۱۳۸۴ دی ۷, چهارشنبه

نامه ای به آینده

یه سایت امکانی رو ایجاد کرده که میشه نامه ای رو برای حداکثر 30 سال دیگه فرستاد .

نامه ای برای آینده , فکر میکنم لازم نیست بیشتر بنویسم

آینده شماست اگه دوست دارید براش نامه بنویسید .

آدرس سایت : www.futureme.org

مهزاد

۱۳۸۴ دی ۲, جمعه

آنچه زندگي را طربناك مي‌كند

نوشته ي ِ سيد محمد خاتمي در وبسايتش.

خاتمي نوشت: «عشق به حقيقت ؛ و تلاش براي دريافت آن ؛ و عشق به آزادي و تعالي ؛ و كوشش براي رسيدن ‏به آن جوهر آدمي است.»

درسته. حق اون چيزيه که علي رو وادار مي کرد هميشه ميانه روي کنه. وقتي که گفت: خير الامور اوسطها. حق اون چيزيه که توي کربلا سرش رو بريدن. ميدونستن حق با حسينه. اما پاشونو گذاشتن روش. بايد به حق عشق ورزيد. بايد تلاش کرد تا دريافتش کرد. حق رو بايد گرفت. حق اين نيس که تو يه يکي از تنبل ترين شاگردان دانشگاه باشي. حق اين نيس که آدمي مثل تو بي پول باشه. حق اين نيس که پشت کنکور باشي. حق اين نيست که هميشه استرس داشته باشي و آرامش ِ خيال رو تجربه نکني. آرامشي که با راه رفتن ِ معمولي توي راه ِ مورد علاقه ت بدست مياد.

خاتمي نوشت: «و اگر اميد به اين دريافت و رسيدن نبود زندگي پرمرارت آدمي در ‏طول تاريخ ناممكن مي‌شد.‏»

«آنچه خواستني است دوستي و مهر است كه زندگي را طربناك مي‌كند و آنچه نا خواستني ‏است خشونت و نامهرباني است كه جهنم جان آدمي است.»

«براي عزيزاني كه هديه ارزنده وبلاگ را به من ارزاني داشتند و براي همه ارجمنداني كه با ‏اظهار نظر خود جان خسته مرا نواختند آرزوي شادكامي و سلامتي مي‌كنم.‏»

«بياييد تا ايمان به حق را با هيچ متاعي سودا نكنيم.‏»

«و بياييد براي آباداني و اعتلاي ايران عزيز از هيچ كوششي خسته نشويم.‏»

«و بياييد اميدوار باشيم و با همبستگي و بيداري راه سربلندي را با يكديگر طي كنيم.»

----

آقاي خاتمي عزيز؛ به وبلاگستان فارسي خوش آمديد! اميد داشتيم مي آييد و بالاخره اين نسيم وزيد. اميد داريم از عشقي بگوييد که توهم هاي نوراني در مقابلش تاريکيست.

... محمد

۱۳۸۴ آذر ۳۰, چهارشنبه

جشن يلدا

شب يلداي ما يه چيزيه عجيب. امروز رفتم توي وبسايت ناسا. عکسي گذاشته بود از وضعيت خورشيد در يک شهر. عکس زير. امروز شروع زمستانه. اين قرارداد ِ ايران نيست. عکس وسط. شروع شدن زمستان براي تمام زمينه نه قرارداد بين ايراني ها. به هر حال امشب همه ي ايراني ها جشن ميگيرن و هيچکس ديگه اي غير از ايراني ها حاليش نيس اين روز رو. توضيحات ِ عکس رو بخونيد.

... محمد

پي نوشت: با صحبتهايي که با دوستانم کردم متوجه شدم که چيني ها هم به شب يلدا اهميت ميدن و اسمش هم يه چيزيه که ترجمش ميشه «طولاني ترين شب».

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

پادکست ۹ شفا

ممنون از نظرات بسيار خوب ِ همه. ممنون از انتفادات ِ سازنده. گاهي تند و گاهي ملايم اما همه سازنده. پادکست ۹ شفا آماده است. اميدوارم چون براي شما ساخته ميشه؛ شما لذت ببريد. باز هم نياز به راهنمايي شما دارم براي بهتر کردن کاز در آينده.

... محمد

۱۳۸۴ آذر ۲۱, دوشنبه

خدای عزیز

این مطالب رو از کتاب " نامه های بچه ها به خدا " نوشتم :

خدای عزیز
چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه دیگه ای
بسازی همین آدمایی رو که وجود دارن نگه نمیداری؟

اگه واقعا منظورت اینه که باید با دیگران همون کاری رو کرد که اونا با تو
میکنن پس من باید حساب برادرمو برسم .

خدای عزیز
من آمریکایی هستم تو کجایی هستی ؟

خدای عزیز
به خاطر برادر کو چیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم
که یه توله سگ داشته باشم .

خدای عزیز
شاید هابیل و قابیل اونقدر همدیگه رو نمیکشتن اگه هر کدوم یه اتاق
جداگونه داشتن . برای من و برادرم که موثر بوده .

