۱۳۸۵ مهر ۸, شنبه
در عوضش چقدر این روزها با انگیزه شدی!
---------------------------
محمد: یعنی لیاقتش رو داری؟ شک دارم به تواناییم؟ دلم می خواد برسم به این رویا، یعنی میشه؟
به نظر میاد روزهای سختی باشه.
حسین: اما چقدر این روزها با انگیزه شدی! از صبح تا شب کار و تلاش .. چقدر فرق کردی با یه ماه پیش که یه گوشه نشسته بودی.
محمد: اما اگه نشه چی؟ داغون میشم. دیگه کمرم راست نمیشه زیر بار غمش. چی کار کنم؟ چرا باید اینطور باشه که اینقدر دیر بیدار شم از خواب. ای کاش شش ماه وقت داشتم. ای کاش دو سال وقت داشتم..
حسین: بعد از این جور حرف زدن شک نکن که غم وارد میشه. اینجور حرف زدن کارت ِ دعوت فرستادن به خونه ی غمه.
محمد: پس میگی چیکار کنم. فکر هم نکنم. واقع بین نباشم. این همه آدم ِ با استعداد جلوی من هستن. نمی بینی چقدر احتمال داره قبول بشم؟ کوری عزیز جان! امیدوارم می کنی که چی بشه. که برم و سرم بخوره به سنگ؟ دوست داری شکست خوردنم رو ببینی؟ مریض روحی هستی یا هیستریک داری؟ چرا امیدوارم می کنی؟
این مکالمه رو شما کامل کنین. روی comment کلیک کنین و بنویسین باید چه گفت. صبر کنه. تلاش کنه. بره جلو بوق بزنه. به فکر نون باشه که خربزه آبه ... ؟ فقط تا سه روز دیگه این مطلب اینجا می مونه بعدش خودبخود میره تو آرشیو، اگه هر روز چیز نوشته بشه. خب ؟
حسین: ... ؟
**** تازه ترین جوابها:
مهزاد Mahzad:
کم بودن که کاری نداره . هیچ وقت سعی کردی ؟ تا حالا شکست خوردی ؟ دوباره سعی کن و باز شکست بخور چون این دفعه بهتر از دفعه های قبل شکست میخوری! جایی خوندم :درسته که ساحل برای کشتی امن تر از دریاست ولی کشتی برای توی ساحل موندن ساخته نشده.
سما Sama:
انسان به امید زنده است . اگر الان که فرصت داری سعی ات را نکنی حتی اگر موفق نشی در آینده افسوس نمی خوری چون که میدونی تمام تلاشت را کردی . انسان ها دو دسته اند : یا پر از بهاته یا پر از انگیزه . تو دوست داری جز کدوم باشی ؟
اگه بازم کسی چیزی داره بگه.
**** تازه ترین جوابها:
هدی Hoda:
من همیشه در جواب این سوال، که سوال خودم هم بوده این طور فکر می کنم که
اگه الان همین طور امیدوارانه جلو بری
حداقل اش اینه که
اون روزی که می خوای کوله بار زندگی رو جمع کنی و بری
یه احساس خوب درونی داری
که بهت میگه درسته که چیز زیادی نبودم، اما چیزهای زیادی می خواستم.
از اون گذشته، خدا رو چه دیدی ...شاید واقعا یه روز رویا ها به حقیقت برسن
امیر Amir:
اشتباهت اينجاست كه شايد برات پيش نيومده كه گاهي وقتها درست زمانيكه احساس ميكني آخر ماجرات فرا رسيده اون هم به تلخي به واسطه ي كسي يا چيزي كه هرگز فكرش رو هم نميتونستي بكني نشانه هايي رو ميبيني كه آروم آروم مياد و كار خودش رو انجام ميده و تو رو به پيش ميبره-شرط اولش اما خواستن توست
هادی Hadi:
گفته حکیمانه ای از یک استاد بزرگ رو نقل میکنم که در مواجه با زندگی عنوان میکنه که
بهترینی را انجام دهید که میتوانید بهترینی باشید که میتوانید. اینطوری انگار در سرانجام کارید. چراکه در تلاش برای بهترین بودن و بهترین را انجام دادن شما در تلاشید تا کیفیتی خدایگونه را ابراز کنید که همان جوهره الهی است. بدین ترتیب شما تلاش میکنید تا حتی المقدور متعالی ترینی باشید که می توانید
-----
موضوع جالبی که برای من در این جملات وجود داره اینه که این بزرگ نمیگه که حداکثر تلاش و تمام قوای خود را برای انجام امور و رسیدن به هدف بکار ببندید بلکه میگه بهترینی رو انجام بدید که میتونید و بهترینی باشید که میتوانید، همین و بس و الباقی رو تسلیم خواست خدای مهربان باشیم. یعنی اینکه تلاش خودمون را به کسب نتیجه وابسته نکنیم از خود لحظه تلاش لذت ببریم اون هم با بهترین کار رو انجام دادن و بهترین بودن درحد توان همین و بس
شاد و آرام باشید
**** تازه ترین جوابها:
مجید Majid:
سلام
به نظر ما باید همیشه امیدوار بود ...چه بسا در یک لحظه زندگی آدم از این رو به اون رو بشه...خیلی وقتها شده من خودم احساس کردم که در یک مرحله ای از زندگیم شکست خوردم ولی بعدا دیدم اون شکست مقدمه ای یک پیروزی بزرگ برام بوده...اگه آدم از ته دلش اعتقاد به چیزی داشته باشه به اون هدفش می رسه ...می دونید چرا با این قاطعیت این جمله رو می گم چون این سنت الهیه به نظر من! تلاش کنی موفق میشی.
