۱۳۸۵ آبان ۷, یکشنبه

اگه داشتید سکته میکردید!

حمله قلبی با تیر کشیدن قفسه سینه و بعد پخش شدن این درد توی کتف و گردن خودش رو نشون میده ، از موقعی که حمله قلبی داره شروع میشه تا مدت 10 ثانیه آدم به هوش هست و بعدش بیهوش میشه . اگر یک وقت تنها بودید یا کسی نبود که احیا قلبی بلد باشه و دچار حمله شدید ،این کارا رو بکنید که انشاالله زنده بمونید !!! اول نفسهای عمیق بکشید تا اکسیژن بیشتری به خون و قلب برسه . بعد شروع کنید به سرفه کردن ، سرفه های خیلی محکم و شدید ، سرفه محکم فشار زیادی روی قفسه سینه ایجاد میکنه درست مثل ماساژ قلبی . اما همونطور که میدونید مرگ و زندگی دست خداست ، وظیفه ما فقط اطلاع رسانیست !

.

منبع : دوستم غزاله!

.

مهزاد

۱۳۸۵ آبان ۵, جمعه

بیست و دومین پادکست شفا

نمایشنامه ای با اجرای خودم ! امیدوارم مفید باشه.

از اینجا

ـ كوري (1995 ـ Blindness) نوشته ی ژوزه ساراماگو

در شهري بدون نام و زماني بدون تاريخ، ناگهان مردي پشت يك چراغ راهنماي رانندگي كور مي شود. كوري مرد نه يك كوري سياه بلكه نوعي شناوري در مهي روشن است.

دزدي مرد كور را ـ شايد از روي ترحم ـ به خانه اش مي رساند اما خودروي او را مي دزد.
مرد كور با كمك همسرش، به مطب يك چشم پزشك مي رود تا بلكه علت نابينايي خود را دريابد. اما چشم پزشك هيچ دليلي براي كوري وي نمي يابد. او حتي در كتابهاي پزشكي اش هم چنين نمونه اي را نخوانده است.

كوري سفيد چون بيماري اي واگيردار گسترش مي يابد... منبع

... محمد

۱۳۸۵ مهر ۳۰, یکشنبه

داره تموم میشه

این رمضان عین برق وباد گذشت . اصلا چی شد، با ماها چیکار کرد ،چی دید ، نمیدونم . امسال برای خود_من خیلی بهتر بود یه جور خاصی بود آدم حس میکرد توی زمان شناوره شب وروز یه جورایی با هم قاطی شده بود یعنی اهمیت روز و شب برام از بین رفته بود، زمان مفهومی نداشت . به خصوص شبای قدر که همش خواب بودم بعد نصف شب بیدار میشدم مثلا برای احیا، شروع میکردم به فکر کردن و واسه خودم حسابی زمین و زمان رو سیر میکردم بعد که ساعت رو نگاه میکردم میدیدم مثلا ده دقیقه گذشته، بعد_ نیم ساعت هم دوباره خوابم میبرد( خب حتما که نباید به زور تا صبح بیدار موند!). ماه _ قشنگیه باعث شده آدما با همدیگه کلی مهربونتر بشن بیشتر رعایت هم رو بکنن، کمتر متلک بگن و ... خب البته دم_ افطار براثر فشار گرسنگی همشون نقض میشن!

رمضان که گفتن در اون قرآن نازل شده به صورت نمادین بین ماههای دیگه انتخاب شده که ما بفهمیم اگه همه ماههامون مثل رمضان باشه توی هر روزش قرآن بر ما نازل میشه چون داریم بهش عمل میکنیم . فکر میکنم این از تذکره الاولیا عطار باشه : ((روزه چند قسم دارد نوعی از آن روزه جسم است و پرهیز از خوردن و نوشیدن ، نوعی دیگر روزه روح باشد که دست شستن است از هرچه غیر خداست و آنکه روزه روح دارد همه روز در روزه باشد تا به لقای ِ رب افطار کند ... ))

رمضان هم گذشت، ماهیت زمان در گذشتن و تموم شدنشه ولی ماها و داستان ماها هیچ وقت تموم نمیشه . از ازل تا ابد فقط داستان ماست. داستان آدمها و خدای آدمها

.

مهزاد

۱۳۸۵ مهر ۲۸, جمعه

بیست و یکمین پادکست ِ شفا

The joy of fasting 24
---------------------

بیست و یکمین پادکستِ شفا دوباره با صدای خودم. امیدوارم کم کم برنامه های شما رو هم لابلای مطالب جا بدم. برنامه کوتاه تره و همونطور که خواسته بودید بیشتر حرف زدم و کمتر موسیقی گذاشتم. نظرهاتون اینطوریه که اثر میذاره تو برنامه ها. تغییرات چطوره؟ نظر تخصصی و عمومی شما هنوز هم چراغ ِ راهه برام.

