۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید


چیزی که خودت میسازیش حتما حتما دوباره میشه ساختش اگر تو ، همون آدمی باشی که دفعه اول ساختیش . صبح مثلا اومدیم ببینیم شفا چه خبره ، دیدیم جا تره و بچه نیست ! وقتی آدم یه همچین کارایی رو میبینه بیشتر به درست بودن و اثرگذار بودن هدف و راه خودش مطمئن میشه . اولش کلی خندیدم ! از عبارت شاد باشید ِ محمد زیر متن هک شدن ! بعدش دلم گرفت نه به خاطر هک شدن به خاطر اینکه یه لحظه تصور کردم دیگه شفا نباشه دیگه از همه دوستانم چه نویسنده چه خواننده خبری نداشته باشم دیگه حضورشون رو حس نکنم . و لمس اینکه چقدر برام عزیزن . شفا و آدمهاش یه وبلاگ و یه سری آدم نیستن یه طرز فکرن یه هدفن یه تلاشن برای بهتر شدن . و دنیای بدون اینها برای من خاکستری و دلگیره .
کسی که اینجا رو به هر دلیل هک کردی و مطمئنن تا چندروز آینده هم به اینجا سرمیزنی که ببینی حاصل تلاشت چی بوده! ، ازت ممنونم واقعا میگم لطف بزرگی حداقل درحق من کردی چون با تمام وجودم فهمیدم که شاید بشه آدمی رو کشت ولی اندیشه و هدفش رو هرگز . و اینکه برای زنده نگه داشتن اون هدف باید بیشتر فهمید ، بیشتر نوشت ، بیشتر تلاش کرد بیشتر بحث کرد تا همه جا پخش بشه تا جاودانه بشه . ممنون که بیشتر تلاش کردن رو بهم یادآوری کردی :)


مهم

امروز کسی از طریقی یکی از سه اکانت مدیریتی وارد شفا شده بود و قالب را عوض کرده بود و کمی فحش داده بود. از سرعت بالای مراد و هدی ممنونم که به من قورا خبر دادند، قبل از ایتکه چیزی از دست برود.

من از دیشب فهمیده بودم که اتفاقات مشکوکی دارد رخ می دهد و با سه آی پی 217.219.100.161 و 217.214.66.123 و 217.219.103.120 از سه کشور زیر کامنت هایی نوشته می شود.

این کامنت ها به قاصله ی 20 دقیقه نوشته می شد و آی پی عوض میشد و من داشتم رد گیری می کردم. معلوم بود داره حرابکاری در خال اتفاق افتادنه. اولین بار هم نبود که شفا مورد حمله واقع میشه. باز هم ممنون از هدای و مراد عزیز.

IP: 217.219.100.161
IP: 217.214.66.123
IP: 217.219.103.120

این آی پی ها را گزارش می دهم به گوگل.

به هر حال قالب اصلی پاک شده اما سعی می کنم به زودی آن قالب را دوباره بسازم یا ار آرشیوم جایگزین کنم. اگر پیدا شود.

با توجه به محتوای فحش ها احتمال ها زیاد است. این را می دانم که عده ای هستند که از کشورهای خاص پول می گیرند تا روی اینترنت محتوای مطالب به زبان فارسی و عربی را تغییر جهت بدهند.

به هر حال من برای بالا رفتن امنیت سیستم از همه ی شما دوستان نویسنده خواهش می کنم که

1- اسم رمز های خود را هر از گاهی عوض کنید
2- از کامپیوترهای عمومی ننویسید یا اگر می نویسید مطمئن شوید که از اکانت خود خارج می
شوید

شاد باشید
محمد

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

با اشتباه يك نفر نباید نومید شد

نوشته: کیهانی زاده
منبع

ژاندارک Jeanne d'Arc دوران خردسالي را در محيطي گذرانيده بود كه ارتش فرانسه از انگليسي ها شكست خورده بود و تمامي شمال رود «لوار» از جمله پاريس به تصرف انگليسي ها در آمده بود. در اين جنگ پاره اي از فرانسويان هم به انگليسي ها كمك مي كردند، [قابل توجه ایرانی هایی که با حمله ی آمریکا به ایران موافقند!]

هنگامي كه نيروهاي دشمن از روستاي محل اقامت او كه دختر يك كشاورز بود گذشتند و خرابي فراوان به بار آوردند و سپس دست به محاصره بندر ارلئان در همان نزديكي زدند، ژاندارک به خشم آمد و به مدافعان نا اميد ارلئان پيوست. لباس سربازي بر تن و
سربازان را تشويق به ضد حمله كرد و موفق شدند. وي سپس با درجه سرواني به هدايت سربازان فرانسوي ادامه داد و دشمن را از بسياري از نقاط وطن بيرون راند.

در اثناي اين پيروزي ها، فرانسويان متحد انگلستان او را گرفتند [قابل توجه ایرانی های غربزده!] و به انگليسي ها فروختند و انگليسي ها وي را به يك اسقف فرانسوي هوادار خود تحويل دادند و گفتند كه او جادو گر است كه صدايش اين چنين هيجان و دلاوري در سربازان فرانسه به وجود مي آورد كه بدون ترس دست حمله به نيرويي به مراتب بزرگتر از خود مي زنند.

انگليسي ها نخواستند، خود ژاندارك را بكشند [سیاست!] و براي هميشه دشمني فرانسويان را بخرند.
تحت فشار افكار عمومي، سران كليساي كاتوليك فرانسه 25 سال پس از مرگ ژاندارك، از وي اعاده حيثيت كردند كه بعدا عنوان قهرماني فرانسه را نيز به دست آورد و پاپ در سال 1920 (489 سال پس از آتش زده شدن!) او را تقديس كرد[1].

از قرن 15 به بعد ضمن اشاره به اعدام دلخراش ژاندارك، اندرز داده مي شود كه نبايد اشتباه يك و يا چند هموطن باعث شود كه ديگران از ميهندوستي رويگردان شوند.


------------------
پاتوشته: صنعت ِ Saint سازی در مسیحیت مشکوک به نظر میرسه. کسی را بعد از اینکه خطرش برطرف شد تقدیر می کنند.


Excerpt: Jeanne d'Arc 's life


روز نوشت

امشب جلسه هفتگی مسلمان ها بودم. سخنران این جلسه رو اولین بار بود که میدیدم. هنوز توی حس ٍ اون صحبت هام. نمیدونم چطور توصیفش کنم. یه قدرت ٍ خاصی توی کلامش داشت. از نوعی که مدت هاست حس نکرده بودم. ایمانش توی صداش موج می زد. با وجود خستگی شدید ٍ بعد از کار تمام طول سخنرانی اش جذبش شده بودم و به این فکر میکردم که این قدرت که در کلامش موج میزنه رو مطئمنا از ایمانش داره. این آدم وقتی حرف میزنه ، کاملا واضحه که به جایی وصله. حرف هاش چیزی نبود که تا حالا نشنیده باشم یا شما نشنیده باشید. صلابت حرف هاش مجذوب کننده بود. از این جنس قدرت رو می شه در بعضی محقق ها هم دید، نه همه. اون هایی این جنس قدرت رو دارن که سختی راه علم رو با شور و شوق طی می کنند. اون هایی که با وجود شکست های پی در پی با قدرت و سماجت به پیش میروند تا روزی که به پیروزی برسند.
امروز معنی مسلمان بودن برام تازه شد.






Excerpt: A lecturer speech attracted my mind today. changed my mood and made me think about him. He was talking about Islam and the way to paradise, this topic was not so new for me. However, he had a amazing power in his speech. I felt this power has no source but faith. Today, meaning of being a believer was refreshed in my mind. God bless him.



۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه


امروز خیلی اتفاقی به این جمله برخورد کردم. خیلی به نظرم جالب اومد. و خیلی هم بهم انرژی و امید داد:


فکر کردن به پایان هر چیز شیرینی لذت حضور آنرا از بین میبرد. بگذار تا پایان تو را غافلگیر کند، درست مثل آغاز.


و یادآوری اینکه تا سر حد توان تمام تلاشت رو بکن، هر کاری که میتونی انجام بده، اما نه پیش داوری کن و نه نا امید شو. مطمئن باش که اتفاقات خوشایندی در راهه! اتفاقهایی که شاید اصلا به ذهنت هم نرسه.





Excerpt:Never think about the end for it'll only disappoint you. Do your best and be sure the best is yet to come!





...!

