۱۳۸۵ شهریور ۷, سهشنبه
اميد
انسان اين توانايي را دارد كه هميشه به سازندگي فكر كند. (اميركبير)
بين دو نفس، اين فقط اميد است كه اجازه ي نفس كشيدن را دارد (مثل انگليسى)
”ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد“. خيلي شگفت انگيز است كه مولانا به ما يادآوري مي كند كه براي پاك بودن، كافيست ناپاك نباشي. (دكتر وين داير)
على (ع) يكى را ديد نوميد، گفت: « نوميد مباش كه رحمت خدا از تصورات تو عظيمتر است».
اى بسا كارها كه اول صعب گشت
بعد از آن بگشاده شد، سختى گذشت
بعد نوميدى بسى اميدهاست
از پس ِ ظلمت بسى خورشيدهاست
هيچ ما را با قبولى كار نيست
كار ما تسليم و فرمان كردنى است (مولوى)
اى پيامبر، به بندگانم بگو، اى بندگانى كه بر نفس خود، ستم روا داشتهايد، از رحمت خدا نااميد باشيد. او همه اشتباهاتتان را مىبخشد و بسيار آمرزنده و مهربان است. (زمر53)
بيخودى مىگفت در پيش خداى،
«كاى خدا آخر درى بر من گشاى!»
رابعه آنجا مگر بنشسته بود،
گفت: «اى غافل، كى اين در بسته بود؟!» (عطار)
اميد مانندِ رحمت خدا براى امت من است. اگر اميد نبود، مادرى فرزند خويش را شير نمىداد و كسى درختى نمىكاشت.
پيامبر اكرم. نهجالفصاحة
سايه حق بر سر هر بنده بود
عاقبت، جوينده يابنده بود
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى
عاقبت، زان در برون آيد سرى
چون بنشينى سر كوى كسى
عاقبت، بينى تو هم روىِ كسى
چون زچاهى مىكـَنى هر روز خاك
عاقبت، اندر رسى در آب پاك (مولانا)
در نوميدى بسى اميد است
پايان شب سيه سپيد است (نظامى)
Mohammad
۱۳۸۵ شهریور ۱, چهارشنبه
پارازیت وسط_ شفا
آنجلينا جولي كه به عنوان نماينده ويژه سازمان ملل متحد در امور كودكان به پاكستان اعزام شده بود، پرداخت صدقه مردم و صرف اين پولها براي كودكان بي بضاعت را مهم ترين دليل علاقه مندي به دين اسلام اعلام كرد.
اين هنرپيشه سينماي آمريكا در پاسخ به اين سئوال كه در مورد آينده كاري خود چه تصميمي گرفته است گفت: قصد دارم فعلا در يونيسف به فعاليتم ادامه دهم تا وجدانم كمي راحت شود. بعد از افغانستان هم به كمك غير نظاميان لبنان خواهم رفت تا كمك هاي مالي مسلمانان پاكستان را به برادران لبناني شان تحويل بدهم.
وي در پاسخ به اين سئوال كه آيا قصد مسلمان شدن دارد يا خير گفت: فكر نمي كنم كه اين سئوال نيازي به جواب داشته باشد زيرا مسلماني فقط به صرف اعلام كردن آن نيست بلكه بايد در عمل مسلمان بود.
جولي كه پيش از ورود به پاكستان و درون هواپيما حجاب خود را آماده كرده بود، بعد از ورود به اين كشور مورد استقبال شديد مردم قرار گرفت.
هیجدهمین پادکست شفا
لطفا مرا از نظراتتون مطلع کنید.
... محمد
۱۳۸۵ مرداد ۳۱, سهشنبه
یه پاره آجر
توی یکی از روزهای سرد زمستونی مدیر بزرگترین کارخونه شهر سوار ماشین آخرین مدلش شد تا برگرده خونه اش . وقتی داشت از توی یه خیابون فرعی رد میشد یه دفعه یه پسر بچه از پیاده رو دوید به سمت خیابون و یه پاره آجر رو پرت کرد به سمت ماشینش.
