۱۳۸۵ فروردین ۸, سه‌شنبه

سفر



كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست

.مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

مجيد

۱۳۸۵ فروردین ۲, چهارشنبه

پيامي به مناسبت نوروز

بهار فصل رويش است و باليدن و شادابي و شكوه و ترنم آبشار و عطر ِ شكوفه و جلوه‌گاه ِ زندگاني، كه تا در قامت بلند انسان تجلي يابد جهان ِآفريده شده.

بهار فصل ايمان به مهرباني و كفر به نفرت و مرگ و ويراني است.

و اينك بهاري ديگر از راه مي‌رسد. در حالي كه نبوغ ِ ايراني را در تعيين ِ روز ِ اول ِ آن با نام ِ بلند ِ نو روز (كه عين ِ اعتدال است) به نشانه آغاز سال مي‌بينيم.

در اين بهار ِ پرطراوت، بر گلبرگ گونه ی كودكان ايراني بوسه مي‌زنم و دست و بازوي جوانان ِ پرنشاط و نگران، ولي اميدوار ِ ايراني را مي‌فشارم و به هر ايراني در همه جا درود مي‌فرستم.

ايران ِ عزيز، بهار و پاييز ِ فراوان ديده است. چنانكه همه آفرينش! ولي بهار ِ اميد هيچگاه در دل ما به پاييز نرسيده است.

جان ِ گرم ِ ايراني كه روزگاري تمدني بزرگ آفريد، در پرتو آفتاب ِ درخشان ِ اسلام تابناك‌تر شد و چون چلچراغي در رواق ِ انديشه و فرهنگ ِ بشري درخشيد. و شگفتا كه ايراني اسلام را به گونه‌اي پذيرا شد كه با روان ِ بلند ِاو سازگارتر است. او اسلام ِ خِرد و مهر و زيبايي را در چهره خاندان پيامبر- كه درود خدا بر آنان باد- يافت كه با همه مظلوميت، همواره جانب ستم ديدگان تاريخ را گرفتند و سرود داد و آزادگي و خردورزي را در گنبد گيتي نواختند. در اين ارادتمندي سني و شيعه، فارس و كرد و لر و بلوچ و ديگر اقوام ايراني همراهند و بالاتر، كدام كليمي و زرتشتي و مسيحي ِ ايراني را سراغ داريد كه بر آستان علي و حسين (ع) سر تعظيم فرود نياورد؟

ايراني در كوره جان ِ جهان افروز ِ خود حتي توانسته است خشونت برهنه ی مهاجمان سنگدل را آب كند و آن را در خدمت زيبايي، ادب و هنر و انديشه فاخر ِ خود بگيرد!

امروز نيز ايراني مي‌تواند و بايد با نام خدا و براي آزادي و پيشرفت و عدالت، بار ديگر با تاريكي، بيداد و فزون خواهي و خشونت و واپس گرايي در افتد. و چنين باد!

همه روزتان نوروز و نوروزتان جهان افروز باد.

سیّد محمّد خاتمی
‏29/12/1384‏

۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه

نسیم باد نوروزی

بعضی اوقات آدمها کارایی میکنن که هیچ دلیلی براش ندارن حتما خودتون هم تجربه کردید . گفتن داستانی که میخواد نزدیکیه شیطان به کسایی که فقط ادعای خوب بودن رو دارند و اینکه چقدر پاکی اونها عین پلیدیه رو
بیان کنه خیلی زیباست بهتون پیشنهاد میکنم حتما داستان ((شیطان )) جبران خلیل جبران رو بخونید اما دیگه دوست ندارم بقیه داستان رو اینجا بنویسم .
عید داره میاد شاید تنها نقطه اشتراک توی زندگی همه ماها همین باشه تنها وقتی که کارها و رفتارها و عادتهای همدیگر رو قبول میکنیم .
بهار داره میاد ولی امسال یه حال دیگه دارم یه چیزی درونم داره جوونه میزنه مثله همین سبزه ای که امسال برای اولین بار درستش کردم . یه حس غریب نه یه حس آشنا واقعا آشنا که هم میتونه آدم رو به اوج ببره وهم دیوونه اش کنه از اون احوالات عرفانی و اینجور چیزها نمیگم منو چه به این حرفا . از اون حسی حرف میزنم که یدفعه دل آدم رو میلرزونه و بهش میگه تو اینی که الان هستی – نیستی تو چیزی خیلی برتر و بهتری .
نمیدونم حس / حال اسمش رو هرچی میخواید بگذارید چیزی که خویشاوندیه هزاران ساله ام رو با جوونه ها
شکوفه ها ابرهای در حال حرکت و آسمان بهم نشون داد .
حسی که منو از خودم رها ساخته تا اونی باشم که هستم واقعیتم وجودحقیقیم .
از صمیم قلب برای همه کسانی که دلشون با دیدن یه شکوفه تازه متولد شده یه گنجشک شیطون
و یه طلوع با آسمونی بیکران بیقرار میشه یا بعدها خواهدشد آرزوی موفقیت و شادی و شادی و شادی میکنم .

