چهارمين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. نظرتان برايم مهم است. حتما نظر بدهيد. در وقت سختي اين فايل را بشنويم.
----
دست از سر ِ ِ «طلب» بر نمي دارم. تا اينکه کامم رو برآورده کنه. عين ِ کنه بهش چسبيدم! ولش نمي کنم. يا بالاخره به تک تک ِ آرزوهام ميرسم يا اينکه جونم درمياد ديگه! از اين که بالاتر نيس که!
دست از طلب ندارم؛ تا کام ِ من بر آيد
يا جان رسد به جانان؛ يا جان ز تن بر آيد!!
(حافظ)
تازه وقتي مردم هم هنوز داغم! ميگي نه؟! بيا نبش قبرم کن و ببين که داره از کفنم دود بلند ميشه! دست هم بهم بزني ميسوزي. اين خاکستر ِ همين شوقيه که الان براي رسيدن به آرزوهام دارم.
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
(حافظ)
اينقدر مشتاقم!! هيچي نمي تونه ديگه تو ذوقم بزنه! ديگه بسه. هرچي تا الان هيچي به مغز ِ مايوسم نگفتم هي پر رو تر شده و هي فکرهاي نوميد کننده تر ساخته برام و تحويلم ميده. ديگه گندشو در آورده!! جرات داري يه بار ديگه برام فکر نوميد کننده بساز!
"به آنچه اميدى به آن ندارى اميدوارتر باش تا آنچه به آن اميدوارى. همانا برادرم موسى بهسوى آتش رفت، اما خداوند با او سخن گفت." (پيامبر اكرم - كنزالعمال)
... محمد
_____________
+ مطلب جالبي از يک منجم حرفه اي "اما من هم بیکار ننشستم ..."
۱۳۸۴ مهر ۸, جمعه
۱۳۸۴ مهر ۶, چهارشنبه
ماه پيشوني
امشب رفتم وبلاگ ماه پيشوني. وبلاگی که نویسنده اش الان بین ماها نیست، نمي شناختمش. یه دختر 15 ساله به اسم فروزان (شقایق) که روز 28 شهریور 81 به همراه دوستاش میرن کوه که یه سنگ از بالا می افته پایین و متاسفانه با سر فروزان برخورد میکنه... اون موقع من اين خبر رو از وبلاگهاي ديگه شنيدم و لينکش رو گذاشتم تو شفا.
امشب که يه جاي ديگه ي دنيام اون وبلاگ منو برد به اون روزها. يه اين فکر کردم که من که هنوز زنده ام چقدر نسبت به اين سه سال قدرشناس ِ «هنوز زمان داشتن» بودم؟
توشته بود:
« بازم بوی مهر مياد... بوی کتاب و دفتر ... اخی چقدر خوبه ها ... ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه ... بچه خرخون کلاس بشه ... گاهی درس نخونه ... يه جورايی خيلی دلم تنگ شده... »
جات خیلی خالیه... فکر کنم اگه الان بودی، امسال میرفتی دانشگاه ... امشب وقتی به ماه نگاه میکردم، نمیدونم چرا یاد تو افتادم...
ماها بدجوري همه چي رو جا ميذاريم و ميريم. اين يه جمله ي سنگينيه که داره هي اشکم رو تازه مي کنه. «بودن» فقط يه گام قبل از «رفتنه».
يه مطلب از ماه پيشوني ميارم:
... خب همه چی عوض شده ديگه من اون دختره قبل نيستم که همش تو فکره ديگران بود و حالش از خودش به هم می خورد البته الانم تو فکره ديگرانم....اما ديگه خودمو دست کم نمی گيرم....من واسه آينده ام برنامه دارم....و گذشته؟؟؟....گذشته هيچی جز يه خاطره ی کهنه کنج طاقچه نيست و فقط بايد ازش درس گرفت....و زمان حال؟؟؟.....سرچشمه ی آينده و گذشته.....
روزی يک پری که در درخت انجيری خانه داشت به لستر (Lester) آرزويی پيشنهاد کرد تا هرچه می خواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو دو آرزوی ديگر هم داشته باشد. وبا زيرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد. و بعد با هر يک از اين سه, سه آرزوی ديگر درخواست کرد! و با اين حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه 9 آرزوی ديگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام با هر يک از آن دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد! که می شود ۴۶ تا يا ۵۲ تا؟؟؟ خلاصه با هر آرزو آرزوی بيشتری کرد. تا سرانجام مالک پنج ميليارد و هفت ميليون و هيجده هزار و سی و چهار آرزو شد! آن وقت آرزوهايش را کنار هم روی زمين چيد و آواز خواند و پای کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد! بيشتر و بيشتر و بيشتر... و آرزوها روی هم تلنبار شد.
در حالی که مردم لبخند می زدند می گريستند عشق می ورزيدند و حرکت می کردند, لستر ميان ثروتهايش - که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود - نشسته بود و مي شمرد و می شمرد و هی پيرتر و پيرتر می شد. تا سرانجام يک شب وقتی به سراغش رفتند او را ديدند که ميان انبوهی از آرزو مرده است. آرزوهايش را که شمردند معلوم شد که حتی يک آرزو هم کم و کسر ندارد . همه گی تر و تازه! بياييد بياييد از اين آرزوها چند تايی برداريد و به لستر بيانديشيد که در دنيای عشق و دوستی و زندگی تمام آرزوهايش را به خاطر آرزوی بيشتر تباه کرد.
