۱۳۸۵ دی ۱۰, یکشنبه

نهان مکن

آلبوم جدید عصار با آهنگسازی و تنظیم شهرداد روحانی و اجرای ارکستر سمفونیک لندن با نام نهان مکن تازه وارد بازار شده ، نمیدونم این آلبوم رو شنیدید یا نه . آهنگها فوق العاده زیبا ، شعرهای زیرکانه و اجرا هم که مثل همیشه . بین آهنگها ، آهنگ هویت که در مورد ایرانه خیلی جذاب و نو بود و واقعا شایسته ایران ولی آهنگ چشمه خورشید خیلی به دلم نشست خیلی لطیفه آدم رو با خودش به اوج می بره . اگه این آلبوم رو شنیدید ، نظرتون در موردش چیه ؟

.

چشمه خورشید

من فکر می کنم ، هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم وسرخ

احساس می کنم ، در بدترین دقایق این شام ِ مرگ زای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم ، می جوشد از یقین

احساس می کنم ، در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان ، می روید از زمین

آه ای یقین ِ گمشده ، ای ماهی ِ گریز ، در برکه های آینه لغزیده توبه تو

من آبگیر صافی ام ، اینک به سِحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو

من فکر می کنم ، هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد

احساس می کنم ، در چشم من به آبشُر اشک سرخ گون

خورشید ِ بی غروب ِ سرودی ، کشد نفس

احساس می کنم ، در هر رگم به هر طپش قلب من کنون

بیدارباش ِ قافله ای می زند جرس

آمد ، شبی برهنه ام از در ، چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین ِ یافته ، بازت نمی نهم

.

احمد شاملو

.

مهزاد


پادکست بیست و پنجم شفا

بیست و پنجمین پادکست شفا یه نمایشه با اجرای خودم! سعی کردم فایلشو پیدا کنم اول. پیداش نکردم آنلاسن. خودم ساختمش!

پادکست 25 شفا رو از اینجا بشنوید

... محمد

________________________________

بنا به دعوت ِ شیرین من هم یلدا بازی می کنم. خب ۵ تا چیزی که شما ممکنه ندونین در مورد من:

1- دوستام وقتی جلوم سیگار می کشن و میگن ناراحت نمی شی من میگم نه. اما بوی سسگار که بهم می خوره بلافاصله نفس تنگی می گیرم. تا حالا خیلی جاها اذیت شدم.
2-تو امتحان از سوال ِ اول و آخر بدم میاد
3- دلم نمی خواد پول به آرایشگاه مو بدم!
4- بهترین برنامه ی تلویزیون برام فیلم های حیواناته. یه بار غرق ِ پنگوئن ها بودم و دوستم می خواست فیلم سینمایی ببینه. اونقدر رو مخش کار کردم که حسابی علاقمند شد به دیدن ِ پنگوئن ها!
5- من عاشق ِ صبح ِ زود بیرون رفتنم!

حالا نوبت بپه های دیگس. مهزاد، forever عزیز، هادی، هدی، مرجان، مجید و سایر نویسنده های شفا که اعتراف کنن!

... محمد

۱۳۸۵ دی ۲, شنبه

صندل های جوزه

خیلی وقت پیش، خیلی سال پیشتر از اینکه بتونیم تاریخشو نگه داریم، توی یه
روستای جنوب ِ برزیل یه پسر ِ هفت ساله ای بود بنام ِ جوزه. اون بابا
مامانش رو وقتی خیلی کوچولو بود از دست داده بود و عمه ی عجوزه اش بزرگش
می کرد. زنی که هیچ پولی خرج ِ جوزه نمی کرد با وجودیکه خیلی پولدار بود.
جوزه نمی دونست دوست داشتن چیه. فکر می کرد زندگی همینجوری باید باشه و
همه همینطورن.

اونا در یه منطقه ی خرپول زندگی می کردن اما عمه معلم ِ مدرسه ی اون محله رو وادار کرده بود که با یک دهم ِ شهریه ی معمول اسم ِ برادرزادش رو بنویسن و تهدید کرده بود اگه اینکار رو نکنه میره شکایت می کنه ازشون به فرماندار. معلم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه هر چند که این باعث شده بود معلمهای مدرسه از هر فرصتی استفاده می کردن که جوزه رو تحقیر کنن بلکه این کار باعث بشه که جوزه بالاخره بدرفتاری کنه و اونا پروندش رو بذارن زیر ِ بغلش و بفرستنش خونه. جوزه رو دوست نداشتن. او نمی دونست دوست داشتن چیه و فکر می کرد این شرایط طبیعیه و نباید جوشش رو بزنه.

