۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

حداقل صدا باشیم برای مردم بی گناه ِ غزه

فیلمی از مراسم ِ دیروز ِ حمایت از فلسطین و غزه در اونتاریوی کانادا. تاریخ 30 دسامبر 2008





لینک مستقیم به یوتیوب



Excerpt: People in Ontario protest the massacre in Gaza, Canada, 30 Dec 2008.


مطالعه

مطالعه براي لذت و زينت و قدرت به كار مي آيد .لذت آن در تنهايي ، زينت آن در سخنراني و مجلس آريايي و قدرت آن در قضاوتها و عرصه ي سود و سودا آشكار ميشود .
كارشناسان و متخصصان ميتوانند در رشته ي خود عمل كنند و حتي در جزئيات يك يك نظر دهند ، اما طرح اجراي كلي امور بهتر است توسط دانشمندان جامع صورت گيرد .
مطالعه ي بيش از حد نشان كاهلي ست و گريز از عمل ، بهره گيري از مطالعه براي زيب و زيور خودنمايي ست و قضاوت در كارها تنها از روي كتاب ، كار نوآموزان دبستاني ست .
مطالعه، طبيعت و فطرت را كمال ميبخشد و خود با تجربه به كمال ميرسد .زيرا استعدادهاي طبيعي مانند گلها و گياهان وحشي هستند كه با مطالعه پرورش ميابند .اما مطالعه رهنمودهايي ميدهد كه بسيار كلي و بي حد و مرز است مگر آنكه به وسيله ي تجربه مهار شوند .
صنعتگران مطالعه را محكوم ميكنند و خود را از آن بي نياز ميدانند ،‌ساده دلان مطالعه را ميستايند و خردمندان از آن بهره ميگيرند زيرا مطالعه شيوه كاربرد خود را نمي آموزد بلكه شناخت و دريافتي ، بيرون و برتر از مطالعه ، آن را تعليم ميدهد و آن از مشاهده ي دقيق حاصل ميشود .
هيچگاه برا ي نفي و انكار و مجاب كردن ديگران مطالعه نكنيد و چنان نباشيد كه هر چه را خوانديد باور كنيد و مسلم بينگاريد و نيز برا ي مجلس آرايي و سخنوري كتاب مخوانيد بلكه برا ي آن مطالعه كنيد كه بسنجيد و بينديشيد .


بعضي كتابها را بايد چشيد ، بعضي ديگر را بايد بلعيد ، و تعداد كمي را بايد خوب جويد و هضم كرد .بدين معني كه بعضي كتابها را بايد نظري كرد و در گوشه و كنار آن بخشي را مطالعه كرد و گذشت ، بعضي را بايد يكبار بدون كنجكاوي و تمركز خواند و و كنار گذاشت وتعداد كمي را بايد بطور كامل و با دقت خواند و سنجيد و در آن تعمق كرد .
در خواند بعضي كتابها ميتوان وكيل گرفت يعني گزيده ي آنها را به جاي كتاب خواند ، اما اين امر درمسائل كم اهميت و كتابهاي سطحي پايينتر صادق است ،‌زيرا كتابهايي كه تقطير و تلخيص ميشوند مانند آب مقطر خواهند بود كه از طعم و مزه برخوردار نيستند .
مطالعه شخص را پرمايه ميكند ، گفتگو و مباحثه او را در بديهه گويي قوت ميدهد ، اما نوشتن به آدمي دقت ميبخشد .از اين رو ، اگر شخصي كم مينويسد بايد از حافظه اي قوي برخوردار باشد .اگر كمتر مباحثه ميكند بايد از استعداد بداهه گويي سرشار باشد و اگر كم مطالعه ميكند بايد خيلي طرار و عيار باشد كه بتواند چنين بنمايد كه ميداند آنچه را نمي داند .


مطالعه ي تاريخ انسان را خردمند ميكند ، شاعران ما را تيز طبعي و نكته گويي مي آموزند ، رياضيات ذهن را دقيق و باريك بين ميكند ، فلسفه عمق ميبخشد و علم اخلاق وقار و سكينه مي آورد و منطق و معاني بيان ما را در بحث و مجادله چابك ميكند و بطور كلي مطالعات تبديل به عادتها و خصلتها ميشوند .ميتوان گفت كه هيچ مانعي در راه رسيدن به فهم و ذوق نيست كه به نوعي مطالعه برطرف نشود ، چنانكه طبيبان جسم براي هر نوع بيماري جسمي نوعي از ورزش و رياضت را تجويز كرده اند .مثلاً ورزش پرتاب توپ براي مثانه و كليه سودمند است ، تيراندازي برا ي سينه و ريه ها ،‌پياده روي ملايم برا ي معده و سواركاري براي بهبود سر توصيه شده .بر همين نسق در ساحت ذهن و قواي باطني و اوصاف دروني ما نيز اصحاب حكمت توصيه هايي كرده اند ،‌از جمله اگر ذهن انسان پريشان و سرگردان باشد مناسب است به مطالعه رياضيات بپردازد ، زيرا در اثبات هر قضيه اگر ذهنش كمي منحرف شود بايد استدلال را از سر گيرد .اگر توانايي تشخيص ميان چيزها در آدمي ضعيف شده باشد بايد به مطالعه ي آثار اصحاب مدرسه مشغول شود زيرا آنها مسائل را به دقت موشكافي ميكردند و اگر ذهنش از شا خه اي به شاخه اي ديگر ميپرد و مساله اي طرح ميكند و به اثبات مساله اي ديگر ميپردازد بايد پرونده هاي حقوقي و قضايي مطالعه كند و به همين نحو برا ي درمان هر عيب و نقصاني در امور ذهني نسخه اي مخصوص تجويز ميشود.

فرانسيس بيكن ،

مقالات فرانسيس بيكن

۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

غزه


غزه در وضع بسیار بدیه. کشتاری که رخ داره میده بی سابقه است.

کی می فهمن که کشتار با خودش کشتار میاره. این روزهای آخر ِ ریاست جمهوری بوش ِ و از فرصت دارن استفاده می کنن.

امروز خبر رسید که توی شهر تورونتوی کانادا با وجودیکه توفان بدی در جریانه و یکشنبه است و تعطیل، عده ای از ایرانی ها و عرب ها و مسلمان ها و نامسلمان ها میرن جلوی در ِ سفارت کشور کشتار کننده که اعتراض کنن به کشتار بی سابقه ی اون ها. امیدوارم شما هم هر جا هستید به این کشتار بی سابقه ای که این روزها داره رخ میده اعتراض کنین.

نمی دونم چرا مردم ِ بسیاری از کشورها من جمله تهران ساکتن هنوز یا چرا حزب های ایران اعلامیه نمی دن و محکوم نمی کنن یا چرا شورای امنیت که فرت و فرت قحط نامه (!) صادر می کنه چرا الان رفته تعطیلات کریسمس؟

... محمد





Excerpt: DEMONSTRATE AGAINST THE ISRAELI ASSAULT ON GAZA! http://www.caiaweb.org


هر روز چیزی هست برای بیداری

از اینکه هوا انقدر تاریک بود اخمهام رفته بود توهم وچشمام رو بزور باز نگه میداشتم
راهرو تاریکِ تاریکِ بود به ساعتم نگاه کردم 7:03
دستهای یخ زده ام رو بطرف پریز برق بردم که نور نارنجی که افتاده بود روی دیوارهای ته راهرو بیدارم کرد
راهرو رو بسرعت به سمت پنجره ته سالن طی کردم. نمیخواستم از دستش بدم
اون دوردورها درختهای بلند با شاخه های خشکیده سیاه بالونه ها یی که رو این چوبهای نازک و بظاهر بی جون ساخته شده بودن روپس زمینه نارنجی سفید ابی چه منظره پر انرژی ای خلق کرده بودند !
واین انرژی رو تا کیلومترها اینطرف تر فرستاده بودند
و
این تاریکی بود که باعث شده بود ببینمش

هر روز چیزی هست برای بیداری
برای تولد دوباره ای
چیزی چون
سپیده ای غلطیده در نوری نارنجی
گلی عطر اگین شده با سلامی
قاصدکی همسفر شده بانسیمی
وشایدهم
ستاره ای جا مانده از شبی

هر روز چیزی هست
تا ان زمان که انتظار هست


۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

کنترل ِ روزهای تاریک

امروز توی سرویس ِ مدرسه ی ما بین بچه ها دعوا شد. مار ِ آبی حسابی کتک خورد. همه اش هم سر ِ این بود که دفتر ِ مشق ِ مار ِ آبی رو بچه های دیگه پاره کردن. خیلی مسخره بود. بچه ها داد می زدن که آقای راننده نگه داره ماشین رو. از طرفی سرویس ِ ما داشت دیر به مدرسه می رسید.

راننده ی سرویس ِ ما، آقای اسب ِ آبی، توی اون شلوغی به اعصابش مسلط بود. خیلی براش آسون بود که تصادف کنه. دلیل ِ موجهی هم داشت. با دهانش حرف های آرام کننده می زد با دستش و سرش کنترل ِ فرمان ِ ماشین رو در دست داشت و به هر طرفی که می شنید کجش نمی کرد. امروز به کلمه ی کنترل کردن خیلی فکر کردم. خیلی توجه ِ منو جلب کرده. ممنون آقای اسب ِ آبی که اتوبوس ِ ما رو با همه ی بچگی های مسافرانش سالم به مقصد رسوندی.

یه چیزی هست توی مکتب ِ ذن که من از بابام یاد گرفتم. میگه: هنگامی که جنگل تاریک شد، هنوز هیزم بشکن و آب بیار. این نورانی شدن ِ دل رو جلو می ندازه. بابام میگه بی ربطه اما به نظر ِ من Chop woods and Carry Water یه معنایی داره شبیه به مدیریت ِ تاریکی ِ قبل از روشنایی. یعنی وقتی یه سال رد می شی از مدرسه چه طور این تاریکی رو مدیریت کنی. به نظر ِ من مار ِ آبی تاریکی ِ بعد از پاره شدن ِ مشقش رو درست مدیریت نکرد.

اینجا جالب نوشته

همینجوری



احساس میکنم پوست بدنم رو درسته کندند، هر چیزی حتی وزش نسیم هم تا عمق وجودم رو میسوزونه، اونقدر که اشکم در می آد. نه اینکه اتفاقی افتاده باشه ها، نه، خودمم نمیدونم چرا اینجوری شد، اما مدتیه (نه خیلی زیاد شاید یکی دو روز!) حس میکنم باطریم تموم شده. حتی وقایع عادی و روزمرگی همیشه رو هم نمیتونم تحمل کنم، چه برسه به چاله ها و دست اندازهای خفن. احساس آدمی رو دارم که میخواد سرما بخوره، هیچ جاییم درد نمیکنه اما انگار میخوام از حال برم، حس میکنم ضعف تمام وجودم رو گرفته. اما میدونم این ضعف از مریضی یا غم و غصه نیست، یه جور تغییر فازه، انگار که بخوام پوست بندازم! آره، خودشه. یه جور حس پوست اندازی. فعلا تو مرحله از دست دادن این پوست اولی هستم، امیدوارم بتونم تا آخر ادامه بدم.
میدونم که میتونم (: اگر قرار بود چیزی باشه که از پسش بر نیام هیچ وقت شروع نمی شد.




Excerpt: Things are changing again in an obvious way.



كودك بودن



در معني كودك بودن

هيچ داني كودك بودن به چه معناست ؟
كودك بودن داشتن آن روحي ست كه از غسل تعميد جاري شده است.
كودك بودن ايمان داشتن است به عشق و مقام محبوبي و معشوقي ،
كودك بودن ايمان داشتن به ايمانها و باورهاست .
كودك بودن كوچك بودن است ، چندان كه پريان بتوانند در گوش زمزمه كنند
كودك بودن آن است كه از كدويي ،كالسكه ي زرين پديد آورند
و موشها را به اسبها
و پستي را به بلندي
و نيستي را به هستي بدل كنند
كودك بودن زندگي كردن در پوست فندق
و خود را شهريار فضاي بي پايان دانستن است
كودك بودن يعني جهاني را در يك دانه شن ديدن ،
بهشت را در يك گل وحشي مشاهده كردن
و بي نهايت را در كف دست نگه داشتن ،
و ابديت را در يك ساعت به زنجير كشيدن
.