مدیر که ماشینش هم داغون شده بود،خیلی عصبانی پیاده شد تا پسره رو ادب کنه اما پسر فرار نکرد دوید و دست مدیر رو گرفت و گفت :خیلی ممنون آقا که نگه داشتید ،ببخشبد مجبور شدم به سمتتون پاره آجر پرتاب کنم! و بعد با دستش به سمت پیاده رو اشاره کرد توی پیاده رو یه پسر بچه معلول از روی ویلچرش روی زمین پر از یخ و برف افتاده بود . مدیر که گیج شده بود رفت به سمت بچه معلول و بلندش کرد و گذاشتش روی ویلچر . بعدش بچه اولی به مدیر گفت :خیلی متشکرم آقا . برادر کوچیکه من معلوله وقتی افتاد زمین خیلی تلاش کردم بلندش کنم ولی نتونستم . به خاطر شیشه ماشینتون خیلی متاسفم ولی من هرچقدر از ماشینهایی که رد میشدن کمک میخواستم هیچ کس نگه نمیداشت مجبور شدم به سمت شما آجر پرت کنم تا نگه دارید .
بعضی اوقات خدا یه پاره آجرهایی برامون میفرسته تا یادمون بیاد. این تقصیر خودمونه که یادمون میره و فقط با پاره آجر دوباره به یاد میاریم !
(نمیدونم این داستان مال کی هست راستش یادمم هم رفته که کجا شنیدم یا خوندمش توی رادیو یا شاید توی همین صفحه! نمیدونم )
مهزاد
۱۳۸۵ مرداد ۲۷, جمعه
بیا ...
۱۳۸۵ مرداد ۲۵, چهارشنبه
داستان فرشته (قسمت اول و دوم)
{منبع}
وقتي كودك خوبي مي ميرد يك فرشته از بهشت به زمين مي آيد، و كودك مرده را در آغوش ميگيرد... بال هاي بزرگ و سفيدش را باز مي كند و از بالاي هر چيزي كه كودك به آن ها عشق مي ورزيده پرواز ميكند...، فرشته يك مشتِ پر گل مي چيند، و آن ها را به بالا، به پيش قادر مطلق، مي برد. آن ها ميتوانند، در بهشت زيباتر از زمين شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود مي فشارد. اما او آن گلي را كه بيشتر از همه دوست دارد را مي بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا مي كند تا در بزرگترين هم سرايي ستايش خداوند شركت كند...
گل ها نمادي از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهايي را كه بيشتر دوست دارد را وقف ستايش خود ميكند.
فرشته همان طور كه كودكي مرده را بالا، بسوي بهشت، مي برد، به كودك گفت: ” نگاه كن“ كودك صدايش را شنيد و چشمهايش را باز كرد، مثل اين كه در يك رويا بود ...
آنها از بالاي مكانهايي كه كودك بازي مي كرد، پرواز كردند و به ميان باغ هايي با گل هاي زيبا رفتند. فرشته پرسيد:
ـ كداميك از اين گلها را بايد با خود ببريم تا در بهشت بكاريم؟
آن نزديكيها يك بوته ي زيبا و باريك گل رز ايستاده بود. اما دستي نا بكار ساقه اش را شكسته بود، و به همين خاطر همه غنچه هاي نيمه بازش پژمرده شده و در اطراف آويزان بودند. كودك گفت:
- گل بيچاره! اين را بردار، ممكن است در آنجا گل بدهد و رشد كند.
فرشته آن گل را برداشت و كودك را بوسيد. آنها تعدادي از گل هاي شكسته ي پر پشت را چيدند، همچنين چند بنفشه وحشي و گل لاله ي تحقير شده اي را هم با خود بردند. كودك گفت:
- حالا ما يك دسته گل داريم.
فرشته سرش را از روي تصديق تكان داد. ولي به سوي بهشت پروازنكرد....
