۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

پادکست 42 شفا



جشن ِ نوروزانه ی شفا

پادکست 42 شفا را بشنوید






Excerpt: our 42 podcast is just aired.


۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

به نام زندگي



زمستان گذشته است

گلها شكفته اند

باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است

و تو اي كبوتر من كه در شكاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستي

بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم

زيرا اكنون ديگر زمستان به پايان رسيده


تو را به جاي همه كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

تو را بجاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست ميدارم

براي خاطر عطر نان گرم ...

و برفي كه آب ميشود ...

براي خاطر نخستين گلها


تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم

تو را به جاي همه كساني كه دوست نداشته ام دوست ميدارم


سپيده كه سر بزند

در اين بيشه زار خزان شده ،شايد دوباره گلي برويد

شبيه آنچه در بهار بوييديم

پس به نام زندگي ، هرگز مگو هرگز...

پل الوار

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

یادم باشد...



ابرای بهاری آسمون رو گرفتند، همونهایی که همیشه دعوای زن و شوهری رو بهشون شبیه میدونند. هوا گرفته است- انگار نه انگار که بهاره- اما این گرفتگی مثل آسمون گرفتهِ زمستون نیست. این گرفتگی مثل دعوای زن و شوهرهاست!! زود از بین میره، خیلی زود.


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را...
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست!!!

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر وجواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم...

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم...

یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست…

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام …

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت

در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد
به اسرارعشق پی برد و زنده شد

یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده
و از اینجا رفته اند… باید سنجاقک ها را پیدا کنم
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود!...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن:شعر بالا رو در طول یک وب گردی پیدا کردم. البته خیلی جاها پیدا میشه اما نمیدونم چرا الان برای من خیلی جالب به نظر رسید!

بهار






از اینجا

۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم



ماهیای توی تنگ هی می چرخن و می چرخن ، نشستم روبروشون با آهنگ صیاد ِ افتخاری . من هم هی دارم تکون تکون میخورم و حالی عجیب . ای برده امان از دل عشاق کجایی ...


عیدانه


فصل،فصل بهاره،
راست میگن خب،حق با اوناست..
ما چی؟
حواسمون به همه جا هست؟
به مادر ها؟ پدر ها؟
چه اونهایی که پای سفره بودن امسال و " حضور " داشتند در کنارمون
و چه اونهایی که..
به بچه ها چی؟؟؟
وای بچه ها بچه ها بچه ها...
یکی بود که می گفت " عزیز ترین داشته ام یک تیکه بادکنک قرمزه ترکیده ست "
سخت نیست.
آسون و سهل و ساده ست..
و چه لذتی نهفته ست در پشت لبخندهای خدای گونه ی همین بچه ها.
اول ساده باشیم،
بعد نگاهی از سر سادگی به اطراف بیندازیم.
عید رو در دل انسانهایی که به معنای واقعی از عید بی نصیب هستند جاودانه کنیم.
یادش گرامی آقای هدایتی مرده قصه گوی برنامه ی " ما می توانیم " دوران کودکی.
آره،
ما می توانیم.
و واسه خاطر همین تونستن، اگه از انجامش غافل بشیم...!!!
وای از این بی خبری..



پ ن : عید برای روزی بود که 13ام اسفندماه خداوند یکی از آرزوهای دیرینه ام رو برآورده کرد و هنگامی رسیدن بهار رو احساس کردم که دیروز مسافران خسته جانم پس از سفری دور و سخت و طاقت فرسا به مقصد رسیدند و انتظار من برای " شفا "ی مادرم آغازید.

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

سال نو مبارک


امروز روز اول فروردینه. شروع یک سال جدید. به قول sms دوستم : "ّبهار بهانه ای است برای آغاز و آغاز هم بهانه ای برای زیستن!" شروع دوباره، پر از امید و با کوله باری از تجربه ها! و خاطره ها. شروع دوباره وقتی که بدونی یکی اون بالا هست و همه این اتفاقای قشنگ رو گذاشته تا تو بری، بگردی، بفهمی، پیدا کنی و خوشحال باشی ... و زندگی کنی!! چقدر زیباست. دیروز از تلویزیون شنیدم که یک آقای منجم داشت میگفت وقتی خورشید پاش رو به مدار شمالی میگذاره بهار میشه. یعنی بهار یک انقلابه برای همه. حتی برای زمین.
انقلاب بهاریتون مبارک. شاد و خوش و بهاری باشید.








Excerpt: Your Text Here .Happy New Year and Eid mobarak.Spring is a revolution.Try to take a part in it.


نو



چند روز بود عین سنگ شده بودم فشرده و دلتنگ . پر از نگرانی از شدنها و نشدنها ، حکایت از اینجا رونده و از اونجا مونده . اما دیگه بسه ، "زندگی می گوید اما باید زیست ، باید زیست" . باید آدم بلند بشه که ببینه تموم اون چیزایی که موقعیکه نشسته بود مثل غول بودن چقدر کوچک و ناچیزن . نمی دونم چرا ولی حس می کنم این مدت زمانی که برای عمر عادی من خواهد بود خیلی کمه برای من خیلی کمه ، حس می کنم خیلی کار دارم خیلی کارهایی که باید بکنم . یه سال دیگه داره میاد یه شروع دیگه ، من میخوام دوباره شروع کنم . من میخوام برم جلو ، تا انتهای انتهای انتها .
86 برای من پر از تجربه های جدید بود پر از یاد گرفتنها . و امیدوارم 87 هم برای همه آدمها، برای همه دوستان شفاییم ، برای همه کسانی که میشناسم و نمی شناسم وهمینطور برای خودم پر از شادی ، سلامتی ، موفقیت و غیرمنتظره ها باشه !
روی ماه تک تکتون رو می بوسم . سال نوتون مبارک.



Excerpt: I just wanna start again.
Hear this song as new year's gift, Gravity of love.
Its lyrics:

Turn around and smell what you don't see
Close your eyes ... it is so clear
Here's the mirror, behind there is a screen
On both ways you can get in
Don't think twice before you listen to your heart
Follow the trace for a new start
What you need and everything you'll feel
Is just a question of the deal
In the eye of storm you'll see a lonely dove
The experience of survival is the key
To the gravity of love

The path of excess leads to
The tower of Wisdom

Try to think about it ...
That's the chance to live your life and discover
What it is, what's the gravity of love

Look around just people, can you hear their voice
Find the one who'll guide you to the limits of your choice
But if you're in the eye of storm
Just think of the lonely dove
The experience of survival is the key
To the gravity of love.




۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

ترانه ی صلح بال می گشاید


دخترک
با دوازده بوته
به رنگ دوازده سال
بر پیراهنش
بر پله ها می نشیند
و مادر
گیسوان رهایش را می بافد
صلح را می بافد
اگر بگذارند
دوشیزه ی صلح
بر بیست و چهار اسب زیبا
با بیست و چهار خورجین پر از خورشید و بهار
دختر، با بیست و چهار سال زیبایی
کنار چشمه می ایستد
می نشیند
و ساق هایش را
در خنکای زلال آب فرو می کند
ازین گونه
تمامی آب ها رایحه ی صلح دارند
اگر بگذارند
پرنده ی جوان لانه می بافد
تخم می نهد
و صلح را متولد می کند
به روزی می اندیشد
که کلاه خود همه ی ژنرال ها
لانه ی پرنده شود
موسیقی در رگ ها می دود
و حنجره ها شکوفه می دهند
آبی و بنفش
بر شانه ی ما
این سیاره ی صلح است که می چرخد
اگر بگذارند
پنجره های محله ی ما
گشوده می شوند به چهره ی عشق
و قاب می گیرند
زیبایی دختران تازه سال را
در کوچه ها
ترانه ی صلح بال می گشاید

عافیت در استخوان سالمندان ریشه می زند
و زندگی غلبه می کند
بر مرگ عجول
و گیسوان صلح را می بافد
مادری
با سرانگشت امید
بی اعتنا به زوزه ی گرگان
سال نومبارک!
یک سال دیگه هم با همه اتفاقها و هیجان های خاص خودش سپری شد...
دعا می کنم سال 87 سالی پر از موفقیت ، شادی ، سلامتی ، سرزندگی و نشاط برای همه عزیزانمون در سراسر جهان باشه!
و آرزوی من به عنوان یک انسان ، مشاهده اینه که مردم جهان در صلح و آرامش در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند،جنگ و خونریزی نباشه، و به قول لنون خواننده مشهور بریتانیایی :«دست يابی به صلح، هدف بزرگ ماست.»
دوری کردن از تعصب ، افراط و تفریط در مسائل مختلف می تونه یکی از راههای رسیدن به صلح باشه...صلح در مقیاس کوچکتر رو می تونیم از خانواده ها به عنوان کانونهای کوچک اجتماعی تمرین کنیم.آیا صلح در بین افراد خانواده شما وجود داره؟ و در مقیاس بزگتر در بین کشورها، اینهم جنگ و خونریزی در عراق و جاهای دیگه برای چیه؟
بچه ها همیشه به عنوان نمادهای صلح در جهان مطرح بودند...واقعا بچه ها چه گناهی دارند که باید قربانی چنین جنگ هایی باشند؟؟
کودکان همه ساله به یاد ساداکو دختربچه قربانی اثرات به جا مانده از بمباران اتمی، درنای کاغذی درست می کنند تا به سران کشورها بگن که ما می خواهیم در دنیای زیبا، که پر از صلح و آشتی زندگی کنیم ، نه در جهانی که درزمین بازی بچه ها مین کار گذاشتند.
اخیرا شنیدم که گروه آریان با کریس دبرگ ترانه صلح می خوان ، بخونن... من منتظر شنیدن این ترانه هستم ...
به نظر من،هرکسی باید خودشو مثل یک سفیر صلح در جهان بدونه...
آیا دوست دارید سفیر صلح باشید؟در این صورت چه راهکارهایی برای این کار دارید؟ درست کردن درنای کاغذی؟یا ...
همه دوستای گلم رو دوست دارم وامیدوارم همیشه پیروز و سربلند و شاد باشند.
حالا لبخند بزنید!!!فقط کافیه بگید ......................سیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!
پس هر موقع دلتنگ شدید ، عصبانی هستید!!!و یا... این کلمه معجزه آسا رو با آرامش تکرار کنید !بگید سیییییییییییییییییییییییییییب!
غنچه کنید تا زیبایی زندگی رو درک کنید...
بدرود
پیامی از خواننده ی عزیز شفا که زحمت کشیدند و ویژه نامه ای از مطالب شفا را برای وبلاگ شفا ساختند.
با تشکر از رضا ی عزیز
شفا
___________________________________

سلام به دوستان عزیزم
ويژه نامه بهار 87 درست شد
امیدوارم از خواندنش لذت تمام رو ببرید
و نظرتون رو حتما برام بفرستید

14 صفحه می باشد از سخنان جناب دکتر الهی قمشه ای و دیگر بزرگان جهان + نویسندگان شفا + خودم
به طور میانگین حدود 900 کیلو بایت

این عید رو به شما و خانواده محترم تبریک می گویم
امیدوارم هر روزتان نوروز باشه و نوروزتان هم پیروز باشه
رضا متین وفا
RezaMatinvafa@Gmail.com

ویژه نامه ی نوروز 1378 را از اینجا دانلود کنید.

__________________________________



Excerpt: One of our friends, Reza Matin Vafa, has made us a very beautiful PDF file in 14 pages titled "Nowruz 1387 with Shefa" in which he used some pieces of notes written by Hoda, Mahzad, Parnian, Majid, Gazaleh, etc. Good job Reza!



دعا


بیایید دعا کنیم برای محکم شدن، برای موفق شدن، برای پیش آمدن ِ بهترین چیز ها در سال ِ جدید برای خودمون و برای دوست های شفایی مون.

بقول ِ استاد الهي قمشه اي: دال ِ اول ِ دعا يعني « ديدن»، كه همون ديدن آرزو با چشم يقين است، و عين بعدش يعني « عمل كردن» و سر به راه ِ هدف نهادن، و الف ِ آخرش يعني « استجابت» ِ آن آرزو (برآورده شدن آن از جانب خدا). پس دعا به معني نشستن و گريه كردن نيس. دعا يعني از ته دل خواستن چيزي و تلاش براي رسيدن به آن. دعا یعنی کوک کردن ِ خودمون صبح ها وقتی گنجشک کوچولوی پشت ِ پنجره شاهده!

ای گرداننده ی قلب (چیزهای پنهان) و چشم ها (چیزهای آشکار). حالمون رو عوض کن تا روزگارمون به تر بشه.

عاشق باشيم اما نه از اون عاشقايي كه صبح عاشقند و شب خلاص. بريد دنبال ثروت. بريد دنبال علم. نگيد: آقا ثروت خوبه يا علم؟ اين سؤال آدم درست و حسابي نيس. بگيد هر دوش خوبه، تازه هنر هم خوبه، گردش در عالم هم خوبه.
دايره ي خواستن و تلاشتون رو بيشتر كنين.
من هم علم ميخوام به حد كمالش و هم ثروت ميخوام تا گوشه اي از احساس خدا رو وقتي به بنده اي كرم ميكنه رو تجربه كنم. اينجور حسها رو نميشه تعريف كرد.

يارو كه هيجده تا مدرسه ساخته رو ميارن تو تلويزيونهاي دنيا و ازش ميپرسن كه چه احساسي داري. نميتونه بگه. مجبوره يه چيزي بي سر و ته تحويل شما بده . اما اين نوع سخاوتهاي بزرگ چشيدنيه. لذت بعد از كشفي تازه در عالم علم، چشيدنيه. بريم ببينيم عالمان چه لذتهايي دارن ميبرن. ذره اي از اون لذتها ببريم. بريم ببينيم هنرمندان عالم چه لذتي بردن، ما هم ببريم.

هي نشينين بگين فلاني اينجوري كرد و فلاني اونجوري. آدم عاشق را ه ميفته. اصلا از نشانه هاي عشق اينه كه آدم رو راه ميندازه. اگه ديدين يكي اومد و گفت كه عاشقه، بعد ديدين كه همش نشسته و تكوني نميخوره، بدونين خدا رو عوضي گرفته. يه چيز ذهني و ضعيفي رو جاي خدا گرفته. خدا بزرگترين قدرت عالم نيس. تموم قدرت عالمه.

