۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

مدرسه عشق


در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند

و بگویند خدا خالق زیبا یی
وسراینده عشق
افریننده ماست

مهربا نیست که ما را به

نکویی

دانایی

زیبایی

وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-
کوچک وبعید
در پی سودائی ست که ببخشد ما را

و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی
قلمی نگذارند

ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز , دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
وطبیعت را در جنگل و دشت

مشق شب این باشدکه شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:

عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را

تا بفهمندچقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم با قیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند

وبگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما


تهران-9/9/1381-مجتبی کاشلنی . م سالک






۱۳۸۵ اسفند ۸, سه‌شنبه


اميد داشتم كه سرنوشت من با دليران وپهلوانان آميخته باشد
تا در ميان آن گروه پر توان با همتي بلند كمر بندم
و خدمت كنم اما نگارنده غيب نقش ديگري بر من نگاشته بود
و هنگامي كه آن رويداد پر محنت و آن بيماري مهلك سل
برمن افتاد
با دل خونين خويش گفتم :
كار خداوند همه نيكوست.
كار خداوند همه نيكوست اگر بتوانم يكدل ويك جهت روي در او كنم.
اين ساعات ملالت بار
واين روزهاي محنت و ناكامي
واين شبهاي سياه غم الود
هيچ يك بي ثمر نخواهد بود.
بلكه خواهم توانست كه تاب آورم زخم را به شكيبايي
وبدل كنم رنج را به توان وپايداري
و بلا ومحنت را به قداست وپاكي
خداي من
اگر مرا بار ديگر زندگي بخشي
در اين زندگي دوم نيز بيش از پيش افتاده وفروتن خواهم بود
ودانا تر و نيرومند تر در كشمكش هستي
و اماده تر براي توكل بر تو
اگر چه مرگ خود بر در ايستاده باشد
اما اي آفريدگار ! سرنوشت من هر چه باشد
بگذار اكنون به عبا دت تو مشغول باشم....
Anne Bronte 1820-1849

۱۳۸۵ اسفند ۷, دوشنبه

چند روز با دانایان ِ عالم - روز 3

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای


آيه ای از قرآن:
كل نفسٍ ذائقـه (1) الموت :

هر نفسی مرگ رامی چشد. ( بخشی از آيه 185 ، سوره آل عمران )
تعبير آيه حكايت از آن دارد كه مرگ آدمی را نمی بلعـد ، بـلكه ايـن آدمـی اسـت كـــه مـرگ را می خورد. چشيدن مرگ بدين معنی است كه آدمی مرگ را تجـربه مـی كنـد و با آمدن مرگ آگاهی او از ميان نمی رود .

چند بيت از ديوان شمس:

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشـد
گمان مبر كه مرا درد ِ ايـن جهان باشد

جنازه ام چو ببينی، مگو فـراق فـراق
مرا وصال و ملاقات آن زمـان باشـد

كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست؟!
چرا بـه دانه ی انسانت ايـن گمان باشد

فـروشـدن چـو بـديـدی، بـرآمدن بنگر
غـــروب ِ شــمس و قــمر را چرا زيـان باشــد


حكايتی از گلستان سعدی:

اعرابی را ديدم كه در حلقه ی (2)جوهريان ِ بصره حكايت همی كرد كه: وقتی در بيابان راه گم كرده بودم و از زاد ِ (3) مغنی (4) چيزی با من نمانده بود و دل بر هلاك نهاده كه ناگاه كيسه ای يافتم پر ِ مرواريد . هرگز آن ذوق و شادی فراموش نكنم كه پنداشتم گندم ِ بريان است و باز آن تلخی و نوميدی كه معلوم كردم مرواريد است !!


از نصايح نظامی:

غافل منشين، نه وقت بازی است
وقت هنر است و سرفرازی است

دانــش طلب و بزرگی آمـوز
تا به نگرند روزت از روز

دولت طلبی، سبب نگـه دار
با خلق خدا ادب نگهدار

كم گوی و گزيده گوی چون در
تا از اندك تو جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود كه پر توان زد

يـك دسته گل ِ دماغ پرور
از خرمن ِ صـد گياه خوشتر



چند ضرب المثل منظوم:

آب كـم جـو ، تشنـگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
(مولانا)

زليخا مُرد از اين حسرت كه يوسف گشت زندانی
چـرا عـاقل كند كاری كه باز آرد پشيمانی
(لاادری)

آدمی در عالم خاكی نمی آيد به دست
آدمی از نو ببايد ساخـت وز نو عالمی
(حافظ)

هين مشو نوميد چون واقف نئی از سِر ِ غيب
باشــد انـدر پـرده بــازيهای پنــهان غـم مخور
(حافظ)

صبر و ظفر هر دو دوستان ِ قديمند
بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آيد

سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز
مرده آن است كه نامـــش بــه نـــكويی نـبرند
(سعدی)

غزلی از سعدی:

ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفته روزگار درياب
در باديه تشنگان بمردند
وز حله (5) به كوفه می رود آب

من تن به قضای عشق دادم
پيرانه سر آمدم به كتاب(6)
سعدی نتوان به هيچ كشتن
الا به فـراق روی احــــــــباب(7)


.........................................................................

