۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

شرمنده از نقص خود

يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد.

براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.

بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.»

سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد.

اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»

مجيد
source: Write in Shefa page

۱۳۸۴ بهمن ۸, شنبه

شيطان گفت: ليلي خيالي‌ست خوش

خدا گفت : ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از "من"، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت : ليلي يك اتفاق است، بنشين تا بيفتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند. نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.

خدا گفت : ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت : ليلي آسودگي است، خيالي‌ست خوش .

خدا گفت : ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت : ليلي ماندن است، فرو رفتنِ در خود.

خدا گفت : ليلي جست‌وجو است، ليلي نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن.
شيطان گفت : ليلي خواستن است ، گرفتن و تملك.

خدا گفت : ليلي سخت است، دير است و دور از دست.
شيطان گفت : ليلي ساده است، همين‌‌ جايي و دم دست. و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي .

خدا گفت : ليلي زندگي‌ست. زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد ...

source

mohammad

من از خودم راضی ام?!!!

۱۳۸۴ بهمن ۶, پنجشنبه

ملا نصرالدین

ملا نصرالدین به خواب خوشی فرورفته بود. تو خواب میدید
داره با کسی سر پول دعوا میکنه مرد میخواست یک دینار بده
ولی نصر الدین می گفت: کمتر از ده دینار نمیگیرم .
از مرد اصرار و از نصر الدین انکار . بلاخره اونقدر جر و بحث بالا گرفت
که نصر الدین داد زد :فقط ده دینار نه کمتر
یدفعه از صدای فریاد خودش از خواب پرید وقتی دید همه چی خواب بوده
سریع چشماشو بست و گفت : باشه همون یه دینار رو بده .

یه روز نصرالدین خرشو برای فروش برد میدونه مال(خر و الاغ و ...)فروشها
اونو به دلالی سپرد تا براش به قیمت مناسبی بفروشه .
دلال افسار خرو گرفت و داد زد : یه خر سی دیناری رو به ده دینار حراج کردم .
نصرالدین همین که این حرف رو شنید گفت : خر به این ارزونی چرا خودم نخرم.
برگشت ده دینار به دلال داد و خرش رو گرفت و شاد و خندون برگشت خونه و
ماجرا رو با شوق و ذوق برای زنش تعریف کرد . بعد زنش گفت :
حالا گوش کن من چه کردم . امروز دوره گرد اومده بود تا کلاف نخ هام رو بخره .
یکی از کلافا شش مثقال کمتر بود . منم یواشکی اون کلافو برداشتم و
گوشواره هامو که شش مثقال وزن داشتن توی اون گذاشتم .
دوره گرد هم نفهمید و کلاف نخا رو با خودش برد . نصرالدین با خوشحالی
به زنش گفت : آفرین آفرین به هوش تو ! با این زیرکی که من و تو
در تجارت داریم چند وقت دیگه رییس التجار میشیم .
(عین زندگی ما آدما عمر و انرژی و هستیمون رو میدیم
که به جاش آت و آشغال بگیریم واقعا چه تجارت پرسودی !!!)

ملا نصرالدین به یه سفر خیلی طولانی می رفت. یه بقچه نون و پنیر
همراهش بود که باید با قناعت و صرفه جویی تا آخر سفر از اون میخورد .
خسته و گرسنه شده بود. وقتی به یه درخت بزرگ رسید بقچش رو باز کرد و
شروع به خوردن کرد . یه ذره پنیر روی یه نون میذاشت و با لذت میخورد .
سواری از کنار درخت داشت رد میشد . نصرالدین بر طبق عادت
به سوار سلام کرد و گفت : بفرمایید !
سوار که گرسنه بود و منتظر یه همچین فرصتی سریع از اسب پیاده شد و
پرسید: افسار رو کجا ببندم ؟
نصرالدین مبهوت و وامونده گفت : ببندش سر زبون من !