بعضی،

خیال ِ خود را،به خدایی گرفته اند!

"شمس تبریزی"

من هم یکی ازین بعضی ها هستم؟! پناه می آرم به خدا از خدای خیالی ام!

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

شب تولد


شب تولد هر آدمی مهمترین یا حداقل یکی از مهمترین شبهای زندگیشه! روز تولد هر کس، روز ویژهِ اون آدمه. کارایی که میخواد انجام میده، جاهایی که دوست داره میره، غذایی که دوست داره میخوره، و همه اینها رو احیانا در کنار آدمهایی که دوست داره انجام میده. اما از همهِ اینها مهمتر آرزوهاییه که تو این شب خاص میکنیم! آرزوهای کوچیک و بزرگی که از ته قلبمون به برآورده شدنشون امید داریم!

دقت کردید که چند درصد آدمها وقتی شب تولدشون آرزویی میکنند اون آرزو رو تا سال بعد به یاد دارن؟ اصلا سال بعد به این فکر میکنن که آرزوشون برآورده شد یا نه؟ یا آیا تمام این یک سال برای برآورده شدن اون آرزوی ویژه کاری کردن؟!

امروز تولد یه دوست عزیز بود. اگرچه من نمیدونم که اون خودش چه آرزویی کرده ( یا اصلا آرزویی کرده!؟) اما از صمیم قلبم امیدوارم که همهِ آرزوهای کوچیک و بزرگش برآورده بشه! و هیچ وقت آرزوهاش رو فراموش نکنه چون آدم بی آرزو اصلا زنده نیست.( این آخری رو برای همه آرزومندم!)






سايه هاي شگفت

تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه شگفت خود را در تو مي آويزند ؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر ميبينم
و تو تنها يك چيز
و تو تنها يك ذات
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر ؟
اگر جمال آدينوس را وصف كرده اند
مجملي از روي تو گفته اند
و اگر چهره هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند
شبحي ناتمام از جمال تو تصوير كرده اند
و اگر از بهار و تابستان سخن ميگويند
اين يك سايه حسن تو
و آن يك سفره احسان توست
و ما تو را در تمامي صورتهاي قدسي باز ميشناسيم
و در هر چه بديع و زيباست نشاني از تو باز ميابيم
اما در عهد و وفاي عشق
نه تو به كس ماني و هيچ كس به تو ماند
شكسپير - غزل شماره 53

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

سرزميني است كه انسان های خوب دارد


نوشته: نوشیروان کیهانی زاد
منبع

مورخان نظامي پيروزي نيروهاي مسلح ايران در پس گرفتن خرمشهر را در شمار جنگهاي ميهني بزرگ ايرانيان در طول تاريخ نظير نبرد دفاعي «حران» قرار داده اند. اين مورخان در همان روز پس گرفتن خرمشهر، با اشاره به برتري تسليحاتي عراقيان گفته بودند كه فداكاري ايرانيان بار ديگر اين نكته دو هزار و پانصد ساله داريوش بزرگ را كه بر سنگ باقي مانده است به اثبات رساند كه ايران سرزميني است كه مردان (سربازان) خوب دارد.

نيروهاي مسلح ايران در سوم خرداد ماه 1361 ، 21 ماه پس از آغاز تعرض نظامي عراق به ميهن ما ، با از جان گذشتگي و فداكاري تحسين آميز و تاريخساز خود خرمشهر را از نيروهاي متجاوز پس گرفتند و مسير جنگ را تغيير دادند. در اين پيروزي، كه براي جهانياني كه تاريخ پر عظمت ما را نخوانده اند غير منتظره بود تلفاتي سنگين به عراقيان وارد آمد و بيش از 30 هزار عراقي به اسارت در آمدند.




Excerpt: On the victory of Iranians in Khoramshar to envading Saddam's army.



۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

چیزی که باورش داری رو بساز


میخواستم درمورد سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر بنویسم . اول میخواستم از احساسم بگم از اینکه اگر اون موقع بودم چیکار میکردم و صرفا احساس . بعد درمورد تاریخ عملیات بیت المقدس و جزییاتش توی صفحه های مختلف گشتم ، یکی باز شد : چرا بعد از فتح خرمشهر جنگ ادامه یافت!؟ مطلبهای مختلفی رو خوندم ، خیلی فکر کردم درموردشون . اون یکی اون یکی رو متهم میکرد یکی قصه می بافت یکی مینداخت گردن دیگری و .... و از این بازیهای سیاسی که من کلا از بحث درموردشون خوشم نمیاد . عزیز من نه احساس ِ صرف نه عقل ِ صرف هیچ کدوم به کار نمیاد ، اونهایی که بدون اینکه چیزی رو بفهمن ، یقه پاره می کنن و فقط کارشون هارت و پورت کردن و قبلنا با موتور سر خیابون وایسادنه با اونها که یه گوشه نشستن و فقط نطق غرا میکنن و حرفهای قلمبه و روشنفکرانه میزنن ، هیچ فرقی با هم ندارن . نه افراط نه تفریط . کشور ما چه اون زمان چه الان فقط به مدیریت درست (مسئولانه و عاقلانه ) احتیاج داشته و داره و بدون این ، عقل و احساس و تعصب و نفت و ...هیچ به کار نمیاد . هرکدوم از ما یه خرمشهر داریم که باید آزادش کنیم. خرمشهر من ، مسئولیتی ِ که به عهده منه توی هر مقام و شغلی که هستم . غر نزنیم که همه سیستم فاسده و پارتی بازی و نامردی و ... اگر من مسئولیتی رو که به عهده دارم درست انجام بدم بغل دستیه من دیگه جرات کم کاری و تقلب و منفعت طلبی رو نخواهد داشت و همینجور زنجیروار اثر میذاره تا بالاترین سمتها .

مرا دیگرگونه خدایی می بایست
شایستهء آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه ، آفریدم

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

عالم سکوت با موشها!



ما یه استادی داریم که روی رفتارشناسی و بررسی عوامل مختلف در سطح مولکولی روی رفتار موجودات کار میکنه. و موجودی هم که اینها توی آزمایشگاهشون باهاش کار میکنند موشه (بسته به موضوعشون روی Rat or mice کار میکنند. Rat ها کمی بزرگترند از mouse!). همیشه سر کلاس یا توی سمینارهاش که بحث می شد با خنده میگفت: " موشهای من زبون من رو میفهمند! شاید شما ها الان به این موضوع بخندید ولی من بارها و بارها دیدم که موشها حس من رو درک کردند و بهش جواب دادند! وقتی عجله داری، اذیت میکنند تا کارت طول بکشه. ولی وقتی باهاشون مهربونی همچین باهات همکاری میکنند که اصلا خودتم تعجب میکنی! " . آخرشم اضافه میکرد: " تا کسی با چشمهای خودش نبینه، تا خودش تجربه نکنه حرف منو نمی تونه بفهمه!"
این مقدمه رو داشته باشید تا حالا من تجربهِ شخصیم رو بگم. این ترم بنده اجازهِ ورود به آزمایشگاه علوم اعصاب این استاد عزیز رو پیدا کردم و الان مدتیه که برای کسب تجارب لازمه دارم میرم اونجا! از اولین کارهایی که شروع کردم – یعنی واجب بود یاد بگیرم – handle کردن حیوان بود. البته من از جک و جونورها نمی ترسم اما خوب به هر حال دفعه اول آدم یه ذره دلهره میگیره دیگه! ترس اولیهِ منم همش از این بود که " نکنه موشه گازم بگیره!". همش توی ذهنم بود که الان گازم میگیره، الان دندونهاشو میکنه تو دستم! الان.... زهرا- دانشجویی که من فعلا دارم ازش کار یاد میگیرم - چند باری منطقا مجابم کرد که اینا اصلا گاز نمیگیرن و کاری ندارن باهات و از این حرفها! بعد هم برای اثبات حرفهاش دستش رو کرد تو قفس موشها. هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد. موشها خیلی آروم اینور و اونور دستش حرکت میکردن.خلاصه ما در قفس رو باز کردیم و با شهامت تمام دستمون رو کردیم تو تا یک موش بگیریم! آقا فرو رفتن دست ما همان و هجوم موشها به دستکش من، اون هم با دندون، همان. انگار همه با هم قرار گذاشته بودن که هر کی بیشتر دست بنده رو گاز بگیره برنده است!
خیلی برام جالب بود. این روند تا همین هفتهِ پیش ادامه داشت. یعنی اصلا به محض اینکه من میگرفتمشون کله شون رو می چرخوندند که گاز بگیرن! البته موفق نمیشدند ولی خوب مهم نفس عمله! الان دیگه چون این ترس گاز گرفتن تو من ریخته( یکبار یکیشون گازم گرفت و من دیدم که اصلا دندونهاش جون نداره بیچاره! به زور تو دستکشم فرو میرفت) دیگه این برنامه هم تموم شده.
تجربهِ خیلی جالبی بود برام. اینکه حتی موشها هم میتونند ذهن تو رو، فکری که میکنی، حسی که نسبت بهشون داری و موجی که میفرستی رو دریافت کنند. دیگه چه برسه به آدمها. وقتی ما میتونیم فکر و حسمون رو به یه حیوون کوچولو منتقل کنیم مگه ممکنه که این احساسات و افکار به آدمهای دیگه منتقل نشه!؟ وقتی میرم به گذشته میبینم تو زندگی خودمم بارها این موضوع رویت شده. اینکه از کسی بدم بیاد و اون هم توی رفتارهاش جهت گیری منفی نسبت به من بگیره یا اینکه کسی رو دوست داشته باشم و از بودن کنارش لذت ببرم و ببینم که اون هم همین حس رو به من داره! همه احساسات- البته اگر حقیقی باشند- قابل انتقالند. به قول رضا که تو این متن آخرش اشاره کرده بود، دنیای آدمها محدود به این دنیای کلمات و زبان نیست! آدمها – و به نظر من همهِ موجودات – در دنیای افکار و احساساتشون هم با هم شریکند. دنیایی که شاید به نظر عالم سکوت بیاد، ولی توش حرفهای خیلی زیادی برای زدن هست. کاش این موضوع رو فراموش نکنیم!




