۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

روياي بيداري



من ِ مصلحت اندیش ِ ذهن گرا
در چرا های دنیا ملول گشته بودم و متحیر از تلخی سرنوشت بی عطاء
در درک باید ها و نبایدها در گل مانده بودم و سخت دلشکسته از بی رحمی دنیا
که ناگه خود رو در فرای دشت سر سبز و وسیع دیدم، نوازش نسیم عظیمی رو حس کردم که کم کم تمام وجودم رو فرا گرفت، انگار که زمان آن فرا رسیده بود تا تغییر کند حال و هوای گنگ و موهوم ِ ابریِ من

چه دلهره شیرینی داشتم در آن هنگام، گویی لحظه معاشقه عاشق و معشوق باشد و من در این دیدار سرشار از شور و ایمان ...
من در آغوش او بودم یا او در آغوش من نمی دانم، من عاشق تر بودم یا او نمی دانم،
در لطافت نیروی بیکران عشق و خرد وصف ناپذیری مشعوف بودم و غرق در برکت و شادی

هوشیارتر گشتم و او را همچو استادی فرزانه و پر تواضع دیدم، ندایم داد و گفت جانان من، مرا پندی ده،
حیران ماندم گویی که او شاگرد شده بود و من استاد
صمیمیت و مهربانی استاد، شاگرد را جسارت داد تا بیاندیشد بلکه پاسخی جوید، شایسته روح عظیمش
گذری زدم به انباشته های حجیم ذهنی ام اما هیچ نیافتم، هیچ، آخر کِی شمعی بتواند با نور خود خورشید را ره بنماید
در پی پاسخ در پیچیده گی های ذهنم گمگشته و سرگشته که ناگهان در دلم نوری دیدم و ندایی را شنیدم،

در تعاملات زندگی
بهترین باش که می توانی
بهترین را انجام بده که در توان داری
و الباقی را رها کن و بسپار به دست تقدیر الهی

زیباترین و پرمعناترین کلامی بود که شنیده بودم
چه در ایجاز هر آنچه میخواستم دانستم، انگار که آسان گردد معمای جبر و اختیار

از شوق و شادی گریستم
و باز گریستم ...

و اکنون
آری انگار که هوایم بارانیست و پر راز
من سبک بالم و آرام و پر از حس پرواز

من اکنون سرشار از عشقم، شادم، آزادم
من اکنون یک انسانم، شکرگزار و در آغاز

هادی


Excerpt: Be the best, Do the best, Leave the rest


۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

نژاد، ایرانی قوم ، لر

.

اگه برحسب محلی که جسم یه آدم به دنیا اومده قومیتش تعیین بشه خب قوم تهرانی که نداریم اما اگه برحسب فرهنگ و خلق و خوی قومی که آدم رو شکل میده دست بندی کنیم ، قوم من لره . فقط از مادر لر محسوب میشم ولی اگر کسی قومیتم رو بپرسه همین رو میگم. نه از سر تعصب ، چون خمیر بی شکل وجودم اونجا شکل گرفته با دویدن توی دشتهاش ، لای جنگلای بلوط پلدختر ، رد شدن از آب سرد ِ سیمره وقتی آب از کمرت هم بالاتر میاد، پریدن از لای تخته سنگهای بلند تنگه (تنگ ِ) شبیخون، قزل آلا گرفتن از مایی بازون که البته یه بار نشد من یه دونه بگیرم، بوته و چوب خشک جمع کردن بعد کلی با روش های سرخ پوستی آتیشو زنده نگه داشتن توی اون سوز سرد بهاری ، بوی دود گرفتن ، و بالا رفتن ، بالا رفتن از صخره های مخملیه مخملکوه وقتی بهار و بارون زده همه تن ِ کوه خزه های سبز رنگه و البته تابستونها سیاه به خاطر اینه که اسمش رو گذاشتن مخملکوه . آخ که من چقدر از این کوه بالا رفتم وقتی میرسی اون بالای بالا دقیق وسط ابرا و باد شدید و شروع بارون . بارون اومدنو از نزدیک میبینی درست از جایی که قطره ها از ابر جدا میشن . والبته نمیشه زیاد موند چون رعدو برق هست و ....

آخ مخملکوه مخملکوه ، من چقدر از تو خاطره دارم یا نه تو چقدر از من خاطره داری. وقتی اون بالایی ، باد خنک ، که همه وجودت رو میگیره . اصلن آدم بی اختیار دستاشو باز میکنه ، انگار میخوای بغل کنی، یا بغل بشی ، فرقی نداره .

لحظه هایی که اونجا بود جز اون لحظه هایی ازعمر منه که هیچ نمیتونی تعریفش کنی هی که میخوای تعریف کنی دورتر میشه از تعریف . فوق العاده . چیزی از من همیشه اونجاست. تا همیشه .

و بالا رفتنها ، بلا نسبت ولی عین بزکوهی انگار صخره ها میطلبه آدم رو برای بالا رفتن و اون بالا وقتی تشنه ای میرسی به یه مسیر کوچولوی آب که از لای سنگهای بالاتر میاد ، حکایت از چشمه ای از آب زلال اون بالاتر . و با چه شوقی خوردن از آب و باز بالا رفتن و رسیدن به سر چشمه و مشاهده گله بزها و گوسفندهای محترم درست وسط چشمه آب ِ زلالی که پایین نوش جان کردی!

آخ مخملکوه!

خب داشتم میگفتم ، بله بنده لر هستم . لرها عموما آدمهایی مهربون ، ساده دل و کله شقن اون جوکهایی هم که براشون درآوردن به خاطر همین اخلاقهاشونه . البته بر هیچ کس پوشیده نیست که در همه اقوام و ملتها آدمهای بد با اخلاقهای زشت هم وجود دارند . عرض شود در مورد زبان که لری یک لهجه است ، اون چیزی که وقتی حرف میزنن هیچی نمیفهمید اسمش لکی هست که معمولا میگن طرف داره لری ِ لکی حرف میزنه که خیلیها هم فکر میکنن شبیه کردیه ولی اصلن اینطور نیست . من خودم نه کردی بلدم نه لری فقط رقصشونو بلدم! رقص لری یه رقص گروهی و پر از تحرکه حتی بیشتر از کردی چون علاوه بر تحرک موزون در محل ایستادن ، شروع به حرکت هم میکنید و چون سرعت بالاست حرکات تقریبا به صورت پرشیه ، به خاطر همین میگن رقص لری دو حالت داره دو پا و سه پا ، که سه پا خیلی سریتره مال موقعیه که آدرنالین خون خیلی رفته بالا . فکر کن! ده نفر آدم دست میگیرن و یه دفعه با هم میپرن ، وای نمی دونی چقدر باحاله!

خب این هم از دینامیک ِ رقص لری.

.

آخ مخملکوه! به سویت می آیم! رقصان! سه پا!

.

.

راسی کسی د لرسون ای صفنه موهونه!؟


شفا در 8 سالگی


"حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست. خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده است برای کمال."
8 سالگی شفا فرا رسیده. که برای من به معنی 4 سال با شفا، 4 سال تمام با آدمهایی که قطعا حضور هیچ کدومشون در زندگیم تصادفی نبود ( از معرف شفا که به جز حضور شفاییش،حضور فیزیکی و شیمیایی فراوانش در زندگیم هم قطعا کلی اثر داشته بگیر تا بقیهِ آدمهای که شفا باعث شد وارد دایرهِ زندگیم بشن.) هست.
محمد خواسته بود که از نوشته های مورد پسندمون تو این 1 سال اخیر بگیم. کار سختیه خداییش، هر تک نوشتهِ اینجا مطمئنا روی خواننده اثر میذاره ( رسالت بسیار سنگینی بر گردن نویسندگان قرار دارد!!)
من میخوام یه تغییر کوچولو بدم و به جای 3 نوشتهِ، 4 تا نوشته رو انتخاب کنم( تا همینجاش هم کلی زور زدم که به 4 تا برسونم انتخابام رو!) 1به مناسبت 8 سالگی دیگه!
1) پرنیان عزیزم با "لا تخف "همیشه تو لحظه های ترس و نا امیدی به دادم میرسه :)
2) ساغر عزیز با این نوشته اش که هرگز از یادم نمیره چقدر ساده تا عمق وجودم رفت
3) مهزاد خانم در اینجا!
4) این متن محمد که خیلی برام ملموس بود
اینها و خیلی نوشته های دیگه از بچه های شفا- امیر، میلاد با جیک تصویرهای شفابخشش و پادکست فوقالعاده ای که داشت، مرجان، هدی، فوراور و البته بهار خانم از خواننده ها که همیشه نوشته های قشنگشون تو "شما در شفا بنویسید" به دل میشینه- و ... از این 8 سالگی شفا در ذهن ما خاطره ساخته.
من اولین نفر داوطلبانه به این دعوت محمد لبیک گفتم. امیدوارم بقیه هم کمک کنند تا این هفته تولد 8 سالگی شفا رو یه خاطرهِ قشنگ کنیم :)

غزاله






Excerpt: The most impressive pieces of writings during last year.









۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

فرقش فقط یه روحیه است



الان که این رو می نویسم به اینترنت بدون ِ سیم دانشگاه وصلم. ساعت 2 بعد از ظهره و زنگ ِ خطر ِ آتش در دانشکده ی ما به صدا در آمد و همه ساختمان رو خالی کردند. تو راه پله هم دانشجو بود و هم استاد. همه آرام از پله پایین می رفتند. جلوی من رئیس ِ دانشکده بود. من یه مقاله به دستم بود که توی چند ساعت معطلی ِ بعد از این زنگ، تا وقتی که آتش نشان ها اجازه ی ورود بدن، اون رو بخونم و البته لپ تاپ ِ قدیمی و کهنه ام که باهاش دارم الان می نویسم.

جالب اینه: یه ساختمانی روبروی دانشکده ی ما هست که بهش میگن "مرکز زندگی دانشجویی". 24 ساعت بازه و کلی توش صندلی و مبل قدیمی هست با دستفروشی دانشجویی و ... . خوش بختانه نگهبان هم نداره که از روی تنبلی درش رو ساعت 5 قلف ! کنه و هیچ کس رو راه نده. (این فلسفه ی آبدارچی رو نمی دونم چیه. نگه نمیشه دانشگاه رو کنترات داد به یه شرکت ِ نظافت که هر شب کارمنداش رو بریزه و تمیز کنن همه جا رو؟) این ساختمان معمولی جاییه که همیشه توش حیات هست حتا جمعه شب که پرنده نیست تو دانشگاه یه چارتا دانشجو اینجا هست. یه اتاق هم هست که همه ی دین ها نماز ِ خودشون رو بخونن از یهودی تا مسلمان. گاهی هم تبلیغات دینی به صورت نمایشگاه. گاهی مسابقه ی شمشیر بازی و گاهی مسابقه ی بازی ویدیویی و گاهی فیلم سینمایی از ملیت های مختلف.

خلاصه اینکه الان این آقای رئیس دانشکده ی ما با من وارد ِ این ساختمان شد، با من اومد طبقه ی دوم و نشسته الان روبروی من و دفترش رو باز کزده و داره کارهای اداری و تحقیقاتیش رو با یه حس مسوولیتی انجام میده. قاطی ِ بچه ها! باورتون میشه؟ یه صندلی معمولی بدون ِ آبدارچی! البته جای ساکتیه به نسبت، اگر ایران بود رئیس دانشکده بعد از اینکه از پله تشریف می آوردند پایین از دانشجوها جدا می شدند و می رفتند سوار ِ ماشین میشدند و میرفتند خونه! غیر از اینه؟ اصلا در شان ایشان نیس که بشینند یه جا و کارشون رو بکنن. میدونین این کار چه درسی به دانشجو میده؟ ازش عکس گرفتم با موبایلم که تا سال ِ آینده حدِاقل این اثر بمونه. که عاشقانه زندگی کنم. که ...

فرقش "فقط" یه روحیه است، نه پول می خواد نه آژیر آتش نشانی و نه یه مرکز مدرن. یه روحیه می خواد. کارت رو بکن. همین. خودت رو بالا نبین. کلاس نذار. کارت رو بکن. تو دانشجو، چرا دانشگاه رو با شیطنت هاش فقط به یاد میاری؟ مگه این همه امکانات زیر ِ دستت نیس؟ فرقش می دونی فقط یه روحیه است. یکی شکر گذاره و یکی ناشکر!


... محمد



Excerpt: Fire alarm and a responsible chair of our department.


درك خدا


آیا طفلی را دیده ای که در آغوش مادر تقلا میکند چون چیزی دل کوچکش را آزرده است؟ هرچه مادر میکند تا او را آرام کند، بیهوده است چون تقلای طفل از قدرت درکش عظیم تر است. اما لحظه ای هم فرا میرسد که عشق مادر از وجود کوچک بیرونی طفل به درون نفوذ کرده، به قلب کودک می نشیند. اکنون تقلای او پایان می گیرد. آنگاه می گذارد تا عشق گرم و لطیف مادر به درونش راه یابد.
پس با تو میگویم که در آغوش گرفتن خدا به معنی دست شستن از نظریات کاذب و دیدن همه به چشم عشق است.

برگرفته از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه

پی نوشت :
بعضي وقتا تو زندگی با بی صبری و تقلا خودم رو به در و دیوار میزنم که چرا اوضاع اونطوریکه می خوام پیش نمیره چه بسا که شاید اون چیزی که خواستار اون هستم تو اون مقطع زماني به صلاحم نباشه.

به نظر من انگار كه يه فرقي بين تلاش و تقلا وجود داره . در تلاش وابسته نبودن به نتیجه کار و تسلیم خواست الهی بودن نهفته است، تلاش توام با ايمان ِ در حالیکه در تقلا برعکس نتیجه محوری و بي صبري مبنای کار هست و توام با شك و نااميدي
به قول استاد الهی قمشه ای هنر اینکه که وقتی نداد شکر گذار باشیم، وقتی داد ایثار کنیم

شاد و دل آرام باشید
هادی


Excerpt: God Realization


۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

اوزونو قورو ، عاشيق
سسين اودلانيبدي، آغزين يانماسين


عاشق
مواظب خودت باش تا دهانت نسوزد
صدايت آتش گرفته است





رسول یونان

قانون بقاي دردسر

با سلام و درود خدمت دوستان ارجمند در بلاگ شفا
خوشحالم که بعد از 2-3 سال دوباره اینجام و مجدداً‌ به من فرصت بودن در جمع شما داده شده
امروز به میمنت اولین حضورم در شفا میخوام پرده از یه کشف بزرگ بردارم و از اون رو رسماً تو سایت شفا پرده برداری کنم - All rights reserved (-;

این کشف بزرگ در حقیقت كشف یه قانون‌ِ به نام قانون بقای دردسر که بر سه بند به شرح ریز استوار شده :

یک : میزان دردسرهایی که ما در زندگی با اون مواجه خواهیم شد، مقداریست ثابت و متناسب با ظرفیت ما
دو : با گذشت زمان و پیشرفت ما در تعامل و گذر از دردسرها، دردسرهای ما فقط از نوعی به نوعی دیگر تبدیل میشوند
سه : اصلاً قصد از زندگی آدمی حذف دردسرها از زندگی نیست، بلکه با افزایش پختگی و آگاهیمون به این قابلیت و توانایی خواهيم رسید که دردسرهامون رو خودمون به میل خودمون انتخاب و حتي طراحی کنیم.

پی نوشت:
راستش من بعد از اینکه به صحت این قانون پی بردم تصمیم گرفتم که در تعاملات و چالشهایی که در زندگی با اون مواجه می شم، بجای اینکه نا امید بشم یا دست به شکایت بردارم یا از خستگی ملول شم یا منفعل باقی بمونم با خلاقیت و عشق دردسرهایی رو برای خودم دست و پا کنم که دوستشون دارم. یعنی اینکه دردسرهام رو خودم انتخاب کنم نه اینکه بذارم دردسرها من رو انتخاب کنند.

شاد و دل آرام باشید
هادی


Excerpt: This topic is discussing on discovery of an important and simple law as named by me as Trouble Law which is in three clauses as follow:
First , volume of our troubles in life is constant and in proportion with our capacity.
Second, our troubles will change into the higher forms as we grow up in lifetime.
The last but not least, the objective of granting the life opportunity to us is not to release ourselves from troubles, instead we are here to learn lessons from troubles and to reach a level of wisdom and ability to select or even design our troubles wisely and in a lovely manner.


۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

دنیای تکراری ناشناخته مانده!ا



دقت کردید ما آدمها چه قدر بی توجه داریم زندگی می کنیم؟ امروز به تقویم که نگاه کردم دیدم نوشته 4 آذر، توی رادیو خانم مجری داشت می گفت امروز 4مین روز از ماه آخر فصل پاییزه. پیش خودم فکر کردم من 21 ساله که دارم توی این کره خاکی زندگی میکنم، یعنی هر کدوم از ماهها و فصلها و... رو 21 بار دیدم. حالا اگر مثلا من برم یه سیارهِ دیگه، یا اصلا بمیرم و برم اون یکی دنیا، بعد فرشته ها(یا حتی شیاطین!) اون بالای عرش بیان و بگن: خوب کرهِ زمین چه جور جاییه؟ چه شکلیه؟ هر زمان، هر فصل، هر روز هر فصل چه جوریه؟ من چی دارم که بگم؟؟!


واقعا از پاییز فقط میدونیم : فصلی که هوا خنک و بعد سرد میشه، بارون میاد، برگها میریزن! هیچوقت تجربی به پاییز دقت کردیم؟ اینکه دیگه دم دسته، همین دور و برمونه، هر روز کلی وقت داریم برای دیدنش. اما مثلا میتونیم از روز اول ماه آذر بگیم تغییرات نسبی محیط، هوا، حتی درختها و ریزش برگهاشون چه روندی رو داره؟ نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه، اما ما یادمون رفته دنیایی که تو کتابهای علوم میخونیم همین دنیای دور و برمونه. یادمون رفته که لازم نیست بلند و کوتاه شدن سایه ها، زرد و نارنجی شدن برگها، حرکت ابرهای بالای سرمون، طلوع و غروب خورشید رو از تو کتابها یادمون نگه داریم. که اینا همه چیزهایی هستند که هر روز خیلی عادی از کنارشون رد میشیم و حتی ثانیه ای بهشون دقت نمیکنیم. اگر بمیریم، و اونجا از فرشته ها بشنویم که : میگن تو زمین طلوع و غروبهای معرکه ای از خورشید هست. چی داریم بگیم؟ چند بار از ته وجود به لحظهِ طلوع و غروب نگاه کردیم؟ چند تا تصویر واقعی داریم از این لحظه ها؟ اصلا اگر بگن از زمین و زندگی اونجا چی رو بیشتر از همه دوست داشتی و تو ذهنت مونده، واقعا حرفی داریم بزنیم؟ ما به دنیای اطرافمون زیادی از حد بی توجه شدیم. دنیا اونقدرم که فکر میکنیم تکراری نیست!

وااای، چقدر شرم آوره، لحظه ای که به من بگن شبنم دم صبح روی برگ گلها چه شکلیه و من بگم نمیدونم، تا حالا از نزدیک ندیدم. و همه شون با حیرت نگاهم کنن که پس اینهمه وقت اونجا داشتی چی کار میکردی؟!


سلامتي موبایلی

لطف کنید با استفاده از "جیکنامه به دوست" این را به عزیزانتان بفرستيد:


برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کنید.

از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید.

زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است.

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

معجزه صمیمیت!

امروز رفته بودم یه کتاب بگیرم از این کتابفروشیه نسل نو اندیش ،سر میدون ولیعصره . خب به خاطر جاش کتابفروشیه شلوغی هم هست . آقا چشمتان روز بد نبینه رفتیم توی کتابفروشی تمام میزها و قفسه ها کتابهای اسرار موفقیت ، چگونه فرد متفاوتی باشیم، راهنمای یکشبه میلیاردر شدن ، آرامش جاودان بیابید، شادی همینجاست!، خوشبختی در سی روز، چرا استرس!؟، زنانی که مردان آنها را دوست می دارند ، روانشناسیه رابطه، من یک شخص موفقم و ....

یعنی خداییش همه از دم آت و آشغال ، بعد یه کم گشتم ببینم اثری از کتاب به درد بخور هم دیده میشه دیدم بله دیدم قفسه های بغل زمین کتابای کوئیلو و اون ته مه ها هم کتابای مرادی کرمانی و خلیل جبران و اینا هم پیدا میشه ، البته بماند چندتا قفسه کوچیک هم بود که توش مثنوی و حافظ و بوستان و اینها هم بود ولی کتابای عمومیش همه همونجور بود که نوشتم . خب حالا اگه یه کم از بالاتر به قضیه نگاه کنیم ، این مغازه یه جای خیلی شلوغه و میزان خرید کتاب توسط افرادی که فقط گذری دارن رد میشن خیلی زیاده(در مقایسه با کتابفروشیای انقلاب که معمولا شخص به قصد خریدن اومده نه همینجور گذری) خب حالا این افراد گذری رو اگر تقریبا بشه به عنوان یه گروه از قشر کتاب نخوان (بیش از 90 درصد جمعیت باسواد جز این قشر هستن) که چشمی توی کتابفروشی میگردن و از یه کتابی خوششون میاد و میخرن در نظر بگیریم . پس این شد نمونه های مورد بررسی، یه طرف دیگه یه مغازه داریم که پر از کتابهای اونطوری که گفتم هست و مطمئن باشید بر حسب سلیقه مشتریهاش میز کتابهاش رواینطوری چیده تا فروش بیشتری داشته باشه . خب پس حالا یه گروه متقاضی داریم ، یه گروه عرضه کننده و یک مغازه همیشه شلوغ از این میشه چه نتیجه ای گرفت ، بله کاملا درست گفتید اینکه هر روز کلی کتاب آشغال اونجا فروخته میشه! درست مثل بقالیها که میزان فروش پفک از شیر بیشتره . حالا این یه چیزی بود با هم سرانگشتی حساب کردیم، از قضا توی کیسه که کتابو گذاشته یه کاغذ تبلیغاتی هم بود که یه کتاب رو معرفی کرده بود تحت نام پرفروشترین کتاب نسل نو اندیش (پرفروشترین کتاب این انتشرات نه فروشگاهش) اسمش چی بود؟ معجزه صمیمیت ، توی کاغذ فهرست مطالب کتاب رو نوشته بود با هم به چندی از این عناوین توجه میکنیم:

1.تفاوتهای مردان و زنان (خب معلومه خیلی فرق دارن!)

2. عشق حقیقی و غیر حقیقی و نشانه های آن(به همین آسونی!؟)

3. ترس از عاشق شدن ( (: )

4.شباهتهای مردان و زنان (خب آره هردوتاشون انسانن)

5. جاذبه های جنسی نسبت به افرادی خاص (ببخشید!؟)

6. صمیمیت و تعهد (قبول دارم )

7. گامهایی برای دلبسته کردن مردان (مگه زورکیه!؟)

8. تاثیر روابط زناشویی بر سایر روابط (خیلی مهمه)

9.ارتباط چشمی و لمسی (هان!؟)

10. .... (استغفرالله!)

11. .....(روم به دیوار)

12.سلامت روح و روان (عجب!)

13.آراستگی باطن (واقعا)

و......

اینا رو نفی نمیکنم ها ولی دیگه حالم به هم خورد این چه وضعشه . فکر نکن حالا اینا بحث عامه توی دانشگاه هم دائم از این برنامه ها هست توی یک سال تعداد سمینارهای موفقیتو غلبه بر استرسو روابطو ...چندین برابر کل تعداد سمینارهای علمی دانشگاست . چند تا پست قبلی هم میگفت آقای شلنگ و برنامه های تلویزیون . میدونی درست عین قضیه این غذاهای کنسرویه ، سریع اماده میشه شکم پرکن هم هست ولی خودت هم میدونی که این غذا ، غذا نمیشه! غذا یه چیز دیگه اس باید مرحله به مرحله تهیه اش کنی یاد بگیری عطر و بوش بعد بچشیش طعم واقعیش رو حس کنی بعد هم با لذت بخوری نه اینکه فقط یه چیزی رو تند تند گرم کنی و فقط انگار قراره وظیفه غذا خوردن رو به جا بیاری. حالا این نسخه های آماده چگونگی موفقیت و آرامش یافتن وشادیو نحوه ارتباط و اینا شاید سر دستی بشه باهاش دل خوش کرد که من یه چیزایی میدونم ولی چقدر به درد بخوره؟ چقدر اون موقع که آدم توی موقعیتش قرار گرفته به آدم کمک کرده؟ حکایت شب امتحان درس خوندن و کل ترم درس خوندنه .همش محدود شدیم ، شدیم قوطیهای کنسرو متحرک ، گیر کردیم توی قوطی با موضوعهای تکراری، نه ببخشید با نگاه تکراری به موضوعها .