(1) ذائقه : چشنده ، (2) جوهريان: جواهر فروشان ، (3) زاد : توشه ، (4 ) مغنی : آنچه رفع نياز كند ، (5) حله : پارچه ابريشمی، در اينجا نام شهری است ، (6) كتاب : مكتب خانه ، (7) احباب : دوستان ، محبوبان و عزيزان


نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

... محمد

۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

زندگي كن


زندگي كن
اگه زندگي كني خدا با تو زندگي ميكند
اگر حاضر نباشي سختي هاي خدا را بپذيري
او هم به ان بهشت دوردست مي رود.
همه اين را مي دانند اما هيچ كس قدم نخست را بر نمي دارد.
ذهنت را خالي كن.
از انديشيدن به هرچيز دست بكش
فقط باش......

نميدانم كجا داستان مردي را خواندم كه به مرگ محكوم شده بود .
ساعتي مانده به اجراي حكم اعدام مي گفت:
اگر مجبور بود جايي زندگي كند مثل صخره ي بلندي , لبه پرتگاه باريكي كه فقط به اندازه ايستادن جا داشته باشد.
جايي كه دور تا دورش دره هاي بي انتها اقيانوس, ظلمت ابدي , تنهايي ابدي توفانهاي هاي ابدي باشد . اگر مجبور بود يك عمر, هزار سال يا اصلا تا قيام
قيامت در چنين جايي وچنين شرايطي زتدگي كند , باز هم ترجيح ميداد زندگي كند تا ااين كه همان دم بميرد.
آخ... فقط زندگي كردن ... زندگي كردن ...
تحت هر شرايطي , فقط زندگي كردن...

چه حقيقتي ست اين خدايا ...

چه حقيقتي......1

1-قسمتها يي از كتاب جنايت ومكافات

۱۳۸۵ اسفند ۵, شنبه

يا دداشتي از طرف خدا


یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگي

من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.
اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي،
براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار .
همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ،
همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه
الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ،
توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :
به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري :
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني
و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :
متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي.
__________________________________________________

۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

I'M NO BODY

I'm no body!who are you
Are you -Nobody- too
Then there's a pair of us
Don't tell
They'd advertise-you know


How dreary- to be -some bodyHow public-like a Frog-
To tell one's name -the livelong June-
To an admiring Bog

EMELY DICKINSON



من هیچ کسم !تو کیستی؟
تو هم آیا هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم
به هیچ کس مگو
مبا دا رسوایمان کنند
چه ملال اور است کسی بودن
چه شرم آور است همچون غوکان
نام خود را در سراسر بهاران
به منجلابی ستایشگر گفتن
املی دیکنسون در محافل ادبی ایران نامی اشناست و علاقه و توجه دوستداران شعر و ادب را بخود جلب کرده
هنگام ان فرا رسیده که این شاعر بزرگ به شکل جدی تری به جامعه ادبی ایران و فارسی زبانان معرفی شود
ا ملی را"شاعر شاعران"بهترین شاعره "ازبزرگترین شاعران آمریکا "شاعر شگفتیها"دخترمولانا"نامیده اند
نوشتن درباره او دشوار است برای شناخت او باید به قلمرو های باطن وزوایای پنهان روح وچشم اندازهای درون نقب زد
او در یکی از نامه هایش به ماریا ویتنی مینویسد
دوست عزیز تو مثل خدایی . به درگاهش دعا میکنیم واو پاسخ میدهد : نه
بعد به درگاهش دعا میکنیم تا آن"نه " را لغو کند این بار اصلا جواب نمیدهد
بااین حال"بجوی تا بیابی " بنیاد ایمان است
از سر خوردگی سخن گفتی این از معدود موضوعاتی ست که نسبت به آن بی وفایم
زندگی بینشی چنان نیرومند است که به همه وعده هایش عمل میکند
پرنیان

خنده ی شیرین




link

.... محمد

۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

چند روز با دانایان ِ عالم - روز 2

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای


آيه ای از قرآن:

ولا يجرمنكم شنآن(1) قوم علی الا تعدلوا ، اعدلوا، هو اقرب للتقوی :
(بخشی از آيه 8 ، سوره مائده)

مبادا كه كينه ی قومی شما را بدين جرم بكشاند كه در حق او عدالت نكنيد، عدالت كنيد كه اينكار به تقوی و فضيلت نزديكتر است.


