۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه

استجابت دعوت


تو می گویی "ادعونی فاستجب لکم"
و من میگویم که شنیده ام و این شنیده جز حقیقت نیست... برای دختر و پسر جوانی که برای پاسداشت پیوند مقدسشان با همدیگر قصد حج کرده بوده اند .
میقات است و گویا:
"شجره است میقات"

- میقات جاییست که فردی که قصد انجام حج کرده است اولین عمل را که همان احرام بستن است را در آنجا انجام میدهد و با گفتن عبارت تلبیه که همان لبیک... است وارد احرام می شود و شجره یکی از میقاتها را گویند -
جوان- نمی توانم...زبانم نمی چرخد...
مرد - یک بار هم که شده باید بگویی...
تا نگویی "محرم" نمی شوی و تا "محرم" نشوی اذن حرکت نداری و نمیتوانی قصد حج کنی...
جوان - دست خودم نیست خب...
مرد - گوش کن،آرام بگير يك لحظه...حالا با من هجا به هجا تكرار كن:
" لبيك اللهم لبيك ... "
خواستن همان و از حال رفتن همان...جوان تا مي خواست لب گشايد لرزه بر اندامش مي افتاد و توان از توانش مي رفت و گويي جدا مي شد از ميقات...
مرد - سعي كن يك بار هم كه شده كامل ادايش كني...
جوان - نمي توانم...نمي شود...آخر من كيستم كه چون خدايي مرا خوانده باشد به ديدار خويش...؟ كيستم من كه چون خدايي دعوتم كرده باشد و من دعوتش را اجابت گويم؟
و چشمان نگران دختر بر لباس سرتاسر سپيد مردش نگران ميلغزيد و بغضي از ميقات تا خدا در گلويش جا خوش كرده بود...چند صباحي نيست كه عهد و پيمان بسته اند براي يكي شدن و اينك اين سفر شايد اولين گامي ست كه ميخواهند با هم بردارند و چه مسير زيباييست اين مسير...يكي شدن...نه با هم،كه با او...
مرد - خوب است دوباره سعي كن...
جوان - بر لبانش جاري گشت و اينبار او نبود كه لب گشوده بود بلكه...:
" لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك ان الحمد و النعمة لك و الملك لا شريك لك لبيك"
لبيك جاري گشت و جان از جوان نيز هم...
مي گويند كه در لحظه چون پرنده اي پر كشيد در برابر ديدگان همه...
مي گويند لبخندي دوست داشتني و فنا ناپذير نقش بسته بود بر چهره اش...
مي گويند زيباترين لبيكي بوده كه شايد بر زبان آدمي جاري گشته در ميقات...
و مي گويند كه در دم حاجي شد و رفت،هر چند پاي تن هرگز از ميقات بيرون ننهاد.

۱۳۸۶ دی ۸, شنبه

اگر دیگران نبودند


امروز که داشتم کتاب فارسی کلاس چهارم پسر عموم رو نگاه میکردم (و متوجه شدم که با کتاب فارسی زمان ما خیلی متفاوت شده!) به مطلبی از مرحوم قیصر امین پور برخوردم که نظرمو جلب کرد. وقتی خوندمش یه حال عجیبی پیدا کردم! انگار تلنگری بهم زده باشه. فکر کردم بد نباشه که توی شفا بنویسمش شاید همونقدر که من رو دگرگون کرد بقیه رو هم یک کوچولو دگرگون کنه!ا

"اگر دیگران نبودند"

برای اینکه بدانیم اگر دیگران نبودند چه میشد ، خوبست کمی به خودمان بیندیشیم. راستش اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم چرا چشمهای ما را رو به بیرون باز کردند؟ اگر قرار بود تنها خودمان را در آغوش بگیریم دستهای ما را طوری درست میکردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دستهای ما را آنقدر بلند نمیساختند که بتوانیم هر که را دوست داریم در آغوش بگیریم. آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟ مگر دست شکسته ای که وبال گردن است!ا

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمیساختند که همه مردم جهان در آن جا بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد. راستی آیا شنیده اید دلی برای خودش تنگ شود؟ اگر قرار بود تنها برای غمهای خود اشک بریزیم چند قطره اشک کافی بود و دیگر اینهمه کیسه های اشکی ما را پر نمیکردند. اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند سلام و خداحافظی در میان نبود. هیچکس انتظار کسی را نمیکشید ،انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد . هیچ دری بر روی هیچ کس باز نمیشد. مهمان و مهمانی نبود و اگر هم بود میزبانی نبود. صندلی ها روبروی هم دور یک میز جمع نمیشدند و نیمکت پارکها یک نفره بود.

