۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

آرزوهایی که حرام شدند


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شعر از : شل سیلوراستاین







۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

Thank you Dr.Murray



به دنبال ارسال نامهِ اعتراض آمیز ما به ناشرین کتاب "Medical Microbioligy" که نوشتهِ Patrick Murray et al. هست در کمال حیرت و ناباوری!!! جواب نامه ما اومد. اون هم از طرف خود جناب موری نویسنده!!

ایشون اول با توضیح اینکه هدف از ذکر نام کشورها از -جمله ایران- در متن کتاب سیاسی نبوده و تنها هدف، ذکر چند مثال در مورد استفاده از سلاحهای میکروبی بوده گفتند که بعد از دریافت نامه ما به رفرانسهای متعدد مراجعه کردند و دیدند که با وجود شیوع فراوان سیاه زخم در ایران(مخصوصا نوع دامی اون!) هیچ اشاره ای به نام ایران در لیست استفاده از سلاحهای میکروبی نبوده. با ادامه بررسیها متوجه شده اند که این اسم ایران در واقع عراق بوده!!!(شاید به خاطر شباهت Iran به Iraq!!!!)

در نهایت کلی پوزش طلبیدند از اینکه در کتابشون اشتباه رخ داده و گفتند حتما این خطا در ادیشن های جدید کتاب تصحیح میشه!!



من شخصا از رفتار آقای موری لذت بردم. اینکه به حرف یک دانشجوی undergraduate ایرانی! اینقدر بها داده که بره و دنبالشو بگیره، نتیجه رو درآره و تازه جواب هم بده!!! این خیلی خیلی عالیه که آدم با همه اهمیت و مقامی که پیدا میکنه همیشه به افراد پرسشگر جواب بده، بدون توجه به مقام اونها که گاهی در برابر مقام تو شاید خیلی پایین باشه!
ممنون آقای موری به خاطر این احساس مسئولیت! و به خاطر ارزش و اهمیتی که برای خواننده ها دارید!! خوشحالم که هنوز میشه امید داشت که دنیای علم به اندازه دنیای سیاست آلوده بازیهای بی هدف نشده!










Excerpt: An undergraduate, Iranian, microbiology student, who’s a friend of mine, sent “Patrick Murray” the author of the book “Medical Microbiology” an e- mail, when she had seen the name of Iran in the list of the countries that use Bacillus Anthrasis (the bacterium that causes anthrax) as a weapon (a term called Bioterrorism) in his book. We had asked for evidences, and a few days ago Dr.Murray answered our e-mail. He had said that this mention was nothing but a mistake, although anthrax is almost a common disease in Iran and is found alot among cows and sheep, (not so common these days!) Iran had never used this bacterium as a weapon. He had also apologized for this mistake and said that it would be hopefully corrected in the new editions. This was truly nice of Dr.Murray to answer our e-mail. It shows that he cares about the authors of his book. Thank you very much Dr.Murray for so much responsibility!








عظمت خود را بنگر





14 سپتامبر -1920

نيروي الهي هر آنچه را هست ، آفريد و در هر موجودي، فرياد زندگي را نهاد .نمي توان اين فرياد را كه در تمناي ديدار خداوند است
ناديده بگيري .بايد به اين جستجو كمك و در زندگي شركت كني.تنهايي از ويژگيهاي آدمي است ،‌اما براي كسي كه ميخواهد گوش بسپارد ،‌فرياد زندگي آنجا است ، در هر گوشه .
هر بار كسي به من نزديك ميشود و ميگويد :آيا تو به خدا اعتقاد داري ؟
در ميابم كه اين شخص،‌نوميدانه نيازمند محركي است تا او نيز به خداوند معتقد شود.
اما ذات خداوند را نمي توان نشان داد ،‌و هرگز نمي كوشم كسي را در اين باره متقاعد كنم .تعريف هاي گوناگوني از خدا هست ،‌و هيچ يك به كار نمي آيد .هيچكس نمي تواند به درك نامرئي كمك كند - و هر كس بايد برا ي ماجراي شخصي خود به راه بيافتد.



14 ژانويه -1922

بهترين بخش را در هر فرد جستجو كن،‌و اين را به او بگو.همه ي ما به چنين محركي نيازمنديم هر بار كه از كار من ستايش ميشود فروتن تر ميشوم چون احساس ناديده شدن يا ناخوشايند بودن نمي كنم.تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند .ستايش ها نشانگر ادراك هستند در خلقت خويش انسانهايي عالي هستيم و هيچكس از ديگري بهتر نيست،
‌نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموزو عظمت خود را نيز بنگر.
از نامه هاي جبران خليل جبران

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه





Excerpt: A wise old owl lived in an oak.
The more he saw the less he spoke,
The less he spoke the more he heard.
Why can't we all be like that bird.