کریسمس شد. کشیش اون سال استثنائا رفته بود تعطیلات و بچه ها باید برای مراسم ِ مس Mass باید میرفتن به اون کلیسا خیلی دوره ی روستا. پسرها و دخترا با هم راه می رفتن و گپ می زدن راجع به چیزایی که فردا ممکنه پیدا کنن کنار ِ کفشایی که برای بابا کریسمس بیرون گذاشته بودن. حرف از لباس ِ مد ِ روز، اسباب بازی های گرانقیمت، شکلات، اسکیت، و دوچرخه بود. چون اون روز عید بود همه لباس ِ خوشگل پوشیده بودن به جز جوزه که همیشه لباس ِ کهنه می پوشید و همون صندل های پاره پوره که برای پاش خیلی کوچیک شده بود. عمه جون وقتی جوزه چهار سالش بود این صندلها رو بهش داده بود و گفته بود صندل ِ بعدی رو در ده سالگیش بهش میده. بچه ها ازش می پرسیدن چرا لباساش اینجوریه. می گفتن که خجالت می کشن بگن که اون با اون لباسای نکبت دوستشونه. چون جوزه هنوز نمی فهمید دوست داشتن چیه به این حرفا واکنشی نشون نمی داد و فکر می کرد که اشکالی تو این حرفا نیست. اونا دارن واقعیت رو می گن و اون نباید ناراحت بشه. لباساش بده و این که انکار پذیز نیست. در عوض وقتی ده سالش شد بهترین لباسهای دنیا رو عمه جون براش می خره و این حرفا دیگه تموم میشه.

وقتی همه رسیدن کلیسا جوزه صدای نواختن ارگ رو شنید و شیشه های رنگی و خوشگل ِ پنجره ی کلیسا رو دید و حظ کرد. دید که خانواده ها با همن و بابا مامانا بچه هاشونو بغل می کنن. جوزه برای اولین بار تو عمرش حس کرد که بدبخت ترین مخلوقه. بعد از مراسم بجای اینکه برگرده خونه، نشست رو پله های کلیسا و گریه کرد. تا اون موقع نمی دونست دوست داشتن چیه اما اون لحظه حس می کرد که تنها ترین و طردشده ترین انسانه. حس کرد که این طبیعی نیس و یه چیزی ِ دیگه ای هم هست که خیلی دوسش داره و می خواد داشته باشش. از اون بغل کردنها و ماچهای مامان و باباها..

دید که پسر کوچیکی کنارشه و پاهاش برهنه است ظاهرا مثل ِ خودش فقیره. هیچ وقت ندیده بودش و فکر کرد که این پسر باید از راه ِ دوری اومده باشه. فکر کرد: «بدبخت پاهاش باید واقعا زخم باشه. بذاز یکی از صندلهامو بهش بدم. اینجوری این بدبخت یه ذره از دردش کم میشه.» جوزه این کار رو بخاطر ِ دوس داشتن ِ اون پسر نکرد. بی احساس بود. اما می دونست درد ِ پا چیه و این کار رو کرد که رنج رو از اون بچه کم کنه.

یکی از صندل ها رو داد بهش و با اون لنگه ی دیگش برگشت خونه. برای اینکه پاهاش زخم نشه اون لنگه صندلی که نگه داشته بود رو یه بار با پای چپ می پوشید و بعد از یه گام برداشتن پای چپ رو در میاورد و پای راستشو می کرد توش و یه گام ِ دیگه ور میداشت. وقتی رسید خونه عمه جون این صحنه رو دید و گفت: الاغ. گمش کردی! خاک تو سر ِ بی عرضت. فریاد میزد که چقدر تو بی لیاقتی. قدر نشناسی. بی مسوولیتی. حمال! حالمو بهم می زنی. عین مامانت خنگ و بی مسوولیتی. اگه پیداش نکنی اون لنگه ی گم شده رو بدجوری تنبیهت میکنم. سیاه و کبودت می کنم حیوون ن ن ن ...




جوزه رفت تو رختخواب اما می ترسید. چون می دونست بدجوری تنبیه شدن یعنی چی. چشاش داشت گرم می شد که صدایی شنید از جلوی اتاق. عمه دوید تو اتاق و از جوزه خواست که بیاد و بگه جریان چیه. جوزه با گیجی ِ بی خوابی و خستگی پا شد و رفت تو اتاق نشیمن و وسطای اتاق صندلی که به پسر داده بود رو دید. اما دور و برش هم پره اسباب بازی، یه اسکیت و لباسهای نو و یه دوچرخه بود. همسایه ها فریاد می زدن و جیغ می کشیدن از اون بیرون که کادوهای بچه شون که کنار ِ کفشاشون بودن دزدیده شدن.