امام صادق در بحارالانوار یک جمله ی کلیدی گفتن: "دوست دارم جوانان را بر يكي از اين دو حال ببينم. يا بصورت عالم و دانشمند و يا بصورت دانشجو و مشتاق علم.... (بحارالانوار) "

خدا مخزن زيبائيه. هر جا ديدين دلتون رفت بدونين كه او برده. فرق نمی کنه کجا باشه. همه جا ردی از ثروتش رو گذاشته. از توی یک بال ِ پشه
بگیرید تا توی ماه. خدا مخزن ثروت عالمه. فقیر باشیم تو آزمایشگاه ها و تو کتابخونه ها. قدیم فقر یک مقام بود. نه فقری که به خاطر نداریه و با خودش فساد و هزار کثافت و دزدی و دروغ میاره. فقر ِ کال نه. فقیر یعنی کسی که "می دونه چه ثروتی اونجا هست و می خوادش". رو همین حساب در مکاتبات دانشمندان ِ ما امضا های ته ِ نامه ها به صورت ِ مثلا: "بنده ی فقیر، ابن ِ سینا" بود.

اگه ميبينيم كه از صورت محبوبي خوشمون مياد بخاطر محبوبمون نيس. دلمون رو "او" برده. هرجا دلمون رفت بدونيم كه آواي هارموني "او" به گوش جانمون رسيده. اگه هم اعصابمون خورده بخاطر اينه كه از كوك افتاديم و خدا نميتونه روي ما نواهاي آسموني رو اجرا كنه. بايد با همنشيني با خوبان و بزرگان عالم و شنيدن موسيقي خوب و كلام خوب و فيلم خوب خودمون رو كوك كنيم تا آمادگي قطعات الهي رو داشته باشيم.

بعضيها بجاي اينكه خودشون رو تو درياي عشق بندازن و آزادي رو حس كنن، و سبك بودن رو حس كنن، عشق رو ميخوان بردارن ببرن خونه شون. ببرن اينور. ببرن اونور. نميدونن كه اگه توي دست از آب دريا بريزي بعد از مدتي كه از دريا دور بشي، ديگه آبي تو دستت نميمونه. عشق رو نميشه تصاحب كرد. بايد تسليم دنياي عشق شد و نقطه ي شروع اين حركت، از تجسم دقيق و مو به موي آرزوي قلبمونه. بخواين دكتر بشين. خلبان بشين. جهانگرد بشين... هر آرزويي دارين، شما براي اون كار ساخته شدين. به آرزوهاي درونتون كه دائم به شما پالس ميفرسته، اعتماد كنيد.

محمد
برگرفته از بایگانی شفا



Excerpt: A text belonging to 7 years ago from our weblog Shefa. Some people like to own Love and take it from this house to that office to that Cinema to that party. But they do not know love means being surrender to somebody, serving somebody, not owning somebody.



۱۳۸۶ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

به مناسبت ِ یک روز قبل از عید نوروز


خانه ی مرحوم مصدق - احمد آباد

مقاله‌ی پایین را روزنامه‌ی نیویورک تایمز، درست یک روز قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ چاپ کرده بود. کافی است در این متن بجای «مصدق» بگذارید «احمدی‌نژاد» تا ببینید آیا برخورد آمریکا بعد از پنجاه سال فرقی کرده است یا نه.

------------------------------------------------

مصدق دارد با آتش بازی می‌کند
نیورویک تایمز، سرمقاله
منبع مقاله
مترجم: ح. درخشان

۱۵ اوت ۱۹۵۳ -- دنیا آن‌قدر این روزها پر از گرفتاری است که آدم دلش می‌خواهد از بعضی از آنها گذر کند تا کمی آرامش داشته باشد. ولی خوب است که حواس‌مان را به ایران جمع کنید که اوضاع در آن دارد از بد به خیلی بد تبدیل می‌شود؛ آن‌هم در نتیجه‌ی دسیسه‌های نخست وزیر مصدق.

بعضی از ما دلیل ناتوانی‌مان را از قانع کردن دکتر مصدق درباره‌ی درستی نظراتمان آن می‌دیدیم که نمی‌توانیم او را وادار کنیم مسایل را از دید ما ببیند و بفهمد. فکر می‌کردیم او ایرانی ای با صداقت، با حسن نیت، و وطن‌دوست است که تنها نظری متفاوت دارد و از واقعیت‌هایی یکسان نتایجی دیگر می‌گیرد. ولی حالا می‌دانیم که او یک عوام‌زده‌ی قدرت‌پرست و جاه‌طلب و خودخواه و بی‌رحم است که آزادی‌های مردمش را سرکوب می‌کند.

مشاهده کرده‌ایم که او که قبلا قهرمان آزادی‌خواهی بود الان حکومت نظامی اعلام می‌کند، آزادی مطبوعات را محدود می‌کند، به شکنجه و بازداشت‌های غیرقانونی روی می‌آورد، مجلس سنا را منحل می‌کند، قدرت شاه را نابود می‌کند، کنترل ارتش را به دست می‌گیرد، و حالا هم قرار است مجلس را نابود کند.

در ظاهر تمام قدرت در دست او است، ولی او گروه‌های سنتی حاکم را از خود دور کرده است -- اشراف‌زادگان، زمین‌داران، سرمایه‌داران و رهبران عشیره‌ای. اینها، به اضافه‌ی شاه و بسیاری از سران ارتش و طبقه‌ی متوسط شهری، عناصر ضد کمونیست ایران هستند. البته بطور سنتی یک سوءظن و ترس تاریخی از روسیه و روس‌ها در ایران وجود دارد. کشاورزان هم که اکثریت جمعیت را می‌سازند بی‌سواد و غیرسیاسی‌اند. و آخر اینکه هنوز مدرکی نیست که نشان دهند حزب توده به اندازه‌ای قوی و سازمان‌یافته و ثروتمند هست که بتواند حکومت را به دست بگیرد.

تمام اینها نشان می‌دهد که خطر کودتای کمونیستی یا دخالت روسیه جدی نیست. برعکس، دکتر مصدق حزب توده را تشویق می‌کند و سیاست‌هایی را پیش گرفته است که روز به روز کمونیست‌ها را خطرناک‌تر می‌کند. او جادوگری تازه‌کار است که دارد قدرت‌هایی را بیرون می‌کشد که نمی‌تواند کنترل کنند.

ایران کشوری ضعیف، متفرق، و فقرزده است که ثروتی پنهان از نفت دارد و موقعیت جغرافیایی‌اش هم به شدت استراتژیک است. از این نظر خیلی با همسایه‌اش، ترکیه، که قوی، متحد، و بااراده و پیشرفته است خیلی فرق دارد. ترکیه می‌تواند با روسیه تعامل کند، چون دلیلی برای ترس از آن ندارد -- و طبیعتا غرب هم دلیلی برای ترس ندارد. ولی از ایران، به‌خاطر دکتر مصدق، باید ترسید.




Excerpt: The New York Times editorial calls Mossadegh a 'ruthless demagogue,' in 1953, two days before the CIA coup against Mossadegh. Doesn't the substance and style of this article resemble what is being published on Iran's nuclear programme and Ahmadinjead these days?