مهزاد

نوروز

تفویم سال ۱۳۸۵
تحول در نوروز (فلش)
هفت سین کدخدا (فلش)

۱۳۸۴ اسفند ۲۷, شنبه

از ما بهترون

میخواستم در مورد فلسفه حاجی فیروز و هفت سین بنویسم اما وقتی این داستان رو خوندم اصلا اونها رو فراموش کردم و اینهم خود داستان لطفا با دقت بخو نید :

مردم پدرصمعان را در مسائل روحانی و الهی راهنمای خود میدانستند چرا که او در زمینه گناهان صغیره و کبیره صاحب نظر و بسیار مطلع بود و اسرار بهشت و دوزخ و برزخ را خوب میشناخت . ماموریت پدرصمعان در لبنان شمالی این بود که از دهی به ده دیگر برود موعظه کند و مردم را از بیماری روحانی گناه شفا ببخشد و آنها را از دام هولناک شیطان نجات دهد. جناب کشیش همیشه با شیطان در جنگ بود . دهقانها به این کشیش احترام میگذاشتند و به او افتخار میکردند و همیشه مشتاق آن بودند که پند واندرزهای او را با طلا ونقره بخرند و همیشه هنگام درو بهترین بخش محصول خودرا به اوهدیه میدادند.
یک غروب پاییزی هنگامی که پدرصمعان پای پیاده به سوی ده کوچکی میرفت و از میان دره ها وتپه ها میگذشت صدای فریاد دردآلودی را شنید که از گودالی در کنار جاده می آمد . نگاه کرد و مرد برهنه ای را دید که روی زمین دراز کشیده بود و خون از زخمهای عمیق سر وسینه اش جاری بود . دردمندانه ناله میکرد و کمک میخواست و میگفت: نجاتم بدهید کمکم کنید رحم کنید دارم میمیرم . پدرصمعان بهت زده به مرد رنجور نگاه کرد و در دلش گفت : این مرد حتما دزد است . شاید میخواسته مسافرها را غارت کند و نتوانسته کسی زخمی اش کرده میترسم بمیرد و مرا متهم به کشتن او کنند .
کمی در مورد آن وضع فکر کرد و بعد به سفرش ادامه داد . اما فریاد های مرد محتضر او را متوقف کرد : ترکم نکن دارم میمیرم . بعد کشیش باز فکر کرد و ناگهان از فکر این که میخواسته از کمک به دیگران خودداری کند رنگش پرید . لبهایش به لرزه در آمد . اما با خودش گفت : حتما یکی از آن دیوانه های سرگردان در کوه و بیابان است . شکل زخمهایش مرا میترساند چه کار کنم ؟ یک پزشک روح که نمیتواند زخمهای روی گوشت و بدن را درمان کند . چند قدم دیگر دور شد و ناگهان مرد نیمه مرده ناله درد آلودی کرد که قلب سنگی او را آب کرد . مرد نفس زنان گفت : بیا جلو ما دوست قدیمی هستیم . تو پدرصمعانی آن چوپان نیکوکار من هم نه دزدم و نه دیوانه . بیا جلو به تو میگویم که من کی هستم .
پدرصمعان به مرد نزدیک شد . زانو زد و چشمهایش را به او دوخت اما چهره غریبه ای را دید که خصوصیات ضد و نقیضی داشت . در صورت او هوش را در کنار شیطنت زشتی را در کنار زیبایی و شرارت را در کنار مهربانی دید . ناگهان از جا پرید و ایستاد و فریاد زد: (( تو کی هستی ؟))
مرد محتضر با صدای ضعیفی گفت : از من نترس پدر ما از خیلی وقت پیش دوست گرمابه و گلستان بوده ایم .
کمکم کن که روی پاهایم بایستم مرا به کنار جویبار همین نزدیکی ببر و با پارچه هایت زخمهایم را تمیز کن .
پدر پرسید: بگو کی هستی تو را نمیشناسم یادم نمی آید تورا دیده باشم .
و مرد با صدای دردمندی گفت : تو مرا میشناسی! هزار بار مرا دیده ای و هر روز با من صحبت میکنی . من برایت از زندگی ات عزیزترم . و پدر تکرار کرد :تو یک تبهکاردروغ گویی ! یک آدم محتضر باید راست بگوید . در زندگی ام هیچگاه چهره پلید تو را ندیدهام . بگو کی هستی وگرنه آنقدر شکنجه ات میدهم که در میان زندگی_گریزانت بمیری .مرد زخمی آهسته جا به جا شد و در چشمهای کشیش نگاه کرد و لبخندی عارفانه بر لبهایش ظاهر شد . بعد با صدایی آرام وملایم و عمیقی گفت : (( من شیطان هستم )) .....

