The joy of fasting 23
----------------------
وقتي پندنامه ي افلاطون (افلاتون) رو مي خوندم. چيزي ديدم در اين درياي جواهرات که براي من برق زد. برام چشمک زد.
«به توانگري، متعجب و متكبر مشو،»
اين ترجمه ي خواجه نصير توسي هست. اما من به کجا رفتم با اين گوهر:
اگه يه روز توانا شدي. رسيدي به اولين قدمهاي آرزوهات متعجب نشو. قرار نيس تا ابد مثل ديروز و پريروز بموني. حسرت به دل.
يه روز ميشه که تموم ميشه اون قصه. زانوت مي لرزه از شدت تعجب که اين منم؟!! اون موقع هنوز فکر مي کني که کمي. باور نمي کني زياد شدنت رو. مثلا يه کشف مهمي ميکني که هميشه آرزوش رو داشتي. وقتي اون کشف رو کردي باورت نمي شه که کردي. يعني اين منم؟! وقتي ازت مي خوان توضيخش بدي مقابل يه عده از ابرقدرتهاي رشته ي پژوهشي ات زانوت نمي کشه.
وقتي با لکنت ِ شديد زبان توضيحش ميدي و تک تک سوالها رو بطور باور نکردني اي مي فهمي و براش جواب داري؛ تمام دلت و روحت مي لرزه. وقتي به هم نگا مي کنن . ميگن درسته. آفرين. اين کليد گم شده اي بود که همه دنبالش مي گشتيم و تو پيداش کردي مي فهمي که خدا بزرگتر از يه چمدونه. طوري که تو هم با تمام حقارت هات زير سايه اش باشي... که به تو هم نعمت ميده و ... و به قول خودش وقتي نعمتي را به کسي مي فرستيم محال است که کس ديگري بتواند آن نعمت را از ما بقاپد و براي خودش بردارد... وقتي اون رحمت؛ اون ايده؛ مال تو باشه مستقيم از دست شخص اول طبيعت به دست تو مي رسه.
کمي. مي دونم. اما چه ميشه کرد. خدا با وجود کج و کولگي ت دوستت داره...
... محمد
۱۳۸۴ آبان ۵, پنجشنبه
۱۳۸۴ آبان ۱, یکشنبه
شهريار کوچولو 9
joy of fasting 21
-------------------
شهريار کوچولو گفت: سلام.
سوزنبان گفت: سلام.
شهريار کوچولو گفت: تو چه کار میکنی اينجا؟
سوزنبان گفت: مسافرها را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سريعالسير ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: برگشتند که؟!
سوزنبان گفت: اينها اولیها نيستند. آنها رفتند اينها برمیگردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: آدمیزاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: اينها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: اينها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو يا خوابشان میبَرَد يا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: بخت، يارِ بچههاست.
-------------------
شهريار کوچولو گفت: سلام.
سوزنبان گفت: سلام.
شهريار کوچولو گفت: تو چه کار میکنی اينجا؟
سوزنبان گفت: مسافرها را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سريعالسير ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: برگشتند که؟!
سوزنبان گفت: اينها اولیها نيستند. آنها رفتند اينها برمیگردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: آدمیزاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: اينها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: اينها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو يا خوابشان میبَرَد يا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: بخت، يارِ بچههاست.
۱۳۸۴ مهر ۲۸, پنجشنبه
نگهبان دانشگاه
joy of fasting 20
-----------------
هيچ وقت يادم نمي ره دعواهايي که با نگهبان دانشگاه داشتم وقتي که دانشجوي فوق ليسانس بودم تو ايران. نمي ذاشت صبح زود که مغزم بسيار فعاله برم تو آفيسم (اطافم) تو دانشکده و شبها هم ۸ شب که مي شد ميومد به زور بيرونم مي کرد!
افتضاحه! اينجا هر ساعتي که بخواي مي توني بياي سر کارت. نگهبان اجازه نداره سين جينت کنه که مثلا چرا ساعت ۳ شب اومدي. اين سيستم نگهبان سالاري رو ميشه درستش کرد تو ايران. فقط بايد يه تعدادي از بچه ها و استادا نامه بدن به رئيس دانشگاه. اونوقت اگه رئيس دانشگاه مدرکش رو نخريده باشه از جايي و بدونه فرق ِ علم و آبگوشت رو؛ اقدامهاي درستي بعدش مي کنه.
... محمد
-----------------
هيچ وقت يادم نمي ره دعواهايي که با نگهبان دانشگاه داشتم وقتي که دانشجوي فوق ليسانس بودم تو ايران. نمي ذاشت صبح زود که مغزم بسيار فعاله برم تو آفيسم (اطافم) تو دانشکده و شبها هم ۸ شب که مي شد ميومد به زور بيرونم مي کرد!