حكايتی از سعدی:

يكی روستايی سقط شد (2)خرش
علم كرد بر تاك ِ (3) بستان، سرش

جهانديده پيری بر او برگذشت
چنين گفت خندان به ناطور ِ(4) دشت

مپندار، جان ِ پـدر، كاين حمار
كنـد دفـع چشـم بد از مَـرغـزار

كه اين، دفع ِ چوب از سر و گوش خويش
نمی كـرد تا ناتوان مُـرد و ريش


قطعه ای از نظامی در عشق:

جهان عشق است و ديگر زرق سازی(5)
همــه بــازی اســت الا عشـقبــازی

فلك جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خـاك ِ عشـق آبــی نــدارد

غلام عشق شو، انديشه اين است
همه صاحبـدلان را پـيشه ايـن اسـت

دلی كز عشق خالی شد فسرده است
گــرش صد جـان بود بی عشق مرده اســت


چند بيت از غزل معروف عراقی:

ز ِ دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدائی
چه كـنم كه هست اينها گـل باغ آشـنايی

به كدام مذهب است اين، به كدام ملت است
اين كه كشند عاشقی را كه تو عاشقم چرايی

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در بــرون چه كــردی كه درون ِ كـعبه آيی


حكايتی از عطار:

گفت مجنون: گر همه خلق ِ زمين
هر زمان بر من كننـدی آفــريــن

من نخواهم آفــريــن ِ هـيچكس
مـــدح ِ مـن دشـــنام ِ ليلی بـاد و بــس


از حكمت فردوسی:

چنين گفت مر جفت را نره شير
كه فرزند ما گـر نبـاشـد دليــر

بـبريـم ازو مــهر و پيـونـد ِ پاك
پــدرش آب دريا و مـادرش خـاك


بيتی از مولانا:

شير را بچه همی ماند بدو
تـو بــه پيغمبر چه ميمــاني ، بــگو

حكمتی از باب برزويه طبيب، ديباچه كليله و دمنه:

ای نفس، ميان ِ منافع و مضار ِ خويش فرق نمی كنی و خردمند چگونه آرزوی ِ چيزی در دل جای دهد كه رنج و تبعت ِ آن بسيار باشد و انتفاع اندك؟ اگر در عاقبت ِ كار و هجرت ِ سوی ِ گور فكرت ِ شافی واجب داری، حرص و شره ی اين عالم ِ فانی به سر آيد و قويتر سببی ترك دنيا را، مشاركت اين مشتی دون عاجز است كه بدان مغرور گشته اند .


...................................................
(1) شنآن : كينه وعداوت (2) سقط شد : مرد ، (3) تاك : درخت انگور ،
(4) ناطور : دشتبان ، (5) زرق سازی: رياكاری

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

... محمد

۱۳۸۵ بهمن ۲۸, شنبه

کوچکی و بزرگی اتفاقات رو بسته به تاثیری که روی آدمها می گذاره میشه تعیین کرد. گاهی یک اتفاق کوچیک هم می تونه دنیای بزرگی رو که یه انسان برای خودش میسازه تغییر بده . اگر معتقدیم همه چیز داره بین ما و خدا اتفاق میفته پس دیگه آدمها و کارهاشون معنا پیدا نمیکن ، هرچه هست از اوست و خواست او .
گاهی اوقات اتفاقهای خیلی ساده نشونه ای میشن برای اینکه یادمون بیاد ،
خدا یک عادت نیست . تا یک تصور واقعی تبدیل بشه به یک حضور واقعی .
دلتنگی ، نا امیدی نیست . دلتنگی یعنی من یادمه از کجا اومدم ، یادم اومده برای چی اومدم اما الان فرسنگها فاصله است بین من و اونجایی که ازش اومدم و اونجایی که باید باشم .
باید راه افتاد اما مگه با این همه سنگینی ، با این همه وابستگی میشه جایی رفت . این دلتنگیه که میاد روح آدم رو با خودش می بره ، صیقلش میده ، تا یک روح پاک بسازه برای اوج گرفتن ، برای لمس کردن و برای ذوب شدن .
.
مهزاد

۱۳۸۵ بهمن ۲۵, چهارشنبه

چند روز با دانایان ِ عالم - روز 1

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

آيه ای از قرآن:
ان الله يأمر(1) بالعدل والاحسان
خداوند به عدالت و احسان امر می فرمايد. (بخشی از آيه 90 در سوره نحل)


نـخست از جــهان آفـرين ياد كرد
كــه هــم داد فـرمــود و هـــم داد كــرد
(فردوسی)


حكايتی از مثنوی:
گفـت لـيـلی را خـليفـه آن تــويی
كز تو مجـنـون شـد پريشــان و غــوی (2)
از دگـر خوبان تــو افــزون نــيستـی
گفت رو ، رو ، چـون تو مجـنون نيســـتي
با خودي تو ، ليك مجنون بی خود اسـت
در طـريـق عشــــق بيـــداری بـد اســت


حكايتی از سعدی:
لقمان را گفتند : ادب از كه آموختی ؟ گفت از بی ادبان ؛
هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز كردم .


از نصايح نظامی:
در نـوبـت بـار عـام (3)دادن
بايد همه شـهر جـام دادن

باريدن بی دريغ چون مل(4)
خنـــديــدن بـی نقـــاب چــون گــــل


هر جای چو آفتاب راندن
در راه به بـدره زر فشـانـدن(5)

پرسيدن هر كه در جهان است
كــز فـــاقـه (6)روزگـــار چــون رســـت


حكايتی از نظامی:
كردی خركی بـه كعبـه گـم كـرد
در كعبـه دويـد و اشتـلـم (7) كــرد

كـايـن بـاديـه را رهـی دراز است
گم گشتن خـر ز من چه راز است

اين گفت و چو گفت باز پس ديـد
خر ديد و چـو ديد خوش بخنديد

گفـتـا خــرم از ميـانـه گــم بـود
و ايـافتـنـش بــه اشتــلـم بــود

گــر اشتـلمـی نمـی زد آن كـرد
خـــر مـی رفــت و بـارنــيز مـی بـرد


(ليلی و مجنون)


يك رباعی از خيام:
اين قافله عمر عجب می گذرد
درياب دمی كه با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حريفان چه خوری
پيـش آر پيـاله را كه شب می گـــذرد




..............................................................................