.....

آیا هیچ انگشت اشاره ای دستهِ پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان میدهد؟ آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی میگیرد؟

اگر دیگران نبودند هیچ کس شعر نمیسرود، قصه نمی گفت، کلمات زیبایی مثل دوستی، فداکاری، ایثار، یاری، هدیه، عشق و ... از لغت نامه ها پاک میشد.

اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دورشدن از آنها معنای تنهایی را بفهمیم .....

میدانم ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب و این خیالهای محال بخندید و بگویید این حرفها را حتی حیوانات هم میدانند. مورچه ها و زنبورها هم میدانند که باید با همدیگر باشند ولی اگر ما اینها را میدانیم چرا گاهی دیگران را نمیبینیم؟نمیگویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه میگویم اتفاقا آدم باید خوب خودش را ببیند ولی خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد تا هم خودش و هم دیگران را خوب بشناسد.

قیصر امین پور

ترساندن و ترور


بی نظیر بوتو دیروز در یک کمپ انتخاباتی ترور شد و از بین ِ ما رفت.

من نمی دونم بی نظیر چه طور آدمی بوده اما ترور منصفانه نیست. چنانکه در ادبیات ما هم چیزی به نام ترور نیست. به قول دکتر الهی قمشه ای رستم هم اول دشمنانی رو که خواب بودن بیدار می کرده و بعد باهاشون جنگ می کرده و پیروز میشده. مردانه! آدم به حماقت ِ آدم های احمقی که فکر می کنند خدا رو شناختن، شهادت رو پست می کنن گریه باید بکنه. این هایی که او رو ترور کردن از قدرت ِ بوتو ترسیده بودن. ببینین یک زن چه قدرتی می تونه داشته باشه که اینطوری باهاش مخالفت بشه.

شنیدم تعدادی از بمب گذاران انتحاری رو در امروز پاکستان گرفتن که اگه می تونستن تعداد زیادی رو می کشتن. عده ای میگن باید ببرن این آدم ها رو جدا جدا از هم تو بیابون با مواد منفجره ی خودشون بترکونن. که چی بشه نمی دونم! عده ای می گن باید زندان باید برن. اما به نظر ِ من باید حقیقت رو به این آدم ها بگن که این ها آگاه بشن. اگه یک بمب گذار انتحاری متوجه اشتباه بودن و گناه بودن کشتن ِ انسان های غیرنظامی و بی سلاح اون هم غافلگیرانه بشه و خودش بیفته به آگاه کردن ِ مردم می تونه تاثیر بیشتری بذاره روی اون جوان های احساساتی ای که گول می خورن.

یادم میاد دکتر الهی قمشه ای می گفت: تو فکر می کنی می تونی کسی رو بکشی؟ نمی تونی. یک آدم ممکنه یه قطع شدنی از این جا داشته باشه که به دست ِ تو رخ بده اما تو نمی تونی کسی رو بکشی. ماها اصلا مرگ نداریم. ما نمی تونیم بمیریم. بمیریم چی بشیم؟ چیزی گم نمی شه اینجا. این مرگ رو شیطان درست کرده که تو رو بترسونه و بگه که ببین میمیری و به جای این که تلاش کنی برای بهتر شدن برو حالت رو بکن، که چی که درس می خونی! اگه ما باور کنیم حقیقت رو که ما اصلا نمی تونیم بمیریم اون وقت شادترین لحظات رو زندگی می کنیم. شادترین برنامه ریزی ها. تحقیق ها. سر در آوردن ها از کار ِ خدا.

عده ای کارشون اینه که بترسونن اون هایی که نمی ترسن. چه بدبختن این ها. فکر می کنن می تونن قدرت ِ حدا رو متوقف کنن. قدرتی که در درون ِ مغز ِ آدم های عاشق موج می زنه. کار علمی جدید بیرون میده.




Excerpt: On the assassination of Bhutto and recalling that there is no death for human being at all due to the divine rule that nothing is left forgotten in the world.


۱۳۸۶ دی ۶, پنجشنبه

صبوحي


هر روز بامداد
لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنجره ی آسمان بگذار
و دیده بر چهره ی پروردگار خویش بدوز
سپس با تصویری که از این دیدار در دلت نقش بسته است
نیرومند و استوار برای روبه رو شدن با یک روز دیگر به پیش رو.