مثل قانون بقای انرژی می مونه ...تلاش و کوشش تو در مسیر رسیدن به هدفت از بین نمیره بلکه به صورت موفقیت در زندگیت ظاهر میشه...این موفقیت البته حکمتی داره...حکمتش هم خدا می دونه...پس تو سعی و تلاشت بکن بقیه اش با خداست ....خدای مهربون میدونه چه جوری پاداش زحماتتو بده .مطمئن باش و به خدا ایمان داشته باش.
زندگی شهد گل است
می خورد زنبور زمان
آنچه می ماند
عسل خاطره است.
محمد Mohammad: «او مرده را از زنده و زنده را از مرده می آفریند.» او امیدوار را از ناامید و ناامید را از امیدوار می آفریند. که همانا پیامبر گفت: «به آنچه اميدى بدان ندارى، اميدوارتر باش. همانا برادرم موسى بهسوى آتش رفت، اما خداوند با او سخن گفت.» (كنزالعمال)» على (ع) يكى را ديد نوميد، گفت: « نوميد مباش كه رحمت خدا از تصورات تو عظيمتر است». اى بسا كارها كه اول صعب گشت - بعد از آن بگشاده شد، سختى گذشت - بعد نوميدى بسى اميدهاست - از پس ِ ظلمت بسى خورشيدهاست (مولوى)
____________
... محمد
۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه
”من در دلهاي شكسته منزل دارم“
-----------------------
اگر فكر مي كنين كسي دلتون رو شكسته، تنها نيستين. هر كسي حداقل يه بار ناكامي رو تجربه كرده. بالاخره يه بار آدم ممكنه به يكي برخورد كنه كه حس كنه خيلي دوسش داره و بعد تنها بشه. فقط كافيه به آهنگايي كه از راديو پخش ميشه دقت كنين و ببينين چند درصدش درمورد شكستن ِ دله!
اما جوونها معمولا فكر مي كنن كه ديگه چشمه ي محبت پيدا نمي كنن و به همين دليله با يه ناكامي، خودشون رو تنها مي بينن. در حاليكه چشمه هاي محبت يكي و دو تا نيستن. بعدا آدم متوجه ميشه كه آدم ميتونه دايره ي دوست داشتنش رو از يه نفر ِ تنها بزرگتر كنه و هزاران نفر رو دوست داشته باشه.
5راه حل براي دلشكستگي:
احساست رو بگو
با كسي كه بهش اعتماد داري احساست رو بگو. اين آدم مي تونه مادرت باشه، خواهر، برادر، پدر يا يه دوست و فاميل دور باشه. اما سعي كن حتما آدمي باشه كه ميشناسيش يا بهش اعتماد داري. مي تونه با تلفن باشه، با نامه باشه يا رو در رو. دلت رو خالي كن و اگه خواستي پيشش گريه كن. با دوستت برو سينما، رستوران يا پارك و بذار اونم برات حرف بزنه. اين «با هم بودن» خيلي ارزشش بيشتر از حرفاييه كه بين تون رد و بدل ميشه. خيلي به نصيحت هاي دوستت سخت نگير. او داره سعي مي كنه آرومت كنه. اگه غلط ميگه تو ببخشش و سعي كن عمق ِ دلش رو ببيني. داره پا به پات مياد كه كمك باشه.
خيلي بخواب و غذاي خوب و شيرين بخور
خواب مرهم ِ خوبي براي سرماخوردگي، مسموميت غذايي و بيماريهاي ديگس. همينطور براي بيماريهاي فكري خوبه. خواب و غذاي شيرين مثل خرما يا عسل براي دلشكستگي خوبه. تلويزيون كمتر نگاه كن و تجسمت رو با نمايشهاي راديويي (مثل راديو جوان، فرهنگ ...) ترميم كن. شبها اين نمايشنامه ها رو بشنو و از تجسمشون لذت ببر.