(فکر نمیکنم آدمی باشه که دلش از دست زبونش خون نباشه
واقعا بلای خانمانسوزه
اونجایی که باید یه چیزی رو نگیم میگیم اونجا که باید بگیم نمیگیم !
من فکر میکنم بخش اصلی بدبختی های آدما از دو چیزه اول شکم دوم زبون
که معنای هرمنوتیک اونا ! (معنای باطنی)
اولی حرص و دومی مطمئن نیستم ولی فکر میکنم کم اراده بودن آدماست .
( منظورم از اراده تسلط بر وجود درونی خودمونه))

مهزاد

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

پادکست ۱۲ شفا

از اينجا بشنويد. لطفا نظرتان را برايم بنويسيد که آيا دوست داريد حجم ِ فايل ها بشود حدود ۵ مگابايت و در عوض کيفيت ِ آهنگها بهتر شود. در مورد سبک ِ موسيقي نظر بدهيد. اينها همه مورد توجه ِ من براي کارهاي بعدي قرار مي گيرد. علاوه بر اين اگر فايل صوتي (با صداي خودتان و يا ديگري) داريد که فکر مي کنيد جالب است براي همه و يا موسيقي جالبي داريد برايم با اي ميل dydarteam@gmail.com بفرستيد. ممنون.

.... محمد

۱۳۸۴ دی ۳۰, جمعه

پروردگارا، ‌در شعورم باش.

پروردگارا، ‌در شعورم باش. از توي قران بيا بيرون. خودت را توي زندان ِ کاغذي نجات بده. خودت رو از توي دعاهايي که براي باز کردن ِ بخت مي نويسن نحات بده. از توي قسمهاي مردم بيرون بکش. نذار مسلمون ها با اسمت سر ِ هم رو کلاه بذارن. امضاي منجي ات را پاک کن. بيا بيرون و ببين چقدر مومن هايت کم شعور شده اند. زماني بود که محمد (ص) فرياد مي زد جوهري که دانشمند براي پرينت کردن مقالات علمي بکار مي بره از خون شهيد «مقدس تر» است. (مُرکب ِِ اهل علم از خون شهيد مقدستر است.) اينو گفت که اسلام نره به سمت ِ خشونت. بره به سمت َ دانايي. ديني که از دانايي نمي ترسه! هرچه داناتر؛ مومن تر.

حالا مسلمانها اونقدر منحرف شدن که به نظرم منجي مي خوايم. بايد بياد که همه رو من جمله مسلمون ها رو از خرافه «پرستي» نجات بده. شديم عين دوران جاهليت. آدم باور نمي کنه وقتي مي بينه که الان خون شهيد از مرکب ِ اهل علم مقدستر شده. ۱۸۰ درجه حرف پيامبر رو عوض کرديم. هرکاري دلمون بخواد با حرفهاي او و با قران مي کنيم. اونوقت پز ميديم به دين هاي ديگه که ببينين دين ِ ما تحريف نشده!!!

... محمد
منبع ِ عکس

۱۳۸۴ دی ۲۶, دوشنبه

تو دوست باش

پروردگارا ، بندگان تو که سپیده دم سر از بالین بر میدارند ، دور از تو به دیگری امیدوارند و جز درگاه تو از درگاه دیگری اطمینان خاطر و آسایش ضمیری دارند ولی من صبحدم که سر از خواب بر میدارم جز تو امید دیگر و جز درگاه تو مایه آسایش و اطمینانی ندارم.

پروردگارا ، با همه رسوائی که در ضمیر خود سراغ دارم رسوایم نمیسازی و با اینکه به هلاک و فنا محکومم همچنان از هلاک و فنا ایمنم داری . تو را میخوانم و دعایم را مستجاب می یابم . هر چه در ادای دعا و عرض حاجت سستی ورزم باز در برابر ناله « یا رب » من جواب « لبیک » میدهی...

هر چه بخواهم از تو میخواهم و هر چه بجویم از حضرت تو میجویم . جز تو کس را شایسته نمی دانم که حاجتم را برآورد و جز از ذات اقدس تو آرزو ندارم که از کس لبیک بشنوم . این توئی که شکایت دردمندان را می شنوی و هر کس بسوی تو روی آورد با لطف و مهربانیش می پذیری.

الهی اگر تو دست من بگیری و بلندم داری آن کیست که تواند فرودم بیاورد ؟ و اگر تو از بلندی به گردنم بیندازی آن کیست که تواند دستم بگیرد و بلندم بدارد ؟ تو تکریم کن تا کس نتواند توهینی کند و اگر تو توهینم کنی دیگر روی تکریم را نخواهم دید.چون تو گرفتار سازی راه رهائی نیست و چون سیل بلا از جانب تو سرازیر شود دست کس نتواند به راهش سدی برپای دارد.