ادامه داستان در چند روز آینده . امیدوارم هرچه زودتر وقت پیدا کنم که بقیه اش رو تایپ کنم
نام اصلی داستان (( شیطان )) اثر جبران خلیل جبران ترجمه ایلیا حریری

هنگام سخن گفتن سخن را سنجیده تر ادا کنیم

عبدالکریم سروش:

فعلاً رئیس جمهور دیگری داریم. توصیه ما به ایشان این است که هنگام سخن گفتن سخن شان را سنجیده تر ادا کنند. با سخن گفتن محذور و تنگنای تازه ای بر تنگناهای این ملت نیفزایند. شعر مولانا را به یاد می آورم که:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند،
از سخن ها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند،
روبهان مرده را شیران کند

من اگر جای ايشان بودم به جای فرستادن يهوديان به آلاسکا، آنان را به ايران دعوت می کردم و می گفتم آنها که از سياست های اسرائيل دل خوشی ندارند، می توانند ميهمان ايرانيان باشند. اين کوروشی تر است. تعارف هم باشد، تعارف گرم تری است. حقيقت هم باشد، حقيقت زيباتری است.

من به همه کسانی که به این ملک و ملت خدمت می کنند و گوش شنوائی برای انتقاد دارند احترام می گذارم و امیدوارام خداوند آنها را در کار دشواری که در پیش گرفته اند یاری کند.

۱۳۸۴ اسفند ۲۶, جمعه

نوروز 1385


بنام آفريدگار هستي بخش


همگام با نو بهار طبيعت ؛ سرآغاز سرايش سرود سبز سر زندگي نشاط و در فضايي آکنده از مهر و محبت ؛ دلمان را به سبزي و باران و عطر گل سرخ محمدي مي آراييم و بر شاباش قدوم نوروز و بهار معنوي ،خردمندي ؛ پارسايي و عشق را نثار مي کنيم و از آفريدگار هستي بخش مي خواهيم در ابتداي تکوين دوباره طبيعت ؛ حياتمان را آميزه اي از ايمان ؛روشني و راستي و شادماني بگرداند و عشق معنوي وروحاني را در سراسر وجودمان بگستراند و جانمان را به کيمياي دوستي خويش در معرض تحول و دگر ديسي قرار دهد و تابندگي نور اميد و کاميابي را در حياط معنويان جاودان سازد.
آرزومند سالي لبريز از موفقيت ؛ نشاط و سرزندگي
مجيد
IN THE NAME OF God
Along with the commencement of new year, and new spring and the beginning of green life,we do sincerely hope that at the beginning of this new year and new life of nature , you ll all enthusiastically succed in your material as well as spritual life.
HOPING FULL SUCCES & HAPPINESS
IN LIFE : YOURS
Majid

۱۳۸۴ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

خون شهید از مُرکب ِ دانشمند بالاتر نیست.

محمد گفت: «مرکب ِ اهل علم مقدستر از خون ِ شهید است» محمد (ص) گفت: «دانش را بیاموزید حتا اگر در چین (که کشوری نامسلمان است) باشد».