هنگام رسيدن به قدرت‌، مبدل به حيوان نشویم


نوشته ی علامه محمد تقی جعفری
منبع: وب سایت استاد

همين ساعت كه اين جملات را مي‌نويسم‌، در همين روز (4/1/1367 هـ‌ .‌ ش) بر خلاف تمامي‌ِ مقررات و قوانين بين‌المللي‌، موشك‌هاي وحشتناك و مرگبار، يكي پس از ديگري مناطق مسكوني‌ ـ‌ يعني خانه‌ها و كاشانه‌هاي مردم را كه براي زندگي ساخته و آباد كرده‌اند ـ به تلّي از ويرانه‌ها مبدل مي‌كند و با شكستن چراغ‌هاي زندگي‌ِ پير و جوان و كودك‌، زن و مرد، بيمار و تندرست را در مدارس‌، مساجد و بيمارستان‌ها، آن‌ها را خاموش مي‌سازد.

همين روزها، چند نفري در اتاقي نشسته و درباره ی پديده ی قدرت و ناتواني‌ِ شرم‌آورِ بشر از استفاد ی صحيح و منطقي از آن بحث مي‌كرديم كه ناگهان صداي بسيار مهيب‌ِ انفجارِ ِ يك موشك‌، براي لحظاتي گفتگوي ما را قطع نمود و همگي به روي هم خيره مي‌نگريستيم كه هم اكنون عده‌اي "انسان" بي‌گناه به خاك و خون درغلطيدند.

در همين حال‌، يكي از دوستان كه اهل فضل و دانش است، وارد شد و گفت‌: ديشب حادثه‌اي را ديده‌ام كه هم تفسيركننده ی دموكراسي (كه ترقي و تمدن بشري را اثبات مي‌كند) بود و هم تفسيركننده سوسياليسم (كه با جبر تاريخ وارد عرصه زندگي انسان‌ها شده است)‌.

اين حادثه‌، انفجار يك موشك‌ ويرانگر در نزديكي‌ِ خانه ی ما بود. پس از آرام كردن خانواده خودم‌، به سرعت به طرف جايگاه اصابت موشك رفتم‌؛ منظره بسيار هولناكي را ديدم كه توانايي‌ِ توصيف آن‌را ندارم و گمان نمي‌كنم ضربه رواني‌ِ آن حادثه در درونم‌، تا نفس‌هاي واپسينم زايل شود.

تلّي از خاك را ديدم كه همه ی افراد يك خانواده را در خود دفن كرده بود و تنها سر كودكي شيرخوار با انگشتان كوچك يك دستش‌، بيرون مانده بود. آهسته و بسيار ملايم خاك‌ها را از پيرامون آن سر كنار زدم و صورت كودك پيدا شد. در حالي كه دهان او باز بود و پستانكش در فاصله كمي ديده مي‌شد، با خود گفتم‌: اي كاش‌، صدايم بلند بود و به گوش ِ قانون‌نويس‌ها و سازمان‌هاي بين‌المللي‌ِ ِ حمايت از انسان‌ها مي‌رسيد كه آقايان‌، تشريف بياوريد! و پاسخ اين كودك را كه براي سؤال از شما دهان باز كرده، بدهيد. ولي هيهات‌!

يكي از حاضران جلسه گفت‌: شما كجاييد؟ اصلاً معلوم است چه مي‌گوييد؟ مگر آنان نمي‌دانند در اين‌جا چه مي‌گذرد؟ اگر شما فقط يك شب و روز، آن‌چه را كه رسانه‌هاي دنيا مي‌گويند، گوش بدهيد، خواهيد ديد همان كساني ‌كه با فروش اسلحه براي خونريزي‌، كاخ آمال زندگي‌ِ خود را بنا مي‌گذارند، خبر و خط مي‌دهند.

بسيار خوب‌، حالا من مانع بحث شما نشوم‌، ادامه بدهيد آيا مي‌توان راهي پيدا كرد كه آدمي با آن همه ادعاهايش كه به تكامل رسيده و تمدن به‌وجود آورده است‌، هنگام رسيدن به قدرت‌، مبدل به حيواني ناتوان نگردد و آن قدرت را در مسير سازندگي به‌كار بيندازد؟



Excerpt: On Allameh Jafaris thoughts as a philosopher.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

راپورت خاتونهای شفا از نمایشگاه کتاب


یومیه شنبه بیست و یکم ماه اردیبهشت سنه هزار و سیصد و هشتاد و هفت این بنده حقیر به همراه مرجان الملوک ، پرنیان السلطنه و غزاله خاتون رهسپار نمایشگاه کتاب شدیم . جانم به خدمت شما بگوید که جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و عمر آنها که نیامدند کمی تا اندکی بر فنا . جهت پیدا نمودن یکدیگر که هیچ مشکلی نبود به نظر من قیافه هرکدام از خاتونها بوق میزد که کیست . بعد از مراسم ماچ و موچ و بغل و احوالپرسی و اینکه تو این شکلی بودی خواهر! همراه دیگر خاتونها راهی ِ عکاسخانه شهر تاسیس شده در نمایشگاه شدیم و با لباسهای قجری عکس انداختیم که به علت حفظ سلامت روانی جامعه از انتشار آن معذوریم . سپس سلسله بحثهای شدیدا حکمت آمیز و عرفانی و فلسفی کف زمین یکی از غرفه های خالی راه انداختیم و بعد از داغ شدن فکهایمان جهت بررسی کتب شدیدا حکمت آمیز و فلسفی تماما وقت خود را در سالن کودکان و خردسالان گذرانده و بعد از مباحثه و جدل فراوان کتاب وزین ِ داستانهای پیشول و میشول را به عنوان کتاب برگزیده این بخش انتخاب کردیم ، باشد که مفید ِ فایده واقع گردد . و بماند چند بار گم شدن توی سالنها و دور سر خود چرخیدن و بازگشتن به جای اول که پخش آهنگ پت و مت را از بلندگوی نمایشگاه لازم الاجرا میکرد . فلواقع وقت ناهار که شد بوی کباب ترکی یکی از خاتونها را چنان مست کرد که دامنش از دست برفت اما جهت سلامت دستگاه جهاز هاضمه به برگه ای کالباس لای نان بربری قناعت کرده و از آنجا که باران شر شر می بارید و جایی هم برای نشستن در سالنها نبود طعام مربوطه را پنهانی کف زمین گوشه ای ازغرفه ستاد اجرایی نمایشگاه میل فرمودیم که البیت آخرهایش ایستاده با مشت بالای سرمان آمدند و اینجانب هنوز ساندویچم در حلقومم بود که بسیار محترمانه انداختنمان بیرون .
دریغ از یک دانه کتاب که ما در این روز خریده باشیم اما در هر حال فرصتی بود غنیمت جهت دیدار با دوستان . جای شما خالی