فرانسيس تامپسون
ترجمه : دكتر الهي قمشه اي

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

قهر سبز




از قهر و قهر بازی خیلی بدم میاد. یعنی اگر بخوام اعتراف کنم چند باری شده این کار مسخره رو انجام داده باشم ها، اما کلا به نظرم رفتار مسخره ایه!! اصلا کلمه کلا مسخره است: قهر! یعنی چی آخه؟ دو تا دوست ( قهر اصولا بین دوستها رخ میده دیگه، یعنی شما با هر کسی در هر رابطه ای که باشید وقتی قهر میکنید باهاش از اون بعد دوستی دارید عمل میکنید. مثلا وقتی من و مامانم قهر کنیم که رابطهِ مادر و فرزندی متزلزل نمیشه، ما همچنان مادر و دختریم. اما دیگه دوست نیستیم. ) بله داشتم میگفتم دو تا دوست وقتی اختلاف پیدا میکنند مجاز هستند بحث کنند، داد و بیداد کنند(در حد معقول)، اگر لازم شد دعوا هم بکنند ... اما قهر، مزخرف ترین عمل دنیاست!! تو اون بحث و جیغ و دعوا یه نتیجه ای هست، آدمها حرفشون رو میزنند، بالا و پایین میکنند تا بالاخره مشکل هم رو میفهمن ( حالا با یه کم سر و صدا) بعد همه چیز حل میشه. به قول دوستی " دعوا مثل بریدن یه طنابه و دوباره به هم گره زدنش، بعد از گره دو سر طناب نزدیکتر میشن". گاهی هم میبینی این اختلاف نظره خیلی وسیعه، همه اش تو جنگ و بحث و ... به سر میبری، به قول معروف "طناب تکه تکه شده"، خوب دیگه فایده ای نداره، دوستیه بریده میشه چون اینطوری برای هر دو بهتره! اما قهر بچه بازیه، یه رفتار 100% کودکانه و بی فایده. نه اینوری نه اونوری، نه سازنده است، نه مخرب. اتلاف وقت و انرژی! یه جور ناز کردن، یه جور" بگو غلط کردم تا باهات حرف بزنم".
نمیدونم سریال خانه سبز رو یادتونه یا نه. از سریالهای خیلی خیلی محبوب من بود. کسی قهر سبز رو به یاد داره؟ " قهریم اما حرف می زنیم!" اصولا من اگه قهرم بکنم دوست دارم قهر سبز باشه. پر از حرف و غرغر و خنده D:



۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

چی

سلام
اسم ِ من فیل ِ صورتی است. هفت سال دارم. من کلاس ِ هفتم هستم. بابایم می گوید تو کلاس ِ هفتم نیستی و هفت سال است که کلاس ِ اولی. بعد از گفتن ِ این جمله می خندد. اما من اینطور احساس نمی کنم. بهار از من عکسی می خواهد که صورتم در آن باشد. باشد.پس از همه ی شما متشکرم. من فقط سه تا مطلب دارم که اینجا بنویسم. دوستتون دارم.

هر وقت همه چیز رو براهه، فکرهایی نگران کننده میاد توی سرم، راجع به آینده

اگه سرویسم دیر برسه چی؟
اگه دندونام منحنی در نیاد چی؟
وقتی پیر میشم و موهام سفید میشن اسمم رو کجا باید برم عوض کنم؟
اگه هیچوقت شنا یاد نگیرم چی؟

گاهی هم راجع به گذشته نگران میشم

اگه بهتر درس می خوندم چی؟
اگه قدم کوتاه تر بود چی؟

نغمه که ساز شد رفتی تو..


هر صبح،
پیش از آن که نورهای جاری در فضا از راه برسند،
نوری به رنگ ِ خدا را به واژه های جاری از گلوی مناره ها بر جان ِ مشتاق ِ بی تابم می تابانی..
گوش می سپارم،
نه ، نه..
سر تا پا گوش می شوم برای شنیدن ات..
و باز در لحظه سر می رسد صدا ها.. ردیف می شوند واژه ها..
تو خدایی و گفته ای که هیچ تخلفی در وعده هایت وارد نیست..
و نیز گفته ای که انسانهایی که در وعده هایشان تخلف نمی کند را نیز دوست تر می داری..
وقتی صداهای گذرنده از آسمانها و پهنه ی دشت ها و کوه های سر به فلک کشیده ی برفی را می شنوم،
صدای دعوتی که مرا به آستان ِ حضور ِ تو،
که به کناره ی خود می خواند،
خجالت زده و شرمسار می شوم از همه خسران و نسیان در اجابت ِ دعوت ِ تو..
و تو چون همیشه در استجابت ِ مدام ِ خواستهای بی شمار ِ من..
.
.
.
هنگامه ی ظهر است،
تشنه است نه گلویم،
که تمامی وجودم تشنگیست..
آب را یارای یاری نیست با آتشی که در هیمه ی وجودم افتاده است..
به خود که می آیم،
می گویند رفته ای تو..
.
.
.
و غروب که می شود باز..
از دوردستها صدای آشنا می آید،
صدایی خنک اما دلتنگ..
گاه ِ ترنم ِ این نغمه،
که گویی از گلوی تمامی آفریده هایت به بیرون می تراود،
همه چیز می ایستد از حرکت،
می ایستد گویی زمان،
گویی که جهان و آنچه در اوست،
تا پایان ِ آن ترانه دست می کشد از پیر شدن،
من چنین می پندارم که گاه ِ نواخته شدن ِ این هارمونی آسمانی،
هیچ برگی از هیچ درخت ِ به تاراج ِ پاییز رفته ای،
در هیچ جای این جهان،
از شاخسارش جدا و نمی افتد بر زمین..
حتی برگ می ایستد از جدایی درخت..
اما تو،
برگ نبودی که نیفتی از درخت..
تو ،
تو با این ترانه ی خوشی که بدرقه ی راه ِ پر نور ات بود رها شدی ..
..

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

it is raining in my heart


وقتي بارون ميباره بعضي ها دستپاچه ميشن و دنبال چتر و كلاه ميگردن ، بعضي ها هم ذوق زده ميشن و شادي ميكنن ،‌مثل درختا .
تقريباً همه ي درختا به جر كاجها خشك و عريان شدند ،‌دستهاشون رو به سوي آسمون گرفتند و نمي دونم، شايد دعا ميكنند ،
‌يادم مياد خنده و سرسبزيشون تو بهار .
اون همه گرمي و طراوت و سرسبزي و زيبايي كجا رفت ؟

باغبون داره شاخه ها ي خشك رو با قيچي باغبوني مي بره و سرشون رو ميزنه ،
‌درخت بيچاره ،مثل يه مرده ست ،‌بي جان و بي روح ...

اما خودش رو لاي يه سكوت رازآميزي پوشانده ، يه راز بزرگ ، مثل راز مرگ يا راز لبخند ...آره لبخند وقتي خوب ِ خوب نگاش ميكنم ،‌انگاري داره لبخند ميزنه ، يه لبخند خيلي خيلي محو ، مثل لبخند موناليزا ،‌ با شاخه هاي بريده و عريان داره آروم آروم به قطره هاي بارون گوش ميكنه كه رو تنش ميريزن و تا عمق وجودش فرو ميرن و نويد بهار رو بهش ميدن .
درختا به آفريدگارشون ايمان دارند ، از نگاهشون ميشه خواند .

داره بارون ميباره
تو قلبم ، داره بارون ميباره ، به قطره قطره هاي بارون ايمان دارم .

درخت كهنه پوش ، تو نونوار ميشي
بازم بهار مياد ، پر برگ و بار ميشي
تو فكر شب نباش ، به آفتاب ميرسي
رها ميشي از اين ، دنياي بي كسي

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

فرستاده خورشید در زمستان

هوا تاریک است
و
من در راهم
از خورشید خبری نیست
هیچ نوری نیست
همه راه میروند ولی خوابند

عطری تک تک بافتهای یخ زده شالگردنم را شکافته و به درونم نفوذ کرده
الان بیدارم .باور کن! اینبار بیدارم
بیدارم وسر مست از عطر فرستاده خورشید در زمین به فصل زمستان

اخ چه میشد اگرهمه جای شهر پر گل یخ بود
انوقت کسی خواب نمی ماند حتی در زمستان




شاید طول زندگی ما دست خودمون نباشه ولی مطمئنم عرضش دست خودمونه .
من میرم فعلا یه کم عریض بشم . برمیگردم.

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه



"فیل ِ صورتی" عزیز (عکس ِ بالا) که دوست خوب و خواننده ی ما بوده به شفا دعوت شده تا برای یه مدت خیلی کوتاه در شفا از دغدغه ها و دلمشغولی هاش بنویسه. او دید ِ خودش رو به دنیای اطرافش داره که این دیدگاه رو برای خودش اینجا می نویسه و ما هم بهره می بریم. برای این پسر ِ کوچولو و شیرین آرزوی به روزی داریم.



Excerpt: A new author was invited to shefa. His name is "Fil e Soorati".


۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

کاشتن


سالهابود که درپی کاشتن بودم، نه کاشتن یک گل که می پژمردو درختی که فصلی می خشکدنه!
اخ خوش بحال فروغ که دستانش را در باغچه کاشت !
میخواهم بکارم دیگر گشتن و شک کردن و پرسیدن رانمیخواهم کنجی میخواهم برای ایستادن و تماشا کردن میخواهم بگویم خدا

سرانجام با تمام تردید و ترسی که داشتم روزی پاهایم را درباغچه کاشتم وای که اولش چقدر سخت بود خشک شده بودم زبانم بند امده بود وبر خلاف انتظارم مرا یارای سخن گفتن با هیچ کس نبود.

حالا اندکی بهترم و هرروز اتفاق نویی برایم می افتدتک تک رگهایم پراب است تک تک سلولهایم آواز گنجشکها است

وای که چقدر خوشبختم ان هنگام که همراه با قدمهای عابران تا دوردستهایی که تنها صدای کفششان می اید هم اوا میشوم انهنگام که برای عابران غمگین میشکفم وبرا ی انان که معنای زندگی را می دانند می رقصم میدانی با چه اهنگی اهنگ خنده کودکان کوله بردوش

این روزها حتی غار غار کلاغان هم برایم بد یومن نیست تنهاصدای پرنده خداست

چشمانم سبزاست لبانم سرخ و گیسوانم میرقصند در باد بدون ترس از دیده شدن
اخ چقدر شیرین است در انتظار عابری برای خوش امد گویی نشستن هرچند تعدادشان زیاد نیست انانکه که مرا مینگرندو صدای مرا میشنوند اما اگر هرکدامشان هرروز به دیگری بگوید زندگی چقدر ساده و زیباست همه چیز حل است

وای عاشق بارانم خصوصا حالا،که سقفی برسرندارم کاش اینان هم چتر بر سر نداشتن تا طبیعت باران خورده را ببینند .ببین،نفس بکش ،نترس، نترس که ترس تو را بیمار میکند نه این هوای مهربان پائیز. بیا و چون من هم اوا شو با ترانه باران

چه دوستان مهربانی دارم انقدر خوب برایم از سفرهایشان تعریف میکنند که ارزوی راه رفتن را از سرم بدر میکنند ،حالاتک تک بچه های دو کوچه انطرف تررا هم میشناسم وبازیهایشان را از برم از بس خوب این گنجشککان برایم ازشان گفته اند.