یه عده از مسلمانهای امروز میگن علم غربی رو یاد نگیرید چون اسلامی نیست. می بینین چقدر دین اسلام منحرف شده؟! محمد صلح های ده ساله میکرد. اهل صلح بود و با اکراه و از سر اجبار تن به جنگ میداد. کسی که حق با اونه نیازی نیست دست به یقه بشه. اگه هم بشه وقتی میشه که اموالشون غارت میکنن و راهی دیگه برای توافق نمی مونه. هرچی توافق کنی هی می شکننش.

تاریخ سراغ نداره لحظه ای رو که محمد (ص) ناله کنه و گریه کنه که: چرا هیشکی نمیاد با همدیگه بریم جنگ؟!! آخه جنگ خیلی خوبه. وقتی بکشی پیروزی و اگه بکشنت میری بهشت! پس چرا هیشکی نمیاد با من که بریم امشب تا صبح یه عالمه جنگ کنیم؟! خیلی کیف داره. ای خدا باب شهادت رو وا کن دیگه! یا مثلا بگه: کجایید ای شهیدان. ما رو جا گذاشتید و رفتید. ای کاش متم بمیرم هرچه زودتر.

محمدی که من می شناسم گفته که او رو از حرفهایی که «زده» بشناسم. نه از حرفهایی که می خواسته بزنه ولی هرگز نزده و یه عده ای خیال می کنن زده! این پیامبر منه. اویی که معجزش مار و کشتن ِ فرعون و قالیچه نیس. معجزه اش کتابه. اگه قرآن رو سی جز کنی، سه جزئش ترغیب به علم آموزی و فکر کردنه. همیشه میگه فکر کن اگه قبول نداری. نمیگه اگه قبول نداری حتما گناهکاری. فکر کردن آدم رو تمیز می کنه.

شاید تو دوست داری یه پیامبری داشته باشی که هر روز به کشتن دعوت کنه. اگه اینطوره توصیه می کنم که اسلام رو رها کنی و بری عضو یکی از کلوبهای گردن قرمزهای آمریکایی بشی که همش در حال انتقام گرفتنن. اگر هم از آمریکا بدت میاد برو رواندا تو آفریقا تا هر روز بتونی آدم بکشی و انتقام بگیری.

محمدی که من میشناسم میگه: از گهواره تا گور دانش بحوی. نمی گه از گهواره تا گور باید انتقام بگیری و مظلوم نمایی کنی. متاسفم. هیچ جور هم نمیشه حرف محمد (ص) رو عوض کرد. نگو به من آیه های دیگه هم هستن. اگه قرآن و روایات یکیه مثل دو بال یه پرنده؛ پس من حق دارم به تعبیرهای تو که می خوای منو از کوچه های دیگه و پیچ در پیچ ببری تا در ته ِ کار به من بگی خون شهید از مرکب ِ اهل علم مقدستره شک کنم. تو دروغ میگی. تو کلک می زنی. جمله به این سادگی و شیوایی رو ول نمی کنم که با تو به اون استدلالهای مشکوک دل بسپرم.

جاي شهيد در قلب ماست، جاي تمام شهيداني كه براي دفاع از دین یا شهر یا ناموس با شناخت درست وظيفه خود ايستاده‌اند و جانشان را فدا كرده‌اند همیشه در دلها سبزه. امروز دلم از شهیدخوار ها گرفته.

شهادت و دانش دو مقام ِ بالا هستن. برتر از بقیه مقام ها. اما محمد واسه ی مسلمانهای خشنی که همش جوانها رو به کشته شدن ترغیب می کردن گفت: «اگر دانشمندی در حال کسب ِ علم رحلت کند شهید از دنیا رفته است.» تو حق نداری پیامبر رو ساکت کنی و بجای او حرف بزنی. اسلام زنده است یعنی اینکه خوشبختانه هیچ مسلمانی مثل من و تو نمی تونیم فکر کنیم پیامبریم و عقده های دوران بچگی خودمون رو اسلامیزه کنیم و بجای او حرف بزنیم. لطفا راهنماییم کنین اگه دارم راه رو اشتباه میبینم.

بگو پناه میبرم به پروردگار ِ مردم

صاحب ِ مردم

خدای مردم

از شر «او» که در دل‌های مردم وسوسه می‌کند

حالا این «او» چه جن باشد، چه از مردم.