تو دوست باش تا اگر کائنات سر دشمنی گیرند از دشمن نهراسیم و تو بسوی ما رو کن تا اعراض دو جهان را به هیچ بشماریم.

... صحیفه سجادیه

forever84_

۱۳۸۴ دی ۲۲, پنجشنبه

ای نام تو بهترین سرآغاز...............بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم...............جز نام تو نیست بر زبانم

ای کار گشای هر چه هستند...............نام تو کلید هر چه بستند

صاحب توئی آن دگر غلامند...............سلطان توئی آن دگر کدامند

ای عقل مرا کفایت از تو...............جستن ز من و هدایت از ... م

اون وقت ها که یه بچه کوچولو بودم و به دبستان می رفتم ، فکر کنم برای اولین بار این شعر را توی کتاب فارسی سوم ابتدایی دیدم . خوب از اون لحاظ که شعر خوش دستی بود و راحت می شد اونو حفظ کرد و برای آقا معلم خوند ، خیلی بین ما بچه ها محبوبیت داشت ولی هیچ وقت به عمق اون چیزی که این شعر داشت می گفت توجه نمی کردیم ( البته حق هم داشتیم با اون سن کم )م

سالها گذشت ...(شایدم قرنها ) تا اینکه یک روز ، یکی از دوستانم این شعر را با لحن بسیار زیبایی خواند، تا اومدم به خودم بیام دیدم که بدجوری شیفته این شعر شدم و واقعا من تا حالا کور بودم که این شعر را به درستی ندیده بودم ( به قول کریس دیبرگ که میگه I have been blind )

حتما می دونید که این شعر در ابتدای مجموعه دلنشین لیلی و مجنون ( نظامی ) آمده است . ضمنا اونایی که فارسی پیش دانشگاهی را گذراندن می دونن که کمال شعر عاشقانه در آثار نظامی یافت می شود ( اون زمان این نکته تو صفحه 38 کتاب بود ) ، من قبلانا هر وقت می خواستم کنفرانس ارائه بدم کلی فکر می کردم که اولین جمله کنفرانس چی باشه ، به قول معروف چه جمله خیلی توپی بگم و نظامی این سوال را به چه زیبایی جواب داد .

( ای نام تو بهترین سرآغاز ) ، حواسمون باشه که کی داره این نکته را یادآوری می کنه ، کسی که استاد سخنوری هست . این همه بیت دلربا توی آثارش هست ولی همه اینها را میذاره یک گوشه و میگه نام تو بهترین شروع کننده هست .

شاید الان بگید که همه کسانی که می خوان حرفی بزنن اول با به نام خدا شروع می کنن، ولی منظور من این نیست ، منظور من این هست که از ته دل این بسم الله را بگی نه فقط به صرف کلمه و از روی عادت ، در واقع وقتی با تمام وجود می گی بسم الله این حرفها را هم به صورت پنهان همراه دارید که میگید ای خدایا من که الان به این رتبه از علم رسیدم و این همه جمعیت سراپا گوش هستند تا بدونند من چی می خوام بگم ، دقیقا در همین لحظه یاد تو به همراه من هست و اولین کلام من از تو هست ، اون وقت هست که به جای اینکه جمعیت به اون زیادی را در جلوی خود احساس کنی ، تنها یکی را می بینی و آن کسی نیست جز ...


اینها را گفتم تا یه وقت سرسری از این شعر نگذریم ، تازه این فقط یک مصراع ازش بود.