حالا سبک و رها احساس می کنم می­توانم به راهی که انتخاب کرده­ام ادامه دهم.
چـــــــــــــــــقدر این روزهای آخر قشنگـــــــــــــند !!! روزهای بی خیالی از همه چيز
و يه دلشوره ي كوچولو و عجيب غريب ِ به آخر رسيدن .
راستي ...تا يادم نرفته بگم ... شایدم سال دیگه سال تو باشه !!! سالي پر از شادي... با وجود همه مشكلات و غم ها و كمبودها

اين عكس ها رو ميچسبونيم اينجا براي اونايي كه مثل من، دريا لازم ، شدن ولي نمي تونن برن اونور دماوند دريا رو تماشا كنند :)

If You look at me closely, You will see it in my eyes

"This girl will always find her way ..."

آخ جون فردا ...نه ...پس فردا عيده ِ ، بوي عيدي مياد

حمام روح و فكر و ذهن قبل از تحويل سال يادتون نره :)

بياييد پاك ِ پاك.سفيد ِ سفيد سال جديد رو شروع كنيم ، از اول ِ اول.

باشه ؟ ....قبول ؟...هستيد ؟

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

هیچ کس تنها نیست!


احتمالا تیتر نوشته شده شما رو یاد تبلیغات شرکت مخابرات میندازه: "همراه اول". اتفاقا من هم میخوام در مورد همراه اول صحبت کنم. اما نه اون همراه اول!! همراهی که من ازش میگم هم همراه اوله، هم همراه آخره و هم...
امروز توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم همینطوری از پنجره درختای تازه سبز شدهِ بیرون رو نگاه میکردم و با mp3 playerام به یک آهنگ خیلی قشنگ گوش میدادم و ...خلاصه رفته بودم تو حال و هوای عرفانی که یهو دیدم یه خانم مسن رو صندلی روبروم نشست و همزمان صداهای مبهمی از دور و برم بالا گرفت. هی صداها بلندتر میشد و کم کم شبیه جیغ شده بود. دستگاه رو خاموش کردم و برگشتم ببینم چی شده که تازه فهمیدم اوه... باز هم دعوای همیشگی سر جای نشستن!!!! طرفین دعوا هم خانم مسن بود و یک بانوی تقریبا جوان. ظاهرا خانم مسن نوبت را رعایت نکرده و زودتر از حقش سوار شده بود و ... خلاصه کمی بحث شد و من تا برگشتم گوشیمو روشن کنم و آهنگم رو گوش بدم دیدم خانم مسن، روبروم زده زیر گریه و داره های های زار میزنه!! بانوی جوان با دیدن این صحنه یک قیافه "واقعا که" به خودش گرفت و ساکت شد. اما خانم مسن همینطوری زار زار گریه میکرد. کاملا مشخص بود که دلش خیلی پر بوده و حالا که یک بهانه، هر چند کوچیک، پیدا کرده فرصت رو غنیمت دیده که دلش رو حسابی خالی کنه. دست کردم تو کیفم و از بسته دستمال کاغذی بهش دستمال تعارف کردم. دستمال رو که دید، انگار دچار عذاب وجدان شد که الان دستماله حروم میشه!! با شدت 10 برابر گریه اش رو ادامه داد!! و هر از چند گاهی هم از پنجرهِ اتوبوس آسمون رو نگاه میکرد و بعد دوبار بغض میکرد و ...
شاید خیلی ها فکر کردند این خانم خواسته کولی بازی درآره، خواسته مظلوم نمایی کنه، خواسته خودش رو حق به جانب نشون بده یا هر چیز دیگه. اما من خوب میدونم که نگاه اون دو تا چشم مظلوم فقط خسته و دلشکسته بود. احساس تنهایی و ترس ناشی از اون رو میشد تو اون چشمها دید. چشمهایی که هر از چند گاه به آسمون نگاه میکردند تا چیزی ببینند! چیزی که بگه تنها نیستی، من اینجام!
خیلی دلم میخواست برم و دست بذارم روی شونه هاش و بگم : مطمئن باش که تنها نیستی. اون همونجاست! فقط ما با این چشمهای مادی نمیتونیم ببینیمش! نه تو، نه من و نه هیچ کس دیگه توی این دنیا تنها نیست! اون همیشهِ همیشه هست. این ماییم که با کارامون، فکرامون، باورامون، بهش نزدیک میشیم یا ازش دور میشیم. اما اون اونقدر مهربونه که همیشه هست. حتی وقتی که ما دور میشیم نزدیکتر می آد تا کمک کنه راحتتر احساسش کنیم. شک نکن که می بینتت! شک نکن صداتو میشنوه و شک نکن که حتما جوابت رو میده. منتها به قول یکی از دوستای خوبم: " ما عادت داریم تو هر حرف زدنی جواب بشنویم! و پذیرفتن این موضوع که با کلمات حرف بزنی اما جوابی از جنس کلمات نگیری گاهی برامون سخت میشه!"
همینطور که این حرفا تو کله ام میچرخید به خودم اومدم و دیدم زل زدم به صورت خانمه!!!! دست و پام رو جمع کردم. نزدیکهای ایستگاه که رسیدم دیگه آروم شده بود و لبخند محوی داشت. به نظرم خودش این موضوع رو فهمیده بود. بلند که شدم برگشت طرفم، خندید و گفت: دخترم، خیلی ممنون!


۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

رویاهایی واقعی از جنس دریا و کویر



1)

دستشان را می گیرم در تاریکی های شب؛

رویاهای خشک فراموش شده ام را،

آنهایی را که هنوز خیسی باران به تنشان رخنه نکرده است

و طراوت قطره راه به روحشان نبرده است.

و زیر آسمان بخشنده ی و ستاره ریز شب با هم قدم میزنیم.

شادمانه صورت کوچکشان را رو به آسمان می گیرند و با چشمان نیمه باز

- از نم نم باران - شوق و ذوق خیس شدنشان را با من شریک می شوند.

دیگر دستان همه شان را رها کرده ام؛

بعضی پیشاپیش من،

برخی از پشت سرم،

شوخ و شنگ و سبکبار می دوند و مرا غرق در لذت ٍ داشتنشان می کنند.

یکی شان اما - که هنوز آلوده ی باران نشده انگار و ترس از خیس شدن رهایش نمی کند -

انگشت مهربونه ی دست سمت شاگردم را

- انگشت بزرگ دست راست،همون که کنار انگشت اجازه...ببخشید اشاره ست -

رها نمی کند و آرام و آهسته کنارم قدم به قدم من راه می آید و از کنارم جدا نمی شود؛

دائم هم سر به بالا دارد و هی می نگرد در من و گاه زیر چشمی هم نیم نگاهی به همزادان رهای خویش می اندازد.

عزیزترینشان هم همین یکی ست و طفلکی ترینشان نیز هم همین است.

امشب می خواهم برای نخستین بار از " دریا " با آنها سخن بگویم.

می خواهم بگذارم پاک که خسته شدند و شلوغ بازی هاشان که تمام شد و بازگشتند کنارم سر حرف را باز کنم.

هرچه باشد زمستان در رفتن است و بهار در راه...

چشم که بر هم بگذارند بهارشان نیز سپری گشته است و تابستانشان فرا رسیده است.

و از این روست حرف فصلها که ناگزیرند به شنا و باید در دریا شنا کردن را تجربه کنند.

باید تمام تابستان را از لذت شنا کردن در دریا بهره مند گردند.

-------------------------------------------------------------------------------

2)

میگن: خارهای کویر همیشه در سفرند.

میگم: خوش به حالشون.

میگن دائم سوار بر باد،مدام سرزمینهای جدیدی رو تجربه می کنند و اتفاقاتی جدید را درک می کنند.