... محمد

۱۳۸۴ اسفند ۲۱, یکشنبه

نگهداری بهتر از ماهی های قرمز کوچک خانگی

سر خریدن ماهی دعوا داشتیم چون که من می گفتم میمیرن بعد اون دوست داشت بخره .. بعدش ولی راضی شد و ما ماهی نمی خریم .. اخه مردنشون دلگیره ....

ظرف نگهداری

اولین موضوعی که می تواند بعنوان یک عامل مهم در عمر بیشتر ماهی موثر باشد محل زندگی آن است. ظروفی که در آنها ماهی فروخته میشود اغلب کوچک می باشد و نباید اشتباه کرد و ماهی ها را در همان ظروف کوچک نگاه داشت. ماهی ها به اکسیژن موجود در آب احتیاج دارند و این اکسیژن از طریق سطح هوایی که با آب در تماس است وارد آب می شود. هرچه سطح مقطع بالای تنگ کوچکتر باشد اکسیژن کمتری می تواند وارد آب شود. پس سعی کنید تا آنجا که ممکن است از ظروف کوچک برای نگهداری ماهی ها استفاده نکنید.

آب
از آنجایی که ماهی در تمام طول عمر خود در آب می باشد لذا لازم است آبی که برای زندگی آن انتخاب می کنیم دارای شرایط مناسب زندگی باشد. معمولا" استفاده از آب شهری مشکل خاصی برای ماهی های قرمز ایجاد نمی کند. اما قبل از کنار گذاشتن آب برای ظرف ماهی، بگذارید یک دقیقه آب از شیر بیرون برود این باعث می شود برخی مواد شیمایی که احتمالا" در لوله رسوب کرده اند بیرون روند. برای اطمینان از خارج شدن موادی مانند کلر باید قبل از عوض کردن آب ماهی ها، بگذارید که آب بمدت یک شبانه روز در ظرف بماند. همچنین این عمل باعث می شود که آب دمای محیط را گرفته و تغییر آن برای ماهی ها خطری در بر نداشته باشد.

هرگز نباید اجازه دهید که آب ظرف ماهی ها کثیف شود، اینکار می تواند باعث بیماری، کوتاهی عمر و در نهایت مرگ آنها شود. برای تعویض آب هرگز آب را یک دفعه عوض نکنید، با آرامش کامل نیمی از آب ظرف را خالی کرده و سپس کم کم آب برداشته شده از ظرف را با آبی که از روز قبل نگه داشته اید جایگزین کنید. در هر صورت باید سعی کنید که کمترین استرس را به ماهی های کوچک منتقل کنید. شما باید در طول هفته یک یا دو بار آب ظرف ماهی ها را به اینصورت عوض کنید.

غذا
ماهی های قرمز کوچک حیوانات بسیار سخت جانی هستند و هر چیزی را می خورند. لذا به راحتی می توانید در شرایطی که غذای مناسب در دسترس ندارید از خرده های نان، شیرینی و ... به مقدار کم بعنوان غذا به آنها بدهید. اما اگر در نگهداری آنها مبتدی هستید به شما پیشنهاد می شود از غذاهای آماده آنها که ارزان قیمت هم می باشد تهیه کنید. فقط مطمئن باشید که غذایی را که می خرید مربوط به Goldfish می باشد. ماهی های نیز مانند انسان به پروتئین، ویتامین و ... برای رشد و زندگی نیاز دارند.

در ارتباط با غذا دادن باید دقت کنید که دادن زیاد غذا به آنها و ماندن آنها در ظرف باعث آلودگی آب شده و برای ماهی ها خطراتی به همراه خواهد داشت. سعی کنید به مقدار بسیار بسیار کم در سه نوبت غذایی همانند خودتان به آنها غذا دهید، مقدار آن باید بگونه ای باشد که اضافه غذا در آب نماند.

دمای محیط
بهترین دما برای زندگی این ماهی ها از حدود 10 تا 25 درجه سانتیگراد می باشد. دمای محیط هرگز نباید دفعتا" تغییر کند، تغییر تدریجی و ملایم دمای محیط یا آب برای آنها قابل تحمل می باشد.

نور
ماهی های قرمز کوچک نیز همانند سایر حیوانات یا گیاهان احتیاج به نور خورشید دارند. محل نگهداری آنها باید به گونه ای باشد که تغییر روز و شب در آن احساس شود. هرگز آنها در زیر نور آفتاب مستقیم و شدید قرار ندهید.

