۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه
دعوت دوست
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
کند با جنس خود هر جنس پروازکبوتر با کبوتر باز با باز
ملا نصرالدين با دوستي صحبت ميكرد.ملا نصرالدين: " فكر كرده ام. جوان كه بودم، تصميم گرفتم زن كاملي پيدا كنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زيبايي آشنا شدم اما او از دنيا بي خبر بود. بعد به اصفهان رفتم، آن جا هم با زني آشنا شدم كه معلومات زيادي درباره ي آسمان داشت، اما زيبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزديك بود با دختر زيبا با ايمان و تحصيل كرده اي ازدواج كنم."
دوست: "پس چرا با او ازدواج نكردي؟"
ملا نصرالدين: "آه، رفيق! متاسفانه او هم دنبال مرد كاملي ميگشت!!"
....................................................
نکته ای در این داستان بود: اگر دنبال چیز های فوق العاده هستی ، خودت هم باید فوق العاده باشی! اون وقته که بهت می دنش؛ مولانا میگه:
آن گوشوار شاهدان هم صبحت عارض شده
آن گوش وعارض بایدت ،دردانه شو دردانه شو
دانش رو فقط به دانشجو میدن ، چون اونه که لایق ِ دانش ِ (البته توجه داشته باشین، منظورم دانشجو به معنای دقیق ِ کلمه است!)
شادی رو هم به آدمهای خوب . اگه کار خوبی انجام نمی دی و دل کسی رو شاد نمی کنی، بی خودی خودت رو خسته نکن و حتی از شادی خواستگاری هم نکن چون جواب ِ رد می شنوی!
هنر ِ ناب رو هم فقط و فقط به هنرمند میدن! هنرمند کیه؟ ببین بتهوون چی میگه:
"هیچ چیز زیباتر از این نیست که انسان به حقیقت نزدیک شود و پرتو آن را بوسیله ی هنر بر نوع انسان بتاباند. (لودویگ وان بتهوون)
پس فکر نکن اگه یه چیزی یاد گرفتی ، یه سازی بلدی بزنی ، یه مویی بلند کردی؛ هنرمندی!
اون معشوق ِ ازلی و ابدی رو هم که "آفتاب از رویش شد در نقاب " به آدم ِ طالب و عاشق می دن!
پس اگر دنبال چیز ِ ناب هستی ؛ پا در ره نه ؛ بسم الله...
میلاد
Excerpt: If you want great things, you have to be great too.
۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه
پادکست 39 شفا
بشنوید
منتظر ِ نظرهاتون هستیم
با تشکر
شفا
Excerpt: Our 39th podcast just released!
۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

و چون بر شما بال گشايد ، سر فرود آوريد به تسليم ،
اگر چه شمشيري نهفته در اين بال ، جراحت زخمي بر جانتان زند .
و آن هنگام كه با شما سخن گويد ، يقين كنيد كلامش را ، گر چه آواي او چيني روياي شما در هم كوبد و فرو ريزد ، آنچنانكه باد شمال ، صلابت باغ را .
هشدار ! عشق است كه كه بر تخت مي نشاند و به صليب مي كشاند و هم او كه سرچشمه رويش است حرس ميكند .
هم به فراز آيد بلنداي قامتتان را به تمامي و نازك ترين شاخه هاتان را كه زير تابش خورشيد به رقصند و اهتزاز ، با دستهاي مهربان خويش بنوازد ،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاك ، و به ارتعاش در آورد از بن .
چون ساقه هاي بافه ذرت ، خويشتن به وجود شما احاطه كند سخت . به خرمن گاه بكوبدتان كه برهنه شويد . غربال كند تا كه از پوسته وارهيد .
به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيدي .
خميري سازد نرم .
پس به قداست آتش خويش سپاردتان ، باشد كه نان متبركي شويد ضيافت پرشكوه خداوند را .
و اين همه را از آن روي مي كند عشق كه مستوري دل بر شما بازگشايد ، تا به حرمت اين معرفت ، ذره اي شويد قلب حيات را .
زنهار !!! اگر به مامن پروا و احتياط از عشق تنها طالب كاميد و گوشه آرام ، پس برهنگي خويش بپوشيد و پاي از خرمن عشق واپس كشيد .
به دنياي بي فصل خود نزول كنيد كه در آن ، لب به خنده مي گشايد ، اما نه از اعماق دل و اشكي از ديده فرو مي چكد ، اما نه به هاي هاي جان .
چيزي به تحفه نمي دهد عشق ، مگر خويش را ، و نمي ستاند مگر از خويشتن .
نه بنده ي تملك است و سودايي تصاحب
كه عشق را عشق كفايت است و نهايت
و چون عاشقي آمد ، سزاوار نباشد اين گفتار كه : " خدا در قلب من است " . شايسته تر آن كه گفته شود : " من در قلب خداوندم "و اين نه پنداري ست به صواب كه گامهاي شما طريقت عشق معين كند كه عشق خود راه نمايد ، گوهري فراخور اگر در وجودتان يافت تواند كرد .
عشق را به جز تجلي خود آرماني نباشد .
لكن شما را اگر عشق در دل است و تمنا در سر ، هم بدين گونه مي بايد آرزو را در قلمرو جان :
از او گداختن ، آب شدن ، صافي شدن و سر به راه نهادن بسان جويباري كه نغمه ي خود را به خلوت شب ساز مي كند .
باز سوداي درد مشتاقي ,
و التهاب زخمي از ادراك محض عشق و آنكه خون رود از دل به رغبت و با وجد
به نقره فام سپيده ، چشم گشودن از اشتياق دلي بي تاب و حق شناس روزي ديگر را دم زدن در هواي عاشقي
در كشاكش نيمروز فراغتي به پرواز در خلسه ي عشق
و شامگاهان ، به خانه رفتن ، به قدرداني و با سپاس ، و خفتن ، با نمازي به قبله معشوق در دل و آوازي به ثناي دوست بر لب .
"جبران خلیل جبران"
نوبل بامزه!

ایگ نوبل یا نوبل بامزه (خودم این معادل رو براش انتخاب کردم!) جایزه ایه که هرسال اول پاییز قبل از اعلام برندگان نوبل اصلی ، به دانشمندهای رشته های مختلف که تحقیقات جالبی داشتن اهدا میشه . تحقیقات ِ کاملا علمی که وقتی آدم نتایجش رو میشنوه براش عجیب و بامزه ست . برگزار کننده های این مراسم خودشون از برندگان نوبل هستن و حتی بعضی ازافرادی که برنده این جایزه شدن برای همین تحقیق نوبل اصلی رو هم بردن . وای فقط این لیست برندگان و کارای تحقیقاتیشون رو بخونید ببینید چقدر جالبه . استخراج اسانس وانیل از پهن گاو! جذابیت بوی پنیر و بوی پای انسان برای پشه ماده آنوفل(ناقل مالاریا) ، چرا دارکوبها گردن درد نمیگیرن! چرا ماکارونی رو که خم میکنی به چندین قسمت میشکنه ، قانون 5 ثانیه مثلا اگر یه چیز خوردنی بیوفته روی زمین تا قبل از 5ثانیه اگه از رو زمین برش داری آلوده نیست و میشه خوردش ، افزایش میل جنسی بین شترمرغهای تحت پرورش انسان! ، چرا وقتی دوش میگیریم پرده حمام به سمت داخل خم میشه! ، معلق نگه داشتن قورباغه توی هوا بدون استفاده از هیچ وسیله ای فقط با میدان مغناطیسی ، علت ایجاد حس بد نسبت به صدای کشیدن ناخن رو تخته ، اینکه سیاه چاله ها تمام تجهیزات لازم برای اینکه مکان جهنم باشن رو دارن! ، علت وابسته به سیستم عصبی ِ شایع بودن دست توی دماغ کردن در بزرگسالان!! ، محاسبه تعداد عکسهایی که باید گرفته بشه تا هیچ کسی از افراد گروه ِ توی عکس چشماش بسته نباشه و خلاصه کلی کارای جالب که باید خودتون ببینید . امیدوارم چند وقت دیگه اسم دانشمندهای ایرانی هم توی این لیست بیاد!
Excerpt: About Ig Noble Prize, it is awarded to achievements that make science entertaining, understandable and accessible.
مائده هاي آسماني (1)
(مائده - بخشي از آيه 69)
هر كس به وجود خدا ايمان آورد و به روز آخرت (و بقاي روح ) معتقد باشد و كار نيكو كند ،
او را (به هر دين و مذهب كه باشد )هيچ خوف و هراس و حزن و اندوه نخواهد بود .
از بهر خدا عشق دگر يار مداريد
در مجلس جان فكر دگر كار مداريد
يار دگر و كار دگر كفر و محال است
در مجلس دين، مذهب كفار مداريد
گر بانگ نيايد زفُسا بوي بيايد
در دل نظر فاحشه آثار مداريد
آن حارس دل ، مشرف جان سخت غيور است
با غيرت او رو سوي اغيار مداريد
هر وسوسه را بحث و تفكر بمخوانيد
هر گم شده را سرور و سالار مدانيد
ياقوت كرم قوت شما باز نگيرد
خود را گرو نفس علفخوار مداريد
يك نيم جهان كركس و نيميش چو مردار
هين ! چشم چو كركس سوي مردار مداريد
آن نفس فريبنده كه غرّ است و غرور است
هين عشق بر آن غرّه غرّار مداريد
مولانا -ديوان شمس
حكمتي از سعدي :
يكي خار پاي يتيمي بكند
به خواب اندرش ديد صدر خجند
همي گفت و در روضه ها مي چميد
كز اين خار بر من چه گلها دميد
۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه
نون کشمشی

به جای غصه خوردن نون کشمشی بخورید . به جان خودم! اونقدر خوشمزه ست . من هر وقت غمگین و بسته میشم میرم نون کشمشی میخرم . تمام اون غصه و محدود بودن توی شیرینی و لذت خوردنش محو میشه ، وقتی اون شیرینیش میره لای پرزای زبون آدم بعد کشمشهاش زیر دندون له میشه و همینجوری آب دهن آدم راه میوفته ها اون موقع رو میگم. وقتی اون شیرینی پز تونسته از توی آرد و تخم مرغ خام و روغن یه همچین چیز خوشمزه ای در بیاره من چرا نتونم از توی این کلاف سردرگمی که دوروبرم رو پر کرده چیزای فوق العاده دربیارم .
پ.ن. این روش برای کسانیکه زیاد غصه دارن پیشنهاد نمیشه ، چون ممکنه بعد یه مدت دیگه از در رد نشن!
۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه
منصور حلاج

