هم طوری ساخته شده که به سوی ابدیت حرکت کنه مثل همون موشه .
روزگار بدیست زندگی تبدیل شده به دایره ای که آغازوپایانش یکیست . کاش می فهمیدیم اون چیزی که تو آسمون
دنبالش میگردیم روی زمینه و فقط یک جاده میتونه آسمون رو به زمین وصل کنه , راهی به نام انسان
مهزاد
آزمایشی ارائه شده که در آن بر روی مرکز" لذت " در مغز یک موش الکترودی قرار میدهند و موش را
در قفسی که دکمه تحریک کننده آن الکترود قرار دارد رها میکنند . موش پس از چندیدن بار آزمون و خطا
یاد میگیرد که دکمه را فشار دهد . موش پیوسته این کار را ادامه میدهد بدون اینکه توجهی به آب وغذا بکند
و در نهایت بر اثر تشنگی و گرسنگی می میرد .
یک نوزاد متولد میشه , بزرگ میشه , پیر میشه ومی میره . تنها بعضی اینو باور میکنند که باید در آزمون
وخطای زندگی مرکز لذت رو پیدا کرد و همه چیز رو به بهای داشتن اون داد . در واقع این چیزیست که همه
به اون ایمان دارند , باور ندارند . ایمان به او شرط آفرینش بود چگونه میشود, بعضی را محکوم به ندانستن و
نخواستن کرد . بعضی ها فکر م کنند که جز معدود غرق شدگان دریای ابدیتند اما بعد از مدتی میفهمند باید
شناور بود و آن وقت می بینند که همه شناورند فقط بعضی چشم هاشون رو بستند .
نه فقط روح بلکه جسم هم طوری ساخته شده که به سوی ابدیت حرکت کنه مثل همون موشه .
روزگار بدیست زندگی تبدیل شده به دایره ای که آغازوپایانش یکیست . کاش می فهمیدیم اون چیزی که تو آسمون
دنبالش میگردیم روی زمینه و فقط یک جاده میتونه آسمون رو به زمین وصل کنه , راهی به نام انسان
مهزاد
۱۳۸۴ مرداد ۱۵, شنبه
شازده کوچولو (2)
خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شازده کوچولو که مدام مرا سوال پيچ میکرد خودش انگار هيچ وقت سوالهای مرا نمیشنيد. فقط چيزهايی که جسته گريخته از دهنش میپريد کم کم همه چيز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا ديد ازم پرسيد:
-اين چيز چيه؟
-اين «چيز» نيست: اين پرواز میکند. هواپيماست. هواپيمای من است.
حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآيی! اهل کدام سيارهای؟...
پرسيدم: -پس تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما بردارد. اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با اين نبايد از جای خيلی دوری آمده باشی...
-تو از کجا میآيی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای اين است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی يک ريسمان هم بِت میدهم که روزها ببنديش. يک ريسمان با يک ميخ طويله...
انگار از پيشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبنديش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگيرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱». دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند.
وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
چيزی که من دلم میخواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصهی پريا نقل کنم. دلم میخواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»،
آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشيند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غمانگيز است.
Chapter 3,4,5 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
Mohammad
-اين چيز چيه؟
-اين «چيز» نيست: اين پرواز میکند. هواپيماست. هواپيمای من است.
حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآيی! اهل کدام سيارهای؟...
پرسيدم: -پس تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما بردارد. اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با اين نبايد از جای خيلی دوری آمده باشی...
-تو از کجا میآيی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای اين است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی يک ريسمان هم بِت میدهم که روزها ببنديش. يک ريسمان با يک ميخ طويله...
انگار از پيشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبنديش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگيرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱». دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند.
وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
چيزی که من دلم میخواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصهی پريا نقل کنم. دلم میخواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»،
آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشيند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غمانگيز است.
Chapter 3,4,5 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
Mohammad
۱۳۸۴ مرداد ۱۴, جمعه
شازده کوچولو (1)
شش سال پيش در کوير صحرا حادثهيی برايم اتفاق افتاد. يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مسالهی مرگ و زندگی بود.
آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد. شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته پارهيی چسبيده باشد.
پس لابد میتوانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای ظريف عجيبی که گفت: «بی زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. با چشمهايی که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم.
يادتان نرود که من از نزديکترين آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی نمیبُرد که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه میکنی؟
و آن وقت او خيلی آرام، مثل يک چيز خيلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسهی من يک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثير شديد رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسی از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آنچه من ياد گرفتهام بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.
از آنجايی که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم برايش کشيدم.

با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابی مريض است. يکی ديگر بکش.
-کشيدم.

لبخند با نمکی زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که میبينی... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض کردم.

آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-اين يکی خيلی پير است... من يک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشيدم که ديوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين يک جعبه است. برهای که میخواهی اين تو است.

و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوی من قيافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها... اين درست همان چيزی است که میخواستم! فکر میکنی اين بره خيلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خيلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. برهيی که بت دادهام خيلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...
و اين جوری بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.
Chapter 1,2 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
Mohammad
آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد. شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته پارهيی چسبيده باشد.
پس لابد میتوانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای ظريف عجيبی که گفت: «بی زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. با چشمهايی که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم.
يادتان نرود که من از نزديکترين آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی نمیبُرد که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه میکنی؟
و آن وقت او خيلی آرام، مثل يک چيز خيلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسهی من يک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثير شديد رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسی از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آنچه من ياد گرفتهام بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.
از آنجايی که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم برايش کشيدم.

با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابی مريض است. يکی ديگر بکش.
-کشيدم.

لبخند با نمکی زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که میبينی... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض کردم.

آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-اين يکی خيلی پير است... من يک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشيدم که ديوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين يک جعبه است. برهای که میخواهی اين تو است.

و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوی من قيافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها... اين درست همان چيزی است که میخواستم! فکر میکنی اين بره خيلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خيلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. برهيی که بت دادهام خيلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...
و اين جوری بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.
Chapter 1,2 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
Mohammad
اشتراک در:
پستها (Atom)