از کتاب آقای با کلاه و آقای بی کلاه ـ نویسنده : شل سیلور استاین.
... محمد
امشب که يه جاي ديگه ي دنيام اون وبلاگ منو برد به اون روزها. يه اين فکر کردم که من که هنوز زنده ام چقدر نسبت به اين سه سال قدرشناس ِ «هنوز زمان داشتن» بودم؟
توشته بود:
« بازم بوی مهر مياد... بوی کتاب و دفتر ... اخی چقدر خوبه ها ... ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه ... بچه خرخون کلاس بشه ... گاهی درس نخونه ... يه جورايی خيلی دلم تنگ شده... »
جات خیلی خالیه... فکر کنم اگه الان بودی، امسال میرفتی دانشگاه ... امشب وقتی به ماه نگاه میکردم، نمیدونم چرا یاد تو افتادم...
ماها بدجوري همه چي رو جا ميذاريم و ميريم. اين يه جمله ي سنگينيه که داره هي اشکم رو تازه مي کنه. «بودن» فقط يه گام قبل از «رفتنه».
يه مطلب از ماه پيشوني ميارم:
... خب همه چی عوض شده ديگه من اون دختره قبل نيستم که همش تو فکره ديگران بود و حالش از خودش به هم می خورد البته الانم تو فکره ديگرانم....اما ديگه خودمو دست کم نمی گيرم....من واسه آينده ام برنامه دارم....و گذشته؟؟؟....گذشته هيچی جز يه خاطره ی کهنه کنج طاقچه نيست و فقط بايد ازش درس گرفت....و زمان حال؟؟؟.....سرچشمه ی آينده و گذشته.....
روزی يک پری که در درخت انجيری خانه داشت به لستر (Lester) آرزويی پيشنهاد کرد تا هرچه می خواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو دو آرزوی ديگر هم داشته باشد. وبا زيرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد. و بعد با هر يک از اين سه, سه آرزوی ديگر درخواست کرد! و با اين حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه 9 آرزوی ديگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام با هر يک از آن دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد! که می شود ۴۶ تا يا ۵۲ تا؟؟؟ خلاصه با هر آرزو آرزوی بيشتری کرد. تا سرانجام مالک پنج ميليارد و هفت ميليون و هيجده هزار و سی و چهار آرزو شد! آن وقت آرزوهايش را کنار هم روی زمين چيد و آواز خواند و پای کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد! بيشتر و بيشتر و بيشتر... و آرزوها روی هم تلنبار شد.
در حالی که مردم لبخند می زدند می گريستند عشق می ورزيدند و حرکت می کردند, لستر ميان ثروتهايش - که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود - نشسته بود و مي شمرد و می شمرد و هی پيرتر و پيرتر می شد. تا سرانجام يک شب وقتی به سراغش رفتند او را ديدند که ميان انبوهی از آرزو مرده است. آرزوهايش را که شمردند معلوم شد که حتی يک آرزو هم کم و کسر ندارد . همه گی تر و تازه! بياييد بياييد از اين آرزوها چند تايی برداريد و به لستر بيانديشيد که در دنيای عشق و دوستی و زندگی تمام آرزوهايش را به خاطر آرزوی بيشتر تباه کرد.
از کتاب آقای با کلاه و آقای بی کلاه ـ نویسنده : شل سیلور استاین.
... محمد
۱۳۸۴ مهر ۳, یکشنبه
شهريار کوچولو (6)
تو سياره ي بعدی میخوارهای مینشست. شهريار کوچولو به میخواره که پشت ِ يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری ِ پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -مِی مینوشم.
شهريار کوچولو پرسيد: -براي چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
-چی را فراموش کنی؟
-سر شکستگيم را.
-سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجيبند!
اخترک چهارم اخترک ِ مرد ِ تاجري بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده... سلام... پانزده و هفت بيست و دو. پس جمعش میکند پانصدويک ميليون و ششصد هزار و يک.
-پانصد ميليون چی؟
-ها؟ هنوز اين جايی تو؟ حوصله ي حرفهای چرت و پرت را ندارم! من بخ چيراي مهمتر فکر مي کنم ... دو و پنج هفت...
-پانصد و يک ميليون چی؟
-ستاره.
-خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-اسم هايي که دلم مي خواهد رويشان مي گذارم!
-که چی بشود؟
-که اسمم رو بجا بذارم.
-همهاش همين؟
-آره همين کافی است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس و يک فانوسبان جا داشت.
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنیيی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسايی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد. سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول میکشد!
شهريار کوچولو با خودش گفت: کار ِ اين يکی به نظر ارزشمندتره. به خاطر اين که اين يکی حداقل به چيزی جز خودش مشغول است.
اخترک ششم اخترکی بود که يه آقاي پيری توش کتابهای کَتوکلفتي مینوشت.
همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-!ز کجا میآيی؟
شهريار کوچولو گفت: -اين کتاب به اين کلفتی چی است؟ شما اينجا چهکار میکنيد؟
آقا پيره گفت: -من جغرافیدانم.