سایر شرایط
ریختن شن یا ماسه کف ظرف می تواند حس بودن در منزل را برای این ماهی ها بیشتر کند. دقت کنید که بیش از دو یا سه سانتیمر ارتفاع ماسه کف ظرف نباشد چرا که در غیر اینصورت می تواند محیط خوبی برای رشد خزه و باکتری ها باشد. همچنین باید از ماسه ایی استفاده کنید که لبه های تیز نداشته باشد تا باعث زخمی شدن ماهی ها نشود. در این رابطه هرگز از ماسه های رنگ شده استفاده نکنید.

بررسی رفتار
حداقل روزی دو نوبت یک دقیقه ای به رفتار ماهی های خود توجه کنید. به این ترتیب می توانید حرکت های غیر معمول آنها تشخیص دهید، در صورت بروز مشکل در رفتار آنها اگر علاقمند باشید می توانید از متخصصین نگهداری ماهی برای درمان آنها مشورت بگیرید. اما مطمئن باشید اگر موارد بالا را رعایت کنید مشکل خاصی برای آنها پیش نخواهد آمد.

... محمد

۱۳۸۴ اسفند ۱۵, دوشنبه

بند باز کوچک

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تونیز دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .

دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی .

این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین....

تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد .داستان من به کار تو نمی آید . از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است : چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام است که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند .

شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ،" تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری ."
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

نامه منسوب به چارلی چاپلین برای دخترش ژرالدین

مهزاد

راز خوشبختي


تاجري:پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود .خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند .

پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم .انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد .مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت .دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.

مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟

ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند .

خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد .

مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست . او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد .وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد .

خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است !انوقت مرد خردمند به او گفت :تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست :

" راز خوشبختي " اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني .

گزيده اي ازکتاب " کيمياگر"اثر پا ئولو کوئليو

مجيد

۱۳۸۴ اسفند ۱۳, شنبه

شاهدخت سرزمين ابديت





شاهدخت سرزمين ابديت
رمان جالب و خوبي بود كه منو تكان داد و باعث شد كمي به درون خودم برگردم و چيزهايي را كه فراموش كردم به ياد بيارم. پسري به اسم پوريا به دنبال دختري راهي سرزمين ابديت مي شود و در راه با مشكلات زيادي روبرو مي شود همسفري در راه پيدا مي كند كه دختري سياه پوش و نقابه بر چهره دارد كه پوريا هيچگاه نخواست صورتش را ببيند چونكه قول داده بود تا وقتي كه به آناهيتا نرسيده چشمش به چشم هيچ زن ديگري نيفتد. دختر همسفر تمام راه را به پوريا نشان مي دهد در تمام جنگها همراه اوست حتي جانش را به خاطر پوريا چندين بار به خطر مي اندازد سرانجام به سرزمين ابديت مي رسند و از هم جدا مي شوند . پوريا وقتي آناهيتا را مي بيند ابتدا مجذوب زيبايي او مي شود اما سپس مي فهمد كه او عاشق دختر نقاب بر چهره و همسفرش شده و زيبايي آناهيتا برايش هيچ است سرانجام بعد از جستجوي بسيار دختر را مي يابد و مي فهمد كه آناهيتا همان دختر همسفرش است سالها بعد پوريا مي خواهد با دنياي فاني برگردد و علي رغم اصرار همسرش مي خواهد اين كار را بكند و هر كسي كه از سرزمين ابديت خارج مي شود مانند يك نوزاد در اين دنيا فاني ظاهر مي شود و تمام خاطرات و زيبائيهاي دنياي ابديت را فراموش خواهد كرد پوريا چون اصلش از دنيا بود از ابديت خارج شد و شاهدخت آناهيتا نمي تواند دور از او بماند و او هم به اين دنيا به صورت نوزادي بر ميگردد تا شايد روزي پورياي محبوبش را بيابد.فكرش را كه مي كنم مي بينم كه شايد هر كدام از ما پوريا و آناهيتايي هستيم كه دنبال نيمه گمشده خويش هستيم و فقط كسي مي تواند نيمه خويش را پيدا كند و با آن به تماميت برسد كه بر نفس خود غلبه كند و راه پيروزي بر ظلمت درون ، دردهاي مختلف كه باعث آزار جسم و روح مي شود و قبل از همه صبر و انتظار راه بداند و از هر كدام تك تك لذت ببرد و نهايتا به ابديت درون خويش برسد داستان خوبي بود كه سه تا ماجرا داشت كه همگي به هم رابط داشتند و جالبترينش همان پوريا و آناهيتا بود كه بطور بسيار خلاصه اشاره كردم در طي اين مسير سه تا معما مطرح شده بود كه بايد پوريا و دختر همسفرش به آن جواب مي دادند و وارد سرزمين ابديت مي شوند اين سه معما را براي شما ميگم اگر تونستيد جواب بديد البته ،جواب معماها را نوشتم.


