۱۳۸۴ اسفند ۱۱, پنجشنبه

باباي كوچك و شغل آينده اش

رندي آموز و كرم كن، كه نه چندان هنر است
حيـــواني كه ننوشد مي و انسان نشود
......حافظ

وقتي بابا كوچك بود، اغلب از خودش مي پرسيد: ”وقتي بزرگ شدم چه كاره شوم؟“ و هميشه يك جواب حاضر و آماده داشت كه هر بار با جواب قبلي فرق مي كرد! اوايل دلش مي خواست نگهبان شب شود. از تصور اينكه همه ي مردم شهر در خواب باشند و او به عنوان نگهبان آنان بيدار باشد، لذت مي برد. مدتها در تصميم خود باقي ماند. تا اينكه روزي بستني فروشي دوره گرد با چرخ بستني خود به محله ي آنها آمد. باباي كوچك با خود انديشيد: ”چرا بستني فروش نشم؟! مي تونم هر قدر كه مي خواد بستني بخورم، به هر كسي هم كه بستني مي فروشم، يك گاز از بستنيش مي خورم! به بچه هاي كوچكتر هم بستني مجاني مي دهم!“

پس از مدتي، باباي كوچك در ايستگاه راه آهن مردي را ديد كه لباس كار پوشيده و روي لوكوموتيوها كاري انجام مي دهد. آنهم با ماشينهاي واقعي!! به نظر باباي كوچك اين كار خيلي جذابتر از بستني فروشي آمد. اين بود كه رو بسمت مامانش كرد و پرسيد: ”اون كيه؟“ مامان گفت: ”سوزن بان“ حالا ديگر باباي كوچك مي دانست چه كاره شود. او چرا نبايد يك سوزن بان مي شد؟!

وقتي تصميمش را به پدر و مادرش گفت، آنها از باباي كوچك پرسيدند: ”پس بستني هاتو چه كار مي كني؟!!:)“
باباي كوچك گفت: ”صبحها بستني ميفروشم و بعد سوزن باني مي كنم. بعد از چند ساعت بر مي گردم و دوباره مدتي بستني ميفروشم. تازه مي تونم چرخ بستني رو نزديك راه آهن پارك كنم تا خيلي راه نرم!...“ همه به اين حرف خنديدند!! ... باباي كوچك گفت: ”اگر بخنديد، تصميم رو راجع به اينكه شبها هم دوست دارم نگهبان شب باشم به شما نخواهم گفت!“

ماجرا به اينجا ختم نشد. مدتي بعد باباي كوچك تصميم گرفت خلبان شود. بعد هنرپيشه. بعد دكتر. اما هنگامي كه پدر دوستش را ديد كه كارخانه اي بزرگ دارد، تصميم گرفت كه رئيس كارخانه شود! اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه روزي، باباي كوچك تصميم واقعيش را گرفت و گفت كه مي خواهد سگ شود! گفتند: ”چرا؟“ گفت: بخاطر اينكه تمام گاوها و گوسفندها ازش حساب مي برند.!“

بله، باباي كوچك روي چهاردست و پا راه مي رفت و واق واق مي كرد. او حتي پيرزني كه قصد داشت به مهرباني بر سر او دست بكشد را گاز گرفت. اما مشكلي وجود داشت. هر كاري مي كرد، نمي توانست مثل سگها با انگشت پايش پشت گوشش را بخاراند! تصميم گرفت كنار خيابان بنشيند تا شايد سگها روش را به او ياد بدهند. مدتي كنار خيابان نشست. مردي از كنارش رد عبور كرد، با ديدن باباي كوچك، ايستاد و پرسيد: ”پسر جان، چكار مي كني؟“
باباي كوچك گفت: ”دارم تمرين مي كنم كه سگ شوم.“
مرد گفت: ”ديگر دلت نمي خواهد آدم باشي؟!“
باباي كوچك گفت: ”آخر مدت زيادي آدم بوده ام ولي اصلا سگ نبوده ام!“
مرد گفت: ” هيچ آدمي دلش نمي خواهد جاي سگ باشد، در حاليكه سگاي زيادي هستن كه دوست دارند انسان ياشند.“
باباي كوچك گفت: ” پس به نظر شما من بايد چه چيزي باشم؟“
مرد گفت: ”خودت درباره اش فكر كن.“ و مرد با گفتن اين جمله از آنجا دور شد و رفت.

با وجوديكه اين مرد غريبه اصلا به باباي كوچك نخنديده بود ولي با اين حال باباي كوچك شرمنده شد و در فكر فرو رفت. مدتي فكر كرد. هر چه بيشتر فكر مي كرد، بيشتر از رفتارش شرمنده مي شد. آن مرد هيچگونه توضيحي نداده بود، اما حرفهاي خوب و درستي به او زده بود.

دفعه ي بعد كه از او پرسيدند: ”خوب بالاخره بچه جان، مي خواهي چكاره شوي؟“ باباي كوچك گفت: ”تصميم گرفته ام كه براي خودم كسي باشم!“ اين بار كسي به حرفش نخنديد. تازه آنوقت بود كه باباي كوچك فهميد بهترين جواب را داده است. او هنوز هم اينطور فكر مي كند. چه اهميتي باشد كه بستني فروش يا چوپان باشي ولي آدم بدي باشي. آنچه واقعا اهميت دارد اينست كه انسان خوبي باشي و از كارت لذت ببري. در ضمن هيچ لزومي هم نداره كه آدم بتونه با انگشت پا، پشت گوشش را بخارونه !:)

نوشته ي: لِو توكماكوف