۱۳۸۴ آذر ۱۱, جمعه

شهريار کوچولو

کنار چاه ديوارِ مخروبه‌ای بود. از دور ديدم که آن بالا نشسته پاها را آويزان کرده، و شنيدم که می‌گويد:

-پس يادت نمی‌آيد؟ درست اين نقطه نبود ها!
لابد صدای ديگری به‌اش جوابی داد، چون شهريار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همين امروز است گيرم محلش اين جا نيست...

راهم را به طرف ديوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنيده بودم اما شهريار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببينی رَدِّ پاهايم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاريک که شد می‌آيم.

بيست متری ديوار بودم و هنوز چيزی نمی‌ديدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نياورده بودم.
گفت: -خب، حالا ديگر برو. دِ برو. می‌خواهم بيايم پايين!

آن وقت من نگاهم را به پايين به پای ديوار انداختم و از جا جستم! يکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانيه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهريار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جيبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشيند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفيف فلزی لای سنگ‌ها خزيد.

من درست به موقع به ديوار رسيدم و طفلکی شهريار کوچولو را که رنگش مثل برف پريده بود تو هوا بغل کردم.
-اين ديگر چه حکايتی است! حالا ديگر با مارها حرف می‌زنی؟

شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقيقه‌هايش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا ديگر اصلا جرات نمی کردم ازش چيزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تير خورده‌است و دارد می‌ميرد.

به سوآل‌های من هيچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گيرم راه من خيلی دورتر است... خيلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عين يک بچه‌ی کوچولو. با وجود اين به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نيست... نگاه متينش به دوردست‌های دور راه کشيده بود.

گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.

-عزيز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خيلی بيش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذير يخ زدم. اين فکر که ديگر هيچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنيد برايم سخت تحمل‌ناپذير بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کوير می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.

اما بهم گفت: -امشب درست می‌شود يک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمين آمدم.

-کوچولوئک، اين قضيه‌ی مار و ميعاد و ستاره يک خواب آشفته بيش‌تر نيست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چيزی که مهم است با چشمِ سَر ديده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همين‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو يک ستاره‌ی ديگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پيدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...

-شب‌ به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود يکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هديه‌ای بت بدهم...
و غش غش خنديد.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ اين خنده‌ام!

-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستاره‌هايی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.

-چی می‌خواهی بگويی؟
-نه اين که من تو يکی از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.

-امشب ظاهر آدمی را پيدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... يک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته اين جوری‌ها است. نيا که اين را نبينی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.

اندوه‌زده بود.

-اين را بيش‌تر از بابت ماره می‌گويم که، نکند يک‌هو تو را هم بگزد. مارها خيلی خبيثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نيش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها يک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند ديگر زهر ندارند.


شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گريخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قيافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پيش می‌رفت. همين قدر گفت: -اِ! اين‌جايی؟
و دستم را گرفت.

اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا می‌کنم.

من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خيلی دور است. نمی‌توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.

من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟

-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسيد.

می‌دانی؟... گلم را می‌گويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بی‌شيله‌پيله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. ديگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همه‌اش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پايش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همين! يک دم بی‌حرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد.


شش سال گذشته است. حالا کمی تسلای خاطر پيدا کرده‌ام. يعنی نه کاملا... اما اين را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد...

اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهريار کوچولو کشيدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. اين است که از خودم می‌پرسم: «يعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينی می‌خندند.

گاه به خودم می‌گويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببينيد...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من اين زيباترين و حزن‌انگيزترين منظره‌ی عالم است. اين همان منظره‌ی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».



آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌ای توقف کنيد. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی کرديد جوابی نداد، لابد حدس می‌زنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:

بی درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته.

LISTEN TO THIS PART