Edward Richards

...........................................................................
Translated into persian language by Dr.Ghomshei


زنده تر از زنده


زندگي معقول نيست ،‌نمي توان زندگي را سالها به صورت چيزي آرام يا يك طرح معماري انگاشت .زندگي پيش بيني پذير و مسالمت آميز نيست .زندگي بر وجود ما ذوب ميشود .زندگي داستان اشتياق است و اين اشتياق ما را به اندوه و دوگانگي محكوم ميكند .نبوغ تو در آن بود كه يك بار براي هميشه ، خودت را با تمام دوگانگي هاي درونت آشتي دادي .نبوغ تو در آن بود كه هر يك از توانايي هايت را براي انجام غير ممكن ها هدر ندادي . نبوغ تو پيش رفتن در اندوه ،‌با كمك اندوه بود .
نبوغ تو در رفتار با عشق بي واسطه و رفتار عادلانه بود .با گذشت زمان خيلي از انسانها دست از تلاش ميكشند .آنها از وجود خود ناپديد ميشوند و تنها به دنبال واقعيتهاي خشن زندگي ميروند .ميگويند
:" زندگي همين است ،‌اينطوري است ، بعضي چيزها غير ممكن هستند .بهتر است اصلاً حرفشان را نزنيم ،‌حتي بهتر است فكرشان را هم نكنيم .چون كه اينطوري است ،‌غير ممكن است ."
تو هيچوقت دست نكشيدي .تو همواره صبر توام با ملايمتت را حفظ كردي .براي تو نااميدي از عشق راهي بود برا ي عشق ورزيدن ِ بيشتر .چشمهايت اين را ميگفت ،‌صدايت اين را ميگفت . تو چيزي جز عشق نبودي.

تو همان چيزي را ميخواستي كه همه ي زنها از ابتدا به دنبالش بوده اند . تو آزادي و عشق ميخواستي .
عشق قطعاً از لحظه ي تولد با تو بود ،‌همان طور كه خواهر ِ‌كوچكش شادي . نااميدي قاعدتاً با شروع شانزده سالگي ات فرا رسيده است .وقتي فهميدي كه هيچگاه پاسخگويي براي عشق وجود ندارد كه عشق مانند اين كتاب املي برونته است :
ديوانه اي ست كه در كوهستان ميدود و در ميان طاووسي ها ميخوابد .سخني گسيخته از باد...

مردها پاسخ گفتن به اين كلام را بلد نيستند .نبايد به اين خاطر از ايشان رنجيد .چه كسي ميتواند به نسيمي كه در طاووسي ها ميوزد ،‌پاسخ دهد ؟
هيچ كس نمي تواند برا ي پاسخ به نياز عشق تو كافي باشد .هيچكس نمي تواند ورطه اي را كه در قلب ما جاي دارد پر كند .
شايد فقط خدا قادر به اين كار باشد ولي هنوز هيچ كس ،‌ راهي را براي كشاندن خدا به محضر نيافته است .

قسمتهايي از كتاب فراتر از بودن (نشر ماه ريز )
‌نوشته :‌كريستين بوبن - ترجمه نگار صدقي


۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

شریعتی به روایت تصویر

Click here to get your free ringtone!

Create your own on slidelicious.comView on Slidelicious Create your own Slideshow



-----------------------------------
پ.ن. آهنگی که روی این اسلایدها هست هیچ ربطی نداره من نمی دونم چرا خود این سایت بهش اضافه کرده . میتونید برای اینکه سرعت باز شدن اسلایدها هم بیشتر بشه پلیر آهنگ رو استپ کنید .

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

فی الباب گرما و غذا و فوتبال و ...

1. توی این هوای گرم آدم اصلا میل غذا نداره حالا میخوام دستور تهیه یه غذای خیلی آسون که اتفاقا خوردنش توی گرما هم میچسبه رو براتون بگم .
نطق پیش از دستور : آدم باید اول شکمش سیر باشه که بعد بتونه حرفهای عرفانی فلسفی از خودش در کنه .(این برای اونها بود که خودشون میدونن! )
اسفناج و ماست ، به همین سادگی اول اسفناج رو با پیاز سرخ میکنید (اگه کره بریزید به جای روغن خیلی خوشمزه تره و اگه یه حبه سیر تازه رو خرد کنید و یا یه کم پودر سیر هم اضافه کنید عالی میشه ) بعد این اسفناج سرخ شده رو با ماست قاطی میکنید . میشه یه غذای خنک مقوی و خوشمزه که اگه یه دیگش رو هم بذارن جلو من همشو میخورم . اگه توی یخچال نگهش دارین برای مدت طولانی هم طعمش تغییر نمیکنه . میدونستید اسفناج و گندم توسط ایرانیها اهلی شدن . همه گیاهایی که الان کاشته میشن در اصل خود رو و وحشین ولی هرکدوم توسط مردم یه منطقه دنیا اهلی شدن و بعد از اونجا بذرشون به بقیه جاهای دنیا رفته . اجداد ما یه پا مهندس ژنتیک بودن!