میگم:خوش به حالشون.

میگن: کویر خیلی جاها داره و این ماییم که که سوادمون قد نمیده به شناختنش.

میگم: من که تا حال کویر ندیدم و خوش به حال اونی که دیده و خوشتر به حال اون کسی که سوادش رو داره.

میگن: نه نه نه!!! خوش به حال ماه و مهتاب و ستاره، خوش به حال خارها، آخه اونها از رازهای کویر باخبرند.

میگم : خوش به حال صاحبشون...

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

پ.ن2:«خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛

اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند.

انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،

تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...

روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...

آری، نه مريد، نه عاشق.

آشنا!»


" کویر - علی شريعتی "

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

و من هنوز زنده ام!!!

فکرشو کردین که اگه یه روزی بهتون بگن که فقط 3 تا 6 ماه بعد زنده هستین (بهتره بگم که تو این کره خاکی حضور خواهید داشت) چه حالی بهتون دست می ده؟
ویدیوی که اینجا می بینید مربوط به آقای رندی پوش( Randy Pausch )، استاد دانشکده کامپیوتر ِ دانشگاه ملون هستش که شهریورماه گذشته بعد از جراحی و شیمی درمانی به علت سرطان ؛به ایشون گفته شده که احتمالاً 3 تا 6 ماه دیگه می تونه زندگی کنه.
ایشون در اون تاریخ به عنوان آخرین سخنرانی ، خیلی نکات جالبی رو با مردم در میون گذاشتن که دیدن روحیه عالی ایشون واقعا شگفت انگیزه!!
البته ایشون هنوز زنده هستن و اتفاقات روزانه شون رو اینجا می نویسن.
تارنمای (فارسی را پاس بداریم) شخصی ایشون رو هم می تونین اینجا ببینین.



۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد*گر اعتماد بر الطاف ِ کارساز کنید



دیگه اکثر درختها جوونه زدن بعضی ها هم شکوفه دادن اما چنارها انگار نمیخوان به روی مبارک بیارن که بهار شده ، سر جوونه ها از شاخه ها زده بیرون ولی هنوز سبز نیستن روشون یه پوسته قهوه ایه . این روزها حال و هوای جوونه های چنار رو دارم ، زیر یه پوسته کلفت و محکم . جوونه ای که میدونه باید رشد کنه (اگه غیر از این بود که دیگه اسمش جوونه نبود) اما جلوش یه پوسته محکمه و اونطرف پوسته مبهم و نامعلوم . با همه دل نگرانی هاش برای رشد کردن ، برای دل کندن از جای گرم و کوچکش ، برای تصویر مبهم اونطرف پوسته و حسی که دائم اونو به سمت جلو هل میده .
لای پنجره رو باز گذاشتم بوی خاک میاد ، نم زده .
همین الان که دارم این جمله ها رو می نویسم یه دفعه این آیه ها توی ذهنم وارد شد :

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا «5» إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا «6» فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ «7» وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ «8» شرح

بدرستیکه با هر سختی آسانیست . با هر سختی آسانیست . پس هنگامیکه آسوده گشتی ، دعا کن . و همواره به سوی پروردگارت مشتاق باش .

من دیگه هیچ چی نمی تونم بگم!
این آهنگ رو اگر خواستید گوش کنید ، آرام جان ِ منه برای لحظه های بی تابیم ، برای لحظه لحظه قدم گذاشتن روی ابرها و رفتن و رفتن تا آغوش خدا و بوسیدنش ، بوسیدنش تا ابد .

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

در هر جاي دنيا مردم براي سرنوشت خودشان راي مي‌دهند


"امر انتخاب امري طبيعي است و در هر جاي دنيا مردم براي سرنوشت خودشان راي مي‌دهند. مردم ِ ما هم باید رای بدهند و رای می دهند."

پرویز پرستویی

این را پرویز پرستویی گفت وقتی ابراز ناراحتی کرد از تکه ی اول نامه ای که خانم منیژه حکمت نوشت و بطور غیر اخلاقی بجای بعضی هنرمندان امضایش کرد.

(لازم به ذکر است که بعضی وب سایت ها با نامردی ِ تمام این نپسندیدن ِ نوشته های خانم حکمت را به نفع خودشان تیتر زده اند که مثلا یعنی پرستویی با یاران خاتمی بد است . خودتان بشنوید ارادات پرستویی به خاتمی..)

خودتان بشنوید صدای پرویز پرستویی

مردم سالاری در اروپا 300 سال طول کشید تا ذره ذره و قدم به قدم به وضع ناکامل ِ امروزش رسید. ما باید از تجربیات کشورهای منظم مثل کشورهای غربی و شرق ِ آسیا خیلی زیاد استفاده کنیم برای ایران. هر چند قبول دارم که نباید به افرادی رای داد که مقهور ِ سلاح و قدرت ِ غرب هستند و همیشه افرادی که ذلیل بوده اند در برابر قدرت وجود داشته اند، اما از آن طرف ِ بام هم نیفتیم که فکر کنیم هر کسی که میگه مشکلی در برنامه ریزی ها هست مشکوکه. افرادی توی کاندیداها هستند که سابقه ی درخشانی از کار برای مردم دارند. افرادی هم هستند که خبرنگاران رو کتک زدند و حرامزاده نامیده اند. چشم ها رو باز کنیم و ببینیم کی چه کرده. کسی که گفت می خوام گرانی را مهار کنم باور نکنین. اون می خواد گرانی رو برای خودش و خونواده اش مهار کنه! کسانی که برنامه دارند و نشون دادند که برنامه ریزی بلد هستند رو باور کنیم.

الان نفت با قیمت بشکه ای 107 دلار فروخته میشه و این 3 برابر ِ 35 دلار ِ زمان ِ سید محمد خاتمی است. اگر آنروز تخم مرغ دانه ای 50 تومن بود امروز 150 تومنه. یعنی سه برابر گران تر. این یغنی چه؟ اگر الان که گرانی بیداد می کنه رای ندیم برای قوانین بهتر پس برای چه چیزی و کی باید رای داد؟

... محمد

______________________
در همین رابطه بخوانید:
آنچه که دموکراسی نیست:
ميل همچنين گفته است كه اگر اكثريت يك پارلمان از افراد كم معلومات و ناآگاه، ضعيف و با تفكري ناقص تشكيل شود بايد در قانون ترتيبي داده شده باشد که ....

دموکراسی چه چیزی نیست:
اين نكته كه چه كسي، و چگونه رئيس كشور شود براي «هِگل» اهميت ندارد؛ حتي اگر رئيس كشور « قيصر» باشد كه مقامي موروثي و غير دموكراتيك است، ولي با اين شرط كه ....

تولستوی:
تولستوي در اين نامه به تزار هشدار داده بود که اگر آزادي ندهد و دموکراسي برقرار نکند و از شکاف پهناور مان فقير و غني نکاهد ....

ایران را بی نظم کرده اند:
ایران نه به پول نیاز داره و نه به معجزه. ایران امروز نیازمند ِ ....

سید محمد خاتمی: در حال حاضر در فضايي به سر مي‌بريم كه امكان ارتباط ميان مردم و جرياني كه مردم از عمق وجود به آن گرايش دارند لحظه به لحظه كمتر مي‌شود چنانچه مي‌بينيم چهره‌هاي اين جريان براي رفتن ميان مردم و بهره‌گيري از وسايل ارتباط جمعي با تنگنا مواجه هستند.