از شاعری ناشناخته
ترجمه: دکتر الهی قمشه ای


لینک جایگزین

۱۳۸۶ دی ۵, چهارشنبه

به همین سادگی



همیشه لذت بخش ترینها ، ساده ترین هان .

عشایر خوزستان

۱۳۸۶ دی ۱, شنبه

داستانهای لافونتن 7


داستان اسب مغرور و الاغ

یک الاغ با یک اسب همسفر بودند.اسب بدون بار و سوار،سبک و راحت می رفت و الاغ بیچاره باری بسیار سنگین را بر پشت می کشید.
چون مدتی راه رفتند الاغ خسته شد و از اسب خواهش کرد قدری از بار او را برپشت خود بکشد تا او کمی آسوده گردد و گرنه از خستگی زیاد خواهد مرد.
اسب گفت کی شنیده ای که اسبی بار ببرد؟ من هرگز زیر هیچ باری نمی روم من اسب سواری هستم.
هر چه الاغ ناله و زاری کرد در اسب اثری نداشت تا اینکه الاغ بدبخت از پا درآمد و زمین خورد و دیگر برنخاست.
صاحب اسب و الاغ که دید بارش بزمین مانده و الاغ هم مرده است با زحمت زیاد نه تنها بارها را بر پشت اسب نهاد بلکه الاغ مرده را هم روی آنها گذاشت و اسب مغرور که به همسفر خود کمک نکرده بود ناچار شد بار بسیار سنگین را برپشت خود بکشد.

۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه

شب یلدای خوبی داشته باشید...


معشوق همین جاست



ای قوم به حج رفته کجائید ، کجائید
معشوق همین جاست ، بیائید بیائید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوائید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است ، نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمائید
یک دسته گل کو ، اگر آن باغ بدیدید ؟
یک گوهر جان کو ، اگر از بحر خدائید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمائید
مولانا


هدیه شب یلدا!

Click here to get your free ringtone!

Create your own on slidelicious.comView on Slidelicious Create your own Slideshow


اینم هندونه شب یلدا برای نویسنده های شفا که از قبل درست کرده بودم بذارم زیر بغلشون !
اینم یه آهنگ قشنگ و جدید از سلن دیون که اگر خواستید شب یلدایی دست افشانی کنید به درد میخوره .
سلامت باشید و شاد . یلداتون مبارک



Excerpt: Happy Yalda! Yalda is the name of longest night of year which is appreciated in iranian ancient culture . Iranians celebrate this night by getting together , reading Hafiz poems and eatting cookies, nuts and fruits.


۱۳۸۶ آذر ۲۹, پنجشنبه



تا هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

نيلوفر



شگفتي نيست
نيلوفر
چنين شاداب
در مرداب
مي رويد ؟؟


۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه

فیروزه ای



برای درون های زیبایی که زیبایی شان را با لذت کشف همراه کرده اند؛ درون هایی که به جای فریاد زدن، بی صدا دررمز و راز نشسته اند
.

کیف هایی هستند که ظاهر معمولی ای دارند اما آستر تویشان یک جور پارچه خیلی خوش طرح است. این کیف ها خاصیت استفاده دورو ندارند. یعنی فقط وقتی در کیفتان را باز کنید زیبایی درونش را می بینید. رهگذر ها بیرونش را می بینند. اما فقط خودتان می دانید چه قدر توی کیف تان قشنگ است.

لباس هایی هستند که آستر و لایه تویی شان زیباتر از بیرونشان است. یکی شان را دارم. آن قسمت زیبایش را هم کسی نمی بیند. خودم هم نمی بینم چون درست کمی پایین تر از پشت گردن است. فقط موقع پوشیدنش می دانم که این لباس با بقیه متفاوت است و یک جور شخصیت احترام برانگیزی دارد.

پیاله کوچک ماست خوری مان بیرونش سفید است و جدار داخلی اش فیروزه ای. هر چه خالی تر بشود رنگ اش بیشتر دیده می شود، زیبا تر می شود. به هر حال به درد کاهش وزن نمی خورد چون حس روانی اش تشویق به خوردن بیشتر است. برای دیدن زیبایی پیاله باید زودتر خالی اش کرد و در نتیجه بیشتر خورد. اما در عین حال یک جور حس کشف به همراه دارد. مثل پرده نمایشی که آرام آرام بالا می رود تا صحنه را به تماشا بگذارد.