خدای عزیز
اگر تو نمیگذاشتی که دایناسورها منقرض بشن ما دیگه کشوری نداشتیم .
تو کار درستی کردی .

ایناهم چندتا ازنامه های بچه های بزرگتره
که روی میزای دانشکدهمون پیدا کردم:

خدایا دوستت دارم خدایا کمکم کن.(شاید نزدیک 1000مورد)
خدایا کمکم کن اونم از اون کمکا !
خدایا غلط کردم .
خدایا خیلی دوستت دارم همیشه نگاهم به آسمونه خدایا کمکم کن منتظرم .
خدایا می دونم تو همیشه همراهمی ولی من کجام ؟ خدایا کمکم کن .

همه ماها احتیاج به کسی داریم که هر وقت خواستیم حرف دلمونو بهش بگیم
من همیشه وقتی دلم میگیره وقتی نمیتونم سر_ یه موضوعی با خودم کنار بیام برای خدا نامه می نویسم
میدونم که همچی رو میدونه ولی اینجوری خودم آروم میشم و خدا هم خیلی سریع جواب میده .
شما هم امتحان کنید خیلی کار لذت بخشیه

مهزاد

۱۳۸۴ آذر ۱۹, شنبه

پادکست ِ 8 ام شفا

بشنويد...
نظرات شما بسيار برايم مهم است. لطفا نظر بدهيد

۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه

در هر حادثه اي يه «حقي» وجود داره يه جايي.

تا رسيدم خونه راديو گفت که در ايران هواپيمايي به ساختماني برخورد کرده است. از CNN تصاوير اوليه پخش شد. زنگ زدم ايران و فهميدم چي شده. اتفاق بسيار نادري بود. باورش سخت بود اما واقعيت داشت. يوهو چيزي «ناممکن» رخ داد. تهران محل زندگي کردن نيست. مثل يه بچه ي ۲ ماهه اي مي مونه که بسيار آسيب پذيره. اميدوارم با مشاوره با آدمهاي خوشفکر دانشگاهي به فکر زلزله ي قريب الوقوع تهران باشن. يه روز که نمي دونم کي هست (و احتمالا بچه هاي شريف بتونن ۲ دقيقه قبلش بگن) تهران مي لرزه. ترس نداره ابدا. ايمن سازي کنيد.

مولانا درباره زلزله مي گه:

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف
دید او را کز زمرد بود صاف

يه روز (احتمالا افلاطون) رفت کوه قاف (کوه قاف کوه نيست بلکه تشبيهي است از اون چيزي که باعث ميشه دنيا متعادل بمونه و يهو قاطي پاتي نشه). کوه قاف محيط هست به همه چي. يعني کوهي نيست در يک جايي. بلکه همه جا هست. اصولا کوه يعني تعادل. نماد ايستادگيه. ثابت موندن.

گرد ِ عالم حلقه گشته او محیط
ماند حیران اندر آن خلق بسیط

افلاطون حيران بود از اينکه دليل ثبات همه چيز چقدر ساده است! چقدر اين کوخ ساده است. گفت اگه تو باعث ثبات طبيعتي پس بقيه چي هستن!

گفت تو کوهی دگرها چیستند
که به پیش عظم تو بازیستند

گفت رگهای من‌اند آن کوهها
مثل من نبوند در حسن و بها

من به هر شهری رگی دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان

من همه جاي دنيا يه رگي دارم. يه شعبه اي دارم همه حا. تخت کنترل دارم همه چي رو.

حق چو خواهد زلزله‌ی شهری مرا
گوید او من بر جهانم عرق را

اگر حق اين باشه که يه حايي بلرزه؛ اون رگ رو مي لزرونمش

پس بجنبانم من آن رگ را بقهر
که بدان رگ متصل گشتست شهر

من اون شهر رو نمي لرزونم. اون رگي که زير شهره مي لرزونم. اين درسته. امروزه به اون رگهايي که مولانا ۸۰۰ سال فبل گفته ميگن fault. اون محل جاييه که دو لايه ي بزرگ سنگي به هم جوش خوردن اونجا. اما چون ما روي مايع بسيار داغي که زير ِ زمينه زندگي مي کنيم (!) اون تخته هاي بزرگ سنگي ميلغزن و باعث زلزله ميشن روي اون محل جوش خوردگي ( يا رگ يا fault).

چون بگوید بس شود ساکن رگم
ساکنم وز روی فعل اندر تگم

وقتي حق اين باشه که بس بشه؛ بس مي کنم. ببينين! اين «حق» که مولانا ميگه حضرت حق . خدا و .... نيس. البته همونه نهايتا. اما به اين حق به صورت خود ِ حق نگاه کنيم. حق اين بوده که شهري بلرزه. حق اين بوده که اون هواپيماي معيوب سقوط کنه. حق يه چيز ِ عميق تر از حضرت ِ دوست و اين جور لقب هاي غلط اندازه. حق با منه. حق با شماست. حق با اون باباس. حق با اون زلزله س. حق با اون هواپيما بوده که خورده زمين. حق با اون مسولي که اين هواپيماي معيوب رو بازم ازش کار کشيده نيس.