اما در اين شرايط بايد در انتخابات شركت كنيم كه ان‌شاءالله مبارك است.
بچه ها هنوز تا آخر هفته (تا شنبه) وقت هست برای فرستادن فایل هاتون برای پادکست 42 شفا.
منتظریم.

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

عاشقان


نقاشی "عاشقان" (The Lovers) اثر رنه ماگریت

René Magritte

کوچولوی متفکر!


شدیداً مشغول فکر کردن واسه حل یه مساله ای بودم که دیدن این عکس باعث شد مساله یادم بره!!!

فکر می کنید این فرشته نازنین به چی داره فکر می کنه؟

نامه ای از یک خواننده

به نام دوست که هرچه دارم ازاوست

به نام خداوندی که بوی خوشش عالم رو پر کرده و به نظر من حیف است که آدم بازدم داشته باشه فقط دم داشته باش و فقط از او دم بزن


حرام گشت از این پس فغان و غمخواری .......

آخر کجایی در میان این سوداها و خیالات باطل بیا بیا که چو ما دگر نیابی یاری


خدمت همه ی دوستان آيينه جو که در آستانه ی آيينه خو شدن هستن سلام می کنم و درود می فرستم


آيينه آهن برای لون هاست
آيينه سیمای جان سنگین بهاست

آیینه جان نیست الا روی یار
روی آن ياری که باشد زان دیار


پیشاپیش این عید نازنین خودمون را به يکايک عزیزان تبریک عرض می کنم

رضا متین وفا هستم که با سایت شفا در واقع با نور با دوستان نازنین که طالب خوبی و دانایی و زیبایی هستن در شب آرزوها سال 86 از نظر بقیه بصورت اتفاقی آشنا شدم .

به نظر من مطالبی که در شفا یا بصورت کلی بگم مطالبی که در این مقال گفته یا نوشته می شود حکم دو دست قاری قرآنی را دارد که ما بین چشم و گوش خود قرار می دهد این کار چند معنی دارد یکی از اون معانی این است که این قاری اول جملات و حرف ها را پیش روی خود قرار می دهد و بعد به گوش دیگران می رساند نویسندگان شفا هم همین کار را می کنند وقتی پادکستی درست می کنند وقتی مطلبی در مورد پرواز در وصف خوبی در نشان دادن زیبایی می نویسند اول دارند خود را مستحکم می کنند و بعد صلا می زنند و بقیه را هم دعوت می کنند.

خیلی دوست دارم مطلب در شفا بنویسم پادکستی درست کنم و......اما فعلا می خواهم بشنوم و از طرفی دیگه کنکور سال 87 را در پیش دارم ؛ بعد..


برای عید نوروز یک ويژه نامه ای را در نظر گرفتم و با محمد عزیزم صحبت کردم که در این ويژه نامه علاوه بر يک سری مطالب کوتاه ، گلچینی از تمامی درسنامه های نویسندگان شفادرست کنم نوشته ها از اول تا کنون و تا 2-3 روزی مانده به عید انشاالله به دست عزیزان برسانم


و يک خواهشی داشتم از تمامی نویسندگان می خواهم هر مطلب می توانند در مورد عید باشد یا تبریک یا شعر (هر مطلبی که برای عید بروی سایت می خواهید پست کنید) یا..... به من بفرستند (ایمیل در پایان نامه) که آن مطالب را هم در این ويژه نامه قرار بدم

بیشتر حرف ها رو می گذارم برای ويژه نامه عید 87 و آرزوی سلامتی و موفقیت و شادی را دارم.


RezaMatinvafa@Gmail.com

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

برای فردا



برای این روزهای غزه و اسرائیل ، برای امروز که روز جهانی یه چیزیه ، برای کودکان بی سرپرست عراقی ، برای زنی باردار در دارفور ، برای پسربچه ای توی جنگلهای کلمبیا برای .... برای این کره خاکی و آدمهاش .




Excerpt: "Wind of change" , an old song about peace and hope.
The world is closing in, did you ever think , that we could be so close, like it brothers?The future’s in the air. I can feel it everywhere ,blowing with the wind of change.The wind of change ,blows straight into the face of time, like a stormwind that will ring the freedom bell , for peace of mind.





۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

برکت ِ بحث های علمی این روزها

* توجه: لطفا غیر دانش جو ها (دانش جو به معنای عام ِکلمه) نخوانند.

خدا به دکتر سروش نعمت بده که گه گاهی فضای خواب آلوده ی علوم انسانی را در کشور بیدار می کند. (البته بگذریم که مشتی شعار بده هم بیدار می شوند). اما غرض اینکه بحث خوبی در این چند روز بین محققین دینی رخ داده که انشالله همانطور که گفته اند هر بحثی باعث رشد است.

کلام محمد - مصاحبه ی اول

کلام محمد، اعجاز محمد - مصاحبه دوم

بشر و بشیر - پاسخ دکتر سروش به آیت الله سبحانی
(مطلبی بسیار منظم و علمی. ای کاش منتقدان ِ این سخن هم ناتوان نبودند و همینطور نقد می کردند.) گوشه ای از مطلب:

"
سوال: در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟
جواب: شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.
سوال: حالا نظر و توضیح شما چیست؟
"

سخنرانیهایِ اخیر ِ دکتر سروش

نقد ها را هم پی گیری کنید

نقد آیت الله جعفر سبحانی
نقد دکتر مهاجرانی (البته در این دو قسمتی که دکتر نوشته اند تا کنون نکاتی هست اما تا کنون آنچه نوشته اند شبیه به دفاع غیرتمندانه بوده تا بحث علمی. هر چند جالب است اما کمی آسمان به ریسمان بافی می زند. امید که دکتر با قلم ارزشمندشان در ادامه نظم بیشتری به نقدشان بدهند)
نقد بهالدین خرمشاهی
در تابناک (یک مطلب احساسی و کمتر عقلی)
نقد ِ مجید مجیدی (یک مطلب کمتر ارزشمند از لحاظ فکری که البته باعث خیر شد و خیلی ها را از خواب بیدار کرد تا نقادی کنند.)
نقد ایازی
نقد یثربی


و امید که بزرگان هم ارزش به رشد بگذارند و نقادی کنند.

برخوردهای زشت ِ شعاری با نظریه ی (درست یا غلط ِ) سروش

اگر نقد های دیگری دیدید که علمی بود لطفا بگید.

من در مقام یک دانش آموز و دانش جوی رشته ای دیگر غیر از رشته ی زیبای علوم انسانی به خودم اجازه نمی دهم که تا وقتی خوب تسلط بر نظریه های مطرح پیدا نکرده ام حرفی بزنم و تایید و تکذیبی بکنم. باید کتابی که گفته می شود را اول بخوانم. نقد ها بخوانم و شعورم را رشد بیشتری بدهم. این به این معنا نیست که حق را به یکی از این دو طرف بدهم. گاهی چیز سومی هم وجود داره که داره تقلا می کنه که به دنیا بیاد!