همه که دارن نسخه میپیچن بذار منم یه نسخه بپیچم حالا یه بار امتحان کن . برو یه چایی برای خودت بریز بعد بردار ببرش دم پنجره ، خط افق رو نگا کن ببین چه خوشرنگ شده ، دم غروبه ، خودش پشت ابراست ولی چه نوری داده به این ابرا ، هوا سرده ولی یه جوریه خوبه ، چقدر درختا خوشگل میشن وقتی اون شاخه های خالیشون روی پس زمینه قرمز صورتیه ابراست . می بینی رو شاخه ها ، همه گنجشکا جمع شدن روی اون درخت بلنده یه دسته شون هم الان اومدن . دیدی دم غروب که میشه چه سرو صدایی راه میندازن اینجور وقتا رد شدن از زیر این درختا هم خیلی خطرناکه ممکنه یه چیزی از اون بالا بیاد، جمعیتشون هم که زیاده! صورتیه ابرا کمتر شده دارن کم کم آبی میشن، نگا از اون ته آسمون یه چیز سیاهی داره میاد اینور آخی یه گنجشکه ، اومد نشست رو همین درخت بلنده . نمی دونم چرا همشون گیر دادن به همین درخته ، درختای اینور که خالین. یه باد آرومی میاد آدم لرز میگیردش . هوا دیگه تاریک شده . راستی چاییت یخ کرد!

یا رب کی تواند کرد این شکر نعم ؟


خداوندا !
میدانم که سرت اکنون چقدر گرم دمیدن سحر و آغازیدن روز و از سر گرفتن زندگی و بیداری خفتگان ِ دیرین ِ این سوی زمین است..
و نیز برچیدن دامن ِ روز و گستراندن ِ دامن ِ شب و آرام و قرار گرفتن ساکنان آن سوی زمین..
آراستن ِ آسمان به زیور ِ ستارگان و ماه و مهتاب ..
و در سویی دیگر باریدن ِ برف و باران،
به اندازه و آنچنان که مقدر ِ خاک و مردمان ِ آن دیار است،
یا دمیدن ِ خورشیدی به موقع ِ خویش..
از راه رسیدن ِ توده ای سپید از مه..
وزیدن ِ بادهایی از سوهایی نا آشنا..
و هریک به هنگام و اندازه ای مقرر و مقدر..
یا پا به دنیا نهادن ِ طفلی در کجا ..
یا به آستان ِ حریم ِ تو باز آمدن ِ جانی آزاد در دیگر کجا..
یا ..
واااااااااااای خدای من !!!
تصور ِ این که در لحظه چقدر مشغول می توانی باشی سخت است برایم..
سخت نه،
که ناممکن است..
ناممکن است برایم در شمار آوردن ِ هرآنچه که به اراده و حضور و توجه تو جاریست در لحظه در تمامی هستی..
با تمامی اینها،
آنچنان به رویم لبخند می زنی،
آنچنان می خوانی ام،
گوش به نجوایم می سپاری،
حرفهایم را،
گله و شکایتهای گاه و بی گاه و نابجایم را با صبری عجیب گوش می دهی..
که گویی در لحظه تنها و تنها منم در حضورت..
که گویی همه جهان را کار و امور وا نهاده ای و اکنون این منم که درمرکز ِ دایره ی لطف و توجه و رحمت و مغفرت ِ توام..
عجیب سخت است خدایم ..
سخت است شکر ِ شایسته ی چون تویی داشتن را به جای آوردن..
---------------------------------------------------------------------
پ ن : راز ِ نهفته در آگاهی و شور و شعور و حضوری که در لحظه های سحر موج میزنه چیه؟
یا غربتی که هنگام ِ غروب ِ خورشید از آسمون پایین میاد؟

پادکست 49 شفا

پادکست 49 شفا- با موضوع: گردهمایی نویسندگان وبلاگ ِ شفا قسمت ِ اول - موضوع ِ بحث: "اشتباه". تنظیم از محمد. با تشکر از مهزاد و غزاله بابت ضبط صدا و تبادل ِ فایل های سنگین با اینترنت. مدت: 29 دقیقه - حجم: 10 مگابایت - قابل شنیدن در ام پی تری پلیر

در همین رابطه بخوانید: روزی روزگاری



Excerpt: Our 49 podcast is just aired!


۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

خوش به حال نيوتن






نيوتن مي آسود
در پناه سايه در زير درخت
ناگهان سيبي افتاد زمين
نيوتن آن را ديد
سپس از خود پرسيد
كه چرا سوي هوا پرت نشد

اكتشافات جهان
اتفاقات بود كه چنين مي‌افتاد
كه كسي مي فهميد
و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد
و چه رازي دارند آيات خدا
راز و اسرار جهان
كشف مي شد يك روز
درپي گم شدن كشتي در يك دريا
يا كسي در صحرا
يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست
يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال
يك كسي مي فهميد
كه بخار قدرتي دارد، نيز
و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي
و چه دردي چه علاجي دارد
يك كسي مي خوابيد در زير درخت
نيوتن يا داود
گيو يا گاليله،
ترزا يا مريم
و علي يا عيسي
از عدن يا نروژ
اهل ايران يا هند
مصر يا گرجستان
از پرو يا گينه
و فرو مي افتاد
يك گلابي يا سيب
و ترنج و انار...
راز و اسرار جهان
كشف مي شد يك روز
ما نبينيم كسي مي بيند
ما نگوييم كسي مي گويد
يكي كسي در جايي
كه زمين مي چرخد
به جهاني مي گفت
گرد خورشيد و بر محور خويش
و اگر گاليله توبه كند
و بگويد كه ـ با تهديد ـ نخواهد چرخيد
باز خواهد چرخيد
آري و زمين توبه نخواهد كرد
خواهد چرخيد

راز و اسرار جهان
كشف مي شد يك روز
ما نبينيم كسي مي بيند
ما نفهميم كسي مي فهمد
هيچ كس منتظر مهلت خميازه ما نيست
گلم
هيچ كس منتظر خواب تو نيست
كه به پايان برسد
لحظه ها مي آيند
سالها مي گذرند
و تو در قرن خودت مي خوابی

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد
قرن ها گاه كوتاهتر از ده سالند
گاه صدها سالند
قرن ها مي گذرند
و تو در قرن خودت مي ماني
ما از اين قرن نخواهيم گذشت
ما از اين قرن نخواهيم گريخت
با قطاري كه كسان دگري ساخته اند
هيچ پروازي نيست
برساند ما را به قطار دو هزار
و به قرن دگران
مگر انگيزه و عشق
مگر انديشه و علم
مگر آيينه و صلح
و تقلا و تلاش
قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي
ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم
هيچكس گاري مار را به قطاري تبديل نكرد
هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت
هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد
هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت

من در اين حيرانم
كه چرا قافله علم از اين جا نگذشت
يا اگر آمد و رفت
پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟
بر سر قافله سالار چه رفت
و اگر همراه اين قافله گشتند گهي
برنگشتند چرا؟
ما چه كرديم براي دگران
و چرا از خم اين چنبره بيرون شديم
نازنين
زندگي ساعت ديواري نيست
كه اگر هم خوابيد
بتواني آن را تنظيم كني
كوك كني
برساني خود را به زمان دگران
كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي
بكشد تا ساحل
و در او مرواريدي باشد
غلطان،
ناياب
هيچ صياد زيردستي نيز
باز بي تر و تقلا
ماهي كوچكي از درياي صيد نكرد
بخت از آن كسي است
كه به كشتي رود و به دريا بزند
دل به امواج خطر بسپارد
و بخواهد چيزي را كشف كند
و بداند كه جهان پر آيات خداست
بشنود شعر خداوندي را در كار جهان
و ببندد كمرش را با عزم
و نمازش را در مزرعه
در كارگهي بگذارد
و مناجات كند با كارش
و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد
و كتابش را بگذارد در زير سرش
و ببيند در خواب
حل يك مسئله را
باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود
ابن سينا
پاستور
گراهام بل
رازي
و اديسون
ادیسون
و ادیسون
بشود

بخت از آن كسي است
كه چنين مي بيند
و چنين مي فهمد
و چنان جام پري مي نوشد
و چنين مي كوشد
بخت از آن سيبي است
كه در آن لحظه فتاد
و از آن نيوتن
كه به آن انديشيد
و در آن راز بزرگي را ديد
خوش به حال آن سيب
خوش به حال نيوتن
"مجتبي كاشاني"

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

بگو که با منی هنوز


بسم الله
ربنا اتنا من لدنک رحمه و هیئ لنا من امرنا رشداً

رفتم موهامو کوتاه ِ کوتاه کردم طول موهام نهایت 2سانتی متر بشه الان قیافه ام شده عین این بچه تُقسها. یه کاپشن ورزشی هم دارم رنگش سرمه ای-آبی کاربنیه فکر نمی کنم بچه دبیرستانیها هم دیگه الان از اینا بپوشن ، اینم می پوشم باهاش میرم دانشگاه .هدفنهام رو میذارم تو گوشم باهاش میخونم یعنی لبخونی می کنم بعد تند تند راه رفتنو گاهی هم پریدنو ............ های .........
نمیخوام چیزیو ثابت کنم فقط میخوام زندگی کنم .