واردکلاس که می شد،زمین تکان می خورد،آنچنان با ایمان و اطمینان گام بر می داشت که چوب های کهنه و آرمیده در کنار هم کف کلاس،به افتخار آمدنش مارش بیداری سر می دادند.
درس ادبیات نداد تنها به ما،تک تک ما را " مرد " پرورد و درس زندگی مان آموخت.
می گفت که جز ادبیات و عروض و قافیه که در تخصص اوست،فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ و حتی ابزار شناسی که زمانی گویا به دنبال حرفه و فن در دبیرستان ها تدریس می شده ، درس می داده.
می گفت در ابتدای دهه ی پنجاه حتی گواهینامه ی پایه یک گرفتم که مبادا وقتی که بر اثر انقلاب پاکسازی شدم از وزارت فرهنگ،کار امرار معاشم لنگ نماند و...
و اینکه در اواخر دهه ی پنجاه،با دستهای خالی و به یاری برادر مرحومش،در یکی از دور افتاده ترین روستاهای محروم محل خدمتش دبیرستانی افتتاح کرده بود و شاگردانی پرورده بود که حالا برخی از آنان از سردمداران و اساتید مطرح دانشگاه های منطقه ی خود هستند.
پای پیاده با آن قامت و هیکل ستبرش راهی دور را از آن سر شهر تا مدرسه مان می آمد هر صبح و وقتی می گفتیم که استاد حوصله ای دارید این همه راه را پای پیاده این وقت صبح،به شوخی می گفت:من خودم یه تریلی 18 چرخ هستم و خنده سر می داد.
و امروز از بد روزگار از آن قامت رعنا و هیکل ستبر،تنی نهیف و خسته و رنجور و صورتی به غایت خسته و لبخندی خسته تر بر جای مانده است و اما نگاه آن چشم ها هنوز می سوزد و بر می فروزد هر انسانی را که توان دمی نگریستن در آنها را داشته باشد.
بیماری های جور و واجور و سختی های زمانه جور ناجوری تکیده بود آن مرد را.
پس از سالها و سالها به بهانه ی هجرت یک دوست و هم کلاسی دیرین به اتفاق همسرش از ایران به سوی کشوری غریب،با چند تا از همکلاسی های قدیمی کلاس 12 ریاضی هماهنگ شدیم که به دیدارش برویم.
می گفت که برای یک معلم هیچ سعادت و آرزویی بالاتر از این نیست که از پس گذر سالها، شاگردانش را در اوج موفقیت ببیند.
می گفت امشب دست کم 2 سال عمرم بیشتر شد.
تک تک ما را به نوشتن تشویق می کرد، نوشتن هر آنچه از وادی و قلب و ذهن اندیشه هامان می گذرد.
هیجان زده شده بود ما را که دیده بود و با شتاب از حال و روزگار تک تک ما می پرسید و کار هایمان را جویا می شد و نفسش به شماره افتاده بود و وقتی همسر مهربانش او را از هیجان بر حذر می داشت گفت که خانوم نترس،من اینها رو که دیده ام هیچ چیزم نمی شود تو خاطرت جمع باشد.
برایمان شعر خواند با صدای محزونش،
بغض کرد،
شعر هایی که سالها و سالها در قفسه های فراموش شده ی کتابخانه ی شلوغ پلوغ و مملو از حرف ها و گفته های خاموشش خاک می خورده اند و تازه چهار،پنج سالی می شود که به اصرار اطرافیان کتاب و مجموعه اش کرده و به دست نشرش سپرده و با چه اقبال نیکی هم مواجه گشته.
می گفت سرتاسر نوشته هایم را جستجو کنی،جمله ای از مدح و ثنای آدمها نخواهی یافت...
شعر هایش همیشه رنگ عصیان داشته اند و درک و شعور و درد...
درد انسانها و درد وطن.
رنج می کشید از وضعی که هست.
از اینکه نمی تواند تنها پسرش را با جیب پر راهی شهر غریبش کند برای تحصیل.
رنج فراموش شدن...
عکسهایی که بالای سرش داشت حکایت از روزگار پرشور و سرشار از سازندگیش می کرد.
یک سو دست بر شانه ی احمد شاملو...
سوی دیگر شانه به شانه ی دکتر رضا براهنی...
دیشب شبی فراموش نشدنی برایم بود.
دیداری را که با هدیه دادن یکی یک جلد از کتابهایش که مزین به دست نوشته ای منحصر به فرد از برای هریک از شاگردانش بود و با فشردن تک تک آنها به سینه اش و بدرقه کردنشان با بهترین امید و آرزوها پایان گرفت را هرگز و هرگز و تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد.
شاعری را که "منصور" است نامش و "حلاج" تخلص می کرد را نیز...
"تو را دوست مي دارم "
تو را دوست مي داشتم
من تو را هيچ وقت كم نمي خواستم
كم نمي آوردم !
تويي كه سطر به سطر حرفهايم پوشيده اي !
بوسيده اي !
و روي بعضي واژه هايم
پرچم سفيد كشيده اي
((آن وقت كه جهان هنوز به دنيا نيامده بود)) !
من تو را دوست مي داشتم
من در ايمن ترين كنج آغوشت
جاي مي گرفتم
تو اكنون دوستان جديدي
برايم كنار گذاشته اي
و چشمم را به متن وسيع جهان
باز كرده اي
اي كتابهاي خفته در قفسه ي سينه ام!...
حق خود را نمی پوشاند و لخت است. آدم با فطرتش او را می شناسد

نوشته: مجتبی تهرانی (آیت الله)
شاگرد ِ امام و معلم ِ برجسته ی اخلاق
منبع
اهل حق هيچ گاه براي رسيدن به اهداف درست، از مسير باطل استفاده نميكنند.
حق عريان است و آدمي با فطرت و عقل سليم خود آن را ميشناسد و ميفهمد. از همين رو اهل باطل با «اضلال» (تاریک کردن ِ آن در برابر ِ چشم) تلاش ميكنند حق را بپوشانند و مردم را از رسيدن به آن دور كنند و يا با «اغوا» و جلوهگري تلاش ميكنند خود را به عنوان اهل حق در جامعه جا بزنند و از همين رو با ظاهرسازي، عوامفريبي ميكنند.
اگر كسي واقعا اهل حق بود و به مقامي رسيد و بعد دريافت كه توان انجام وظايف آن مسئوليت را ندارد، بايد كنار برود و اگر چنين نكرد، نشاندهنده اين است كه به دنبال اهداف شخصي و نفساني است، نه حق.
از آنجا که نفس ما قوي است و حق مبتني بر هواي نفس نيست، معمولا براي افراد متوسط حق تلخ و سنگين است و باطل سبک و شيرين؛ اما براي اولياي خدا حق نه تنها تلخ و سنگين نيست، بلکه خواستني و شيرين است.
اگر خداوند براي کسي خير بخواهد، زبانش را به حق گويا ميکند و قلبش هم به آن گره ميخورد و عملش هم در همين راستا قرار ميگيرد.
-----------------
در همین رابطه بخوانید:
زخم پذیر و رویین تن
بیشتر ِ بهشتیان افراد ِ ساده و بی نیرنگی هستند
در میان لکه ها پناه نگیرید
فلسفه ی اخلاق
چرا ما به راحتی فریب می خوریم ؟
قدر ِ خودشان را بدانند
Excerpt: What is the truth? What it is not? On the definition of truth, a very interesting message from and ethic teachers.
۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه
چو تو خود کنی اختر خویش را بدمدار از فلک چشم نیک اختری
کار کار ِ همین پرچسب های سیاه و منفی ِ! و تنها کاری که باید بکنی اینه که این پرچسب ها رو بکنی یا اصلا هیچ وقت رو خودت نزنشون، به جاش چیزهای مثبت و پر از انرژی رو جایگزین کن و بعد نتایج رو بسنج!
بگرد ببین چند تا از این برچسب های زشت و سیاه در روز روی خودت میزنی ؛ خوب دقت کن! همشون رو جمع کن و یک جا بسوزون!
خیلی هم خنده دار ِ ، مثل این می مونه که یک "شمش ِ طلا" داشته باشی و یک برچسب روش بزنی و بنویسی" آجر" و بعد هم باور کنی که یک آجر ِ! و هیچ وقت هم از این شمش استفاده نکنی در جهت بهبود زندگیت ، چون باور کردی که آجر ِ!
این کاری ِ که ما با خودمون میکنیم و بعد هم میشه مصداق ِ همون بیت ِ حافظ : سالها دل طلب ِ جام جم از ما میکرد و...
میلاد
Excerpt: Whether you think,you can,or you can't either way you are right!
Henry Ford (1863-1947)
۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه
آیا همه ی شفا را می بینید
نظر سنجی مهم
با تشکر
شفا
Excerpt: A new survey for Shefa readers and writters
۱۳۸۶ بهمن ۲, سهشنبه
دو کلمه حرف
های مولانا ، قیام حسین و سر در چاه کردن علی و ... رو توضیح داد باید توی زندگی معمولی نشونشون داد نه توی کتابها و روایات و متنهای آنچنانی . اگر توی علم هم نگاه کنیم همین الان بچه هایی که علم محض رو دوست دارن واقعا کمن ، همه میرن سراغ علم کاربردی ، با اینکه محض پایه کاربرده . الان مولانا کجای زندگی یه آدم معمولی رو پرکرده که بخواد بشناسدش . غیر از خورش قیمه نذری چه چیز دیگه ای از امام حسین وارد زندگی ماها شده که بر اساس اون بشناسیمش .
معنای آزادگی رو باید توی همین زندگی هر روزه نشون داد ، معنای اینکه آدم زن و بچه اش رو برمیداره میره وسط یه صحرا درحالیکه میدونه آخرش هم چی میشه بفهمه یعنی چی . او که نیازمند ترحم یا خودآزار نبوده . فکر میکنم یه مشکل بزرگ که سر راه شناخت واقعی امام حسین و حضرت و علی و مولانا و ... وجود داره اینه که اونها رو چیزی ماورای یک انسان درنظر میگیریم . بله اونها آدمهای فوق العاده ای بودن ولی در هر صورت مثل ماها انسان بودن ، احساساتشون ، زندگیشون مثل ما بوده . اگر من نمیتونم معنای آزاده بودن ، تن به ذلت و خواری ندادن و دفاع کردن از عقیده و فکری که تمام وجودم رو میسازه و بدون اون پوچ هستم رو بفهمم به خاطر این نیست که حسین ماورایی بوده ، به خاطر اینه که من خیلی از قافله انسانیت پرتم . به خاطرهمین به جای اینکه خودم رو برسونم به او ، او رو میکشم پایین کنار خودم و لطف میکنم و براش گریه زاری میکنم .(برو برای عمه ات گریه کن!)
اگر ما حسین رو نمیشناسیم به خاطر اینه که خوب بودن و انسان واقعی بودن همون چیزی که خودش میگه چیزی که شایسته وجود من هست(معروف) رو نمیشناسیم . برای فهمیدن کربلا باید از توی صحرا اومد بیرون و وسط میدون زندگی خودمون دنبالش بگردیم .
نمیشه با ساتور افتاد به جون عقاید مردم که چرا اینکارو میکنی چرا اونکارو میکنی . نمیشه از جز به کل رسید . آزادگی و عدالت پرستی باید توی زندگی ما جریان داشته باشه که اگر کسی ازمون پرسید از حسین و عاشورا چی میدونی ، به جای آسمون ریسمون بافتن بگم به زندگیم نگاه کن ، همین .
گاهي به آسمان نگاه كن

۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه
موسیقی
نامه ای از یک خواننده
اول از همه به خاطر مطالب آموزنده تون و زحمت هایی که یرای کارِ تون و هدفتون در دیدار و شفا میکشید تشکر میکنم،
اما غرض از مزاحمت میخواستم در مورد میلی که موضوعش دخالت والدین تو زندگیِ خصوصیه بچه هاشون بود و حرفایی که به دوست آلمانیتون زدید و حرفایی که شنیدید حرف بزنم ولی قبلش اگه کار منو پررویی یا جسارت دونستید ازتون عذرخواهی میکنم.
حقیقتش احساس میکنم اون عقایدی که شما ازش به دوستتون گفتید تو ایران و بین خانواده ها در حال حاضرتا این حد شدید نیست و در واقع به اون شکل که شما گفتید نیست،شاید یه زمانی در قدیم به اون شدت بوده و هنوز هم بعضی از خانواده ها این عقاید رو داشته باشن اما برای همه ی خانواده ها و همه ی مردم ایران این مسئله وجود نداره..من خودم تو یه خانواده ی مذهبی بزرگ شدم و دارم توی شهری زندگی میکنم که اکثر مردمش فوق العاده مذهبی و پایبند به عقایدشون هستن اما این مساله رو خیلی کم دوروبرم میبینم .
شما همه ی مردم رو جمع بستید واین عقیده رو اونقدر شدید نشون دادید که منم ترسیدم چه برسه فردی که خبری از فرهنگ کشورم نداره اون مسلم هست که میخنده و مارو احمق خطاب میکنه..در ضمن فکر میکنم تو این زمونه کمتر والدین برای بچه هاشون در این مورد تصمیم میگیرن ،چون دیگه سن ازدواج به حدی رسیده که اصلا والدین هم لزومی به این کار نمی بینن،البته انکار نمیکنم که هستن کسایی که این مساله در موردشون صدق میکنه اما بازهم میگم جمع بستن همه و به اون شکل شدید نشون دادنش درست نیست ،.فقط خواستم نظرمو بگم ، دست به نوشتنم هیچ وقت خوب نبوده امیدوارم منظورمو خوب رسونده باشم .
باز هم عذرخواهی میکنم
و ممنون
خطیبی
______________________________________
سلام. به معنای اینکه از از من به تو آزاری نمی رسه.
ممنون از راهمنایی تون. خیلی خوشحالم که دارم به همه نشون می دم که من هم از شما یاد می گیرم. خیلی خوشحالم که شفای امروز بعد از هفت سال خیلی آزاد تر از قبل شده و داریم تمرین می کنیم که ببینیم آزادی و تحمل چی هست و چی نیست. اینکه آزادی چارچوب داره یعنی چی. اینکه امید بی انتهاست یعنی چی. ادب چی هست و چی نیست.
خیلی از انتقادت خوشم اومد. اما دوستم در مورد مطلب بگذار بگم که ما ایرانی ها موجوداتی پر از تناقض هستیم. چیزی که می گیم رو عمل نمی کنیم. دارم روی این نکته ها تمرکز بیشتر می کنم که دردهای اجتماعی هم شفا پیدا کنن. علاوه بر درد ِ ناامید بودن. پرنیان هم قبلا راجع به عرفان ِ چاق و چله ای که استاد های بی سواد درس میدن و پول در میارن نوشت.
مساله اینه که این مساله در بین خانواده های مذهبی حل شده است. تمام مشکلات از اون هایی سرچشمه می گیره که نمی دانند چه می کنند و به چی اعتقاد دارند و ندارند.
تشکر از نامه ی درست و حسابی شما و درسی که به من دادید که البته سعی می کنم خوب مرورش کنم.
... محمد
Excerpt: A letter from a reader and some useful critizes.
۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه
مرگ است کاروان که به مصر آرداز چاه طبع یوسف کنعانم

ای افلاطون سخن همان است که تو گفتی.
استدلال تو درست است،
وگرنه این امید روحبخش و این اشتیاق فروزان
و این آرزوی جاودانگی و ابدیت در دل ما چیست!؟
یا این ترس و هراس و نگرانی که مبادا به عدم رویم هیچ شویم
از کجا آمده است؟
چرا روح ما از تصور نیستی به خود می لرزد؟
این الهیت است که این شور را در ما ایجاد کرده است
و این همان ابدیت است که به زندگی پس از مرگ اشاره می کند
و ما را به حریم جاودانگی فرا می خواند.
ای جاودانگی ، ای لذت بخش ترین و هراس انگیز ترین اندیشه ها.
جوزف اَدیسن
ترجمه: دکتر الهی قمشه ای
لینک جایگزین
You'll experience the death such as other experiments in your life , but you won't die because of you are immortal . man has been created for an immortal life.
زينب
اي زينب ،اي زبان علي در كام
با ملت خويش حرف بزن
اي زن
اي كه مردانگي در ركاب تو ، جوانمردي آموخت
اي زبان علي در كام ، اي رسالت حسين بر دوش
اي كه از كربلا مي آيي و پيام شهيدان را
در ميان هياهوي هميشگي قداره بندان و جلادان
همچنان به گوش تاريخ مي رساني
زينب با ما سخن بگو
مگو كه بر شما چه گذشت
مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي
مگو كه جنايت ، آن جا تا به كجا رسيد
مگو كه خداوند آن روز
عزيزترين و پرشكوهترين ارزش ها و عظمت هايي را كه آفريده است
يك جا در ساحل فرات
و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان طف
چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگان عرضه كرد
تا بدانند چرا مي بايست بر آدم سجده ميكردند ....
آري زينب
مگو كه در آنجا بر شما چه گذشت
مگو كه دشمنانتان چه كردند ،دوستانتان چه كردند
آري ،اي پيامبر انقلاب حسين
ما مي دانيم ،ما همه را شنيده ايم
تو پيام كربلا را ،پيام شهيدان را به درستي گزارده اي
تو شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي
همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن مي گفت
اي كه از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي
و بوي گلهاي نوشكفته آن ديار را ،در پيراهن داري
اي دختر علي ،اي خواهر
اي كه قافله سالار كاروان اسيراني
ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر
دكتر علي شريعتي -كتاب دفترهاي سبز
۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه
اين کشور را دانايان و آگاهان بايد اداره کنند