منبع

اهمیت


خطرناك است كه به خودمان اجازه ي اينگونه فكر كردن را بدهيم كه: ”كارهايمان بي اهميت اند“. هيچكدام از كارهاي ما بي اهميت نيستند. اصلا خدا هيچ كار بي اهميتي را نساخته است. كارهاي ما يا چيزي را مي سازند و يا خراب مي كنند.




Excerpt: Nothing is unimportant. Things are either constructive or destructive.


۱۳۸۶ آذر ۲۷, سه‌شنبه

خواب ِ ناصر


دیشب خوابیدم. خواب دیدم. کتاب ادبیات فارسی ام را گم کرده بودم برای امتحان فردا. رفتم کتاب را از بچه ها فتوکپی کردم. اومدم تو اتاق زیر شیروانی که بخوانم. پنجره را باز کردم. و رفتم رو پشت بام بغل و یادم نیست که اونجا چه می کردم. کسانی اومدن و من رو سپردن به ناصر عبداللهی. با دوچرخه ای در دست آمد. مثل همیشه با اون خط ِ پر از شیطنت ِ چشماش، اعتمادی که بهت داشت و گرمای رفاقتش. با هم پیاده از این طرف خیابان می رفتیم طرف دیگه. دوچرخه ای دستش بود که چراغ عقبش چشمک قرمز می زد. حس می کردم او واسطه میشه برای رهایی ام. باهام حرف می زد. وقتی بیدار شدم اولین فکرم این بود که چه خوبه که پارتی هایی اون طرف دارم! ناصر رو دوست دارم. خدا غرق رحمتش کنه.

ترانه ای که در صدا و سیمای شفا هم هست





Excerpt: A night dream about myself and Naser Abdollahi, the singer who was trying to set me free.


زیر باران بیا قدم بزنیم


زیر باران بیا قدم بزنیم


حرف نشنیده ای به هم بزنیم


نو بگوییم و نو بیندیشیم


عادت کهنه را به هم بزنیم


وز باران کمی بیاموزیم


کم بباریم و حرف کم بزنیم


کم بباریم اگر ولی ، همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم


چتر را تا کنیم و خیس شویم


لحظه ای پشت پا به غم بزنیم


سخن از عشق خود به خود زیباست


سخن عاشقانه ای به هم بزنیم


قلم زندگی به دست دل است


زندگی را بیا رقم بزنیم


سالکم قطره ها در انتظار تواند


زیر باران بیا قدم بزنیم



شاعر : مجتبی کاشانی

منبع : مجله موفقیت







Excerpt: Your Text Here






۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

!! شک


یک جمله توی کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" هست که من تازه معناشو با پوست و گوشتم تجربه کردم: " تردید مرحلهِ خوبی در زندگیه اما ایستگاه بدیه!" و واقعا که عجب ایستگاه مزخرفیه! مغزت رو پوک میکونه! عین باتلاق می مونه. هر چی بیشتر باهاش باشی و بهش میدون بدی بیشتر توش فرو میری ، کم کم همه باورها ، اعتقادها – حتی بنیادیها رو!- میخوره! هر چی زور میزنی از کله ات بیرونش کنی نمیتونی. به هر کدوم از باورات که چنگ میزنی تا به کمکت بیان میبینی ای بابا! خود اونا رو هم برده زیر سوال!! عین یک مرض مسری و خیلی خطرناک! اینجاست که فقط اون اعتقادایی به درد میخورن که با هیچ چیز حتی این ویروس مسری هم پاک نمیشند! و خوش به حال هر کی که این پادزهرو داشته باشه.


امیدوارم هیچ وقت به همچین مرضی مبتلا نشید و شک همیشه براتون مرحله ای از زندگی باشه ، نه ایستگاه!


۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

دوباره باید توبه کنم. کمک کن دنیا.

منبع: وبلاگ شفا

چند سال ِ پيش، شب ِ قدر توي جنگل بودم. تنها و با هزاران هزار ستاره تو آسمون و يك بغل غصه تو دل.

تنها مونسم تو جنگل صداي هوهو... ي مكرر ِ يه نوع جغد بود و مشتي ستاره ي بي معني.

كاملا حس مي كردي توي اون غمي كه فرو رفتي و به خاطرش به جنگل اومدي، هيچ پناهي تو اون ظلمات نداري. هرچي دعا مي كني به نظر بي ثمر ميرسه. كاملا قطع ِ اميد كردي اما باز هم داره لبات مي جنبه.