2. بلاخره امتحانهای ما سبک شد و به سلامتی قراره من امشب اولین بازی از جام ملتهای اروپا رو ببینم . از نتایج خبر دارین ؟ چه خبره! همه مدعیا حذف شدن. بین بازیهایی که مونده از همه مهمتر به نظر من بازی آلمان و ترکیه است . آلمان بیشترین میزان مهاجر ترک رو داره که اکثرا کارگر هستن و در واقع طبقه پایین جامعه رو تشکیل میدن . بازی حساسیه آخ ترکیه ببره یه کم به این استکبار جهانی ضربه وارد شه !
فوتبال رو خیلی دوست دارم تا 10_12 سالگی خودم بازی میکردم . دوستش دارم چون عین زندگیه تا لحظه آخر هیچ چیزی معلوم نیست و اگر تا آخرین لحظه بدویی و تلاش کنی میتونی همه چیز رو عوض کنی برخلاف تمام پیش بینی ها . اگر رفتی ُبردی و اگر خفتی ُمردی .

3. اگه یکی دستت رو گرفت و دستت و تنت یه هو لرزید ، برای عاشق شدن عجله نکن شاید بابا برقی باشه !
این قضیه قطع برق هم ماجرایی شده ها مثلا قراره شبها از 12 به بعد قطع بشه من نمی دونم چرا همیشه روزا قطع میشه . میگم شاید جدیدن به روزا میگن شب به شب هم میگن روز ما خبر نداریم .

4. دوست ندارم ازش اینجا بنویسم خبرش توی همه وبلاگا پرشده ، قضیه دانشگاه ... . بگذریم یه بار از میرزا خوندم "اتفاقهای اطراف ما خوب نیستند ، من اما ، نزدیک بینم ." و چیزی که خیلی خیلی خیلی مهمه همینه .

داستان راستان



دیشب توی ماشین با پدرم داشتیم از جایی برمیگشتیم. اون داشت رانندگی میکرد، و منم از پنجره آسمون شب رو – که عجیب قشنگ بود نگاه میکردم! ماه کامل بود و درخشان، و آسمون پر از ابر. هر چند ثانیه یکبار ابرا جلوی ماه رو میگرفتن و بعد از مدتی ماه دوباره ظاهر میشد. جالبیه مطلب برای من این بود که هر بار ابری جلوی ماه میرسد، قشنگتر میشد، یعنی نه تنها جلوهِ ماه از بین نمیرفت بلکه با هم 1000 بار هم زیباتر میشدند! همینجوری محو تماشای آسمون بودم که یهو پدرم، بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن 2 تا داستان جالب، و البته واقعی:
- داستان اول مربوط به سالها پیشه که پدربزرگم زنده بوده، و برای مامورین باید شبانه خودش رو میرسونده شیراز. پدربزرگم، به همراه پدر من و برادرش(عموی پدرم) میرن ترمینال ( که اون موقع جایی بوده روبروی ساختمون دارالفنون) ، قرار بوده پدربزرگ من با اتوبوس ساعت 7 شرکت " لوان تور" راه بیوفته. چند دقیقه مونده به 7 میرسن و میبینند که اتوبوس رفته! پدربزرگ منم جوش میاره و شروع میکنه به داد و بیداد که "یعنی چی، اتوبوس زودتر راه افتاده، حالا من چی کار کنم، من باید امشب برسم" و ... خلاصه اونقدر داد و بیداد میکنه که مسئول اونجا میاد ومیگه :" آقا جان، من شما رو با اتوبوس ساعت 8 می فرستم!"
اتوبوس ساعت 8 راه میوفته. هنوز 1 ساعت از حرکتشون نگذشته بوده که راننده اتوبوس به پدربزرگم، که صندلیش کنار دست راننده بوده، میگه: " مثل اینکه اصغر چپ کرده!". روبرو، توی جاده، لاشهِ اتوبوس آقای اصغر و مسافرها که به زور داشتن درشون میاوردن نمایان میشه. اتوبوس ساعت 7 "لوان تور" به مقصد شیراز چپ کرده بود!
- و داستان دوم مربوط به جوانی میشه که دانشجوی پزشکی مشهد بوده و برای فرجه ها برگشته بوده تهران. یک روز قبل از شروع امتحانات، این آقا ساعت 6 بعدازظهر به مقصد مشهد بلیط هواپیما داشته. و البته از بدشانسی!؟ راس 6 میرسه فرودگاه، وقتی که درهای هواپیما بسته شده بوده و هواپیما آمادهِ پرواز بوده( به عبارتی امکان سوار شدن وجود نداشته!)
این آقا پسر اولش عصبی میشه، میزنه تمام شیشه میشه ها رو خرد میکنه، داد میکشه که "یعنی چی!؟ من فردا امتحانام شروع میشه! امروز نرم امتحان فردام رو از دست میدم "و... اما فایده ای نداشته!! دست آخر جوان بیچاره با قیافهِ زار داشته از دفتر حراست خارج میشده که ... یک هواپیمای جنگی "سوخو" در حال مانور ، درست بالای تاکستان، با هواپیمای مسافربری مشهد که در حال بلند شدن بوده برخورد میکنه!


وقتی 2 تا ماجرا رو تعریف کرد با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: همیشه چیزهایی که میبینیم همون واقعیت نیستن! گاهی بدترینهایی که فکر میکنی به سرت اومده بهترین بوده، و شاید خودتم هیچ وقت این رو نفهمی!
منتهی باید اعتماد کرد. به کسی که همه این امور دستشه و به اینکه اون بهترینها رو پیش پات میذاره! اون هیچ وقت، هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده!