در این موقع کشیش ِاون کلیسایی که دیروز بچه ها رفته بودن مراسم مس رو اونجا انجام داده بودن دوان دوان رسید و به همه گقت بیاید. بیاید... همه بیایید... روی پله های کلیسا یه مجسمه ی مسیح ِ کودک ظاهر شده!! لباساش همه از طلاس و فقط یه صندل پاشه. همه ساکت شده بودن و همه خدا و معجزه اش رو تخسین می کردن و جل الخالق می گفتن. عمه جون رنگ به صورتش نمونده بود. دستاش می لرزید. افتاد گریه. لباش می لرزید. از خدا طلب ِ بخشش کرد و جوزه رو بغل کرد. جوزه داشت خواب می دید اما قلب ِ جوزه مالامال از معنای عشق شد. معنای دوست داشتن برای جوزه تازه جا افتاد. تازه فهمید دوست داشتن چی چی هست.
وقتی از خواب بیدار شد متوجه ِ خندیدنش تو خواب شد. دنیا آروم شده بود براش. صدای باد می اومد و صدای پای عمه که داشت برای کریسمس کیک درست می کرد...
پائولو کوییلو
22 دسامبر 2006
بر اساس داستانی از فرانسیس کوپی نوشته شده در سال 1903
ترجمه از پرتغالی به انگلیسی توسط مارگارت ژول کوستا
ترجمه ار انگلیسی به فارسی: محمد
(اگه فایل اصلی رو با این ترجمه ی من مقایسه کنین می بینن که من دستها زیادی بردم تو متن. نگاه کنین. کدوم بهتره؟)
منبع فایل بسیاز زیبای پی دی اف



... محمد

۱۳۸۵ دی ۱, جمعه

ناصر عبداللهی دیگه تا الان حتما به ستاره ها رسیده



دیروز از طریق ِ سیاورشن فهمیدم ناصر رفته بهشت.

وقتی خوندم گفتم شاید شوخی ِ یلدایی چیزی باشه. اما هر وب سایتی می رفتم نوشته بود ناصر عبداللهی در گذشت. دنیا دور ِ سرم می چرخید. ناصر عبداللهی خواننده ای بود که وقتی آهنگ بیرون می داد حتما می خریدم.

کمتر خواننده ای اینقدر توی دلم جا افتاده بود. از خواننده ها و نوازنده هایی که دوست دارم محمد اصفهانی، رضا صادقی، علیرضا عصار و فرهنگ شریف هستن. اما من کنسرت ِ هیجکدوم رو نرفتم غیر از ناصر. بهتره بگم که تا حالا کنسرت موسیقی نرفتم الا کنسرت ِ ناصر سال ِ فکر کنم 1380 توی مجموعه ورزشی پاس ِ تهران.

خیلی دوسش داشتم. انسان بود. باهاش عکس گرفتم. الان دو روزه غمگینم. غم رو نمیشه گذاشت بیرون ِ زندگی. اون همه یه احساسه و گاهی فقط گاهی اثر ِ سازنده ای داره روی آدم. غم ِ از دست دادن ِ عزیزان از این نوعه. آدم رو با مسولیت می کنه. امروز دقیقا همونی رفته که من ِ سوخته دل با صداش آروم می گرفتم.... اما خدا خواننده ها و موسیقی سازهای خوب ِ دیگه رو زنده نگه داره. چه خوبه که موسیقی نمی میره. برای من باخ هر وقت که می شنومش زنده میشه.

ناصر زو هر وقت بشنوی زنده میشه. ای کاش ما هم چنین سعادتی پیدا کنیم که با کارهای مفیدمون زنده بمونیم برای مردمی که روز به روز دنیا میان.

یادمه خیلی می نالید از دست سانسور های وزارت ارشاد. یه جا نیما نکیسا اومد بالای سن که آهنگ بخونه. اون روز هنوز مجوز نداده بودن برای نوارش. ناصر گفت: الهی به زمین ِ گرم بخوره اونی که نمیذاره این صدا شکوفا بشه.

این یکی از ترانه هاییه که من این روز ها خیلی می شنوم. چقدر صدای ناصر لطیفه. کارهای دیگش اینجا هستن. شنیدم آخرین کارش بنام معجزه به زودی بیرون میاد. امیدوارم زود بتونیم بشنویمش.

برای پادگست ِ بعدی صدای ضبط شده تون رو برام بفرستین. اگه از ناصر خاطره ای دارید یا آهنگی از کارهای جدیدش دارید برام بفرستید.
ای میل: dydarteam ات gmail.com

... محمد
پی نوشت: این روزها باید دوباره امید و شادی بسازم. ما همه رفتنی هستیم. اما ماندنی موثر اونیه که با امید همراه باشه. بخشی از آرزوهای ناصر امروز روی دوش ِ منه. ساختن ِ دنیای پر امیدتر. شاید روی دوش ِ تو هم چیزی مونده باشه از ناصر عبداللهی.

۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه

جشنواره ی شفا - روز نهم - روز آخر

تکرار تا مرز ِ عادت های مثبت ساختن

آنچه هشت روز انجام دادیم را تکرار کنیم. اما یادت نره امروز به خودت و استقامتت برای زندگی را حس کردن جایزه بدی. حتا اگه به هدف هات نرسیدی.

ما آدما بیشتر ِ عمرمون رو در راه ِ رسیدن به آرزوهامون هستیم. لحظه ی رسیدن چند ثانیه طول می کشه اما برای اون ماه ها کار می کنیم. پس یاد بگیریم که در راه خوشحال باشیم نه بعد از رسیدن به هدف.

سفر خوش

روز اول: فکری داشته باش که به روی هر چیزی باز باشه.

روز دوم:
وقتی حلوا تو کمده نگیر بخواب.

روز سوم:
امروز را بدون ِ تایید ِ دیگران زندگی کنیم.

روز چهارم:
امروز پشت ِ گوشمان را ببینیم.

روز پنجم:
نمی تونی با موشکافی ِ تاریکی به روشنایی برسی.

روز ششم:
با هر شرایط ِ ناسازگاری که بجنگی فقط نفوذش را بر خودت بیشتر کردی.

روز هفتم:
امیدت رو خراب کن. دوباره بسازش.

روز هشتم:
امروز یه دوست ِ جدید پیدا کنیم.

روز نهم:
تکرار تا مرز ِ عادت های مثبت ساختن.

... محمد

۱۳۸۵ آذر ۲۴, جمعه

انتخابات، حق حیات

به رای دادن یا ندادن فکر کنید. مسئله ی 9 سال آینده کشور است.


نامزدهاي اصلاح طلبان در انتخابات خبرگان رهبري

...هدی

۱۳۸۵ آذر ۲۳, پنجشنبه

جشنواره ی شفا - روز هشتم

امروز یه دوست ِ جدید پیدا کنیم. من هم باید دنبال یه دوست دیگه باشم.

دیروز من یکی پیدا کردم. مهرداد ِ زندی رو از طریق ِ وب سایتش (آشنایی به یک معلول قطع نخاعی) شناختم. باهاش کمی گپ زدم. خیلی بچه ی باحالیه. صفا کردم با مرامش. خوشحالم یه دوست ِ پر امید پیدا کردم.

متن گپ وبلاگی ِ من با مهرداد:

سلام
محمد: در وب سایتت خوندم که چه اتفاقی برات افتاده. امروز خیلی رشد کردی. به همین خاطر ازت سوال دارم.مرسی از اینکه وقتت رو به وبلاگ شفا می دی.
1- به متخصص شدن (دکترا گرفتن یا نجار شدن) فکر کردی؟

مهرداد:
من بيشتر به زندگي كردن و شاد و خوشحال زندگي كردن فكر ميكنم و البته فكر ميكنم همه چيز به زمان بستگي داره و زمان خودش آدم را پيش میره
شايد يه روزي زمانش رسيد كه بخوام نجاري كنم

محمد:
2- چه احساسی پیدا می کنی وقتی این مطلب رو راجع به اِد رابرتس می خونی؟

مهرداد:
اين مطلب را خوندم
اينطوري كه او بوده بودن خوبه و ايدهآل براي خيلي ها
براي من خنداندن مادر يا پدرم لذت بخش تر از مدرك دكترا است

محمد:
3- برای هم سطح کردن ِ پیاده رو و خیابان در محل چارراه ها و بریدگی ها چه کاری کردید؟

مهرداد:
من چه كاره بيدم
ياد اون جمله‌ي يه كشيش افتادم كه روي قبرش نوشته بود راجع به عوض كردن دنيا
من هم مثل اون حد اكثر بتونم شرايط خصوصي خودم را مناسب كنم

محمد:
4- از چی می ترسی؟

مهرداد:
100 سال زنده نبودن و زندگي نكردن

محمد:
5- می تونی بگی دیدن ِ امید از لابلای خروارها نا امیدی مثل چی می مونه؟

مهرداد:
من خروارها اميد را ميبينم هميشه نه نا اميدي ها را
[ بذارید اینطور خداحافظی کنم:]
لذت بردن از اونچه كه داريد را فراموش نكنيد بخصوص تندرستي كه بزرگترين ثروت‌هاست
به همه با صداي بلند سلام كنيد

Mehrdad's Weblog
... محمد

تو نوري تاریک کننده نیافریدی

سحر خانم نوشته:
اميدمو خراب كردم نمي دونم چي بسازم! متحيرم!! براي شفاي اينهمه سرگشتگي دعا كنيد.