افتضاحه! اينجا هر ساعتي که بخواي مي توني بياي سر کارت. نگهبان اجازه نداره سين جينت کنه که مثلا چرا ساعت ۳ شب اومدي. اين سيستم نگهبان سالاري رو ميشه درستش کرد تو ايران. فقط بايد يه تعدادي از بچه ها و استادا نامه بدن به رئيس دانشگاه. اونوقت اگه رئيس دانشگاه مدرکش رو نخريده باشه از جايي و بدونه فرق ِ علم و آبگوشت رو؛ اقدامهاي درستي بعدش مي کنه.
... محمد
۱۳۸۴ مهر ۲۶, سهشنبه
کودک و ستاره
کودک هر شب پشت پنجره می ایستادو ستاره ها را می شمرد
امااین برای او کافی نبود. با خودش گفت ستاره ها
که پیش من نمیان پس ...
آن شب کودک تمام نیرو های دلش را در دستانش جمع کرد
تک تک ستاره ها راچید و آنها را جای دلش گذاشت
حالا میفهمم که چرا از آن شب به بعدآسمان پر ستاره تر
و ستاره ها پر نور تر شده اند .
مهزاد
امااین برای او کافی نبود. با خودش گفت ستاره ها
که پیش من نمیان پس ...
آن شب کودک تمام نیرو های دلش را در دستانش جمع کرد
تک تک ستاره ها راچید و آنها را جای دلش گذاشت
حالا میفهمم که چرا از آن شب به بعدآسمان پر ستاره تر
و ستاره ها پر نور تر شده اند .
مهزاد
۱۳۸۴ مهر ۲۵, دوشنبه
لطف و رحمت الهي
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد
شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟
كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم. مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند
كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم. مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند
---------------------
برکت الهی بر شما باد
هادی
_____________________________________________________
من (محمد) نسبت به اين نوشته اي که هادي عزيز چند نظر دارم:
۱- اين حکايت منبعش کجاست؟ من خيلي وقت پيش اين رو ديدم تو چند تا وبلاگ فارسي. بدون منبع.
۲- من نگران "عدل" الهي ام. من فکر مي کنم اين ماجرا تخيلي باشد و براي ارزشمند کردنش از وجود مسيح عزيز مايه خرج شده.
۳- خيلي دلم مي خواد درباره ي اين حکايت نظر بديد. براي اين کار در اينجا بنويسيد. بسيار مهمه برام که راهنماييم کنين.
۱۳۸۴ مهر ۲۴, یکشنبه
به قدر فهم تو كوچك ميشود
joy of fasting 12
-------------------
بخشي از سخنان ملا صدرا براي مردم كوچه و بازار، برگرفته از كتاب ”مردي در تبعيد ابدي“
نوشته ي، نادر ابراهيمي.
ملاصدرا با صوت دلنشين و صداي داوودي اش، اينگونه با مردم كوچه و بازار سخن ميگويد:
-اي بــرادر! خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك ميشود،
و به قدر نياز تو فرود مي آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادر ي را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نا اميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجان ِ به عشق را...
خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
اي مسلمانان! اي پيروان ِ آقاي ما علي!
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ِناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره ي شما، با كاسه يي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان ميكند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد
كه در خدايي خدا يافت نميشود،
كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
اي برادر ها! خواهر ها!قلب هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد
و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور، خوبترين، جسدي ست متلاشي ...
-------------------
بخشي از سخنان ملا صدرا براي مردم كوچه و بازار، برگرفته از كتاب ”مردي در تبعيد ابدي“
نوشته ي، نادر ابراهيمي.
ملاصدرا با صوت دلنشين و صداي داوودي اش، اينگونه با مردم كوچه و بازار سخن ميگويد:
-اي بــرادر! خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك ميشود،
و به قدر نياز تو فرود مي آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادر ي را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نا اميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجان ِ به عشق را...
خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
اي مسلمانان! اي پيروان ِ آقاي ما علي!
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ِناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره ي شما، با كاسه يي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان ميكند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد
كه در خدايي خدا يافت نميشود،
كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
اي برادر ها! خواهر ها!قلب هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد
و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور، خوبترين، جسدي ست متلاشي ...
۱۳۸۴ مهر ۲۲, جمعه
پادکست ِ شفا ۵ - قسمت ۸ ام شهريار کوچولو
the joy of fasting 10
----------------------
۵ امين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. باز هم نظرتان برايم مهم است.
نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده.
يه مرد مسوول دختريه که مثل يه گل مياد تو زندگيش. چرا؟ از قسمت ۸ ام شهريار کوچولو بپرسيد يا در پادکست ۵ ام بشنويد.
__________________________________
قسمت ۸ ام شهريار کوچولو

سر و کلهی روباه پيدا شد.
-سلام.
-کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
-يک روباهم من.
-بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
-نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: اهلی کردن يعنی چه؟
-يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
-معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟ ...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
Chapter 21, 22, 23 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
----------------------
۵ امين پادکست ِ شفا (راديو کوچک شفا). فايل را دانلود کنيد و بشنويد. باز هم نظرتان برايم مهم است.
نمايشنامه ي شازده کوچولو است که توسط گروه نمايش راديو اجرا شده.