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه



فان مع العسر يسر ا* ان مع العسر يسرا (انشراح - 56 )

با هر سختي آساني است * آري ، همانا كه با هر سختي آساني است .

بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شكر آيد

مولانا

***

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

دائماً يكسان نباشد حال دوران ، غم مخور

حافظ

***

پ.ن: هر كي اگه شك ميكنه ، تو شك نكن .تو كج نرو ، تو خوب باش

. ..فقط "تو" شك نكن.

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

بخواه تا برایت برآورده کنم


اگر چیزی از زندگیت می خوای
اگر واقعا چیزی وجود داره توی زندگیت که با تمام وجود بخوایش
اول از همه پاک و تمیزش کن و بذار جلو روت ببین چیه ، واقعا چه شکلیه ، بشناس چیزی رو که می خوای .
بهش فکر کن ، چه جوری میشه بدستش آورد ، چه راهی چه مسیری . بپرس ، مشورت بگیر . شاید خیلی دم دست تر از اون چیزی که تا حالا فکر می کردی باشه .
پاشو ، اگر چیزی رو واقعا میخوای و دائم توی کله اته بلندشو و راه بیفت تا بدستش بیاری . اگر نمیخوای کاری بکنی پس بشین سرجات صداتم درنیاد.
(با عرض پوزش ، من واقعا معذرت میخوام اما ) گور پدر بقیه . حرفها و نظرها و فکرای دیگرون رو بنداز سطل آشغال . زندگیه توئه به نقلعلی و قمرتاج چه ربطی داره .
وقتی میخوای شروع کنی بعضی اوقات این فکر میاد توی ذهن آدم که اگر همه این کارا رو کردم و نشد چی :
قال ربکم ادعونی استجب لکم .....
و پروردگار شما گفت بخواه تا برایت برآورده کنم .... 59 غافر

چيزي شبيه زندگي


صبح با آواز پرنده ناشناسي از خواب بيدار ميشم . تا حالا صداش رو نشنيدم ،‌اما به طرز عجيبي گيرا و قشنگه ،‌از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم شايد اثري ازش ببينم ،‌اما هيچي نمي بينم ، هنوز آوازش رو ميشنوم و دقايقي بعد ...فكر ميكنم پر زد و رفت .
با خودم فكر ميكنم حتي نايستاد تا ازش تشكر كنم يا اصلاً براش مهم بود كسي آوازش رو بشنوه يا نه ؟
اين پرنده كوچولو ، اومد لب پنجره ،‌آوازش رو سر داد .بعد هم پر زد و رفت ...

ساعت 7 صبح ِ يك روز بهاري .توي كوچه قدم ميزنم ، كوچه خلوت و تميزه ، معلومه كه همين الان جارو خورده .خنكاي صبح همراه قطرات ريز بارون به صورتم ميخوره ،‌چشمامو ميبندم ...چه لذتي داره ...از پيچ سر كوچه كه رد ميشم ،‌پيرمرد رو ميبينم كه داره آروم آروم برگها و گرد و خاك رو جارو ميكنه ، جلوتر كه ميرم صداي زمزمه اش رو ميشنوم ...ببار اي بارون ببار ...با دلم گريه كن خون ببار ..به سرخي لباي سرخ يار ...به ياد عاشقاي اين ديار ...بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون ...
با خودم فكر ميكنم: حتماً صبح قبل از اينكه خورشيد بزنه بيدار شده تا الان همه ي كوچه رو پاك ِ پاك كرده .
چند تا بچه و نوه داره و آيا حقوقش كفاف زندگيش رو ميده ؟.زندگي بهش سخت ميگذره يا نه ؟
يه اين فكر ميكنم كه چقدر دلش زنده س كه توي اين تهرون آلوده و كثيف اينطور طبعش لطيف مونده و هنوز هم موقع كار ، اونهم كاري به اين سختي و طاقت فرسايي زير لب آواز ميخونه
.بهش ميگم : خدا قوت .ميگه : سلامت باشي جوون . و من لبخند ميزنم .


سر كار همه چي مثل هميشه س ،‌همون كارا ،‌همون آدما. از فكر پرنده و اون پيرمرد بيرون نميام ، نشستم پشت ميز و دستم ُ زدم زير چونه ام و به زهرا خانم كه داره گردگيري ميكنه و وسايل آزمايشگاه رو مرتب ميكنه نگاه ميكنم .ازش ميپرسم : زهرا خانم ! به نظرت زندگي قشنگه ؟
ميگه : بايد قشنگش بكني مادر جان . يادم مياد كه برام گفته بود تو پرورشگاه بزرگ شده و هيچ وقت مادر نداشته و دقت كه ميكردم ، هر موقع ميخواست با صميميت با كسي حرف بزنه مامان جان صداش ميكرد . بهش ميگم :‌سخته ؟ ميگه : آره . گاهي دستم درد ميگيره
. آروم ميگم : منظورم زندگي بود .
ميشنوه و ميگه : خب همينا زندگيه ديگه .
ميگم : آره راست ميگي .