این یه درسه برای ما.
سحر خانم. اگه تونستی خرابش کنی حتما می تونی دوباره بسازیش. همون آرزو ها رو محکم تر از قبل بساز. با دلایل جدیدتر. دلیل هات رو قوی تر کن. بگو می خوام. خوبش هم می خوام. ببین امام سجاد چی میگه تو دعای سحر: «خدایا روشن کننده ترین نورهات رو می خواستم. اما هر چی نگاه می کنم می بینم تو نوري تاریک کننده نیافریدی. پس من همه ی نورهات رو می خوام.»

... محمد

۱۳۸۵ آذر ۲۲, چهارشنبه

The Amazing Power of the Human Mind


بدون اینکه بخواهید به کلمات دقیق شوید،سعی کنید که متن زیر را بخوانید


I cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg The phaonmneal pweor of the hmuan mnid! Aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it deosn't mttaer inwaht oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoatnt tihng is taht the frist and lsat ltteer be in the rghit pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it wouthit a porbelm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Amzanig huh? Yaeh, and I awlyas thought slpeling was ipmorantt.

حتما شما هم متوجه شدید که واقعا لزومی نداره املای کلمات بدرستی نوشته شده باشه،فقط کافیه که حروف اول و آخر سر جای خودشون باشن.باقیش رو خود مغز حل میکنه

اینهم یک نسخه ی فارسیش

بر ااسس تاققیحت اجنام شده در دگااشنه کرمیبج ،نوحه پشت سر هم قارر گفرتن حورف در یک لغت ایمهت زدایی در طرز خادنون آن کمله ناردد،بکله تهنا نتکه مهم این است که الیون و ایرخن حرف یک کمله در جای دسرت بناشد،درحلای که بیقه حورف آن کمله منناتیود به هر تتبیری قارر گتفره بنشاد و هونز موشید آن کمله را به طور صیحح خوناد.علت این پددیه آن است که مغز ااسنن حورف را تک تک ننوخیامد،بکله هر لغت را به صروت کمال درک منیکد
چه پیدده شفگت اینزگی


خیلی از مغز خوشم میاد.توانایی فوق العاده ای داره
فقط کافیه که ازش طلب کنی
به نظر من اکثر انسانها ، اون حداقل بهره هوشی برای خلق چیزهای جدید رو دارند،ولی اکثرا خودشون اینو از مغزشون طلب نمی کنند
واقعا خدا عجب چیزی توی کله هامون جاسازی کرده....... فتبارک الله احسن الخالقین

forever84_

۱۳۸۵ آذر ۲۱, سه‌شنبه

مصاحبه با کارل گوستاو یونگ

مصاحبه با کارل گوستاو یونگ درباره ی مرگ




حلاصه:
* مصاحبه گر: شما می گید مرگ مثل ِ تولد می مونه از لحطاظ روانشناسی. اما مرگ پایان ِ زندگیه. نمی تونه مثل تولد باشه.
* کارل: آره. پایانه. و ما نمی دونیم چیه. ما تجربه هایی داریم در زندگی که کاملا به زمان و مکان وابسته نیستن. مثل خواب دیدن. رویا داشتن. می تونی آینده رو پیش بینی بکنی و ... . بنابراین انکان داره که خارج از زمان و مکان بشه امتدادی از زندگی رو تجربه کرد.
* مصاحبه گر: تو خودت باور داری که مرگ پایانه یا ...
* کارل: من با باور کردن مشکل دارم. اگه چیزی که دلیل داره برای بودنش من نیازی ندارم که باورش کنم. خود بخود باورکردنیه. من به خودم اجازه نمی دم که چیزی رو باور کنه فقط به خاطر ِ اینکه باور کردمش. اما در بقیه ی موارد من یه ذره احتمال می دم که چیزی که دلیل کافی نداره شاید درست یا غلط باشه.
* مصاحبه گر: شما به اونایی که فکر می کنن مرگ پایانه چه نصیحتی می کنی؟
* کارل: ببین. هشیاری ما نسبت به اینکه یه روزی پایان پیدا می کنه واکنشی که نشون میده اینه که این فکر رو تحویل نمی گیره. زندگی یه جوری رفتار می کنه که انگار داره ادامه پیدا می کنه تا همیشه. پس همه باید زنده باشن. به فردا فکر کنن گویی که قرن ها می خواد زنده باشه. اما اگه به مرگ فکر کنه کم کم سفت میشه. می ترسه. و می میره قبل از اینکه حتا مرده باشه. اما اگه برنامه بریزه و امید داشته باشه به زنده بودن هشیاریش اینو دوست داره و خوشحالش می کنه. مساله اینه که من نمی دونم چرا نمک می خوریم اما دوست داریم که بخوریم. نیاز به باورش هم نیست. ما ترجیح میدیم که زنده باشیم. اینطوری راحت تریم. اگه هم جهت با طبیعت فکر کنی شادتر زندگی می کنی.