(1) يأمر: امر می كند ، (2) غوی: گمراه ، (3) بارعام دادن: همه را پذيرفتن معمولا در مورد پادشاهان و امرا و بزرگان به كار می رود ، (4) مل: ابر و نيزبه معنی شراب ، (5) بدره :كيسه زر ، (6) فاقه: فقر و پريشان حالی (7) اشتلم كردن : بد و بيراه گفتن ، ناسزا گفتن

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

... محمد

زان یار ِ دلنوازم شکریست بی شکایت

میخوام براتون یه داستان تعریف کنم .داستان اتفاقایی که طی این چند روز بهم گذشته . اگر می بینید که یه دفعه لحن گفتار عوض میشه از آشفتگی ِ نویسنده است. (یعنی به گیرنده ها دست نزنید اشکال از فرستنده است!) شاید بعضی جاهاش ابلهانه و بچه گانه به نظر بیاد اما گاهی اوقات یه تلنگر کوچیک هم برای خرد کردن لیوانی که ترک داره کافیه .

داستان از اینجا شروع میشه که ما توی دانشکده مون یه گروه پژوهش راه انداختیم و من هم به عنوان سرگروه انتخاب شدم . یه روز نشستیم بحث کردیم که هر کی چه علاقه ای داره .من گفتم : خب من ارتباطهای سلولی و مکانیسمهاش و .. علاقه دارم (امکان نداره کسی بخواد توی هر زمینه ای از زیست شناسی کاربکنه و با سیگنالینگ سرو کار نداشته باشه ).خلاصه هر کی علاقه اش رو گفت و دوست صمیمی ِ من با نام ایکس هم گفت که من دوست دارم در مورد مغز و اتفاقایی که موقع بیماریهای روانی برای مغز رخ میده کار کنم .من هم خوشحال! با خودم گفتم چه خوب میتونیم با هم در مورد مسیرهای مولکولی ِ اینجور بیماریا کار کنیم .

چند وقت گذشت تا اینکه من به ایکس خبر دادم که فلان استاد تخصصش در مورد سلولهای عصبیه.از فردای اونروز بدو بدو رفت دنبال هر کدوم از بچه ها نه یه بار که صدبار ، که بیایید بریم پیش دکتر فلانی . یه تعارف هم به ما نزد ! خب منم هیچی نگفتم .

تا اینکه دیروز اومد پیشم گفت که دکتر فلانی قراره منو به فلان مرکز پژوهشی و دوتا دیگه از بچه ها رو هم به دوتا مرکز دیگه برای کار معرفی کنه . حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد . سعی کردم حسم رو با شوخی کردن پنهان کنم ولی دلم میخواست همونجا بشینم و گریه کنم . بهش حسودیم نشده بود واقعا میگم بهش حسودیم نشده بود . یه لحظه دلم برای خودم سوخت ، یه دفعه یاد صحنه ای افتادم که ایکس از پله ها بدو بدو میرفت بالا و پایین دنبال بچه ها که برن پیش دکتر فلانی و بعد یاد این افتادم که از صبح صد بار یا شاید بیشتر به ایکس گفتم بیا برو فلان درس رو بگیر ، بدبخت میشی. ( اونقدر که دیگه از اصرار من دوستای دیگه ام شاکی شدن )

دلم برای خودم سوخت نه به خاطر اینکه ایکس من رو ندیده بود ، اون آدم که در مقابل من وظیفه ای نداره ، از این دلم سوخت که من اینجوری خودم رو نسبت بهش مقید و مسئول می دونستم . دلم برای خودم سوخت وقتی یادم اومد که سر قضیه ای که برای ایکس پیش اومده بود یه هفته اعصاب نداشتم . یه دفعه تمام موقعیتهایی که با تمام وجود برای دیگرون کاری کرده بودم و دیده نشده بودم از جلوی چشمام گذشت . اشتباه نکنید من هیچ وقت برای نتیجه ،کاری رو انجام ندادم . وظیفه من عمل کردنه نه به انتظار جواب نشستن.

چند هفته پیش بود که صبح خیلی زود بدون اینکه ساعت زنگ بزنه از خواب بیدار شدم . یه شعری توی ذهنم تکرار می شد ، انگار کسی با خوندن این شعر منو از خواب بیدار کرده باشه :

غیر خدا در دو جهان هیچ نیست ---- هیچ مجو غیر که آن هیچ نیست

خیلی وقت پیش این شعر رو شنیده بودم ، اما چرا الان یه دفعه اومده بود توی ذهنم .رفتم جلوی پنجره ، هوا تازه میخواست روشن بشه ، نسیم خنک اول صبح ، سکوت مطلق و زمزمه ای که تمام وجودم رو گرفته بود : غیر خدا در دو جهان ....