افتاب طلوع کرده چشمانم را میگشایم برای ملاقات دوستانم
میگشایمشان ولی سقفی بر سرم هست نه از جنس اسمان

اینبار هم خواب کاشتن دیدم

کاش در بیداری با تمام توان راه رفتن و سخن گفتنی که دارم هرروز چیز ی داشتم از خداکه به دوستانم بگویم

گلی را در باغچه کاشتم خدا کند اینبار نپژمرد


۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

یار گلنده ...

دیدم
وقتی دستاش خالی بود
وقتی همه گفتن تموم شد فایده ای نداره
آروم نشست کنار تخت
نگاهش یه جا مونده بود
شروع کرد به خوندن
کوچه لره سو سپ میشم
کوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسون
یار گلنده توز اولماسون .......


وای ........
چه فرقی داره چی بگی چی بخوای
وقتی توی بغلشی
وقتی توی بغلشی


همه چی خودش میاد
...وهمه چی خودش اومد

رفته روی تک سلولهای عصبی من این تیکه اش


ساماوارا اوت سالمیشام
ایستکنه قند سالمیشام


یه چیزی توش هست یه چیزی که خیلی خوبه
خیلی خوبه



---------------------------------------------------------

کوچه لره...
کوچه را آب و جارو کرده ام
تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد



ساماوار...
سماور را آتش کرده ام
قند در استکان انداخته ام


کسی ندونه فکر میکنه من نسل اندر نسل ترکم!
ولی یه چیزهایی هست که باید پیداش کرد و فهمید، به هر زبان و مکانی که باشه .

دست ِ من و یک برگ و یک خدا


از شفا امروز فهمیدم که پائولو کوئیلو تکه از فیلمی رو گذاشته توی وبلاگش که قراره از رمان ِ "وِرونیکا تصمیم می گیره بمیره" ی خودش به سینماها بیاد.

داستان ِ دختری بود که تصميم می گیرد مرگ را زودتر خبر کند. بعد از خودکشی روي تخت ِ بیمارستان روانی چشم باز مي كند. به او می گن بيشتر از چند روز زنده نخواهد ماند. با دوستاني آشنا مي شه كه او را با لايه هاي ديگري از زندگي آشنا مي كنند. ماري، زدكا و دكتر.

وِرونیکا کم کم کشف می کنه هر ثانیه از زندگیش، گزینشی میان مرگ و زندگی است و تصمیم میگیره که شدید تر زندگی کنه.


فکرش رو بکن... هر لحظه که ما نفس می کشیم شش های ما داره ضربه می زنه که ما رو از مرگ نجات بده. اونوقت ما در مراسم فوت ِ کسی بی صبری هم می کنیم که چرا رفتی و چرا منو نبردی و ... دیگه خبر نداریم که ما همون موقع در حال ِ رفتنیم! زندگی ِ ما پلی است 1 ثانیه ای بین ِ دو مرگ که از هم قاصله دارن. جالب تر این که زندگی روی این پل پره از لحظه هایی که به قول پیامبر نسیم هایی پاک می وزند. ما اگه خودمون رو در معرض شون بگذاریم عطرهای آرامش زا و اطمینان بخش به مشاممون می رسه.

انَ فی ایام ِ دهرکم نفحات الا فتعرضوا (پیامبر اکرم)
همانا در ايام زندگی شما نسيم هایی خواهد وزيد. مبادا به آنها پشت کنید.

زندگی فرصت ِ بی نظیریه برای از مخلوقی در آمدن یا مخلوق بودن رو کم کردن و از جنس ِ خالق شدن. برای نفوذ کردن به سیمان ِ پل و بودن و ماندن در هر پلی در هر زمان بین هر دو نفسی برای هر کسی.

الان بحثی هست در دنیا که کسی که درد شدید داره رو هم نباید از زندگی محروم کرد. برای مرگ ِ خود یا دیگری نباید عجله کرد. اون درد می کشه اما نومید نیس که ما بخوایم براش تصمیم بگیریم. هر موقع فریاد زد که من دیگه نمی خوام زنده باشم اونوقت تازه باید امیدوارش کرد.

مرگ حقه. همه می میرن یکی توی 17 سالگی، یکی توی 6 سالگی، یکی توی 99 سالگی. اما کسی که فعلا خدا صلاح میدونه میل و کشش به زندگی داشته باشه، وقتی امید داره، اطرافیانش باید کمکش کنن. این کمک هم دعاست برای بهبودی و هم توبه از نومیدی. هم درمان و هم جراحی و هم نذر و نیایش. ما باید برای نجات ِ خودمون دعا کنیم.

خدایا ما رو از نومیدی نجات بده و به امیدستان برسان. خدایا شیطان گاهی نومیدی رو برای ما دینی و عرفانی نقش می بنده، ما رو از این حیله های ذهنمان حفظ کن.. خدایا ما رو از دست ِ مغز ِ نومیدمان نجات بده

تمام علم پزشکی و علم های دیگه مثل ِ اون برگی هستن که گاهی قد ِ آدم رو بلند تر می کنه تا دستی به سوی خدا "بلند تر" کنه.

... محمد
منبع ِ عکس)




Excerpt: Is it ethically allowed that we decide to let somebody who suffers from pain, dies?


۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

از خودش بخواه ، به علی می گیردت*

بر روی آخرین نیمکت یک کلیسای خلوت یک روستایی پیر نشسته بود .

به وی گفتند: شما منتظر چه هستید؟

گفت: من او را می نگرم و او مرا می نگرد .

.

.... نیایش هنگامی که مداوم و پر شور و حرارت است تاثیرش بهتر آشکار می شود . این گونه نیایش کمی با غدد ترشحی داخلی مثل تیرویید و آدرنال قابل تشبیه است.

گفته اند که در عمق وجدان شعله ای فروزان است. انسان خود را آنچنان که هست می بیند ، از خودخواهیش ، ضعفش ، گمراهی ها و از غرورش پرده بر می دارد....

رفته رفته یک صلح درونی ، یک هماهنگی و سازش خوش فعالیتهای عصبی و اخلاقی ، بزرگترین ظرفیت تحمل در برابر محرومیت ، اتهام ، اندوه ، قدرت شکست ناپذیر و سستی ناشناس ، بردباری در قبال از دست دادن همه چیز ، درد ، بیماری و مرگ به سراغ وی می آید.

نیایش را نباید با مرفین همردیف دانست ، زیرا نیایش در همین حال که آرامش را پدید آورده است به طور کامل و صحیح در فعالیتهای مغزی انسان یک نوع شکفتگی ، انبساط باطنی و گاه قهرمانی و دلاوری را تحریک می کند ....

چنین به نظر می رسد که نیایش انسانها را آنچنان رشد می دهد که جامه ای که وراثت و محیط به قامتشان دوخته است برایشان کوتاه گردد....

آثار درمانی نیایش که در تمام ادوار دقت مردم را به خود جلب کرده است این هاست. اما دریغا که امروز در دنیای ما ، جز اندکی نیستند کسانی که که نیایش را در چهره حقیقیش بشناسند....

نیایش هرچقدر به نظر عجیب بنماید، ما ناچاریم آنرا همچون واقعیتی بنگریم که هر چه بخواهد می یابد و هر دری را بکوبد در برابرش گشوده می شود ...

.

.

مقاله قدرت نیایش

ترجمه علی شریعتی

نوشته الکسیس کارل_ جراح و فیزیولوژیست

برنده جایزه نوبل پزشکی سال 1912 برای ابداع روشهای جراحی پیوند عضو و عروق

----------------------------------------------

*این جمله مال یه سریاله که چند سال پیش می داد، وقتی داشتم مطلب بالا رو می خوندم هی این جمله توی سرم زنگ میخورد

.

.

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

به نام خدا ، خب میریم کههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه بترکونیم!

علی الحساب یه آهنگ خوب بشنوید
آهان این شد
دیگه جشن تولد و اینهاست البته به من تذکر اخلاقی دادن دیگه اینجا مجلس لهو و لعب راه نندازم .
به قول یه دوستی میگفت یه بار توی یه مجلسی میگفتن موسیقی و دست زدن حرامه . یکی پاشده گفته خب دست زدن حرامه ، قبول، ولی دست زدن به چی!!

یعنی آدم هرچقدرهم که ایمان قویی داشته باشه هرچقدرهم سعی کنه هرطور که شده ادامه بده، هرچقدر هم سعی کنه شاد و با روحیه باشه ، هر چقدر هم بمب انرژی و حرارت باشه . وقتی با یه کاپشن نازک بهاره توی این هوا پاشه بره بیرون ، همانا سزاش اینه که پدرجدش جلوی چشماش ظاهر بشه!
خب حال شما خوبه. کیف می کنید هوا رو . قندیل بستیم .

نمی دونم واسه چی اینو می نویسم
یادم نیست دقیقا چند سالم بود شاید 5سال این حدودا، یادمه میرفتم بالای پله های اضطراری ساختمون. طبقه آخر. میشستم روی پله ها ، بعد اطرافو نگاه میکردم . درختهای انجیر حیاط بغلی با اون حوض آبی کوچولوشون که همیشه بی آب بود. آدمایی که توی ساختمون این طرفیه بودن . هی از پشت میزاشون بلند میشدن میرفتن بعد دوباره برمیگشتن. بعدنها فهمیدم بهشون میگن کارمند. یادمه ظهرها همیشه با آینه نور مینداختم توی پنجره اتاقهاشون گاهی هم روی سرشون بعد تا بلند میشدن برگردن ببینن از کجاست سریع میشستم قایم میشدم . نصف من توی اون بالکن و آدمهای دنیای بالکنی بود .
یه صندلی گذاشته بودم ، درس میخوندم ، گاهی غذا میخوردم ، حتی واسه کنکور تست میزدم .
چشمهام رو می بستم . کف پاهام رو تکیه میدادم به دیواره سیمانیش. از این سیمان دون دونها . ذهنم پر از دون دون . پر از قومبولیهای بزرگ و کوچیک . عین موجهای کوچولو.

همیشه توی اتوبوس کنار پنجره میشینم ، زل میزنم به آدما اونایی که پشت ماشینن، کلافه و توی ترافیک . اونی که پیاده است و دستش پر از کیسه و خرید . سر کلاس زل می زنم به استاده دستهاش که میره بالا و پایین و دهنش که عین ماهی باز و بسته میشه بدون صدا . زل میزنم به کتابایی که میخونم مسیری که توی سلول راه میفته ، اولی که دومی رو راه میندازه دومی که سومی رو ، سومی که چهارمی رو ، چهارمی که .... یعنی مپ کیناز کیناز میدونه قراره مپ کیناز رو فعال کنه ؟ یعنی گیاه میدونه باید حلقه پیرول کلروفیلش توی چه حالتی باشه تا رنگش سبز بشه؟ یعنی واقعا میدونه؟
یه آنزیم کوچولو توی اون مسیر به اون بزرگی و شلوغ پلوغی مگه کی رو میشناسه . اون فقط کار خودشو میکنه میدونه باید توی اون لحظه توی اون محل این کار رو انجام بده حالا آنزیم دومیه رفت چیکار کرد دیگه دست اون نیست . تمام زندگی آنزیم به اون کاریه که اونجا اون لحظه باید انجام میداد. آخه زندگی اینا هم چند لحظه بیشتر نیست مثل ما که چند سالی عمر نمیکنن .
سرم هنوزم پر از قومبولیای بزرگ و کوچیکه . دارم از آنزیما یاد میگیرم اینکه شاید خیلی زیاد باقی نمی مونن اما تمام تلاششونو میکنن تا کاری رو که باید انجام بدن ، انجام بدن . زندگی منم پر از لحظه هاست ، نه، زندگی من حاصل جمع لحظه هاست شایدم حاصلضرب .
لحظه هایی که میان و باید تمام تلاشم رو بکنم تا کاری که اون لحظه باید انجام بدم رو ، انجام بدم حالا فردا باشم یا پروتئازوم از سلول حذفم کرده باشه ، نمی دونم اونم خودش یه لحظه دیگه اس!
نمیدونم فردا هم هستید یا نه ولی امروز که نمودار فعالیتتون رو کشیدم کولاک کرده بودین. شبتون بخیر پروتیینهای کوچولوی عزیز من
در یخچال رو می بندم.
از در ساختمون که میرم بیرون هوا تاریک شده ، مسجد دارن اذان میگن.
وایمیسم لحظه رو گوش کنم،
الله اکبری که لای جیغ جیغ دسته گنجشکا گم شده اونم درست با پس زمینه قرمز صورتیه آسمون