... محمد

۱۳۸۵ آذر ۲۰, دوشنبه

من می دانم ، پس هستم !

در مورد اینکه چرا اتفاقی مثل زلزله مثل سونامی رخ میده و هزاران نفر بیگناه جون خودشون رو از دست میدن ، چرا باید یه کودکی معلول به دنیا بیاد و هزاران چراهای دیگه که درنهایت میرسن به اینکه چرا خدا خواست که اینطوری بشه . خوب واقعیتش اینه که من چه میدونم چرا خدا خواسته که اینطوری بشه ، فکر نمیکنم هیچ وقت هم بتونم بفهمم . اما یه چیزی رو میدونم و حسش میکنم و باورش دارم ، اینکه الان زنده ام الان دارم نفس میکشم اینکه یه انسانم و میتونم زندگی کنم میتونم محبت کنم میتونم خوب باشم میتونم از هستی خودم لذت ببرم ، میتونم آزاد باشم و میتونم باشم ، تمام چیزهایی که آرزوی بودنشون رو دارم ، این تنها چیزیه که میدونم و فکر میکنم بیشتر از این هم لازم نیست چیزی رو بدونم . فرقی هم نداره کجا باشم و چیکاره باشم. یه بار تلویزیون برنامه ای رو نشون میداد در مورد یه عکاس آمریکایی و تفکر و علاقه اش ، دیدم چقدر طرز تفکر و نگاه و حتی لحن حرف زدن این آدم شبیه منه . درسته که ماها هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم و نخواهیم دید ولی اصلا مهم نیست چون روح من دقیقا همونجایی داره میچرخه و آواز میخونه که روح اون هست . وقتی یه متن زیبا رو از کسی میخونیم اکثر اوقات هیچوقت امکانش نیست که نویسنده اش رو ببینیم مهم هم نیست ولی به جاش روحمون تا ابد با او دوست خواهد موند چون اون چیزی از روح خودش رو به ما هدیه داده . این میشه گفتگوی تمدنها !

من یه انسانم ، میتونم فریاد بزنم، میتونم بلند بلند آواز بخونم میتونم بخندم میتونم گریه کنم میتونم لذت ببرم ، چقدر بعضی اوقات لازمه که اینها رو دوباره به خاطر بیاریم و باورشون کنیم .

.

مهزاد

۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

جشنواره ی شفا - روز هفتم- پادکست 24 شفا



امیدت رو خراب کن. دوباره بسازش.

This cup was made by the Wise Lord
With love & care to the heights soared
The potter who shaped with such accord
To make and break the same clay, can also afford.

(Khayam, 12th century)


می خوام ناراحتتون کنم. خودمم ناراحت میشم. من هم مثل ِ شما. می خوام از بم بگن که داره سالگرد ِ اون روز می رسه. من وقتی بم زلزله اومد یک ساعت ِ قبلش پرواز داشتم به فرنگ از مهرآباد. وقتی رسیدم فرنگ ابدا باور نمی کردم از این خبر. گریه ی زیادی کردم. کمک ِ مالی نتونستم بکنم اما خیلی دلم می حواست بتونم. به جاش تصمیم گرفتم شفا رو ادامه بدم. برای بمی ها که نه. اما برای اونایی که تو روحیه شون زلزله میاد. اونایی که جواب ِ منفی از عشقشون می گیرن. بیرحمانه دلش لگد میشه. اتفاقا شفا دو سال قبل از زلزله ی بم درست در همون روز شروع به کار کرد. به آرشیو نگاه کنین.

نوشتیم برای خودمان. برای شفای اونایی که فکر می کنن هیچ پخی نمی شن نوشتم و در تنها کسی که تا حالا از این نوشتن های امیدوار بهره برده اول خودمم. اینه که میگن اگه امید بدی اول خودت امیدوار میشی. این امید از تو رد میشه میره توی وجودت و بعد به دیگران منتقل میشه. اگه شفا بوی امید میده دلیلش اینه که مطالبش رو برای شفای خودمون می نویسیم و به همین خاطر بهترین امیدها یی که می تونیم رو به خودمون بدیم رو می نویسیم.

بم زیر و رو شد. فکر کنم بهترین و اثرگذارترین اثر برای بم کار ِ یاس باشه که در فضای هیپ هاپ و به سبک ِ نانا اثر ِ بسیاری رومون گذاشت. این آهنگ رو آپلود کردم در پادکست شفا. بشنوید.