خاطرات خوبت رو بنويس
هر كسي زير اعماق ِ خاطرات منفيش، در اعماق غمش مي تونه ماهي هاي شاد صيد كنه... درست مثل يه ماهيگير، خاطرات ِ شاد صيد كنه... «بــــايد» سعي كني كه صيد كني. آهاي ماهيگير! بشين كنار ِ يه دفتر ِ قشنگ و فكر كن تا يه خاطره ي شاد به قلابت چنگ بزنه. بعد اونو با يه خودكار خوب بنويس.
خودت رو سرگرم كن
بعضي وقتا ممكنه آدم غمي نداشته باشه ولي بخاطر اينكه عادت كرده به حالتي كه ابروها رو بالا بده و اشك بريزه و شعر بخونه، اين كار رو هي تكرار كنه. اولا خيالت راحت كه يه روز از اين كار خسته ميشي و خودت از غصه خوردن حالت به هم مي خوره. ثانيا سعس كن خودت رو سرگرم كني. به چيزايي كه بايد اتفاق ميفتاد و نيفتاده فكر نكن. تو فلسفه ي ذن جمله ي معروفي هست: «Chop Wood, Carry Water يعني از چاه آب بكش و هيزم بشكن.» اين يعني وقتي داري فكر مي كني كه هدف ِ زندگيت رو پيدا كني نبايد دست از همه چي بكشي. آدم توي «راهها» فكر مي كنه و به فكر كردن تشويق ميشه. وقتي وايسي، فكر هم مي ايسته.
كارهايي بكن كه زود نتيجه ميده. مثل كاردستي. موسيقي. ساختن سايت اينترنتي. كوهنوردي و ... . بذار دور و برت رو موفقيتهاي كوچولو كوچولو پر كنه. به فكر انتقام و ... هم نباش. خيلي سخت نگير. شايد اونم تو تنگنا بوده. اونم از اينكه تو رو به اين خوبي از دست داده ناراحته. اگه اون آدم ِ سرنوشتت باشه مطمئن باش كه روزي بر مي گرده. اگر هم نباشه كه مطمئن باش تا آخر ِ عمرش ازت به احترام ياد مي كنه.
به خودت مهلت بده
قبول كن كه زمان مي گذره تا بتوني نكات مهمي رو بفهمي. بايد صبر كني تا اين شوك رو رد كني. تو شجاعي، كسي كه عاشق ميشه حتما شجاعه. حتما مي توني اين موج ِ دل شكستكي رو رد كني. اما به خودت مهلت بده. مثل حل كردن ِ يه مسأله، اينم زمان مي بره.
به غول نفرت اجازه نده خونه هاي حافظه ات رو كيپ كنه. تو داري صيقل مي خوري و داري ظريفتر و قشنگتر ميشي. عاشق ِ دل شكسته، خدا شخصا داره روحت رو تراش ميده تا يه شاهكار ازت بساز. دوستت داره. دوستت داره. دوستت داره ...
ترجمه و اضافات: محمد
+ منبع اصلي مقاله
۱۳۸۵ مهر ۶, پنجشنبه
ای خدا من الله الله میزنم
شبکه چهار طی رمضان هر شب برنامه ای رو پخش میکنه با نام_ آوای ماه . توی تبلیغش میگه مستندی درباره موسیقی مذهبی در نواحی مختلف ایران ولی خوشبختانه خود برنامه تقریبا هیچ ربطی به عنوانش نداره . برنامه بیشتر از اینکه در مورد موسیقی باشه در مورد عشق و آدمهاست. آدمهای دلسوخته ای که عشقشون رو ، نیاز و دلتنگیشون رو به آواز، فریاد میزنن ویا سازشون رو به آهنگ_ عشق به فریاد در میارن . که موسیقی نه ازجنس نتها و سمفونیها که از دل ساخته شده و دلتنگی . پیرمردی نقاره خوان از نائین ، مردی دوتار زن از شاهرود ، پیرمردی شمشال زن(شبیه نی) از بوکان_کردستان و کسی دیگر از روستایی در قشم از جنوب و کشاورزی دیگر در اسالم ، از شمال و شما تصویر رنگارنگی میبینید از آدمهایی از همه جای ایران آدمهایی که شاید صدای _خوبی نداشته باشن (یا حتی در حد افتضاح ) ویا خوب بلد نباشن ساز بزنن اما پاکی و عشقی که در دلشون هست اونها رو جاودانه میکنه ، شاید ذهن من همیشه نام شجریان و آوازها و شاهکارهاش رو به خاطر داشته باشه اما آواز اون پیرمردی که توی کویر توی تنهایی خودش های و هوی میکرد و آدم رو با خودش به اوج میبرد تا ابد ، تا همیشه در دلم حک شده و هر از چند گاهی دلم برای اون های وهوی تنگ میشه.