يه مرد مسوول دختريه که مثل يه گل مياد تو زندگيش. چرا؟ از قسمت ۸ ام شهريار کوچولو بپرسيد يا در پادکست ۵ ام بشنويد.
__________________________________
قسمت ۸ ام شهريار کوچولو

سر و کلهی روباه پيدا شد.
-سلام.
-کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
-يک روباهم من.
-بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
-نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: اهلی کردن يعنی چه؟
-يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
-معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟ ...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
Chapter 21, 22, 23 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
۱۳۸۴ مهر ۲۱, پنجشنبه
نذر
joy of fasting 9
------------------------
ماه مبارک زمضان وقتي که توش بخشش نباشه ابدا مبارک نيست. يه ماهيه مثل سپتامبر و جمادي الثاني! در ماه رمضان بیمارستانها کمبود خون دارن. اهدای خون روزه را باطل نمی کند.
«هم اكنون پايگاههاي انتقال خون از ذخاير كافي برخوردار نيستند و نيازمند اهدا خون داوطلبان هستند.» مدير عامل سازمان انتقال خون ايران
الپر بيشتر نوشته.
... محمد
------------------------
ماه مبارک زمضان وقتي که توش بخشش نباشه ابدا مبارک نيست. يه ماهيه مثل سپتامبر و جمادي الثاني! در ماه رمضان بیمارستانها کمبود خون دارن. اهدای خون روزه را باطل نمی کند.
«هم اكنون پايگاههاي انتقال خون از ذخاير كافي برخوردار نيستند و نيازمند اهدا خون داوطلبان هستند.» مدير عامل سازمان انتقال خون ايران
الپر بيشتر نوشته.
... محمد
۱۳۸۴ مهر ۱۹, سهشنبه
دوستی
انگاه جوانی گفت ای حکیم مهربان از" دوستی" سخن بگوی.
پیامبر گفت:دوست شما همان دعای شما ست که مستجاب شده است.
مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.سفره طعام و شعله آتشدان شماست.زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جوئید.
وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید ،شما را نه هراس آن باشد که گویید،((چنین نیست)) و نه دریغ باشد که گویید((آری چنین است))هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد.زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها ،همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می ایند و میان دو دوست تقسیم می شوند.با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد .
وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،زیرا انچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد انرا بهتر می بیند.و
خوشتر که در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر وعظیم تر شود.زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ،به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که ادمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ،بگذار در مدّ آب نیز آن را تجربه کند.زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی ،بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند.و بگذار در پیوند شیرین دوستی خنده وشادی باشد و شریک شدن در لذت های یکدیگر.زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود
بخشی از کتاب پیامبرِ جبران خلیل جبران
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
.............................
ماه رمضون خوبی داشته باشید
امیدوارم هممون لذت این ماه رو بچشیم
مرجان
پیامبر گفت:دوست شما همان دعای شما ست که مستجاب شده است.
مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.سفره طعام و شعله آتشدان شماست.زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جوئید.
وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید ،شما را نه هراس آن باشد که گویید،((چنین نیست)) و نه دریغ باشد که گویید((آری چنین است))هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد.زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها ،همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می ایند و میان دو دوست تقسیم می شوند.با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد .
وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،زیرا انچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد انرا بهتر می بیند.و
خوشتر که در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر وعظیم تر شود.زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ،به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که ادمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ،بگذار در مدّ آب نیز آن را تجربه کند.زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی ،بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند.و بگذار در پیوند شیرین دوستی خنده وشادی باشد و شریک شدن در لذت های یکدیگر.زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود
بخشی از کتاب پیامبرِ جبران خلیل جبران
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
.............................
ماه رمضون خوبی داشته باشید
امیدوارم هممون لذت این ماه رو بچشیم
مرجان
۱۳۸۴ مهر ۱۶, شنبه
یک جام
به حق-حلقه رندان که باده می نوشند
درون روز هویدا میان ماه صیام(ماه روزه)
هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست
از آنکه شیشه گر عشق ساختست این جام
به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد مدام نوش مدام
اینجور شعرها هیچ احتیاجی به تفسیر ندارن
ما باید سواد خوندنشونو پیدا کنیم .خیلی هاشون
آنقدر صریحن که احتیاج به این حرفها هم ندارند
مثله این: زان می- عشق کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
پر رونق باد میخانه دلت .
مهزاد
درون روز هویدا میان ماه صیام(ماه روزه)
هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست
از آنکه شیشه گر عشق ساختست این جام
به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد مدام نوش مدام
اینجور شعرها هیچ احتیاجی به تفسیر ندارن
ما باید سواد خوندنشونو پیدا کنیم .خیلی هاشون
آنقدر صریحن که احتیاج به این حرفها هم ندارند
مثله این: زان می- عشق کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
پر رونق باد میخانه دلت .