-------------------------------------------------------------------------------

پرنیان:

به نام خدا
اکنون قلم در دست میگیرم و انشایم را که راجع به خاطره ی دیدار دوستان خوبم در شفا میباشد آغاز مینمایم
دیدن دوستانم در شفا در یک روز بارانی برای من روز خیلی هیجان انگیز و پرخاطره بود. مخصوصا ً اینکه اصلاً احساس نمی کردم برای بار اول است که میبینمشان .راستش من میخواستم از دور مراقب باشم تا همه دور هم جمع شوند و من حدس بزنم هر کدام از بچه ها را ، ولی دریغ و صد افسوس که اول از همه خودم شناسایی شدم آن هم در حال مسیج زدن برا ی مرجان و توسط خود مرجان .البته من شک کردم که آن دختربا روسری صورتی و چهر ه ای آرام و کودکانه مرجان است ولی او زودتر جلو آمد و گفت : پرنیان ؟
و دیگه من لو رفتم . بعد از آن هم نمی دونم چرا ولی به محض جلو آمدن مهزاد و غزاله لبخند زدیم و آنها را شناختیم . و خاطره ِ ما شروع شد، از عکس یادگاری گرفتن، که چقدر خندیدیم ،تا خوردن آن ساندویچ های کذایی در کنار حراست نمایشگاه که حتماً مهزاد شرحش را خواهد نوشت برایتان. همه ی لحظات در خاطرم ماندگار شده . نگاه های عمیق مهزاد ، خنده های زیبای غزاله و چهره آرام مرجان رو هنوز به خاطر می آورم و هیچ وقت فراموش نمیکنم .
در آخر میخواهم از همه این دوستان خوب و عزیزم که باعث شدند روز خوبی را با هم داشته باشیم تشکر کنم ، و میخواهم بدانید که در ذهن من ماندگار هستید . و سالیان دیگر مطمئناً این خاطره را با لبخندی بر لب مرور خواهم کرد .
بیش از این وقت شما را نمی گیرم و دیگر قلم بر زمین میگذارم و انشای خود را به پایان میبرم . نقطه سر خط
-------
غزاله:

یک صبح شنبهِ خنک بهاری. و با حدود 1 ربع ساعت تاخیر و کلی تصور و تخیل در ذهن و کلی هم هیجان در دل در مصلای تهران! دقیقا لحظهِ ملاقات با همهِ این جزییاتش در ذهن من ثبت شده. خیلی جالب بود چون من اصلا نمی تونستم تصور کنم چه حالی به آدم دست میده وقتی میتونی دوستای خوبی که تقریبا هر روز باهاشون برخورد داری رو از نزدیک، توی دنیای واقعی ببینی! اعتراف میکنم که اولش خوب کمی آدرنالین خونم بالا رفت. طوری که وقتی مهزاد داشت با مرجان روبوسی میکرد، من عین چوب خشک به پرنیان زل زده بودم! بیچاره پرنیان یه چند ثانیه ای منو نگاه کرد، بعد احتمالا پیش خودش گفت : " نه بابا، این دختره کلا تعطیله! ". تازه وقتی سلام داد و دست منو گرفت و برای روبوسی جلو اومد من به خودم اومدم!!
ولی خیلی جالب بود، همه به سرعت همدیگر رو پیدا کردیم! و بعد از 15 دقیقه هر کسی که میدیدمون فکر میکرد ما دوستای قدیمی هستیم. که البته هستیم! و من اونجا بود که فهمیدم حقیقتا دوستی اصلا به مادیات کاری نداره. آدمها وقتی از روح به هم نزدیک باشند، هیچ چیزی نیست که بتونه بین نزدیکی روحشون فاصله ای بندازه! حتی اینکه هیچ وقت هم رو ندیده باشند! و ما اونجا با وجود اولین دیدار خیلی نزدیک بودیم. تک تک افراد اون جمع مدتهاست که با من همراهند و همه با حرفها – یا بهتر بگم کمکهاشون- با گذشته ام گره خوردند.
چهرهِ مهربون و متین مرجان و حرفهای قشنگش، صحبتهای شیرین و جذاب پرنیان که مثل همیشه از یه دل زنده و مهربون بیرون میریخت،( خوب مهزاد که الان 3 ساله کنار منه! چی بگم ازش؟ هر چی بگم ریا میشه آخه!) و مهزاد که مصداق حقیقیه شعر " کم گوی و گزیده گوی چون در" هست، همه اینها کنار هم روز خوبی رو ساخت. خیلی زیاد خوب بود! پر از خاطرات قشنگ و شیرین. :)
---------
مهزاد:

یه جمله ای داره جلال آل احمد آخر کتاب خسی در میقاتش ، داره تعریف میکنه که وقتیکه از حج برگشته بود و اونها که کمونیست میدونستنش با حالت تمسخر و طعنه به دیدنش میومدن این جمله رو میگه : در نگاه کسی که به خدا معتقد است خدا همه جا هست ، من تنها رفته بودم تا همنوعانم را ببینم . این دقیقا حکایت زندگی ماست ، نیومدیم چیزی رو بدست بیاریم اومدیم چیزایی که داشتیم رو دوباره پیدا کنیم . و اینجوریه که بعضی غریبه ها عجیب آشنان . اون روز من سه تا از همبازیهای بهشتیم رو دیدم و تازه فهمیدم که چرا ما رو از بهشت بیرون کردن ، چون این گروهی که ما تشکیل داده بودیم با قابلیت های فراوان جهت انجام انواع خراب کاری و شیطنت احتمالا یه کاری کردیم که صدای خدا هم دراومده و ما رو شوت کردن بیرون!
--------
مرجان:

من تو کامنت ها حرفمو میگم !

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

چند رباعي از خيام


كوزه گر دهر - اثر استاد كمال الدين بهزاد
يك چند به كودكي به استاد شديم
يك چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك در آمديم و بر باد شديم
***
مگذار كه غصه در كنارت گيرد
و اندوه و ملال روزگارت گيرد
مگذار كتاب و لب جوي و لب كشت
زان پيش كه خاك در كنارت گيرد
***
بازي بودم ، پريدم از عالم راز
تا بو كه رسم من از نشيبي به فراز
اينجا چو نيافتم كسي محرم راز
زان در كه بيامدم برون رفتم باز
***
بر رهگذرم هزار جام ، دام نهي
گويي كه بگيرمت اگر گام نهي
يك ذره ز حكم تو جهان خالي نيست
حكمم تو كني وعاصيم نام نهي
به مناسبت 28 ارديبهشت سالروز بزرگداشت حكيم خيام