*و میگفت : انسان را از گل ساخت حق تعالی ، که ((خلق الانسان من صلصال کالفخار)) و در هر ذره از آن گِل دلی قرار میداد و با لطف خود آنرا می پرورد و حکمت (الهی) با ملائکه میگفت :
که شما در گِل منگرید در دل نگرید .*
خلاصه اینکه این برنامه رو از دست ندید هر شب حدود ساعت 8:30 تکرار روزبعد ساعت 2:30 بعداز ظهر
مهزاد
*مرصاد العباد اثر نجم الدین رازی
۱۳۸۵ مهر ۵, چهارشنبه
The joy of Fasting, Day 3

امسال هم مثل تمام 5 سال گذشته در ماه رمضان سعی می کنم (می کنیم) که تقریبا هر روز مطلب بنویسیم. مطالبی تحت عنوان The joy of fasting.
امروز از جشن تانابانا در ژاپن می گم.
هفتم جولای روز جشن تاناباتا هست. داستانهای زيادی در مورد تاناباتا وجود داره. تـانـابـاتـا نام يك افسانهی زيباي چيني است كه ساليان سال پيش از اين به ژاپن آمده است و امروزه ديگر رنگ و بوي ژاپني گرفته.
خلاصه ماجرا اينه که دو تا ستاره که عاشق و معشوق هم هستن به نامهای Altair و Vega كه توسط راه شيری از هم جداشدن، شب هفتم جولای به هم ميرسن و ديداری تازه ميکنن. به خاطر همين اين روز رو جشن می گيرن و از روزها قبل مردم آرزوهاشون رو، روی نوارهای باريک کاغذهای رنگی می نويسن و به درخت بامبو آويزون می کنن تاآرزوهاشون برآورده بشه.
ِتوضيحات كاملش رو می تونين از اينجا بخونين.
... محمد
۱۳۸۵ مهر ۴, سهشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۸, سهشنبه
كيمياي هدف و فلشهای تصمیم گیری
هدف کلمه ايست كه براحتي آلوده مي شود. يادم مي آيد دكتر وين داير در يكي از كتابهايش * نوشت: ”يك بار شاهد ِ گريه ي پزشك پيري بودم كه اصليت ِ كشميري** داشت.
اين پزشك خانه اش در كشمير را در ايام جواني رها كرده و به غرب مي آيد تا طب بخواند. پس از اتمام ِ تحصيلات تمام ميانسالي را براي رسيدن به مقام هاي بالاتر مصرف كرده و در پيري با وجوديكه به همه چيز رسيده ولي با چشماني لبريز از اشك لب به شكايت مي گشايد و مي گويد: ”من از زندگيم هيچ نفهميدم.“
دكتر داير مي نويسد: ”چند روز بعد از ملاقات با دكتر ِ پير، هنگام ِ ورزش در پارك، جواني ديدم كه تند و تند كتابي ورق مي زد و از هر صفحه دو سه خط يادداشت برميداشت. از او پرسيدم كه چطور مي تواند كتاب را اينگونه بفهمد. پاسخ داد: «مي خواهم امتحانش را بگذرانم. قصد ِ فهميدن ندارم.» ... كمي فكر كردم. تشابه ِ عميقي بين ِ اين طرز ِ مطالعه و آن طرز ِ زندگي كردن يافتم. پزشك ِ كشميري تمام ورقهاي زندگيش را براي قبول شدن در امتحان ها گذرانده بود. فكرش اين بوده كه زندگي يك مسابقه است كه اگر گاز ندهي جا مي ماني.“
براي يافتن معني ِ كلمات، بهترين كاري كه يك ايراني مي تواند انجام دهد، مراجعه به واژه نامه ي دهخداست. برخلاف ِ انتظارم، اولين معني ِ هدف در دهخدا: ”جهت و نشانه“ است نه امتحان. هدف داشتن يعني «جهت داشتن»، نه جان كندن براي كسب ِ چيزي.
اين تصويري از كلمه ي «جهت»:
روي فرشي 2000 تا قطب نما مي گذاريم. عقربه ي هر قطب نما به جهتي متفاوت با ديگري ايستاده. بي نظمي مشهود است. سپس آهنرباي قدرتمندي بيرون از فرش مي گذاريم. بلافاصله همه ي عقربه ها به سمت ِ آهنربا مي چرخند. فورا «فرشته ي نظم» در عقربه ها ظاهر مي شود. فرض كنيد حالا كه عقربه ها منظم شده اند، به آنها جايزه بدهند. اين جايزه چه تأثيري در جهت ِ قطب نماها دارد؟ يقينا قطب نماها براي جايزه گرفتن همسو نشده اند. آنها به سويي «عشق» ورزيده اند و اين عشق خودبخود همه ي كارها را مي كند.