مهزاد
عشق زمینی و عشق الهی
در عشق الهی ما خود را جزئی از کل می بینم و در خدمت به هستی
در عشق زمینی ما خود را وابسته به خود می بینیم و در جنگ با هستی
در عشق الهی ما خود را رها میکنیم و به آرامش میرسیم
در عشق زمینی ما خود را اسیر میکنیم و همواره در تقلا خواهیم بود
در عشق الهی ما يقين داریم که به وصال خواهیم رسید
در عشق زمینی ما تردید داریم از وصل یا مضطربیم از وقوع جدایی
عشق الهی جاودانه است و عشق زمینی گذرا و ناپایدار
به بسیاری از مردم چنین گفته میشود که عشق همه چیز را در زندگی برایشان تامین خواهد کرد که به طور محض حقیقت ندارد. اگرچه چنین روالی یک خط مشی خوب در زندگی است اما خیلی عملی نیست. نمی گویم که یک شخص باید روند عدم اعتماد و نفرت را در زندگی خود برگزیند اما فکر میکنم باید این را قبول کنیم که عشق یک راه مطلق در زندگی نیست. عدم وابستگی تنها راه و رمز زندگی در کیهان فیزیکی میباشد
اتفاقي در زندگي من باعث شد تا خوبتر از هميشه سخن بالا را دریابم و به اين باور برسم. بله وابستگي موجب اضطراب و عدم آرامش ميشه. احساسات و عواطف رو به تلاطم می اندازد و نیروی عقل رو زایل میکند. شما را از تعادل خارج میکند. شما رو اسیر میکنه و در نهایت شما رو از یاد خدا دور میکند. آره این جوری میشه که عشق به راحتی به خشم و ناراحتی يا حتي نفرت تبدیل میشه. حالا این عشق میتونه بین مادر و فرزند باشه، بین انسان و مال و مقام دنیوی باشه بين رهرو و آيينش باشه یا حتي بین يك زن و مرد
دوستان خوب و مهربان بايد دوست بداريم ولی بی هیچ وابستگی
بايد به همه موجودات هستی عشق بورزيم به هيچ توقع
بله این همان مفهوم عشق الهی است که هرگز زوال نمیپذیرد، اسارت و وابستگي نمی آفریند، بلکه دائما بر شدت شعله های آن افزوده میشود و شما را به سمت تکامل شتابی عظیم می بخشد
این همان گام برداشتن در مسیر خداگونه شدن است، مثل او شدن است
اما با همه این اوصاف من باور دارم که عشاق الهی می توانند عشق زمینی را الهی تجربه کنند
در جستجوی عشق الهی باشید
هادی
شهريار کوچولو (7)
joy of fasting 3
------------------
زمين.
شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشری ديده نمیشد سخت هاج و واج ماند. تازه داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که ماري را ديد.
شهريار کوچولو سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سيارهای پايين آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قارهی آفريقا.
-عجب! پس انسان کو؟
مار گفت: -اينجا کوير است. تو کوير کسی زندگی نمیکند. زمين بسيار وسيع است.
شهريار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگويم ستارهها واسه اين روشنند که هرکسی بتواند يک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک منو نگاه! درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اينجا آمدهای چه کار؟
شهريار کوچولو گفت: -با يک گل بگو مگويم شده. (مثل دعوايي که ما با عشقمون مي کنيم)
مار گفت: -عجب!
دست آخر شهريار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايی میکند.
مار گفت: -پيش آدمها هم احساس تنهايی میکنی.
شهريار کوچولو مدتی تو نخ مار رفت و آخر سر بهش گفت: -تو چه جانور بامزهای هستی! مثل يک انگشت، باريکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهريار کوچولو لبخندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی راه بری...
-من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هيچ کشتیيی هم نتونی بری.
مار اين را گفت و دور قوزک پای شهريار کوچولو پيچيد. عين يک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از يک سيّارهی ديگر آمدهای...
شهريار کوچولو جوابی بش نداد.
- روزیروزگاری اگر دلت خيلی هوای اخترکت را کرد بيا من کمکت کنم... من میتوانم...
شهريار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهايت را به صورت معما درمیآری؟
مار گفت: -حلّال همهی معماها منم.
شهريار يک گل سه گلبرگ ديد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: -آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديدهبود. اين بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سالها پيش ديدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آن ور میبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟!! بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوههايی که به عمرش ديده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانويش میرسيد و از آن يکی که خاموش بود جای چارپايه استفاده میکرد. اين بود که با خودش گفت: «از سر يک کوه به اين بلندی میتوانم به يک نظر همهی سياره و همهی آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخرههای نوکتيز چيزی نديد.
همين جوری گفت: -سلام.
طنين بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کی هستيد شما... کی هستيد شما... کی هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشويد. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سيارهی عجيبی! اين آدمهاش که يک ذره قوهی تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که هميشه اول او حرف میزد...»
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
Chapter 16, 17, 18, 19, 20 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
------------------
زمين.
شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشری ديده نمیشد سخت هاج و واج ماند. تازه داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که ماري را ديد.
شهريار کوچولو سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سيارهای پايين آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قارهی آفريقا.
-عجب! پس انسان کو؟
مار گفت: -اينجا کوير است. تو کوير کسی زندگی نمیکند. زمين بسيار وسيع است.