تاثیر نوع نگرش ما در کیفیت احوال ما

استفان کاوی یه کتاب معروف داره به اسم هفت عادت مردمان موثر که حتماً باهاش آشنا هستید. یه بخشی رو از مقدمه این کتاب انتخاب کردم که به نظرم خیلی زیبا و ظریف نشون میده که چقدر نوع نگرش ما به موضوعات در کیفیت حال و احوال ما تاثیر داره و چقدر مثبت اندیشی استراتژی موثری و مناسبی میتونه باشه در زندگی. این مثال در حقیقت برگرفته از تجربه ای هست که سالها قبل استاد دانشکده امور بازرگانی دانشگاه هاروارد، استفان کاوی و سایر دانشجویان رو با اون مواجه کرده. کتاب که ترجمه آل یاسین هست اینطوری وارد موضوع میشه:
نگرش ما از امور، منشاء طرز تفکر یا شیوه عمل ماست. پیش از آنکه فراتر روم، به اکتشافی عقلانی عاطفی دعوتتان میکنم. لطفاً چند لحظه به تصویر بالا توجه کنید.
حال به تصویر زیر نگاه کنید و آنچه را که می بینید به دقت توصیف کنید.
آیا تصویر زنی را می بینید؟ تصور می کنید چند ساله است؟ چگونه به نظر می رسد؟ چه پوشیده است؟
به طور حتم در تصویر دوم زنی 25 ساله و زیبا را توصیف میکنید که مطابق روز لباس پوشیده و بینی کوچک و ظاهر موقری دارد. شاید اگر مرد مجردی باشید بخواهید به خواستگاری او بروید.

حال اگر به شما بگویم که اشتباه میکنید و این تصویر زنی 60 یا 70 ساله است که غمگین به نظر میرسد و دماغ گنده ای دارد،چه می گویید.
حق با کیست؟
بار دیگر به تصویر شماره دو دقت کنید. آیا می توانید پیر زن را ببینید. آیا می توانید بینی بزرگ و شال او را ببینید.
برای اینکه به شما کمک کنم تا این پیر زن را ببینید، ابتدا چند لحظه ای به تصویر زیر نگاه کنید و بعد مجدداً به تصویر شماره دو نگاه بیاندازید.
به نظر من این مثال ساده خیلی زیرکانه نشون میده که اگه پیش فرضهای ذهنی مون خوب و مثبت باشه چقدر دنیا میتونه برامون زیبا و انرژی بخش باشه درحالیکه اگر بد بینانه و با حال و هوایی ناامید و کسل به همون موضوعات نگاه کنیم ، چقدر نتیجه دریافت مون متفاوت خواهد بود.

شاد باشید و شادی بخش
هادی

دیشب تا صبح بارون شدید می اومد.  بارون همه تپه های یخی رو که برف ها طی هفته ها درست کرده بودن رو شست. 
به فاصله یک شب همه زمین های یخی پاک شدند و چمن های سبز معلوم شدند. باور کردنی نبود که زیر این همه برف یخ زده  هنوز چمن های سبز پیدا بشه.


تولد شفا رو به شما تبریک می گم. و مهمتر از اون تولد شما رو هم به شفا تبریک می گم. :)

ایشالا که سبز بمونید حتی اگر انبوهی از برف روی دوشتونه ;)

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

تولدت مبارک !



بالاخره این ماراتونِ امتحانام تموم شد که بیام منم از کیک های تولد شفا بخورم!


دیگه حدود 8 سالی می شه که با شفا آشنام، شاید یکی دو ماه کمتر؛ از همون ابتدایی که تب وبلاگ نویسی شروع شده بود و با هزاران موضوعات مختلف خیلیا شروع به وبلاگ نویسی کرده بودن.

خیلی وبلاگا بودن که عزیز بودن برام و دوست داشتم که با نویسنده هاشون آشنا بشم ، اما بعد آشناییشون فهمیدم که چقدر نوشته های آدما با خودشون فرق داره با خیلی چیزای دیگه.

اما شفا واقعا تنها جایی بود برام که هیچوقت ادعایی نکرد ولی خواست که یکی از بهترین ها باشه که بوده و هست!

25 آذر متولد شد، بزرگ تر شد دوستای زیادی پیدا کرد به خیلی گل های نرگس شفا داد ، بهش جفا ها کردن ، اما بازم ادامه داد مثل نیلوفر های آبی، دور از غرور، که تو همه طوفان ها سالم می مونن بالا و پایین ها شد اما هر روز کامل تر و غنی تر با دوستای بیشتر ، مثل آقا پسر یا دختر خانم هایی که 7 سالگی مدرسه می رن و باسواد ترو پخته تر شدن می شن ،

تو سال هفتم شفا خیلی بیشتر اوج گرفته ، یاد گرفته که مستقل تر زندگی کنه و مطمینم که هر سالش بهتر از سال های دیگه می شه اونقدر که دانشگاه شفا دانشجو های زیادی رو تحویل جامعه بده
محمد جان ، آفتاب انوری که 8 سال پیش متولد شد و قولش رو دادی ،الان دلای زیادی رو گرم کرده.


پی نوشت: تو حاشیه مراسم تولد شفا، صورت ماه همه دوستای شفاییم رو می بوسم (نزنینم! خانما رو نگفتم!)
دقیقاً یادم میاد، کلاس پنجم بودم.
بدجوری گلودرد داشتم. من رو بردن درمانگاه. خانم دکتر بهم گفت که باید آمپول ِ یه میلیون و دویست بزنی، خیلی خیلی ترسیدم آخه از خواهر بزرگم شنیده بودم که این آمپول شدیدا درد داره و اونقدر تریپش بالاست که فقط به مُرده‌ها میزنن!!!
صدا به زور از تو گلوم در می‌اومد، هر چی به خانم دکتر گفتم به جاش بهم کپسول بده، قبول نکرد.
هیچی دیگه، خلاصه اولش برای تست، تو دستم زد و گفت بذار یه چند دقیقه بگذره تا واکنش بدنت رو ببینیم.
چشمام پر از اشک بود. به دفترچه بیمه خدمات درمانی‌ام که دستم بود نگاه کردم. چشمم به این عبارت روی جلد دفترچه افتاد: یا من اسمه دوا و ذکره شفا، با اینکه عربی بلد نبودم، اما می‌دونستم که باید یه دعای آرام بخش باشه. چندبار تو دلم تکرارش کردم.

سال‌ها از این ماجرا می‌گذره...
درد ِ اون آمپول، فقط برای همون یک روز بود.
الان تنها چیزی که ازش باقی مونده، یه خاطره هست.

وقتی که برای اولین بار وبلاگ شفا رو دیدم، اولین چیزی که توجه‌ام رو جلب کرد، همین عنوان شفا بود که بی‌اختیار خاطره‌ی اون آمپول و اون دعا رو در ذهنم زنده کرد.

و البته الحق که عنوانش، برازنده‌اش بود.

به نظر من شفا دیگه یه وبلاگ نیست، در واقع صفحه‌ای که شما الان دارید می‌بینیدش، نمود ظاهری ماجرا هست. شاید این صفحه رو بشه یه جوری نابود کرد (کما اینکه تلاش‌هایی صورت گرفته بود) ولی اتصال و تفکری که در پشت این صفحه و بین بچه‌ها به وجود اومده رو نمیشه از بین برد.

من از بچه‌های شفا واقعا متشکرم، مطالب خوبی ازشون یاد گرفتم، چیزهایی که شاید در حالت عادی بهشون توجه نمی‌کردم.البته دوست داشتم که بچه‌ها بیشتر همدیگه رو به چالش بکشونند تا اینکه بخوان از بخش مشترک تفکراتشون بنویسن. البته معمولا فایده نداره، آخه هر دو طرف روی نظر خودشون باقی می‌موند، ولی اگه همین رو هم به عنوان یه دیسکاشن و کلوژر بهش نگاه کنیم، اونوقت می‌تونه یه راهنمای خوبی برای شخص سومی باشه که داره این موضوع رو دنبال می‌کنه.

علاوه بر جنبه‌ی متافیزیکی شفا، به عنوان یه وبلاگ هم خیلی کارش درسته و پرارزش هست، شاید یه لیتریچر ریویو در زمینه وبلاگ‌ها، این ارزش رو بیشتر نشون بده:
هر نیم ثانیه یه وبلاگ متولد میشه (البته این آمار 2006 هست، الان دیگه خفنتر شده). حدود دوسوم‌شون، فقط برای دو ماه زنده هستند که البته این میزان مرگ و میر، به طور معناداری با سرویسی که استفاده میشه، ارتباط داره، مثلا در بلاگ‌اسپات و پیتاس، میزان مرگ و میر خیلی سریع‌تر از وبلاگ‌هایی هست که بر روی لایوژورنال قرار دارند ( یه تحقیق دیگه نشون داده بود که در لایوژورنال، نصف وبلاگ‌ها ، ظرف یکسال می‌میرند).
مردها نیز بیشتر از خانم‌ها، وبلاگ‌های خودشون رو ترک می‌کنند (فقط همین‌مون مونده بود که بی‌وفایی مردها در فضای سایبر هم اثبات بشه)
البته در کارهایی که صورت گرفته بود، نتونستم چیزی در مورد ارتباط بین احتمال زنده موندن یه وبلاگ و میزان روزهایی که تاکنون پشت سرگذاشته پیدا کنم. فقط یه جا اشاره کرده بودند که عمری‌ترین وبلاگی که صاحبش اون رو ترک کرده بود، 923 روز سن داشته یعنی وبلاگی از این مسن تر پیدا نکرده بودند که ترک شده باشه، بقیه وبلاگ‌های با این مدت سن و بیشتر، همچنان زنده بودند.
ولی اگه بخوام در این زمینه از خودم یه نظریه در وکنم، اون ارتباط رو به صورت یه منحنی درجه دو در نظر خواهم گرفت. مثل این شکل


یعنی هرچقدر از عمر یک وبلاگ بیشتر بگذره، احتمال زنده موندش هم بیشتر می‌شه.

امسال که هشتمین تولد شفا رو جشن گرفتیم، سال بعد با احتمال بیشتری تولد نه سالگی‌اش رو جشن می‌گیریم و وقتی نه ساله شد، احتمالش برای ده ساله شدن بیشتر میشه و همینطور میریم جلو تا برسیم به تریپ صد و بیست سال.

بوم سفید من


هزار فرم مختلف که بیشترشان اجق وجق اندباهزار رنگ عجیب روی بوم سفید 70*70در مقابلم جولان میدهندهمه شان شلوغ پلوغ اند به شلوغی زندگی پر تلاطم خودم.

همه انها را ول کن اینبار میخواهم فقط یک زمین بکشم با یک اسمان. انطوری که خاک زمین اش بوی خدا بدهد و اسمانش رنگ خدا .
رنگ اسمانی که در ذهنم است رنگ ابی است که توش سبز هم دارد چند لکه رنگ صورتی مایل به بنفش که در رنگ ابی اسمان محو شده را گوشه سمت چپ میگذارم ان پایین هم تپه ای است از گلهای ابی همان گلهای ریز که در نهایت بی کسی در زیر دیوارهای گوشه خیابان هر جا که اندکی خاک باشد میرویند تا به تو بگویند دم عید است طفلکی ها انقدر به دیوار جفت میشوند تا پناهشان شود و زیر پا له نشوند
میدانم خیلی کشیدنشان سخت است خیلی ریز اند اما عاشقشانم میخواهم برای یکبار هم که شده بجای پای دیوار روی یک تپه پهناور سبز باشند که دیگر از تنگی جایشان نهراسند
و
ودیگر هیچ نمی کشم همین تپه و همان اسمان .خدا هم که همان بالا لابه لای ابرهاست گاهی هم این پایین کنار گلها یم لم میدهد که با همه بی عطریشان بوی خاک نگیرند بوی بهار بگیرند.