از چند سال پیش به لطف خودش اونو دیدم . کنار درخت ، روی ابرها ، در چهره آدمها .

وجودم غرق در این شعر بود که : به صحرا بنگرم ، صحرا تو بینم ---- به دریا بنگرم دریا تو بینم ..........

اما حالا بعد چند سال این شعر اومده بود :

غیر خدا در دو جهان هیچ نیست ---- هیچ مجو غیر که آن هیچ نیست

و به هر جا نگاه کردم از کوه و در و دشت ، نه نشان تو که دیدم همه تویی .

چند روز بود که حال خوبی نداشتم ، موقعی که از خواب بیدار می شدم یه سنگینی ِ وحشتناک وجودم رو میخورد . دیدن هیچ چیز منو به شوق نمی آورد ، نه درخت نه ابر نه بارون . و به هر جا نگاه می کردم کسی نمی دیدم ، نه ، می دیدم که در همه جا پیش ِ همه کس هستی اما نه کنار من . چه شکنجه ای دردناک تر از اینکه آدم ببینه کسی که با تمام وجود دوستش داره کنارشه ولی نمیتونه بهش دست پیدا کنه .

اگر در تمام عمرم کاری انجام دادم ، به خاطر این بود که نگاه تو رو در برق تمام چشمها می دیدم . من از هیچ کس توقعی نداشتم ، طرفِ حساب من همیشه تو بودی . پس الان کجایی ، چرا هر چی در می زنم جواب نمیدی . خودت بگو من بدون تو چی هستم .

موقعی که ایکس به من گفت که دکتر فلانی بهش چی گفته ، من یاد تو افتادم، یاد تو ، که اینطور منو وسط این آشفته بازار رها کردی. من منتظر جواب تو بودم . من منتظر صدای تو بودم . دلم گرفت ، دیدم که چقدر تنهام و چقدر بدون تو پوچم .

روبروی هم نشستیم و به هم خیره شدیم . دلم برات تنگ شده . چقدر به موقع این جواب بی سوال رو در وجودم جاری کردی!

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت...

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت...

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

ازگوشه ای برون آ ای کوکب هدایت...

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...

عشقت، رسد به فریاد ، ور خود به سان ِ حافظ

قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

.

مهزاد


۱۳۸۵ بهمن ۲۳, دوشنبه




این روز ها احساس نخودی رو داشتم که افتاده توی زود بز ... الان هم هنوز اون تو هستم ،
با این تفاوت که این دفعه این احساس رو هم دارم که چند وقت دیگه بخته ونرم میام بیرون.
فقط امیدوارم که زیاد طولانی نشه وگرنه می سوزم!!


۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه

نقاشی ِ واقع گرای ایرانی


اثر های این نقاش ِ ایرانی را باید دید. ایمان ِ مالکی او در سال 1384 موفق به دریافت جایزه << ویلیام بوگرو>> برای تابلوی <<فال حافظ>> و جایزه منتخب رئیس مرکز نوسازی هنر برای تابلوی << دختری کنار پنجره>> در دومین دوره مسابقه (سالن) بین المللی مرکز هنر (ARC) آمریکا شد.


... محمد

۱۳۸۵ بهمن ۱۹, پنجشنبه

چند روز با دانایان ِ عالم - روز 7

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

آيه ای از قرآن:
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلنا كم شعوباً و قبائل لتعارفوا ، ان اكرمكم عندالله اتقيكم . ( بخشی از آيه 13 ، سوره حجرات)

ای مردم ما شما را زن و مرد آفريديم و شما را ملتها و آئين ها و قوم و قبيله های متفاوت قرار داديم تا با يكديگر آشنا شويد ، همانا كه گرامی ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين و با فضيلت ترين شماست .

دو بيت از مثنوی مولانا:

هركه را خُلق اش نكو، نيكش شمر
خـواه از نسل علی خـواه از عمر

من نديدم در جهان ِ جستجو
هـيچ اهليت به از خُلق نكو


حكايتی از سعدی:

خری را ابـلهی تعـليم مـی داد
بر او بر صرف كرده سعی ِ دائـم
حكيمی گفتش ای نادان چه كوشی
در اين سودا(1) بترس از لوم لائـم(2)
نـياموزد بهـائم از تو گفتــار
تــو خامـوشی بيـــاموز از بهـــائـم

(گلستان)


از نصايح نظامی به فرزندش:

هنر آموز، كز هنرمندي
در گشايـی كنـی، نـه در بنـدی

هر كه ز آموختن ندارد ننگ
در برآرد ز آب و لعل از سنگ


حكايتی از مولانا:

آن يكی بر جست بـالای درخـت
می فكند آن ميوه را دزدانـه سخت

صاحب باغ آمد و گفـت : ای دنــی(4)
از خـدا شرمـيت ، گو چـه می كنـی

گفت : از بـاغ خـدا ، بنـده خـدا
می خـورد خرمـا كه حق كردش عـطا

عـاميـانه چـه مـلامـت مـی كنــی
بخل بر خـوان خـداوند ِ غنــــــی ؟

گفت ای ايـبك(5) بـيـاور آن رســن
تـا بگـويـم مـن جواب بـوالحســن(6)

پس ببستش سخت آن دم بر درخت
می زدش بر پشت و پهلو چوب ِ سخت

گـفت آخــر از خــدا شــرمی بدار
مـی كشـی اين بی گـنه را زار زار

گفت با چوب خدا ، ايـن بنــده اش
می زند بر پشـت ديگـر بنـده خـوش

چــوب حـق و پشـت و پـهلو آن او
مــن غــلام و آلـت ِ فـــرمــان ِ او

گفت توبه كردم از جبر(7) ای عيــار
اختيار است ، اختياراست ، اختيار

(مثنوی)


حكمتی از كليله و دمنه:

می بينم كه كارهای زمانه ميل به ادبار دارد و چنانستی كه خيرات مردمان را وداع كردستی و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته و راه راست بسته و طريق ضلالت گشاده و عدل ناپيدا و جور ظاهر و علم متروك و جهل مطلوب ولؤم و دنائت مستولی و كرم و مروت منزوی، دوستيها ضعيف و عداوتها قوی و نيك مردمان رنجور و مستذل و متدبران فارغ و محترم و مكر و خديعت بيدار و وفا و حرٌيت در خواب . . .
( باب برزويه طبيب )


....................................................
سودا : كار ، انديشه ، (2) لوم لائم : ملامت ملامتگر ، (3) بهائم : چارپايان ، (4) دنی : پست ، فرومايه ، (5) ايبك : غلام ، خدمتكار ، (6) بوالحسن : ( دراينجا ) فلانی ، (7) جبر : اعتقاد به اينكه ما صاحب اختيار نيستيم و فاعل همه كارها خداست .

نوشته ی دکتر الهی قمشه ای

... محمد

لباس جديد امپراتور




لباس جديد امپراتور
نوشته: هانس كريستين اندرسون
ترجمه: هدا مؤذن +
{منبع}


سالها پيش، امپراتوري زندگي مي كرد كه خيلي علاقه مند به لباس هاي مجلل و با شكوه بود و همه پولش را در اين راه خرج مي كرد. او نه به سرباز هايش اهميت مي داد و نه به تئاترها، تنها چيزي كه دوست داشت اين يود كه بيرون برود و لباس هاي جديدش را نشان بدهد. او براي هر ساعت از روزش يك لباس داشت. و همون طوري كه هميشه در مورد يك پادشاه ميگن”او در شورا است،“ آنها هميشه در مورد او ميگفتند: ” او در اتاق پرو است!“


هر روز غريبه هاي زيادي به ان شهر مي آمدند،

يك روز دو آدم دغل باز به شهر امدند.و خودشان را بافنده معرفي كردند و گفتند كه ميتوانند عالي ترين پارچه اي را ببافند كه هيچ كس نمي تواند تصور بكند. نه تنها رنگ و طرح ان بي اندازه زيبا است بلكه لباسي كه از آن پارچه ساخته مي شود خاصيت عجيبي دارد، هر كسي كه در مقام و شغل خودش نا مناسب است و يا كودن و نفهم است، نمي تواند آن را ببيند‌.

پادشاه با خودش فكر كرد:” آن لباس ها خيلي حياتي هستند... اگر من آنها را بپوشم، ميتونم بفهمم كه چه اشخاصي براي مقام خودشون مناسب نيستند، و يا باهوش ها را از كودن ها بشناسم. آره، اون پارچه بايد فورا براي من بافته بشه...“

امپراتور به آن دو دغل باز ،مقدار زيادي پول نقد داد. تا آنها كارشان را فورا شروع كنند.

آنها در سالني دو دستگاه بافندگي گذاشتند و وانمود كردند كه دارند، كار مي كنند. اما هيچ چيزي در دستگاههاي بافندگي شان نداشتند. فورا خواستار عاليترين ايريشم و گران ترين طلاها شدند، اينها را داخل جيب هاي خودشان گذاشتند، و تا دير وقت در كارگاههاي بافندگي خالي شان كار ميكردند.

امپراتور با خودش فكر كرد:”من بايد بدانم آنها چقدر در بافتن پارچه پيشرفت كرده اند“ اما وقتي فكر كرد كساني كه براي شغل و مقام خودشان مناسب نيستند نمي توانند آنرا ببينند، احساس بدي پيدا كرد. امپراتور باور داشت كه هيچ دليلي براي ترسيدنش وجود ندارد اما ترجيح مي داد اول شخص ديگري را بفرستد تا ببيند اوضاع چطور است.

همه مردم شهر مي دانستنند كه آن پارچه، چه ويژگي خاصي دارد و مشتاق بودند ببينند كه همسايه شان چقدر بد يا كودن است!

امپراتور با خودش گفت:”من وزير كهنه كار و با صداقتم را مي فرستم، او بهتر مي تواند تشخيص بدهد كه پارچه چه طور به نظر ميرسد. چون او با هوش است و هيچ كس بهتر از خودش در كار وزارت خبره نيست.“ وزير كهنه كار و خوب به درون سالني رفت كه دو دغل نشسته بودند و روي دستگاههاي خالي كار ميكردند.