البته شنیده ام که آقای محمد مجتهد شبستری هم نظریه ای دارند در این باره که من نمی دانم. آنچه شنیده ام این است که آقای شبستری می گویند که معانی ِ قرآن از خدا بوده و کلمات از پیامبر (ص) که بر اساس زبان ِ خود آن را معنا کرده اند. اما تا جایی که من فهمیدم آقای سروش می گوید که خدا بر پیامبر وحی میکرده است و پیامبر بر اساس ذات انسان بودن و عرب بودن و خصلت انسان گونه اش این پیام را منتقل می کرده است.

این نکته را هم متذکر بشوم که اینگونه بحث ها برای خواننده های عام (غیر دانش جو به معنای عام ِ کلمه) نه تنها مفید نیست بلکه مضر هم می باشد، زیرا از دیدگاه عامیانه به سرعت تکفیر می کند و رگ گردنش می ایستد. بهتر است بین دانش جو ها و نخبگان این بحثها بماند.

من به عنوان دانش جو خیلی از این بحث های زنده بین بزرگان می توانم استفاده ی علمی ببرم. خدا همه ی دانشمندان را برای ما نگه دارد. ما هم طیف ملاصدرا می خواهیم که حرف نو بزنند و هم کسانیکه حرف های قدیم را بررسی کنند.

... محمد



Excerpt: Introducing some links related to the recent proposals of Dr. Sorush about the Prophet Mohammad's inspired words and some critisizes about them.


۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

كه لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم

نيم ز كار تو غافل ، هميشه در كارم
كه لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم
به ذات پاك تو و آفتاب سلطنتم
كه من تو را نگذارم ، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خويش نور دهم
سر تو را به ده انگشت معرفت خارم
هزار ابر عنايت بر آسمان رضاست
اگر ببارم ، از آن ابر بر سرت بارم
ببسته است ميان لطف من به تيمارت
كه ديده اي بركات وصال و تيمارم
هزار شربت شافي به مهر مي جوشد
از آن شبي كه بگفتي به من كه بيمارم
بيا به پيش كه تا سرمه نوت كشم
كه چشم روشني باشي به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف كي دريغ آيد
كه از گمان كرم دستگير اغيارم
تو خيره در سبب قهر و گفت ممكن ني
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن يامين زان زخم، يافت يوسف خويش
به چشم لطف نظر كن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاويل آن بيان فرمود
كه من گزاف كسي را به غم نيازارم
خموش كردم تا وقت خلوت تو رسد
ولي مبر تو گمان بد اي گرفتارم

مولانا - ديوان شمس

پرواز


در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ،
تو هر چه اوج می گیری کوچکتر می شوی.



۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

عدالت چیست؟

وبلاگ زهرا

" فکرشو بکنین در حالی که دارن توی فلسطین اینطوری آدما رو می کشن (اگه دل ندارید نگاه نکنید من خودم خیلی حالم بد شد) اونوقت یه سری نشستن توی شورای به اصطلاح امنیت سازمان ملل دارن علیه ایران قطعنامه صادر می کنن!!! اونم علیه انرژی هسته ای ایران! یعنی چیزی که هنوز هنوزم خطری نداره! چه برسه به اسراییل که داره اینطوری توی غزه آدمهای بی گناه رو می کشه!!!
سیاست عجب موضوع کثیفیه! یعنی واقعا کثیفه ها! تنها چیزی که توش مهمه منافع شخصیه همین و بس! اصلا هیچ کس به اسراییل نمیگه اوهوی داری چه غلطی می کنی؟ عوضش دم به دقیقه یک قطعنامه علیه ایران صادر میشه که چی؟!!!!!!!!!!!!!"



Excerpt: Zahra wrote: "During the time they are killing Palestinians this way, why the security consulate rushes to put more sanction against our Iranian electrical power resource energy?!"



باختن


گاهی پیش میاد که آدم می بازه. توی سرمایه گذاری، توی مسابقه، توی بازی و.... فرقی نداره. به هر حال باختن تلخه. آدم بازنده، مخصوصا اگر روی موضوع کلی وقت و انرژی گذاشته باشه، حس خوبی نخواهد داشت. به هر حال باید اعتراف کرد ترس از باختن همیشه کابوسیه که در بهترین حالت هم فرد فقط میتونه بهش فکر نکنه تا کمی از رعب انگیز بودن این لحظه کم کنه. اما به عنوان کسی که اخیرا این تجربهِ ناب! رو داشته میگم: همیشه ترس از باختن خیلی ترسناکتر از خود باختنه. باخت تلخه، خیلی هم تلخه. اما فقط یک راه وجود داره تا وقتی می بازی هم، از خودت راضی باشی. به عبارتی فاتحانه باختن! اونم اینه که صادقانه و بی هیچ بحثی حقایق رو بگی، حقایق رو بشنوی و از همه مهمتر حقایق رو بپذیری. به قول یکی از دوستای خوبم " رو بازی کنی". در این صورت، در کمال حیرت و ناباوری نه میشکنی، نه خرد می شی و نه هیچ چیز دیگه. اون کابوس ترسناک برات میشه یک تجربه جالب. تجربه ای که خوب نمیشه گفت خیلی دوست داشتنی بوده ولی به هر حال یک تجربه است. شاید به این حرفم بخندید اما به نظر من اون لحظه معجزه رخ میده! پاداش صداقت و رو راستیت این میشه که خدا به سراغت می آد و اون لحظه دیگه نه ترسناکه و نه مرگ آور و غم انگیز.

دلم خیلی می سوزه وقتی می بینم آدمهایی هستند که از ترس اعتراف به باخت دست به کارهایی می زنند بس عجیب! هیچ کس نمیتونه با پیچوندن ماجرا، خودش- والبته دیگرانی که ماجرا رو میدونند- رو گول بزنه.

این کار فقط باعث میشه گیر کنی لای دروغهایی که برای خودت بافتی. و البته ته وجودتم کلی خرد و خمیر می شی چون خودت اصل ماجرا رو میدونی!


زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.


از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک پروسر
وزملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون

همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچو مستسقی حریص و مرگ جو
مرگ او آبست و او جویای آب
می خورد وا...اعلم بالصواب

ای فسرده عاشق ننگین نمد
کو زبیم و جان زجانان می رمد
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک زنان

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب را از جوی کی باشد گریز
آب کوزه چون در آب جو شود

محو گردد در وی و جو او شود


عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده. در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم. یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن!حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....
ما اول توی بهشت بودیم. گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود. بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم ِ ترکیب. فکر نکن که دیگه تموم شد. ما هنوز هم داریم میوه می خوریم! اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف. البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم. (الهی قمشه ای)

پرنیان عزیز، بهترین کاری که به نظر من تو می تونی برای عزیزی که الان کنارت نیست ، ولی یادش در قلب پاکت هست انجام بدی :
دعاست...


و باز به قول حکیم الهی قمشه ای : تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاهه. اشکال ِ کار ِ ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شیم، قد ِ ما از سقف ِ آسمان بلندتره که گفت: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر َ مقام ِ شخصی ِ ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام ِ خداست که این مقام رو می تونیم پیدا کنیم. الله الصمد. یعنی خدا بی نیازه. مثل دریا که به کف و موج وابستگی نداره اما کف و موج به دریا وابسته اند و بی دریا، اونا هم وجود ندارن. برای بلند شدن باید دعا کرد. دعا رو دست کم نگیرین. کسی که دعا می کنه رو هم دست کم نگیرین. دعا یعنی استجابت. همون موقع که دعا می کنی مستجاب میشه. تمام نیروهای درونت بسیج میشن. نیروهایی که در خواب بودن بیدار میشن و هم هدف میشن. آخه خیلی چیزها در وجود ِ ما خوابیده و دعا یعنی بسیج ِ نیروهای درون. خداوندی که چو نامش بخوانی نیابی تو در جوابش افترانی(نظامی)

همه با هم برای شادی روح همه عزیزانمون که یادشون در قلبمون زنده است ، دعا کنیم...