-جغرافیدان چيه؟
-جغرافیدان به دانشمندی میگويند که جای درياها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بيابانها را میداند.
شهريار کوچولو گفت: -محشر است. يک کار درست و حسابی است.
-اخترکتان خيلی قشنگ است. اقيانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهريار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافیدان گفت: از اينها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافیدانيد؟
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نيستم. من حتا يک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نيست که دوره بيفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و درياها و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بيفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بيرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذيرد ازشان سوالات میکند.
شهريار کوچولو گفت: -اخترک من چيز چندان جالبی ندارد. آخر خيلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است يکيش خاموش. يک گل هم دارم.
-نه، نه، ما ديگر گل ها را يادداشت نمیکنيم.
-چرا؟ گل که زيباتر است.
-برای اين که گلها فانیاند.
-فانی يعنی چی؟
-يعنی چيزی که در آينده تهديد به نابودی شود.
-گل من هم در آينده نابود میشود؟
-البته که میشود.
اين اولين باری بود که دچار پريشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسيد: -شما به من ديدن کجا را توصيه میکنيد؟
جغرافیدان بهاش جواب داد: -سيارهی زمين. شهرت خوبی دارد...
و شهريار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نکته؛ به نظرم هر آدمي يه اخترکه که داره يه کارايي مي کنه. هر کسي تنهاس که تنهاييش رو يه جور پر مي کنه. .. محمد
Chapter 12,13,14,15 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -مِی مینوشم.
شهريار کوچولو پرسيد: -براي چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
-چی را فراموش کنی؟
-سر شکستگيم را.
-سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجيبند!
اخترک چهارم اخترک ِ مرد ِ تاجري بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده... سلام... پانزده و هفت بيست و دو. پس جمعش میکند پانصدويک ميليون و ششصد هزار و يک.
-پانصد ميليون چی؟
-ها؟ هنوز اين جايی تو؟ حوصله ي حرفهای چرت و پرت را ندارم! من بخ چيراي مهمتر فکر مي کنم ... دو و پنج هفت...
-پانصد و يک ميليون چی؟
-ستاره.
-خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-اسم هايي که دلم مي خواهد رويشان مي گذارم!
-که چی بشود؟
-که اسمم رو بجا بذارم.
-همهاش همين؟
-آره همين کافی است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس و يک فانوسبان جا داشت.
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنیيی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسايی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد. سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول میکشد!
شهريار کوچولو با خودش گفت: کار ِ اين يکی به نظر ارزشمندتره. به خاطر اين که اين يکی حداقل به چيزی جز خودش مشغول است.
اخترک ششم اخترکی بود که يه آقاي پيری توش کتابهای کَتوکلفتي مینوشت.
همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-!ز کجا میآيی؟
شهريار کوچولو گفت: -اين کتاب به اين کلفتی چی است؟ شما اينجا چهکار میکنيد؟
آقا پيره گفت: -من جغرافیدانم.
-جغرافیدان چيه؟
-جغرافیدان به دانشمندی میگويند که جای درياها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بيابانها را میداند.
شهريار کوچولو گفت: -محشر است. يک کار درست و حسابی است.
-اخترکتان خيلی قشنگ است. اقيانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهريار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافیدان گفت: از اينها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافیدانيد؟
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نيستم. من حتا يک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نيست که دوره بيفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و درياها و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بيفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بيرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذيرد ازشان سوالات میکند.
شهريار کوچولو گفت: -اخترک من چيز چندان جالبی ندارد. آخر خيلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است يکيش خاموش. يک گل هم دارم.
-نه، نه، ما ديگر گل ها را يادداشت نمیکنيم.
-چرا؟ گل که زيباتر است.
-برای اين که گلها فانیاند.
-فانی يعنی چی؟
-يعنی چيزی که در آينده تهديد به نابودی شود.
-گل من هم در آينده نابود میشود؟
-البته که میشود.
اين اولين باری بود که دچار پريشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسيد: -شما به من ديدن کجا را توصيه میکنيد؟
جغرافیدان بهاش جواب داد: -سيارهی زمين. شهرت خوبی دارد...
و شهريار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نکته؛ به نظرم هر آدمي يه اخترکه که داره يه کارايي مي کنه. هر کسي تنهاس که تنهاييش رو يه جور پر مي کنه. .. محمد
Chapter 12,13,14,15 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
۱۳۸۴ شهریور ۲۷, یکشنبه
شهريار کوچولو (5)
شهريار کوچولو در راه اخترک هایی را ديد. اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری میتواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخواندهبود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب میآيند.
شهريار کوچولو در نهايت ادب پرسيد: -اجازه میفرماييد بنشينم؟
پادشاه که در نهايتِ شکوه و جلال چينی از شنلش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنيم بنشينی.
-دلم میخواست يک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب کند.
-امريهاش را صادر میکنيم. منتها منتظريم زمينهاش فراهم بشود.
شهريار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقويم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبينی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهريار کوچولو خميازه کشيد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. اين بود که به پادشاه گفت:
-من ديگر اينجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن يک رعيت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزيرت میکنيم.
-وزيرِ چی؟
-قاضي القضات!
-آخر اين جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. اين کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن ديگران خيلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود يک فرزانهی تمام عياری.