از اینجا بشنوید

در رای گیری مهم شرکت کنید

... محمد

خدایی که بزرگتر از اینه که حال ِ کسی رو بگیره

The joy of Fasting 23
----------------------

من بی آرزو کردن یه آدم ِ بی سرمایه ی فقیر ِ مستحق ِ صدقه ام. اما وقتی آرزویی تو دلم می شینه خداییش دیگه پاهام رو زمین راه نمیره. تو هوام. سرم لابلای سیاهچاله ها و دلم پیش خدایی که گاهی یه هو عینه خودم دیوانه میشه و در گوشم یه لحظه یه چیزی از دانش یا چیزی ناشناخته میگه که تا یه مدتی حیران ِ به ریاضی کشوندن ِ اون تصویرم.

چقدر امنه خدا. کسی که همه رو دوس داره و به همه کمک می کنه. از اون خشم های پر از عرق کردن نمی کنه. قرمز نمیشه که حال ِ کسی رو بگیره. خدایی که بزرگتر از اینه که دلگیر بشه از کسی. چقدر اون بزرگی رو دوست دارم. دلم می خواد مثل خدا بزرگی کنم. بی منت.

... محمد

۱۳۸۵ مهر ۲۴, دوشنبه

چرا؟

تا حالا دقت کردید که ماها چقدر به چگونه انجام دادن کارهامون توجه میکنیم ، پیش خودمون فکر میکنیم چه جوری فلان کار رو انجام بدم که نتیجه بهتری بگیرم چه جوری درس بخونم که نمره کامل بگیرم چه جوری نماز بخونم که بیشترین ثواب و حضور قلب رو داشته باشم چه جوری نذری بدم چه جوری شب احیا تا صبح عبادت کنم و خیلی چه جور و چگونه های_دیگه.

اما تا به حال از خودتون پرسیدید ، چرا؟ ، چرا باید این کار رو بکنم چرا باید درس بخونم چرا باید نماز بخونم چرا باید احیا بگیرم . چرا؟ که چی بشه . پول و علم و ایمان رو از هزارتا راه دیگه هم میشه بدست آورد چرا باید این راهها رو برای رسیدن بهشون انتخاب کنم .

پرسیدن چرا برای انکار کردن باور های خودمون نیست برای مطمئن شدن از خودمونه . وقتی میپرسیم چرا با خودمون رو راست میشیم اونوقت میتونیم خیلی از عادتها و فکرهای غلطی که فقط ازشون تقلید میکردیم رو دور بندازیم و حقیقت رو انتخاب کنیم .

آقا من اصلا اینکه شب احیا تا صبح جوشن کبیربخونی و گریه و زاری بکنی رو قبول ندارم نیم ساعت دو کلمه حرف حساب با خدا گفتن رو از از اونجور شب بیداری برتر میدونم .یا اصلا این عزاداریها و نوحه ها و گریه و زاریهایی که برای شهادت حضرت علی انجام میشه رو قبول ندارم ، کسی که نه علی رو میشناسه نه درد علی رو چه حقی داره برای علی گریه کنه ، کسی که توی نماز تیر رو از پاش در میارن بدون اینکه چیزی حس کنه محتاج اینه که منو تو برای فرق شکافته اش گریه کنیم . برو برای خودت گریه کن ! درد علی که فرق شکافته اش نیست درد علی یا در واقع دردهای علی ماها هستیم

که او رو نشناختیم و ادعای شناختمون گوش همه رو کر کرده . ماهایی که بیشترعلی رو با شمشیرش توی جنگ به عنوان مظهر شجاعت میشناسیم نه به عنوان یک متفکر و عارف، نه به عنوان مرد عدالت که دیدن پایمال شدن حق یتیم براش مثل آتش جهنمه، نه به عنوان یک معلم برای آگاه کردن مردم از جهل ،نه به عنوان کسی که حاضره از حق خودش برای خلافت و پیشتر حق مردم برای داشتن حکومت حق برای چند ده سال بگذره فقط برای اینکه مسلمانی به بهانه مسلمان بودن به جان مسلمان دیگه ای نیوفته و خیلی علی های دیگه ای که نمیشناسیم . اگر علی رو به اینها میشناسیم پس چرا در این زمینه ها ازش پیروی نمی کنیم . هیچ کس نمیتونه برای دیگری راه زندگی کردن رو تعیین کنه درسته ، ولی حداقل این امکان رو به هم بدیم که بدون تعصب اعتقاداتمون رو با هم مطرح کنیم . شاید من واقعا در اشتباه باشم و دارم عمرم رو بیهوده تلف میکنم تو این فرصت رو به من بده که یا به اشتباهم پی ببرم یا به درستی راهم ایمان پیدا کنم .