خط فاصله



خبر مرگت رو يكباره بهم دادند.همان لحظه بغض گلويم رو گرفت .به سختي نفس ميكشيدم .دردي توي تمام تنم پيچيد و اشك تو چشمهايم جمع شد. بدون اينكه صدايم دربياد. گوشي دستم بود و اشك ميريختم .نمي دوم چرا بلند بلند گريه نمي كردم بلكه دردم آروم بشه .يك ربع ساعت نمي دونم پشت خط چي ميگفتند . نمي فهميدند و من آرام آرام اشك ريختم .آخه از اين خط هاي تلفن كه اين چيزا رد نميشه .

تمام خاطرات دوران كودكي يكي يكي جلوي چشمم رژه ميرن و نمك به زخمم مي پاشن.ميدونم كه ديگه تو رو روي اين كره خاكي نخواهم ديد .ديگه صداي خنده ات را نخواهم شنيد .صداي خنده اي كه به اندازه همه ستاره ها دوستشون داشتم .من بي توجهي كردم .مدتها ازت خبر نداشتم .اين روزا چقدر از هم غافل بوديم .من بي توجهي كردم و حالا ديگه صداي قدم هاي تو، روي اين كره خاكي، تمام شده اند .

گلها بر مزارت يك هفته بعد از به خاكسپاري پژمردند .دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...اين كلام اما هرگز پژمرده نخواهد شد .اين كلام زنده ميماند و حتي مرگ هم نمي تواند آن را نابود كند .

مگه ميشه يادم بره رفيقي رو كه تا حرف ميزدي سررشته سخنت رو ميگرفت ، دوستي كه توي چشماش ميشد به تماشاي خود نشست .

دلم ميخواد فكر كنم حقيقت ندارد ، كه تو باز هم كلكي سرهم كردي ، مثل هميشه ، مثل بچگي هامون .يادت ِ هر موقع وسطي بازي ميكرديم و تو ياركشي پيش هم نبوديم ، چشمك ميزدي وبهم بل ميدادي ..يكي ...دو تا ..سه تا ...

يادت ِ تا ميومديم روز مادر از كادوهامون حرف بزنيم و حواسمون پيش زهرا نبود كه به قول خودش مامانش يه شب خوابيده بود و ديگه دلش نخواسته بود بيدار بشه ميپريدي وسط حرفامون و زودي يه جك ميگفتي و همه همه چي يادشون ميرفت .

يادته شيطنت هامون رو ، يواشكي بستني يخي خوردن وآلوچه هاي كثيف .اون چرخ وفلكي يادت ِ حساب بلد نبود با دو تومن صد دور مي چرخيديم .يادته يه باد دفتر و كاغذ و مداد رنگي هامون رو ريختيم تو اون كوله پشتي صورتي ِ، بار و بنديلمون رو جمع كرديم بريم ببينيم ته دنيا كجاست .حالا فهميدي كجاست ؟ ديدي آخر دنيا كجاست ؟

روزي كه داشتند تو رو به خاك ميسپردند من توي قبرستان راه ميرفتم و به قبرها نگاه ميكردم پر از اسم بود و من باور نمي كردم كه تو چند متر پائين تر ، زير پاي من به زير خاك بروي .

وقتي رويم را بر گرداندم تو رو در گلهاي رز سفيدي ديدم كه روي مزارت چيده بودند .

قلب تو شاد است و قلب من اينجا ميگريد .اما ميدانم زير اين اشك ها لبخندي پنهان است همانطور كه زير اين برف رزهاي سرخ هستند كه دير يا زود با بهار سبز ميشوند .در قلب من پيچك سياهي ست من صبر ميكنم تا آن به سرخي و روشني تغيير رنگ دهد ، تو در قلب رزهاي سرخ مخفي هستي .در قلب تمام قاصدك ها همه جا پخش شده اي...

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

آری به یمن لطف شما خاک زر شود


صبح توی کتابخونه در حال جان فشانیدن در راه علم بودم و داشتم دنبال مطلبی با چندتا کتاب کلنجار می رفتم که چشمم افتاد به ین نوشته که اول یکی از کتابا بود :
در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بیهوده آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و ناامیدی بکشاند . در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید . نخست از خود بپرسید : برای یادگیری و خود آموزی چه کرده ام ؟ سپس همچنان که پیشتر می روید بپرسید : من برای کشورم چه کرده ام ؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که " شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید ." اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم :" من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام ." لویی پاستور

سر کلاس بعد از ظهر کنار پنجره نشسته بودم . از لای پنجره یه باریکه نور اومده بود داخل . زمان که می گذشت باریکه نور عرض اتاق رو پیش می رفت و پهن تر و پهن تر می شد . وسطهای کلاس جایی که نشسته بودم همه نور شده بود . استاد ، تخته ، کلاس همه تاریک بود فقط پنجره روشن بود و حجم نوری که آمده بود داخل و انعکاسش روی برگه های سفید . تجربه جالبی بود ، یه حس فوق العاده اینکه وقتی اون منبع نور اصلی باشه دیگه همه چیز محو میشه .

یادمه پارسال از اینکه توی ترافیک شب عید میموندم حرصم در میومد . ولی الان اونقدر از دیدن مردم که دسته دسته این خیابون ولیعصر رو هی میرن بالا و هی میان پایین ذوق می کنم! خیلی قشنگه که یه چیزی همه رو به جنب و جوش میندازه . اینکه حس میکنی توی دلت داره همون چیزی میگذره که توی دل هفتاد میلیون نفر دیگه هم هست ولو اینکه این دغدغه صرفا خونه تکونی باشه یا خرید لباس عید یا آجیل و شیرینی و یا حتی فقط تماشا !

موقعی که داشتم برمیگشتم دیگه شب شده بود . نسیم خنک ، بوی چوب سوخته که نمی دونم از کجا میومد و آسمون صاف ِ پر از ستاره . جبار زیر چندتا ابر داشت محو میشد ، خوشه پروین هنوز خوب دیده نمی شد و شعرای یمانی که همچنان می درخشید حتی زیر لایه ابر . حال عجیبی بود نمی تونستم چشم از آسمون بردارم ، حس کردم که دونفری که از کنارم رد شدن بهم متلک گفتن ولی اصلا نمی فهمیدم . انگار که به یه دنیای دیگه نگاه می کردی ، دنیایی که همه چیز ، همه خواسته ها و سوالها ، همه چیز درش برآورده و واضح و ملموس بود بدون هیچ غیرممکنی . وادی ِ انا اقول کن فیکون انت تقول کن فیکون .

روی تخت دراز کشیدم حافظ به دست ، عضله گردنم گرفته! کتاب رو که باز می کنم میگه :
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند *** من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم ، چه شد *** دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه


Who knows where the road would lead us?!Only a fool would say.But where ever you are, always remember

The best is yet to come