خدایا به من کمک کن(از اون کمکا!) و راه رشد کردن رو جلوی پام بذار. کهف 10

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

روزها از پي هم ميروند و من دنبال يك نشانه ام
ولي گاهي يادم مي رود كه دنبال چه هستم ..

گاهي در دنياي وسيع شايد هم كوچك گم مي شوم
ونمي دانم آن نشانه چه بود
ولي هر چه بود در پي آن بودن آرامش عجيبي داشت ...

خدايا كمكم كن آن نشانه نه خود آن گنج را پيدا كنم
آب در يك قدمي است.
......
تو نيستي كه ببيني دل رميده ي من
بجز ياد تو همه چيز را رها كرده است..

تـــــو نیستی کــه ببینــی چگونه عطــر تـــو
در عمق لحظـــه ها جـــاریست

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه


خیلی دنبال خودم گشتم
نقطه های آبی نارنجی بنفش ِخالدار سبز ِیشمی صورتی قهوه ای گلبهی
همش هی چیزای جدید
یه بار هم گم شدم
آخه اینجا اطلاعات هم نداشت که بری پشت بلند گو اسمتو صدا بزنن بلکه پیدا شی
تازه پشت بلند گو چی بگن، بگن دختربچه ای با لباس قرمز و موهای فرفری که اسمش رو هم نمیدونه کنار قفس پرنده ها وقتی میخواست در ِقفسها رو به زور باز کنه و ...
پیدا شده ؟ یا گم شده ؟
ببین خب خداییش پشت بلندگو چی بگن!؟
رنگهام رو که پیداکردم انگشتام رو کردم توشون
آدما رو که میبینم و باهاشون حرف میزنم هرکدوم بسته به اینکه چی بهش بیشتر میاد یکی از رنگام رو برمیدارم با انگشتم شروع میکنم نقاشی روش روی حرفا روی فکرا
رنگمو گاهی پخش میکنم با کف دست صاف میکشم روش که همه جا برسه گاهی با انگشتم دایره دایره روش میکشم گاهی فقط یه خط صاف گاهی هم سر انگشت رنگیمو فقط یه بارمیزنم روی صفحه و میرم.
دوست دارم رنگامو پیدا کنم بذارمشون کنار همدیگه با هم قاطیشون کنم بعد هی دستای رنگیم رو بزنم اینور اونور بکشم روی در و دیوار روی صورت آدما روی ابرا اصلا شاید یه خورشید آبی قشنگتر باشه یا ابرای صورتی یا برگای فیروزه ای .
میخوام انگشتای رنگیم رو بزنم همه جا .



۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

آقای شلنگ به جای ما فکر می کند!


چرا ما آهنگ فقط و فقط برای ازدواج، جدایی و ایران داریم؟ جدیدا هم که این فرایند برعکس شده و عده ای هنرمندنما (!!) درباره ی طلاق و نامردی و بی خیال شدن می خونن.

سریال ها و نمایشنامه ها هم شدن ازدواج و جدایی. مردی، 40 سال سختی میکشه تا به زنی برسه و در این مدت توی زیرزمین ِ نموری زندگی میکنه. نمی گم خوبه یا بده اما آخه می شه وفا رو کمی عادی تر هم نشون داد!

گاهی میشه فکر کرد که توی زندگی مفاهیم ِ دیگری هم هستند. مثلا مفهوم ِ "ما می توانیم." مفهوم ِ عشق به کار و کار به عشق. مفهوم ِ رعد و برق. مفهوم ِ خلاقیت. این ها هیچکدام ربطی به ازدواج و بدقولی های اون پسره و اون دختره نداره.

میشه جور ِ دیگه دید. یکی می گفت معلول ها واقعا به درد ِ جامعه می خورن؟ نهایت بتونن با سعی و تلاش مثل ِ یه آدم ِ عادی فعالیت کنن. فکر که کردم دیدم اینطور نیست. البته فکر نکردم که چیزی پیدا کنم برای مخالفت. داشتم واقعا فکر می کردم که ببنم چیزی که میگه رو میشه باور کرد یا نه. اما دیدم به هیچ وجه جمع بندی اینطوری درست نیس. مثل این می مونه آدم بگه سالم ها همه شادن و پر انرژی! معلول ها می تونن به آدم های عادی روحیه بدن. معلول ها موتور های انرژی یه جامعه هستن.

چقدر مردم ِ ایران، سریالی فکر می کنن و متاسفم که 5 یا 6 تا نویسنده ی سریال و البته یک شلنگ (!) افکار ِ 70 میلیون رو محدود کردن به ازدواج و طلاق.

نگو برو دادسراها ببین چه خبره. منم بهت میگم برو دانشگاه ها توی اتاق های سمینار ها بشین ببین چه خبره. متاسفانه این آقای شلنگ وقتی توی دانشگاه ها هم فیلم می سازه باز هم به ازدواج ِ دو دانشجو می پردازه. اگه از دستش در بره و بخواد برای دانش جویی فیلم بسازه دانشجوی خوب رو یه دیونه ی روانی نشون میده که میخواد تاید رو با لوبیا بسازه و ...

چند سال ِ پیش یه سریال ِ خیلی خوب (از دستشون در رفت و) ساختن که در اون یه استادی رفت یه زمین خرید و با کمک ِ بچه های روستا اون رو به محصول رسوند. خیلی عالی بود و البته تکرار نشد. اسمش یادم نیس ولی خیلی بد موقع هم پخش می شد. هنر پیشه هاش هم یه پسر ِ آذری ِ چشم آبی بود و .... کسی اسمش رو می دونه؟

می دونم که آقای شلنگ داره الان به سریال های فکر می کنه و می خواد این دفعه ازدواج ِ دو نفر رو بر اساس ِ حادثه ی دزدی ِ مبایل یه دختر خانم طراحی کنه و توی قسمت ِ سومش جریان طلاق ِ بابا و مامان ِ دختر رو نشون بده.

این هم یک نمونه ی ویدیویی از موسیقی که از "ما می توانیمِ" اوباما در اون استفاده شده.



لینک مستقیم

... محمد



Excerpt: The world is larger than a TV.


خوابیدیم روی شنها
کنار هم
موج آروم میاد هی کف پاهامون رو خیس میکنه .
چه آسمون فوق العاده ای
جداً ایده ساختن ابرا چه جوری به ذهنت رسید خیلی فکر جالبیه . هوم؟
ساکتی فقط نگام میکنی
یه سوال بپرسم؟
با چشمات زل زدی یعنی بگو
چی توی ذهنت بود که منو ساختی
ساکتی فقط لبخند میزنی


.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

از اینور و اونور



من سیگار می کشم . کاملا جدی دارم میگم . وقتی خیلی داغونم حرفه ای هم هستم وقتی سیگارو پک میزنی ورودش رو داخل قفسه سینه لای اون کیسه های هوایی ششها بعد توی تک تک سلولها حس میکنی .