هم‌ چو مرهم ساکن و بس کارکن
چون خرد ساکن وزو جنبان سخن

نزد آنکس که نداند عقلش این
زلزله هست از بخارات زمین

اين سکون که به شهر زلزله زده برمي گرده مثل ِ دواس. مرهم ميشه براش. فکر کن که خرد (دانش) يه چيز ِ ساکنه توي سر. تکون نمي خوره. اما از روش سخن ها در مياد و زبون تکون مي خوره. تکون خوردن ِ يه شهر مثل حرکت کردن ِ يه زبون مي مونه که به خاطر ِ يه چيز ِ ساکن و عميق در دل ِ طبيعت مي لرزه. اينکه زير پامون سفت نيست و همش مواد مذابه يه چيزيه که گاهي از ياد ِ آدم ميره. اما چون حقيقته (حقه) پس شهر ها مي لرزن.

در هر حادثه اي يه «حقي» وجود داره يه جايي. دنبال اون «حق ِ ساده (بسيط)» باشيم نه دنبال ِ «حضرت ِ حق» که معلوم نيس کلمه اش يعني چي. اگه خدا رو مي خوايم دنبال «حق ِ ساده» باشيم.

... محمد

۱۳۸۴ آذر ۱۳, یکشنبه

پادکست ِ ۷ ام شفا
بشنويد...
نظرات شما بسيار برايم مهم است. لطفا نظر بدهيد

۱۳۸۴ آذر ۱۱, جمعه

شهريار کوچولو

کنار چاه ديوارِ مخروبه‌ای بود. از دور ديدم که آن بالا نشسته پاها را آويزان کرده، و شنيدم که می‌گويد:

-پس يادت نمی‌آيد؟ درست اين نقطه نبود ها!
لابد صدای ديگری به‌اش جوابی داد، چون شهريار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همين امروز است گيرم محلش اين جا نيست...

راهم را به طرف ديوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنيده بودم اما شهريار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببينی رَدِّ پاهايم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاريک که شد می‌آيم.

بيست متری ديوار بودم و هنوز چيزی نمی‌ديدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نياورده بودم.
گفت: -خب، حالا ديگر برو. دِ برو. می‌خواهم بيايم پايين!

آن وقت من نگاهم را به پايين به پای ديوار انداختم و از جا جستم! يکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانيه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهريار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جيبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشيند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفيف فلزی لای سنگ‌ها خزيد.

من درست به موقع به ديوار رسيدم و طفلکی شهريار کوچولو را که رنگش مثل برف پريده بود تو هوا بغل کردم.
-اين ديگر چه حکايتی است! حالا ديگر با مارها حرف می‌زنی؟

شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقيقه‌هايش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا ديگر اصلا جرات نمی کردم ازش چيزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تير خورده‌است و دارد می‌ميرد.

به سوآل‌های من هيچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گيرم راه من خيلی دورتر است... خيلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عين يک بچه‌ی کوچولو. با وجود اين به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نيست... نگاه متينش به دوردست‌های دور راه کشيده بود.

گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.

-عزيز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خيلی بيش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذير يخ زدم. اين فکر که ديگر هيچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنيد برايم سخت تحمل‌ناپذير بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کوير می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.

اما بهم گفت: -امشب درست می‌شود يک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمين آمدم.

-کوچولوئک، اين قضيه‌ی مار و ميعاد و ستاره يک خواب آشفته بيش‌تر نيست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چيزی که مهم است با چشمِ سَر ديده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همين‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو يک ستاره‌ی ديگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پيدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...

-شب‌ به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود يکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هديه‌ای بت بدهم...
و غش غش خنديد.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ اين خنده‌ام!

-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستاره‌هايی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.

-چی می‌خواهی بگويی؟
-نه اين که من تو يکی از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.

-امشب ظاهر آدمی را پيدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... يک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته اين جوری‌ها است. نيا که اين را نبينی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.

اندوه‌زده بود.

-اين را بيش‌تر از بابت ماره می‌گويم که، نکند يک‌هو تو را هم بگزد. مارها خيلی خبيثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نيش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها يک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند ديگر زهر ندارند.


شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گريخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قيافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پيش می‌رفت. همين قدر گفت: -اِ! اين‌جايی؟
و دستم را گرفت.

اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا می‌کنم.

من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خيلی دور است. نمی‌توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.

من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟

-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسيد.

می‌دانی؟... گلم را می‌گويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بی‌شيله‌پيله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. ديگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همه‌اش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پايش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همين! يک دم بی‌حرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد.


شش سال گذشته است. حالا کمی تسلای خاطر پيدا کرده‌ام. يعنی نه کاملا... اما اين را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد...

اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهريار کوچولو کشيدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. اين است که از خودم می‌پرسم: «يعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينی می‌خندند.

گاه به خودم می‌گويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببينيد...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من اين زيباترين و حزن‌انگيزترين منظره‌ی عالم است. اين همان منظره‌ی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».



آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌ای توقف کنيد. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی کرديد جوابی نداد، لابد حدس می‌زنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:

بی درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته.

LISTEN TO THIS PART