نوشته شده از سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش
منبع
اين کشور را دانايان و آگاهان بايد اداره کنند.
دانايان همانها هستند که از محيط علمي بيرون ميآيند و توشه و سرمايه معرفتي مياندوزند، يا اينکه توانايي دستگيري از ديگران را دارند.
دانشجويان در چنين فضايي بايد بکوشید که باغچه خود را بکاريد، خانه خود را جارو بزنيد، چراغ خود را روشن کنيد و بدانيد که با روشن شدن اين چراغ و آن چراغ، کشور هم روشن خواهد شد؛ با آباد کردن آن باغچه و اين باغچه، کشور هم گلستان خواهد شد.
اما شما به عنوان دانشجو در فکر باغباني کل کشور و نيز در پي چراغ داري کل کشور نباشيد. وقتي تعداد اين خانهها فزوني گرفت عطر و بو و نور او به همه جا خواهد رسيد.
قطعا بعد از 5 يا 10سال ديگر شما دانشجويان به اين سخن من خواهيد رسيد و همه آرزو خواهيد کرد کاش فرصت و فراغتي که داشتيد، در راه تعلم و تحصيل بهتر صرف ميکرديد و گوش به بانگ ناروا و انحرافي ديگران نميداديد، اکنون هم اين کار را بکنيد و بدانيد که آينده از آن شماست.
هنر دانشجو اين است که در طوفان با طوفان زندگي کند و عليرغم ضربهاي که ميخورد و با رنج طاقت فرسايي که ميبرد، به راه خود ادامه دهد و ديگران را هم مشوق باشد.
دانشجويان هميشه به دنبال امور ماندگار باشند نه امور ناماندگار؛ کاري کنيد که همه را در يک فعاليت دسته جمعي گرد بياوريد و در دل آنها روح اميد بدميد. دل گرمي و پشت گرمي به آنها ببخشيد، زيرا از اين طريق است که ميتوانيد اولياي خودتان و مردم مملکت خودتان را راضي کنيد
Excerpt: On some advices from Dr. Abdulkarim Soroush to university students.
عاشورای واقعی
از نمایشگاه کتاب خریده بودم: "عاشورا پژوهی؛ با رویکردی به تحریف شناسی تاریخ امام حسین" که آقای محمد صحتی سردرودی آن را نوشته و انتشارات خادم الرضا به چاپ رسانده.
این کتاب مستندا ثابت کرده
- عبارت "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" که همه فکر می کنیم حدیث است، چنین نیست. فقط یک شعر است که به غلط آن را منتسب به ائمه کرده اند.
- عبارت "هل من ناصر ینصرنی" هم باز یک شعر است که از امام حسین نیست و به زبان اهلش "زبان حال" است.
- عبارت "ان الحیات عقیده و جهاد" هم شعر یک شاعر است، نه کلام امام حسین!
- حتی عبارت "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی" هم از امام نیست. امان از این شاعران!!
- امام حسین حج را نیمه کاره رها نکرد؛ اصلا احرام تمتع نبسته بود، احرام عمره بسته بود که کامل کرد و بعد به سمت کربلا حرکت کرد.
- شریح قاضی فتوایی برای قتل امام حسین نداده.
- امام سجاد روز عاشورا اصلا بیمار نبوده و چنین تعبیری از اساس غلط است. ممکن است اگر چیزی بوده، زخم شمشیر باشد که در میدان جنگ خورده اند.
- خشن دیدن حادثه کربلا و توجه به جنبه های جنگی و خشونت بار آن بسیار تحت تأثیر فرهنگ و اندیشه زیدیه است که امام را قائم به سیف تعریف می کنند، در مقابل تعریف شیعه اثنی عشری که امام را هادی و هدایت کننده می خواند و می خواهد.
- ماجرای سر کوبیدن حضرت زینب به چوبه محمل هم دروغی بیش نیست.
و کلی بحث دیگر که حوصله اش در اینجا نیست.
اگر مسلمان و شیعه و اهل عاشورا هستید، امیدوارم دنبال درک عاشورای واقعی باشید، نه عاشورای خرافی. و اگر به سرعت این را بپرسید، حق دارید، که مگر عاشورای واقعی هم این روزها یافت می شود؟!
------
البته به نظر ِ این حقیر در ماجرای عاشورا هر چه از داستان فاصله بگیریم و به ماجرای گرفتن ِ آزادی به زور از تفکر ِ حسین نگاه کنیم بیشتر درس می گیریم.
... محمد
پی نوشت: من خودم این کتاب را نخوانده ام و نمی توانم تایید یا تکذیب کنم. اما متاسفانه دسترسی هم ندارم که بخرمش. به هر حال حرف من این است که پسام ِ عاشورا نشان دادن تعصب ِ حسین (ع) از آزاد اندیشی است و به خاطر ِ این روحیه است که ایرانی ها عاشق ِ مرامش شدند. بهتر است در عزاداری ها به این نکته توجه کنیم تا تکیه روی حرف هایی از تنهایی و بیچارگی و بی پناهی و .... بهتره صحبت های زینب ترجمه بشه و خوانده بشهو همان کاری که آقای خاتمی در مجلسشان در عاشورا می کنند.
Excerpt: ُSome fictious facts about Ashura day.
راه رفتن روی نخ