از فرط ِ بي كسي و نوميدي، ميگي علي دستمو بگير. اعتقادي نداشتي اما درد و ترس امانت رو بريده... اما بلافاصله قلبت گرم ميشه.

هيچ خبر ِ خوشي بهت نرسيده تو اون تاريكي اما ديگه نمي ترسي. ستاره ها ديگه زل نزدن تو چشات. ديگه دارن مي خندن.

آروم ميشي. نمي دوني چه جوري اين تجربه ممكنه تكرار بشه اما احساس ِ عميقي از پيرمردي حس مي كني كه تو كوچه هاي آسمون با يه گوني راه ميره و هنوز هم به فقرايي مثل من انرژي مثبت مي رسونه. به كساني كه نوميدن و اميد ميخوان.

تشكر مي كني.. او داره از يه راه ِ بين ستاره اي ميره. داره دور ميشه. بلند مي گي ممنونم. بر نمي گرده. فقط صداي ضعيفي مياد كه ميگه: كاري نكردم، خواهش مي كنم خجالت نده.

خجالت مي كشي از اينكه سير ِ اميد شدي. دلت مي خواد يه كاري براش بكني. ميدوني دلش خيلي درد داره. نمي دوني چه جوري مرحم باشي. شنيدي كه ميگن تو چاه درد ِ دل مي كنه تا با حرفهاي نوميدانه كسي رو مريض نكرده باشه.

بهش مديوني و اون بدون اينكه منتظر ِ تشكرت بشه رفته. اما صداي اون چاه داره اذيتت مي كنه.

داره با يه گوني كهنه اما كاملا تميز و خوشبو به همه حا اميد ميده. همه رو از نوميدي توبه ميده. همه رو غسل ِ اميدواري ميده. بهش ميگي: خيلي دوستت دارم.

حالا تو مي خواي از بد بودن، از عصباني شدن، از نوميد بودن توبه كني.

خدا توبه رو آفريده تا آدما دوباره اميدوار بشن. اگه مي خوايم از نوميدي توبه كنيم، گوني ِ پر از اميد رو دوش بندازيم و بريم تو كوچه ي نوميدها.

...محمد



Excerpt: A personal stroy about hope.


۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

دل ِعالم توئی در خود مبین خُرد


خود را بشناس
و در سودای آن مباش که به ذات خداوند راه یابی
زیرا تحقیق ِ شایسته ی انسان همان شناخت انسان است
که او را در برزخ میان دو مقام نهاده اند:
موجودی که در نور خرد غرق است و به تاریکی است؛
و در عین خامی ، پخته و سوخته؛
دانش او بیش از آن که شکاک گمان دارد؛
و ناتوانی او بیش از آنکه چون فیلسوف رواقی به نیروی خود مغرور گردد.
بر دو راهه ای ایستاده است :
حیران که خود را خدای داند یا حیوان شمارد؛
حیران که از جسم و جان کدام را مرجع دارد.
آفریده شده است
تا نیمی به آسمان رود
و نیمی بر زمین افتد؛
فرمانروای بزرگ جهان و اسیر جمله کائنات؛
تنها قاضی حقیقت و غرقه ی دریای خطا؛
شکوه ِ آفرینش، طنز ِ دهر و معمای هستی

الکساندر پوپ


در حدیث آمد که یزدان مجید....... خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود....... آن فرشته است و نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا........نور مطلق گشته از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی..........همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف ...........از شقاوت فارغ است و از شرف
آن سوم هست آدمیزاد و بشر....... از فرشته نیمی و نیمی ز خر
نیم خر خود مایل سفلی بُود....... نیم دیگر جانب علوی شود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب ....... وین بشر با دو مخالف در عذاب

مولانا

............................................
لینک جایگزین


Excerpt:
Indeed, we created the human with the fairest stature.....Quran

know then thy self, presume not God to scan; The proper study of a mankind is man . plac'd on this isthmus of a middles state, A Being darkly wise,and rudely great: with too much knowledge for the sceptic side ; with too much weakness for the stoics pride, he hangs between ; in doubt to act , or rest; in doubt to deem himself a God , or Beast; in doubt his Mind or Body to prefer. Created half to rise and half to fall; Great Lord of all things , Yet a prey to all; Sole judge of Truth, in endless Error hurl'd; The glory, jest and riddle of the world.
Alexander Pope


۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

ویژه برنامه های هفتمین سال تولد شفا




اول سلام . همراه ما باشید با ویژه برنامه های هفتمین سال تولد شفا . اولین برنامه ، ویژه نامه نوشتاری هست که همین الان منتشر شد . پادکست هم تو راهه و یکسری کارهای دیگه که منتظرشون باشید!