هر كدام از افكار ِ ما هم مثل ِ يك قطب نماست. مي توان همه ي افكار را با فرشته ي عشق همسو كرد. مي توان پريشان ماند. انسانهاي دانا هميشه در طلب ِ گوهر ِ گوياي عشق بودند. جايزه، نظم، شهرت، پول و ... همه از بغل ِ عشق خودبخود زاييده مي شوند.
در طلب ِ «گوهر ِ گوياي ِ عشق»
موج زند مــــــوج، چو دريا، دلم
(مولانا)
فرض كنيد 2000 تا قطب نما روي فرشي ديگر باشد. حال بياييد با دست، دانه دانه ي عقربه ها را به سمت ِ خاصي بگردانيد طوريكه نهايتا ِ همه يك جهت ِ مشترك را نشان دهند. گويي كه انگار كه آهنربايي آنجاست در حاليكه چيزي آنجا نيست. حسابش را بكنيد كه همسو كردن ِ اين همه قطب نما چقدر سخت است، چقدر عمر ِ آدم را تلف مي كند و چقدر ناشيانه خواهد بود.
كاري را كه مي شود با جرقه ي عشق به آني انجام داد را با عقل به كندي مي توان انجام داد.
ساده لوحانه به نظر مي رسد كه كسي كتابي را بخواند به اميد ِ اينكه از آخرين صفحاتش لذت ببرد. تك تك ِ صفحات ِ يك كتاب زيبا و جذاب است. زندگي مثل ِ موسيقي است. هر لحظه اش بر لحظه ي پيش سوار مي شود. اگر امروزت را درست كردي، فرداي تو زيباتر مي شود.
كسي كه فكر مي كند هدف داشتن به معناي آنست كه بايد جان كند تا به هدف رسيد مانند كسيست كه تمام صفحات اول و وسط ِ كتاب ِ زندگيش را نخوانده رها مي كند فقط به اين اميد كه به صفحه ي آخر برسد. چنين كسي بايد هم در آخر ِ عمر بگويد: «از زندگي چيزي نفهميدم.» او در زندگيش همه ي صفحات و درسهاي روزانه را به اميد ِ موفقيت هدر داده است.
داشتن ِ آرزو از دست دادن ِ آزادي نيست. از دست دادن ِ ولنگاريست. اما مواظب باشيم ناقص نطلبيم. نيمه كاره نطلبيم. نتايج ِ درجه ي دوم و سوم را نطلبيم. همه ي عشق را، همه ي آن شور ِ زندگي را كه دانايان ِ عالم در آن زيسته اند را بطلبيم.
خواب و خورت ز مرتبه ي خويشت دور كرد
آنگه رسي به عشق كه بي خواب و خور شوي.
(حافظ)

...محمد
ــــــــــــــــ
* كتاب ”باور كنيد تا ببينيد.“
** كشمير منطقه ي كوهستاني و بسيار بسيار زيباييست كه هميشه بر سر ِ مالكيتش بين هند و پاكستان نزاع بوده.
۱۳۸۵ شهریور ۲۵, شنبه
پرواز با دوتا پا
۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه
ستارۀ تو
با هم رفتیم بیرون ، توی همون خیابونی که پر از مغازه های رنگو وارنگه . میدونستم میخوای برام چیزی بخری اما به روی خودم نیاوردم. آسمون صاف ِصاف بود پر از ستاره ، نمیدونم هوا تمیز شده یا ستاره ها پر نورتر شدن، سریع گشتم تا ستاره قطبی رو پیدا کنم بهت گفته بودم که اون ستاره منه ولی تو هیچ وقت بهم نگفتی ستاره ات کدومه . می دونستی که همیشه وقتی میام بیرون دائم به آسمون نگاه میکنم حتما حواست بود که دوباره توی جوب نیفتم . اما تو که میدونستی سخته بین نگاه کردن به آسمون و کادویی که میخواستی برام بخری یکی رو انتخاب کنم .دلم نمیخواست ناراحت بشی ، سعی کردم کمتر به آسمون نگاه کنم . گفتی چند لحظه اینجا صبر کن الان برمیگردم . رفتی توی یه مغازه کارت و جعبه . زیاد منتظر نشدم سریع برگشتی . گفتم بریم یه جایی بشینیم . رفتیم توی پارک یه نیمکت که جلوش باز بود و میشد تا خط ِ افق ِ آسمون رو دید ولی آسمون خیلی روشن نبود انگار دوباره هوا آلوده شده بود یا ستاره ها کم نورتر. میخواستی یه چیزی بگی ولی انگار خجالت میکشیدی. از توی کیسه ای که دستت بود یه جعبه تیره رنگ بیرون آوردی . گفتم: مال ِمنه ،خندیدی میدونستی که مثل بچه های دو ساله ذوق میکنم . گفتی: قبل از اینکه بازش کنی چشمات رو ببند و یه آرزو بکن. چشمامو بستم ،وقتی بازشون کردم داشتی بلند بلند می خندیدی ،حتما دوباره لپهام گل انداخته بود و فهمیده بودی . گفتم: واسه چی گفتی آرزو کنم، خیلی بدجنسی واسه چی می خندی. گفتی: میخواستم مطمئن بشم حالا بازش کن. در جعبه رو که برداشتم همه جا روشن شد، یه چیز ِ درخشان توی جعبه بود مثل یه گوی_نورانی .نه امکان نداره ! ولی تو چه جوری این کار رو کردی!