شهريار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتياجی است اين جا بمانم؟
شهريار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پير بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مايلند میتوانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه راه بيفتم. تصور میکنم زمينهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فرياد زد: -سفير خودمان فرموديمت!
حالت بسيار شکوهمندی داشت.
شهريار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! اين هم يک ستايشگر که دارد میآيد مرا ببيند!
آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايشگرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشتهايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيش تر از ديدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقيقهای شهريار کوچولو که از اين بازی يکنواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آنها جز ستايش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد: -قبول اين که من خوشقيافهترين و خوشپوشترين و ثروتمندترين و باهوشترين مرد اين اخترکم.
-آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟
شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
Chapter 10,11 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
-خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری میتواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخواندهبود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب میآيند.
شهريار کوچولو در نهايت ادب پرسيد: -اجازه میفرماييد بنشينم؟
پادشاه که در نهايتِ شکوه و جلال چينی از شنلش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنيم بنشينی.
-دلم میخواست يک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب کند.
-امريهاش را صادر میکنيم. منتها منتظريم زمينهاش فراهم بشود.
شهريار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقويم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبينی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهريار کوچولو خميازه کشيد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. اين بود که به پادشاه گفت:
-من ديگر اينجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن يک رعيت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزيرت میکنيم.
-وزيرِ چی؟
-قاضي القضات!
-آخر اين جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. اين کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن ديگران خيلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود يک فرزانهی تمام عياری.
شهريار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتياجی است اين جا بمانم؟
شهريار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پير بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مايلند میتوانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه راه بيفتم. تصور میکنم زمينهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فرياد زد: -سفير خودمان فرموديمت!
حالت بسيار شکوهمندی داشت.
شهريار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! اين هم يک ستايشگر که دارد میآيد مرا ببيند!
آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايشگرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشتهايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيش تر از ديدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقيقهای شهريار کوچولو که از اين بازی يکنواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آنها جز ستايش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد: -قبول اين که من خوشقيافهترين و خوشپوشترين و ثروتمندترين و باهوشترين مرد اين اخترکم.
-آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟
شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
Chapter 10,11 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
۱۳۸۴ شهریور ۲۴, پنجشنبه
وقتي لحاف رو ميکشه روش که بخوابه ميگه: اي خدا ميشه يه روزي بشم يه دانشمند؟ خدايا کمکم کن که تو اين رشته اي که دوستش دارم دکترا بگيرم و تحقيقات کنم. يا بشم يه بازيگر ِ خوب. يا يه مغازه ي بزرگ که نمايندگي داره تو تمام ايران داشته باشم...
فرداش همخونه ايش ميگه من ميرم شهرستان. اما بحاي اينکه از اين فرصت براي درس خوندن تو خونه ي آروم استفاده کنه؛ تصميم ميگيره که اونم بره خونه ي دوستاش تا تنها نباشه. يا فرداش جاروبرقي شون خراب ميشه و بازش ميکنه و درستش مي کنه. اما بعدش فراموش مي کنه و فکر نمي کنه که اين شايد يه نشانه بود براي همون مغازه اي که تو آرزوشه. يا فرداش تو انتخاب رشته ي دانشگاهي بجاي بازيگري رشته ي مهندسي مکانيک رو مي زنه.
فرداش همخونه ايش ميگه من ميرم شهرستان. اما بحاي اينکه از اين فرصت براي درس خوندن تو خونه ي آروم استفاده کنه؛ تصميم ميگيره که اونم بره خونه ي دوستاش تا تنها نباشه. يا فرداش جاروبرقي شون خراب ميشه و بازش ميکنه و درستش مي کنه. اما بعدش فراموش مي کنه و فکر نمي کنه که اين شايد يه نشانه بود براي همون مغازه اي که تو آرزوشه. يا فرداش تو انتخاب رشته ي دانشگاهي بجاي بازيگري رشته ي مهندسي مکانيک رو مي زنه.
۱۳۸۴ شهریور ۲۱, دوشنبه
فقط خوشگلا حق حيات ندارن كه !
من كمي انسانهاي كم توان ذهني رو مي شناسم و مي دونم كه «عقب مانده» واژه ي مناسبي براي اينا نيست. همونطور كه «بازنشسته» براي كسانيكه كوهي از سالها تجربه ي كارهاي اداري دارن مناسب نيست. مشكل واژه گزيني نيست. مشكل تفكريست كه باعث انتخاب چنين واژه هايي شده.
يادمه يه بار پدر و مادراي اين کودکان توي يه جلسه جمع شده بودن و از مشكلاتشون مي گفتن، يكي از مادرها بلند شد و گفت:
«من نمي تونم خودم رو ببخشم. وقتي نگاه به بچه ي عقب موندم مي كنم همش فكر مي كنم كه تقصير من بوده كه اين اينطوري شده. اگه من بدنيا نمي آوردمش، اگه من تو ايام بارداري مراقب خودم بودم كه بيمار نشم، الان همچين موجودي گوشه ي خونه نيفتاده بود. من نمي تونم خودم رو ببخشم و مي دونم كه خدا منو بخاطر اين گناه ميفرسته جهنم.» و بعد زد زير گريه...