دانلود ویژه نامه
همراه با محمد ، پرنیان ، امیر ، غزاله و مهزاد



Excerpt: We have special program for 7th Shefa anniversary. Having us for special issue , podcast and more!
Special issue has just published! Download it


۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

امیر کبیر




قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان
مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که بجرم
رشاء وارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه ی خود ابقا فرموده
و سخن هزل بر زبان رانده اید، فرستادم او را تحت الحفظ
به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره ی امور مملکت
با توصیه ی عمه و خاله نمی شود.
زیاده جسارت است . تقی




Excerpt: The letter was written to king Naser aldin(king of Iran) by Amir Kabir, Iranian famous prime minister in 19th century . He wrote this meaning , governing a country is not by relationship .


۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

هرگز!
هرگز!
در نمایشنامه ای که دیگران نوشته اند بازی نخواهم کرد

من اصول نمایشنامه را خود می نویسم

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

عزم تماشا که راست؟



گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

لینک جایگزین

سه پیرمرد


منبع: وبلاگ شفا

يكي بود، يكي نبود...
روزي بانويي از كلبه اش خارج شد و جلوي درب حياط منزلش سه پيرمرد ريش سفيد را ديد كه نشسته اند. آنها را نشناخت. پس گفت: ” سلام، گمان نمي كنم شما را قبلا اينجا ديده باشم... فكر كنم گرسنه باشيد ... مي توانيد داخل بياييد تا چيزي براي خوردن بنزدتان بياورم.“
آنها گفتند: ”آيا مردي در منزلت حضور دارد؟“
زن گفت: ”نه، شوي من بيرون است.“
پيران گفتند: ”ما در خانه اي كه مرد در آن نباشد نمي آييم.“

غروب كه شد، شوهر آن زن به خانه برگشت و زن ماجرا را براي او بازگفت. شوهر رو به زن كرد و گفت: ”اينك من در منزلم. برو و آنها را به خانه دعوت كن.“
زن از خانه خارج شد و آن سه را به داخل خانه دعوت كرد. اما آنها گفتند كه فقط يكي از آنها را براي مهماني انتخاب كنند. زن گفت: ” منظورتون چيه؟“

يكي از آن سه كه شادابتر مي نمود با لبخندي دوست داشتني گفت: ”ما اسير مهمان نوازي شما شديم و اينجا مانديم.“ سپس به يكي از خودشان اشاره كرد و گفت: ”نام او دارايي است. آن ديگري هم موفقيت است و من عشقم ... اينك به داخل خانه ات برگرد و نام ما را براي شويت بازگو و با هم فكر كنيد كه كداممان را مي خواهيد پذيرا باشيد. هر كدام از ما كه وارد خانه ي شما شويم، زندگيتان را از خود سرشار مي كنيم.“

زن با تعجب برگشت و ماجرا را براي شوهر خود بازگو كرد. شوهرش كه از تعجب داشت شاخ در مي آورد، از لاي پنجره ي چوبي زهوار در رفته و چوبيشان به آنها نظري افكند و گفت: ”خب، اين عاليه! حالا كه اينطوره و يكيشون رو فقط ميتونيم بياريم تو خونه، من دارايي رو انتخاب مي كنم. برو و او را دعوت كن تا خانه ي محقر و كوچك ما را سرشار از دارايي و مكنت و ثروت كند.“
اما زن مخالفت كرد و گفت: ” عزيزم، چرا موفقيت رو دعوت نكنيم؟ اگر آن را بياوريم، اسممان را در مجامع بين المللي خواهند برد و مشهور مي شويم.“
در اين بين ... عروسشان كه از گوشه ي خانه شاهد اين اتفاقات بود، وسط حرف آنها پريد و گفت: ” بياين عشق رو دعوت كنين. اگه عشق باشه توي اين خونه، ما هيچي كم نداريم. خانه ي ما سرشار از نشاط و حركت خواهد بود و ديگر تنفري وجود نخواهد داشت.“
مرد رو به زن كرد و گفت: ” او راست مي گويد. برو و عشق را بياور تا خانه اي بدون تنفر و خستگي داشته باشيم.“