شهريار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگويم ستارهها واسه اين روشنند که هرکسی بتواند يک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک منو نگاه! درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اينجا آمدهای چه کار؟
شهريار کوچولو گفت: -با يک گل بگو مگويم شده. (مثل دعوايي که ما با عشقمون مي کنيم)
مار گفت: -عجب!
دست آخر شهريار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايی میکند.
مار گفت: -پيش آدمها هم احساس تنهايی میکنی.
شهريار کوچولو مدتی تو نخ مار رفت و آخر سر بهش گفت: -تو چه جانور بامزهای هستی! مثل يک انگشت، باريکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهريار کوچولو لبخندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی راه بری...
-من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هيچ کشتیيی هم نتونی بری.
مار اين را گفت و دور قوزک پای شهريار کوچولو پيچيد. عين يک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از يک سيّارهی ديگر آمدهای...
شهريار کوچولو جوابی بش نداد.
- روزیروزگاری اگر دلت خيلی هوای اخترکت را کرد بيا من کمکت کنم... من میتوانم...
شهريار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهايت را به صورت معما درمیآری؟
مار گفت: -حلّال همهی معماها منم.
شهريار يک گل سه گلبرگ ديد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: -آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديدهبود. اين بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سالها پيش ديدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آن ور میبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟!! بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوههايی که به عمرش ديده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانويش میرسيد و از آن يکی که خاموش بود جای چارپايه استفاده میکرد. اين بود که با خودش گفت: «از سر يک کوه به اين بلندی میتوانم به يک نظر همهی سياره و همهی آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخرههای نوکتيز چيزی نديد.
همين جوری گفت: -سلام.
طنين بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کی هستيد شما... کی هستيد شما... کی هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشويد. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سيارهی عجيبی! اين آدمهاش که يک ذره قوهی تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که هميشه اول او حرف میزد...»
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
Chapter 16, 17, 18, 19, 20 out of 27
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
Antoine de Saint Exupéry
برگردان احمد شاملو
Persian: Ahmad Shamlu
۱۳۸۴ مهر ۱۴, پنجشنبه
خدا در خيال ِ كودك
Joy of fasting 1
------------------
گويند خدا بالاست
اما اگر به فراز ِ كاج نگاه كني
نخواهي ديدش. راستي چرا؟
اگر اعماق ِ معدن ها را بكاوي
او را در طلاي معادن نخواهي يافت
اگرچه اين نور ِ اوست
كه در هر چه شكوهمند است، مي درخشد.
چقدر او خوب و مهربان است!
كه روي حقيقت ِ زمين و آسمان روكش انداخته
و خود را همچون عشقي،
كه مثل رازي در قلب حبس مي شود،
در پرده قايم كرده است.
اما
من همچنان حس مي كنم
آغوش ِ گرم ِ او،
از همه ي آفريدگان
و هر چه كه به چشم و گوش مي آيد،
به سوي ِ من گشوده شده است.
مثل اين مي ماند
كه مادر ِ مهربانم نيمه شب
لبهاي مهربانش را بر پلكهاي بسته ي من مي نهد،
مرا نيمه بيدار مي كند،
و مي گويد:“
نازنين،
حدس بزن چه كسي تو را در تاريكي بوسيده است؟!“
Elizabeth Barrett Browning
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در اين ۴ سال در هر ماه رمضان مطالب بيشتري نوشتم. امسال هم سعي مي کنم.
... محمد
------------------
گويند خدا بالاست
اما اگر به فراز ِ كاج نگاه كني
نخواهي ديدش. راستي چرا؟
اگر اعماق ِ معدن ها را بكاوي
او را در طلاي معادن نخواهي يافت
اگرچه اين نور ِ اوست
كه در هر چه شكوهمند است، مي درخشد.
چقدر او خوب و مهربان است!
كه روي حقيقت ِ زمين و آسمان روكش انداخته
و خود را همچون عشقي،
كه مثل رازي در قلب حبس مي شود،
در پرده قايم كرده است.
اما
من همچنان حس مي كنم
آغوش ِ گرم ِ او،
از همه ي آفريدگان
و هر چه كه به چشم و گوش مي آيد،
به سوي ِ من گشوده شده است.
مثل اين مي ماند
كه مادر ِ مهربانم نيمه شب
لبهاي مهربانش را بر پلكهاي بسته ي من مي نهد،
مرا نيمه بيدار مي كند،
و مي گويد:“
نازنين،
حدس بزن چه كسي تو را در تاريكي بوسيده است؟!“
Elizabeth Barrett Browning
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در اين ۴ سال در هر ماه رمضان مطالب بيشتري نوشتم. امسال هم سعي مي کنم.
... محمد
۱۳۸۴ مهر ۱۱, دوشنبه
وسط حياط سيخ وايساده بود. يه ربع!
مولانا سه روز پيش به دنيا آمد و اين بهانه اي شد تا از او بنويسم.