همیشه وقتی فشرده شدم دائم توی ذهنم این تصویر رو از خودم می بینم که دارم سیگار میکشم همچین خیلی هم جانانه عین دود کش . و جالب اینه که به بوی سیگار هم خیلی حساسم بوش خفه ام میکنه . دیگه اینم حکایت ماست که وقتی فشرده امو انگار میخوام خودمو ول کنم این تصویر دائم میاد توی ذهنم . نه پاراگراف اولی رو زیاد جدی نمی گفتم!

حالا اگر به همون اندازه که از بوی سیگار فراریم از این وضعیت هم فراری بودم ، اینکه عین مرغ ِ بُغ کرده که سریع تصویر مهزاد سیگاری رو میاره توی ذهنم ، اگه از اینم اینقدر بدم بیاد دیگه مشکل حل میشد. اصلا من حالم از هرچی مهزاد ِ سیگاری ِ مرغ ِ کرچ که هیچ شور و حالی نداره به هم میخوره.

این از این

.

.

دیگه اینکه وُ لِک جاسم ای هوای گرم چی میچسبه وسط ای زمستون، رفته بودم جنوب اینا عوارض ِِ اونه! من تا حالا خلیج فارس رو ندیده بودم آدم باید بره این آب و ساحل رو ببینه تا بفهمه واسه چی باید برای اسم خلیج همیشه فارس هیچ جوره کنار نیاد. هرکی هم بسته به حرفه خودش میتونه کاری بکنه مثلا یکی از استادای ما اسم یه گونه مهم گیاهی که کشف کرده بود گذاشت Bienertia sinuspersiciسینوس پرسیسی به لاتین میشه خلیج فارس.

صلح آمیزترین و اتفاقا جهانی ترین نوع اقدام از طریق علمیه چون همه جا میره و همه بهش گوش میدن هیچ حرفی هم روش نمیتونن بزنن .چیزای که تازه کشف میشه ماشاالله دانشمند ایرانی هم که توی دنیا کم نداریم میشه اسم یه واکنش شیمیایی جدید، اسم پروتیین یا ژن یا داروی تازه کشف شده یه معادله ریاضی یا فیزیک یه معادله آماری ..... اسم پرشین گلف یا اسمای مرتبط باهاش رو گذاشت. مثلا اگه من پروتیین جدیدی کشف میکردم اسمش رو میذاشتم Persigulf 1 .

گرچه هوا شرجی بود و کمی بخارپز ولی خیلی مزه داد این هوای داغ انگار توی همه وجودت نفوذ میکرد همه یخهای آدم رو آب میکرد . اگه یخ زدید یه سر برید جنوب .

.

.

پ.ن. این عکس هم برای این گذاشتم که درست عین صحنه چند وقت پیشه که داشتم میرفتم یه نفر رو له کنم غزاله هم اون عقب وایساده به جای اینکه بیاد منو بگیره خودش وا رفته! (نه این شوخی بود)

.

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

لحظه ها را درياب



.هر موقع ديدي توي اتاقهاي تاريك بين آدمهاي تاريك و دلمرده داري نفس تنگي ميگيري ، هر موقع ديدي به سطح روابط حسابگرانه و پوچ ،‌حقير ، بي مقدار ، بعضي آدما سقوط كردي ، كه تمام وجودشون بوي خودخواهي گرفته و وقتي بهت نگاه ميكنند تو رو مثل يه جنس مصرفي ميدونند كه بايد خرج خودشون بشه و فكر ميكنند چه مصرفي داري براشون ؟
،‌اگه ديدي به سطح انسانهايي نزول كردي كه دارن تو مرداب ِ متعفني كه براي خودشون درست كردند خفه ميشن ، خودت رو سريع از مهلكه نجات بده ،‌راه چاره اي نداري ،‌اگه قاطي اين بازي بشي ،‌مثل باتلاق، تو رو به درون ميكشه ، اين باتلاق خودخواهي تو رو هم ميكشه ، اگه از توش بري بيرون ميتوني دست يكي ديگه رو هم بكشي و بياريش بيرون ، و همينطوري نفر بعدي...


برو به آغوش طبيعت ،‌اونجا پر از شگفتيه ، مهم نيست يه دشت وسيع باشه يا يه باغچه ي كوچيك يا حتي يه سنگ يا يه برگ كوچيك ، تمام اين جهان شگفتي و تازگي ، طراوت و پويايي خودش رو حفظ كرده
.پنجره رو باز كن ،‌يه نفس جانانه ي جانانه بكش ،‌به آسمون نگاه كن ، به اين فكر كن كه از كجا داري بهش نگاه ميكني ، برو بالا و به شهر كوچيكت ، آدمها با اون خونه ها وماشينهاي كوچكشون نگاه كن ،‌حتي از يه اسباب بازي هم كوچيكتر شدن ، بالا كه بري ميبيني شهر تو وسط يه سرزمين خيلي بزرگه و اين همه شلوغي و هياهو و حرص و سياهي فقط يه قسمت خيلي خيلي كوچيك از زمين خدا رو گرفته .

ميبيني كه زمين خدا خيلي بزرگتر از اين حرفاست ،‌خيلي بزرگتر از دنياي حقيري كه ما آدما توش دست و پا ميزنيم ، بعد برو بالاتر هنوز اول راهي ، زمين آبي زيبا رو تو خيالت ببين ، ببين كه اين همه اتفاق كه تو فكر ميكردي بزرگ ِ ، حالا چقدر پيش پاافتاده ست و زمين در صلح و آرامش آروم آروم داره به گردشش ادامه ميده و اين بار سنگين رو به ذوق به دوش ميكشه ، بعد برو بالاتر منظومه ي شمسي ، زمين كوچيكتر شده و ديده نميشه ،‌ولي تو هنوز ديده ميشي ؛تو خودت رو هنوز ادراك ميكني، همه زيبا و آرام دارن كار خودشون رو ميكنند ،‌مثل يه اپرا دارن نغمه ي خودشون رو سر ميدن و هيچ كدوم نه از كوك افتادند و نه خارج ميزنند ،‌اما رهبر اركستر رو نمي بيني ، ‌بعد كل كهكشان رو ميبيني ،‌ديگه همه چي ميدرخشه ،‌انگار يه عروسيه اينجا ، چقدر معركه ست ،‌چقدر منظم هر ذره اي داره در مدار خودش دور ديگري ميچرخه ،‌چقدر عظمت ،‌چقدر زيبايي ، با چه نظمي ‌.همه چي جريان داره
.راستي الان پاييز ، چرا برگا نارنجي ميشن ؟درختا خشك ميشن ؟ كي تضمين ميده امسال بهار بياد و همه جا رو سبز كنه ؟ كي ميگه پاييز دلگيره ،‌خيلي هم زيباست .
چطوري ميشه فصلهاي مختلف داريم ؟ چرا هميشه يه جور نيست ؟ اگه يه شب ماه نباشه چي ميشه؟
هيچ جا كمترين اشتباهي رخ نداده ، ..ما تو چه جهاني داريم زندگي ميكنيم ؟
چقدر چيزا هست كه بايد ياد بگيرم ،‌چقدر زيباي هست كه بايد ببينم ،‌چقدر لذتها هنوز مونده كه بايد بچشم ،‌
اين دنيا داره به سرعت پيش ميره و اصلاً به خودخواهي هاي بي مقدار اين موجود زميني و ناز پرورده ي خدا اهميت نميده كه جهاني به اين تنوع و وسعت و عظمت براش ساخته و او هميشه گله داره و هميشه ناراحته.

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

سایهِ خیال


من عاشق همهِ چیزهای قشنگم. مثل قوطی کمپوت!

انعکاس نور خورشید رو که افتاده بود رو پشت بوم میدیدم. رفتم جلو که برش دارم دیدم قوطی کمپوته.

من خورشید و می خواستم نه قوطی کمپوت رو...