زن پذيرفت و بيرون رفت و به سه پيرمرد رسيد و گفت: ”كدامتان عشق است. لطفا او به داخل بيايد و مهماني ما را قبول كند تا از او پذيرايي كنيم.“
عشق برخاست و شروع به حركت به سوي خانه ي آنها كرد. ناگهان آندو پيرمرد ديگر هم برخاستند و بدنبال او بسوي خانه حركت كردند. زن كه تعجب كرده بود به موفقيت و دارايي گفت: ” اما من فقط عشق را دعوت كردم. شما كجا مي آييد؟“

پيرمردها با هم جواب دادند: ” اگر تو دارايي يا موفقيت را به منزلت دعوت مي كردي بقيه ي ما همينجا منتظر مي مانديم تا او برگردد و هرگز به منزل شما وارد نمي شديم. اما شما برادري از ما را انتخاب كردي كه نامش عشق است. ما نيز عاشق اوييم و تحمل دوري از او را نداريم!!. او هر جا باشد، ما بدنبال او ميرويم. هر جا كه برادرمان ”عشق“ برود، ”موفقيت“ و ”دارايي“ هم آنجا خواهند بود.“

( ثروتها به كساني رخ مي نمايند كه خودشان را فراموش كرده و عاشق مي شوند.)




Excerpt: An old story about three old men called Love, Success and Richness.


۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

حافظ


ترجمه ی فارسی میشه کدام شعر؟




Excerpt: A poem from an old persian poets Hafiz.


۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

جنبش!



صبح اومدم برم توی دانشگاه ، دیدم همه درها به جز درهای اصلی رو بستن و برای ورود کارت می بینن . هرچی فکر کردم یادم نیومد کسی قرار باشه امروز بیاد دانشگاه . بعد یه دفعه یادم افتاد که ای بابا مثلا نزدیکای روز دانشجو می باشد! بماند که نقش دانشجو در جنبش ها و فعالیتهای سیاسی و اجتماعی کجاست . از اونجایی که شوفاژ کلاس ما خرابه ما هم به مناسبت این روز بزرگ! از صبح هی از خودمون جنبش در کردیم البته جهت یخ نزدن !

هر چیزی رو که میشنوید باور نکنید و همین طور هر چیزی که میبینید .

ویژه نامه هفتمین سال تولد



زمان شرکت در ویژه نامه هفتمین سال تولد شفا تا جمعه 7دسامبر تمدید شد . عجله کنید . نمی خواید یه کار جدید انجام بدید!

۱۳۸۶ آذر ۱۲, دوشنبه


و له من في السموات والارض و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون

و بدانید که هرچه در اسمانها و زمین است همه ملک اوست و کسانی که نزد اویند هیچگاه از بندگیش سر نپیچند واز عبادتی که می کنند .هرگز خسته و ملول نمی شوند


کته


از وبلاگ مطبخ خاله خانم
منبع

"الهی خاله خیر ببینی که به گشنه ترین موجودات ِ عالم (دانشجویان) می رسی با این دستورهای وبلاگت رو به بالای شفا اضافه کردیم."


تجربيات ريز و به ظاهر پيش پا افتاده اي كه اگر به جا از آنها استفاده كنيم ، آشپزي را بسيار لذت بخش ميكنند . اين بخش كه اين مطلب دومين مطلب آن است ، از سري پست هاي بخش نكات و مقالات مطبخ خاله خانم است كه در آينده مفصل تر به آن ميپردازيم .

يكي از اين تجربيات به ظاهر پيش پا افتاده ، استفاده از ماست معمولي هنگام درست كردن برنج به صورت كته است .

براي درست كردن كته بهتر است اندازه ها به روش زير باشد :

به ازاي هر يك پيمانه برنج ، يك و نيم پيمانه آب و نصف قاشق چايخوري نمك و نصف قاشق غذا خوري روغن ( كه براي برنج بهتر است روغن جامد باشد ) و يك قاشق غذا خوري ماست معمولي !

ابتدا آب و نمك و روغن و ماست را بگذاريد كامل جوش بيايد و بعد برنج را به آن اضافه كنيد و وقتي آب برنج كشيده شد ، موقع دم كردن برنج يك قاشق غذا خوري زعفران دم كرده روي آن بريزيد و برنج را دم كنيد .

استفاده از ماست در اين روش نتيجه بسيار جالبي دارد . هم باعث سفت شدن برنج و وانرفتن آن ميشود و هم رنگ برنج را بسيار سفيد و روشن ميكند . تغيير چنداني هم در مزه غذا ايجاد نميكند .