استادي كه داشت به سؤالات جواب مي داد حرفايي زد که تا عمق روحم نفوذ کرد. گفت: «خانم محترم... هي خانم محترمي که داري گريه مي کني ... ما ديدمون از دين بيماره، ديدمون از خدا بيماره، ديدمون از بهشت و جهنم بيماره.
مگه پيامبر خودشون نگفتن كه بهشت و جهنم امتداد بهشت و جهنم اين دنياس. بهشت و جهنم همين الان و همينجا برپاست. اگه الان دنيا رو براي خودت و بقيه بهشت كني مي توني بهشت رو داشته باشي. آخه خانم، ببينين ميل به زندگي چقدر توي اين بچه ي شما زياد بوده كه وقتي توي شكمتون بوده، به شما اجازه نداده كه فكر كني به سقطش. ميخواسته زندگي كنه و اين حق رو تو مي خواستي ازش بگيري.
الان كه بدنيا اومده بازم داري حق زندگي رو با اشكات ازش مي گيري. اون بچه يه امانته برات و تو صاحبش نيستي. او خدا داره همونطور كه تو داري.»
«كي گفته اينا بي ارزشن؟ اصلا كي گفته كه اونايي كه كم توان نيستن بايد بيان دنيا؟
اگه يه كمي جلوتر برين كم كم ممكنه بگين كه فقط اونايي كه باهوشن بايد بيان دنيا؟ كم كم كه ادامه بدين ممكنه بگين كه فقط خوشگلا حق حيات دارن! ..
نه عزيز من، اين چه تفكريه كه شما داري.؟! ازم بازخواست مي كنن چي چيه؟ همه حق حيات دارن. اون درخت، اون حيوون گوشه ي خيابون هم حق حيات داره و روزيش رو مي گيره از خداش. خدا به بچه ي تو هم روزي ميده. در واقع اونه كه بهش نفس كشيدن رو ياد داده. اونه كه از تپش قلبش آگاهه و او از تو بهش نزديكتره. سؤال مي كنن چي چيه؟»
«چند روز پيش داشتم با اتوبوس يه مسيري رو مي رفتم، بارون زيادي ميومد. گفتم: ”خدا رو شكر كه اين روزا توي تابستون بارون خيلي خوبي دار مياد. ولي خب، متاسفانه شماليها از اين بارون ضرر زيادي ديدن و سيل مزرعه شون رو نابود كرد.“
ديدم يه آقايي از گوشه ي اتوبوس گفت: ”خانم، حقشونه. اونا مورد غضب خدا واقع شدن. دارن تقاص ِ گرونفروشيهاشون به مسافرا رو ميدن حقشونه و خدا داره تا ذره ي آخر پولهاي حرومي كه خوردن رو ازشون ميگيره...“.
بهش گفتم: «آقاي محترم، شما چه حقي داري كه بخدا چنين تهمتي ميزني؟ اون كشاورز فقيري كه داره زحمت ميكشه و نون حلال به زن و بچش ميده، چه گناهي كرده كه ماها نكرديم، كه حالا بايد تقاص پس بده؟ مگه بشما وحي ميشه كه اينقدر با اطمينان داري علت كارهاي خدا رو مي فهمي؟“ »
«خودتون رو محكوم نكنين. وقتي تو خودتو رو از صبح تا شب محكوم مي كني، داري روح اين بچه رو ميزني. جامعه داره تو سرش ميزنه، نظام آموزشي داره توي سر اين بچه ميزنه، تو هم داري با نگاهت، با اشكت روح اين بچه رو لگدمال مي كني و اين بچه فكر مي كنه گناهكاره و بده. با خيلياشون كه من اينجا حرف زدم ميگفتن كه خودتو دوست داري ميگفتن: «نه، من بدم».
او وقتي تو رو مي بينه كه داري از صبح تا شب گريه مي كني، بهش فشار مياد و هميشه خودش رو گناهكار مي دونه. خيلي از اين بچه ها بودن كه بعدا وقتي بزرگ شدن خودشون رو كشتن. اينا بد نيستن. بد اونه كه دزده. بد اونه كه آدم ميكشه. اين طفل معصوم چرا بايد بد باشه.
عزيز من، چشماتو پاك كن.... اتفاقي نيفتاده.... يه بچه بدنيا آوردي كه ميتوني بهش كمك كني تا بتونه يه مهارت كسب كنه... اشكاتو پاك كن و بهش بخند... براش تو خونه برقص و لباساي خوشگل تنش كن و هي نگو آخه براي چي، اين كه گيجه و نمي فهمه.
خدا كه مي بينه تو رو. او كسيه كه اين بچه رو آفريده و تو نمي دوني چه راضي پشت پرده ي اين ناتواني نهفته. پي به استعداد هاش ببر و كمكش كن تا بتونه مستقل زندگي كنه و ...»
«عقب مانده ي ذهني» اون آدمايي هستن که به ظاهر هوش دارن اما دنيا رو به اين روز انداختن. نه اون بچه ي بي گناه.