۲۹ سپتامبر ۱۲۰۷ ميلادي به دنيا اومد. ميشه ۷ مهر ماه سال ۵۸۶ هجري شمسي. آيا مولانا از اولش مولانا بود؟ نه. محمد بود. هيچي هم بارش نبود! يه بچه ي معمولي. محمد يه بچه ي افغان بود. بچه ي بلخ. باباش استاد دانشگاه هاي اون زمان بود. آدم دانايي بود.
آرزوش چي بود؟ مي خواست يه روزي مثل عطار نيشابوري بشه. عطار رو از کجا ميشناخت؟ باباش هي تو خونه از مقالات و کتابايي که عطار مي نوشت دائم تعريف ميکرد (عطار اون زمان زنده بوده و کتاباش تازه بوده). محمد مي خواست بشه يه آدم مهم... هيچي ديگه. از صبح تا شب مدرسه و بازي.
مولانا آخرش ميشه يه پيش نماز مسجد شهري توي ترکيه. چرا ترکيه؟ چون مغولها افغانستان و ايران رو اشغال کرده بودن و خانواده ي مولانا اينا هم مهاجرت کردن به ترکيه.
ولي سايه ي سنگين اون آرزوي بچگي روي سرش بود. ميدونين يه فرقي هس بين کسي که ول کن ِ ماجرا نيس و کسي که ميگه ديگه ولش کن. مولانا عين ما حسرت به دل بوده؟ تا ۳۸ سالگي. يعني تا ۳۸ سالگي مولانا نه شعري داره و نه اينکه تونسته بوده دلها رو ببره. آوازه اي داشته باشه و ... .
خيلي ها اينجور ميشن. زمانه اونا رو عقب نگه ميداره. کم کم حاج محمد ِ مسجد ِ قونيه ديگه داشت به اين نتيجه مي رسيد که محاله. شدني نيست. اگه ميخواست بشه تا اون موقع مي شد. اما هنوز نوميد نبود. مي دونست که پيامبر گفته: «به آنچه اميدى به آن ندارى اميدوارتر باش تا آنچه به آن اميدوارى. همانا برادرم موسى بهسوى آتش رفت، اما خداوند با او سخن گفت.»
مطالعه مي کرد تا بتونه شعري بگه و يا حکايتي که يه ذره مثل عطار بشه. هر شب مي نوشت و مياورد مسجد و به مردم مي گفتشون اون حرفا رو. اما دلي نمي برد. همه مي شنيدن و مي رفتن سر کارشون. بعضي ها هم دعوت مي کردن حاج محمد رو به مراسم ختم يا عروسي. همين! ضد حال!
حاج محمد يه روز نشسته بود لب ِ يه حوض توي مدرسه ي طلاب فونيه. نوميد و نالان از دست ِ اين روزگار بي انصاف. گريه مي کرد که «خدايا؛ خسته شدم ديگه. ۴۰ سالمه و هيچي نشدم. ديگه دارم پير ميشم. هر کاري مي کنم نميشه.»
۷ آذر ۶۲۳ شمسي بوده. مولانا پيرمردي بنام شمس رو مي بينه...
مولانا اهل پرسيدن بوده. به شمس ميگه: تو ميداني که من چرا نمي رسم به آرزوهام؟ اون ميگه: چون ميخواي «کسي» بشي نمي رسي. ميخواي مثل يه کسي بشي. مثل عطار بشي. تا زماني که نفهمي که تو عطار نيستي همين آشه. تو عطار نيستي. تو امام محمد غزالي نيستي. تو محمد بلخي هستي.
مولانا سيخ واميسته!! از هر کسي که قبلا پرسيده بود گفته بودن: چون کم تلاش مي کني. اما اين جواب ِ اين مرد مو به تنش سيخ کرد! گقت: چي؟ پيرمرد گفت: تو محمد بلخي باش. بگذار امام محمد غزالي هم خودش باشد. نخواه که او باشي. بخواه که خودت باشي.
حاج محمد وسط حياط سيخ وايساده بود. يه ربع! نزديک پير شد و گقت: تو شاگرد نمي خواي؟ گقت: نه. گقت: اگر هم نخواي من به زور شاگردت ميشم!!! اون غروب همه تو مسجد قونيه بودن. اما حاج محمد نيومد براي پيش نمازي. ولوله اي شد. همه رفتن دم در خونه ي حاج آفا. اما پسرش گفت از ظهر خونه نيومده. همه تو شهر دنبال حاج محمد مي گشتن. تا اينکه اونو با پيرمردي در حال راه رفتن ديدن.
از ۷ آذر ۶۲۳ تا ۲۳ اسفند ۶۲۴ يعني کمي بيش از يکسال با هم حرف مي زدن شمس و مولانا. مولانا دونه دونه ي سوالاش رو مي پرسيد و شمس جواب مي داد. از اون جوابايي که آدم حاليش ميشه. ديدين گاهي يه معلمي مياد که اونقدر خوب حالي ميکنه درس رو که آدم خسته نمي شه. شمس دين رو حالي ِ حاج محمد کرد. کردش مولانا.