قلمو در دستانم است ولی میلرزد !
میخواهم دردنیای واقعی باشم خود را بجای زیر نور مهتابی زیر نورتازه دستنخورده خورشید که هنگام طلوع ازلابه لای ابرها می ایند تجسم میکنم
ولی بازدستانم میلزرد! اگر رنگ خدا نشود چه؟

آزادي




گاهي فكر ميكنم زندگي همه تقديره . ولي فوراً جواب ميدم : نه نميشه !تنها چيزي كه توي اين زندگي به ما اهدا شده آزادي و انتخابهامون ِ، پس اينا چي ميشن ؟با خودم ميگم هر كدوم از ما تو يه كشوري ،‌دهي ،‌شهري ،‌سرزميني پا به اين دنيا گذاشتيم پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب نكرديم ،‌اينكه چه شكلي باشيم يا حتي چه خلق و خويي هم داشته باشيم ،‌باز هم دست ما نبوده محيط اجتماعي ،‌توارث ،‌خانواده ،‌تمام چيزهايي هستند كه ما رو با هم متفاوت ميكنه
.پس اون چيه ؟اون چيه كه باعث برتري ميشه ،‌باعث ميشه زندگي ما به يه تراژدي تبديل بشه يا يه شاهكار بشه ؟
خدا با آوردن ما به اين دنيا به ما زندگي نبخشيد بلكه بهمون فرصتي داد تا زندگي خودمون رو خلق كنيم .
ما هر جا كه باشيم يا هركس كه باشيم آزاديم ،‌آزاديم كه رگ دستمون رو بزنيم و خلاص ! آزاديم كه سلامتيمون رو داغون كنيم ،‌آزاديم كه از غم عشق هيچ وقت فارغ نشيم ،‌آزاديم كه تو گذشتمون بمونيم و بپوسيم ،‌آزاديم كه قهرمان بشيم ،‌آزاديم كه شكست بخوريم ،‌آزاديم كه زندگي كنيم يا تبديل به گورهايي متحرك بشيم ،
اونچه كه خودمون و ديگران از ما ميدونند فقط يه سري اطلاعات ِ ، ما رو با يكسري اطلاعات به اين دنيا آوردن ،بعد از اون تازه كار ما شروع ميشه كار ِ‌به اثبات رسوندن خودمون
اين مرد معلول ميتونست انتخاب كنه كه اين بدن رو تحمل كنه ،‌اداي مريضها رو درآوره ،‌خودش رو تو افسردگي غرق كنه و خيلي زود هم بميره ،اما او انتخاب كرده كه زندگي رو دوست داشته باشه ،‌شاد باشه ،‌سبك باشه …


تو زندگيم گل نكاشتم ،‌خيلي اوقات مجبور بوم به خاطر محدوديتها يا مشكلات پا بگذارم رو خواسته هام و آرزوهام ،‌هنوز به اونجايي كه ميخوام نرسيدم ولي زندگي رو دوست دارم ،‌گاهي ديدن يه گل كوچيك تو باغچه ي خونه منو به اندازه ديدن لاله هاي رنگارنگ هلند شاد ميكنه ،گاهي وقتا تو يه اتاق كوچيك نشستم و دارم كتاب ميخونم و در حال سفرم به سرزمين هاي دور ،‌به اقيانوس ها و كهكشانها و كشورهايي كه شايد هرگز نديدمشون با يه عالمه همسفر ِ‌جالب و دوست داشتني . دوست دارم كتاب بخونم ،‌ديوانه وار ، تا تمام زندگيهايي رو كه فرصت شناختنش رو نداشتم تجربه كنم ،‌گاهي وقتا ديدن يه ستاره ي كوچيك و درخشان تو يه شب تاريك و سرد يا تلاش يه گل براي زنده موندن تو سرماي پاييز ، ميتونه كسي رو به زندگي برگردونه يه اشعه ي نازك نور كه از لاي كركره داره انگشتت رو نوازش ميكنه مثل يه حمام آفتاب ميتونه لذت بخش باشه ‌ ، لحظاتي تو زندگي هست كه به اندازه ي ابديت وسعت داره ،‌من نميدونم چطور ميشه ابديت رو تو لحظه اي گنجاند ولي اين اتفاق ميافته ،‌و همين لحظه ها هستند كه باعث ميشن عاشق زندگي بشيم .
خوشبختي كف دستامون ِ ،‌فقط اگه نگاه كنيم ...

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

سیستم > جمع ِ اعضای سیستم


روزی بود که من فقط یه باطری ساز بودم، یه گوشه ی خونه افتاده. هدفم این بود که برم جزیره ی اسرار آمیز و کاپیتان نمو رو ببینم و بهش بگم زیر دریاییش رو غرق نکنه.

من یه آگهی زدم و خودم رو گذاشتم به معرض نمایش ِ ذهن ها. مدت ها بعد یه روز یکی پیدا شد و منو دید و وایساد. باهام حرف زد. گفت اون هم دوس داره بره پیش ِ کاپیتان نمو. اما دوس داره بعدش برگرده چون یه کار دیگه هم داره. گفت که اون یه نجاره و شاگرد ِ مغازه ایه تو حسن آباد. کمی بعد آقای خیاط پیدا شد. تو راسته ی خیاط های لال زار شاگردی کرده بود. بعد خانم ِ کارمند ِ شرکت گیتی شناسی که به تنهایی تمام ِ نقشه های عالم رو بی هدف و بی انگیزه از حفظ بود به جمع ِ ما اضافه شد. اون ها گفتن که میان.

بعد کم کم خانم بادبان ساز و آقای یخچال ساز هم اومدن. همه ی ما به تنهایی افسرده بودیم و می دونستیم افسردگی یعنی چی. همه کلی در تنهایی کتاب های ضد ِ افسردگی خونده بودیم. اما درد ِ ما تنهایی بود. بعد بز بزی و قاشق ساز هم اومدن. خیلی کسای دیگه هم اومدن. خانم ها پارچه باف و شمع ساز، آقای نایلون کار و آقای سبد ساز و آقای دوچرخه ساز.

اسم بالن مون رو گذاشتیم شفا. بادش کردیم. رادیو شفا هم توش گذاشتیم و حالا داریم میریم بالا. سرده اما هیجان انگیزه. بزبزی داره شیر میده و ما گاهی با شعله ی بالن شیر رو گرن می کنیم و می نوشیم! اما هدف از زندگی فقط این یه کار نیس. الان همه ی ما فهمیدیم "سیستم" یه چیزیه متفاوت از تک تک ِ اعضاش.

وبلاگ ِ شفا مساوی نیست با وبلاگ های مهزاد + میلاد + غزاله + هدی + مراد + مرجان + ساغر + پرنیان + بهار + امیر + هادی + مجید + فوراور ِ 84 + محمد + اسماعیل + رضا + ...

ما از هم یاد می گیریم. ما با هم کار می کنیم و روی هم اثر میگذاریم. و این اثر میاد روی نوشته هامون. اگه تنها بودیم چه بد بود چون باید کلی کتاب ِ ضد افسردگی می خوندیم :(

... محمد



Excerpt: Our group weblog is way more than the sum of our author's single weblogs. We are AFFECTING one another and this is why we are a member of something higher than our summation!


۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: ـ

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ـ

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

قاصدک عزیز دوست داشتنی




از بچگی عاشق قاصدکها بودم. از وقتی که خیلی کوچیک بودم، همیشه وقتی قاصدکهای سفید و نرم رو میچیدم و دستم می گرفتم مادرم بهم می گفت :"بهش بگو برو پیش مامان بزرگ و دایی بهشون سلام منو برسون و بگو خیلی دوستتون دارم." و قاصدکها از همون موقع برای من شدند پیک خبرهای خوش، خبر"دوستت دارم" ها، "زودتر برگرد" و "دلتنگتم" ها. کم کم بزرگتر که شدم اون خاطره ها از یادم پاک شد، اما قاصدک همیشه برای من یک پیک خوش خبر موند. هنوز هم وقتی می بینمش دلم یهو می لرزه، تو شلوغ پلوغی زندگی، دیدن پیک کوچولوی خوش خبر یه دفعه برت میداره و میبردت به یه دنیای دیگه، "یعنی کی برای کی پیغام دوستت دارم فرستاده؟ کی حرف دلشو به این قاصد بادپا گفته و اونو به دست باد سپرده؟ اگر پیغام رو نرسونه چی؟"
قاصدک رو دوست دارم. هنوزم با این پستچی کوچولو پیغامهای شیرین و خوش فرستادن آرومم میکنه، حتی اگر هیچوقت قاصد خوبی نبوده باشه، که اگر نمیتونه پیغامها رو درست برسونه، ایراد نه از اون، که از گیرنده ست.

من گلی داشتم که به علت بی دقتی من پژمرده و خشک شده بود. دیر متوجه اش شدم. وقتی دیدم که خشک و زرد شده، نا امید شدم از سالم شدنش، بهش آب ندادم و با ناراحتی منتظر مرگش شدم.
  
دوستی گلم رو دید و بهم گفت : "بهش آب بده، شاید زنده شد." 

بی امید از نتیجه دبدن یه جرعه آب ریختم پاش. روز بعد که از سر کار برگشتم دیدم که گلم جون گرفته. برگ های خشک و زردش سبز شده و قامت خمیده اش راست. انگار که معجزه شده بود! 
از شادی جیغ کشیدم و بالا و پایین پریدم. گلم دیگه زنده شده بود.

 شاید فاصله ما و یک معجزه فقط یه جرعه آبه. شاید معجزه خیلی ساده تر از اون چیزی رخ میده که تو فکر ماست. شاید اراده خدا به نیست و خراب شدن چیزی نیست. کمی امیدوارنه زحمت بکشیم. خدا راست میگه که نا امیدی بد ترین گناهه.






Excerpt: Miracle could be easier than what you think.


گذاشتمش روبروم

میخوام باهام حرف بزنی

میخوام صداتو بشنوم

سرانگشتام داره لبه کاغذها رو حس میکنه

باهام حرف میزنی؟

میگردم ولی نمی شنوم

دوباره باز می کنم

.

.

هود آیه 4 تا 6 صفحه 369

بازگشتت به سوی خداست و او بر هر چیزی تواناست

آگاه باش آنانکه دل میگردانند تا خود را مخفی کنند آگاه باش آنگاه که جامه هایشان را بر سر میکشند

که خداوند آنچه پنهان می کنند و آنچه آشکار می کنند همه را می داند

که او بر درون دلها آگاه است

هیچ جنبنده ای در زمین نیست جز آنکه روزیش به دست خداست

خداوند مستقر (جایگاه دائمی) و مستودع (جای موقت) او را می داند

همه احوال خلق در دفتر علم ازلی خدا ثبت است


۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

خط قرمزها و درجه اعتبار آنها

موضوعی که مایلم راجب اون حرف بزنم، چیزیِ که چند وقتِ ذهن و دلم رو به خودش مشغول کرده و به یه دغدغه و نگرانی تبدیل شده براي من، يه كم مي خوام پرحرفي كنم ...

همه ما تو زندگی برای خودمون خط قرمزهایی رو تعریف کردیم و خودمون رو مقید می دونیم که هیچوقت از اونها رد نشیم. انگار یه جورایی این خط قرمزها مرز بدی و خوبی رو برای ما مشخص میکنه و ما همیشه سعی میکنیم در تعامل با زندگی در دامنه خوبی ها حرکت کنیم.
تعریف این خط قرمز برای هرکس با دیگری متفاوت هست و به نوعی تلفیقی از اخلاق، قوانین اجتماعی، عرف، رسوم و سنت و همچنین باورهای اعتقادی افراد هست.
بعضي جاها اين خط قرمز حالت يك نوار خاكستري رو داره يعني تو بعضي موضوعات قوانين و رسوم جاري جامعه با اخلاق مواضع يكساني ندارند ولي خب ما شرقي ها معمولاً‌ اعتبار بيشتري براي اخلاقيات قائليم تا مثلاً‌ قوانين خشك اجتماعي.

