۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه




... راستش هر کاری می‌کنم، نمی‌توانم منطق آدم‌هايی که به نبود خدا اعتقاد دارند را درک کنم. آدم‌ها را تا جايی می‌فهمم که با خدا سر لج‌بازی داشته باشند، نه بيشتر. لابد برای همين هم هست که هيچ‌وقت خدای بقيه را مسخره نمی‌کنم، يا به خداورزی‌هاشان و باورهاشان گير نمی‌دهم. هنوز هم فکر می‌کنم خوشبخت‌اند که اندازه‌ی باورشان يک خدای بی‌ترديدِ ولاريبَ‌فيه دارند که حاضر است همه‌جا کمکشان کند و هر جا هم نکرد لابد قسمت بوده و خواست خودش بوده و بهتر و بيشتر می‌دانسته. يا شايد حتا فکر کنم يک خدا هست، مثل آن خداهای عليرضا. از آن خداها که حتمن وجود دارند، بس‌که اين تقدير بی‌رحمانه‌تر از آن است که تصادفی باشد. يک‌وقت‌هايی هم هوس می‌کنم بزنم به سيم پايان‌نامه و بگويم جوهره‌ی تمام دين‌ها به اين جا می‌رساند آدم را، که هر آدمی بايد به «خودآ»ی خود برسد، به خدای خود-تعريف‌کرده‌اش، خدای خود-پيداکرده‌اش. خدايی که توی آدم ته‌نشين شده، که لابه‌لای قانون گياه و دانايی آب و شعرهای سهراب جا خوش کرده. اين شايد نزديک‌ترين، شخصی‌ترين و قابل دست‌رس‌ترين خدای آدم‌ها باشد. که نه سيخ بسوزد و نه کباب.


---------------------------------------------------------------

پ.ن : و خدایی که در این نزدیکیست ...

1 نظر:

Anonymous گفت...

مرجان
يادم باشه كه چهارآرزوي اولم اينه:
1- قبولي تو كنكور امسال در رشته ي الكترونيك شريف
2- فوق ليسانس الكترونيك شريف تا 4 سال ديگه
3- گرفتن دكتراي الكترونيك تا 8 سال ديگه از شريف
4- تدريس در دانشكده ي برق شريف يا تهران تا 10 سال ديگه


امشب دلم خواست به ارشیو شفا سری بزنم!
این نوشته بالا رو دیدم
کنجکاوم بدونم اون دوست که این آرزوها رو داشته بهشون رسیده؟
الان باید دانشجوی دکتری باشه!