درآمد عشق در مسجد بگفت: «ای خواجه مرشد
بدران بند هستی را؛ چه دربند مصلایی ؟! »
«به پیش زخم تیغ من ملرزان دل؛ بنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی»
مردم گفتن که اين پيرمرده کيه که مدتيه حاج آقاي مسجد ِ ما رو جادو کرده و اونو از مسجد دور کرده؟ از پيشنماز جديد مي خواستن کاري کنه و با او صحبت کنه. چه چيزي براي حاج آقا محمد بلخي واجب تر از اين بود که هر روز خطبه برامون بخونه؟! مردم مي گفتن: اين پيرمرد روحاني شهر ِ ما رو سحر کرده. بايد کشتش! دو سه بار به اونا حمله کردن که شمس رو بکشن. اما هر بار مولانا با چابکي مانع ميشد. تا اينکه شمس ديد که مولانا جانش در خطره.
آقاي شمس ۲۳ اسفند يعني ۶ روز مونده به عيد شبانه از قونيه رفت. مولانا خيلي گريه کرد. پسرش رو فرستاد بغداد که بياردش. پسرش شمس رو اورد. مولانا رفت مسجد و گفت: شمس برميگرده اينجا. او تا هر وقت بخواهد مهمان من است و من تمام خرج زندگيش را مي دهم. او را از خانواده ي من بدانيد و اکرامش کنيد. مردم هم گفتن: باشه!
اما دوباره زمزمه پيچيد که اين چه رسم مسلمانيه که جادوگري پير پيشنماز شما رو سحر کرده و شما هيچ نمي کنين. بريد و حاج افا رو نجات بدين! بکشيد اين شيطان را. شمس براي بار دوم از قونيه رفت و پس از مدت کمي کشته شد.
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در جفای اهل دل جد میکنند!
آن مجازست این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران
محمد هيچ وقت نشد عطار. نشد امام محمد غزالي. هيچوقت نشد کسي ديگه. اون شد مولانا. خودش شد. مثل انشتين که نشد اون کسي که آرزوش رو مي کرد. انشتين نشد ماخ. شد خودش. انشتين. اميدوارم من هم خودم بشم.
مولانا که از دست مردمي که از روي جهل شمس رو کشته بودن ناراحت بود گفت:
خلق را زیر گنبد دوار
چشمها کور و دیدنی بسیار
بر دو دیده نهم غمت کاین درد
داروی خاص خسرویست به بار
شمس تبریز گوهر عشقست
گوهر عشق را تو خوار مدار
... محمد +
۲۹ سپتامبر ۱۲۰۷ ميلادي به دنيا اومد. ميشه ۷ مهر ماه سال ۵۸۶ هجري شمسي. آيا مولانا از اولش مولانا بود؟ نه. محمد بود. هيچي هم بارش نبود! يه بچه ي معمولي. محمد يه بچه ي افغان بود. بچه ي بلخ. باباش استاد دانشگاه هاي اون زمان بود. آدم دانايي بود.
آرزوش چي بود؟ مي خواست يه روزي مثل عطار نيشابوري بشه. عطار رو از کجا ميشناخت؟ باباش هي تو خونه از مقالات و کتابايي که عطار مي نوشت دائم تعريف ميکرد (عطار اون زمان زنده بوده و کتاباش تازه بوده). محمد مي خواست بشه يه آدم مهم... هيچي ديگه. از صبح تا شب مدرسه و بازي.
مولانا آخرش ميشه يه پيش نماز مسجد شهري توي ترکيه. چرا ترکيه؟ چون مغولها افغانستان و ايران رو اشغال کرده بودن و خانواده ي مولانا اينا هم مهاجرت کردن به ترکيه.
ولي سايه ي سنگين اون آرزوي بچگي روي سرش بود. ميدونين يه فرقي هس بين کسي که ول کن ِ ماجرا نيس و کسي که ميگه ديگه ولش کن. مولانا عين ما حسرت به دل بوده؟ تا ۳۸ سالگي. يعني تا ۳۸ سالگي مولانا نه شعري داره و نه اينکه تونسته بوده دلها رو ببره. آوازه اي داشته باشه و ... .
خيلي ها اينجور ميشن. زمانه اونا رو عقب نگه ميداره. کم کم حاج محمد ِ مسجد ِ قونيه ديگه داشت به اين نتيجه مي رسيد که محاله. شدني نيست. اگه ميخواست بشه تا اون موقع مي شد. اما هنوز نوميد نبود. مي دونست که پيامبر گفته: «به آنچه اميدى به آن ندارى اميدوارتر باش تا آنچه به آن اميدوارى. همانا برادرم موسى بهسوى آتش رفت، اما خداوند با او سخن گفت.»
مطالعه مي کرد تا بتونه شعري بگه و يا حکايتي که يه ذره مثل عطار بشه. هر شب مي نوشت و مياورد مسجد و به مردم مي گفتشون اون حرفا رو. اما دلي نمي برد. همه مي شنيدن و مي رفتن سر کارشون. بعضي ها هم دعوت مي کردن حاج محمد رو به مراسم ختم يا عروسي. همين! ضد حال!