فردا صبح خبر اصلی تمام مراکز خبری دنیا این بود :
ستاره قطبی گم شد !
این اولین داستانیه که به این سبک مینویسم خوشحال میشم نظرتون رو راجع به داستان و نحوه بیانش بدونم .
مهزاد
۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه
آزادانه آرزو کنیم.
در مشهد در حالی که ۱۶ سالش بود و انگلیسی نمی دانست آرزو کرد که روزی به فضا برود.

او که این آرزو را هرگز فراموش نکرد امسال به آرزویش می رسد. او تا چند روز دیگه به فضا می رود به عنوان اولین ایرانی و اولین زن ایرانی.
آزادانه آرزو کنیم.
... محمد
Anousheh's weblog
Farsi
More News if persian
۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه
نوزدهمین پادکست شفا
از اینجا بشنوید
به مناسبت بیستمین پادکست شفا تصمیم بر این است که برنامه ای طولانی زیبا با استفاده از سخنان شنونده ها ساخته شود. در صورت تمایل فایل صوتی ای از سخنان خودتان بسازید (با کیفیت مناسب) و به این جیکنامه بفرستید.
مطالبتان را سعی کنید جتاب و خلاقانه بسازید. می توانید خاطره بگید. می تونید مصاحبه کنید با کسی . می تونید چیزی بخونید و یا نظر بدید راجع به 20 پادکست ِ گذشته. می تونید برنامه ی خلاقانه بسازید. اسم خودتون رو هم اگه خواستید بگید تا شناسنامه دار باشه برنامه ی ویژه مون.
از جوک های روده بر کننده هم استقبال می شود!
... محمد
تَن گویش Body Language
| NONVERBAL BEHAVIOR رفتار | INTERPRETATION معنا |
| Brisk, erect walk | Confidence اعتماد به خود |
| Standing with hands on hips دست به کمر ایستادن | Readiness, aggression پرخاشگری |
| Sitting with legs crossed, foot kicking slightly پا روی پا انداختن همراه با کم حرکت دادن ِ پا | Boredom کسالت |
| Sitting, legs apart | Open, relaxed در حال راحتی |
| Arms crossed on chest دست به سینه | Defensiveness دفاع |
| Walking with hands in pockets, shoulders hunched راه رفتن دست در جیت و شانه های افتاده | Dejection بی دل و دماغ |
| Hand to cheek | Evaluation, thinking ارزیابی - فکر |
| Touching, slightly rubbing nose | Rejection, doubt, lying شک - دروغ گفتن - بی حالی |
| Rubbing the eye چشم را مالیدن | Doubt, disbelief شک |
| Hands clasped behind back | Anger, frustration, apprehension خشم - هدف ِ عقیم مانده - بیم |
| Locked ankles | Apprehension بیم |
| Head resting in hand, eyes downcast سر توی دست - چشمها خمار | Boredom کسالت |
| Rubbing hands دست ها را به هم مالیدن | Anticipation انتظار |
| Sitting with hands clasped behind head, legs crossed نشستن پا روی پا و دستها از پشت ِ سر گره خورده | Confidence, superiority اعتماد به خود - برتر بودن |
| Open palm کف دستهای باز | Sincerity, openness, innocence بی گناهی - نجابت - گشاده رویی |
| Pinching bridge of nose, eyes closed با استخوان ِ بینی ور رفتن با چشمان ِ بسته | Negative evaluation ارزیابی منفی کردن |
| Tapping or drumming fingers با انگشت ریتم زدن با زدن روی میز | Impatience بی صبری |
| Steepling fingers نوک ِ انگشتان دو دست را روی هم گذاشتن | Authoritative اعتبار داشتن |
| Patting/fondling hair موی باز | Lack of self-confidence; insecurity نا امنی - عدم اعتماد به نفس |
| Tilted head | Interest علاقه مندی |
| Stroking chin دست به چانه مالیدن | Trying to make a decision در حال تصمیم گیری |
| Looking down, face turned away پایین را نگاه کردن - سر را برگرداندن | Disbelief شک |
| Biting nails ناخن جویدن | Insecurity, nervousness نا امنی - اضطراب |
| Pulling or tugging at ear با گوش ور رفتن | Indecision بلاتکلیفی - تصمیم نگرفته |
دیگر
دنبال body language بگردید
... محمد
۱۳۸۵ شهریور ۱۸, شنبه
کتاب گفتگوهای تنهايی
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی به اندازه ای که احساسش کنند هست. و خدا کسی را نداشت که احساسش کند.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمانی هستند که ديده شوند. و زيبايی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد. و قدرت نيازمند کسانی است که در برابرش رام گردند. و خدا کسی را نداشت.