...محمد
يادمه يه بار پدر و مادراي اين کودکان توي يه جلسه جمع شده بودن و از مشكلاتشون مي گفتن، يكي از مادرها بلند شد و گفت:
«من نمي تونم خودم رو ببخشم. وقتي نگاه به بچه ي عقب موندم مي كنم همش فكر مي كنم كه تقصير من بوده كه اين اينطوري شده. اگه من بدنيا نمي آوردمش، اگه من تو ايام بارداري مراقب خودم بودم كه بيمار نشم، الان همچين موجودي گوشه ي خونه نيفتاده بود. من نمي تونم خودم رو ببخشم و مي دونم كه خدا منو بخاطر اين گناه ميفرسته جهنم.» و بعد زد زير گريه...
استادي كه داشت به سؤالات جواب مي داد حرفايي زد که تا عمق روحم نفوذ کرد. گفت: «خانم محترم... هي خانم محترمي که داري گريه مي کني ... ما ديدمون از دين بيماره، ديدمون از خدا بيماره، ديدمون از بهشت و جهنم بيماره.
مگه پيامبر خودشون نگفتن كه بهشت و جهنم امتداد بهشت و جهنم اين دنياس. بهشت و جهنم همين الان و همينجا برپاست. اگه الان دنيا رو براي خودت و بقيه بهشت كني مي توني بهشت رو داشته باشي. آخه خانم، ببينين ميل به زندگي چقدر توي اين بچه ي شما زياد بوده كه وقتي توي شكمتون بوده، به شما اجازه نداده كه فكر كني به سقطش. ميخواسته زندگي كنه و اين حق رو تو مي خواستي ازش بگيري.
الان كه بدنيا اومده بازم داري حق زندگي رو با اشكات ازش مي گيري. اون بچه يه امانته برات و تو صاحبش نيستي. او خدا داره همونطور كه تو داري.»
«كي گفته اينا بي ارزشن؟ اصلا كي گفته كه اونايي كه كم توان نيستن بايد بيان دنيا؟
اگه يه كمي جلوتر برين كم كم ممكنه بگين كه فقط اونايي كه باهوشن بايد بيان دنيا؟ كم كم كه ادامه بدين ممكنه بگين كه فقط خوشگلا حق حيات دارن! ..
نه عزيز من، اين چه تفكريه كه شما داري.؟! ازم بازخواست مي كنن چي چيه؟ همه حق حيات دارن. اون درخت، اون حيوون گوشه ي خيابون هم حق حيات داره و روزيش رو مي گيره از خداش. خدا به بچه ي تو هم روزي ميده. در واقع اونه كه بهش نفس كشيدن رو ياد داده. اونه كه از تپش قلبش آگاهه و او از تو بهش نزديكتره. سؤال مي كنن چي چيه؟»
«چند روز پيش داشتم با اتوبوس يه مسيري رو مي رفتم، بارون زيادي ميومد. گفتم: ”خدا رو شكر كه اين روزا توي تابستون بارون خيلي خوبي دار مياد. ولي خب، متاسفانه شماليها از اين بارون ضرر زيادي ديدن و سيل مزرعه شون رو نابود كرد.“
ديدم يه آقايي از گوشه ي اتوبوس گفت: ”خانم، حقشونه. اونا مورد غضب خدا واقع شدن. دارن تقاص ِ گرونفروشيهاشون به مسافرا رو ميدن حقشونه و خدا داره تا ذره ي آخر پولهاي حرومي كه خوردن رو ازشون ميگيره...“.
بهش گفتم: «آقاي محترم، شما چه حقي داري كه بخدا چنين تهمتي ميزني؟ اون كشاورز فقيري كه داره زحمت ميكشه و نون حلال به زن و بچش ميده، چه گناهي كرده كه ماها نكرديم، كه حالا بايد تقاص پس بده؟ مگه بشما وحي ميشه كه اينقدر با اطمينان داري علت كارهاي خدا رو مي فهمي؟“ »
«خودتون رو محكوم نكنين. وقتي تو خودتو رو از صبح تا شب محكوم مي كني، داري روح اين بچه رو ميزني. جامعه داره تو سرش ميزنه، نظام آموزشي داره توي سر اين بچه ميزنه، تو هم داري با نگاهت، با اشكت روح اين بچه رو لگدمال مي كني و اين بچه فكر مي كنه گناهكاره و بده. با خيلياشون كه من اينجا حرف زدم ميگفتن كه خودتو دوست داري ميگفتن: «نه، من بدم».
او وقتي تو رو مي بينه كه داري از صبح تا شب گريه مي كني، بهش فشار مياد و هميشه خودش رو گناهكار مي دونه. خيلي از اين بچه ها بودن كه بعدا وقتي بزرگ شدن خودشون رو كشتن. اينا بد نيستن. بد اونه كه دزده. بد اونه كه آدم ميكشه. اين طفل معصوم چرا بايد بد باشه.
عزيز من، چشماتو پاك كن.... اتفاقي نيفتاده.... يه بچه بدنيا آوردي كه ميتوني بهش كمك كني تا بتونه يه مهارت كسب كنه... اشكاتو پاك كن و بهش بخند... براش تو خونه برقص و لباساي خوشگل تنش كن و هي نگو آخه براي چي، اين كه گيجه و نمي فهمه.
خدا كه مي بينه تو رو. او كسيه كه اين بچه رو آفريده و تو نمي دوني چه راضي پشت پرده ي اين ناتواني نهفته. پي به استعداد هاش ببر و كمكش كن تا بتونه مستقل زندگي كنه و ...»