معماي يك
آكنده از اويي در آن غوته ور
مام تو بودست و تو او را پدر
گرد جهان گشتي و او در تو بود
حاصل رنج تو چه بود از سفر

معماي دو
بشكفي از او ، بشكافد تو را
زايي ازو تا بخورد او تو را
بال وي از يال تو بس ريزتر
خيز وي اما ز تو بس تيزتر


معماي سه
انتظار ، انتظار
و سوختن در آتش
و خارها در زير پاي
و تاريكي در ظلمت
و داغ زخم اژدها بر تن
آرزوها – روياها
و بزرگترين داغ در پيش است
مرگ است ، حيات است
وهم است ، وجود است
راستي است ، دروغ است


نمي دانم تونستيد جوابها را بديد يا نه . اما جواب معماي اول ابديت است . ابديت در درون توست . ابديت در تو شناور است و تو در ابديت . جستجوي ابديت را از دورن خود آغاز كن .جواب معماي دوم مرگ است . جواب معماي سوم عشق است.

:و جائي از كتاب نوشته شده بود
مگر مي شود آدم فقط يكبار عاشق بشود ؟ عشق ابدي فقط حرف است . پيش مي آيد كه آدم خيلي خاطر كسي را بخواهد . اما هميشه وقتي آدم فكر مي كند كه دلش سخت پيش يكي گرفتار است . يك دفعه ، يك جايي مي بيند كه دلش ، ته دلش ، براي يكي ديگر هم مي لرزد . اگر باوفا باشد ، دلش را خفه مي كند و تا آخر عمر حسرت آن دلرزه برايش مي ماند . اگر بي وفا باشد مي لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش مي ماند . هيچ كس حكمتش را نمي داند ...... حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را . يكي را بايد انتخاب كند ، فرار ندارداي كاش كه همگي به ابديت دروني مان برسيم و اميدوارم كه هر چه زودتر به عشق واقعي برسيد و دوست داشته باشيد و دوستتان داشته باشند . آنهم از نوع اعلاء و پاكش.
.براي تمام دوستاني که کنکور کارشناسي ارشد شرکت کردند آرزوي موفقيت دارم
از دوست خوبم آيدا به خاطر ارسال اين داستان تشکر مي کنم.
مجيد

۱۳۸۴ اسفند ۱۱, پنجشنبه

باباي كوچك و شغل آينده اش

رندي آموز و كرم كن، كه نه چندان هنر است
حيـــواني كه ننوشد مي و انسان نشود
......حافظ

وقتي بابا كوچك بود، اغلب از خودش مي پرسيد: ”وقتي بزرگ شدم چه كاره شوم؟“ و هميشه يك جواب حاضر و آماده داشت كه هر بار با جواب قبلي فرق مي كرد! اوايل دلش مي خواست نگهبان شب شود. از تصور اينكه همه ي مردم شهر در خواب باشند و او به عنوان نگهبان آنان بيدار باشد، لذت مي برد. مدتها در تصميم خود باقي ماند. تا اينكه روزي بستني فروشي دوره گرد با چرخ بستني خود به محله ي آنها آمد. باباي كوچك با خود انديشيد: ”چرا بستني فروش نشم؟! مي تونم هر قدر كه مي خواد بستني بخورم، به هر كسي هم كه بستني مي فروشم، يك گاز از بستنيش مي خورم! به بچه هاي كوچكتر هم بستني مجاني مي دهم!“

پس از مدتي، باباي كوچك در ايستگاه راه آهن مردي را ديد كه لباس كار پوشيده و روي لوكوموتيوها كاري انجام مي دهد. آنهم با ماشينهاي واقعي!! به نظر باباي كوچك اين كار خيلي جذابتر از بستني فروشي آمد. اين بود كه رو بسمت مامانش كرد و پرسيد: ”اون كيه؟“ مامان گفت: ”سوزن بان“ حالا ديگر باباي كوچك مي دانست چه كاره شود. او چرا نبايد يك سوزن بان مي شد؟!