بگذريم تا اینجا همه چی خوب و ردیفِ. حالا فرض کنید خدايي ناكرده تو یه جامعه پر از ناهنجاری زندگی می کنید. تو این جامعه بارها و بارها مشاهده می کنید افرادی رو که اون وَر ِ خط قرمزهای شما دارن جولون میدن و البته خیلی بیشتر از شما از خوشی و لذت دنيا برخوردار میشند. چرا چون که محدودتیهایی که شما برای خودتون تعریف کردین اونها ندارن و قوانين بازي دنيا رو راحت تر گرفتن واسه خودشون.
از نظر شما اونها دارن کار بد و ناشایست انجام میدن و جالب اینجاست که اونها هم کارهاشون از نظر خودشون کاملاً درست و عقلانی هست. دقیقاً درست حدس زدین میخوام بگم که ما میتوانیم خودمون رو توجیه کنیم و کم کم وقتی تکرار یه عمل که قبلاً بد تلقی میشده تو یه جامعه زیاد میشه خط قرمزها هم جابجا میشند و ديگه حتي تو عرف جامعه اون عمل توجیه میشه و دیگه بد نخواهد بود.

حتماً شما تا الان مثالهای زیادی از اين دست رو دارين، من یه مثال ساده رو شرح میدم و بعد چندتایی رو اشاره کنم. مثلاً اون خیابون یک طرفه نزدیک خونه یا محل کارتون که علیرغم اینکه می دیدین ماشینهای زیادی خلاف جهت میرن قبلاً هرگز خلاف جهت، تو اون نمی رفتین وتازه کسایی که این کار رو میکردن کلی نکوهش می کردین ولی یه بار که خودتون این کار رو کردین و مزه زودتر به خونه رسیدن و خلاصی از کلی ترافیک رو چشیدید دیگه حرمت خط قرمز براتون شکسته و کم کم خط قرمزتون رو جابجا کردین تا امروز كه ورود ممنوع رفتن شده کار هر روزتون.

شبیه به این زیاد داریم. مثلا خوش قول بودن در مراودات روزانه که قبلاً ارزش بوده ولی الان دو دره بازی و پیچوندن نشانه زرنگی و هوش زکاوت مردم شده

ویا صادق بودن در گفتار و کردار که قبلاً ارزش بوده ولی الان مهمترین اصل کار و کسب دروغ گفتن که هرچی حرفه ای تر باشی و کمتر دستت رو بشه یعنی باهوش تر و زيرك تری و پناه بر خدا تو همه اقشار همه تسری پیدا کرده بد جور، تو صنف بازاری و مهندسی و پزشکی و سیاسی و...

یا درآمد حلال و سالم با تلاش سازنده داشتن که الان واقعاً خیلی مضحک به نظر میاد و پناه بر خدا همه دنبال این هستند که به جوری تو فلان قرارداد یا سر بهمان کار سر طرف مقابل رو گول بمالند یا فلان شرکت رو تیغ بزنند و یك شبه بار و بندیل خودشون رو ببندن و اصولاً تو بازار تجارت امروز جامعه این جور آدمها آدم های موفق به حساب میاند.

یا آهان همین روابط دخترها پسرها تو دوران خواستگاری که عشق و علاقه قلبی چقدر کم رنگ شده و بجاش ارزیابی هاي مالی چقدر پر رنگ و با زکاوت و حساسیت از سمت طرفین دنبال میشه.

اونی که میخوام بگم نقد وضع جاری جامعه نیست هرچند که واقعاً نمیدونم داریم به کجا می ریم و با چه سرعت سرسام آوری داره نسل آدمهایی که تصمیم به جابجا کردن خط قرمزهاي اخلاقي شون رو ندارن، داره منقرض میشه.

اونی که نگرانش هستم اینه که یه روزی دور یا نزدیک من هم کم کم و آهسته پاهام بلغزه و پایبندیم رو به خط قرمز هام از دست بدم، و درست مثل اون مثال ساده که زدم خودم رو توجیه کنم و مثل همه خیابون دلم رو ورود ممنوع برم.

آره فقط دفعه اول دوم که از خط قرمز رد میشی احساس بدی داری بعد میشه مثل آب خوردن، میشه یه عادت. تازه بعد که می بینی داری کاری رو میکنی که اکثر افراد جامعه انجام میدن احساس قرابت بیشتری هم با مردم دور و برت پیدا میکنی.

تلخ نوشتم، میدونم بچه ها. من به خودم قول داده بودم که نوشته هام انرژی بخش باشه نه نا امید کننده ولی خب چکار کنم چون جداً نگران خودم شدم.

خدایا اگه تو زندگی بدی دیدم، نا ملایمتی دیدم ، عدم صداقت دیدم، بی عدالتی دیدم، ظلمت رو تجربه کردم نذار اینها بهانه ای بشه که من هم مثل بقیه آسون ترین راه رو انتخاب کنم و خط قرمزهاي ارزشيم رو جابجا کنم.

خدایا خوب میدونم که معیار تشخیص بدی و خوبی رو تو، تودل همه مون گذاشتی تا مثل قطب نما مسیر درست رو باهاش پیدا کنیم، پس کمکم کن و نذار این ذهن، اسیر نفس بشه و خودش رو با توجیهات و مصلحت اندیشی ها آلوده و بیمار کنه.

خدایا تو که از رگ گردن به من نزدیک تری، تو که به هرجا رو کنم نشانه هات پیداست، چشمام رو بینا تر کن و گوشهام رو شنوا تر، نمیخوام ذره ای حس کنم که نیستی

خدايا تجربه بي تو بودن سهمناك ترين تجربه زندگي من‌ ِ
خدايا درسته كه تو گفتي هركي ذره اي خوبي كنه مي بينه و هركي ذره اي بدي كنه مي بينه
ولي خدايا، من هيچ پاداش و اجري نمي خوام ازت

خدايا مهربون من فقط مي خوام خوب باشم و خوب بمونم همين.

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

شــــــــــــــــــــــــــــــــفا




گاه ناباورانه می بینی هر انچه را که می خواستی و در ارزوهایت می پروراندی هم اینک در درونت و چندتایشان هم در چند قدمیت خرامان خرامان می روند و می ایند، انچنان که دیدنشان برایت عادتی روز مره گشته ، بی انکه به یاد اری برایت خواستنی بودن در دوردستهایی دست نیافتنی .
به یاد ار! نه در دنیای واقعی، که در خوابها و رویاهایت بارها شیرینتر از امروز با انها شب را به صبح می رساندی. به یاد ار!
بیادآر ورنه دنیای رنگین امروز گاه به تو تلنگوری می زند ازخاکسترودود که ناگه هر انچه را که داشتی با اهی از حسرت روزهای غفلت سیاه و سفید میکند. نه ان سفید که در کنار سیاه روشنایی و نور است نه ! ان سفیِدِ محو افقهای دور که هرانچه را داری بی حس و بی روح میکند، آن سفید وسیاه هم که هرچند بخوانیش رنگ پر پرستوی عشق برای مرگ عزیزانت باید بر تن کنی اش .

آری سقوط از دنیای رنگین به دنیای سیاه و سفید

دنیای خالی از رنگ و درونِ مطلاتمت ارام نمیگیرد با انکه خالی از همه جیز و هیچ است هیچ برایت نمانده جز دریای طوفانی و ساحل بی کس و افق بی امید و اسمانی که بی ستاره بودنشون جز نوید فردایی چون امروز طوفانی دادن هیچ ندارد
وساحل هم که جز خود هیچ ندارد که زیر سیلی امواج بگیرد تا اهنگی بنوازد هر چندکمرنگ و نا مفهوم

*"بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ،
ندروده به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی....."

رهایم کنید که این مسافرنادم را پای راه سپردن نیست بال پرواز می خواهد.
بالی چون بال سیمرغ که زودتر برساندمم برای بیاد اوردن

صدایی می شنوم آری کسی نوای زندگی مینوازد
تا جان داشتم دویدم که ترس از دیر رسیدن می ترساندمم نمیدیدمش چون همین جا بود زیر پایم و کوچک بود کوچک ،به اندازه انگشت سبابه ام.با همه کوچکی اش صدای کوبیدنش به ساحل چه نوایی سر داده نوای زندگی
برشگرداندم و خود رانیز در دریایی که با نور خورشید رنگین گشته بود،شستم.شستم و و بازگشتم.
و
شفا برای من همان ماهی بود با همان نجوا


*مهدی اخوان ثالث

shefa

اينجا نشستم و همه ي خاطرات يكسال ، يكي يكي ، از جلوي چشمام ميگذرند . خاطرات خوش، دوستان خوب
تقريباً دو سالي ميشه كه تو شفا مينويسم ،‌حالا ديگه شده بخشي از زندگي ِ روزانه ام ،
از اونجايي كه هيچ چيز در زندگي تصادفي نيست(*) آشنايي من هم با "شفا" اصلاً تصادفي نبود .اينطور نبود كه من در طي يك وبگردي ،‌بيخود و بيجهت با اينجا آشنا شده باشم ،‌حتماً حكمتي داشت .
شفا به نظرم يه جزيره ي كوچيك و نارنجي و خيلي خيلي سبزه كه تو يه اقيانوس خيلي بزرگ قرار گرفته و هر كدوم از ماها تقريباً هر روز به اين جزيره پا ميذاريم ، حرفي ، حديثي ، گفتگويي ،‌درد دلي ، ...
شايد اينجا از شاديها و غمهاي گذران زندگي ميگيم ،‌شايد از آرزوها و اشتياقمون نوشتيم ، شايد از بخش هاي ناگفته ي وجودمون ميگيم ،از دغدغه هامون تو زندگي ،
‌چيزي رو كه دوست دارم اينجا اين ِ‌كه : اينجا مهم نيست تو كي هستي ؟ كجا زندگي ميكني ؟ چه ديني داري؟ چه شغلي داري ؟ مهم اينكه انساني و دلت ميخواد قسمتي از وجودت ،ازچيزهايي كه تو زندگي تجربه كردي ، فكر كردي رو با ديگران قسمت كني و از چيزهايي كه تجربه نكردي يا حس نكردي، از زبان ديگري بشنوي ، ميتوني فكرت رو به ديگري بگي ، ميتوني بگي كه دوست داري چه جوري باشي ،‌خيلي اوقات شفا بهانه اي شده تا بيشتر با خودم آشنا بشم ،‌راجع به خودم و آنچه كه هستم فكر كنم و خودم رو مرور كنم ،خواسته هام رو از خودم و از زندگي بفهمم ، ‌اين خيلي برام ارزشمنده .به نظرم ايجا ما ميتونيم با افكار هم آشنا بشيم ولحظاتي از دريچه ي چشمان ديگري به زندگي نگاه كنيم و فقط نگاه كنيم نه اينكه او را يا فكر او را تغيير بديم ،‌
من اينجا دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم كه ازشون خيلي چيزا ياد ميگيرم و اين باعث خوشحاليه من ِ .