«عقب مانده ي ذهني» اون آدمايي هستن که به ظاهر هوش دارن اما دنيا رو به اين روز انداختن. نه اون بچه ي بي گناه.
...محمد
۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سهشنبه
پنج فصل كوتاه از تغييرات
فصل 1
از خياباني عبور مي كنم و آن جا يك گودال عميق در پياده رو است. داخل آن مي افتم.
زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه از من بود.
فصل 2
ازهمان خيابان قبلي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم. هنوز هم زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه من نبود.
فصل 3
از همان خيابان هميشگي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم.دارد عادتم ميشود. اشتباه از من بود.سريع بيرون مي آيم.
فصل 4
از همان خيابان هميشگي مي گذرم و گودال بزرگ را در پياده رو مي بينم. آن را دور مي زنم.
فصل 5
من از خياباني ديگر عبور مي كنم.
نويسنده گمنام
...هدي
از خياباني عبور مي كنم و آن جا يك گودال عميق در پياده رو است. داخل آن مي افتم.
زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه از من بود.
فصل 2
ازهمان خيابان قبلي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم. هنوز هم زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه من نبود.
فصل 3
از همان خيابان هميشگي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم.دارد عادتم ميشود. اشتباه از من بود.سريع بيرون مي آيم.
فصل 4
از همان خيابان هميشگي مي گذرم و گودال بزرگ را در پياده رو مي بينم. آن را دور مي زنم.
فصل 5
من از خياباني ديگر عبور مي كنم.
نويسنده گمنام
...هدي
سومين پادکست ِ شفا
سومين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا).
اين قسمت دوم نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده.
فايل را دانلود کنيد و بشنويد. نظرتان برايم مهم است. حتما نظر بدهيد.
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل 2 مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد.
dydarteam@gmail.com
... محمد
اين قسمت دوم نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده.
فايل را دانلود کنيد و بشنويد. نظرتان برايم مهم است. حتما نظر بدهيد.
نکته: اگر ديديد صفحه اي باز شد که از ترافيک بالاي سايت خبر مي داد يک ساعت بعد امتحان کنيد و يا تقاضا کنيد که فايل را با اي ميل به شما بفرستم. اگر کسي مي توان اين فايل 2 مگابايتي را ميزباني کند در وب سايتش لطفا به من نامه بدهد. خدا خيرش دهاد.
dydarteam@gmail.com
... محمد
۱۳۸۴ شهریور ۱۲, شنبه
شهريار کوچولو (4)
قبل از نوشتن قسمت بسيار حالبي از داستان, اينو بگم. وقتي من اين قصه رو مي خونم به اينحاش که مي رسم فکر مي کنم که شهريا کوچولو خودمم در سياره ي تنهايي و اون گل هم دختريست که دوستش دارم. اين راهنماي زندگي کردنه. نبايد قهر کرد. پشيمون ميشي.
هر کسي با عشقش رو يه سياره؛ رو يه اخترک؛ زندگي مي کنه. هر خونه اي يه اخترکه. تويي و يه گل. تويي و يه شازده کوچولو. شازده کوچولويي که يا دانشجو اِ و يا کارمند. شايدم فروشنده و تاجر. چه فرقي داره. هر کي به يه کاري علاقه داره. به گلي که ممکنه دانشجو باشه يا کارمند. به هر حال اين سياره ي معطر شده که توش هيچکدوم ِ ايندو تنها نيستن رو نبايد ترک کرد. قهر نکنيم. پشيمون ميشيم. آخرش هم مثل شازده کوچولويي که قهر کرد و پشيمون شد ميشيم.
شازده کوچولوهايي که قهر ميکنن از دلبرشون؛ تو يه تحربه ي سخت ِ بعد ار قهر کردن به خودشون ميگن: آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!.
VIEW THIS CLIP
Mohammad
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو اخترکِ شهريار کوچولو هميشه يک مشت گلهای خيلی ساده در میآمد. گلهايی با يک رديف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگيرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان ميان علفها پيدا میشده شب از ميان میرفتهاند.
اما اين يکی يک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و شهريار کوچولو با جان و دل از اين شاخکِ نازکی که به هيچ کدام از شاخکهای ديگر نمیرفت مواظبت کردهبود. شهريار کوچولو به دلش افتاد که بايد چيز معجزهآسايی از آن بيرون بيايد.
اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندرکار خودآرايی بود تا هرچه زيباتر جلوهکند. رنگهايش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشيد و گلبرگها را يکی يکی به خودش میبست. دلش نمیخواست مثل شقايقها با جامهی مچاله و پر چروک بيرون بيايد.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زيبائيش رو نشان بدهد!... (مثل اون دختري که مثل يه گل يه روز مياد تو زندگي يه پسر)
هوه، بله عشوهگری تمام عيار بود! آرايشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا آن که سرانجام يک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با آن همه دقت و ظرافت روی آرايش و پيرايش خودش کار کرده بود خميازهکشان گفت:
-اوه، تازه همين حالا از خواب پا شدهام... عذر میخواهم که موهام اين جور آشفتهاست...
شهريار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگيرد و از ستايش او خودداری کند:
-وای چهقدر زيبائيد!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو يک لحظه به دنيا آمديم...