گفته بودم چو بيايي غم ِ دل با تو بگويم..
------------------------------------------
امسال هم چون سال ِ گذشته موسم ِ آمدنش فرا رسيد.
فصل ِ ديده شدن اش.
و من دوباره ديدم اش،
دوباره خدا نشونم داد،
زيبا بود،
به معناي واقعي "زيبا"،
باز هم نقطه ي شروع و پايانش معلوم نبود.
باز هم "لحظه" كه مي گذشت كامل و كاملتر مي شد،
همون جاي هميشگيش بود،
همون جاي هميشگي.
همون جاي آشنا.
بهم گفت بنويسش،
بهش گفتم بگذار تا هست زندگيش كنم،
گفت با ما زندگيش كن، با ما سهيم اش شو،
با مايي كه نميبينمش،
از خودم پرسيدم تو دلم، تا هست زندگيش كنم؟
مگه موقع هايي كه سر ِ جاش نيست كجاست؟
مگه وقتي ما نميبينيمش جايي جز تو جاي هميشگيش قرار داره؟
فقط اين ماييم كه قادر به ديدنش نيستيم..
يا وقت ِ ديده ي ما شدنش فرا نرسيده هنوز..
مثل ِ امروز ِ من..
جلوي شركت تو پياده رو واستاده بودم،
عصر ِ جمعه ي عجيب دلگيري بود..
روزها بود كه ندانسته داشتم انتظاري چيزي ندانسته تر رو مي كشيدم..
و حالا،
دلم مي خواست جلوي يكي يكي آدمهاي نا اميدي رو كه با چهره هاي عبوث و در هم فرو رفته، بي تفاوت از جلوم رد مي شدند و تو دلشون غصه هاشون رو مرور مي كردند– غصه هايي شايد از جنس ِ قسطهاي عقب افتاده يا .. بود - ، روبگيرم و دستشون رو بگيرم تو دستم و با دست ِ ديگه ام و با سوي انگشتم نشونشون بدم سوي جاي هميشگيش رو..
ازشون بخوام وبهشون بگم به پاتون مي افتم وايستيد،
التماستون مي كنم سرتون رو بلند كنيد..
التماستون مي كنم فقط نگاه كنيد..
لحظه اي " درنگ " كنيد..
بخصوص بچه هايي كه همراه ِ پدر يا مادرشون از جلوم رد مي شدند،
بخصوص اون دختر بچه ي 4،5 ساله اي كه دست ِ پدرش رو گرفته بود و عينك به چشم داشت و دامن ِ قرمزي به تن و هي شيرين زبوني مي كرد و هي غر مي زد..
و او..
دلم آتيش گرفت وقتي بهم گفت كه هيچوقت رنگين كمون ِ واقعي ندبده..
اما من،
دومين بار بود كه ميديدمش،
يعني درك اش مي كردم.
بهش گفتم بچه هم بودم رنگين كموناي زيادي ديدم به گمانم،
ازم پرسيد كه از كجا معلوم اون رنگين كموناي دنياي كودكي از رنگين كموناي توي كتاب نقاشي ها و داستانها نبودن؟
يا رنگين كموناي توي كارتون هاي زمان ِ كودكي..
نميدونستم چي جوابش رو بدم،نميدونستم..
اما اين بار،
تمام ِ احساس هايي كه در لحظه درمن جان مي گرفت واقعي بود و جاري..
نه كتاب ِ داستان و نقاشي در كار بود و نه كارتوني..
تنها زيبايي و " اميد " بود كه از قوس ِ زيباي كمان ِ رنگين ِ آسمانها مي تراويد.
تجلي عيني و واقعي از واژه ي " اميد " و " زيبايي " و بس..
راهي كه به مقصدي نمي انجاميد جز " نور "
كثرتي از انوار كه در نهايت ِ يگانگي پرتوي از نوري يگانه بيش نبود.
داشتم به اين فكر مي كردم- وقتي كه قوس ِ زيباش داشت كامل مي شد -
به منظره اي ديگر كه از ديدنش سيري نداشتم..
و بارها و بارها عطش ِ فروكش ناپذير ِ چشم دوختن به آن چشم انداز ِ زيبا تاكيد وسفارشم شده بود و خودم هم به درك و باورش رسيده بودم،
چشم دوختن ِ به اين اتفاق ِ از جنس ِ نور،
"كعبه" را به نظاره نشستن را در برابر ِ ديدگان ِ بيقرار و بي تابم متجلي مي ساخت
و تداعي ام مي كرد.

اي خداي ِ نزديكتر از رگ ِ گردن به من..
تنها از تو " لياقت " و توان ِ شكر ِ داده هاي بي انتهايت را مي طلبم..
چشم ام مي گشايي..
روحم به پرواز در مي آوري..
در لحظه مسافرم مي كني و ميبري و بازم مي آوري..
دستم مي گيري و در لحظه در عرشت به ضيافتم فرا مي خواني..
دم بر نمي آورم..
خود را رها مي كنم.
وقتي " تو" هستي،
وقتي " دوست " هست،
" واژه " هست،
" برادر" هست،
" اميد " هست،
" رنگ " هست،
" آسمان" هست،
" زندگي " هست،
" عشق " هست،
و " ايمان " هست و " تو " هستي و " تو " هستي و " تو " هستي..
مرا به نام فرا خوانده اي وقتي..
چگونه بمانم؟!
چگونه بنالم؟!
چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!
چگونه راضي شوم به اينگونه بودني..
مرا جز عرصه ي عرش ِ كبريايي ات راضي ام نمي كند..
من جز به كمتر از " تو " راضي نمي شود روح ِ عاصي و جان ِ بي قرار و جدا افتاده ام..
مرا راه مي دهي،
مرا راه مي دهي و راه را نشانم مي دهي..
چگونه بمانم؟!
چگونه نيايم؟!
چگونه بودنم را به كمترين هايي كه از آن ِ من نيست و وصله ي ناجور ِ نافرمي بيش نيست بيالايم؟
چگونه شكوه كنم!
كم بياورم!
نا اميد باشم!
خسته باشم!
اينهمه اي كه بخشيده اي و نمي بينم و نميدانم و هنوز به دركش نرسيده ام تا كجا هايم كافيست ومي آوردم و من بي خبر ِ آنم..
مرا ببخش..
هيچ آبي را ياراي فرو نشاندن ِ اين آتشي كه در من نهاده اي نيست كه نيست..
و هيچ ياسي را توان و ياراي در افتادن با اميدي كه در دلم نشانده اي..
و از آدمها زياد بد عهدي ديده ام و تنها تويي كه درتحقق ِ وعده هاي راستين و نوراني ات هيچ خللي وارد نيست و وفاي عهدت بر من عيان است و جان ِ جانم بي قرار ِ لايق ِ وفاي عهد ِ چون تويي بودن و تو را به تمام زندگي كردن..
تا هميشه يي كه هستي هم كه بنويسم پاياني ندارد " حرف " هايم با " تو "
به نام ِ نامي ِ اميد ِ رهايي از تاريكي هايم،
به نام ِ نامي ِ " نور " ات سكوت مي كنم،
و در دل به هزار آواي خاموش مي خوانمت..


اگر خواهي مرا، مي در هوا كن
وگر سيري ز من، رفتم، رها كن
نيم قانع به يك جام و به صد جام
دوساله پيش تو دارم قضا كن
بده مي، گر ننوشم بر سرم ريز
وگر نيكو نگفتم ماجرا كن
مرا چون ني درآوردي به ناله
چو چنگم خوش بساز و بانوا كن
اگر چه مي زني سيليم چون دف
كه: "آوازي خوشي داري، صدا كن!"
چو دف تسليم كردم روي خود را
بزن سيلي و رويم را قفا كن
همي زايد ز دفّ و كف يك آواز
اگر يك نيست از هم-شان جدا كن
حريف آن لبي اي ني شب و روز
يكي بوسه پي ما اقتضا كن
تو بوسه باره اي و جمله خواري
نگيري پند اگر گويم: سخا كن
شدي اي ني شكر ز افسون آن لب
ز لب اي نيشكر رو شكر ها كن
نه شكر است اين نواي خوش كه داري
نواي شكّرين داري ادا كن
خموش از ذكر ني مي باش يكتا
كه ني گويد كه يكتا را دو تا كن

" مولوي "
-------------------------
چه بگويم كه غم از دل،
برود چون تو بيايي..

-------------------------
پ.ن : چقدر گرفت دلم هنگامي كه پرنيان توي قسمتي از پست ِ خيالش نوشته بود:

"وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته.. "

فراخوان برای پادکست شفا

فایل های خود را به مدت حداکثر دو دقیقه ضبط کنید و به نشانی سردبیر شفا بفرستید (جیک نامه ی dydarteam در gmail.com) لطفا بی آهنگ باشد و هرچه کوتاه تر بهتر.

موضوع: آزاد

مهلت: یک هفته - یعنی تا 25 می 2008 - 5 خرداد 1387 ساعت یک صبح

سردبیر شفا

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه



بعد از گذشت 4سال و شونصد بار دیدن فیلم مارمولک هنوز هم وقتی میرسه به این قسمت اشک من شر شر سرازیر میشه از لطافت از لطافت از لطافت :

خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست . خدا خدای آدمهای خلافکار هم هست وفقط خود خداست که بین بندگانش هیچ فرقی نمی گذارد . فلواقع خداوند اند لطافت ، اند بخشش ، اند بی خیال شدن ، اند چشم پوشی و اند رفاقت است . رفیق خوب و بامرام همه چیزش را پای رفاقت می دهد . اگر آدمها مرام داشته باشند هیچ وقت دزدی نمی کنند . ولی متاسفانه بعضا آدمها تک خوری می کنند و این بد روزگار است .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

خیال




بارون میباره ، صدای نم نم بارون که بنظرم یکی از بهترین سمفونی های دنیاست همه جا رو پر کرده
اما من فقط صداش رو میشنوم و برخورد قطراتش رو با روحم احساس میکنم
خدا کنه همینطور بباره ، خدا کنه همه زشتی ها و سیاهی ها ، تمام گرد و غبار رو با خودش ببره ، خدا کنه بباره .
بارون که میاد دل آدم آروم میگیره انگار مطمئن میشی که تمام سیاهی ها پاک میشن از صورت آسمون .
دوباره آبی ، آبی ، آبی ...، پاک ِ پاک از هر غبار
وقتی اون نقاب سیاه رو از صورتش برمیداره ، قشنگتر میشه

وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته

با بارون آدم احساس زنده بودن میکنه ، انگار طبیعت هنوز در شهر ما جریان داره ، بارون به نظر، تنها میراث طبیعت ِ که برا ی شهر آلوده ی ما باقی مانده .