Excerpt: I love all beautiful things in the world, like a tin can! The moment I saw it reflecting the sunshine, I fell for it. But I was looking for the Sun, not the can




9 درس از اوباما برای ره بری

اولین سری از رازهای زندگی اوباما چقدر زود بیرون اومد. من پیش بینی نکرده بودم که دیگه 5 روز بعد از پیروزی بیرون بزنه. گفتم که بعد از کندی تقریبا همه ی مقام های رئیس جمهوری آمریکا، این مقام رو ضایع کردن و حالا دوباره مردم ِ مغرور به خود ِ این کشور تمایل دارن که با اوباما به این شغل احترام ِ دوران ِ کندی و آبراهام لینکلن رو برگردونه. حالا 5 روز نشده شروع شده:

9 تا از درس های اوباما برای رهبری در زندگی

اما به هر حال همیشه وقتی یه دستورالعمل می بینم می خونمش حتا اگه پشت برگه ی تبلیغات نوشته شده باشه:

1- از پدرت یادبگیر حتا اگه پدر ِ خوبی نبود
2- پیش ِ خونواده ات باش حتا اگه باعث باشه دیگه این ور ها نباشی
3- تمرکزت را روی آینده بگذار
4- درسهای زودهنگامت را موفقیت های بزرگ بخوان
5- دولت نوکرت نیس!
6- سیگار رو ترک کن. هر چند بار که ممکنه
7- به بقیه یه راهی رو برای همدلی نشون بده
8- اگه می خوای بقیه رو نومید نکنی، خودت رو نومید نکن
9- نذار اونا کاری کنن که عرق کنی

البته بیشتر به درد کسانی می خوره که می خوان وارد ِ یه کاری بشن که ره بری بخواد، مثل رئیس شدن و ...

اما به نظرم هر کسی از دموکرات ها هم اگه نامزد بود می تونست برنده باشه، اون هم به دلیل سفوط وحشتناک بازار ِ مالی و گندهای بوش. فقط کافی بود که کسی بتونه از داخل ِ حزب دموکرات بالا بیاد و دیدیم که خانم کلینتون خیلی زور زد که بتونه بالا بیاد و به نظر می رسید که کاملا می دونه این رو چون دور ِ قبل اصلا تمایلی به نامزدی نداشت. در واقع برد ِ اوباما در حد ِ یک برد ِ ضعیف در مقابل اسمی است که هم خودش و هم شوهرش به دروغگویی بدنامند. به قول نوباوه که اون نطق ِ قراء رو چند روز پیش کرد توی مجلس در جلسه ی استیضاح ِ دروغ ِ وزیر، که گفت در کشورهای غرب بعد از تجاوز به زنان دروغگویی بزرگترین گناهه. این از اوباما یک "معصوم ِ سیاسی" ساخت که بتونه کلینتون رو بکوبه.



Excerpt: 9 Lessons from Obama for becoming a leader



۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

ربط ِ حادث به قدیم


سوالی خوندم که از کسانی که ادعای ارتباط با امام زمان داشتن پرسیده شده(منبع). سؤال ِ مهم و سختیه و فکر کردن بهش مغز رو باز می کنه. سؤال اینه:

چگونه حادث به قدیم ربط پیدا می کند.


توضیح: مثلا خداوند یه مفهومه قدیمه، یعنی همیشه بوده. دنیا یه مفهوم ِ حادثه یعنی از جایی به بعد بوجود اومده.

حالا این دو تا چطور می تونن جایی به هم بچسبند یعنی قدیم کاری کنه که از جایی به بعد حادث هم بشه علاوه بر اینکه هنوز قدیمه. این دوتا چطور به هم می چسبن؟ اگه فیلم رو برگردونیم چطور حادث جذب میشه توی قدیم و از بین میره.

برای فهمیدن ِ این سؤال به منبع بیشتری نیاز هست. من می گردم، شما هم بگردین. کسی دسترسی داره به کتاب های ملاصدرا و سی دی های استاد جعفری بهمون بگه اونا چی میگن. متاسفانه منبع فارسی زیاد آنلاین نیست. شاید بشه تو انگلیسی ها هم فهمید.

راهنمایی: این سؤال یه جورایی به سؤال های شرایط مرزی (Boundary Condition) ربط شاید پیدا کنه که تو فیزیک و ریاضی دو نوعش معروفه: نویمن و دیریشله. اما اینجا مفهوم عمیق تره.
... محمد



Excerpt: How essence could be related to creation?



۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

اوباما را بیش از حد جدی نمی گیرم


همین الان روی وب سایت ِ سی ان ان و سایت یاهو جلوی چشمان ِ من رای ِ اوباما از 207 شد 297 و برنده شد (چون می نیمم 270 می خواست برای بردن). از یک طرف خوش حالم ناشی بودن ِ این خانم ِ سارا پالین به اندازه ی کافی مسخره شد. برای مک کین هم احترام قایلم هر چند که بیشتر ِ نظراتش درست نبودن. اما جایی ندیدم دروغ ِ وحشتناکی بگه یا حاضر باشه وعده ی غیر اخلاقی بده. اوباما هم همینطور.

امروز روز ِ برکنار کردن ِ کردان از وزارت هم بود و خیلی از اظهارات نماینده ها خوشم آمد. رای شون نوش ِ جانشون!

از چند سال ِ بعد کم کم توی وب سایت های فارسی و انگلیسی لابلای گفتار ها و نقل ِ قول های مارتین لوترکینگ، دیل کارنگی (که هنوز هم اصلا نمی دونم کیه!)، آنتونی رابینز، کنفوسیوس، دالای لاما، خیام و مولانا به وضوح می بینم که جملات زیادی از باراک اوباما هم نوشته شده. همچنین از همین الان دارم می بینم که تمام کتاب فروشی های جلوی انقلاب کتابهایی که کم کم این آقای باراک اوباما خواهند نوشت و از زندگینامه اش را ترجمه کرده اند و با جلد های خوشگل به فروش می رسانند. مثلا میگن اینقدر این آدم عجیبه که در این اتفاق ِ تاریخی ِ امشب بیشترین رای رو از سال 1960 تا حالا توی یک انتخابات جمع کرده. دیگه اونور ِ قضیه رو نمی گن که چقدر مردم ِ آمریکا از جمهوری خواه ها با این سیاست ِ جنگ طلبانه شون "فعلا" خسته شدن. فیلمی خواهد آمد از اوباما، البته بیش از 8 سال ِ دیگه. آنچنان بتی بسازن ازش این معلم های کیلویی ِ موفقیت توی آمریکا و ایران و اروپا طوری که خودِ اوباما هم باور کنه!

همه ی این موفقیت های از این دست به غلط شخصی در نظر گرفته میشه. این اخلاق ِ آمریکایی هاست که "افراد" رو بخوان الگو نشون بدن و بگن او این کار رو کرد. شک نداریم که اوباما پسر ِ خوبیه. اما چقدر میشه این حرف ها و کتاب ها و جملات ِ او رو جدی گرفت برای راهنما قرار دادن توی زندگی؟ یه مثال میزنم. دیدین کسی توی یه امتحانی نمره میاره و بعدش شروع میکنه به خالی بندی از زندگیش. نمونه های خوبش همین بچه های المپیادی هستن و بعضی هاشون میومدن جلوی دوربین به خالی بندی از زندگیشون که وقتی 1 ماهشون بوده به دقت به چرخ های گاری دقت می کردن و معادله هاش رو سعی می کردن بنویسن! این چیزها رو من بهشون میگم: "ورم ِ بعد از افتادن به بالا!"

خلاصه ایران پر میشه از رازهای موفقیت ِ باراک اوباما. چرت و پرت هایی که بعدا سر ِ هم خواهد شد. این تاریخ ِ چهارم نوامبر 2008 رو بارها خواهید دید که نوشته شده که اوباما برنده شد. اما به نظر ِ من این روز روزیه که اشتباهات ِ آمریکا روش خاک پوشونده شد. گفته خواهد شد حتا وقتی تنها سرمایه ی زندگی ِ او (مادر بزرگش) روز ِ قبل از انتخابات فوت کرد باز ایستاد و تحمل کرد. مطمئنم افسانه ها از این شب نوشته خواهد شد. یعنی کم کم رسما مزخرف پشت ِ مزخرف. مثلا می نویسن که او فقط به یک اصل باور داشت و آن اصل کافی بود برای برنده شدن. مثلا جیکنامه ی همگانی خواهند نوشت که: "فقط اعتقاد است که آرزو را برآورده خواهد کرد (باراک اوباما)" همه ی اینها اغراق خواهد بود. کتاب های مختلف آورده خواهد شد.

اما این باعث میشه که مردم افرادی مثل بوش و رامسفلد و ... رو فراموش کنن. این فراموشی باعث میشه که 20 سال دیگه دوباره تاریخ تکرار بشه و آدم هایی با همین اخلاق اما نام های جدید به سر ِ کار بیان که دوباره حمله کنن به این ور و اونور. جالبه که اخلاق ها محدودن و افراد از لخاط ِ اخلاقی نمی تونن خیلی متنوع باشن. بوش و هیتلر دقیقا یه اخلاق و رقتار رو داشتن. اوباما هم شاید شبیه به کندی باشه یا آبراهام لینکلن.