شب كاملا آرامي بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف كوچه ي باريك محله هاي پايين شهر پرواز كردند. جايي كه انبوهي از پوشال و كاه ،غبار وخاكروبه ها جمع شده بود، آنجا تكه هاي بشقاب، خرده هاي گچ، لباس هاي مندرس و كهنه و كلاه هاي قديمي ريخته بود و همه اين چيزها منظره كوچه را به هم زده بود...
و فرشته از ميان همه ي اين چيزهاي آشفته به تكه هايي از يك گلدان شكسته و تكه كلوخي كه از آن به بيرون خم شده بود، اشاره كرد. كلوخ با ريشه هاي قوي اما خشك شده ي يك گل صحرايي سرِ جايش نگه داشته شده بود و چون گل خشك شده بود كسي به آن محلي نمي گذاشت و دور انداخته شده بود.
فرشته گفت:
- آن گل خشك شده را با خودمان مي بريم. علتش را همان طور كه به پيش ميرويم برايت مي گويم... آن پايين در آن كوچه باريك، در زير زميني نمور، پسر بيمار و فقيري زندگي ميكرد. او از كودكي فلج بود. فقط وقتي حالش خيلي خوب بود ميتوانست، با تكيه بر چوب دستي اش، چند بار بالا و پايين اتاق برود... و اين حداكثر كاري بود كه او ميتوانست انجام دهد. براي چند روزي در تابستان اشعه هاي خورشيد به درون زيرزمين رخنه ميكردند و وقتي پسر كوچك آنجا در زير تابش خورشيد مينشست، دستش را جلوي صورتش مي گرفت و به خوني كه در انگشتانش جاري بود نگاه مي كرد و مي گفت:” آره، امروز اون بيرون اومده!“
ادامه را در منبع بخوانید ... لینک ِ بالا
-----
تقدیم به کودکان ِ لبنان
... محمد
۱۳۸۵ مرداد ۲۳, دوشنبه
لباس جديد امپراتور (قسمت اول و دوم)
ترجمه: خانم هدا مؤذن
سالها پيش، امپراتوري زندگي مي كرد كه خيلي علاقه مند به لباس هاي مجلل و با شكوه بود و همه پولش را در اين راه خرج مي كرد. او نه به سرباز هايش اهميت مي داد و نه به تئاترها، تنها چيزي كه دوست داشت اين يود كه بيرون برود و لباس هاي جديدش را نشان بدهد. او براي هر ساعت از روزش يك لباس داشت. و همون طوري كه هميشه در مورد يك پادشاه ميگن”او در شورا است،“ آنها هميشه در مورد او ميگفتند: ” او در اتاق پرو است!“
هر روز غريبه هاي زيادي به ان شهر مي آمدند،
يك روز دو آدم دغل باز به شهر آمدند و خودشان را بافنده معرفي كردند و گفتند كه ميتوانند عالي ترين پارچه اي را ببافند كه هيچ كس نمي تواند تصور بكند. نه تنها رنگ و طرح آن بي اندازه زيبا است بلكه لباسي كه از آن پارچه ساخته مي شود خاصيت عجيبي دارد، هر كسي كه در مقام و شغل خودش نا مناسب است و يا كودن و نفهم است، نمي تواند آن را ببيند.
پادشاه با خودش فكر كرد:” آن لباس ها خيلي حياتي هستند... اگر من آنها را بپوشم، ميتونم بفهمم كه چه اشخاصي براي مقام خودشون مناسب نيستند، و يا باهوش ها را از كودن ها بشناسم. آره، اون پارچه بايد فورا براي من بافته بشه...“
امپراتور به آن دو دغل باز ،مقدار زيادي پول نقد داد. تا آنها كارشان را فورا شروع كنند.
آنها در سالني دو دستگاه بافندگي گذاشتند و وانمود كردند كه دارند، كار مي كنند. اما هيچ چيزي در دستگاههاي بافندگي شان نداشتند. فورا خواستار عاليترين ابريشم و گران ترين طلاها شدند، اينها را داخل جيب هاي خودشان گذاشتند، و تا دير وقت در كارگاههاي بافندگي خالي شان كار ميكردند.