ایکاش من هم میتونستم تمام لایه های وجودم رو به زیر بارون ببرم ، کاشکی بشه ...
خدا رو شکر به خاطر هر دانه اش هزاران بار شکر
این باران زیبا خبر از بارانی میده که بر جانها میباره ، بارانی که جانها را برا ی همیشه در ترنمی خوش باقی میگذارد و زمین وجودمان را تر میکند ، انگار بارن میدونه چی میگم ، داره تندتر از پیش میباره .زمزمه میکنم :

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر بود ، آنچنان که پای بر برف فرو میشود بر عشق فرو میشد

بگذار فکر کنم
باران برا ی من میبارد
و صبح روشنی اش را به چشمانم میبخشد
بگذار خیال کنم، باد، دست به موهایم میکشد
و غنچه های نیمه باز به من نگاه میکنند
بگذار خیال کنم ....

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

آرامگاه ابدی

امروز از خانه همسایه صدای شیون و زاری به گوش میرسید . پدر خانواده به رحمت خدا رفته بود و جسدش رو از بیمارستان به خانه آورده بودند . فکر کردم چقدر بعضی از آداب و سنت های ما بیهوده و غلط ِ .تمامی مراسم بعد از فوت عزیزی فقط باعث تشدید غم و اندوه و تحت تاثیر قرار دادن بیشتر عواطف و احساسات ِ .از آوردن جنازه مرحوم به خانه تا مرثیه خواندن سر ِ مزار که معمولاً با بلندگوهای وحشتناک توسط کسانی خوانده میشه که خودشون هم نمی دونند چی دارن میگن و در نهایت اگه ببینند اشک همه دیگه خشک شده برا ی اینکه بازار گریه کساد نشه ، دشت کربلاشون رو به راه میندازند .

، با خودم فکر میکنم که مرگ چه آموزگار بزرگی ِ و ما آدما چقدر در برابر مبحث مرگ شاگردهای بدی هستیم .روزها و هفته ها و ماهها میگذره و هنوز همان درس روی تخته سیاه مانده .
فکر میکنم بیشتر از اینکه با مرده ها صحبت کنیم ، باید بهشون گوش داد . اونها از شدت شگفت رازی که فهمیده اند سکوت عمیقی در چهره شان پنهان است . و باید این راز رو از چهره شون خواند .
در این زندگی هیچ چیز بیهوده نیست ومرگ چیزی جز ادامه زندگی نیست و
مرگ صفحه آخر کتاب زندگی ما نیست ، زندگی ادامه داره ، این زندگی به ما اهدا شده و تا ابد ادامه داره
.
کریستین بوبن میگه : اگر ما تا این اندازه در برابر خشونت مرگ غافلگیر میشیم ، برای اینکه
که زندگی هامون رو در مناطقی بیش از حد معتدل و گرم و تقریبا ً ساختگی قرار داده ایم .

برای این که همیشه بالهای فرشته مرگ رو بر فرازمون فراموش میکنیم . و به خاطر همین هر کاری میکنیم ،
هر کاری ... عمق زندگی وحشتناک و زیباست ، وحشتناک و زیبا ، هر دو با هم .


متن سروالتر اسکت رو میخونم راجع به شکوه مرگ :
حضرت سلیمان گفت : آنچه در زیر فلک خورشید میگذردهمه را نظاره کردم و شگفتا که جز وهم و خیال و غرور و فریب و فرسایش روح هیچ ندیدم ، اما کیست کسی که این سخن را باور کند پیش از آنکه تجربه مرگ او را به آگاهی رساند ؟
تنها مرگ است که میتواند به ناگاه ، آدمی را وادارد که خویشتن را بشناسد .اوست که به مغروران و خودپرستان و گستاخان سخت روی میفهماند که چه اندازه خوار و خفیف و ناچیزند چنانکه به یکدم آنها را تحقیر میکند ، به فغان و گریه و شکوه و شکایت و پشیمانی وامیدارد و چنان میکند که حتی از شادیهای پیشین خود نیز بیزار شوند .تنها مرگ است که به حساب ثروتمندان میرسد و نشان میدهد که او تا چه اندازه گداست ، گدایی برهنه که هیچ در پیش روی ندارد مگر همان خاک و شن که دهانش را پر کند ، تنها مرگ است که آیینه را پیش روی زیباترین زیبارویان جهان مینهد تا در فساد و زشتی آن چهره بنگرند و بدان زشتی اعتراف کنند .
ای مرگ ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ، ای فرشته ی نیرومند و دادگر ، تو عبرت آموختی آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و تو انجام دادی کاری را که در زَهره هیچ کس نمی گنجید .
آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و از جهان بیرون انداختی .همه بزرگیها و غرورها و ستمها و جاه طلبیها را یکجا گرد آوردی و
در در خاک نهادی و دو کلمه <آرامگاه ابدی >
را بر روی آن نقش کردی

پرنیان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه




امشب قرار بود شام مهمون یه همسفره ی قدیمی باشم.اما تا الان که دارم می نویسم هنوز هیچ خبری از شام(تخم مرغ یا مشتقات اون)نیست!


رفتم سری زدم به مطبخ خانه ی خاله خانوم

...وصف العیش نصف العیش!


سیب زمینی تنوری خوردید؟!مزه ی واقعی سیب زمینی رو می چشید! یه روش جالب خاله خانوم گفته واسه کسانی که مثه من بی امکانات اشپزی روز هستن !


بریم سر دستورالعمل:


به دو روش میتوانید سیب زمینی تنوری درست کنید


2.در یک قابلمه از جنس روی 5 سانت نمک بریزید!بعد سیب زمینی ها رو بذارید و بعد دوباره نمک ،که روی سیب زمینی رو بگیره.45 دقیقه زمان و


اگه بخواهید ساده بخورید همین جا تمومه!


در غیر اینصورت ادامه دارد که این به گفته خاله خانوم یه غذای کامله و به قد و اندازش نباید نگاه کرد و قضاوت کرد!


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه

پیغام گیر تلفن


این ایمیل رو چند روز پیش گرفتم. کلی خندیدم و کلی هم روحیه ام عوض شد. به نظرم اومد که کلی خلاقانه بوده. اینکه کس یا کسانی بتونند اینهمه خلاقیت - حتی توی شوخی - از خودشون نشون بدن برام خیلی بامزه بود. امیدوارم که همونقدر که منو خندوند و به قول معروف شارژ کرد رو شما هم اثر کنه! در ضمن پیشاپیش عرض کنم خدمت همهِ شاعران محترمی که اسمشون در پایین ذکر شده، من شخصا ارادت خاصی دارم. و امیدوارم که روح پاک هیچ کدوم، از این شوخی کوچولو رنجیده خاطر نشده باشه.


پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!

برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!

الهی مو به قوربون صدایت!

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت!

پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

ا آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان



پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد










۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

پيامبر راستين ِ من




من از نيازموده هاي خويش و عواقب ِ آنها بي خبرم،

اما مي دانم كه همين نيازموده در جاي خود به خوبي پيشرفت مي كند و محكوم به پيروزيست.

*******
اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد،
چنان كه مي خواهيد چيستاني بگشاييد در پي اش نرويد،
بلكه ديده بگشاييد و پيرامون ِ خويش را بنگريد،
او را در حال ِ بازي با كودكانتان خواهيد ديد.

*******
پرسيدم: چه مي كني؟
پاسخ داد:به دشتها مي نگرم.
پرسيدم: ديگر چه مي كني؟
گفت: مگر براي دريافتن ِ زندگي همين بس نيست؟!
چنين پاسخ داد مردي كه ديوانه اش مي خواندند.

*******
گسترهء خداوند درون ِ ماست.
پس بايد آرام شويم و اجازه دهيم كانون ِ هستيمان آرام گيرد.

آنگاه كشف خواهيم كرد كه " عشق " حقيقت دارد.