دلم گرفته ، عصر موقع برگشت به خونه تصميم ميگيرم كمي راهم رو دور كنم تو پارك قدم بزنم .بدون هدف راه ميرم ،‌چشمم به پسر بچه اي ميافته كه داره واكس ميزنه ، به نظر پنج –شش ساله مياد . يه عالمه واكس و برس و چند جفت كفش جلوش گذاشته و يكي از كفش ها رو با دقت تموم داره واكس ميزنه. روي نيمكت كناري ميشينم و نگاش ميكنم ، حواسش بهم نيست ،‌اشعه هاي تند آفتاب به سر و صورتش ميخوره و حسابي عرق كرده ، هر از چند گاهي با دستمال سياه و خاكيش عرق پيشاني اش رو پاك ميكنه و موهاي لخت قهوه ايش رو از صورتش كنار ميزنه ،‌خوب تماشايش ميكنم ، صورتش از گرما سرخ شده و چشمهاش ،‌وقتي يكدفعه نگاهم كرد ؛ چقدر معصوم بودند. تو چهره اش رنج و سختي موج ميزد.
بهش لبخند زدم ،‌نگاه غريبي بهم ميكنه و دوباره سرگرم واكس زدن ميشه
.با خودم ميگم : خيلي زوده براش كه توي پنج سالگي بفهمه زندگي چقدر سخته ، خيلي زوده...و شانه هاش برا ي حمل اين بار چقدر كوچك هستند .ميرم از بوفه كناري دو تا بستني ميخرم ،‌كنارش روي جدول ميشينم .
ميگه : واكس ميخواي بزني ؟
ميگم : نه ! بستني ميخوري ؟
با ترديد و شك و كمي اخم بهم نگاه ميكنه . حتماً فكر ميكنه نسبت بهش احساس ترحم دارم .نمي دونم تو كله ي كوچيكش چي ميگذره .عينك آفتابي ام رو بر ميدارم و مستقيم به چشمانش نگاه ميكنم لبخند ميزنم و بهش ميگم : بيا با هم بستني بخوريم ، تو اين گرما حال ميده !
خنده اش ميگيره و بستني رو ازم ميگيره و با هم شروع ميكنيم به ليس زدن بستني قيفي هامون .
يه كم سر به سرش ميذارم .ميگم شبيه عمونوروز شدي .ميپرسه : عمو نوروز كيه ؟ و من براش تعريف ميكنم كه عيد چيه ؟ عمو نوروز كيه ؟ برا ش داستان ننه نقلي رو ميگم كه وقتي تو زمستون گردنبندش پاره ميشه مرواريداش از آسمون ميريزه زمين و برف ميشه ....
ديگه بفهمي نفهمي با هم رفيق شديم برام از مادرش ميگه كه مريضه و اينكه افغاني هستند و نمي تونند مادرشون رو ببرن بيمارستان و نمي تونه مدرسه بره .ميگه دوست دارم برم مدرسه خوندن نوشتن ياد بگيرم .
بهش ميگم مطمئنم ميتوني بري . از خواهرش ميگه كه گليم ميبافه تا خرج زندگيشون رو در بياره .
موقع خداحافظي بهش ميگم : شايد دوباره همديگه رو تو پارك ببينيم و دستم رو تكان ميدم ،‌هنوز چند قدمي بر نداشتم كه بلند صدا ميزنه : خانم !. برميگردم .
ميگه : هر موقع خواستي، كفشاتو بيار واكس بزنم
.ميگم : باشه . ولي كفشام سفيده ، واكس سفيد داري ؟ و زود صورتم رو بر ميگردونم تا اشكامو نبينه .
عينكم رو به چشمم ميزنم و تند تند قدم برميدارم .

دلم شاد شده .شادي دل ِ اون پرنده ي خوش آواز ،‌پيرمرد زنده دل و دوست تازه ي كوچولوم دل ِ من رو هم شاد كرده
.با خودم فكر ميكنم زندگي چقدر سخته و چقدر آسون . چقدر دور و چقدر نزديك ...

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه





Excerpt: Hope is like daybreak which arises from the mountain of patience and shows , the sun of wish will rise soon!



وبلاگی وجود داره به نام من متنفرم ازش. ببینین.
نظرتون چیه؟




Excerpt: Asking comments about the weblog "I hate this."



۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

خوش تراش


شاید یکی از اثرگذارترین و شفا بخش ترین وبلاگ های فارسی همین خوش تراش ِ باشه که تا حالا تقریبا روزانه به روز شده.

آمار نشون میده من خودم یکی از مشتریان ِ پر و پا قرص ِ شم. روی خوشنویسی می تونید کلیک کنید ضمن پخش موسیقی و با ماوس جابجایش کنید


نکته ی بعد "امروز با زمین ِ" که بطرز جالبی تغییر کرده و هر روز عکس های واقعی از زمین رو در قسمت نقشه ی ناسا قرار میده.