وقتی این آهنگ رو بشنوید ناراحت می شید. مثل من گریه می کنید.
حالا یه تمرین ِ سخت. ما باید آماده باشیم بریا ورود ِ شرایط اینچنینی. آیا می تونی دوباره شادی پیدا کنی بعد از شنیدن ِ آهنگ. آیا به آرزو فکر کردن خودخواهی میشه؟ هر چه بیشتر گوش بدی بیشتر ناراحت میشی. اینو از اثر روی خودم میگم. آیا تو هم می تونی امید رو بعد از ناراحتی بدست بیاری؟

امید از امیدآباد میاد. آیا می تونی دوباره به امید آباد وصل شی؟ به جانستان. قبلا هم اینو امتحان کردم. در مورد ِ مرگ ِ دوستم و لوبیا و یا مطلب ِ ماه پیشونی

امیدت رو خراب کن. دوباره بسازش.


پادکست بیست و چهارم شفا. بشنوید.
... محمد

۱۳۸۵ آذر ۱۷, جمعه

جشنواره ی شفا - روز ششم

با هر شرایط ِ ناسازگاری که بجنگی فقط نفوذش را بر خودت بیشتر کردی.

Fighting Any Adverse Condition Only Increases Its Power Over You

پس باید چه کرد؟ اگه نجنگم چه جوری شرایط رو عوض کنم؟ چه جوری به چیزایی که میخوام برسم؟

یادت باشه. موندن تو ترافیک ترافیک رو قوی تر میکنه.

مقلا اگه چاقی روحت چاق نیست. پس همه ی تو چاق نیست. حالا بجای زور زدن خودت رو متوازن تصور کن. شیرینیش رو حس کن. تجسمت رو به خدمت بگیر. برای خودت یه قالب ِ موزون تر در نظر بگیر. با این کار چاقی رو دور می زنی.

... محمد

۱۳۸۵ آذر ۱۶, پنجشنبه

جشنواره ی شفا - روز پنجم

نمی تونی با موشکافی ِ تاریکی به روشنایی برسی.

You Can't Discover Light by Analyzing the Darkness.

امروز تاریکی رو بذار کنار. یه چیزی که تا حالا تو عمرت نرفتی سراغش رو یاد بگیر. یه کار ِ جدید. یه جور ِ دیگه به مسیر پیاده روی نگاه کن. به آدم ها.

... محمد

Source of the picture

۱۳۸۵ آذر ۱۵, چهارشنبه

ول کن این مسخره بازیها رو

قشنگ ترین فیلمی رو که تا به حال دیدید به خاطر میارید؟ چند بار دیدنش کافیه تا از دیدنش سیر بشید . 7 بار ، 30 بار ، 365 بار ....

خیلی خسته بودم ، تقریبا روی صندلی اتوبوس ولو شده بودم . خسته بودم از آدمهای تکراری حرفهای تکراری ، ذهنهایی که خارج از نمره و مدرک و پول و دلمشغولی های بیهوده چیزی رو نمی فهمید . بزرگ کردن مسائل کوچیک و بی ارزش مثل نمره مثل مدرک مثل پول مثل مقام و فاجعه بارتر کوچیک کردن مسائل اصلی و مهم زندگی مثل آدمیت مثل شعور و فهم مثل آگاهی مثل محبت . خسته بودم ، بیشتر از همه از دست خودم که چرا نمیتونم کاری بکنم . حوصله هیچ چیزی رو نداشتم . زل زده بودم به بیرون ، به ماشینها ، به آدمها ، به درخت ، به زمین به همه چیز ، یکدفعه نگاهم به یه دختر بچه افتاد ناز ، معصوم ، آدم توی پاکی ِ چشماش غرق می شد و بهشت و بهشت و خدا .....................

رها شدم .................

شعری اومد توی ذهنم ، همه ذرات وجودم این شعر شده بود :

چو نیلوفر ، عاشقانه ، ُچنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ، ز ِهر بندم در هوای تو

به آه و زاری اگر نپذیری ، تو دست و دلم را دگر که پذیرد* ..........

.

.

* نمیدونم این شعر از کیه

مهزاد

لطفا دیگه رانی نخورید !

توی آبمیوه های رانی که از عربستان وارد میشن تماما از میوه های خراب و آلوده ( که میتونه باعث مسمویت غذایی بشه ) استفاده میشه . متاسفانه وزارت بهداشت هم نتونسته جلوی واردکردن این آبمیوه ها رو بگیره گویا دم ِ وارد کننده خیلی کلفت تر از این حرفاست ! به هر حال برای آگاه کردن مردم دانشکده های علوم پزشکی سیاست دهان به دهان ! رو اتخاذ کردن ، لطفا هر کس رو میتونید نسبت به این موضوع آگاه کنید به خصوص بچه ها رو .

جشنواره ی شفا - روز چهارم

امروز پشت ِ گوشمان را ببینیم.