وقتي تصميمش را به پدر و مادرش گفت، آنها از باباي كوچك پرسيدند: ”پس بستني هاتو چه كار مي كني؟!!:)“
باباي كوچك گفت: ”صبحها بستني ميفروشم و بعد سوزن باني مي كنم. بعد از چند ساعت بر مي گردم و دوباره مدتي بستني ميفروشم. تازه مي تونم چرخ بستني رو نزديك راه آهن پارك كنم تا خيلي راه نرم!...“ همه به اين حرف خنديدند!! ... باباي كوچك گفت: ”اگر بخنديد، تصميم رو راجع به اينكه شبها هم دوست دارم نگهبان شب باشم به شما نخواهم گفت!“

ماجرا به اينجا ختم نشد. مدتي بعد باباي كوچك تصميم گرفت خلبان شود. بعد هنرپيشه. بعد دكتر. اما هنگامي كه پدر دوستش را ديد كه كارخانه اي بزرگ دارد، تصميم گرفت كه رئيس كارخانه شود! اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه روزي، باباي كوچك تصميم واقعيش را گرفت و گفت كه مي خواهد سگ شود! گفتند: ”چرا؟“ گفت: بخاطر اينكه تمام گاوها و گوسفندها ازش حساب مي برند.!“

بله، باباي كوچك روي چهاردست و پا راه مي رفت و واق واق مي كرد. او حتي پيرزني كه قصد داشت به مهرباني بر سر او دست بكشد را گاز گرفت. اما مشكلي وجود داشت. هر كاري مي كرد، نمي توانست مثل سگها با انگشت پايش پشت گوشش را بخاراند! تصميم گرفت كنار خيابان بنشيند تا شايد سگها روش را به او ياد بدهند. مدتي كنار خيابان نشست. مردي از كنارش رد عبور كرد، با ديدن باباي كوچك، ايستاد و پرسيد: ”پسر جان، چكار مي كني؟“
باباي كوچك گفت: ”دارم تمرين مي كنم كه سگ شوم.“
مرد گفت: ”ديگر دلت نمي خواهد آدم باشي؟!“
باباي كوچك گفت: ”آخر مدت زيادي آدم بوده ام ولي اصلا سگ نبوده ام!“
مرد گفت: ” هيچ آدمي دلش نمي خواهد جاي سگ باشد، در حاليكه سگاي زيادي هستن كه دوست دارند انسان ياشند.“
باباي كوچك گفت: ” پس به نظر شما من بايد چه چيزي باشم؟“
مرد گفت: ”خودت درباره اش فكر كن.“ و مرد با گفتن اين جمله از آنجا دور شد و رفت.

با وجوديكه اين مرد غريبه اصلا به باباي كوچك نخنديده بود ولي با اين حال باباي كوچك شرمنده شد و در فكر فرو رفت. مدتي فكر كرد. هر چه بيشتر فكر مي كرد، بيشتر از رفتارش شرمنده مي شد. آن مرد هيچگونه توضيحي نداده بود، اما حرفهاي خوب و درستي به او زده بود.

دفعه ي بعد كه از او پرسيدند: ”خوب بالاخره بچه جان، مي خواهي چكاره شوي؟“ باباي كوچك گفت: ”تصميم گرفته ام كه براي خودم كسي باشم!“ اين بار كسي به حرفش نخنديد. تازه آنوقت بود كه باباي كوچك فهميد بهترين جواب را داده است. او هنوز هم اينطور فكر مي كند. چه اهميتي باشد كه بستني فروش يا چوپان باشي ولي آدم بدي باشي. آنچه واقعا اهميت دارد اينست كه انسان خوبي باشي و از كارت لذت ببري. در ضمن هيچ لزومي هم نداره كه آدم بتونه با انگشت پا، پشت گوشش را بخارونه !:)

نوشته ي: لِو توكماكوف