نکته ی بعدی موزه ی لووره که می تونید تقریبا همه اش رو آنلاین ببینید. برای اینکار بعد از کلیک روی لینکش، مثلا روی Move Views (0) زیر ِ Medieval Louvre کلیک کنید و بعد روی View the Virtual Tour of the medieval Louvre کلیک کنید تا ببینید تک تک ِ تابلو ها و مجسمه های ای بخش از لوور با توضیحات ِ کامل ِ هر کدام.

هر روز بخش جدید امروز با قمشه ای و بخش زیبای امروز با اخلاق را چک کنید

جستجوی دهخدا خیلی خیلی قوی است. تمام لغت نامه ی دهخدا است. مثلا من نمی دانستم چامه سرا که پرنیان نوشته یعنی چه. اما معنایش را امروز می دانم. از سایت موبیوسرچ واقعا باید تشکر کرد و برایشان تبلیغ.

اوقات شرعی و خورشیدی هر روز را در شفا چک کنید.

و مثل ِ همیشه رادیو آبی و سایر بخش های شفا هر روز دیدن و شنیدن داره.


---------------

پی نوشت: امروز با اخلاق دارای نقص شده و بعضی کلمات جابجا شده اند. امید که زود درست شود. اعلام می شود.



Excerpt: Khosh-Tarash is a daily calligraphy weblog with effective music. It was created and added to Shefa last week and from then it was updated almost daily by the writers of Shefa. In the New shefa there are many new features added to the weblog. Check them all daily. Specially Daily Ethics, Daily Ghomshei etc.



۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

قهرماني باش در تكاپو



چامه زندگي


اين است آنچه قلب جوان به مرد چامه سرا گفت :

به من بگو در ابيات غم انگيز

كه زندگي جز رويايي تهي نيست !

چه را كه ، مرده است روحي كه به خواب رود

و امور بدان گونه كه مينمايند نيستند


زندگي ،راستين است ، زندگي بازي نيست

و گور مقصد نهايي او نيست ،

درباره جسم گفته اند ، نه روح ، كه :

" تو خاكي و به خاك بازميگردي "


هدف مقدر يا طريق ما

نه لذت است و نه اندوه

كار كردن است و بس ،‌بدانگونه كه هر روز

از روز پيش گامي جلوتر باشيم


زمان شتابان ميگذرد

و دلهاي ما گرچه مردانه و دليرند

با اينهمه چون طبل هاي گلوگرفته اي

آهنگهاي عزا را در راه گورستان مي نوازند


در آوردگاه پهناور دنيا

در اردوي زندگي

چون گوسفنداني مباش كه بي اراده رانده ميشوند

قهرماني باش در تكاپو


زندگي مردان بزرگ به ما مي آموزد

كه ميتوانيم زندگي خود را تعالي بخشيم

و چون عزيمت كرديم در قفاي خود

نشانه ي پايي بر خاك زمان بگذاريم

نشانه پايي تا مگر ديگري

برادري شكسته و بي پناه

كه بر درياي خطير زندگي رو به راه نهاده است

با ديدن آن از نو قوت گيرد .


پس بگذار تا به پا خيزيم و كار كنيم

با دلي كه آماده مقابله با هر گونه سرنوشتي است

پيوسته بكوشيم و پيوسته پايداري كنيم

كوشش و بردباري را بياموزيم
مترجم :محمد علي اسلامي ندوشن

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟


من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.پس، همین کار را کردم.بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...



نادر ابراهیمی_کسی که همیشه زنده است



آدمی به شرط "خواستن" به هدفش می رسد.

ویژه نامه ای سال گذشته برای بزرگداشتش تهیه شد

نادر ابراهيمي به يك عاشقانه‌ي آرام پيوست

با تو بودن همیشه پرمعناست


۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

ایوب نبی


امروز آیه ای از قرآن به چشمم خورد که باعث شد حسابی به فکر فرو برم. قطعا همه ما تا امروز داستان "ایوب و صبرش" رو شنیدیم. و نیز پاداشی که در برابر این صبر بهش داده شد!



" َو ایُّوُب ِاْذ نادٰی ربَّهُ اِنّی َمَّسِنیَ الٌضُّر َو اَْنتَ اَرحَمُ الٰراحِمینَ. َفاسْتَجْبنالَهُ فَکَشَفْنا مٰا بِِه ِمنْ ضٍُر وَ ٰاتَینهُ اهْلَهُ وَ مِْْثََلهُمْ مَعَهُمْ َرحْمۃً مِنْ عِْندِناٰ و ِذکْری ِللْعٰابِدینَ "



"و یاد آر حال ایوب را وقتی که دعا کرد که پروردگارا مرا بیماری و رنج سخت رسیده و تو از همه مهربانان عالم مهربانتری. پس ما دعای او را مستجاب کردیم و درد و رنجش را برطرف ساختیم و به لطف و مرحمت خود اهل و فرزندانش را با عده دیگر به مثل آنها باز به او عطا کردیم تا اهل عبادت متذکر لطف و احسان ما شوند."