*******
كيست كه بتواند دريا را،
- آنگاه كه رخساره مي گشايد -
يا كوه را،
- آنگاه كه در پرتو خورشيد مي خندد -
به اندوه آرد؟!


*******
با آنكه نور ِ روز رو به پايان مي رفت،
كنار ِ چرخ ِ بافندگيم نشستم،
تا پارچه اي بافم كه خود هرگز آن را نخواهم پوشيد.

*******

مردي در راه به جمجمه اي برخورد،
بدان نگريست،
ايستاد و به انديشه فرو رفت،
پس گفت: پروردگارا،
تو، تويي و من، من،
تو همواره به گذشت بازمي گردي و من همواره به گناه.
سپس به سجده بيفتاد..
ندا آمد:
سر بردار،
تو، تويي و من، من.
تو همواره به گناه باز مي گردي و من همواره به گذشت.
و همان دم آمرزيده شد.


*******
بي شك در نمك نيروي شگفت و مقدسي است.
نيرويي كه در اشك ِ ما و در دريا وجود دارد.
*******
در نور ِ " حق " حركت كن كه وزش ِ هيچ بادي خاموشش نمي كند.

*******
ما همگي از دور به نور ِ خورشيد زنده ايم،
اما كدام يك از ما مي تواند در خورشيد زندگي كند؟

*******
اگر در خويش ميل ِ به نوشتن سراغ كردي،
- ميلي كه سر ِ آن را جز اوليا ندانند. -
بايد در تو 3 چيز باشد،
شناختي،
هنري،
و سحري.
شناخت ِ موسيقي ِ كلمات.
هنر ِ ساده و بي پيرايه نويسي.
و سحر ِ عشق و علاقه داشتن به آنها كه نوشتهء تو را مي خوانند.

*******
تمامي نوشته ها از " جبران خليل جبران" مي باشد.
جبران در زندگي من،زماني كه آشفته ترين و سرگشته ترين روزهاي دوران نوجوانيم را سپري مي كردم برايم نقش ِ پيامبري راستين را ايفا كرد و آشنايي با انديشه ها و روح ِ بزرگ اش كه در نوشته هايش متجلي ست ، آرام آرام از كوره راه هاي خاص ِ آن دوران گذرم داد و بسيار كمكم كرد.
حالا به پشت ِ سر كه مي نگرم،مي بينم كه آرزويي در دلم نهفته است پس از اينهمه سال كه جز سفر به زادگاه ِ او در شمال لبنان و ديدن و درك كردن ِ جايي نيست كه در آن آرام گرفته است.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

زندگی آتش ِ زیر ِ خاکستر است


نوشته ی: محمد

رابرت كخ Koch در آلمان به دنیا آمد و با همه ی وسوسه هایی که همه می شوند برای وقت تلف کردن در روزهای مهم ِ زندگی کردن، او دانشجوی بیولوژی (زیست شناسی) شد و فارغ التحصیل شد. این حدودا زمانی بود که امیرکبیر را کشتند.

کخ مثل ِ همه عادی بود. خوانده بود دانشمندانی هستند که کارهای بزرگ می کنند اما همیشه فکر می کرد که خودش آدمی عادی است. درسی می خواند و روزگار می گذراند. گاهی بی دوست می ماند و دلتنگ. گاهی دوستان می آمدند و پر شور. فکر می کرد چه شغلی باید انتحاب کنم؟

تا اینکه رفت برای کمک های پزشکی به مجروحین جنگی خدمت کنه. این جنگی بود برای پس گرفتن بخشی از آلمان از فرانسه و متحد کردن ِ آلمان. بعد از جنگ هم خیلی ها گفتن بیا و نظامی شو پولش خیلی خوبه و ... اما کخ تقاضای کار داد برای چندین بیمارستان. اسباب وسایلش مثل قاشق و لیوان و سبد و ... رو فروخت و رفت شهر جدید و دوباره خونه اجاره کرد و سبد و کتری و بشقاب های دیگری خرید. ازدواج کرد و کار جدید رو شروع کرد.

توی بیمارستان سعی کرد خودش رو با تحقیقات ِ روز آشنا کنه و مجله های علمی می خوند. اولش خیلی سخت بود و خوابش می برد رو مقاله های علمی اما اونقدر این کتاب اون کتاب کرد که اصول اولیه ِ علوم باکتری شناسی رو یاد گرفت و حالا دیگه مقاله خوندن آسون تر شده بود.

مقاله ای خوند یه روز از دکتر کازیمیر داوین Casimir Davaine که تحت عنوان ِ:
The direct transmission of the anthrax bacillus between cows
او هم به سل (anthrax) علاقه مند شد.

کم کم این علاقه باعث شد که بفهمه زندگی یه مشت روزهای گاهی بد و گاهی خوب نیست. زندگی تمنای شهرت نیست. زندگی فروختن ِ رازهای موفقیت ِ دیگران به دیگران نیست. زندگی ادای آدم های بسیار با تجربه را در آوردن نیست. زندگی انتقام نیست. زندگی یعنی یه هیجان ِ همیشگی مثل ِ آتش ِ زیر ِ خاکستر.

«رابرت كخ Koch» زيست شناس آلماني ششم ماه مه سال 1882 كشف خود، ميكروب سل (توبركل باسيلوسTubercle Bacillus ـ باسيل دو كخ) را اعلام کرد.
چه سالی؟ 1882. میشه کی به تقویم ِ ما؟ 621 - 1882 = 1241 هجری شمسی.

اون موقع تهران چند سالی بود كه حال و هوايی ديگر داشت. قحطی و وبای هولناك سال 1250 شمسی پايان گرفته و ميرزا حسين خان مشيرالدوله به رغم دشواری‌ها هنوز در پايتخت ناصری بر كرسی صدارت تكيه داشت. اين همه، بيست سال پس از مرگ امير كبير بود. گويی 20 سال بعد از مرگ امیر کبیر روزگار نحسی و نيستی بر ایران سایه انداخته بود. عده ای از دانشجوهایی که امیرکبیر به فرانسه فرستاده بود برگشته بودند و واکسن های جدید از جمله واکسن ِ جدید ِ آقای کخ را با خود آورده بودند.

پروفسور «كخ» علاوه بركشف عامل بيماري سل، با مسافرت به مصر و هند، ميكروب كلرا (وبا) را نيز كشف كرد و همچنين در سال 1906، آتوكسيلAtoxyl را برضد مالاريا ساخت كه مشابه «كنينQuinine» است.

«كخ» در سال 1905 برنده جايزه نوبل شد.

متن سخنان ِ کخ در هنگام اعطای نوبل

او 5 سال بعد فوت کرد، در 63 سالگی.



Excerpt: On the life of Robert Koch.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

محكوميت !!!

امروز براي اولين بار تونستم تلويزيون شفا رو ببينم .يه كليپ توجهم رو جلب كرد و روش كليك كردم .
يه رجراي رقص دو نفره رو ديدم به اسم , hand in hand , پسري كه از داشتن يك پا و دختري كه از داشتن يك دست محروم بود با هم ميرقصيدند .
دست در دست هم و پا به پا ي هم .به قدري اين رقص دونفره زيبا بود كه هيچ كمبودي رو در طول اجرا احساس نميكردم .چقدر سبك مي رقصيدند ، برا ي لحظه اي من رو از زمين و معيارهاي پوچ زميني دور كردند انگار داشتند رو ابرها ميرقصند ،‌مثل خوشه هاي گندم در باد تاب ميخوردند ،‌سبك ،‌طلايي ، با شكوه ،در دست نسيم در هم تنيده ميشدند...دست و پاي هم ميشدند .
از شدت زيبايي اين صحنه ها برا ي لحظاتي خشكم زد ،‌دستام روي موس يخ كرده بودند ،‌نمي دونستم چه حسي بود ،‌نمي دونم شاد شدم ،‌هيجان زده شدم يا آرام ،‌واقعاً نمي دونم ، نمي دونم اون خانم كه وسط اجرا اشك ميريخت چه حسي داشت ،‌اونم از شدت زيبايي اين رقص ِ يكي شدن اشك ميريخت ؟. دلم ميخواست متني بنويسم كه مناسب اين همه شكوه باشه ،‌اما نشد ،در برابرش فقط ميشد سكوت كرد و نگاه كرد ،‌يك دنيا حرف رو چطور ميشه تو چند جمله گفت ،

بعدش به خيلي چيزا فكر كردم ،‌به اينكه اين دست و پا ،‌كه براي مدت كوتاهي ساخته شدن و بعد هم ميرن زير خاك و خوراك مورچه ها و موريانه ها ميشن ،‌اصلاً نمي تونه مانعي باشه و يا فاصله اي ايجاد كنه ،‌ با خودم فكر كردم همه چيز راجع به جسم به يه مو بنده ، به اين فكر ميكنم كه روح آدما چقدر از اين جسم خاكي و فاني فاصله داره ،‌به اين فكر كردم كه آيا كسي هست كه بتونه روح آدما رو نظاره كنه در حالي كه به جسمشان نگاه ميكند ...؟؟؟ و روح اونها رو لمس كنه در حالي كه دستشان را ميفشارد ...؟؟؟
در مقابل بالهاي زيبايي كه اين دو تا روح زيبا دارن ، نداشتن يك دست يا پا خيلي پيش پاافتاده و ناچيز ِ ، خيلي ناچيز ...