اين روش براي كساني كه برنج را به اندازه كم ( دو – سه پيمانه ) درست ميكنند و معمولا به دردسر آبكش كردن برنج نمي ارزد ، بسيار مفيد است ! چرا كه ظاهر برنج چيزي شبيه پلو آبكش شده زنده و زيبا ميشود .

بهتر است حداقل يك ساعت قبل از پخت برنج ( به هر روشي ) برنج را در مقداري آب سرد و نمك خيس كنيد .

اگر از پلوپز براي درست كردن برنج استفاده ميكنيد دقت كنيد كه اندازه آب در ازاي هر پيمانه برنج فقط يك پيمانه است . بهتر است درجه ته ديگ را اول روي كمترين حد بگذاريد و وقتي يك بار پلوپز خاموش شد ، دوباره درجه را روي دلخواه تنظيم كنيد . هنگام استفاده از پلوپز نيز بگذاريد آب كاملا جوش بيايد و بعد برنج را داخل آن بريزيد .




Excerpt: Some instruction about how to cook rice. To start, 1 hour beforehand put rice in water to get get. Then mix up for each cup of rice, 1.5 cup of water, 1 spoon of natural yougurt, 0.5 tea spoon salt and 1 tea spoon oil. Biol the liquid and then pour rice when it is enough hot. Remain it on fire until the water is finished and then cover the pan lid with a clean fabrique and cover the rice, put it on slow heat until it is steamed! This is the base food for Iranians on which Khoresh (a class of Persian souces with meats etc.) is used as toppings and we enjoy the delicious amd mild food.


۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

به نام زندگي

ديروز شنيدم كه در تا ئيد سخن دوستي كه از بد روزگار مي ناليد ‌ناخواسته و به همدردي مي گفتي :
بله... درست است . زندگي واقعاً خسته كننده ،‌كسالت آور و يكنواخت شده ...
اما اين درست نيست عزيز من اصلاً درست نيست .
مستقل از انسان و آنچه كه انسان انجام ميدهد ،در جستجوي چيزي در ذات زندگي نبايد بود ...
تنها به اعتبار وجود زنده و پوياي توست . كه چيزي بد است يا چيزي خوب ،‌چيزي كهنه است و چيزي نو
چيزي نازيبا است و چيزي زيبا ،‌و تنها بر اساس اراده ،‌عمل ،‌و انديشه هاي تو،
آنچه بد است به خوب تبديل خواهد شد و آنچه نازيباست به زيبا و آنچه تكراري ست نامكرر مي شود ...

عزيز من !
هرگز از زندگي ،‌آنگونه كه انگار گلداني است بالاي تاقچه يا درختي در باغچه ،‌جدا از تو و نيروي تغيير دهنده تو ،‌گله مكن !
هرگز از زندگي آن گونه سخن مگو كه گويي بدون حضور تو ،‌بدون كار تو ، بدون نگاه انساني تو
،‌بدون توان و مقاومت تو ،‌پافشاري تو ، سرسختي تو ،‌محبت تو ،‌ايمان تو ،‌فرياد تو ،‌باز هم زندگي است و مي تواند زندگي باشد .
زندگي كارمايه انسان است و محصول انسان و دسترنج او ،‌روياي انسان است
و مجموعه آرزوها و آرمان هاي انسان كه بدون انسان هيچ است .

ساختن زمين آنگونه كه انسان ، روي آن نفسي به آسودگي و سلامت بكشد و بتواند جزء و كل آن را عاشقانه ،

‌و نه طمع ورزانه ،‌بخواهد و نگه دارد .تنها رسالت انسان اين است ،‌و رسالت تو و من ،‌اگر از داشتن
عنوان پر مسئوليت و خطير ِ انسان هراسي به دلهايمان نمي افتد ...

نازنينم !
ما نكاشته هامان را هرگز درو نمي كنيم .
پس به آن دوست بگو :
خستگي كاشته اي كه خستگي برداشته اي .
اينك به مدد نيرويي كه در دست توست و چه بخواهي و چه نخواهي زماني از دست خواهد رفت
،‌چيزي نو و پر نشاط بساز....

بخشي از نامه نادر ابراهيمي به همسرش





عشق تنها بازمانده بهشت در ماست...
و به راستي اگر اين تنها بازمانده ي بهشت نيز نبود ، تحمل رانده شدن چقدر تلخ بود...
كريستين بوبن