داستان ایوب نبی اومد تو نظرم. وقتی دوباره به داستانش نگاه کردم پیش خودم گفتم : عجیب آدمی بوده این ایوب ! با وجود از دست دادن همه چیز، باز ایمانش رو از دست نداد. ایمان به این امر که: خداوند هرگز بنده هاش رو فراموش نمیکنه! و قطعا در پس هر حادثه حکمتی بسیار زیبا نهفته ست .
به نظر من یک نمونه از ایمان عاشقانه رو میشه تو ایمان ایوب دید. ایمانی که ریشه اش با هیچ تبر و تیر و اسید سولفوریکی خشک نمیشه. و ایمان به عشق! ایمان به قدرت این عشق، ... به قدرت معشوق.
خیییییلی باحاله این داستان(گرچه داستان که نیست، حقیقته!). به نظرم توش چیزهای زیادی برای یادگرفتن و تمرین کردن وجود داره.

علیکم بالتقوا و التخصص!



چندوقت پیش یکی از دوستان میکروبیولوژیستم یه صفحه ای رو توی کتاب میکروبیولوژی پزشکی موری بهم نشون داد، این کتاب جز کتابهای اصلی و معتبر دنیا در این زمینه است . توی قسمتی که داره گونه باسیلوس آنتراسیس (عامل بیماری خطرناک سیاه زخم) و کاربردهاش رو معرفی میکنه (صفحه 267 خط 8ام ادیشن پنجم 2005) گفته بود که تا به حال بعضی کشورها از این باکتری به عنوان سلاح میکروبی استفاده کردن از جمله شوروی سابق ، یه گروه تروریستی ژاپنی و ایران !!!!!!!! اینکه توی یه روزنامه یا شبکه خبری همچین چیزی ادعا بشه چندان اهمیت نداره و لی اینکه چنین چیزی توی کتاب تکست علمی که همه دنیا میخوننش گفته بشه خیلی بده .

ما برای نویسنده هم ای میل فرستادیم که مدرکتون چیه ولی جوابی دریافت نکردیم . حالا این مسائل به کنار ، من مطمئنم که این ادعا کاملا بیخوده اینو از سر تعصب نمیگم ، چون اگر یک ذره واقعیت داشت الان پیرهن عثمان کرده بودنش و عین چماق میکوبیدنش تو سرمون که حق مسلم چیه شماها سلاح میکروبی دارید ! اینکه یه همچین چیزهایی رو خیلی راحت بهمون نسبت بدن همش تقصیر اونا نیست ادامه رو بخونید:

این نقل قول از دکتر... رییس فعلی انستیتو رازی ِ ، قرار بود برای بخش آنتی بیوتیک سازی موسسه یه فرمانتور (دستگاه برای کشت باکتری در تعداد خیلی زیاد) از یه شرکت آمریکایی که معتبرترین توی دنیاست بخریم . بار اول درجواب درخواست ما گفتن که شما یک موسسه تروریستی هستین و میخواید از این وسیله برای تهیه سلاح میکروبی استفاده کنین و ما نمی تونیم به شما چنین چیزی بفروشیم . دفعه دوم که دوباره درخواستمون رو مطرح کردیم و ازشون برای ادعاشون دلیل و مدرک خواستیم جواب دادن که شما ده سال پیش مدل روز همین دستگاه رو از ما خریدین ولی تا الان هیچ مقاله ای از موسسه شما چاپ نشده وهمینطور هیچ محصولی وارد بازار نشده که نشون بده شما از این دستگاه برای کار تحقیقاتی یا تولیدی استفاده کرده باشید و این نشون میده که شما حتما از این وسیله برای مقاصد دیگه ای استفاده کردین . بعد که ما پیگیری کردیم دیدیم توی انبار ده ساله که این دستگاه آک بند و دست نخورده مونده ، حالا باید چی درجواب اون شرکت گفت!؟

چمران که اتفاقا چند روز دیگه 31 خرداد شهید شده ، بیست و خورده ای سال پیش میگه :" این روزها میگویند تقوا از تخصص مهمتر است . بله ولی من می گویم کسی که وظیفه ای را برعهده میگیرد و تخصص و تجربه آن را ندارد بی تقواست . "








Excerpt: On Medical Microbiology by Murray et al. and its claim that Iran has used biological weapon.It's a lie .Why? Do you want to know more? Read the persian text!







۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

بیانیه ی واقعیت


امضا شده توسط تعدادی از فیزیک دان های خوب و زنده
جملات نوشته شده توسط: دکتر آنتونی ولِن تینی

The Realist Manifesto
-----------------------
1- Reality is real
واقعيت چيزي واقعيست.
(يعني چيزي وراي عقل وجود داره)

2- The task of science is to discover reality
کار دانش اينه که واقعيت رو کاوش کنه.
(يعني چيزي که وراي ماست رو بايد شناخت نه اينکه بگيم: دنيا پيچيده س چون ذهن ما پيچيده س.)