و تازه مهمتر ازهمه ي اينها ، شفا برا ي من چيز ديگري ِ ،‌بهترين و زيباترين حادثه ي زندگي من اينجا اتفاق افتاد ، بهترين و عزيزترين دوستم رو شفا با من آشنا كرد ،يه دوست و همراهِ ابدي ، البته شايد شفا بهانه بود ،‌اما هر چه بود اين بهانه برا ي من خيلي دلنشين و خاطره انگيز شده .،
حالا ديگه من و ‌دوستم كنارهم ميشينيم و هر دوتامون شفا رو هم از صفحه ي وب ميخونيم ،‌ هم از چشماي هم .
دوستت دارم شفا و تولدت پيشاپيش مبارك :)

*:( منبع : اون لاكپشته تو پانداي كونگفوكار ميگفت اينو )،





دوست می دارمت به بانگ بلند


دیروز یه دوستی داشت در مورد دکتر سید حسین نصر میگفت و اینکه فیزیک میخونده تحت تاثیر یه فیلسوفی فیزیک رو ول کرده رفته دنبال فلسفه اسلامی و این حرفا . اولین چیزی که به ذهنم رسید و گفتم در جواب دوستم این بود ، چه خلیه! خب میتونست توی هردو رشته ادامه بده . بعد که رفتم درموردش و نظراتش یه کم خوندم دیدم نه انصافا آدم جالبیه ولی در هر حال من نمی دونم ، من کن فیکن هم بشم هیچ جوره با این موضوع کنار نمیام که بخوام زیست رو کنار بذارم برم ادبیات یا فلسفه یا هر چیز دیگه ای بخونم . چون زیست شناسی برای من هم دینه هم فلسفه است هم ادبیات هم ...


این عکس پایین ، مال وقتیه که شما کلی شیرینی خوردی بعد قند خونت رفته بالا و توی خونت انسولین ترشح شده که قند خونت بیاد پایین. عکس زیر مربوط به لحظه ایه که انسولین به سلولها خبر میده (به گیرنده سطح سلولها متصل میشه) که ایها السلول بدانید که قند خون بالا رفته ، دست بجونبونید قندها رو بگیرید که باهاش کلی کار داریم .

میدونی این همه پروتیین خیلی خیلی کوچولو که با هم یا ضد هم دارن توی اون سلول کوچولو کار میکنن بعدفقط با یه به گوش باشید انسولین اینجوری همشون بسیج میشن، میدونی دارن چی میگن؟


دارن میگن:


آشکارا نهان کنم تا چند

دوست می دارمت به بانگ بلند




۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

وفای به عهد و پیمان

گروهی از مردم به پیمان‏های رسمی اهمیت ویژه‏ای می‏دهند، ولی به وعده‏های اخلاقی خود چندان احترامی نمی‏گذارند. وعده کردن و عمل نکردن نزد آنان جرم و گناهی شمرده نمی‏شود، در صورتی که بی‏اعتنایی به چنین وعده‏های دوستانه‏ای، هر چند جرم به شمار نیاید، از نظر اصول اخلاقی اسلام بسیار نکوهیده است. این رفتار نوعی کم‏شخصیتی و بی‏اعتنایی به دیگران به شمار می‏آید.

برجسته‏ترین و زیباترین نمودهای وفاداری را می‏توان در میان پیامبران و رهبران الهی یافت این بزرگ‏مردان، هم خود بر وفاداری به عهد و پیمان پای‏می‏فشردند و هم پیروان خود را به سوی این فضیلت بزرگ فرامی‏خواندند.

از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است که حضرت اسماعیل با شخصی قرار گذاشت، ولی او در وعده‏گاه حاضر نشد. آن حضرت، مدت زیادی در آنجا به انتظار نشست. به گونه‏ای که غیبت طولانی ایشان، سبب نگرانی پیروانش گردید. سرانجام فردی که بر حسب اتفاق از آنجا می‏گذشت، حضرت را دید و گفت: ای پیامبر خدا! ما بر اثر تأخیر شما نگران شده‏ایم. حضرت فرمود: من با فلان کس در اینجا وعده دیدار دارم، ولی او نیامده است و تا او نیاید من از اینجا نمی‏روم. آن مرد جریان را به مردم خبر داد و آنها به سراغ شخص مورد نظر رفتند و او را نزد آن حضرت آوردند. مرد با شرمساری گفت: ای پیامبر خدا! من قرار دیدار با شما را فراموش کردم ایشان فرمود: اگر نیامده بودی، من همچنان در اینجا می‏ماندم

در مورد پیامبر گرامی اسلام هم آمده است که ایشان روزی کنار سنگی با شخصی وعده دیدار داشتند آفتاب بالا آمد. هوا گرم شد، ولی او نیامد. یاران آن حضرت به ایشان گفتند: خوب است از آفتاب به سایه بیایید. حضرت فرمود: من با او در اینجا وعده دیدار دارم و تا او نیاید، از اینجا حرکت نخواهم کرد

حضرت علی علیه‏السلام می‏فرماید، بر دوستی کسی که به عهد و پیمان خود وفا نمی‏کند، اعتماد مکن.

برگرفته از سایت http://www.hawzah.net

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

اسماعيل ِ من،اسماعيل ِ تو ..



و اكنون ابراهيمي،
و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي،
اسماعيل تو كيست؟
چيست؟
مقامت؟آبرويت؟موقعيتت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟باغت؟اتومبيلت؟معشوقت؟خانواده ات؟عملت؟
درجه ات؟هنرت؟روحانيتت؟لباست؟نامت؟نشانت؟جانت؟جوانيت؟زيبايي ات...؟
من چه مي دانم؟
اين را تو خود مي داني و تو خود آن را،او را - هر چه كه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني انتخاب كني.
من فقط مي توانم نشاني ها را به تو بدهم:
آنچه تو را،در راه مسئوليت به ترديد افكند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگي اش نمي گذارد پيام را بشنوي،
تا حقيقت را اعتراف كني،
آنچه تو را به فرار مي خواند،
آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند،
و عشق به او،
كور و كرت مي كند،
ابراهيمي يي و ضعف ٍ اسماعيلي ات،تو را بازيچه ابليس مي سازد.
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت،
در زندگي تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش،از بلندي فرود مي آيي،
براي از دست ندادنش،
همه دست آوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي...
او اسماعيل توست،
اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد،
يا يك شيء،
يا يك حالت،
و حتي،
يك " . " ضعف!!!
اما اسماعيل ابراهيم،
پسرش بود!
اسماعيل تو شايد " خودت " باشي،
شايد خانواده ات باشد،
يا...

" حج - علي شريعتي "

اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن


من یک عادت نه چندان خوب دارم که البته تازگیها هم فهمیدم خیلی از اطرافیانم هم به این بیماری مبتلا هستند و فقط من رو درگیر نکرده: عادت تخیل بافی منفی! حالا این یعنی چه؟ یعنی اینکه می شینم و فکر می کنم اگر اتفاقی که ازش می ترسم، ازش فرار می کنم، ... بیوفته چی میشه؟؟!! من اون موقع چه حسی خواهم داشت، وای باید چی کار کنم!!؟؟؟ ماشالله اینقدر در تخیل استادم که گاهی راستی راستی باورم میشه اون اتفاق همین الان افتاده!!
استدلالم هم برای این کار اینه که "می خوام قبه ترسناک بودن ماجرا رو برای خودم بشکونم!" این عادت نه چندان دلنشین که خیلی وقتها باعث آزار من هم میشه، ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش یه جمله از یه عزیز دوست داشتنی تق مثل پتک خورد به کلهِ ما(درست در بخشی از مغز که مسئول کنترل همین عادت بود!) :
" اگر دوست داری بشین مثل ... بالا سر قبری که توش مرده نیست گریه کن!" اولش که این حرف رو شنیدم کلی خندیدم، اما بعد که کم کم جمله برام جا افتاد دیدم چقدر جالب! من خیلی وقتها فقط برای یه قبر خالی زار زدم. ترسم از اتفاقهایی که ممکنه بیوفته، آسیبهایی که ممکنه ببینم، بدبختیهایی که ممکنه پیش بیاد خیلی اوقات فقط در حد تخیل من موند و اون اتفاق هیچ وقت نیوفتاد. تازه همون چندباری هم که افتاد، اصلا اون جوری که من فکرشو کرده بودم- اونقدر ترسناک و آزاردهنده- نبود. حالا که نگاه میکنم میبینم کلی از وقتم برای اون مثلا "مانورهای قدرتی برای افزایش پتانسیلهای تحمل پذیری خویش" حروم شده! هیچ کدوم به دردم نخورد، حتی یه ذره. مقاومت من با اون فکرهای آزاردهنده، با خودم رو تو شرایط بحرانی و منفی تصور کردن نبود که زیاد شد، اگرم قدرتی برای تحمل مشکلات کسب کردم به خاطر اتفاقها و دیدگا ههای مثبتی بود که تو زندگیم باهاش برخورد داشتم.
خلاصه اینکه کلا سر کار بودیم تمام این مدت. و از وقتی این ضربهِ ظریف اما کاری رو خوردم تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت به خودم اجازهِ همچین کاری رو ندم. نیازی نیست یه بخشی از وجودم رو دائما بترسونم و چنگ نگه دارم که شاید روزی واقعا پیش بیاد که بترسه و ...
زار زدن بالای سر یه قبر خالی فقط وقت شاد بودن رو ازمون میگیره، گریه و زاری رو هم بذاریم برای وقتی که (خدای ناکرده، زبونم لال،...) چیزی توی اون قبر گذاشتن و واقعا ارزش گریه کردن داشت.

____________________________________________________________

Excerpt: Let' s cry for things which are worth it. There's no good in preparing ourselves for scary moments by scaring ourselves, we'll know what to do then!



۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

چرا قالی؟(2)


این عکس رو خودم گرفتم از پنجره کتابخونه . این دانشکده فنی به تاریخ امروز ساعت 2 بعد از ظهر.



بنا به سنت هر ساله باز هم در غربی دانشگاه به سمت 16 آذر از جا کنده شد . بعد هم کلی شیشه خورد شد . بعد هم توی دانشگاه راه افتادن چرخیدن و آخرش هم تموم شد همه رفتن پی کارشون. حالا ما تا یه هفته این برنامه رو داریم ، هفته دیگه که خاتمی میاد هم که خدا عالمه چی بشه .



ما 4ساله این برنامه ها رو داریم میبینیم ولی امسال چون نزدیکه انتخاباته یه جورایی اوضاع بو دار شده ، هی دائم توی دانشگاه بوهای عجیب غریب میاد!



و اما چرا من میخوام به قالیباف رای بدم :


از بین کاندیدهایی که تا الان نامزدیشون رو اعلام کردن خب انشا الله در آینده عروسیشون رو ببینیم، ببخشید! از بین کسایی که نامزدی ریاست جمهوری رو رسمی یا نیمه رسمی اعلام کردن که می شود ، کروبی ، ولایتی ، خود احمدی نژاد و قالیباف . خب بدون هیچ دلیلی هم بخوام از بین این افراد کسی رو انتخاب کنم مسلما قالیباف خیلی بهتره. اما این وسط میمونه کاندید حزب دوم خرداد یا به عبارتی کسی که با حمایت خاتمی میاد ، خود خاتمی به احتمال 99% دوباره کاندید نخواهد شد ببینید بذارید یه چیزی رو راحت بگم ، الان اوضاع ایران یه آشفته بازار حسابیه ، اقتصادش اونور، نظمش یه ور دیگه ، مدیریت افتاده زیر دست و پا . چیزی که ما الان توی کشورمون بهش بیشتر از همه احتیاج داریم نظم و مدیریته . بله حرف اینکه اندیشه گرایی و گفتگوی تمدن و ... خیلی عالیه ولی چقدر بهش عمل شد؟ چقدر فرصت سوزی شد ؟ خاتمی فردای 18تیر 78 کجا بود؟ خرداد 82 کجا بود؟ چرا هیچ وقت توضیحی نداد؟ من طرفدار کسی هستم که حرفی رو که میزنه در حد توانش بهش عمل کنه اگر نمیتونه ، بیاد توضیح بده من این حرف رو زدم و به این دلیل و به این دلیل نشد . حرفهای قشنگ و لبخند ملیح دردی رو دوا نمکینه گرچه نگاه و سطح انتظار مردم رو عوض کرد و این خودش اثر خیلی مهم و با ارزشیه اما برای ادامه دادن باید بیشتر عمل کرد و اتفاقا خاتمی این روزها اینو خودش داره به زبان بی زبانی میگه ، میگه وقتی می بینم نمیشه کاری کرد شرکت نمیکنم . درستش هم همینه بله آرمان گرایی خیلی عالیه ولی عملگرایی خیلی عالیتر. بذار یه مثال زیستی برات بزنم خزنده(خشکی زی)و دوزیست مثل وزغ که هم توی آب هم توی خشکی زندگی میکنه از ماهی ها نشات گرفتن ، اینطور نبوده که یه ماهی کامل، درسته یه دفعه از توی آب بپره توی خشکی از این به بعد به زندگیش توی خشکی ادامه بده خیلی زود میمیره، اول به تدریج ماهیهایی به وجود اومدن که شکل آبششون فرق داشت بعد توی نسلهای بعدی ماهیهای به وجود اومدن که ساختار آبششون خیلی متفاوت بود تا درنهایت ماهیی به وجود اومد که بیرون آب هم میتونست زندگی کنه ولی دیگه اسم اون ماهی ، ماهی نبود ، دوزیست اولیه بود . و بعد ها از این دوزیست اولیه وزغ و امثالهم به وجود اومد. زیست شناسی میگه وقتی شرایطی داری که تغییر رو میطلبه اون تغییر به تدریج و از راهی که سازگارتره با شرایطی که فعلن توش هستی(آب )نه شرایطی که ایده آل هست(خشکی) به وجود میاد یکدفعه پریدن به خشکی بدون هیچ تغییری یا محکوم به فناست یا برگشتن دوباره به آب.