Forever84_

-----------------------------

راستی حالا که از نظامی گفتم ، به بچه هایی که کنکور دارند یادآوری کنم که شورانگیزترین منظومه عاشقانه "منظومه خسرو و شیرین" هست . میگما ، فرهاد بیچاره اینهمه خون دل خورد اما آخر سر منظومه شد به نام خسرو

۱۳۸۴ دی ۲۱, چهارشنبه

همه چیز در حال چرخیدنه

الان که دارم این متن رو مینویسم اولین برف زمستونی داره تو تهران می باره
دونه های برف آروم توی یه مسیر دایره ای چرخ می خورن و میان پایین .
از یکشنبه مراسم حج با هفت دور چرخیدن دور کعبه شروع شد .
مهم ترین اختراع انسان چرخ بوده حتی برق هم با چرخش چرخ تولید شد .
همه کهکشانها منظومه ها و اجرام آسمونی در حال چرخشن .
الکترون ها هم دارن دور هسته اتم میچرخن .
همه چیز در حال چرخیدنه ... بقیه چیزایی رو که می خوام بنویسم مولاناخیلی عالی تر گفته :

قول و فعل بی تناقض بایدت
تا قبول اندر زمان بیش آیدت

پس چنان کن فعل کان خود بی زبان
باشد اشهد گفتن و عین بیان

رفتن بنده پی_ خواجه گوا ست
که منم محکوم و این مولای ماست

جنبش ما هر دمی خود اشهد است
که گواه ذوالجلال سرمد است

گردش سنگ آسیا در اضطراب
اشهد آمد بر وجود جوی آب


مهزاد

۱۳۸۴ دی ۱۸, یکشنبه

يازدهمين پادکست شفا

شنيدن اين پادکست را به همه توصيه مي کنم! براي اولين بار هم با راهنمايي هاي دوست خوبم محمد به صورت ِ MP3 ضبط کردم. فايل دهم هم MP3 شد که بتوانيد با MP3 Player هم بشنويد.

... محمد

۱۳۸۴ دی ۱۷, شنبه

وصيت نامه ي افلاطون

معبود ِ خويش را بشناس
و حق ِ او را نگه دار،

و هميشه در حال ِ آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،
و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.

و بدان كه انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه) و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش) نبـُوَد،
بلكه به تقويم (متحول كردن) و تأديب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.

و بر آسايش و خواب اقدام مكن،
مگر بعد از آنكه محاسبه ي نفس در سه چيز را
به تقديم رسانيده باشي

(شبها نخواب مگر اينكه در سه چيز تغييراتي ايجاد كرده باشي):

اول آنكه تأمل كني تا در آن روز هيچ خطا از تو واقع شده است يا نه،

دوم آنكه تأمل كني تا هيچ خير اكتساب كرده اي يا نه،

سوم آنكه هيچ عمل به تقصير فوت كرده اي (كوتاهي كرده اي در عمل به نداي درونت) يا نه.


و ياد كن كه چه بوده اي در اصل،
و چه خواهي شد بعد از مرگ،

و «هيچكس» را ايذا (رنجور) مكن،
كه كارهاي عالم در معرض ِ تغير و زوال است.

و «بدبخت» آن كس بُوَد كه از تذكر ِ عاقبت غافل بُوَد و از زَلـَت (لغزش) باز نـَه ايستد. (اين تعريف ِ بسيار علمي و دقيقي از معناي بدبخت است و فوق العاده اهميت دارد. پس بدبخت كسيست كه با وجوديكه به او تذكرات ِ مهمي داده مي شود، دست از تكرار ِ چيزي كه مي داند خطاست بر نمي دارد. جالب اين است كه كسي كه مي لغزد مي داند كه دارد مي لغزد.)

سرمايه ي خود را از چيزهايي كه از ذات ِ تو خارج بُوَد مساز.

مترجم: خواجه نصيرالدين طوسي


Source
... محمد

۱۳۸۴ دی ۱۲, دوشنبه

دهمين پادکست ِ شفا

موسيقي ِ خدا چيه؟ چرا پاکه؟ موسيقي ايران چي بوده؟ و ... (الهي قمشه اي) بهمراه موسيقي عرفاني (صوفي) و ...

بشنويد و لطفا نظر بدهيد.

** دوستان گفتند که فايلهاي پادکست را بصورت ِ MP3 ضبط کنم تا بتوانيد با MP3 Player گوششان دهيد. لطفا اگر کسي مي تواند ۱۰ فايل موجود را از rm به MP3 تبديل کنه لطفا به من فايل ها را بفرستد. بسيار ممنون اگر راه ِ ضبط ِ کم حجم تر MP3 را به من ياد دهد. ممنون.
"dydarteam" [At] "gmail.com"

... محمد