امپراتور با خودش فكر كرد:”من بايد بدانم آنها چقدر در بافتن پارچه پيشرفت كرده اند“ اما وقتي فكر كرد كساني كه براي شغل و مقام خودشان مناسب نيستند نمي توانند آنرا ببينند، احساس بدي پيدا كرد. امپراتور باور داشت كه هيچ دليلي براي ترسيدنش وجود ندارد اما ترجيح مي داد اول شخص ديگري را بفرستد تا ببيند اوضاع چطور است.
همه مردم شهر مي دانستنند كه آن پارچه، چه ويژگي خاصي دارد و مشتاق بودند ببينند كه همسايه شان چقدر بد يا كودن است!
امپراتور با خودش گفت: ”من وزير كهنه كار و با صداقتم را مي فرستم، او بهتر مي تواند تشخيص بدهد كه پارچه چه طور به نظر ميرسد. چون او با هوش است و هيچ كس بهتر از خودش در كار وزارت خبره نيست.“ وزير كهنه كار و خوب به درون سالني رفت كه دو دغل نشسته بودند و روي دستگاههاي خالي كار ميكردند.
وزير كهنه كار چشمانش را كاملا باز كرد،و با خودش گفت: ”خدا به ما رحم كند!! من اصلا نمي توانم چيزي ببينم!“
دو دغل باز از او خواهش كردند كه نزديكتر بيايد، و از او پرسيدند آيا رنگ و طرح آن مورد پسندش هست يا نه؟ و سپس به دستگاههاي خالي اشاره كردند،
وزير كهنه كار بيچاره چشمهايش را باز كرد، اما چيزي نمي ديد چون آنجا چيزي نبود كه ببيند.
آيا حقيقتا من اينقدر كودن هستم؟ هرگز فكرش را نمي كردم، هيچ كس نبايد اينرا بداند.
آيا من براي مقام خودم مناسب نيستم؟ نه، هرگز نمي گويم كه آن پارچه را نديدم...
يكي از آن دو همين طوري كه مي بافت گفت: ”شما هيچ نظري راجع به اين پارچه نمي دهيد؟“
وزير كهنه كار گفت:”اوه،مليح است،خيلي دلربا ست!“ و همان طوري كه از ميان عينكش به دقت نگاه مي كرد گفت:”چه طرح خوبي چه رنگ هايي! بله، من بايد به امپراتور بگويم كه من خيلي از اين پارچه راضي هستم.“
دو بافنده گفتند: ”خوب، خوشحاليم“
ادامه را از منبع زیر بخوانید
منبع
---------
... محمد
۱۳۸۵ مرداد ۲۰, جمعه
احتیاط در عشق جایز نیست
۱۳۸۵ مرداد ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۵ مرداد ۱۸, چهارشنبه
مرگ از ديدگاه آنتوني رابينتز

يک روزپسرم گريه کنان ازمدرسه به خانه آمد زيرا يکي از همکلاسيهايش از بالای يکي از وسايل های بازی سقوط کرده ومرده بود.پهلوی او نشستم و گفتم:عزيزم ميدانم چه احساسي داری.دلت برای او تنگ مي شود.اما يک نکته را بايد بداني که علت احساس تو آن است که تو هم يک کرم درخت هستي.گفت:منظورت چيست؟گفتم:در زندگی کرم درخت زمانی ميرسد که خيال مي کند مرده است.ميدانی کدام مرحله است؟گفت:آه بله واگر يک پيله را بشکافی چيزي در آن چيزیمي بيني شبيه کرم نيست و بيشتر مردم از جمله خود کرم درخت فکر ميکنند آن کرم مرده است اما در واقع کرم در حال دگرديسي است .آيا تو ميدانی به چه چيز تبديل مي شود؟ گفت:بله پروانه گفتم:آيا کرمهای کوچک که در روی زمين هستند آن تبديل را مي بينند؟گفت:نه گفتم:وقتي يک کرم ازپيله خارج ميشود چه کار مي کند؟ گفت:پرواز گفتم:بله بالهايش را در نور آفتاب خشک مي کند بعد پرواز مي کند در اين موقع خيلي زيباتر از موقعی است که به صورت کرم بود. آيا پروانه آزادی بيشتری دارد ياکرم درخت؟گفت:پروانه گفتم: به پروانه بيشتر خوش ميگذرد يا به کرم درخت؟ گفت : پروانه گفتم: پروانه چون بال دارد و ميتواند پرواز کند آزادتر است.من فکر ميکنم دوست تو هم آن بالها را دارد.ببين ما نبايد تصميم بگيريم که هر کسی چه موقع به پروانه تبديل شودشايد اصلا اين کار در نظر ما غلط باشداما خداوند بهتر از ما ميداند که هر کسی را چه موقع به پروانه تبديل کندمثلا الان زمستان است و تو دلت ميخواهد تابستان باشداما خواست خدا چيز ديگری است و برنامه هايي دارد که درک آنها برای ما مشکل است ما بايد به خداوند ايمان داشته باشيم و به خواست او راضي باشيم زيرا او خالق پروانه است.اگر ما بصورت کرم درخت باشيم ممکن است اصلا ندانيم که در دنيا پروانه هم وجود داردزيرا آنها از بالای سر ما پرواز ميکنند اما بايد بدانيم که پروانه ها واقعا وجود دارند.در اين موقع پسرم مرا بغل کرد و
۱۳۸۵ مرداد ۱۶, دوشنبه
مرحومۀ کلون شده!
این بره کوچولو اولین گوسفند حاصل از کلونینگ ایرانیه البته متاسفانه
بیشتر از چند دقیقه زنده نمونده چون نتونسته از جفت جدا و از رحم مادرش
خارج بشه و چون نارسایی تنفسی داشت با سزارین از رحم مادر آوردنش
بیرون ولی خوب عمرش به دنیا نبود! دیروز که رفته بودیم پژوهشکده رویان
دکتر سامانی که مدیر روابط عمومیه آنچنان با حسرت از علت مرگش حرف میزد
که انگار بچه خودش بوده! البته هنوز چند تا گوسفند دیگه با جنین کلون شده
آماده زایمان هستن تا ببینیم چه شود. قراره در ادامه گونه های در حال انقراض
رو شبیه سازی کنن مثل یوزپلنگ ایرانی . علاوه بر این بخش درمان ناباروری
رویان امثال 3500 نوزادانسان رو از طریق آزمایشگاهی ایجاد کرده در حالی که
آمار اروپابرای ایجاد نوزاد در زوجهای نبارور در سال 2004 فقط 350 تا بوده .
این رو گفتم که بدونید هنر نزد ایرانیان است و بس !
چون مال ما یه صفر بیشتر داره!
مهزاد
۱۳۸۵ مرداد ۱۰, سهشنبه
تلاش برای جبران گذشته یا ...
به نظر من ما هیچ وقت نمی توانیم گذشته رو جبران کنیم، بلکه فقط باید از اون درس بگیریم برای آینده. همین و بس
حتماً شنیدید که عنوان میشه که "هرکس دیکته می نویسه، غلط هم می نویسه" حالا اگه من بیام و برم سراغ دفترچه دیکته ام و غلط ها رو پاک کنم و درست کنم، آیا معلم نمره دیکته ام رو بیست می کنه. مسلم که نه
من اگه می خواهم دیکته ام بیست بشه، باید سعی کنم که غلط هایی رو که تو دیکته های قبلی ام نوشتم، دیگه تکرار نکنم
به قول بزرگی، این دنیا مثل یک مدرسه بزرگ برای ماست و ما اومدیم تا زندگی رو تجربه کنیم، اومدیم که قوانین الهی رو بیاموزیم یا بهتر بگم به صحت اونها ایمان بیاریم
چشیدن جرعه ای از عشق الهی، عشقی فراگیر، بی کوچکترین چشم داشتی برای بازگشت
شادی و آرامش از آن شما