میگن آرزوت رو دیدی پشت ِ گوش ت هم دیدی. یعنی غیر ممکنه. امروز بیاید پشت ِ گوشمان رو ببینیم! به قول ِ دکتر وین دایر: که قانون ِ سومش در جدیدترین کتابش «موزون بمان»:

You Can't Kiss Your Own Ear
نمی تونی پشت ِ گوشت رو ببینی یا گوشت رو ماچ کنی. بذاز یکی ایم کار رو برات بکنه. با مردم یکی شو تا جاییکه دیدن ِ پشت ِ گوشت با کمک های ناخودآگاه ِ دیگران ممکن بشه. منتظر ِ کمک نمان. کمک کن که مردم پشت ِ گوششان رو ببینن. با دنیا هر طور رقتار کنی باهات همونطور رفتار می کنه.

اگه کسی موسیقی قشنگی می زنه نگو او این کار رو می کنی. بگو بخشی از من اون طرفتر از خودم به چنین افتخاری رسیده. اینطوری فکر کردن را برای اینکه بگی چقدر آدم ِ خوب و غیر حسودی هستی نکن. این روش فکر کردن باعث میشه تو هم از ثروت هایی که باهات قهر کردن بهره مند بشی. این روش ِ درست ِ فکر کردنه. غیر از این بیماری میاره برای مغزت.

... محمد

۱۳۸۵ آذر ۱۱, شنبه

جشنواره ی شفا - روز سوم

امروز را بدون ِ تایید ِ دیگران زندگی کنیم.

الکی بخند اگه پرسیدن چرا می خندی اینقدر به جوکهای بی مزه بگو بی مزه و با مزه بودنش زو خودم تشخیص میدم. از هز چیزی که امروز رخ میده یه چیز ِ متفاوت بساز برای خودت. برداشتس که با همه فرق داره.

اگه کسی برات دام گذاشت که اگه کاری که من میگم رو نکنی ازت ناراحت میشم بگو: «امیدوارم اینقدر بزرگ شده باشی که برای آزادی ِ دیگران در تصمیم گیری احترام قایل بشی.»

پس امروز روز ِ عدم ِتوجه به تایید نشدنه از طرف دیگرانه. روزی که تو با تصمیمات ِ خودت زندگی می کنی. مدیر ِ زندگی خودتی. بزرگ شدی. امیدوارم امروز رو با روز ِ مجادله با دیگران عوضی نگیری. صلح باش. یه مرد ِ صلح (زن ِ صلح) کسی است که عقایدش مال ِ خودش است. اما با همه ی عقاید ِ دیگه دعوا نداره.

... محمد

۱۳۸۵ آذر ۱۰, جمعه

جشنواره ی شفا - روز دوم

روز دوم: وقتی حلوا تو کمده نگیر بخواب.

میگن زن ِ ملا نصرالدین حلوا درست کرد و گذاشت تو کمد. ملا نصف ِ شب زنش رو بیدار کرد و گفت پاشو یه راز مهمی بهن بگم. زنه گفت بگو. ملا گفت: پاشو حلوا رو اول بیار بخوریم. حلوا رو خورد و بعد گفت راز اینه که تا حلوا تو کمده نگیر بخواب! حالا ما هم تا وقتی شیرینی ِ رسیدن به بسیاری از آرزوهامون رو هنوز حس نکردیم نمیریم.

راز ِ دوم: تا وقتی درونت موسیقی ای برای نواخته شدن هست نمیر.
Don’t die with your music still in you

اینجایی که یه سرنوشت بسازی برای خودت. سرنوشت ِ شکوهمند بساز. می تونی کشش ِ درونت رو برای اجرای یه موسیقی ِ شکوهمند روی سکوت ِ زندگیت حس کنی. اون تمایل مثل ِ چوب دستی رهبر ِ ارکستره. می تونی بذاریش زمین که هدفهای دیگه ای مثل ثروت اندوزی رو پیگیری کنی.
یادمون نره که ثروت بسیار خوبه. پول چیز ِ خوبه. اما زندگی برای ثروت اندوزی یه بیماریه.

صدای درونت اون چیزیه که تو اومدی اینجا تا اون صدا رو به گوش ِ همه برسونی. وقتی از اون صدا دوری زندگی زیاد شاد نمیشه. شادی ِ زندگی برات کم میشه.
امیدوارم با صدایی خفه شده نمیری. هر گامی که می تونی بردار تا زندگی ای که دوست داری رو بکنی. زندگی ای که هزاران هزار اتاق و موقع داره برای تحقق ِ آرزویی که فقط تو اون رو در خودت حس می کنی.

امروز سعی کن بیش از نیم ساعت وقت بذاری و چشمها رو ببندی و اون کسی که از ته ِ دل آرزو داری بشی در خیال باشی. تصویر ِ خودت رو شفاف ببین در حالی که به آرزوت رسیدی. ابدا به موانع فکر نکنیم. نذار مشکلات و غیر ممکن ها به خیالت حمله کنن.

... محمد
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانيد:
«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر.
مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم.
من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم.
سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است».
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم