۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

سمفونی مولانا

درسته بتهوون ،موتسارت و .. سمفونی ساخته اند ولی اشعار مولانا هم تماما سمفونی است. پنجاه هزار بیت ، سمفونی مولاناست که تکرار نداره و هر بار گفتنش تازه است
مولانا چیزهای زیادی رو عرضه میکنه، بعضی ها دنبال صنایع ادبی وبلاغت و فصاحت و... و دنبال ظواهرش هستند
اون شور و عشق مولانا کو؟ ما دنبال اون باشیم
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
مثنوی پر از نیایش های عاشقانه مولاناست و نیایش های مولانا پر از عشق بازیه، مولانا نبوت داره....... من نمیگویم که آن عالیجناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب......... پیغمبر در معنی وسیع ، کسی که مردم را به خدا دعوت میکند در واقع مولانا خبر اون پیغمبر ها رو رله میکنه. تمام مثنوی و دیوان شمس دعوت ِ . داره همه رو دعوت میکنه به شادی و جاودانگی
مولانا شمع ِ . یعنی در پرتو اون میشه قرآن رو فهمید. مولانا تفسیر و شرح قران است. هیچ کتابی به اندازه مثنوی به قرآن شباهت نداره. مولانا یوسفت رو بهت نشون میده.ابراهیم ات رو نشون میده داوودت رو بهت نشون میده. مثل داوود به عشق ِ 99 درصد راضی نشید . عشق ِ 100 درصد بخواین
آثار ِ مولانا پر از حکمت ِ . این واقعا معجزه است که در دو سه بیت کلی حکمت بیان میشه. مثل داستان موش و شتر در مثنوی. یا داستان ِ شهروز و بهروز و افروز که تمام مراحل ِ سه گانه ی عرفان رو در این داستان مولانا آورده
آثار ِ مولانا پر از جاودانگی است و مولانا نگرانی مرگ رو با بحث جاودانگی بر طرف میکنه. یکی از تعبیرات مولانا ر مورد مرگ اینه که : ما رو قرار نیست به گور بفرستند، مارو از گور در میارن
یا
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چه زیان باشد
آثار ِ مولانا پر از مستیه و خودش از همه مست تر بوده
یک کلمه غمگین و نا امید در اشعارش نیست و تمام امید و زندگی است. و میگه تو وقتی حقیقتا مسلمان میشوی که مست شوی
و آخر از همه، آثار مولانا و خود او پر از عشق است . دین ِ مولانا عشق ِ و دین ِ عشق این است که تو نباشی.

خلاصه ی قسمتی از سخنرانی دکتر الهی قمشه ای در فرهنگسرای ارسباران . 8 آبان ِ 1386 .
میلاد
.........................................
و نیز خلاصه ای از سخنرانی دکتر، توسط ِ پرنیان در تکمیل مطالب بالا:

امشب سخن از كسي ست كه همه آثار او استمرار كلام قدسي بسم الله است او كه گفت :‌بشنو از ني ،‌بشنو از كسي كه نيست شده و اگر انسان از انديشه ي خودش خالي شد نيست شده و سخن او سخن خداست .
گر چه قرآن از لب پيغمبر است
هر كه گويد حق نگفته كافر است .
آدما اغلب به بهره كم راضي مي شوند. قناعتي ميكنند كه دنائت ِ و روز قيامت محاكمه شان ميكنند كه چرا اينقدر كم خواستي ؛ به كاهدون زدي ! در قرآن بعد از اينكه وصف نعمت هاي بهشت را ميكند اضافه ميكند :ولدينا مزيد ، يعني علاوه بر اينها يه چيز ديگه هم هست و آن خود ِ‌صاحبخانه ست. منتها براي كساني كه مشتري باشند .
اين نعمت ِ‌وصال اوست ،‌محبوبيت او ، معشوقيت ِ‌او
بعد از شور و شوق مولانا ،‌از مقام ِ زن در جهان گفتند :
مقام ِ‌زن خيلي در اين عالم عزيز ِ‌و بايد قدرشان را دانست و خود زنها هم بايد قدر خود را بدانند و اگر زن با زيبايي و پاكي و صداقت و بي گناهي باشه مظهر رحمت الهي ست و كار او به معراج بردن (نقش بئاتريس در كمدي الهي دانته )
اي لطيفه روح اندر مرد و زن
اي لطيفه روح اندر هر بدن
مرد و زن چون يك شوند آن يك تويي
چونكه يكها محو شد ‌آنك تويي
اگر دو تا و سه تا شوند ديو ميشن و نزاع و در گيري پيش مياد اما اگر جان و دلشان يكي شد اينجا خداست ديگه :
اين من و ما بهر آن برساختي
تا تو با خود نرد خدمت باختي

و ليلي و مجنون به جز نامي نبود
3- حكمت مولانا :
حقيقت ذات ما اين خاك نيست . اين داستان رو شيطان براي ما ساخته . انگليسي ها ميگن :‌change the story
داستان رو عوض كنيد .مولانا ميگه تو مرغي بودي ،‌هميشه بوده اي ،‌حتي آن موقع كه خدا با فرشته ها مشورت ميكرد براي خلقت انسان ما پشت پرده قايم شده بوديم ،‌و به سوي ابديت پرواز ميكردي ،‌خسته شدي قصد زمين ساختي ،‌يه كم اومدي اينجا استراحت كني.اما شيطان آدم را از مرگ و نيستي مي ترساند و ميگه تو خاكي بيش نيستي

جوهر ذات انسان انديشه ست ،‌همان كه درك مي كند .به قول دكارت :
I think therefore I am
و مولانا گفت :‌اي برادر تو همان انديشه .
ما تبديل ميشيم به چيزي كه بهش فكر ميكنيم . گر كني انديشه گل ،‌گل شوي ، بايد انديشه سالم را پرورش دهيم ‌بايد حتي اگه وسط خار نشستي گل بگي و گل بشنوي نه اينكه خار پخش كني ،‌
به بعضي ها اگه گل هم بديد تبديل به خار ميكننداما بعضي ها خار را به گل تبديل ميكنند . سنگ خاره گل گردد زخداوندم هيچ اختلافي هم بين عقل و عشق نيست ،‌قوه ادراك وقتي خيلي بالا ميره ميشه عشق . عشق زماني ست كه ادراك بالا مست ميشه از جمال آن مطلوب.
به خدا فكر كن ،‌به عشق و خوبي و زيبايي ها
شغل انسان بودن :‌
مهمترين ويژگي و شغل ما انسان بودن است.شغل آدميزاد بودن .
و گرنه خوابيدم و خوردن و...را كه همه حيوانات هم بلدند . شما برويد به دنبال شغل حقيقي تان كه شغل عاشقي ست كوشش براي پولدار شدن يا براي مشهور شدن و ...نكنيد چون به محض اينكه اين فكر به سراغتان بيايد ديگه هر كاري رو مي كنيد ،‌مراقب باشيد آدميتتان از دست ندهيد و البته در كسب معاش هم مقداري كه احتياج است اگر در كسبش مي كوشي معذوري .كل اين عالم يه دهات ِ‌،‌در قرآن به مردم دنيا ميگه اصحاب قريه ،‌
در آخر گفتند :‌
شما در اين روزهاي سخت و سرما ،‌صلاي عشق بزنيد . دين مولانا دين عشق ِ‌. تا تسليم نباشي ،‌هرچقدر نماز و روزه بخواني فايده ندارد ،‌البته بايد خواند ولي شما زماني مسلمانيد كه به تسليم مطلق در براير حق برسيد ،‌تو نباشي
تا مست نيستي ...مسلمان نيستي

عکس های بالا سخنرانی دکتر الهی قمشه ای در فرهنگسرای ارسباران است که متاسفانه نتونستم خود ِ سخنرانی رو ضبط کنم . ولی با یکی از افرادی که این سخنرانی رو با ام پی تری پلیر ضبط کرده بود صحبت کردم ، لطف کرد و قرار شد از طریق ایمیل برام بفرسته که به محض فرستادن برای دانلود آپلودش میکنم

۱۳۸۶ آبان ۸, سه‌شنبه

長岡半太郎 هانتارو ناگاوا


نوشته ي: دكتر مهدي بارزي،
استاد فيزيك دانشگاه صنعتي اصفهان


از سال 1931 تا حالا حدود 76 سال گذشته است. 76 سال از روزي مي گذرد كه وزارت آموزش و پرورش ِ ژاپن اعلام كرد كه از سال ِ تحصيلي ِ بعد نيمي از 36 ساعت دروس ِ هفتگي ِ دبيرستانهاي آن كشور به تاريخ اختصاص خواهد داشت. در آن زمان هيچ دولتمردي در ساير كشورها، جز چند تحليل گر در روزنامه هاي سويس و فرانسه نيت ِ واقعي ِ دولت ِ ژاپن را درك نكرد.

اين درس تاريخ مشتمل بر كتابهاي زير خواهد بود:

- تاريخ ِ مردم ِ ژاپن،
- تاريخ ِ فرهنگ و تمدن ِ ژاپن،
- تاريخ ِ نظامي ِ ژاپن،
- تاريخ ِ مبارزه ي مردم ِ ژاپن با تجاوز و سلطه ي خارجيان از مغولها تا غربي ها،

- تاريخ ِ جهان گشايي و استعمار ِ غرب بر قاره هاي ديگر،
- تاريخ ِ سلطه ي اروپائيان و آمريكائيان در آسيا،
- روانشناسي ِ استعمار در ميان غربيها،
- ارزش ِ فرهنگ ِ ژاپن،
- اصالت ِ ژاپني.

تحليل گران ِ فرانسوي و سويسي نوشتند: هدف ِ دولت ِ ژاپن از تدريس 18 ساعت تاريخ در هفته در مدارس ِ آن كشور تقويت ِ حس ِ تنفر از استعمارگران و آماده ساختن ژاپن براي جنگي بزرگ براي ساختن ِ ژاپني بزرگ است. 4

سال طول كشيد تا نظر اين تحليلگران عملا تأئيد شد. بله، تاريخ درس ِ وطن پرستي و غرور ِ ملي ست. توجه كنيد در سالهاي پاياني قرن نوزده (يعني سالهاي 1850-1900) ژاپن يك صنعت ِ بومي و تا حدودي پيشرفته داشت. ولي از علم در آن خبري نبود.

پس از شكست ِ ناخدا پِري و باز شدن ِ اجباري بندرهاي ژاپن در سال 1853 به روي كالاهاي غربي، رهبران ِ ژاپن به اهميت علم پي بردند و خواستار ِ پيشرفت و به هنگام شدن امكانات ِ كشور شدند.

اين رهبران دو پروفسور فيزيك، يكي از فرانسه و ديگري از انگلستان، را به استخدام در آوردند و از آنها خواستند كه مباحث ِ علمي ِ غرب را به دانشجويان ِ ژاپني تدريس نمايند. بعلت موانع زباني اين دو فيزيكدان از هم جدا ماندند و در تاريخ علمي ژاپن به اسمهاي فيزيك فرانسوي و فيزيك انگليسي بر مي خوريم.

علاوه بر اين دو فيزيكدان، عده اي سامورايي به غرب فرستاده شدند تا از علم جديد بهره بگيرند.

ظاهرا علايق ِ علمي ِ اين سامورايي ها چندان زياد نبود. ولي شوق ِ ميهن پرستي آنها را وادار مي كرد كه علم را با روحيه اي نظامي فرا بگيرند. در شرح حال يكي از متقدمين ِ اين گروه آمده: او كاملا ضد غرب است و غربيان را بي تمدن و پست مي پنداشته است. با اين وجود او در مقابل موفقيتهاي علمي غربيان به ديده ي تحسين نگاه مي كرده است.

پس از اعزام ِ اولين گروه از متقدمين ِ يادگيري ِ علم به فرنگ، گروه هاي ديگري نيز به غرب اعزام شدند كه بهتر از پيشينيان ِ خود آمادگي لازم براي يادگيري ِ فيزيك داشتند. آنها پختگي ِ لازم را در كشور ِ خود بدست آورده و فهميده تر بودند. تنها روحيه ي ميهن پرستي پشتوانه ي كاري ِ آنها نبود، بلكه مي خواستند فيزيك ياد بگيرند تا از خود يك اقدام ِ ميهن پرستانه نشان دهند.

از ميان اين گروه، "هان تارو ناگاوا Hantaro Nagaoka" مهمترين شخصيت است. (ناگاوا در ویکی پدیا) او در اواخر قرن نوزدهم به اروپا آمد و به نظر مي رسد كه اطلاعاتي عميق نسبت به فيزيك كسب كرد.

او به عنوان يكي از رهبران ِ علمي ِ جامعه ي ژاپن بحساب مي آمد، كارگزاري امين در خدمت ِ فرهنگ و علم ِ كشورش شد. سالهاي متمادي در دانشگاه ِ توكيو به تدريس ِ فيزيك پرداخت و در سال 1931 كه دانشگاه ِ جديد ِ امپراتوري ِ ژاپن در اوزاكا ساخته شد بعنوان ِ اولین رئيس ِ آن از می 1931 تا ژوئن 1934 خدمت كرد.



علم و ميهن پرستي دو عنصر بسيار با ارزش در زندگي ِ ناگاوا بودند. بهتر است به نامه اي كه به استادش "تاناكاديت" نوشته شده است دقت كنيم. اين نامه در عنفوان جواني نوشته شده و احساسات دروني او را به خوبي نشان مي دهد. متن ِ نامه ي ناگاوا در عنفوان ِ جواني به استادش تاناكاديت:

مي بايست با چشماني باز، جديتي پيگير، به صورتي خستگي ناپذير، بدون توقف و درنگ آماده براي فراگيري باشيم.

مي بايست از كساني كه باعث توقف در كار مي شوند پرهيز كنيم. اجازه ندهيم در بين ما كساني باشند كه ظاهرا در حال كار باشند ولي زماني كه فرصت ِ ديدن ِ چيزي مطلوب، غذايي حاضر و يا لبخندي را بيابند دست از كار بردارند.

دليلي ندارد كه سفيد پوستان در تمام موضوعات علمي دست بالا را داشته باشند و همانطور كه گفته ايد، اميدوارم كه در طي دو دهه، ده تا بيست سال، اين مردم از خود راضي را مغلوب كنيم. اميدوارم لازم نباشد تا پيروزي فرزندانمان بر اين سفيدپوستان را از تلسكوپ از قعر جهنم مشاهده كنيم.

براي مغلوب كردن اين درگيري پيش نياز بزرگي لازم است و اين پيش نياز تفهيم كارهايمان به ديگران است. نمي توان با نوشتن مقالات به زبان ژاپني به غربيان فهماند كه چه مطلبي ارائه شده است. مي بايست زبان آنان را قرض گرفته و كارها را به اين زبان ارائه كرد تا مطالبمان قابل دسترس باشد.

در حقيقت سفيدپوستان درباره ي هر موضوعي مي توانند مطلب بنويسند اما ما بعضي مواقع گرچه مطالبي براي ارائه داريم اما به علت موانع زباني نمي توانيم آنها را به جهانيان ارائه كنيم. من فكر مي كنم كه اين مطلب يك كمبود بزرگ است و لذا مي بايست در زبان اين غريبه ها مهارت كافي كسب نمائيم بطوري كه به خوبي و روشني بنويسيم و به راحتي تكلم نمائيم


___________________
اين مقاله از جزوه ي تاريخ علم دكتر بارزي بازنويسي شده و تمام حقوق آن متعلق به ايشان است.




Excerpt: A brief history of Japanese science in the years between 1850-1930 and also the translation of a part of the letter Hantaro Nagaoka has written to his advisor.


یک روز با شکوه


امروز صبح زود از رختخواب بيرون آمده ام .


سراسر وجودم اكنده از انرژي است .
همه فكرو ذهنم مشغول كارهايي است كه بايد در طول روز انجام دهم

مروز مي تواند روز خوبي يا بر عكس روز بدي باشد . به خودم بستگي دارد !
امروز مي توانم از هواي باراني شكوه و شكايت كنم يا ...
مي توانم خداي مهربان را به خاطر آبياري گياهان و هواي تميز و پاك سپاس گويم
امروز مي توانم به خاطر سرماخوردگي و كسالت غرولند كنم يا ...
از زنده بودن و زندگي لذت ببرم

امروز مي توانم براي نداشتن دوست و همراه گوشه عزلت گزينم يا ...
براي ايجاد رابطه دوستانه و تازه با شوره هيجان اقدام كنم

امروز مي توانم از اين كه بايد در دفتر كارم حاضر شوم گله كنم يا ...
فرياد شادي بركشم كه از شغلي بهره مندم


امروز مي توانم دائما" به خاطر كارهاي تمام نشدني خانه زير لب غر بزنم يا ...
سرافراز باشم كه تقدير سرپناهي براي فكر و جسم و روح من قرار داده است

امروز با تمام زواياي خود در انتظار من ايستاده تا آن را بسازم .
و این منم
پیکر تراشی که
خواهان ساختن است

(جاتون خالی چه بارونی میاد اینجا)

۱۳۸۶ آبان ۷, دوشنبه

جشن انار








جشنواره انارچيني - روستاي انبوه از توابع رودبار
منبع





Excerpt:The pomegranate festival in Anbooh village, Gilan, North of Iran.


امروز چنانم که خود از یار ندانم



این چند روزه خیلی بحث بزرگداشت مولانا داغ شده . ای مولانای عزیز ِ هشتصد ساله چقدر این شعرت این روزها به دل من نشسته :
امروز مرا یار بدان حال به در برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
مولانای عزیزم توی تلویزیون میگفتن برای احیا و زنده نگه داشتن نام و تعالیم و اندیشه تو قراره بزرگداشت بگیرن .نمیدونم شاید. اما از اون موقع که یادم میاد من اسم تو رو شنیدم و خیلی سال پیش باهات دوست شدم و مطمئنم بعد از من هم خیلی بچه های دیگه متولد میشن که اسم تورو از همون بچگی میشنون ، با تو دوست میشن، با تو بزرگ میشن و آخرش هم میان پیش خودت . کسی زنده تر ، جوانتر و آشناتر از تو، توی این دنیا ندیدم . خودمونیم که باید احیا بشیم ، زنده بشیم .
.

نظرات استوارت میل درباره ی آنچه که دموکراسی نیست


نوشته: نوشیروان کیهانزاده
منبع

«جان س توارت ميل John Stuart Mill» يك فيلسوف ـ اقتصاددان بود.

«ميل» با اين عقيده «اسپينوزا» موافق بود كه پيش از هر انتخابات، با وسائل مختلف به انتخاب کننده تفهيم شود كه مسئول رايي است كه مي دهد و اگر در دادن راي خود دقت لازم را به عمل نياورد و آن را به فردي كه شايستگي كامل ندارد و واجد شرايط لازم براي احراز مقام نيست بدهد، به سهم خود مسئول جامعه و زيانهايي است كه منتخب او وارد مي آورد و بايد پاسخگو باشد.

مهمترين آثار «ميل» در باره دمكراسي كتاب «ملاحظات در باره دولت انتخابي» است. كتاب «تفكراتي در رفرم پارلماني» تاليف ديگر او هم درباره دمکراسی است كه اين كتاب در سال 1859 انتشار يافت.

«ميل» كه در 20 مه سال 1806 در لندن به دنيا آمده بود مي گويد: "جامعه اي كه مردم آن آموزش دمكراسي نديده اند، عميقا آن درك نمي كنند، اهميت آن را براي جامعه و فرد نمي دانند و در فصل راي گيري (زمان تبليغات انتخاباتی) به آنان توصيه مي شود كه به چه كسي راي بدهند و آنان هم احيانا چشم بسته مي پذيرند، نياز به پنجاه سال زمان (تمرين دمكراسي) دارد تا به صورت يك دمكراسي كامل (واقعي) در آيد."

به باور «ميل»، هنگامي يك كشور مي تواند ادعا كند كه دمكراسي است كه مردمش اهميت راي دادن و مسئوليت خطير خود را در اين زمينه بدانند. او مي گويد در جامعه آلوده به فساد و ضعف هاي اخلاقي رشد دمكراسي بسيار كند است و در جوامع فقر زده هم مردم به تنها چيزي كه اهميت نمي دهند «راي دادن» است.

«ميل» در سال 1861 ناگهان به برابري ارزش آراء ترديد كرد و گفت: چگونه مي توان راي يك تبعه بي اعتنا و بي تفاوت را كه دادن و يا ندادن راي برايش فرق نمي كند با راي يك انديشمند، فرد دانا و موثر، و تبعه مصمم برابر دانست؟. او بعدا نسبت به اكثريت عددي در پارلمان هم شك و ترديد كرد و گفت چگونه مي توان در تصميمگيري ها، ميان يك نماينده دانا، آگاه و دلسوز با يك نماينده فاقد اين صفات فرق نگذارد؟



براي رفع اين نقص، وي سپس پيشنهاد كرد كه شرايط انتخاب شونده وسيعا اصلاح گردد و به انتخاب كننده آموزش لازم داده شود تا مسئوليت خود را بداند. وی پارلمان مركب از افراد غير واجد شرايط را مجلس بدلی (دمكراسي ظاهري) خوانده است.

مفسران نظرات ميل نوشته اند که با نوعي انتخابات دو مرحله اي است که مي توان هدف ميل را تامين کرد؛ به اين ترتيب که مردم در دسته هاي کوچک نمايندگان خود را انتخاب کنند و اين نمايندگان که آگاهي بيشتري دارند مقامات انتخابي را از ميان نامزدهاي واجد شرايط (از ميان خود و ديگران) برگزينند.
«ميل» در زمينه انتخاب رئيس دولت و مديران ارشد نظري مشابه فارابي را مطرح داشته كه همانا يافتن بهترين فرد جامعه و انتخاب او به مديريت آن است (از رئيس دولت تا مديران پايين تر).
«ميل» همچنين با دوران تقنينيه بيش از دو سال موافق نبود و با حرفه اي شدن وكالت مردم (تجديد انتخاب به صورت نامحدود) مخالفت داشت. او در اين زمينه نوشته است: "وكيل حرفه اي (پي در پي انتخاب شدن) در هرجامعه به تدريج مدافع منافع طبقات متوسط و بالا خواهد شد كه خود از آنها سود مي برد."

ميل همچنين گفته است كه اگر اكثريت يك پارلمان از افراد كم معلومات و ناآگاه، ضعيف و با تفكري ناقص تشكيل شود بايد در قانون ترتيبي داده شده باشد که بتوان بي درنگ انتخابات را تجديد کرد زيرا كه منطقا نبايد اداره امور در دست چنين پارلماني باقي بماند.
ميل نسبت به دمكراسي آمريكا (به دليل تبليغات بی حد و حصر انتخاباتی، «حتي در زمان او» و نيز مشغله مردم معمولي و کار زياد آنان) ترديد داشت.




Excerpt: On the life and beliefs of John Stuart Mill.


۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

چند طرح برای برنامه سازان ِ صدا و سیما

چون مسولان تلویزیون نمی تونن از این بهتر عمل کنن و سر تا پای تلویزیون شده توبه و ازدواج و مسابقه و مصاحبه با هنرپیشه ها و کارگردان های تکراری ِ تکراری ِ تکراری، اجازه بدید چند تا پیشنهاد بدم برای ساختن ِ برنامه ها جدید و مؤثر تر. اگه کسی از صدا و سیما این رو می خونه می تونه طرحش رو برای خودش برداره و بسازه. فقط به روح ِ بابابزرگم یه فاتحه بفرسته!

1- این وب سایت تاریخ ِ مداد رو میگه. یه برنامه هست توی کانال دیسکاوری که راجع به ساخته شدن ِ چیزها برنامه داره. تو ایران کارخونه های بسیار خوبی هست. به جای اینکه تبلیغ کنین که پسر 12 ساله نسبیت انشتین رو برده زیر سوال که همه بهتون بخندن (نه به خاطر ِ بردن زیر سوال ِ یک نظریه بلکه برای اون بخش 12 ساله اش و حماقت ِ علمی نهفته درش) بیاید بچه های کنجکاو رو خوراک ِ درست بدید. زمان ِ ما یه برنامه ای نشون می داد که یه آقای مهندسی وسایل جالبی می ساخت و توضیحاتش رو آقای اسکندری روش می گفت. موج ِ عظیمی از کیت های الکتریکی ساختن رو باعث شد در نسل ِ ما. اما بچه های امروز با عموپوررنگ دارن بار میان و به جز مزخرف و کارتون های بی سر و ته چیزی یاد نمی گیرن.

مداد سازی. پاکن سازی. پنیر سازی. ماست سازی. لنز سازی. کفش سازی. تلویزیون سازی. نوار سازی. سی دی سازی. بلوک سیمانی سازی. موزاییک سازی. شیشه و بطری سازی. قاشق و چنگال سازی. بشقاب سازی. کابینت سازی. لامپ سازی. لیوان یک بار مصرف سازی. ساعت سازی. کله قند سازی. پودر لباسشویی سازی. خودکار سازی. پیچ سازی. میخ سازی. انبردست سازی. و ... فقط تو رو خدا نه انتقادیش بکنین و نه سمبل کاری. اسمش هم می تونه باشه: چیز سازی.

2- اگه تو یوتیوب بگردین می بینین که چیزهای بسیار جالبی هست. مثلا چطور میشه حباب های بزرگ ساخت. دوربین رو چطور سوار ِ بالن کنین و بفرستین هوا و از زمین عکس بگیرین. چطور چیزی بیفته تو بطری درش بیارین. اگه نوشابه رو با یه نوع شکلات بخورین منفجر میشه تو معده تون. یکی باید بره معادل ِ ایرانی ِ این ها رو پیدا کنه. موادی که تو این ویدیو ها هست خارجی اند اما با مواد ایرانی هم میشه همین کار ها رو کرد. مثلا جطور میشه خش روی سی دی ها رو پاک کرد. چطور میشه روی پیرهن آرم چاپ کرد و .... اسمش هم بذارین: چطوری میشه؟

اگه من وقت داشتم یک کانال به صدا و سیمای شفا اضافه می کردم و از این ویدیو ها می ساختم. بچه ها نظرتون پیه که شما ها بسازین و برم بفرستین تا یک کانالش کنم تو صدا و سیمای خودمون؟

یک طرح هم برای خودم و شما دانشجو ها دارم.

دانشجویانی که خارج از ایران هستن انسان های بسیار تحت فشار ِ کاری هستن. اینجا هم فشار ِ دوری از خانواده هست. حجم ِ زیاد ِ کار و وقت ِ کم. البته در عوض نتیجه: پختگی ِ علمی و شخصیتی است و تجربه های بسیار بسیار مفید برای همه ی عمر. همه ی این فشار ها هم قابل تحمل و قابل ِ برگردوندن به لذت ِ رشده.

بچه های ایرانی در اینجا اغلب آخر ِ هفته ها سعی می کنن خوش باشن تا انرژی بگیرن برای یک هفته ی دیگه دونگی و تلاش و لذت ِ ناشی از فهمیدن ِ مطالب ِ جدید. بچه ها ی ایرانی گاهی دور ِ هم جمع میشن و تفریح می کنن و می خندن و جوک می گن و فیلم سینمایی نگاه می کنن یا میرن بیرون و توی پارک یا میرن اطراف ِ شهر و خلاصه این خستگی رو از تن بیرون می کنن. اگه این کار ها رو نکنن مطمئنا نیمه های راه دیگه نمی تونن ادامه بدن. مواردی من به چشم ِ خودم دیدم دانشجویانی که بهداشت ِ روانی رعایت نکردن و ناموفق و نیمه کاره برگشتن ایران. البته خانواده های این دانشجویان مقصر ِ اصلی ِ ناکامی فرزندشون بودن.

خانواده ها معمولا از اونطرف باید امید بدهند، حرف های امیدوار کننده بزنن و مهربانی می کنن و خبرهای بد اصلا نگن و تشویق مون کنن به تلاش برای بهترین بودن توی تحصیل، غذای خوب خوردن و بهداشت ِ فکری داشتن. تفریح کردن و با هم بودن تا اینکه کمی آرام تر بشیم و نیمه ی کار درس را رها نکنیم و برگریدم ایران. توی این محافل دانشجویی من دارم مصاحبه هایی می کنم از بچه ها و کار های علمی شون به زبان ِ فارسی و انگلیسی و فارسی و به زودی وب سایتی براش می زنم.

ای کاش صدا و سیما هم به دانشجویان خارج از کشور توجه می کرد و به جای اینکه تا حرف ِ اونها میشه مجری های لوس تلویزیون هی بگن که امیدوارن برگردن و ایران رو بسازین، روی این موضوع بهتر کار می کردن. مشکلاتشون رو بررسی می کردن. راهنمایی می کردن خانواده ها رو.


متاسفم که جوون ها سگ بازی، خوانندگی، دزدی و رانندگی بد رو از خارج یاد میگیرن.. .

... محمد




Excerpt: Some prposals to the Iranian Broadcasting Company to let them enhance their channel programs.


باز کن دکّان که وقت عاشقیست

سالک


مجتبي كاشاني در سال 1327 در خانواده اي معمولي در مشهد به دنيا آمد . پس از اخذ ديپلم جهت ادامه تحصيل در رشته اقتصاد وارد دانشگاه شيراز شد . و در سال ا356 فوق ليسانس خود را از مركز مطالعات مديريت وابسته به دانشگاه هاروارد دريافت نمود و در سالهاي 1356و 1367و 1369، به ترتيب دوره هاي مديريت صنعتي ،‌مهندسي صنايع و كنترل كيفيت فراگير را در ‍ژاپن گذراند . حس نوع دوستي و عدالت خواهي از مواردي بوده كه هميشه او را تحت تاثير قرار ميداده و اين را در همه آثارش مي توان مشاهده نمود .
او در شعر نو هم به موفقيت هايي رسيد.تاكنون هفت كتاب با نام هاي : از خواف تا ابيانه ،‌بارن عشق ، به آيندگان ، روزنه ، پل ، عشق بازي به همين آساني ست ،‌خويشتن را باور كن و دو كتاب در رابطه با مديريت : از گاراژ تا كلينيك ، نقش دل در مديريت، از اين مدير فيلسوف و شاعر منتشر شده . كاشاني مدير صنعت و مشاور صنعت بود و با همه خشونت ها صنعت ،‌او يك شاعر بود . كاشاني مي گويد :‌ به دليل اينكه هنر و كار از هم جدا شده اند ما اكنون با مشكل رو به رو هستيم و يكي از خصوصياتي كه در كمتر هنرمندي مي توان يافت ، الفت دادن و گره زدن شعر با جريانات زندگي اجتماعي است .
مشاهده روستاييان محروم و مستضعف جنوب خراسان دستمايه سرودن منظومه اي به نام " سفر نامه خواف " شد . و سر آغاز حركتي فرهنگي توسط ايشان تحت عنوان " جامعه ياوري فرهنگي جنوب خراسان" در سال 1365 شد كه تمام كوشش خود را براي محروميت زدايي از جنوب خراسان متمركز كرد .كه فعاليت هايي مانند :
ساختن مدرسه ،‌ساختن خوابگاه ها و شبانه روزيهاي مردمي ،‌تامين كمك هزينه تحصيلي دانش آموزان ممتاز ، كمك به ساخت سالنهاي ورزشي و تربيتي ، بورسيه تحصيلي به دانشجويان ،‌كمكهاي مقطعي به مردم و تا مين مايحتاج اوليه آنها ، برگزاري مسابقات علمي روستايي و اهداء جوايز ،‌تقدير و تشويق معلمان و دانش آموزان نمونه و…مثالهايي از آن مي باشد .کاشانی در میان مردم محروم از همه چیز می برید و حتی خود را فراموش می کرد و جامعه یاوری را به عنوان یک الگوی موفق ارئه کرد . قطره های اشک کاشانی در کوچه های نعل گندر محمد آباد و سرخکوه و جای جای روستاهای جنوب خراسان بر زمین می جوشد .و رد پای این عاشق ِ عارف بر بیابان های جنوب خراسان نقاشی شده .
کاشانی دیگر همسایه همه روستاهای قائن شده بود همه بچه ها شعر هایش را می سرودند و برایش داستان می نوشتند و.مجتبی کاشانی به قول یداله کابلی از اعضای جامعه یاوری، چاوشی بود برای صبح بیداری و خون تازه ای برای جاری شدن در رگهای حیات
و پیام آور تازگی بود و طراوت ...
و به قول امیر احمد فلسفی :
بسیار از درد می گفت و درد خود را رنج محرومان می دانست و کلامش و زبانش بسیاری دلها را بیدار کرد و چشمها را گشود ، زندگی هنر ِ یافتن روزنه در تاریکی است .
شاعری را ندیده بودم به اندازه یک لشکر با جهل و فقر بجنگد و پیروز شود و اینگونه اهل کار باشد و واقعاً دوبیتی عمل بود ، استاد وصل بود و مهندس پل تا عشق و بیداری و آبادی ایجاد کند و
چه سعی بلیغی داشت در پیوند ، دل به دل ، دل به کار ، محبت و صنعت ، عشق به وطن و غیرت برای آبادی
در هنگامه شیمی درمانی و عوارض دردناک آن سفرهایش را برای ساختن ایران دانا و توانا می دوید و می گفت :
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ..
آقای حسین میری تعریف میکنند که چگونه ایشون هر موقع کمک ها ی دیگران را به محرومان میدید خوشحال میشد و اشک از چشمانشان سرازیر میشد و می گفتندکه این مردم چقدر به من و همنوعانشان لطف دارند و من در آن لحظه احساس کردم که
مجتبی خود را در بهشت خویش می بیند و من اعتقاد راسخ دارم که او بارها و بارها در دنیای خود بهشت را تجربه کرده بود .

زندگي مرحوم كاشاني نمونه اي از زندگي يك انسان آزاده و عاشقي است كه همه عمر خود را صرف خدمت به هم نوعانش و گره زدن كار و عشق و زندگي كرد . او معتقد بود كارخانه نبايد زشت و خشك باشد و كارگران بايد در آنجا احساس امنيت كنند و بدانند در مشكلات حمايت مي شوند ،‌او عشق را با ظرافت تمام به
محيط ها ي خشك صنعتي راه داد و كتاب نقش دل در مديريت ِ را نوشت .
این انسان نازنین و بزرگ سر انجام در شب 23/9/83 با اين جهان فاني وداع كرد و آرام گرفت .
در آخرين نوشته قبل از وفاتش مي نويسد :
توصيه ام به مديران صنعت آنست كه انسان مداري و عشق مداري را محور همه مديريت خود قرار دهند و منطق و عاطفه و عقل و عشق را به موازات هم رعايت كنند و محيط كار را تبديل به محيطي عارفانه كنند كه در آن انسان به عنوان محور و هدف توليد و ابزار توليد به رشد و شكوفايي رسد تا شكوفايي ايجاد كند .
حاصل عمر من برای مردم و برای کشورم تا این تاریخ 200 مجتمع آموزشی ست که با پول مردم و دوستانم در یاوری ساختیم و 5 کتاب شعر است که آنها را برای مردم و به عشق خدا و آنها سرو ده ام و تعدادی کارخانه منظم و زیبا و بهداشتی شده و هزاران کارگر و کارمند و متخصص فرهنگ یافته صنعتی است که امیدوارم از آنها پاسداری شود
به هر حال من به قول پاستور آنچه در توان داشتم انجام دادم و اينك در لحظه وداع از اين نظر احساس شرمندگي نمي كنم

همه رفتند، من ولي ماندم
قصه عشق و عاشقي خواندم
درود بر خداوند كه او را آفريد و قبل از آفرينش، ياد و عشق خود را در قلب او جاي داد
این هم چند قطعه شعر از این شاعر ِ عاشق ِ مدیر ِ فیلسوف

باز ای عشق انتخابم کرده ای
هم طراز آفتابم کرده ای
غوره ای بودم به تاکی ،خام و ترش
مرحمت کردی شرابم کرده ای
مجتبی کاشانی


رمــز پيروزي ژاپن بسـته پنـج عامل است
گرچه آن در دين ما داراي شرح كامل اسـت
ليك آنها در عمل آن را عبارت گشــته اند
رتبه اول به توليـد و تجـارت گشـــته اند
رمـز اول، هر چه زائد را بـرون بردن ز كار
Seiri
رمـز دوم، هر چه را در جاي خود دادن قرار
Seiton
رمز ســوم، هرچه در جايش نهادن بعد كار
Seiso
رمز چهـارم، شــيوه آموزش زنجـيره وار
Seiketsu
رمز پنجـم، در نظافت شــهره دوران شدن
Shitsuke
در حقيقـت پاسـدار نيمي از ايمان شــدن
آنچه ژاپن آزمــوده جمله در احكام ماست
همـتي بايد كه اين شايســتگي انعام ماست

پس زود قضاوت نکن

قطعه اي از اشعارالكساندر پوپ شاعر نئوكلاسيك قرن هيجده انگليس

ALL nature is but art, unknown to thee
ALL Chance, direction , which thou ,canst not see
ALL discord, harmony , not understood
ALL partial evil , universal good

طبيعت سراسر هنر و زيبايی است كه تو آن را نمي شناسي
و بخت و اتفاق همه تنظيم و هدايت است كه تو نمي بيني
هر آنچه پريشاني و بي نظمي است جمله پيوند و هم آهنگي است كه هنوز شناخته نشده است .
و هر آنچه در نظام جزء شر و فساد مي نمايد همه در نظام كل خير است

۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

جراح آسمانی


اگر من کم و بیش
در انجام فریضه شاد بودن قصور کرده ام
اگر در میان قوم خود ظاهر شده ام
و چهره ای چون صبح رخشان از خود نشان نداده ام
اگر برق شادی در چشمهای مردمان به شور و نشاطم بر نینگیخته
اگر آسمانهای پر فروغ صبحگاهی
و کتابهایم و غذایم و باران های تابستانی
نتوانسته است قلب اندوهگینم را از شادی لبریز کنند

ای پروردگار من ، تو خوشترین و شیرین ترین لذات خود را از من واستان
و روحم را با زخمه ای سخت بیدار و هوشیار کن
و اگر مرا لجوج و سر سخت یافتی
پیش از آنکه روحم در افسردگی بمیرد
مرا دردی جانکاه یا گناهی مهلک فرست
و چون خون در شریان قلب مرده ام جاری گردان

رابرت لویی استیونسن


The celestial surgeon
If i have faltered more or cless
In my great task of happiness
If I have moved among my race
And show no glorious morning face
If i beams from happy human eyes
Have moved me not , if morning skies
Books and my food , and summer rain
Knocked on my sullen heart in vain
Lord , thy most pointed pleasure take
And stab my spirit broad awake
O, Lord if still too obdurate
I ,choose thou , before that spirit die
A piercing pain , a killing sin
And to my dead heart run them in !

Robert Louis stevenson

دو نفر در يك عشق




نوريست ز بالا كه بمن ميرسد،
چيز عجيبي ست،
و حس من با آن غريب است،

فكر ميكنم ”عشقي“ مرا در بر گرفته باشد؛
رقصان و دست افشان كوچه ها شده ام،
و همچون ديوانگان، هر كه را مي بينم از ته دل لبخندي مي زنم،

شبها خواب من مي تركد، چشم من ديگر نمي بندد،
چون ”عشق“ مرا در بر گرفته است؛
چه دلشكستگي ها، چه اشكها و گريه ها،
چه زمزمه هايي نا كام و چه كورسوهايي همه خالي...

و من سرانجام ”عشقي“ را يافتم كه مرا هي بالاتر مي برد،
هر روز و هر شب؛

عشق من رقصيست در قلب، با ضربآهنگي متفاوت،

هي نگو: نرقص، من نمي توانم پايكوبي نكنم،
و من در ارتفاعات هيجان هستم،
چون ”عشق“ مرا در بر گرفته، ما را ”عشق“ در بر گرفته......
......
Chris De Burgh
ترجمه: محمد

زهي عشق، زهي عشق كه ما راست خدايا!
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا!

چه گرميم، چه گرميم، از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان، چه پنهان و چه پيداست خدايا!

فتاديم، فتاديم بدان سان كه نخيزيم
ندانيم، ندانيم چه غوغاست، خدايا!

نه دامي ست، نه زنجير، همه بسته چراييم؟
چه بند است، چه زنجير كه بر پاست، خدايا!

چه نقشي ست، چه نقشي ست،در اين تابه ي دلها!
غريب است، غريب است و ز بالاست، خدايا!

.مولانا

عشق بي شرط و شروط بر شما باد

...محمد

از آرشیو سال 2001 شفا



Excerpt: A camparison between one of the Chris De Burgh's songs, the so-called Love's Got A Hold On Me, and a Rumi's poem.


۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

ایران را بی نظم کرده اند



پادکست ِ 36 ام شفا و صحبت هایی که بچه ها کردند منو به این فکر انداخته که ایران نه به پول نیاز داره و نه به معجزه. ایران امروز نیازمند ِ نظمه. ما داریم از بی نظمی منفجر می شیم. در واقع توی ایران به قول شکسپیر توی مکبث یه hurly burly شده.

اگه این لقمه ی چرب دشمنی داشته باشه، اگه از کشورهای دیگه برای دموکراسی در ایران پولی داره خرج میشه، یقینا برای منظم کردن ِ ایران نیس. همه اش برای روز به روز بی نظم تر کردن ِ ایرانه. امید که ایرانی ها نیاز به نظم رو درک کنن.

بیایید از این به بعد اگه می خوایم شعاری بدیم به جای اینکه بگیم لعنت بر فلان کشور، بگیم "بسه دیگه بی نظمی"



Excerpt: Our recent podcast pushed me to think that we, Iranians, need order and if there is any enemy to us it is disorder.


۱۳۸۶ آبان ۱, سه‌شنبه


۱۳۸۶ مهر ۳۰, دوشنبه

طبیعت هم زیباست و هم زنده


یادم میاد سوم راهنمایی بودم با پدرم رفتیم خیابان جمهوری .جایی که مرکز وسائل پزشکی و الکترونیکی و ... است.یک میکروسکوپ روسی خریدم به قیمت تقریبا ۱۰۰۰ تومان. تقریبا ۹۰۰ برابر بزرگنمایی داشت.زیر لنز اون خیلی چیزها رو دیدم. طبیعت رو دیدم. بلورهای نمک که مثل مکعب های نامیزان هستند.یک تار مو که شبیه کنده درخت سیاه رنگ است.سلول های پوست پیاز که شش گوشی هستند.بسیاری از حشرات رو زیر میکروسکوپ دیدم.چشمهای مگس و زنبور که مشبک هستند.پشه . مورچه.فکر کنم پای سوسک رو هم دیده باشم. یک میله قهوه ای که روش تیغهای پشمالو دارد.

سوم دبیرستان در شیراز بودم. حیاط خانه مان درخت انگور و نارنج و ... داشت.یک پروانه ای است که روی درخا نارنج تخم گذاری می کند. من یک برگ رو که روش ۵-۶ تا تخم پروانه بود کندم و زیر لنز میکروسکوپ مشاهده کردم. البته آن موقع لنز رو درآوره بودم و با عدسیهاش کار می کردم. شگفت انگیز بود. تخمها براق و زرد رنگ بودند. بعد از چند روز کرمها رو درون تخم دیدم که تکان می خوردند. سر از پا نمی شناختم.منتظر تولد کرم ها شدم. کرم آرام تخم خود را شکافت سرش را بیرون آورد. فکر می کنید اولین کاری که کرد چه بود؟ کرم شروع به خوردن پوسته تخمش کرد. فکر کنم علتش این باشد که بدن کرم آمادگی هضم برگ نارنج را نداشته باشد و این پوسته آنزیم هایی دارد که بدن کرم را آماده می کند و هم غذایی است که کرم تلف نشود.

یک روز که مشغول آب دادن درخت ها یودم متوجه شدم یک کرم بزرگ سبز رنگ روی درخت انگور قرار دارد.آرام گرفتمش توی دستم وول میخورد. بدن بسیار نرمی داشت.چند بار سعی کردم توی اتاق و درون یک آب کش محیطی مصنوعی برای پرورش اون درست کنم ولی نشد.البته قبلا این کار رو کرده بودم .منتها با کرم ابریشم. ۷-۸ تا کرم ابریشم خریده بودم و اونها رو درون آبکش کوچکی قرار داده بودم و مرتب براشون برگ تازه توت تهیه میکردم. کرمها رو تا مراحل پیله بستن و پروانه شدن و جفت گیری و تخم گذاری نگه داشتم و تمام این مراحل را با لذت مشاهده میکردم. واقعا طبیعت اعجاب برانگیز است.

همواره در نظرم هست که با اولین امکان مالی خوب یک میکروسکوپ قوی و یک تلسکوپ تهیه بکنم تا قدرت خدا رو درون طبیعت جستجو کنم و لذت ببرم. شما هم به جای هزینه های غیر لزوم میتوانید یک میکروسکوپ خوب بخرید.

آری .طبیعت هم زیباست و هم زنده.

برگرفته از وبلاگ : سید روح الله معصومی


پادکست ِ شفا با موضوع نظم ِ ناشی از عشق

بسیار شنیدنی شده

بشنوید

... محمد





Excerpt: Our 36th Podcasr just released!


۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه

داستانهای لافونتن 6


داستان پیرمرد دهقان و فرزندانش

کشاورز پیری بود که سال ها در روی زمین و باغ خودش زحمت کشیده و با درآمد آن از زن و دو پسر خود نگهداری می کرد
یک روز پیرمرد بیمار شد و چون دید جز باغ و زمین مالی ندارد که برای بازماندگان خود بگذارد و می خواست برای آخرین بار درسی به فرزندان خود بدهد، آنها را بباغ برد و گفت : مردن من نزدیک است و بنابراین باید رازی را بشما بگویم: پدران ما به زمین و باغ خود خیلی علاقه داشتند و آنچنانکه من شنیده ام این زمین همیشه مال پدران ما بوده که به من رسیده و فردا مال شما خواهد شد. شنیده ام جائی در زمین این جا گنجی پنهان کرده اند. از شما می خواهم که پس از من همه جای این باغ را بکاوید بلکه شما آن گنج را بیابید
هنگامی که پیرمرد جان داد . پسرها با بیل و گاو آهن بجان زمین ها افتادند و هر چه می توانستند خاک را زیر و رو کردند اما بدبختانه گنجی نیافتند. ناچار به پاشیدن دانه و کشت و کار پرداختند و چون زمین خوب شخم خورده بود سال بعد محصول خوبی بدست آوردند و پول زیادی عاید آنها شد . آنگاه پسرها فهمیدند مقصود پدرشان از گنج این بوده که آنها را وادارد زمین را خوب شخم کنند تا حاصل خوب بردارند و چه گنجی بهتر از این؟

نشد گنج پیدا ولی رنجشان
چنان چون پدر گفت شد گنجشان

۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

قطره ای از زندگی



بیست و چهار سال پیش به عبارتی میشه.. تقریباً8760 روز پیش ،من در نیمه شبی پائیزی ، فصلی که درختان به خواب می روند ، بیدار شدم و فاتحانه قدم به این جهان گذاشتم .
اولین واکنش من در برابر دنیا گریه بود ، گریه کودکی که خود را در برابر دنیا تنها یافت ،.
این گریه ، گریه کودکی نبود که از رحم تنگ و تاریک مادر به دنیای روشن و پهناور زمین آمده بود.
گریه کودکی بود که نمی دانست برای چی به این کره خاکی افکنده شده ؟..
گریه کودکی بود که محکوم به فراموشی تمام خاطرات بهشتی اش شده بود . محکوم به فراموش کردن آنچه بوده ، آنجا که بوده و شاید گریه می کردم چون خودم خواسته بودم ، خودم بودم که همیشه رویای زمین را در سر می پروراندم ، رویای رسیدن به آرزوها ...
من خودم با پای خودم دنیای نور و آسودگی را رها کردم ... دستی برای فرشتگان تکان دادم و به دنیا آمدم
تا راهی ِ راهی نا مطمئن ، ناهموار ، سخت و تاریک شوم .
هنوز حرف آخر خدا در گوشم زنگ می زند :
راه طولانی ست و سخت. اماتو تنها نیستی. من هم همراه تو هستم . به تو قول نمی دهم که راهم همیشه سراشیبی و سرسبزی و آسان باشد .گاهی راه خشک و سخت است .اما این را به تو قول می دهم که تا وقتی در راهی باشی که نشانت می دهم همیشه همراهت خواهم بود و به تو کمک خواهم کرد ...همیشه..همه جا...
..برو ...باز می گردی ...سرشارتر از من ...
و من گریه کردم و راهی شدم و این آغاز سفر من بود ...

اول می ترسیدم ، می ترسیدم به دنیا بیایم ، می ترسیدم از تنهایی ، از گرسنگی ، از تاریکی یا درد و سختی بمیرم ، می لرزیدم.

که ناگهان صدایی در وجودم فریاد زد :
شجاع باش . به دنیا بیا . فکر میکنی که تخم یک گیاه که زمین را سوراخ می کند و به آرامی جوانه می زند شجاعت به خرج نمی دهد ؟ کافیست بادی بوزه تا تمام وجود گیاه به "هیچ " تبدیل بشه یا پای موش کوچکی محکمتر از حد معمول به مغزش فرو بیاد تا دوباره برگرده زیر خاک با این وجود او هراسی نداره خودش رو محکم می گیره و جوانه می زنه ، بزرگ میشه و تخم های دیگه ای می افشاند و درختان دیگه ای به وجود می آیند.

... .پس من هم شجاعانه پا به این دنیا گذاشتم .
احتمالاً اول از همه صدای مادرم را شنیده ام که بهم گفته بود :
خوش اومدی کوچولو ! ...و من خوشحال شدم که دیگه " هیچی " نیستم که به " وجود " آمده ام ...که
متولد شده ام
خوشحال بودم که به دنیا آمده ام و چیزی به نام " زندگی " را در درونم احساس می کردم .
آن روز روز تولد من بود .


حالا سالیان ِ سال از اولین روز ورودم به این دنیا می گذرد ...و من چیز زیادی از دوران خوش گذشته به یاد نمی آورم .ولی گاه گاه لحظه هایی در زندگیم هست که چیزی مبهم به خاطرم می آید ، یاد خاطره ای قدیمی...
گاهی که به دست هایم نگاه می کنم ، سعی می کنم به یاد بیاورم آن هنگام که مرا می ساخت و من نگاهش می کردم ، چه چیزی در گوشم زمزمه کرد .
به من گفت این دستها را برای چه برایم می سازد ، این چشمها را ...گوش هایم ...پاهایم را
به من گفت که با قلبم چه کنم ...من مطمئنم چیزی گفت که همه فرشته ها هلهله سر دادند
خدایا به یادم بیاور ....یادم نمی آید ...


گاهی چیزی در ذهنم می درخشد ، بعضی صحنه های زندگیم خیلی آشنا هستند ، وقتی انسان دیگری را می بینم یا منظره زیبایی را یا وقتی برخور قطرات باران را با صورتم احساس می کنم ، انگار همه را قبلاً جایی دیده ام ،

انگار سالیان سال است با آنها پیوند داشته ام ..خدای چه چیز دارد از دستم می رود ؟...زندگی ؟
من می خواهم زنده تر از زنده باقی بمانم ...میدانم مرا برای زندگی کردن آفریده ای.

آری... این آغاز داستان من بود اما پایانش را نمی دانم ...چگونه می توانم آن را به پایان برم ، در حالیکه به راستی پایانی ندارد...

آه ای زندگی من آئینه ام
از تو چشمم پر از نگاه می شود
ور نه مرگ بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه می شود
عاشقم ، عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
فروغ

پرنیان 25مهر 86

۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

آخه چطور دلمون میاد!؟

وقتی بچه بودیم ، مادربزرگم خیلی به ما گوش زد میکرد که به قرآن احترام بذارین ،هرگز بدون وضو دست به آیات نزنید ، و وقتی قران خوندین ببوسیدش و بعد روی تاقچه بذارین . حتی برای اینکه ما رو از عواقب توهین به قرآن بترسونه میگفت: یه نفری حواسش نبوده و قرآن رو زیر پاش گذاشته و خدا چشمانش رو کور کرده!!! چطور ما که اینقدر به قرآن احترام میذاریم و اون را به خاطر اینکه کلام خداست مقدس می شماریم ، میتونیم به طبیعت و این همه زیبایی، که قرآن ِ مصوّر است و آیه ها در آن به جای اینکه بنشینند ایستاده اند توهین کنیم و قدر این همه زیبایی رو ندونیم ، به خدا ما به خودمون ظلم میکنیم! اگر وضو نمیگیریم و به یک گل دست می زنیم ، لااقل به حرمت خالق اون محیط اطرافش رو کثیف نکنیم ، چطور دلمون میاد این همه زیبایی نابود بشه . یک درخت راست راست جلوی آدم وامیسته و بلند میگه : اشهد ان لا اله الا الله ، ما نمیشنویم و برای همینه که ارزش درخت رو نمیدونیم و افتادیم به جون جنگل ها.

خرداد امسال فرصتی شد و به منطقه ای در دامنه دماوند بنام دشت لار رفتیم . نمی دونم تا حالا بهار اونجا رفتید یا نه !؟ واقعا زیباست
دشت لار ، پارک ملیست ، خیلی تمیز بود ، و شاید اولین چیزی که جلب توجه میکرد همین تمیزی بود و البته خیلی خلوت!!!. اونجا از خدا خواستم که پای انسانهای اوباش ( کسانی که معنی این همه زیبایی رو نمی فهمن و بدون هیچ عذاب وجدانی محیط اطرافشون رو به گند میکشن) اینجا وا نشه

عکس های پائین: پارک ملی دشت لار(خرداد 86)- قسمتی از تابلوی مسحور کننده ِ نقاشی شده توسط خداوند است بر بوم ِ هستی

ناز ِاین کفش دوزک عزیز رو هم خیلی کشیدم تا افتخار عکس گرفتن دادند
اینها هم شش تا دوست با وفا که اونجا پیدا کردیم

آب را گل نکنیم


آیاخانه تان هیچ خواب نمیبیند؟و در رویاهایش شهر را به قصد بیشه زارهاو تپه ها ترک نمی گوید ؟

جبران خلیل جبران

امروز یعنی 23 مهر روزی ست که تعداد زیادی از وبلاگ نویسان خارجی ،اون رو به روز ی برای محیط زیست اختصاص دادند و برای این کار سایتی رو هم معرفی کردند.چقدر عالیه که کل مردم دنیا با هم متحد بشن برای حفظ این ثروت الهی که بی دریغ به ما بخشیده شده .

اگه آدمها طبیعت رو جزیی از وجود خودشون بدونن و نقش وجود خودشون رو در این زیبایی ببینند ، دیگه بعید می دونم کسی بخواهد کمترین آسیبی به این پاکی و زیبایی وارد کند.من مطمئن هستم کسانی که این زیبایی رو آلوده میکنند ، توانایی دیدن این زیبایی رو ندارند و مسلماً قبلش طبیعت وجود خودشون رو تخریب کردند که به این سادگی،به این راحتی، این زیبایی شکوهمند رو به نابودی میکشانند .

در جهانی که حتی یک برگ ، یک درخت رو هم بی دلیل نمیشه کند و در برابرش باید پاسخگو باشیم ، ما داریم چه بلایی سر ِ این سبزی ، این آبادانی و این عظمت میاریم ؟

همه باید کمک کنند ...میتونیم از خانه هامون شروع کنیم ، از اطرافیانمون ، نباید بی تفاوت بود ، بی تفاوتی درد ِ بزرگی .

این زمین خانه ی من ِ.دوستش دارم .روش زندگی میکنم ، پس حق دارم در برابر کسانی که می خوان بهش صدمه بزنند از خانه ام مراقبت کنم . نه یک روز در سال که به نام محیط زیست خوانده میشه بلکه هر روز ..همیشه..

بیایید با زمین مهربان باشیم .

پرنیان



دوستان عزيز من!

نبايد از خاطر ببريم كه به قول درويش: «محيطی که در آن زيست می‌کنيم، منبعی است کمياب که نشاط، تفريح و شادی را در بخش مصرف عرضه می‌کند. دليل برخورداری محيط زيست از صفت «کميابی» را بايد در کيفيت منحصر به فرد و درجه‌ي خلوص تمامی منابع موجود در آن دانست. آب و هوای پاک، چشم‌اندازهای ناهمتا، آبشارهای ديدنی، گردشگاه‌های طبيعی، طنين‌های شنيداری هوش‌رُبا و ... در شمارِ کالاهای زيست‌محيطی جای می‌گيرند که منبع اصلی تأمين و عرضه‌ي نشاط، شادابی و آرامش موجودات زنده، به ويژه انسان محسوب شده و کيفيت برخورداری از آنها، شناسه‌ای است که عيارِ رفاه جامعه را نشان داده و محک می‌زند.» و 23 مهرماه 86، مي‌تواند همان روز بزرگي باشد كه بسياري از وبلاگ‌نويسان فرهيخته‌ي جهان، فارغ از مرزبندي‌هاي مرسوم نشان خواهند داد كه تا چه اندازه به حفظ اين عيار فيروزه‌اي و ناب زندگي، به طبيعت هوش‌ربا، با تمام اهالي كوچك و بزرگش عشق مي‌ورزند و حرمت مي‌نهند. از پروردگار مهربان مي‌خواهم كه هرگز نگذارد، قارچ‌هاي غربت فضاي سبز و زنده و دوست‌داشتني وبلاگستان محيط زيستي را به دشنام و عداوت و عيب‌جويي و مچ‌گيري آلوده كند و چشمان آن معدود افرادي را كه جز عيب و نفرت و كينه در وبلاگ‌هاي‌شان نقش نمي‌بندد، به نور عشق، محبت و بخشش روشن سازد و ياد بگيرند: هر از چندگاهي مي‌شود در ستايش كارها و نوشته‌هاي خوب هم سخن گفت و مطلب نوشت و از بزرگ‌نمايي آنچه كه لغزش مي‌پنداريم، به نام حفظ اصول و ملاحظات ملّي ياد نكنيم و آنقدر آسان، اعتبار و حرمت خود را به عنوان يك انسان سبزاندش و طبيعت‌دوست خدشه‌دار نسازيم.
اين رستاخيز سبز گواراي وجودتان باد

حمید رضا عباسی





منبع

۱۳۸۶ مهر ۲۲, یکشنبه

زندگی یعنی این!

۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

از عشق دلا نه بر زیان خواهی شد



من همه قرآن را تتبع* کردم

حاصل معنی هر آیتی و هر قصه ای این یافتم که

ای بنده از غیر من ببر ، که آنچه از غیر یابی از من بِه یابی ، بی منت خلق

و آنها که از من یابی از هیچ کس نیابی

و ای به من پیوسته ...پیوسته تر شو

سلطان بهاء ولد


ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست

ای تن که به هر حیله رهی می جویی

او می کشدت ، ببین که جویان ِ تو کیست

مولانا


تتبّع : دنبال رفتن ، در پی چیزی رفتن ، جستجو کردن *


۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

فطرت یعنی طبیعت


The Joy of Fasting - day 30

تبریک به رمضان امسال که روزه دار ها رو دید و استقامتشان رو سنجید. عید ِ برگشت به روال ِ عادی ِ زندگی که نه، عید ِ یک پله بالاتر رفتن ار پله ی کنترل ِ بدن (یا همون تقوا = پرهیز) مبارک.
البته هنور ما اینجا روزه ایم و امروز روز سی ام رمضان برای ماست اما به هر حال برای ما هم عید میشه فردا و ما هم جشن می گیریم.

قراره یه ساختمون بلند اینجا به مناسبت عید چراغونی بشه که البته اگه عکس پیدا کردم ازش می ذارم اینجا.

شاد باشید و خدا قوت

-------------------------
پی نوشت: وب سایت رسمی برج ایالتی امپراتور که در نیویورک واقع شده و برای عید فطر نور سبز باران شده است. دوربین زنده ای از برج هم وجود دارد که بعد از ثبت نام در وب سایت می توانید همان موقع آن وب کم را ببینید و خودتان با کلیک روی تصویر جهت ِ وب کم را کنترل کنید



Excerpt: Happy Eid ul-Fitr -Feast of the Breaking of the Fast- to Ramzan, a month that had the prosperity to host those who fast and purified their own ego.


دنیای آدم بزرگا

گاهی داستان زندگی ما آدما، داستان کسانی میشه که چشمهاشون رو بستند و توی تاریکی اتاق کوچکی رهاشون کردند
و بهشون گفتند : سعی کن راه ِ خودت رو باز کنی ، جلو بری ،به هر قیمتی !. مهم نیست پای چه کسی رو له کردند ،
مهم نیست به چند نفر تنه زدند ، چند نفر رو هل دادند و پرت کردند ، مهم اینکه فقط جلو برن ...
و این آدم های کور فکر میکنند جلو رفتن اما در حقیقت اصلاً حرکتی در کار نبوده
و در تمام این مدت داشتند دور خودشون می چرخیدند .
نمی دونم چند بار در طول روز ، ماه یا حتی سال ، از خودمون می پرسیم : کجا داری می ری ؟ چی کار میکنی ؟کجای کاری؟
هر کاری که میکنند اگه کار می کنند، اگه پول جمع میکنند و حتی اگه درس می خونند برای لذت بردن نیست
برای زندگی نیست ، فقط برای اینکه که نکنه از قافله عقب بمونند ،

همیشه توی زندگی وقت هست که یه دقیقه توی مسیر زندگیمون بایستیم ، چند دقیقه ای صبر کنیم و نفسی تازه کنیم و نگاه کنیم به خودمون ، به مسیری که رفتیم ، به رد پایی که جا گذاشتیم ، خارها و گلهایی که کاشتیم ، فکر کنیم ببینیم اصلاً درست داریم میریم ؟
دنیای آدم بزگا خیلی پیچیده ست ، خیلی سخته ، پر از سوءتفاهم ِ ،پر از خودخواهی ، پر از بازیهای خسته کننده ست .
به قول شازده کوچولو : اونا همه چی رو به هم میریزن ، همه چی رو قاطی میکنند . صبح تا شب کارشون این ِکه بگن :
من یه آدم بزرگم ، من یه آدم بزرگم ، اینو بگن و از غرور به خودشون باد کنند ، اما خیال کردن اونا آدم نیستند ، یه قارچ اند!

اگه بخوای قاطیشون بشی یکدفعه به خودت میایی و می بینی دیگه از اون نشاط و خلوص و تازگی و عشق خبری نیست ،
تو هم شدی یکی مثل اونا . اونایی که سر یه مردار به چه حقارتی مبتلا شدن و دارن همدیگه رو تکه پاره میکنند
اون وقت اگه کمی از اون خلوص اول در ما مونده باشه ، بینشون احساس خفگی می کنیم ، نمی خواهیم مثل اونا باشیم
وقتی از دنیای آدم بزرگا بخوای جدا بشی ، وقتی توی یه عالم دیگه باشی واسه خودت ، وقتی میبینن که کاری به کارشون نداری و دندون برای چیزی تیز نکردی و علاقه ای به اون مردار نداری، دست از سرت بر میدارن و اون وقت به نظرشون آدم پرتی میای ، خیلی پرت ، اصلاً در حد و اندازه ای نیستی که بخوان باهات بجنگن به قولی اصلاً تو باغ نیستی
. و اینطوری زندگی چقدر راحت ترِ ، و چقدر به خود واقعیمون نزدیکتر میشیم

غزل گفتی و دُر سُفتی

در عصری که شیراز عرصه ی درگیری بر سر قدرت بود و پر از تزویر و فساد و لاابالی گری و زشتی ، دل حافظ گلستان بود به عشق و مثل یک دستگاه تبدیل زشتی و پلیدی به دُر و گوهر عمل می کرد. حافظ ، پیامبر ِ . پیام آور عشق.اشعارش سمفونی ؛ سمفونی ِ عشق و امید و تازگی. ما هممون ثروتمندیم چون آثار گرانبهای شاعران آسمانی مثل ِ حافظ، مولانا، سعدی،نظامی و... رو در اختیار داریم اون هم به زبان فارسی و این سعادت بزرگیست! و باید شرمنده باشیم اگر غم و غصه سراغمون بیاد! حرام گشت از این پس فغان و غمخواری - مولانا
****************
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید بسامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود


بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم تازیم و بنیادش بر اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم

The Joy of Fasting - Day 29

دکتر جعفری استاد دانشگاه صنعتی اصفهان در وبلاگش نوشت:

قرار بود که سال ۲۰۰۸ کنفرانسی از سری شرق آسیا در صنعتی اصفهان برگزار کنیم که به دلایل زیر تامین مالی نشد:

دفتر همکاری‌های علمی و بین‌المللی وزارت علوم که زمان معاونت رضا منصوری در وزارت علوم به قول معروف با یک یادداشت کوتاه سی میلیون برای کنفرانس پول می‌داد، عملا تعطیله!

با گذشت نزدیک دو سال از عمر دولت فخیمه نخبگان فکر کنم هنوز دفتر محترم به این جمع بندی نرسیده که فعالیتش رو چطوری ادامه بده و بنابراین بیش‌تر از یک سال است که نامه ما (من و فرهاد شهبازی و هادی اکبرزاده) بدون جواب مونده.

برای یک میتینگ با آقایی در ستاد ویژه فن‌آوری نانو ما سه‌ نفر از اصفهان پاشدیم رفتیم تهران. خلاصه این‌که رییس نانوی مملکت فرمودند که برای تکنولوژی نانو مورد نظر ایشان نیازی به فهم کوانتومی نیست!!!!!! بعدها شاید داستانهای جذابی در مورد «نانو بازی» مملکت‌مان بگم.

فقط سر بسته همین نکته کافی که این قضیه هم لی‌لی‌پوتی شد، مثل قضیه IT چند سال پیش...

بنیاد این نانو تکنولوژی که بر کوانتوم مکانیک نباشه لاجرم بر آب است... به هر تقدیر ماه پیش که در جلسه کمیته Asia Pacifc (با تامین مالی‌ Maekawa) شرکت کرده بودم، قرار بر این شد که سال ۲۰۰۸ کاشف ابررسانای MgB2 که آقای دانشمندی به اسم J. Akimitsu هست کنفرانس ۲۰۰۸ رو برگزار کنه. سال ۲۰۰۹ هم F.C. Zhang عزیز قراره کنفرانس Gordon در هونگ‌کنگ داشته باشه که عملا دست همه علمای سیستم‌های همبسته عضو در کمیته مذکور بند این قضیه خواهد بود. این شد که کنفرانس ما با اسمی جدید (IUT+IMR) افتاد به ژانویه ۲۰۱۰ که سرگرم کارهای اولیه‌اش هستیم.

خوشبختانه همه اعضای کمیته به اضافه برخی دوستان ایرانی اعلام آمادگی کردند که در international advisory board این کنفرانس کمک کنند. این کنفرانس باید استاندارد بچه‌های جوان ما رو در ماده چگال set up بکنه. باشد که این جوانها رشد کنند و گره‌ای از کلاف پیچیده علم‌ و تکنولوژی در مملکت ما باز کنند.

منبع



Excerpt: An Iranian Physicist, Dr. Jafari, from IUT has written a text in his blog called "Condensed matter" in which he explains how an international conference in IUT is cancelled becuase of the lack of knowledge of the people in the Minstry of Science about Qauntum Mechanics and its importance in Nano Technology.


۱۳۸۶ مهر ۱۹, پنجشنبه

وقتي بزرگ شدم!




وقتي بزرگ شدم

دلم مي خواد هرکس باشم

جز يه پدر بد اخلاق

يه آدم عصباني

يه آدم نااميد که با همه سرجنگ داره

يه آدم گنده که الکي فيس و افاده ميده

يه ...

مثل اينکه ديگه کسي باقي نموند

پس بهتره فعلا بزرگ نشم

تا ببينم بعد چي ميشه!

شل سيلور ايستاين



۱۳۸۶ مهر ۱۷, سه‌شنبه

صبر، ادب و خاتمی در دانشگاه تهران

The Joy of Fasting - day 26

یادش به خیر که با خاتمی، آن سید بزرگوار چقدر صمیمی بودیم. او الگوی احترام به نظر ِ اکثریته برای جوان ها. ایران تشنه ی این جور نظمه. فیلم رو ببینید.



امید دارم دکتر احمدی نژاد و تیمش تلاش کنند که همه چیز رو منظم تر از این بکنند. نظمی که از دل ِ "قانون های قانونی" بیرون می آید و با احترام به مردم و انگ نزدن به اون ها باشه. به هر حال عده ی زیادی به او رای ندادند و این دولت است که باید با کارهای مفید جلب ِ نظر ِ این مردم رو بکنه نه اینکه از اون ها بخواد به زور عوض بشن.

ماه ِ قبل سخنرانی ِ رئیس ِ دانشگاه کلمبیا به نظرم برای این بود که بین احمدی نژاد و دیکتاتور بودن یک ربطی القا کنه که تو بوق بشه، یه جور دیکتاتورسازی ِ رسانه ای، که البته تقریبا شکست خورد. علت ِ شکست کاری بود که احمدی نژاد کرد: حفظ ِ آرامش و تحمل ِ نظر ِ مخالف. این حماسه نبود. گنده اش نکنیم. وظیفه اش رو انجام داد. خاتمی هم بارها این وظیفه را با سخنرانی هاش انجام داده بود.

دکتر احمدی نژاد این تحمل کردن مخالفش در آمریکا رو باید الگوی خودش و همراه هاش در داخل ِ ایران بدونه. بالاخره عده ی زیادی به او رای ندادند و به دیگری رای دادند. دوای درد ِ ما تحمل کردن ِ و احترام به نظر های مخالف و اجازه دادن به منتقد های سرسخت و دلسوزه.

احترام بهتره. دوستی می گفت که در کانادا همسایه ای داشتند که شب ها تا صبح پارتی می گرفته و سر و صدای زیاد داشته. به پلیس زنگ زدند و پلیس آمده، درب منزل ِ همسایه شان را زده و با احترام و بدون ِ اینکه وارد ِ منزلشان شود یا بی احترامی ای به فرد ِ مخل ِ آرامش بکند، کارت دانشجویی و گواهینامه ی رانندگی اونها رو گرفته و گفته کمی آرام تر باشند. می گفت بعد از این همه جا آرام شد.

ما ایرانی ها به طرز ِ فجیعی بی نظم، بی ادب، فضول و بدخواه ِ هم دیگه شدیم.

ما شفایی ها می تونیم تو دانشکده هامون، چه در ایران چه در خارج، از برنامه ریزها و مسولان ِ سیمنارهای علمی ِ دانشجویی باشیم. خلاق باشیم و کارهای نو و هیجان انگیز بکنیم! تمرین کنیم تحمل ِ انتفاد رو. بذاریم عضلات ِ برنامه ریزی، احترام و خلاقیتمون ورزیده بشه. ما جوون ها از نسل قبل ِ ایرانی ها، که الان با ما زندگی می کنن، باید خیلی بهتر و خلاق تر باشیم.

به زودی پادکست 36 ام شفا درباره ی اهمیت ِ نظم ِ ناشی از عشق را خواهید شنید. اگه درباره ی نظم می خواهید در این پادکست نقشی داشته باشید فایل صوتی خودتون رو به جیکنامه ی dydarteam در جی میل دات کام بفرستید.



Excerpt: Remember 3 years ago president Khatami went to the University of Tehran. We still love him a lot. Today we have a different president who came to power by election, whose fans are not as patient as the fans of president Khatami. Iran is in thirst of order and we as well as the president and his colleagues must help to provide order in our lives.



بچه ها نظرتون در مورد ، جیک تصویر شفا بخش ، تا اینجا چیه؟ جالب و موثر بوده ؟ یا نه ؟ اگه نظر و پیشنهادی برای ادامه این بخش دارید بگید.
لینک جایگزین

اي كه خواهي آمد، زيرك تر باش.

آندره ژيد در مائده هاي زميني Fruits of the Earth ميگه : آه! چه كارها كه هرگز نكرديم و مي توانستيم بكنيم... اين زبان حال بسياري از مردم در لحظه ترك حيات است چه كارها كه مي بايست بكنيم و هرگز نكرديم!

چون به ملاحظاتي پايبند بوديم، فرصتي مناسب را انتظار مي كشيديم، تنبلي مي كرديم و براي اين كه مدام به خود مي گفتيم: چيزي نيست هميشه فرصت خواهيم داشت!

زيرا نمي دانستيم هر روزي كه مي گذرد بي جانشين و هر لحظه نايافتني است.

زيرا تصميم گيري، تلاش و عشق ورزي را به وقتي ديگر وانهاده بوديم.

سپس (اين مردم) چنين خواهند انديشيد: آه! اي كه خواهي آمد، زيرك تر باش. دم را غنيمت شمار!

شیرین - منبع



Excerpt: A part of Andre Gide's book called The Fruits of the Earth.


۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

مرا بنواز ، مرا بساز



يا حبيبَ مَنْ لا حبيبَ لَه . يا طَبيبَ مَنْ لا طبيبَ لَه . يا مُجيبَ مَنْ لا مُجيبَ لَه . يا شفيقَ مَنْ لا شفيقَ لَه . يا رفيقَ مَنْ لا رفيقَ لَه . يا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَه . يا دليلَ مَنْ لا دليلَ لَه . يا أَنيسَ مَنْ لا أَنيسَ لَه . يا راحمَ مَنْ لا راحمَ لَه . يا صاحِبَ مَنْ لا صاحبَ لَه.

فراز شصتم دعای جوشن کبیر

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

و حال این روزهای من که عجیب با این آهنگ آمیخته شده .

۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه

نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی

اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد

.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

چه کسی بود صدا زد سهراب؟



به یاد سهراب و 15 مهر روز میلادش

با توام ای سهراب
ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم :

تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب که ببینی ، شقایق هم مرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم :
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من

اومدم آهسته ...نرمتر از یک پر قو
خسته از دوری راه ...خسته و چشم به راه
یادته گفتی بهم :

عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی ، چه تنهاست ماهی اگه دچار آب باشه
آره تنها باشه ...یارِ غمها باشه
یادته می گفتی :
گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس ِ سهراب
نیست که تازگی بده این دل تنهایی من
پس کجاست اون قفس شقایقت
منو با خودت ببر به قایقت
راست می گفتی :
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره ! کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است

شعر از رضا صادقی

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

نمی خواهی طعم گیلاس را بچشی؟

The Joy of Fasting - Day 24

همسایه ای داریم: آیت ِ زندگی! آقای پل، که شیرین هشتاد سالگی را پشت سر نهاده، و خانمش که حد اکثر سه چهار سالی از او جوانتر است. با دقت نوشتم جوانتر؛ این زوج سرشار از زندگی اند. هر وقت آن ها را می بینم، اگر هوا آفتابی ست می گویند: چه روز درخشان ِ خواستنی ای. اگر پسین است: چه آرامش ِ خوبی! اگر باران می بارد: چه بارانی! رقص قطره ها را نگاه کن. و لبخندی مدام بر لب شان نقش شده است.

دیروز خانم ِ پل نگاهی به درختان ِ کوچه مان انداخت و گفت: معجزه ی رنگ ها را ببین! این طیف ِ رنگ ِ سبز کجا بود؟! ببین برگها دارند زرد و قهوه ای ِ روشن و سیر می شوند. برایش گفتم: این همه زیبایی در نگاه شما هم هست. همان حرف ِ معروف اندره ژید در مائده های زمینی.

تجربه ی زندگی در لندن می گوید: اینان قدر ِ همه چیز را خوب می دانند. به قول شاملو: هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ! اینان همیشه همین اند. از زندگی با تمام وجودشان استفاده می کنند. ما شرقی ها انگار کوچ نشین ایم. آینده ی آرمانی ما در دور دست است. اینان خیالی آسوده از آینده دارند و لحظه ی حال را با تمام توان در می یابند.

می توان در زندگی به آنچه نداریم مدام بیندیشیم و حسرت بخوریم. می توان از داشته ها هم خرسند بود و البته به آینده نیز چشم داشت. به گمانم شب قدر یا لحظه ی قدر، درک ِ دم و پیدا کردن موقعیت ِ خویش در زندگی ست.

زندگی که تکرار نمی شود. شاید کسی زیباتر از کیارستمی مفهوم زندگی را تصویر نکرده است؛ صدای آن پیرمرد ِ موزه ی تاریخ ِ طبیعی یادتان است: " نمی خواهی جلو مدرسه بروی صدای بچه ها را بشنوی؟ نمی خواهی طعم گیلاس را بچشی؟"

شب قدر همین لحظه هاست. زندگی است. زندگی یی که می دود!

عطاالله مهاجرانی
منبع


Excerpt: A writting by Dr. Mohajerani in his blog about the way "moment" means to British people and Iranian people. He admirs the perspective one of his neighbors, an aged experienced couple, gets from the weather condition each day. This reminded him how this living in the moment is different from they way most of easterners have in which they live in future and they never put efforts to achieve living in present time. He finished the text by mentioning a short conservation in Kiarostami's move "the taste of cherry" which says: Don't you like to taste cherry?


۱۳۸۶ مهر ۱۳, جمعه

شایعه


روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد: " لحظه ای صبرکن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.
"مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی،
لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است.
کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد جواب داد: "نه، فقط در موردش شنیده ام.
"سقراط گفت :" بسیار خوب، پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم، "پرسش خوبی" آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟" مرد پاسخ داد: "نه، برعکس…"
سقراط ادامه داد: "پس می خواهی خبری بد درمورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟" مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
"مرد پاسخ داد: "نه، واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد:
"اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمنداست پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

بچه ها، اگه دوست دارید به فضای وبلاگ نویسی فارسی در رمضان کمک کنید تنها 3 دقیقه اگر وفت بگذارید کمک ِ بزرگی کردید. لطفا این نظر سنجی ِ کوتاه را پر کنید.

ممنون
وبلاگ شفا



Excerpt: A new survey on Ramazan.


بهشت ِ واقعی را از خود ِ پیامبر استشمام کنیم، نه از هوادارانش



The joy of Fasting - Day 21

وقتی می خوندم چشام گشاد شده بود. انگار پیامبری از مریخ این جملات رو گفته. مسلمانا، مسلمانا، گاراژ اونوره. یاد بگیریم از پیامبری که زمینی ها نمی شماسندش.

شرم نمی‌کنید که زنانتان را مانند بندگان می‌زنید ؟
(محمد العبقریه ص ۲۸۷)

وقتی مردی دو زن داشته باشد و میان آن‌ها به عدالت رفتار نکند، روز قیامت یک نیمهٔ او افتاده‌است.
(۵) (نهج الفصاحه ص ۴۵)

شرم ندارید که زن را اول روز می‌زنید و آخر روز با او هم بستر می‌شوید ؟
(محمد العبقریه ۲۸۸)

زن بگیرید و طلاق مدهید، زیرا خداوند مردانی که مکرر زن بگیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند دوست ندارد.
(۶) (نهج الفصاحه ص ۱۴۵)

در کار بخشش میان فرزندان خویش مساوات را رعایت کنید. من اگر کسی را برتری می‌دادم زنان را برتر می‌دادم.
(۷) (ص ۳۶۶)

احترام بانوان را پاس ندارد مگر شخص بزرگوار و محترم و به ایشان اهانت ننماید مگر شخص پست و فرومایه.
(۸) (۳۲۵)

بهترین شما کسانی هستند که برای زنان خود بهتر باشند
(۹) (۳۱۱)

جبرئیل آن قدر در خصوص زن سفارش کرد، تا بدان جا که فکر کردم طلاق زن بدون ارتکاب عمل زشت (زنا) روا نیست.
(۱۰) (مکارم الاخلاق ص ۱۲۶)

مردی که همسرش را بیازارد، نماز و هیچ کار خیری از او پذیرفته نیست و نخستین کسی است که وارد آتش می‌شود.
(وسائل باب ۸۲)

چه بسیار زنانی که فقیه تر از مردان هستند.
(۱۱) (وسائل ص ۱۲۵)

چه بسیار زنانی که بهتر از مردان هستند.
(۱۲) (وسائل ص ۱۲۵)




Excerpt: Some quotation from the Prophet Mohammad including references in which he shows the extreme amount of resepcts to women. For instance: "There are many femals who are more knowledgeable and much better than men." One another, "The best of you Muslims is he who is the best for his unique wife." Whatever you read about the prophet in English which tells differently, is just a lie. The truth comes always with references like these that come here. They are not selected, they are only samples. There are many of these and none of even rathr different perspective.




و چند جمله بدون مرجع از پیامبر اکرم

«هر کس بمیرد و در دلش خرده‌ای هم خودخواهی بماند بوی بهشت را هم نمی‌یابد مگر اینکه پیش از آن توبه کند.»

«برتری دانش از برتری نیایش، بیشتر است.»

«به حقیقت دین نمیرسی مگر تا زمانی که همهٔ مردم را در دینشان احمق و در دنیاشان خردمند بینی.»

«سخنی را که برایت سودی ندارد مگو و زبانت را نگه دار آنچنان که پولت را نگه می‌داری.»

«بر زندگیت چشم تنگ‌تر از درهم و دینارت باش.»

«چیزی ندیدم مانند آتش که گریزان آن در خواب باشد و نه مانند بهشت که خواهان آن در خواب باشد.»

«اگر می‌خواهی بدانی که خدا چه ارزشی و اعتباری برایت قائل است، پس ببین تو چه ارزشی برای او قائلی.»

«هرکس چشمانش را از حرام نگاه دارد، خداوند شگفتی‌هایش را به او نشان خواهد داد.»

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

بینای کور

والعصر*ان الانسان لفی خسر

صبحي زود پيش از طلوع خورشيد، مردي ماهيگير به رودخانه رسيد. در ساحل به چيزي برخورد كرد كه به نظر كيسه اي از سنگ مي آمد. كيسه را برداشت، تورش را در كناري نهاد و در ساحل منتظر طلوع خورشيد شد.
او منتظر دميدن شفق بود تا كار روزانه اش را شروع كند. با تنبلي، سنگي از آن كيسه در آورد و به ميان رودخانه ي آرام پرتاب كرد. سپس سنگي ديگر انداخت و يكي ديگر. در سكوت بامدادي صداي برخورد سنگ با آب برايش خوشايند بود، پس يكي يكي سنگ ها را به درون رودخانه پرتاب كرد.
خورشيد به آرامي بالا مي آمد. تا اين وقت او تمام سنگ هاي آن كيسه را به جز يكي كه در كف دست نگه داشته بود، به ميان رودخانه انداخته بود. وقتي كه در نور خورشيد به آنچه كه در دست داشت نگاه كرد، قلبش تقريباً ايستاد، نفسش بند آمده بود! يك قطعه الماس در دست داشت. او يك كيسه از اين الماس ها را به رودخانه پرتاب كرده بود، اين آخرينش است كه در دست دارد. فرياد كشيد. گريه كرد. او اتفاقي به چنين گنجينه اي برخورد كرده بود. ولي در تاريكي، ناخواسته، تمامش را دور انداخته بود.
به نوعي، ماهيگيري خوش اقبال بود، هنوز يكي باقي مانده بود. پيش از اينكه اين يكي را نيز دور بيندازد، نور دميده بود.