.

مهزاد

۱۳۸۵ مهر ۲۰, پنجشنبه

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یادم نمیاد تا به حال شب قدر جایی رفته باشم برای احیا . وقتی میرم یه جای شلوغ انگار توی اون شلوغی گم میشم نمیتونم خودمو پیدا کنم . خیلی دوست دارم که این شبا تا صبح بیدار بمونم ، کاش دوباره خوابم نبره . خیلی دوست دارم چشمهامو ببندم و به سکوت گوش بدم و اونوقت آروم آروم از خودم از وجودم رها بشم و برم تا اوج تا خدا . و بهش نگاه کنم تا ابد ،تا همیشه ، تا آخرین لحظه ای که نفس میکشم .

مهزاد

۱۳۸۵ مهر ۱۹, چهارشنبه

شاکونتالا

قسمت بیست و یکم

از آن هنگام که پرنده ی تشنه با گلوی خشک
زبان به شکوه گشود
طولی نکشید که ابر ها در آسمان به جنبش در آمدند
و جویبار باران را به سویش فرستادند

...

هدی

۱۳۸۵ مهر ۱۶, یکشنبه

روز مهرگان



The joy of fasting 15
----------------------

مهر (ميترا) در پارسي مفهوم «روشنايي، دوستي و محبت» داشته و ضد دروغ، دروغگويي، پيمان شكني و نامهرباني بوده.

در زبان پارسي، واژه «دروغ» ازسه هزار سال پيش تغيير نيافته كه تلفظ اوليه آن «دروگ» بود.

پيش از هخامنشيان، جشن مهرگان را بغ يادي (بگ يادي) «ياد خدا» مي گفتند. بغداد (بغ داد یعنی «خدا آن را داده» چون بغ یعنی خدا) نام درختستاني در نزديكي تيسفون پايتخت اشكانيان و ساسانيان بود كه بعداً به صورت شهر درآمد و پايتخت عباسيان شد.

خيام نيشابوري كه تقويم خورشيدي را تنظيم كرده درباره مهر ماه و جشن مهرگان گفته است:

«اين ماه را از آن مهرماه گويند كه مهرباني بود مردمان را بر يكديگر، از هر چه رسيده باشد، از غله و ميوه نصيب باشد، بدهند و بخورند با هم».

به نوشته مورخان يوناني، به دستور داريوش بزرگ بود كه دبستان هاي ايران از مهر ماه آغاز به كار كرده اند و انتشار همين نوشته ها سبب شد كه در سراسر جهان آغاز سال تحصيلي از سپتامبر (10 شهريور تا 10 مهر ) قرار داده شود.

امروز هشتم اكتبر «روز مهرگان» است، شانزدهم مهرماه، كه ايرانيان از دوهزار سال پيش از ميلاد (چهار هزار سال پیش) آن را گرامي می داشته اند.

... محمد

۱۳۸۵ مهر ۱۴, جمعه

بیستمین پادکست شفا

The joy of fasting 14
----------------------

با صدای خودم :) ای کاش شما هم صدا می فرستادین. اگه شد برای برنامه ی بعد بفرستید به ای میل dydarteam [AT] gmail.com
راجع به برنامه نظر بدید بهتر می تونم برنامه بسازم. ممنون
از اینجا پادکست شفا رو بشنوید
... محمد

۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

رسید

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

حافظ

۱۳۸۵ مهر ۱۲, چهارشنبه

چقدر طبیعی فکر می کنی.

The joy of fasting 10
-----------------------

امروز با صدای قدرتت از خواب پریدم. آسمون با رعد و برقهای متوالی روشن بود. یه ربعی گذشت. همه خواب بودن. همسایه ها و .. اما آسمون سفید ِ کمرنگ و پررنگ میشد. تصویر ِ پنجره می افتاد روی دیوار. رادیو همش موسیقی بود. لباس پوشیدم. نمی دونستم چرا دارم اینکار رو می کنم. رفتم جلوی تلویزیون و دیدم هواشناس داره میگه اگه میتونین بمونین تو خونه ها تا هوا بهتر بشه. می گفت این یه توفانه که داره رد میشه از این منطقه. چایی گذاشتم و نون و پنیر و چایی خوردم برای سحری. هوا که آرومتر شد سوار دوچرخه شدم و راه افتادم به سمت دانشگاه. تو راه به قدرتت فکر می کردم که از همه چیز زیادتره. به اینکه چقدر سفیدی. چقدر فرق داری با همه ی آدمها. رفتارهات چقدر با همه ی آدمها فرق داره. چقدر طبیعی فکر می کنی. . چقدر تازه ای. خوش به حالت ...

... محمد