کامنتهای متن ملاقات جرقه این مطلب رو در ذهنم زد که البته ربطی به اونها نداره .
من دوستی دارم که آهنگ شاد گوش نمی کنه ، اگر جلوش از اینجور آهنگها بذاری پا میشه میره بیرون .
دوستی دارم که وقتی روز شهادت باشه بهت میگه نخند گناه داره .
دوستی دارم که موقع حرف زدن با طرف مفابل سرش رو میندازه پایین و فقط با گوشه چشم بهش نگاه میکنه .
دوستی دارم که اصلا نمیشه در مورد دین و عقاید باهاش بحث کرد .
یکبار با همین دوستم که نمیشه باهاش بحث کرد داشتم در مورد نماز و دعا بحث می کردم کم مونده بود پاشه منو بزنه ! با این وجود اینها دوستام هستم و دوستشون دارم ، خودشون رو دوست دارم نه عقایدشون . اینکه عقاید یک نفر چیه مهم نیست اینکه خودش چیه مهمه .
یه چیزهایی هست که توی ذهن ما چه درست چه غلط سفت و سخت شده . شاید حالت عادی شخص حتی به اونها توجه هم نکنه اما وقتی بری سراغ این جور مسائل آنچنان ازشون دفاع میکنه که باورت نمیشه این آدم همون قبلیه هست! چطور ممکنه که من و کسی که کنارم نشسته تا چند لحظه پیش از نظر رفتار ، اخلاق و طرز فکر عین هم هستیم تا بحث میرسه به اینجاها یه دفعه من میشم مرتد و ریختن خونم واجب! عقیده و ایمانی که تمام وجود آدم رو نگیره دروغه ، واقعی نیست . اون باور باید توی همه کارهام و طرز فکرم حضور داشته باشه . اگر وجود نداره به خاطر اینه که اون عقیده از جنس وجود من نیست . من برای اون عقیده ساخته نشدم . درون من ، انسان بودن من ، احساسات من نمی تونه این عقیده رو بپذیره ولو اینکه به خاطر خانواده ام یا جامعه ام اون عقیده بهم ارث رسیده باشه .
گاهی بعضی چیزها مارک مقدس میخورن ، اونقدر که نمیشه اصلا درموردشون حرف زد . آیا مقدس شدن به معنای این هست که کسی به اون موضوع نزدیک نشه و اصلا نفهمه که واقعیت اون چی هست و فقط جلوش خم و راست بشه و بهش ادای احترام کنه .
برای من نماز مقدسه چون آدمهایی که دارن میرن نماز بخونن یا نماز خوندن و دارن برمیگردن در بدترین حالت هم هیچ وقت کلمه فحش از دهنشون خارج نمیشه .
برای من قرآن مقدسه چون آدمهایی که معنای آیه هاش رو می فهمن هیچ وقت سر کسی کلاه نمی ذارن .
برای من محرم مقدسه چون باعث میشه آدمهایی که تا دیروز هیچ سنخیتی با هم نداشتن یکدفعه با هم احساس صمیمیت و یکی شدن بکنن .
برای من عقل مقدسه چون باعث میشه همیشه اون چیزی که شایسته انسان بودن و وجودم هست رو انتخاب کنم .
نماز و قرآن و خدایی که به حال آدمها تاثیری نداشته باشه چه اهمیتی داره که مقدس باشه ، بت ها هم مقدس بودن ولی به حال آدمها بی فایده . چیزی که آدمها رو، آدمهای متعلق به زندگی روی زمین رو ، مقدس و پاک و خوب بکنه ، مقدسه وگرنه اگر درک و دست یافتن بهش اینقدر دور از دسترس و اونور طبقه هفتم آسمون و بعد از مراتب ریاضات و تفکرات و خلوت و فلان و فلان باشه برای من چه اهمیتی داره که مقدس باشه یا نباشه چه برسه به اینکه بخوام قبولش کنم .
شاید خدای دوست من کسی هست که توی ابدیت نشسته و من هم بنده ای هستم که شبها توی خلوت وقتی نماز می خونم حضورش رو حس می کنم . شاید خدای من کسی هست که صبح زود که بیدار میشم وقتی پنجره رو باز می کنم ، بغلش می کنم ، می بوسمش و صورتم رو میذارم روی صورتش .
اینها چندان باهم تفاوت ندارن ، ولی این مهمه که چند ساعت بعد وقتی رفتم سر کار و زندگیم چقدر حضورم ، رفتارم ، فکرم و کارهام بوی حضور خدا رو بده .
عاشورا يک قمار عاشقانه است
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
اونوقت میگن مولانا سنی بوده یا شیعه! اصلا حق سنی و شیعه نداره. اینجا دوستان سنی ِ ما دیروز تو مراسم نماز جمعه عاشورا رو یادآوری کردن و گفتن که باید درس ِ صبر رو از این روز عزیز یاد بگیریم.
هيچوقت يادم نميره مراسمي رو كه چند سال پيش تو يه تكيه برگزار شد و يكي از عاشقان مثنوي اومد و دله همه رو برد. ميشد تو جمعيت چهره هايي رو ديد كه داشتند شاخ در مياوردن! آخه تو تكيه ي امام حسين داشتند مي گفتند عالم شاده.
يه عده اي فقط منتظره قيمه بودن. منتظر بودن يكي بياد از تشنگيه آقاشون بگه، به گريه بندازشون و بعد يه خيك سير قيمه بخورن. غافل از اينكه كوچكترين ربطي بين قيمه و امام حسين نيست! قيمه همون قدر مقدسه كه پيتزا. كه ماكاروني. قابلمه نگيريم دست كه قيمه ي آقا رو بخوريم. امام حسين كي اهل غذاي چرب و چيلي خوردن بود.
اين همونيه که بودا گفت. بودا گفت من با انگشتم چيزي را به شما نشان ميدهم اما شما بجاي آنکه به آن چيز نگاه کنيد به سر انگشت من نگاه مي کنيد!
ما خوشحاليم كه امام حسين زير بار حرفه زور نرفت. اين مراسمي هم كه مي گيريم يه جور ابرازه اين شاديه. همه از كاري كه امامشون كرده راضين.
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
خانم كريستينا روستي ميگه:
اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني
چون بگذرم از جهان ِ فاني
زنهار كه نغمه هاي غمــگين
در روز ِ وداع ِ من مخواني
اي كاش تو تموم تكيه هاي ايران بجاي تلف كردنه وقت و نوحه خواني در حد افراط، بزرگان عرفان بيان حرف بزنن.
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
در قمارخانه ي اين عالم هر کاري رو بخواي بکني بايد بهاش بدي. مثلا براي تحصيل در دانشگاه هاي خوب بايد بهاي نديدن پدر و مادر رو براي چند سال بدي. به عبارت ديگه در قمار بين دانايي و رفاه به دانايي مي بازي. امام حسين روز عاشورا در يک قمار عاشقانه خودش را وسط گذاشت.
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
اين همونيه که بودا گفت. بودا گفت من با انگشتم چيزي را به شما نشان ميدهم اما شما بجاي آنکه به آن چيز نگاه کنيد به سر انگشت من نگاه مي کنيد!
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
مگه نمي گن كه وقتي لحظه به لحظه حسين بزرگ به ظهر عاشورا نزديكتر مي شد، چهره اش سرختر ميشد؟ آيا انساني كه دلش غم داره ميتونه پوستي صورتي پيدا كنه؟ هرگز. حسين شاد بود كه داره بي اختيارتر ميشه نسبت به خدا.
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
ويليام شكسپير در هانري ششم، پرده ي اول، صحنه ي دوم ميگه:
شكوه ِ دنيا همچون دايره ايست بر روي آب
كه هر زمان بر پهناي خود مي افزايد
و در منتهاي وسعت هيچ مي شود.
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
گناه وقتي بوجود مياد كه يه كاري رو كه ميدوني درسته، پاهات رو بذاري روش و انكارش مي كني. گناه يعني سرِ حقيقت رو بريدن و در كربلا سر حقيقت رو بريدند و گناه كردند. الان هم خيليها اين كار رو مي كنن. وقتي قيمت يه جنسي رو موقعه عيد بيش از مقدار واقعيش مي گيم آيا سر حقيقت رو نمي بريم؟ چرا ما هم مي بريم؟
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
... محمد
يه جوري اون رو به دنيا معرفي ميکنيم که هر کي اين عکس ها رو مي بينه چندشش ميشه. راهش اين نيس که عکاس رو بگيريم و دوربينش رو بشکنيم. اين راه مثل اين مي مونه کسي بوي گند جورابشون رو توي کفش مخفي کنه. موقع نماز به اون کثافت نمي هم مي زنه و اعتقاد داره که نبايد براي نماز پا رو کامل شست. انگار نه انگار که همين پيامبر گفت: پاکيزگي علامت ايمانه.
+ سخنراني دکتر سروش درباره ي عاشورا
Excerpt: Ashura, was the gamble for love. As how Adam did so in a gamble for the paradise and he lost it and banished into the Earth. Hossein did gamble on love to God and he lost his family and himself on this gamble. The way the prophet Abraham did to behead his son for the sake of love. We have only one job in this universe. Be ing a lover.
شهادت
اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين مادههايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان ميدهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان ميآموزد كه ميتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايههاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانتهايي هستيم كه با جهادها و شهادتها و با ارزشهاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.
ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمرهمان را عاجزيم!
خدايا! اين چه حكمت است؟
و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رساندهاند.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رساندهاند. و ما شب شام غريبان ميگرييم، و پايانش را اعلام ميكنيم و ميبينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه ميخواست اين داستان به پايان برسد.
......................
خون و پيام
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را. اگر نميخواهد از صحنه غايب باشد.
عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند!...
۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه
ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»
تو ایران همه روی این چیزهای خیلی خصوصی کامنت می دن؟!
به دوست ِ آلمانی ام داشتم توضیح می دادم که ازدواج در ممالک اسلامی چطوری است. خوشش آمده بود که چقدر همه چیز قرن هاست که نظم ِ قابل قبولی داره. بعد از ایران سوال کرد. من هم گفتم که توی ایران زن ها مرد ها اینطوری ازدواج می کنند. اول عقد و در حالی که زن و شوهر رسمی هستند حق ندارند در کنار ِ هم باشند و با هم خلوت کنند تا وقتی که عروسی کنند که چیزی دکوری و بی معناست.
همین که این رو گفتم لبخندش از لبش خشک شده بود و چند تا سوال کرد و بعد گفت خب چرا عقد می کنند اگه قراره که در کنار ِ هم آرام نگیرند. گفتم چون باید خیال ِ خانواده ها از بابت ِ بچه ها راحت بشه به همین دلیل قطعیش می کنند و بعد صبر می کنند تا مدت ها تا ببینند کی شرایط عروسی مهیاست. در این مدت هم پدر ِ عروس اجازه نمی ده که دحترش با شوهرش باشه.
پرسید مگه اجازه ی تصمیم ها بعد از عروسی با پدر هاست. گفتم نه اما این احترامه. گفت : تو ایران همه به امور خصوصی ِ هم کار دارند و روی این چیزهای خیلی خصوصی کامنت می دن؟! گفتم آره! گفت: ببخشید محمد، اما شما چقدر احمقید. خجالت کشیدم از راستگویی ِ خودم. می تونستم مثل ِ خیلی های دیگه تصویریِ غیر واقعی از ایران براش بکشم! می تونستم براش از حافظ بگم و تاکید کنم که مولانا مال ِ ماست نه ترکیه. یا بهش بگم بره منشور سازمان ملل رو بخونه که کوروش کبیر اون رو پایه گذاشته.
Excerpt:
On marriage and its stupid Iranian traditions. Sorry to those who believe Iranian are the best according to Hafiz and Saadi.
خودكشي هاي نوع تازه
منبع
خودكشي پس از نزاع با دوست دختر و يا قتل دوست پسر و دوست دختر و احيانا بستگان انان و سپس خودكشي، از آغاز قرن 21 در کشورهاي صنعتي رو به افزايش است.
روانشناساني كه اين نوع خودكشي ها را بررسي كرده اند ريشه ی آنها را در بالارفتن ِ درصد ِ زندگي مشترك بدون ازدواج مرد و زن تشخيص داده اند كه در كشورهاي صنعتي در حال گسترش است.
اين روانشناسان گفته اند كه چون جداشدن يكي از دو طرف در اين نوع زندگي آسان و يكدقيقه اي است طرف ديگر به خشم مي آيد و يا تحت تاثير حسادت شديد قرار مي گيرد و دست به قتل و خودكشي مي زند.
طلاق در ازدواج ِ رسمي عملي فوري نيست و در طول مراحل قضايي و وساطت مشاور ِ خانواده خشم فرو كش مي كند.
در زندگي ِ مشترك بدون امضاي قرار داد ِ نكاح، طرفين آزاد هستند و قيدي ميان آنان نيست و هر آن يكي از آندو مي تواند بدون ملاحظات ِ عاطفي و عكس العمل طرف ديگر جدا شود و راه خود درپيش گيرد كه خطر قتل و خودكشي هم در آن وجود دارد.
عكس بالا كه 16 ژانويه 2003 در رسانه هاي آمريكا انتشار يافته از همين دست خودكشي ها بود. اين عكس از هلي كوپتر برداشته شده است. ماجرا از اين قرار است :
لوئيس راجرز 24 ساله با زني در طبقه بيست و سوم اين مجتمع مسكوني در يك محله اعيان نشين شهر فيلادلفيا زندگي مي كرد. اين دو خود را دوست پسر و دختر معرفي مي كردند.
روز حادثه، درپي يك مشاجره كوتاه، دوست دختر كه اجاره نامه آپارتمان به نام او بود به لوئيس دو ساعت مهلت داد تا جامه دان اش را ببندد و آنجا را ترك كند و سپس از خانه بيرون رفت. راجرز آپارتمان ترك ولي دوباره به آنجا باز مي گردد و آپارتمان را به آتش مي كشد كه پليس با مشاهده دود متوجه قضيه مي شود، وارد آپارتمان مي گردد و درست لحظه اي كه لوئيس آماده پرتاب كردن خود از بالکن بود به وي مي رسد و موفق مي شود آستين او را بگيرد. همان طور كه در عكس ديده مي شود گرفتن آستين براي نجات لوئيس كافي نبود و او پس از سقو ط از ارتفاع هفتاد و چهار متري جان سپرد.
Excerpt: On description of a modern kind of suicide whose roots are in the raise of uncontrollable anger in non-marriage based of sexual relationship that could be finished in a minutes.
۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه
مقصد فقط یه نقطه نیست.
این عزیز با روحیه ی مخصوصی که داره برخاست و با کنجکاوی از راننده و مسافری مسیر رو پرسید. در راه ِ بازگشت البته همونطور که سرخ پوست ها میگن: "اگه راه رو بطلبی راه کمکت می کنه" اتوبوسی که داشت رد می شد تا بره گاراژ، برای ما ایستاد و ما رو که تو ایستگاه ِ سردی داشتیم می لزریدیم مجانی سوار کرد و تا نیمه های مسیر رسوندمون. نهایتا این دوست ِ بادرایت ِ ما تونست ما رو در کوتاه ترین زمان به مقصد برسونه. ازش روحیه ی پی گیری و کنجکاوی رو یاد گرفتم. نترسیدن و مسلط بودن به اوضاع ِ نامطلوب.
مقصد فقط یه نقطه نیست. امتداد ِ یک مسیره! مثل نقطه ای از یک خط می مونه. اگه توی یک صفحه ی دو بعدی زندگی کنی، نمی تونی نقطه ای رو بی خط کشیدن روی صفحه پیدا کنی.
کسی که راه رو نمی دونه اصلا متوجه نیست داره چیکار می کنه. کسی که از خودش حرکتی نشون میده می تونه به رسیدن نزدیک باشه.
اگه خوابت میاد، بخواب. اما یادت نره توی خواب بپرسی کوچه ی بعدی کدومه.
... محمد
----------------------------
درباره ی اتوبوس بیشتر در شفا بخوانید
Excerpt: Goal is not achieved without following a path, a correct path, the path that includes the goal.
۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه
کلاس 100!

فکر می کنید این دوستان دارن چیکار میکنن؟ آزمون دکتراست!! چه مزه ای میده آدم سر امتحان با خودش فلاسک چایی ببره ! البته خب حق دارن یه چند صد ساعتی باید بشینن . من نمی دونستم اینقدر زمانش طولانیه جا داره به قبول شدگان و نشدگان واقعا خسته نباشید بگم . یه کم پارتی بازی کنم اینجا به دخترخاله گلم آرین هم از راه دور دوباره تبریک میگم!