وزير كهنه كار چشمانش را كاملا باز كرد،و با خودش گفت :
”خدا به ما رحم كند!! من اصلا نمي توانم چيزي ببينم!“

دو دغل باز از او خواهش كردند كه نزديكتر بيايد، و از او پرسيدند آيا رنگ و طرح آن مورد پسندش هست يا نه؟ و سپس به دستگاههاي خالي اشاره كردند،

وزير كهنه كار بيچاره چشمهايش را باز كرد، اما چيزي نمي ديد چون آنجا چيزي نبود كه ببيند.
آيا حقيقتا من اينقدر كودن هستم؟ هرگز فكرش را نمي كردم، هيچ كس نبايد اينرا بداند.
آيا من براي مقام خودم مناسب نيستم؟ نه، هرگز نمي گويم كه آن پارچه را نديدم...

يكي از آن دو همين طوري كه مي بافت گفت: ”شما هيچ نظري راجع به اين پارچه نمي دهيد؟“
وزير كهنه كار گفت:”اوه،مليح است،خيلي دلربا ست!“ و همان طوري كه از ميان عينكش به دقت نگاه مي كرد گفت:”چه طرح خوبي چه رنگ هايي! بله، من بايد به امپراتور بگويم كه من خيلي از اين پارچه راضي هستم.“

دو بافنده گفتند: ”خوب، خوشحاليم“

و سپس آنها رنگ ها را نام بردند و طرح عجيب آن را توضيح دادند، وزير كهنه كار با دقت گوش داد تا بتواند آنها را جلوي امپراتور تكرار كند. دغل باز ها پول بيشتري خواستند، و اظهار كردند كه ابريشم و طلاي بيشتري براي بافتن مي خواهند.

اما همه آن ها را داخل جيبهاي خودشان گذاشتند! در حالي كه حتي يك نخ هم در دستگاه نگذاشته بودند.

آنها مانند قبل تا دير وقت در كارگاه كار مي كردند...


From Iran Story

۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

امروز


پيام آور خدا ميفرمايد: "به حساب خود برسيد پيش از آنكه به حساب شما رسيدگي شود."

«با امروزت چه میخواهی بکنی؟» این سئوالی است که وقتی چشم باز میکند از خود می پرسد... در دل و ذهنش به تناوب می گردد و خواسته هایشان را بلند بلند برای خود تکرار میکند. به خودش یادآوری میکند که چه جور باشد، چه کند، چه نکند، کجا برود در کنار همه شان دلیل آن را نیز بازگو ميكند.

شب که میخواهد چشم فرو بندد می پرسد «با امروزم چه کردم؟» با صبحم چه فرقی کرده ام؟

بهترم، بدترم، به هدفم نزدیکتر شدم یا دورتر؟ چی یاد گرفتم؟ این آموزه چه فرقی در عملکرد من داشت؟ بیربط و بدردنخور بود و فقط بار ذهنم را زیاد کرد یا نفعش را در وجودم حس میکنم؟

از پاهایش می پرسد که به کجاها رفت و برای چه. از دستهایش می پرسد که چه کردند، از چشمهایش که چه دیدند، گوشهایش چه شنیدند- کدام را ضبط کردند و کدام را از خود فقط عبور دادند-، زبانش چه گفت و چرا گفت.
امروز چه خوردم؟ چرا خوردم؟ چقدر با توجه غذا خوردم؟ درست جویدم؟ چقدر آن چیزهایی را که خوردم می شناختم و میدانستم به چه دردم میخورد؟


امروز در کارهایم چقدر با دلم بودم. حضور قلب و روح داشتم. چقدر رفتم به گذشته و آینده. نسبت به تغییراتم چقدر هوشیار بودم.

امروز چقدر ورزش کردم؟ در حین ورزش چقدر تمرکز به بدنم و هدفم از ورزش داشتم.
امروز برای نظافت خود و محیطم چه کردم؟ چند ساعت خوابیدم و چرا؟ عباداتم چه کیفیتی داشت. با حضور و به موقع بود؟ چقدر با خدایم خلوت ویژه داشتم؟

امروز چه کتابی خواندم و چرا؟
امروز کیفیت ارتباطم با آدمها چطور بود؟ چقدر براساس قانون «آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند» با دیگران رفتار کردم و چقدر براساس قانون کنش و واکنش؟

رفتار آنها مسبب رفتار من بود یا براساس آنچه خودم بودم انتخاب میکردم که چه کنم؟

کسی را که بدهکار خودم نکردم؟

اگر زیاد گفتم کمش میکنم. اگر زیاد خوردم کمش میکنم. اگر هرچه از تعادل خارج بود بدون اینکه خود يا ديگري را مقصر ببینم دلیلش را پیدا میکنم و دوستانه به خودم میگویم که حالا درستش كن.

در پايان، امروز را از زندگيش پاك ميكند. اگر بد بوده يا خوب! يكبار براي هميشه آن را مرور كرده و درسهايش را گرفته ديگر هرگز مجال بازنوازي حوادث امروز را به خود نميدهد.

ديگر هرگز اجازه نميدهد اين حوادث انرژي اش را ببلعند يا او را مشغول كنند. حساب نهایی امروزش را به دستان با کفایت خداوند می سپارد و دیگر با آن کاری ندارد.
وقتي سبكبار شد در آغوش خواب فرو ميرود...


نوشته ی شیرین

... محمد





.

۱۳۸۵ بهمن ۱۳, جمعه

به نام خالق زیباییها


من و همصحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند
ما که رنديم و گدا دير مغان مارا بس
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
کاين اشارت زجهان گذران مارابس

سلام دوستای عزیز شفا

این آخرین مطلب من در وبلاگ شفاست ... چون به خاطر کنکور ارشد و بعد از اون هم سربازی ...فکر نمی کنم دیگه فرصت کنم مطلب بنویسم "البته اگه فرصتی باشه از دست نمی دم"...من شفا رو به خاطر مطالب زیبا و آموزندش دوست دارم و بهمین خاطر همیشه در پستهام در وبلاگ شفا بیشتر به جنبه مفید و آموزنده بودنه مطالب توجه کردم.امیدوارم وبلاگ شفا همین رویه عالی خودشو ادامه بده و دوستای جدیدی به نویسندگان شفا اضافه بشن و باز مطالب زیبا و آموزنده ای رو در وبلاگ شفا شاهد باشیم.از محمد عزیز که حدود 6 سال پیش وبلاگ شفا رو ایجاد کرد تشکر می کنم و آرزو می کنم همه عزیزان سالم و موفق و شاد و پیروز باشن

.....
مواظب خودتون باشید

و همیشه لبخند بزنید!!!



چرا بعضی وقتها فراموش می کنیم که ما در این دنیا رهگذریم؟؟؟؟

لحظه ها در گذرندو من مي انديشم
تا کجا بايد رفت؟
تا کدامين راه؟
کدامين جاده؟
پايان کجاست؟
از بهر چه مي رويم؟
به چه خواهيم رسيد؟
در پس پرده هاچه مي گذرد؟
تنها خدا آگاه تنها خدا داند

نمي دونم چرا بعضي انسانها به اين دنيا اينقدر بها مي دن! دروغ ميگن و خيانت مي کنند .. آيا واقعا ارزششو داره!من مي گم نه!چون در عرض چند ثانيه با يک زلزله!همه چيز دود ميشه ميره هوا .....
اميدوارم يک روزي خرافاتي که الان در جامعه ما مد شده !از بيخ و بن ازبين بره و مردم خدا رو نه بخاطر بهشت که مي دونم خيلي قشنگه و نه بخاطر ترس از جهنم که مي دونم خيلي گرمه!!!! بلکه خدا رو به خاطر خدايش و بزرگيش دوست داشته باشند که در اين صورت فکر کنم ايده آل ترين جامعه دنيا شکل مي گيره ..چون با ريا ثواب نميکنن که به بهشت برند .بلکه به خدایی می رسند که ماوراي محدوديتهاي بهشته !!!!

همیشه امیدوار واقعی باشید!!!!" شخصی که امیدوار واقعی همیشه در تلاش و کوشش برای کسب موفقیته!"

اميد را با دستهايم، با تارهاي وجودم ساختم
اميد را جرعه جرعه نوش کردم
چنان مي سازمش که در اوج نااميدي
خوب مي دانم هست وسوسويش کمکم خواهد کرد
چنان مفيدچنان زيباکه بي مثل و مانند است
تنها اميد است که مي ماند


و هیچ وقت مغرور نباشید!!!

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم



راز دستيابي به آرامش40

1*شكرگذار نعمات الهي باشيد.

2*نيايش كنيد.

3*سكوت كنيد و با صداي ملايم صحبت كنيد.

4*باغباني كنيد.

5*به صذاي آواز پرندگان گوش بسپاريد.

6*طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنيد.

7*گل ها را ببوييد.

8*به دامان طبيعت برويد.

9*ساعت مچي را رها كنيد.

10*شقيقه هايتان را ماساژ دهيد.

11*موهاي خود را شانه بزنيد.

12*موسيقي مورد علاقه خود را گوش دهيد.

13*لبخند بزنيد.

14*نفس عميق بكشيد.

15*هر روز استحمام كنيد.

16*شير بخوريد.

17*ظرفي پراز ميوه را تماشا كنيد.

18*هرروز 8 ليوان آب بنوشيد.

19*تغذيه مناسب داشته باشيد.

20*به ميزان كافي استراحت كنيد.

21*بازي كنيد.

22*با دوستي رازدار؛درد دل كنيد.

23*اشك بريزيد.

24*پاكيزه باشيد.

25*نظم را رعايت كنيد.

26*صادق و رازنگهدار باشيد.

27*به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد.

28*همه كائنات را دوست بداريد.

29*به خود و ديگران احترام بگذاريد.

30*مودب و مهربان باشيد.

31*به قول هايتان عمل كنيد.

32*مشكلات و تشويق هاي خود را بنويسيد.

33*ليستي از موفقيتهايي كه تا كنون كسب كرده ايد فراهم كنيد.

34*مثبت انديش باشيد.

35*خود و ديگران را ببخشيد.

36*گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد.

37*بخشش كنيد.

38*براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد.

39*اهداف خود را تعيين كنيد.

40*به خدا ايمان داشته باشيد