حاج محمد يه روز نشسته بود لب ِ يه حوض توي مدرسه ي طلاب فونيه. نوميد و نالان از دست ِ اين روزگار بي انصاف. گريه مي کرد که «خدايا؛ خسته شدم ديگه. ۴۰ سالمه و هيچي نشدم. ديگه دارم پير ميشم. هر کاري مي کنم نميشه.»
۷ آذر ۶۲۳ شمسي بوده. مولانا پيرمردي بنام شمس رو مي بينه...
مولانا اهل پرسيدن بوده. به شمس ميگه: تو ميداني که من چرا نمي رسم به آرزوهام؟ اون ميگه: چون ميخواي «کسي» بشي نمي رسي. ميخواي مثل يه کسي بشي. مثل عطار بشي. تا زماني که نفهمي که تو عطار نيستي همين آشه. تو عطار نيستي. تو امام محمد غزالي نيستي. تو محمد بلخي هستي.
مولانا سيخ واميسته!! از هر کسي که قبلا پرسيده بود گفته بودن: چون کم تلاش مي کني. اما اين جواب ِ اين مرد مو به تنش سيخ کرد! گقت: چي؟ پيرمرد گفت: تو محمد بلخي باش. بگذار امام محمد غزالي هم خودش باشد. نخواه که او باشي. بخواه که خودت باشي.
حاج محمد وسط حياط سيخ وايساده بود. يه ربع! نزديک پير شد و گقت: تو شاگرد نمي خواي؟ گقت: نه. گقت: اگر هم نخواي من به زور شاگردت ميشم!!! اون غروب همه تو مسجد قونيه بودن. اما حاج محمد نيومد براي پيش نمازي. ولوله اي شد. همه رفتن دم در خونه ي حاج آفا. اما پسرش گفت از ظهر خونه نيومده. همه تو شهر دنبال حاج محمد مي گشتن. تا اينکه اونو با پيرمردي در حال راه رفتن ديدن.
از ۷ آذر ۶۲۳ تا ۲۳ اسفند ۶۲۴ يعني کمي بيش از يکسال با هم حرف مي زدن شمس و مولانا. مولانا دونه دونه ي سوالاش رو مي پرسيد و شمس جواب مي داد. از اون جوابايي که آدم حاليش ميشه. ديدين گاهي يه معلمي مياد که اونقدر خوب حالي ميکنه درس رو که آدم خسته نمي شه. شمس دين رو حالي ِ حاج محمد کرد. کردش مولانا.
درآمد عشق در مسجد بگفت: «ای خواجه مرشد
بدران بند هستی را؛ چه دربند مصلایی ؟! »
«به پیش زخم تیغ من ملرزان دل؛ بنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی»
مردم گفتن که اين پيرمرده کيه که مدتيه حاج آقاي مسجد ِ ما رو جادو کرده و اونو از مسجد دور کرده؟ از پيشنماز جديد مي خواستن کاري کنه و با او صحبت کنه. چه چيزي براي حاج آقا محمد بلخي واجب تر از اين بود که هر روز خطبه برامون بخونه؟! مردم مي گفتن: اين پيرمرد روحاني شهر ِ ما رو سحر کرده. بايد کشتش! دو سه بار به اونا حمله کردن که شمس رو بکشن. اما هر بار مولانا با چابکي مانع ميشد. تا اينکه شمس ديد که مولانا جانش در خطره.
آقاي شمس ۲۳ اسفند يعني ۶ روز مونده به عيد شبانه از قونيه رفت. مولانا خيلي گريه کرد. پسرش رو فرستاد بغداد که بياردش. پسرش شمس رو اورد. مولانا رفت مسجد و گفت: شمس برميگرده اينجا. او تا هر وقت بخواهد مهمان من است و من تمام خرج زندگيش را مي دهم. او را از خانواده ي من بدانيد و اکرامش کنيد. مردم هم گفتن: باشه!
اما دوباره زمزمه پيچيد که اين چه رسم مسلمانيه که جادوگري پير پيشنماز شما رو سحر کرده و شما هيچ نمي کنين. بريد و حاج افا رو نجات بدين! بکشيد اين شيطان را. شمس براي بار دوم از قونيه رفت و پس از مدت کمي کشته شد.
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در جفای اهل دل جد میکنند!
آن مجازست این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران
محمد هيچ وقت نشد عطار. نشد امام محمد غزالي. هيچوقت نشد کسي ديگه. اون شد مولانا. خودش شد. مثل انشتين که نشد اون کسي که آرزوش رو مي کرد. انشتين نشد ماخ. شد خودش. انشتين. اميدوارم من هم خودم بشم.
مولانا که از دست مردمي که از روي جهل شمس رو کشته بودن ناراحت بود گفت:
خلق را زیر گنبد دوار
چشمها کور و دیدنی بسیار
بر دو دیده نهم غمت کاین درد
داروی خاص خسرویست به بار
شمس تبریز گوهر عشقست
گوهر عشق را تو خوار مدار
... محمد +
اشتراک در:
پستها (Atom)