به هر حال بعد از افتضاحی که خانواده ی بوش به مقام ریاست جمهوری آمریکا زدن توی این 16 سال و اون گندی که کلینتون زد توی اون 8 سال، مردم ِ مغرور ِ آمریکا دوس دارن که این وجهه رو بهتر کنن و به همین دلیل از اوباما یه بت ِ موفقیت خواهند ساخت. من به وضوح این رو دارم می بینم و احساس مس کنم که نباید این تبلیغ ها باعث بشه فکر کنم باید همیشه مثل ِ اوباما شد و مثل ِ او به قدرت و به آرزوها رسید. نه من روش ِ او رو خالی از ایراد نمی بینم. در این بردن در انتخابات، سقوط ِ بازار ِ بورس ِ آمریکا در این روزها "صد در صد" تاثیر داشت. رسوایی های بوش و شکست های بوش و اشتباهات ِ مک کین در دفاع ار جنگ و ... هم همینطور!

به هر حال این آدم هرچند بسیار آدم ِ خوبیست و بسیار از رئیس جمهور قبلی که رسما دیوانه بود بهتر است اما خیلی هم آدم ِ جالبی نیست و من با وجودیکه بارها سحنرانی هایش را از اول تا به آخر شنیده ام، هیچکدام به دلم آنچنان نچسبیده. حراف ِ خوبی است، آدم ِ درستی است و دروغ نمی گوید. اما واقعا یه الگو برای من ابدا نیست. چک های سفیدش را امضا کرده و اینطور نیست که با قدرت همه ی عوامل بازدارنده را در هم کوبیده باشه تا به این مقام برسه. بنابراین اوباما را دوست دارم اما بیش از حد جدی اش نمی گیرم.


... محمد



Excerpt: I respect Obama but never believe the stories from now on will be written about his quotations in the media to make him a model of success. He is a good person, but I do not take him very much seriously. Obama's coming into power in the US causes that we forget there are always people like Bush in the world and this lack of preserving memory and forgetting history causes the history to be repeated again. The next 8 years are enough time to the US to backup its financial situation and start to use the extra money in another war.


۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

1میلیارد تومن!




یک میلیارد پول تو حساب بانکی من هست همین الان!
یه استفاده ی بهینه؟یعنی احساس و منطقم رو کنار هم بذارم و تصمیم بگیرم؟
نه!
میخوام برم تو سرزمین رویاهام !
اول میخوام یه خونه بسازم با سقف شیروونی با یه بالکن به سمت حیاط خونه البته دور حیاط خونم دیواری وجود نداره از بالکن خونم غروب خورشید رو می تونم ببینم.
پنجره های خونم مثه این خونه های قدیمی که تو اصفهان و یزد دیدم .پنجره های چوبی با شیشه های رنگی.
یه گلخونه بزگ تو حیاط خونم درست میکنم.که همیشه سال سبز بمونه.حتی میتونم به کمک یه باغبون مهربون! گلهای منحصر بفردی پرورش بدم.
زیرزمین خونم یه حوض بزرگ داره پرگلدونای شمعدونی اطرافش،سقف زیر زمین خونم گنبدی .چه همه میچسبه ظهر تابستون ......
دلم میخواد سیستم انرژی خونم یه چیزه درست و حسابی باشه! یعنی چی؟
مثلا یه حمام خورشیدی ! سلولای خورشیدی (چه کیفی میده برق و گرما رو از خورشید گرفتن)
استفاده از فاضلاب خونه برای رشد گلخونه و درختای خونم
و......
خوب این نیاز به یه تحقیق درست و حسابی داره که حتما انجامش میدم.
راستی الان اینجا داره بارون میاد. یه قمری(که تو ولایت ما بهش میگن "موسی کو تقی") خودش رو چسبونده به پنجره که خیس نشه.
سقف خونم رو طوری میسازم که پرنده ها بتونن لبه های زیریش خونه بسازن واسه خودشون.
ای وای من نمیتونم به راحتی از خونم در بیام!دلم میخواد تک تک جزئیات خونم رو ببینم!
به نظرم نصف پولمو خرج کردم!
بقیه پولمو میدم به محمد! بزنه به کار اون مرکز تحقیقاتی.

من سفر کردن رو خیلی دوست دارم هند ،مصر،چین،ونیز،روم،هلند...........اما این خودش به یک میلیارد دیگه پول نیاز داره!
تو این بخش رویام جا نگرفت اما شدنیه مطمئنم!

......مهزاد عزیزم ممنون.......






چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست


بارون ترافیک اتوبوس اتوبوس اتوبوس
دارم این آهنگ رو گوش میدم
آخه معمولا با بارون آهنگای پیانو و آروم گوش میدن
خب اینم یه جور آروم بودنه!
کام آن کام آن جامپ اِ لیتل هایر
کام آن کام آن ایف یو فیل اِ لیتل لایتر
سخت نگیر!
کی گفته بارون آرومه ببین چه تیزه با اون دونه های ریزش چه زود همه جا رو خیس کرده .
ببین چه سرتقه هنوز ده دقیقه نیست شروع شده همه رو به جنب و جوش انداخته .
.

نكته اي از انجيل




در Malachi آیه 3:3 آمده است:
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
«زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت

قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر: بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه: اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت: اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.
قانون نتیجه: وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.
قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.
قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

دست های گِلی ی من!


سنجابه با دست های کوچولوش چمن ها رو داره می کنه. وایسادم اینجا تا ببینمش. اونم الان وایساد و بهم با بغل ِ صورتش زل زد. حالا داره دوباره ادامه می ده. دستاش سه چار تا انگشت ِ خیلی کوچولو داره، با ناخنهای بلند. دو دستی چمن های فقط یه جا رو می کنه. قسم می خورم چیزی اینجا هست. حالا دیگه حسابی چمن های جلوی پاهاش کوتاه شده و خورده چمن ها معلومن اطرافش.

منم دست هام گلی هستند و دارم چمن ها رو از روی حقیقتی می کنم.

... محمد




Excerpt: A comparison between a squirrel and me.


۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

اگر یک میلیارد تومن پول داشتم...ا



اگر یک میلیارد تومان داشتم، اول از همه مثل بقیه، خونهِ مورد علاقه ام رو باهاش می ساختم. البته این خونه خیییلی هم رویایی نیست، یه خونهِ 150-140 متری که یه حیاط داشته باشه. بقیهِ ویژگیهاش زیاد خاص نیست، همین که یه حیاط قشنگ داشته باشه که بشه عصرها رفت توش و کلی به آسمون نگاه کرد( فرضِ حدودا 400-500 میلیون تومان می ذاریم!)


ماشین هم شاید یدونه مستقل! می خریدم که هر بار هر بلایی سرِ ماشین میاد بابام نگه تو کردی!! اینم یه 8-7 میلیون!


یه بخشی از پول رو(حدود 150-100 میلیون) احتمالا می دادم به موسسه هایی که همیشه فکر می کنم واقعا تو هر موقعیتی باید بهشون کمک کرد، محک و بهزیستی و کهریزک و... نه برای خودشیرینی ها! اینجوری خودم ذوق میکنم، هدفم رو از این کار کاملا خودخواهانه فرض کنید.


یه کمش هم به یکی از دوستهای خوبم کمک میکردم تا بتونه خونه بخره J که این روزها این یکی از آرزوهای بزرگش شده!


حدود 300-200 میلیون مونده. اون رو برای باز کردن یه لابراتوار میذاشتم که هر تحقیقی دلم خواست! توش انجام بگیره، بدون دغدغهِ پول نداریم، گرونه، این پروژهِ فوق دکتراست و ...


ولی واقعا بدون تعارف و هیچ شعار دادنی، خیلی از آرزوهایی که دارم اصلا به پول ربط نداره، شاید اگر مهزاد می پرسید "اگر میتونستید 5 تا آرزو کنید- هر آرزویی- چی میخواستید؟" من جوابهای خیلی بهتری داشتم J


به هر حال فعلا که نه اینو داریم و نه اونو، فقط زور بازو و پشتکار خودمون میتونه کمک کنه برای رسیدن به همهِ این آرزوها!