اگه گفتید این کجاست ! این معروفترین ، شلوغ ترین ، باحال ترین و باصفاترین کلاس دانشکده علوم یعنی کلاس 100 گروه زیسته . حالا من چرا درموردش نوشتم . چون این کلاس تنها کلاسیه که من سر درس معارف واقعا یک ساعت تمام توش خوابیدم تازه خواب هم دیدم ! تنها کلاسیه که توش عملیات ژانگولر انجام دادم البته وقتی خالی بود! کلاسیه که هیچ دانشجویی نیست که تاحالا توش سر امتحان تقلب نکرده باشه به جز من! کلاسیه که وقتی سقفش سوراخ شده بود و آب شرشر داشت میومد پایین استاد مربوطه با مشاهده آبشار با اعتماد به نفس به درسشون ادامه دادن ! و کلاسیه که وقتی استاد شدم خیلی دوست دارم توش درس بدم ، چون استادی که بتونه از پس درس دادن به معنای واقعی ، توی این کلاس بربیاد واقعا استاده!
برای من همیشه یادآوری این خاطرات ساده باعث میشه هم خیلی لذت ببرم و کیف کنم و هم یادم میاد که کجاها بودم و حالا کجا هستم . و این همیشه یه اعتماد به نفس فوق العاده ، حس هدفمند بودن و کارهای بزرگ کردن رو دائم درونم جاری میکنه .
۱۳۸۶ دی ۲۵, سهشنبه
با حکیم ها اخت شو

در ایران علت ِ اینکه این همه مردم تا به هم می رسن راجع به سیاست حرف می زنن به نظر ِ من اینه که حرف ِ دیگه ای بلد نیستن بزنن. مهم ترین دغدغه ی مردم شکم ِ خانواده است.
یکی از دلایلی که من دانشمند ها رو دوست دارم اینه که وقتی دور ِ هم جمعن راجع به چیز ِ دیگه ای غیر از سیاست . پول و دوبی و ... حرف می زنن. راجع به چیزی ورای مکالماتی از جنس ِ نگرانی از این از اون. نگرانی هامون رو هم رشد بدیم. از بین نبریمش.
پیامبر گفت: "ساثل العلما و جالس الکبرا و خالط الحکما". به عبارتی میشه تعبیر کرد: از دانا ها و با سواد ها سوال بپرس. با بزرگان نشست و برخاست کن و نهار و شام بخور. با حکیم ها اخت شو، سینما برو و تفریح کن و ...
ببینید وبلاگ یک دانشمند ِ ایرانی رو
و وبلاگ ِ دیگری از دانشمندی دیگر با مطالب متفاوت
. و دانشمندی دیگر در زمینه ی بیولوژی
دانش از زبان ریچارد فاینمن
متن گفتار فیلم:
وقتی چیزی رو نمی فهمیش احساس ِ نا راحتی ای که می کنی اسمش هست: سر در نیاوردن. این کار ِ سختیه و تو خوشحال نیستی. بیشتر ِ مواقع ذهنت گرفتاره و نمی تونی به راه ِ حل نفوذ کنی. سر در گمی چون داری اشتباه می کنی و نمی دونی چی اشتباهه. داری دو تا شاخه رو به هم وصل می کنی که به موز ِ روی درخت برسی اما نمی تونی کاملا بهش برسی. من همیشه این حس رو دارم که نمی تونم به موز ِ برسم. من اکثرا حس می کنم که گیجم. گاهی البته میشه که این شاخه ها رو که توی هم کردم بصورت تصادفی به یه موزی می رسن.
توجه کنید که ریچارد فاینمن از بزرگترین قیزیکدانان معاصره و نوبل فیزیک برده.
بیشتر در این باره بخوانید:
------------------------
خدا ریچارد فاینمن را انتخاب کرد
تغییر سرنوشت
Excerpt: A link to an Iranian scientists weblog in Persian language who write about his everyday life. Very interesting to see Iranians are using web in the correct way to develope their skill in learning what deserves to think about and speak about during a day.
۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه
ای برادر تو همه اندیشه ای
پس از خاتمه جنگ و رهایی از اسارت ، از فرانکل پرسیدند که چگونه زنده مانده است؟ راستی او چه قدرتی داشت که دیگران فاقد آن بودند؟
فرانکل در پاسخ گفت: من همیشه با خود میگفتم که انتخاب با توست می توانی امیدوارانه به فردا نگاه کنی یا راه یأس و ناامیدی را انتخاب کنی. اما برای امیدوار زیستن ، لازم بود تا نیروی خود را بر چیزی که واقعا با تمام وجود می خواستم ، متمرکز کنم و من دستهای همسرم را می خواستم. آرزو داشتم که یکبار دیگر آنها را در دستهایم بفشارم. دلم می خواست بار دیگر در چشمهایش خیره شوم. دوست داشتم به این بیندیشم که می شود باز هم روزی در کنار هم بنشینیم و سفره دل بگشاییم و همین اندیشه بود که مرا لحظه به لحظه زنده نگه می داشت.
دکتر فرانکل در آشویتز ، نیرویی بیشتر از سایرین نداشت. او می گفت که غالبا جیره غذایی آنها از یک کاسه سوپ تجاوز نمیکرد اما فرانکل به جای آنکه همین انرژی اندک را صرف نومیدی ها و هراسهای فردایش کند آن را بر یک هدف مشخص متمرکز کرده بود . او برای زنده ماندن بهانه ای داشت و با تمرکز بر همان بهانه بود که توانست از آشویتز ، زنده بیرون بیاید. فرانکل برای خود دیدگاهی امیدوارانه خلق کرده بود و حالت مثبت این نگرش ، محافظ او بود . در حقیقت او به طور خودکار به خود می گفت:
<امروز برای زنده ماندن باید چنین و چنان کنی >.
فرانکل زنده ماند چون هدفش را از خاطر نبرد.
By: Mark Victor Hansen and Jack Canfield
ترجمه: وحید افضلی راد
Excerpt: You will be what you think , you are. and you will achieve what you make by your thoughts and mind now.
بعد از غذا هفت کار نکن