بله ما خیلی اندیشه گرایی و این حرفا رو دوست داریم ولی 8سال تجربه کردیم که عالم بی عمل همچون زنبور بی عسل و اگر نمی تواند یا نمی گذارند خب مجبور نیست مسئولیتی رو به عهده بگیره .

اگر خاتمی میومد و برای فرصت سوزیها و کارهایی که باید می کرد و نکرد توضیح میداد رایش حتی بیش از 25 میلیون میشد. ما همچنان منتظریم اما تا ابد که نمی تونیم منتظر بمونیم .

اما درمورد قالیباف ، خب ایشون شاید همچین خیلی اندیشه گرا و از این حرفا به نظر نمیاد ولی توی مدتی که سمتی داشته توی نیروی انتظامی و بعد شهرداری تهران که هردو به مدیریت خیلی قوی احتیاج داره ، الحق هرچه که گفته رو بهش عمل کرده . خیلی وعده نداده ولی به اونهایی که گفته عمل کرده . این برای من ِ نوعی با وضعیت الان کشورم که نظم میخواد و مدیریت بیش از هر چیزی با ارزشه .

خیلیها میگن کارهایی که توی شهرداری انجام داده برای تبلیغ خودش برای کاندیداتوریه ، اصلا حق با شما دقیقا همینطوره ولی اونای دیگه در سمت هایی که داشتن چی کار کردن ؟ چه کار با ارزشی انجام دادن ؟ تقریبا هیچی، اگر شما میدونید حتما بهم بگید .


میدونید دقیقا شبیه چیه؟ وضع تیم ملی فوتبال بعد جام جهانی، فدراسیون جهانی فوتبال به خاطر دخالتهای سازمان تربیت بدنی تقریبا فوتبال ایران رو تحریم کرده بود همه مسئولای فدراسیون فوتبال استعفا داده بودن . تیم ملی مربی نداشت. با اون وضعیت آشفته بعد جام جهانی و حکم فدراسیون جهانی و فشارهای مطبوعات داخلی که همه رو تیرباران انتقادی میکردن، اصلا کسی جرائت نداشت مربی تیم بشه ، خارجی میومد که زود کله پا میشد ، ایرانی هم که به وسیله نشریات ترور میشد . کی اومد شد مربی؟ علی دایی! کسی که تا ماه ها بعد جام جهانی درست یا غلط اونو مقصر شکستهای تیم میدونستن . ولی مساله اینجا بود که فقط کسی مثل علی دایی میتونست تیم رو سر و سامون بده فقط اون قدرتش رو داشت . کی میخواست بیاد؟ خارجی که کاری از پیش نمیبرد یه ایرانی بود که قرار بود بشه سرمربی ، این قطبی بیچاره که دیدید توی همین پرسپولیسی که قهرمان کرد چه بلایی سرش اومد . آره شاید علی دایی عالیترین نبود ولی قدرت و جرئت این رو داشت که توی اون اوضاع فشار انتقادات تیم رو سر و سامون بده و برسونه به اینجا ، که اگر اون نبود مطمئن باشید تیم ایران اصلا توی بازیهای مقدماتی جام جهانی 2010 شرکت نمیکرد چه برسه به اینکه بخواد از گروهش صعود بکنه .




فعلا من اینطور فکر میکنم بدون هیچ تعصبی . خوشحال میشم فکر و نظر شما رو هم بشنوم اگر بتونه به هردومون کمک کنه .



چرا قالی؟(1)


خب! (:
اول اینکه چون هی تعداد کامنتهای ناشناس به دنبال حرف بنده در چند پست قبل دارد زیاد می شود باید عرض شود که من عاشق هرچی کامنت ناشناسم! اصلا جان من در میره برای هرچی کامنت بی نام!
دیگه اینکه چرا از سیاست بنویسم چرا از آشپزی بنویسم چرا از ورزش بنویسم چرا از احساسات عجیب غریبم بنویسم ، خیلی ساده اس چون یه آدمم! یه آدم و دارم توی یه اجتماع با همه مسائل و بحثها و موضوعاش زندگی میکنم . فرشته نیستم که نه غمی داشته باشم نه گشنم بشه نه احساسات خاصی ، نه طرح و هدفی توی ذهنم باشه . نه یه آدمم ، یه سیستم کمپلکس از هزارتا نیاز و فکر و طرح و ... اگر حتی به یکی از این هزارتا مساله کم توجه باشم بعدن 10تا مشکل بیشتر پیدا می کنم . اگر مهم نیست که به کی میخوام رای بدم خب به همون اندازه اینکه رفتم کوه و فلان حس خوب رو تجربه کردم و بعد تعریفش کردم هم بی اهمیته . چون هر دوتاش بخشی از زندگی من هستن . اگه این برام مهمه اون یکی هم مطمئنا برام مهمه . اما اینکه بیام و بنویسمش صرفا برای اینکه یه کلمه بگم و برم نیست میخواستم توضیح بدم چرا میگم به این آدم رای میدم نه برای اینکه تو هم بری بهش رای بدی برای اینکه تو هم یه لحظه فکر کنی بیبینی آیا واقعا به کسی که قراره 4سال نماینده کشور تو ، نماینده خود تو باشه فکر کردی؟ اگه فکر کردی و دلایل خوبی داری به من هم بگی تا من هم بیشتر فکر کنم و درست تر نتیجه بگیرم .
اینکه وقتی پامو از کشورم بیرون میذارم به چشم یه بمب در حال حرکت بهم نگاه نکنن خیلی به نظرم مهمتره تا اینکه مثلا من رفتم بالای مخملکوه وباد میومد و آدم وسیع میشه و اون بالا آتیش روشن کردم و چه غلطای دیگه ای کردم .
ایرانی فرد گراست ، این جمله رو خیلی شنیدیم بعد سریع هم جبهه گرفتیم که نه و این حرفا. آره ایرانی فرد گراست حتی وقتی جمعی رو تشکیل میده دوست داره خودش رو محدود بکنه به فرد فرد ِ اون جمع نه خود جمع به مسائل افراد اون جمع نه مسائل خود جمع ، در جمع هم کارش فقط اینه که خود اون فرد دیگه رو بشناسه نه نقشی که توی جمع میتونه داشته باشه . اینه که بحثهای جمعی ما زود تبدیل میشه به میدون قدرتنماییهای فردی ، هدف بحث خیلی زود گم میشه . قهرمانهای داستانهای ما تنهان ، رستم تنهاست ، سیاوش تنهاست چون به جای اینکه خودمون هم بخشی از کار رو به عهده بگیریم یا جو گیر شدیم و گفتیم بیایید همه بارها رو بذارید روی دوش من یا خودمون رو کشیدیم کنار گفتیم ای فرد ِ مطلق! ای قهرمان! تو برو و همه کارها رو بکن و افتخار ما باش اما عمرن روی کمک ما وقتی که احتیاج به کمک داشتی فکر نکن چون آخه اصلا بده! جیزه! تو قهرمانی از ما آخه چه کمکی بر میاد!؟
عصر طلایی قهرمانانی که هیچ مساله و مشکلی ندارن و فقط تک بعدی ، یا دارن به عرفان میپردازن یا به عزت ایران زمین ، بدون احساس ، بدون مشکل اجاره خونه ، بدون دغدغه وام سر برج ، بدون فکرو طرحی برای آینده بدون خودخواهی خیلی وقته به آخر رسیده .
فکر میکنم این صفحه ارزشش بیشتر از اینکه به خاطر مطالب زیبا و دلنشینش باشه ارزشش به جمع کوچیک و آزادیه که میشه با هم صحبت کرد بحث کرد در نهایت به نتیجه رسید یا نرسید ، دائم با هم فکر ها و مسائل رو درمیون بذاریم ببینیم چه جوری میشه بهتر شد از لحاظ علمی اخلاقی اجتماعی سیاسی همه چی .
اینجا برای من یه جامعه کوچیک از آدمهاست و توش همه مسائل آدمها برام قابل احترام و قابل تامل .






Excerpt: Now we dont need supermen!





۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

هوم!؟


به نام خدا. میریم که داشته باشیم یک متن رو .

اول از همه مامانم الان عرفاته ، رفته حج واجب ، قربونش برم! همیشه وقتی من سر خدا و اینا شوخی میکنم اول ناراحت میشه لبشو گاز میگیره میگه استغفرالله ! این حرفا چیه میگی تو! بعد یه دفعه میزنه زیر خنده . ای جان، قربون اون صورت معصومش.

دراز کشیده بودم دیدم کم کم لشکر بیهودگی دارد به سویمان هجوم می آورد سریع پا شدم بزنم توی گوشش. که همگان بدانند اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد خودم تیکه پاره اش میکنم!


گفته بودم از بهترینها و بدترینهای شفا و اقمارش بنویسم .
1.بهترین پادکست : ضمن گرامیداشت زحمات کشیده شده برای تمام پادکستهای ساخته شده ، کفتر بلورین بهترین پادکست از نظر من میرسه به میلاد برای پادکست زیبای بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری، توی امپیتریم گذاشتمش هرچند وقت بهش گوش میدم . خیلی لطیفه .

2. بدترین پادکست : همه پادکستها که خیلی عالین ولی من اگه بخوام یه چیزی رو انتخاب کنم بخش حرفهای خودم در این پادکست رو انتخاب می کنم . زیاد از چیزی که گفتم خوشم نمیاد میشد خیلی چیزهای بهتری یا همون رو میشد خیلی بهتر گفت .

1.بهترین متن : به علت تعدد متون خوب نمیشه مقایسه کرد چونه نزنید.

2. بدترین متن : نمیگم!

1.بهترین آهنگ خوش تراش : این آهنگ چون خیلی لطیفه و به دلم نشست .

2. بدترین آهنگ خوش تراش: یه دوست ناشناسی یه زمانی کامنت گذاشت این آهنگ چیه رو خوشتراش گذاشتی ، ضمن تشکر از نظر دوست ناشناس ، ولی به نظرم همه آهنگای خوشتراش قشنگن اصلا بد نداره که بدترین داشته باشه (:

دیگه اینکه امروز روز دانشجو بود . صبح دم در قدس به بچه ها یه شاخه رز میدادن ، به من هیچی ندادن!
دیگه اینکه من به این رای میدم اگه کاندید بشه برای ریاست جمهوری ، خانمه رو نمیگم قالیبافو میگم!