3- Reality existed long before Humanity evolved from primeval slime
واقعيت خيلي قبل تر از انسانهاي اوليه وجود داشته
(يعني دنيا وراي کنترل بشره)


4- Reality continues to exist while Humanity ponders the nature of reality and enjoys fine food and wine and the pleasures of the opposite sex.
واقعيت به بودنش ادامه ميده همزمان با حال کردن بشر روي زمين (حال کردن از غذا و ازدواج و ...).
(بشر گاهي يه بخاري ميزنه به کلش که فگر ميکنه خبريه و شروع ميکنه به خودمحوري اما در خلال تمام اين مدت اون واقعيت هنوز آرام و بسيار با نفوذ اونجاس)

5- Reality will persist long after Humanity perishes from the odious poison of 100 bilions McDonald hamburgers.
بعد از تمام شدن دوران زندگي بشر (به سبب مسموميت مهلک صد ميليون همبرگر مکدونالد!) واقعيت مدت زيادي ادامه خواهد داشت.
(با از بين رفتن بشر هيچ خللي در واقعيت ايجاد نميشه. بشر هم مثل بقيه ي حيوونا که وقتي منقرض شدن اسمون به زمين نيومد منقرض ميشه.)





Excerpt: The Realist Manifesto


۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

تنبلي ات امري كاملا موقتي است


نوشته ی محمد
منبع: شفا

جيم اسكالانته Jaime Escalante دبير رياضي و فيزيك با اجراي يك سيستم مبتني بر ”اميد به فرصتهاي فراوان در زندگي“ براي دانش آموزان فقير، به نسلي كه اصطلاحا ”نسل سوخته“ ناميده مي شوند باورانده است كه مي توان از ”دشوارترين“ امتحانات رياضي ”بهترين“ نمرات را گرفت و جالب اينكه شاگردان او كه تا ديروز تكنيكهاي جديد دزدي از فروشگاهها را بهم ياد مي دادند و جوانهاي درسخوان را مسخره مي كردند، امروز در بهترين درجات علمي مشغول تحصيلند!

در عکس بالا سمت راست سرجیو والدز و سمت چپ توماس والدز را می بینید که هر دوی این ها در سال 1991 شاگرد ِ جیم بودند و امروز هر دو از کازمندان ناسا هستند. (وب سایت ناسا)

جيم اسكلانته به شاگردانش باورانده است كه يادگيري امري عشقيست و به پول، فشار رواني، كلاس كنكور تضميني، معلم خصوصي، خودكارهاي رنگارنگ و شير موز صبحگاهي و ... نياز ندارد. او به شاگردانش ياد داده كه چگونه «بخواهند» و چگونه «باور» كنند كه «خواستن توانستن است. - To desire is to be able»

مهمترين چيزي كه اسكالانته به شاگردانش ياد مي دهد اين باور است كه: ”تنبلي ات امري كاملا موقتي است. اميدوار باش و بدان كه تو برتر از آنچيزي هستي كه خيال مي كني.“


ویدیوی مصاحبه با جیم را ببینید


فیلمی از زندگی جین در سال 1988 ساحته شده بنام به ایست و فارغ شو Stand and Deliver. بخش هایی از این فیلم را در یوتیوب می توانید ببینید


محمد



Excerpt: On the life of Jaime Escalante.


۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

پادکست 43 شفا

پادکست 43 شفا با عنوان ِ تصمیم.

لطفا بشنوید

دوستتون دارم
-----------------
پی نوشت: فایل های شما دراین پادکست استفاده نشده اند. بنابراین انتظار شنیدن صدای خودتان را نداشته باشید! به امید خدا در بعدی استفاده می کنم



Excerpt: Our 43 podcast is just aired!!


کریس دی‌برگ در تهران !


کریس دی‌برگ Chris De Burgh در مرکز همایش‌های رایزن، در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، حاضر شد.

کریس دی‌برگ در مورد استفاده از شعر فارسی گفت: «‌فردوسی یکی از شاعران حماسی ایران است که تأثیر بسیار زیادی در شعر فارسی گذاشته است بنابراین اجرای اشعار این چنینی خیلی راحت نیست، اما به شما اطمینان می‌دهم که در پی سفرم به این‌جا، قطعاً کار خواهیم کرد‌».

گروه آریان در آلبوم جدید خود، آهنگی با عنوان «کلماتی که دوستشان دارم» را با کریس

در همین رابطه بخوانید از بامدادی

"بعضی خبرها خطرناک هستند و خیلی برنامه‌ریزی‌ها را به باد می‌دهند. کافی است مردم آمریکا یا کشورهای غربی فقط ده دقیقه چهره‌ی مردم ایران را ببینند تا متوجه شوند ایرانی‌ها موجودات هولناک و خطرناکی نیستند. بعد هم تمام رشته‌های «جنگ‌طلبان راست افراطی جهانی» پنبه شود. اخبار ایران فقط وقتی باید در رسانه‌ها منعکس شود که نکته‌ای «محکوم‌کننده» در خبر وجود داشته باشد یا دست‌کم بشود نوعی «اتهام» به آن چسباند."

در همین رابطه بخوانید در شفا

برانه ی مشترک کریس دی برگ و گروه آریان را به طور کامل در کادر یوتیوب ِ زیر ببینید.












Excerpt: Chris De Burgh and Arian Band in TEHRAN. Chris De Burgh said: Tehran is safer than Los Angeles and London and he loves to sing in this country !!!