1- دود نکش. سیگار نکش چون هر سیگار اثر ِ ده تا سیگار جذب داره
2- میوه نخور. معدت از هوا پر میشه و ویتامین های میوه در معدت از بین میره. 2 ساعت بعد از غذا یا حداقل یک ساعت قبل ِ غذا میوه بخور.
3- چایی ننوش. چون برگ چای اسید داره و این اسید ِ خاص پروتئین های غذا رو تغییر میده طوری که هضمشون سخت میشه.
4- کمربندت رو شل نکن. باعث میشه روده ات بپیچه یا مسدود بشه.
5- دوش نگیر. خون میره تو جاهای دیگه ی بدنت غیر از معدت و هضم بسیار کند و غذا ها فاسد میشه تو دلت.
6- راه نرو. خون از معدت به پاهات میره و هضم سخت میشه و جذب ِ انرژی ضعیف میشه
7- نخواب فورا. این باعث گاستریت و ماراحتی روده میشه.
ترجمه: محمد
Excerpt: 7 things not to do after meal. 1) Don't smoke; Experiment from experts proves that smoking a cigarette after meal is comparable to smoking 10 cigarettes (chances of cancer is higher). 2) Don't eat fruits immediately; Immediately eating fruits after meals will cause stomach to be bloated with air. Therefore take fruit 1-2 hr after meal or 1hr before meal. 3) Don't drink tea; Because tea leaves contain a high content of acid. This substance will cause the Protein content in the food we consume to be hardened thus difficult to digest. 4) Don't loosen your belt; Loosening the belt after a meal will easily cause the intestine to be twisted & blocked. 5) Don't bathe; Bathing after meal will cause the increase of blood flow to the hands, legs & body thus the amount of blood around the stomach will therefore decrease. This will weaken the digestive system in our stomach. 6) Don't walk about; People always say that after a meal walk a hundred steps and you will live till 99. In actual fact this is not true. Walking will cause the digestive system to be unable to absorb the nutrition from the food we intake. 7) Don't sleep immediately; The food we intake will not be able to digest properly. Thus will lead to gastric & infection in our intestine.
۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه
برای آنها که دوستشان دارم
به من اما اگر یک خط بدهی خمش می کنم تا بشود شبیه دایره ، بعد یک خط دیگر می گذارم زیرش تا بتواند بایستد و میکارمش همه جا ، روی تمام نیم خطها و پاره خطها ، روی تمام خطوط ممنوعه .
به من اگر یک خط بدهی دو سرش را می کشم تا آخر دنیا ، آن وقت یک آسمان می ماند و یک زمین ، فقط برای خودمان .
۱۳۸۶ دی ۲۱, جمعه
هذیان
۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه
نمونه ای از بلایی که غیر متخصص ها بر سر ِ ایران می آورند
نوشته ی نوشیروان کیهانی زاد
منبع
از تاریخ ِ بيستم دي ماه 1352، یعنی 2 ماه و چند روز پس از بالارفتن ِ بهاي ِ نفت ِ خام در سطح جهان كه ناشي از تحريم ِ صدور ِ آن از جانب كشورهاي عربي بود و در نتیجه افزايش در آمد ارزي ايران را پی آمد داشت، به تصميم ِ دولت ِ وقت خريد و فروش ارز در ميهن ِ ما آزاد شد.
هر كس مي توانست به هر بانك مراجعه كند و تا هر مبلغ كه مي خواست به نرخ دلاري هفت تومان خريداري كند و هيچ شرط و محدوديتي در كار نبود.
سالها بعد معلوم شد این يك توطئه بوده است كه كشور هاي صادر كننده نفت هرگز نتوانند اين در آمد ( ارزهاي نفتي ) را صرف «توليد در آمد» و از جمله صنعتي شدن خود كنند. ثروتشان به جاي نقصان افزايش يابد . همان روز هم برخي ايرانيان دلسوز به دولت وقت اندرز داده بودند كه به منظورحفظ ثروت ملي، از فروش ارز با هدف تامين هزينه هاي جاري دست بردارد و يا دست كم ارز را دو ــ سه نرخي كند: براي تفريح و تفرج يك نرخ ، براي خريدهاي متفرقه و ابزار هايي كه در اولويت نيستند نرخ ديگر و براي سرمايه گذاري هاي بنيادي نرخ هفت تومان كه به اين اندرزها توجه نشد.
در آن روز دولت وقت مدعي بود که با اين عمل ريال را بين المللي كرده و مردم ناآگاه از اقتصاد و معاملات پول هم باور مي كردند و نمي دانستند كه اين پول، حاصل فروش ثروت ملي است كه ديري نخواهد پاييد ، و نسلهاي بعد بي نصيب خواهند ماند.
Excerpt: Some facts from History. On the permission to sell dollars in an uncontrollable way such that Iranian economy is bankrupted deeply.
فقط یک متر خاک
در مقدار ناچیزی خاک بدون اینکه سوختی بسوزاند یا انرژی مصرف کندچنین انرژی بزرگی نهفته است.زمین کره حیات است ، کره زندگی ، گوی خوش نقشی که انرژی حیاتمان را حتی در این سرمای استخوان سوز ِ مرگ نشان ، در دل خویش جای داده است.انرژی زندگی را حتی در یک متر از این خاک می توان دید.تمام گرمایی که امروز و آینده ، من و تو ، برای زنده نگه داشتن خود نیاز داریم از این خاک تامین می شود.
تصور کن !! تنها و تنها به خانه خود فکر کن.دست کم 15 سال است که با گاز غذایت را می پزی ، حمامت را گرم می کنی و آن را مرحمی می کنی بر روی زخم ِ شلاق ِ سوز زمستان.
حیرت آور نیست ؟ تنها تامین انرژی یک خانه بسیار شگفت انگیز است چه رسد به یک شهر و یک کشور !!!
این گاز نیز از قلب تپنده زمین به من و تو ارزانی شده است.ما بسیار بی انصافیم و بی انصافی ما رنگ الهیت و حق به جانبی به خود گرفته است.آیا تا کنون شنیده ای که در کنار عناوینی همچون عرفان ، خداشناسی و فلسفه نامی از زمین شناسی برده شود؟ ابدا. بلکه این علم نجوم است که در ردیف این مضمامین قرار می گیرد.
آن لحظه که ما با بی انصافی تمام پشت به زمین کرده ایم و معنای زندگی را در آسمان هفتم جستجو می کنیم زمین بدون هیچ معنا و توجیهی ، سخاوتمندانه انرژی حیات را در رگ های ما می دمد.آیا این انصاف است؟
ما غریب نوازان ِ ماهری هستیم.ما کمتر آشنایانی که بدون چشم داشت به ما خدمت می کنند را می بینیم.
سازمان هایی فضایی عظیم ، تحقیقات گسترده ، هزینه های فوق کلان برای اکتشاف ِ فضا به راه انداخته ایم.تا دورترین کهکشان ها را مورد مطالعه قرار داده ایم اما........
اما بیش از 90 درصد اقیانوس ها هنوز ناشناخته اند.خنده دار نیست؟
گفته می شود اگر بشر بجای اینکه این همه انرژی ، وقت و هزینه خود را در نگاه کردن به آسمان و فضا صرف می کرد ، بر عکس به زیر پای خود ، زمین اختصاص می داد ، امروز توانسته بود تونلی به هسته زمین بزند و تنها یک تونل چنان انرژی عظیمی می داد که در کل کره زمین دیگر نیاز به هیچ نیروگاهی اعم از فسیلی یا هسته ای نداشتیم.آن یک تونل ، انرژی مورد نیاز همه مردم این کره را تا پایان تاریخ تامین می کرد.
آیا در این صورت زمین ِ امروز زیبانر و پاک تر نبود؟
در عوض ایستادن فلان احمق بر روی کره ماه چه نفعی به حال زمین و من و تو داشته است؟
دیدن عکسهای مریخ که آن هم یک زمین دارد و یک آسمان کدام در راه مانده که از سرما یخ زد و مرد را نجات داد؟
این همه جستجو برای یافتن آثاری از حیات در فضا ؟؟!!! انرژی عظیم در زیر پای ماست در یک متر از خاک ِ حیات خانه ما و آنگاه به امید یافتن حیاتی کم رمق و بی خاصیت در فضا چشمها به آسمان دوخته شده است.
گویا ما علاقه ای به چیزهای روشن و بدیهی نداریم و تنها ازمه آلود بودن و نظریه پردازی لذت می بریم.
ما با آسمان و زمین ِ درون خود نیز چنین معامله ای را کرده ایم.بزرگان را در آسمان قرار داده ایم و هر خدمتگزار ِ بی چشم داشتی همچون جسم خود را با فراموشی خود لگدکوب می کنیم تا به آن آسمان برسیم.
آیا ممکن است کسی که می گوید "بزرگان" در ذهن خود به "کوچکان" اعتقاد نداشته باشد؟؟
آن " کوچک "، همان زمینی ست که ریشه های تو بدون او خشک می شود و آسمانت بی معنا خواهد بود.
آن" کوچک "، همان فراموش شده ایست که وقتی به ستایش زیبایی دانه برف مشغول بودی به آرامی پالتویی را به دوش تو انداخت تا سردت نشود و به این موضوع نیاندیشی که همین برف زیبا این روزها جان چندین انسان را گرفت.
وای از روزی که زمین نیز مانند ما سودای بزرگ شدن به سرش بزند !!
و اگر انسانی "هستی شناس" هستی مانند هستی هر دو مفهوم بزرگی و کوچکی را به زباله دان بیانداز
۱۳۸۶ دی ۱۹, چهارشنبه
یک

از بچگی از محرم خوشم میومد . اهل هیئت رفتن و عزاداری این جور چیزا نیستم . از محرم خوشم میاد . اینکه پیاده برم دسته ها رو نگاه کنم . دنبال دسته ها راه بیفتم و برم و برم . تا اونجایی که دسته بره توی یه تکیه ای و جلوت بشه یه خیابون خالی و باز هم برم ، تا جایی که پاهام میره .
محرم رو دوست دارم . اینکه می بینی اون همه آدمی که هر روز عین ربات از کنارت رد می شدن انگار یکدفعه تبدیل میشن به آدمهای زنده ، آدمهایی که می تونی بفهمیشون . یه جور حس مشترک نه لزوما اعتقاد ، یک جور احترام خاص به باورهای همدیگه . یکجور باهم بودن لذت بخش .
محرم رو دوست دارم . باورها رو دوست دارم . باهم بودن رو دوست دارم . آدمهای زنده رو دوست دارم .
۱۳۸۶ دی ۱۸, سهشنبه
سرود شادی
ای خدای شکوه و جلال
ای سلطان عشق
تو را می پرستیم ، سرشار از وجد و نشاط
دل ها در حضور تو چون گل می شکفد
و تو را که چون خورشید بر آنها نور می افشانی می ستایند
ابرهای گناه و غم را از آسمان ما محو کن
و ظلمت شک را از خانه ما بران
ای بخشنده شادی لایزال
جام ما را از نور صبح لبریز گردان
آفریدگان تو بر گردت حلقه می زنند
و زمین و آسمان انوار تو را باز می تابانند
و ستارگان و فرشتگان در اطراف تو سرود می خوانند و طواف میکنند
ای کانون ستایش های بی پایان
دشت و صحرا و کوه و دره
و چمنزارهای شکوفا و دریاهای مواج
و پرندگان خوشخوان و چشمه های جوشان
همه ما را فرا میخوانند که در فراخنای وجود تو وجد و شادی کنیم
ای که بخشنده و بخشایشگری
ای که جاودانه سعادت می بخشی و خود عین سعادتی
ای سرچشمه نشاط زندگی
ای ژرف ترین شادی ِ آرامش
بیاموز ما را که دوست بداریم یکدیگر را
و ما را رفعت بخش و بر قله شادی آسمانی بنشان
خاکیان با سرود ستارگان صبح هم آواز می شوند
و ما نغمه سرایان و کف زنان پیش می رویم
پیروز در میانه جنگ و غوغای این عالم
موسیقی طرب انگیز ما را به سوی خورشید سوق می دهد
تا در سرود پیروزی حیات شرکت کنیم
هنری ون دایک(1852-1933) شاعر و نویسنده خوش طبع و عارف پیشه آمریکایی در اواخر قرن نوزده و در عین حال کشیشی زنده دل از عاشقان حضرت مسیح بود مجموعه آثار او شامل داستان های کوتاه و و اشعار لطیف و عرفانی می باشد که از آن میان داستان آن خردمند دیگر ممتاز است .
نیش مار
اگر کتابهای "هری پاتر" رو خونده باشید، میدونید که در دنیای تخیل خانم "جی.کی.رولینگ" شخصیت داستان یعنی هری انسانی "مار زبان" معرفی شده. یعنی کسی که گاهی ناخواسته و خوب بعضی وقتها هم خواسته! به زبان مارها حرف میزنه. اگرچه این داستان تخیلی و ساختهِ ذهن نویسنده است اما تو دنیای واقعی هم انسانهای مار زبان وجود دارند. به عبارت بهتر و صحیح تر، همه ما دارای این اسلحه- همون نیش مار- هستیم! خیلی ها از بدو تولد مار زبان اند. یعنی به طور ذاتی دائما در حال نیش زدن دور و بریهاشونند. حتی ممکنه این کارو ناخواسته هم انجام بدن، یعنی اصلا دست خودشون نیست، این یک صفت ذاتی در وجودشون شده. اما خوب خیلیهای دیگه هم در حالت عادی انسانند، نه تنها نیش نمیزنند بلکه از زبانشون استفاده های مفیدی هم میکنند. اما تحت برخی شرایط کنترل ناپذیریه دفعه تبدیل میشن به افعی! (گاهی این شرایط رو خود مجروح ایجا کرده! یعنی اونقدر عرصه رو بر دیگری تنگ میکنه که افعی وجود اون بدبخت از دهنش میزنه بیرون). و طبیعت افعی هم نیش زدن و زخمی کردنه. زخم خوردن از اینها دردناک تره چون هم غافلگیر کننده است و هم به واسطه ناب بودنش شدیدتر!به قول شاعر:
آنکه اول نوشدارو می نمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
همه ما آدمها توی زندگیمون هم نیش خوردیم و هم نیش زدیم و هم شاهد نیش زدن دیگران بودیم. و همه خوب میدونیم که این زخم از اون زخمهای کاری و دردناکه! فیل رو از پا در می آره(الکی نیست که زخم زبان زدن از گناههای بزرگ معرفی شده!) و نیزمیدونیم که این زخم هم، اگرچه خیلی خیلی دیر، اما خوب میشه.( بر اساس قوانین علم زیست شناسی سرعت درمان و عمق و شدت زخم به خود مجروح و شرایط آن هم برمیگرده. یعنی اگر خیلی بدشانس باشید و تو لحظه ای که ایمنی روحی تون پایینه دچار مار گزیدگی بشین دیگه خدا باید واقعا به دادتون برسه!! و اینجا دیگه نصفش تقصیر شما و شرایط بدتون بوده!)
البته مثل هر تجربه دیگهِ زندگی این تجربه هم فوایدی داره. مثلا یاد میگیرید چه طوری خودتون رو ترمیم کنید، در یک کلمه مقاوم میشید! و البته مهمتر از اون یاد میگیرید نیش زبان چقدر دردناکه و اگر انسان باشید، با خودتون عهد میکنید که هیچ وقت با هیچ کس، حتی دشمنتون! این کار رو نکنید.
دموکراسی چه چیزی نیست - قسمت دوم