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و خدا بود و جز خدا هيچ نبود. و خدا بود و عدم بود. و عدم گوشی برای شنيدن نداشت.
حرف هايی هست برای گفتن. و حرف هايی برای نگفتن. حرف هايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند. حرف هايی بزرگ اما بدون مخاطب. سرمايه ی هر کسی به اندازه حرف هايی است که برای نگفتن دارد. حرف های بی قراری و ستوه. همچون زبانه های بيتاب آتش. که هر کلمه اش آبستن انفجاری است. و اين کلمات بدنبال مخاطب خويشند. اگر يافتند آرام می گيرند. اگر نيافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حريقی جانگداز می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت. درونش از آنها سرشار بود. و عدم چگونه ميتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم. جز خدا هيچ نبود و در نبودن نتوانستن است! و خدا تنها بود...
[این بود که بشر را آفرید. البته ]
خدا همچنان تنهاست!!
... محمد
۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه
تار عنکبوت

غصه هاي اين دنيا از تار عنكبوت ضعيفتره. بهشون نبايد بها داد...
...
یادم ِیه زمانی این جمله من رو از تارهای عنکبوت لعنتی که به زندگیم وصل شده بود نجات داد.
...هدی
۱۳۸۵ شهریور ۱۵, چهارشنبه
برخی احساس عشق به خداوند را دلیل وجود " او" می دانند. از همین روست، ناتاناییل، که من هرچه دوست داشته ام خدا نامیدم،و از همین روست که خواسته ام همه چیز را دوست بدارم.
از آن مترس که تو را در شمار آنها در آورم، وانگهی اگر هم چنین کنم با نام تو آغاز نخواهم کرد.
بخشی از کتاب مائده های زمینی
اثر آندره ژید
...هدی
۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سهشنبه
فرارِ فکری!
رخت بربندم و تا ملک ِ سلیمان بروم
(حافظ)
چه طور میشه از زندان ِ آجری در رفت؟ با آرام و بی سر و صدا در رفتن از راههای کم رفت و آمد و ساعات ِ کم رفت و آمد! چطور میشه از زندان ِ فکری در رفت؟ همونجوری!
دلم می خواد از این زندان ِ ترسناک ِ فکرهای خسته کننده برم بیرون. اگه اینطور بشه تا ته ِ آرزوهام، تا ملک ِ سلیمان ِ خودم، میروم.
... محمد
عکس: زندان اسکندر در یزد. حافظ دقیقا همین زندان رو اشاره کرده.منبع عکس
۱۳۸۵ شهریور ۱۲, یکشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۱, شنبه
ای دوستان بدانید و آگاه باشید که!
یونسکو برای آشنایی مردم جهان با بزرگان کشورهای مختلف قراره هر سال رو به نام یکی از این بزرگان نامگذاری کنه و توی کشورهای مختلف مراسم بزرگداشت براش برگزار بشه .سال 2007 سال مولاناست . خوشحال شدید حالا بقیه اش رو بشنوید! به همین منظور یونسکو سه تا کشور رو به عنوان برگزار کننده اصلی مراسم بزرگداشت مولانا اعلام کرده :ترکیه ، افغانستان، مصر!!! حالا دوتای اول یه چیزی این وسط مصر چیکاره است من نمیدونم . خیلی ساده اس وقتی شما اسم مولانا رو توی اینترنت به انگلیسی سرچ کنید 99 درصد سایتها ماله ترکیه است ، اما راستش رو بخواید مولانا نه مال ترکیه است نه ایران و نه افغانستان و نه هر کشوری که ادعا میکنه ،قبول هم دارم که مولانا از بند سرزمین و قومیت و... خارجه ولی مولانا واقعا متعلق به اون سرزمینیه که مردم کوچه و بازارش هم، مولانا رو بشناسن، کاراشو بخونن، درکش کنن و در عمل ازش پیروی کنن . ما ایرانیا چیکار کردیم که خودمون رو به آب و آتیش میزنیم که با مدرک وسند ثابت کنیم مولانا ایرانیه ، با یه گل هم بهار نمیشه ممکنه ما تو کشورمون چند نفر مولوی شناس داشته باشیم که توی دنیا تک باشن ولی همون چند نفرن ،پس 70 میلیون ایرانیه دیگه چی میشن؟ پر فروشترین کتاب توی ایران باید کیمیاگر پائلوکوئیلو باشه ، بشتابید مردم اولین رمان روشنفکری در ایران در حالیکه خبر نداریم همون داستان دفتر ششم مثنوی مولاناست با این تفاوت که به جای اینکه از بغداد بریم مصر از اسپانیا میریم و اضافه کردن یه سری عشقولانه الکی برای نمایش هنر نویسنده ! اتفاقا چقدر این داستان شبیه وضعیت ماست ، داستان از اینقراره چوپانی بغدادی در خواب میبینه که توی مصر در فلان جا گنج بزرگی مخفی شده ،راه میوفته میره مصر و اونجا اشتباهی به جای دزد میگیرنش وقتی نگهبان ازش میپرسه اینجا چیکار میکنی و اهل کجایی داستان خوابش رو برای نگهبان تعریف میکنه بعد نگهبان بهش میگه تو چقدر ساده ای من الان چند ساله که دارم خواب میبینم توی بغداد توی فلان خیابون و کوچه یه گنج بزرگ مخفی شده .چوپان میبینه این آدرس خونه خودشه ، هیچی نمیگه و بلاخره بر میگرده بغداد و توی خونه خودش گنج رو پیدا میکنه . فرق قصه زندگی ما با چوپان اینه که منتظر نشستیم تو خونه مون که یکی بیاد لقمه آماده بذاره دهنمون بگه ببخشید زیر جایی که نشستید یه گنجه و چون ممکنه خسته بشیم برامون زمین رو هم بکنه . اونقدر هم به این رخوت عادت کردیم که اگه کسی واقعا هم بیاد بهمون جای گنج نشون بده باور نمیکنیم . تا وقتی که معتبرترین نسخه مثنوی به تصحیح رینولد نیکلسون باشه و بیشترین میزان خرید کتابهای مولانا در آمریکا . ما همون ساکت باشیم بهتره ، ترکیه هم باید بشینه سرجاش کشوری که برای جذب توریست توی کاباره هاش شما رو به صرف انواع مشروبات همراه با اجرای رقص عرفانی ِ سماع دعوت کنه که دیگه اصلا لازم نیست باهاش بحث کرد. نگیم خب حالا ما چیکار کنیم باید دولت فرهنگسازی بکنه و... فرهنگ رو تک تک افراد جامعه میسازن نه جامعه برای تک تک افراد . یه چیز جالب که من فهمیدم اینه که خیلی از افراد از ترس سختی ادبیات اشعارمولانا سراغ کتابهاش نمیرن . در حالیکه متن خود شعرها خیلی ساده است حداقل از تفسیر ها و بازگردانیهایی که براشون نوشتن خیلی ساده تر و قابل فهمتره . لازم هم نیست همین اول کار تمام معانی رو بفهمیم ، به تدریج که داستانها رو بخونیم معنای قصه ها رو توی زندگی روزمره خودمون میبینیم مثلا میبینیم اتفاقی که امروز برامون افتاده عین اون داستان موسی و فرعون
مثنوی بوده. به جای سیندرلا و ِشِِرک و ...برای بچه ها داستانهای مثنوی رو به زبان ساده
تعریف کنیم . به جای این همه اس ام اس های چرت و پرت که هر روز برای هم میفرستیم یه بیت شعر مولانا یا حافظ ... برای هم بفرستیم . و مهمتر از همه چیزه خیلی خطرناکی که امروزه بین ماها رایج شده اینه که وقتی میبینیم یه آدم معمولی مثل خودمون داره،از مولانا و بقیه شاعرا و تفکرشون حرف میزنه یا مسخره اش میکنیم یا بهش انگ ریا و دروغگو میزنیم این یکی از مرگ آورترین بیماریها برای فرهنگمونه حتی اگر کسی برای ریا، کاری بکنه از ما که فقط نشستیم و ایراد میگیریم خیلی بالاتره . این رو هم قبلا توی_ گفته های دکتر الهی قمشه ای
شنیدید که توی مهمونیهامون به جای این همه حرف بیخود یه غزل حافظ بخونیم یا یه داستان
مثنوی رو برای هم تعریف کنیم .
و آخر اینکه کم بودن کاری نداره برای بهتر بودن از اونچه که الان هستیم باید تلاش کرد و زحمت
کشید ، باید تا مصر رفت با دست خالی و پای پیاده و تنها راهنمای ما همین بزرگان فراموش شده مون هستن نه هیچ کس دیگه.
چون ز بغداد آمد او تا سوی مصر
گرم شد پشتش چو دید او ُروی_ مصر ...
دیده ام خود بارها این خواب من
که به بغداد است گنجی در وطن ...
بازگشت از مصر تا بغداد او
ساجد و راکع ، ثناگر ، ُشکرگو
مهزاد