شهريار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نيست اما راستی که چهقدر هيجان انگيز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتايی است. بی زحمت برايم فکری بکنيد.
و شهريار کوچولوی مشوش و در هم يک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با اين حساب، هنوزهيچی نشده با آن خودپسنديش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود.
مثلا يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد يکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تيزشان بيايند سراغم!
شهريار کوچولو ازش ايراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نيستند.
گل به گلايه جواب داده بود:
-من که علف نيستم.
و شهريار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هيچ ترسی ندارم اما از جريان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجير به هم نمیرسد؟ شب مرا بگذاريد زير يک سرپوش. اين جا هواش خيلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جايی که پيش از اين بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنياهای ديگری را بشناسد. شرمسار از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به اين آشکاری مچش گيربيفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو را بهاش يادآور شود:
-سرپوش کو پس؟
-داشتم میرفتم اما شما داشتيد صحبت میکرديد!
به اين ترتيب شهريار کوچولو با همهی حسن نيّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
يک روز دردِدل کنان به من گفت:
-حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گيرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضيهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبايست دلم را نرم کرده باشد...»
يک روز ديگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که بايد مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگيری کرد.
شهريار کوچولو با دلِگرفته فکر میکرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نماندهبود که اشکش سرازير شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنشهای هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم میآيد؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هيچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصميم گرفتهای بروی برو!
و اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...
Chapter 9,10 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
هر کسي با عشقش رو يه سياره؛ رو يه اخترک؛ زندگي مي کنه. هر خونه اي يه اخترکه. تويي و يه گل. تويي و يه شازده کوچولو. شازده کوچولويي که يا دانشجو اِ و يا کارمند. شايدم فروشنده و تاجر. چه فرقي داره. هر کي به يه کاري علاقه داره. به گلي که ممکنه دانشجو باشه يا کارمند. به هر حال اين سياره ي معطر شده که توش هيچکدوم ِ ايندو تنها نيستن رو نبايد ترک کرد. قهر نکنيم. پشيمون ميشيم. آخرش هم مثل شازده کوچولويي که قهر کرد و پشيمون شد ميشيم.
شازده کوچولوهايي که قهر ميکنن از دلبرشون؛ تو يه تحربه ي سخت ِ بعد ار قهر کردن به خودشون ميگن: آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!.
VIEW THIS CLIP
Mohammad
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو اخترکِ شهريار کوچولو هميشه يک مشت گلهای خيلی ساده در میآمد. گلهايی با يک رديف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگيرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان ميان علفها پيدا میشده شب از ميان میرفتهاند.
اما اين يکی يک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و شهريار کوچولو با جان و دل از اين شاخکِ نازکی که به هيچ کدام از شاخکهای ديگر نمیرفت مواظبت کردهبود. شهريار کوچولو به دلش افتاد که بايد چيز معجزهآسايی از آن بيرون بيايد.
اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندرکار خودآرايی بود تا هرچه زيباتر جلوهکند. رنگهايش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشيد و گلبرگها را يکی يکی به خودش میبست. دلش نمیخواست مثل شقايقها با جامهی مچاله و پر چروک بيرون بيايد.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زيبائيش رو نشان بدهد!... (مثل اون دختري که مثل يه گل يه روز مياد تو زندگي يه پسر)
هوه، بله عشوهگری تمام عيار بود! آرايشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا آن که سرانجام يک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با آن همه دقت و ظرافت روی آرايش و پيرايش خودش کار کرده بود خميازهکشان گفت:
-اوه، تازه همين حالا از خواب پا شدهام... عذر میخواهم که موهام اين جور آشفتهاست...
شهريار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگيرد و از ستايش او خودداری کند:
-وای چهقدر زيبائيد!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو يک لحظه به دنيا آمديم...
شهريار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نيست اما راستی که چهقدر هيجان انگيز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتايی است. بی زحمت برايم فکری بکنيد.
و شهريار کوچولوی مشوش و در هم يک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با اين حساب، هنوزهيچی نشده با آن خودپسنديش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود.
مثلا يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد يکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تيزشان بيايند سراغم!
شهريار کوچولو ازش ايراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نيستند.
گل به گلايه جواب داده بود:
-من که علف نيستم.
و شهريار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هيچ ترسی ندارم اما از جريان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجير به هم نمیرسد؟ شب مرا بگذاريد زير يک سرپوش. اين جا هواش خيلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جايی که پيش از اين بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنياهای ديگری را بشناسد. شرمسار از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به اين آشکاری مچش گيربيفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو را بهاش يادآور شود:
-سرپوش کو پس؟
-داشتم میرفتم اما شما داشتيد صحبت میکرديد!
به اين ترتيب شهريار کوچولو با همهی حسن نيّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
يک روز دردِدل کنان به من گفت:
-حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گيرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضيهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبايست دلم را نرم کرده باشد...»
يک روز ديگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که بايد مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگيری کرد.
شهريار کوچولو با دلِگرفته فکر میکرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نماندهبود که اشکش سرازير شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنشهای هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم میآيد؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هيچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصميم گرفتهای بروی برو!
و اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...
Chapter 9,10 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
اشتراک در:
پستها (Atom)