نوشته ی: نوشیروان کیهانی زاده
منبع
اخیرا پيروان «هگل» به تفسير عقايد وي پرداخته و دمكراسي را پروسه اي چند مرحله اي خواندند كه اگر دفعتاً در كشوري پياده شود؛ بيشتر از سود، به جامعه زيان خواهد زد و اگر اين كشور چند مليتي و يا داراي دشمن خارجي باشد احياناً به تجزيه آن منجر خواهد شد.
هگل فيلسوف آلماني نيمه اول قرن 19، از پايه گذاران «فلسفه تاريخ» نخستين رساله اش را درباره «حق طبيعي» و «قانون مؤثر» نوشت كه كار بزرگي بود. برعلم منطق تعريف تازه نوشت و سپس كتاب «فلسفه حق» را تاليف كرد.
اين نكته كه چه كسي، و چگونه رئيس كشور شود براي «هِگل» اهميت ندارد؛ حتي اگر رئيس كشور « قيصر» باشد كه مقامي موروثي و غير دموكراتيك است، ولي با اين شرط ؛ كه اين فرد [رئيس كشور] حامي و نگهبان حقوق مردم باشد و بكوشد كه قواي سه گانه حكومتي منفك از هم عمل كنند و بادمكراسي هم مخالفت قلبي نداشته باشد و از تحقق آن ممانعت بعمل نياورد.
اين گروه وقوع «كودتا» را در كشوري محتمل دانسته اند كه سياسيون و دولتمردان آن از حل مسائل جامعه از راههاي قانوني عاجز شده و به بن بست رسيده باشند و يا اين كه ارتش و آن دسته از فرماندهان آن كه محبوبيت دارند زير انتقاد غير منصفانه قرار گرفته باشند و يا اين كه يك قدرت خارجي برتر چنين تغييري را حمايت كند و يا اين كه براي دفاع قاطع از كشور و حفظ تماميت و حاكميت آن تغيير سريع مديريت لازم باشد.
در هر صورت ، كودتا در كوتاه مدت به ديكتاتوري منتهي خواهد شد و اگر بتواند رفاه مردم را تامين كند عمري طولاني خواهد داشت . اين دانشوران كودتاي تحت حمايت و نفوذ خارجي را بدترين نوع آن خوانده اند و....
در همین رابطه بخوانید:
تولستوی
دموکراسی چه چیزی نیست
ایران را بی نظم کرده اند
Excerpt: On reviewing Hegel's ideas on what a democracy and what it is not.
۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه
پیدا

امروز جزوه چهارتا از درسهام به طورخیلی ابلهانه ای توی دانشگاه گم شد . دم امتحانهاست و مهزاد مونده و حوضش ! برام مهم نیست ولی نمی دونم چرا اینقدر حالم گرفت . هی بی خودی می رفتم اینطرف اونطرف . نمی دونستم اصلا دنبال چی می گردم . دنبال دوتا آدم ، دنبال یه کلاسور خاکستری ، دنبال علم توی کلاسور! همونطور که از پله ها بی خودی می رفتم بالا و پایین یه دوستی رو دیدم . گفت سوره مزمل رو بخون حتما پیدا میشه . حالم بدتر شد . یا ایها المزمل ، قم اللیل الا قلیلا . وزن این آیه ، معناش هی تو سرم زنگ می خورد . از دانشگاه زدم بیرون . نمی دونم چم بود ، انگار خودم گم شده بودم . چند بار پام رفت توی چاله آب . کفشام پر از آب شده بود ، چشمهام هم . برام مهم نبود آدمهایی که از روبرو میان چه فکری بکنن . ای جامه به خود پیچیده ، برخیز شب را مگر اندکی . ای جامه به خود پیچیده برخیز از این
شب . ای جامه به خود پیچیده ، رها شو از این جامه و لباس و تاریکی و شب .
همانا خدای مشرق و مغرب عالم نگهبان تو خواهد بود .
_ _ _ _ _ _
خلاصه اگر این ترم ما مشروط شدیم به خدا من بچه درس خونیم جزوه هام گم شده بود!(الان دماغم میشه مثل دماغ پینوکیو!)
۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه
اگه یه لحظه خودت رو بکشی بیرون

هزار حادثه رخ میده هر روز. همیشه فکر می کنم که اگه یه لحظه تو خودت رو از توی دل ِ همه ی الکترون ها و پروتون ها بکشی بیرون، مثل یه دسته نور رنگی شبیه به دم ِ طاووسه، چیزهای بی رنگی که می مونن شروع می کنن به دعوا با هم.
دنیا رو که آفریدی اولش همه با هم دعوا کردن. این حق ِ اون رو گرفت و خورد. اون این رو بیرون کرد از میدان. اما بعد تو فرو رفتی تو دل ِ همه چی. همه ساکت شدن. گفتی که با هم صلح کنید. گفتی از طبیعت ِ من پیروی کنین تا بمونین برای هم و به هم دیگه تبدیل بشین به جای اینکه جای ِ هم رو اشغال کنین. برگ خاک بشه و خاک برگ. و اختیاری در حد ِ عقلشون براشون گذاشت که یا با شوق اطاعت کنید یا اینکه اونقدر در ویرانی های نبردهاتان در جا می زنید در حالی که می بینید بقیه پیشرفت می کنن و به تکامل می رسن که خودتون به زور قبول می کنین حضور ِ مرا. همین طور هم شد و نهایتا همه با شوق آمدند دورت گشتند.
همه چیز مثل قبل آرام بود. دلت گرفت. گاهی خودت رو می کشیدی بیرون از یه گوشه و می دیدی چطور همه چیز فاسد می شد و روابط تیره می شد ترس همه جا رو می گرفت. همه ی کهکشان ها و مورچه ها به اعتبار ِ تو آرام و مهربان بودند.
تا اینکه وقتش رسید. چیزی ساختی. چیزی که نمی ترسه بی تو. بهش این اختیار رو دادی که بدون ِ اینکه بترسه قانون ِ خودش رو داشته یاشه. طبیعتی جدید در دل ِ طبیعت ِ غالب ِ تو. یک تکه هنر! سرشار از آزادی و اختیار. می تواند بی اطاعت از تو زندگی کنه و یه جورهایی خنگش کردی تا متوجه نباشه که بی تو ترسناکه. گاهی هم او خودش را با مواد خاصی احمق می کنه تا دوری ِ تو رو نفهمه!
فرشته ها گفتن آفرین به این خلاقیت. اما این رو بی خیال شو. قاطی اش نکن با طبیعت. همه چی رو به هم میزنه. ما که همه داریم ازت اطاعت می کنیم که. آخه چه نیازی به این هست دیگه؟ بیا یه خر ِ دیگه بساز که 4 تا گوش داشته باشه به جای دو تا. یا به چیزی بین مار و یوزپلنگ. این هم طرحش. ببین. با این همه امنیت و آزادی ای که به این موجود جدید می دی فساد می کنه ها. ما گفتیم!
اما تو گفتی چیزی که من می دونم شما نمی دونید. این عقلی که من به این دادم به هیچ کدام از شماها ندادم. بنابراین باید بهش اختیاری بیش از آنچه به شما دادم بدم. شما نمی دونید چه تکه ی ماهی ساختم! من همیشه بهش نزدیکم . رو به من کردی و گفتی رو سفیدم کنی ها و خندیدی. فرشته ها هم به تیکه ات خندیدن. گفتی: سعی کن منو بفهمی. البته شاید نتونی. در حدی که بهت عقل دادم سعی کن. اما بدان همیشه بیش از اون چیزی که فکر می کنی بهت عقل دادم.
هر موقع دیدی در گیر و دار مسایل ِ بی اهمیت گیر کردی خودت رو بکش بالا. مثل ِ محمد که وقتی می خواستن بکشنش و مکه وحشتناک شده بود براش و تروریست ها دنبالش بودن سوراخ به سوراخ و او مدام از این خانه به اون انباری فرار می کرد تا شاید راهی به خارج از شهر پیدا بشه براش، ناگهان به ستاره ی ثریا فکر کرد و فکرش رها شد از همه ی ترس ها و نگرانی ها. و ناگهان گفت: سوگند به ستاره ی ثریا که نورش زیباست که خبری در عالم هست ...
او خودش رو بالا کشید. همه می تونن. من باید خودم رو بیرون بکشم از توی این دل بستگی ها تا رها باشم و فعالتر کار کنم برای زندگی ام. اما تو همان جا باش خواهشا. تو بمان با من و با همه چیز. تو بمان با نور. تو بمان با شب.
گفتی که دلت می خواد سعی کنم. گفتی: برو در مورد همه چیز سوال کن. برو ببین چطور میشه پروتئین هایی رو از توی دی ان آ یک جاندار ِ ساده مثل پشه حذف کنی. تا بفهمی کن چه کردم وقتی به همه چیز نظم دادم. ببین چطور می تونی سیاه چاله های آسمانی رو از تابششون کشف کنی. برو و نسبیت یاد بگیر. فکر کن و هر موقع کمک خواستی از من بگیر. خودم بهت کمک می کنم. حتا نوبل بگیر. یعنی کار ِ اوریجینال بکن. می تونی. اما یادت نره که اگه نوبل بگیری، باید بگی به همه که تو یه خبرنگاری که خبری از دل ِ نادیده ها آوردی. تشویق کن همه بیان از این گنج ها از من بگیرن. چرا نمی آین پس؟
دوستمون دارن
... محمد
Excerpt: If the almighty divine pulls Herself out of the nature, everything left in the darkness start fighting, biting and killing each other.