ياد حرفاي ماني افتادم :

قبل‌ترها با هانیل مخالف بودم. با عنوانی که برای وبلاگش انتخاب کرده بود؛ دوران محکومیت من.
اما حالا با این پستش منم به فکر رفتم. که محکومیم؟ که حتی عاشق شدنمان هم متفاوت است؟ که قرارهایمان، دلخوشی‌هایمان، عشق‌بازیمان، زندگیمان فرق دارد؟ اصولا احساس تا چه حد به وضعیت جسمی وابسته است؟ و اصولاً من حق دارم عاشق بشوم؟ و چه کسی این حق را به من داده یا حتی نداده؟ و تازگی‌ها چرا دوست دارم عشقم را کتمان کنم؟ و تو کجایی؟ چند وقته ندیدمت؟ و دوست داشتن هیچ‌وقت اشتباه نیست؟ و آینده مشترک، اصطلاح محدودکننده‌ای برای نابودی اکنونمان است؟ و آیا تو منو دوست داشتی؟ و چرا من دیگر دوباره با تو در این‌باره حرف نزدم؟...
من محکومم به از دست دادن تو، اما حتی خدا هم نمی‌تواند مرا به فراموش کردنت محکوم کند!!!

و حرفاي هانيل :
توی پارک نشستم روی نیمکتی که تا حدی زیر سایه یک درخته ولی ذره ذره های آفتاب آخر تابستان هم بهش می تابه. کسی این نزدیکی هاست اما سکوت رو نمیشکنه.
سکوت بین ما رو صدای بازی کودکانی که تازه با توپ نفره ای رنگشون و دو تا اجر سر رسیدند می شکنه. هر کدوم از آجرها با فاصله دوازده پا از جدول و حدود پنج متر از هم گذاشته شدند و دروازه و زمینی برای شروع بازی بوجود آوردند.
فریاد میزنه گل.... و تا میدان پارک که بیست متری پایین تره میدوه و بر میگرده. مسافت رو با چشم می سنجم... با خودم فکر کردم اگه من بخوام تا اونجا برم و برگردم چقدر طول میکشه؟؟؟
دو پسر بچه حدود 8-9 ساله یکی با وضعیت کاملا نرمال پسری در این سن و دیگری ...
اولین چیزی که در مورد این کودک به چشم میخوره بینی بزرگ توی صورت کوچکش است. تا جایی که یادم میاد اطرافم کودکی رو با چنین صورتی ندیدم. اکثر کسانی که می شناسم در کودکی بینی کوچکی داشتند و بعضیهاشون در سنین بلوغ بینی شون تغییر شکل داده و بزرگ شده. یکیش خودم. ولی این پسر بچه.... خیلی برام عجیب بود و همین باعث شد به رفتارش دقیق بشم. تکلمش هم مشکل داشت همچنین حالت چشم ها ... شاید نوعی مشکل ذهنی ... ولی دو کودک بی توجه به تمام این ها بازی میکردند.
توپ نقره ای رنگ بارها جلوی چشمام حرکت کرد و یه خاطره دور رو زنده کرد. یه توپ صورتی مثل همین توپ ... سالها پیش- ده یا یازده سالگی خودم- وقتی خریدمش. دلم نمیومد بهش دست بزنم تا روز سیزدهم عید با اولین ضربه به خارهای یک بوته گل برخورد کرد و سوراخ شد و حسرت بازی کردن باهاش به دلم موند. بعد از اون دیگه هیچ وقت دلم نخواست همچون توپی داشته باشم از ترس از دست دادنش.
توپ بی حرکت گوشه ای افتاده و بچه ها نیستن. نگاهم رو چرخوندم به سمت دیگر بچه ها خندون از طرف شیر آب خوری میان. بدون ذره ای توجه به وضعیت متفاوتشون... با لبهای خندون مسابقه میدن. اونی که احتمالا مشکل ذهنی داره زودتر میرسه. از نظر جثه هم کمی بزرگتره. بازیشون ادامه پیدا میکنه ... گاهی حتی پشت دروازه ها هم بازی میکنن. ذهنم میره به یه جای دور... ده سال دیگه این دو تا بچه باز هم با هم تا این حد صمیمی خواهند بود؟ اون زمان هم میتونن بدون توجه به تفاوت های ظاهری بینشون و بدون اینکه دغدغه نگاه مردم رو داشته باشند با هم باشند؟ میدونم که امکان نداره همینطور که بارها و بارها دیدیم و می بینیم تفاوت هایی که در کودکی کمرنگ هستند با بالارفتن سن پر رنگ و پررنگ تر میشوند. هنوز کنار من، روی نیمکت او نشسته و هنوز سکوت حکمفرماست... نگاهی بهش انداختم و با خود گفتم امان از این تفاوت ها...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

خاك خوشبخت

The Wounded AngelHugo
خاك خوشبخت

سالها پيش از اين

زير يك سنگ ،گوشه اي از زمين

من فقط يك كمي خاك بودم ، همين

يك كمي خاك كه دعايش

پر زدن آن سوي پرده آسمان بود

آرزويش هميشه

ديدن آخرين قله كهكشان بود


***

خاك هر شب دعا كرد

از ته دل خدا را صدا كرد

يك شب آخر دعايش اثر كرد

يك فرشته تمام زمين را خبر كرد

و خدا تكه اي خاك برداشت

آسمان را در آن كاشت

خاك را

توي دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاك

توي دست خدا نور شد

پر گرفت از زمين دور شد

***

راستي من همان خاك خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهي اوقات

اين همه از خدا دور هستم ؟؟؟


سروده عرفان نظر آهاري

كتاب : چاي با طعم خدا

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

چرا ماه را فراموش کردم؟


ماجراي حبس يک دختر اتريشي در زير زمين خانه پدري به مدت 24 سال و 7 بار بچه‌دار شدن پدر از او، با بازتاب گسترده‌اي که در جهان داشت، باعث شوکه شدن افكار عمومي شده است.

ميگم اين ماجراي اگر در ايران يا سوريه يا پاکستان اتفاق ميافتاد؛ غربي‌ها آن را به حساب ِ آن ملت و کل ِ آن جامعه نميگذاشتند؟ سابقه چه ميگويد؟

چرا حالا نگاه ِ درست به مردم اتريش دارند و مرتب از "حيرت و شوک ِ" افتاده بر جامعه ی اتريش حرف مي زنند و جماعت ِ اتريشي را به هزار جور عيب و ايراد متهم نميکنند؟!!

«فريتزل» در سال 1935 متولد شده و در زمان حمله نازي‌ها به اتريش پيش از جنگ جهاني دوم، يك كودك بوده است. دختر او هم اكنون 42 سال دارد و از 19 سالگي در سلولي كه در زير ساختمان ساخته شده بود، زنداني شده است.

فليکس، پسر 5 ساله و استفان، پسر 17 ساله‌اي که تمام عمر خود را با مادر سپري کرده‌اند، رفتارهاي عجيبي دارند و نحوه برقراري ارتباط از سوي آنها عادي نيست و بعضي اوقات با صداهايي مانند حيوانات صورت مي‌گيرد. اما فليکس انعطاف بيشتري را براي تطابق با جهان جديد اطرافش نشان مي‌دهد و به ويژه از سوار شدن به ماشين بسيار هيجان زده شده بود.


اما مهم برای من این بود:

کودکان پس از خروج از زيرزمين در روز يکشنبه، براي اولين بار نور خورشيد را ديدند و پس از ديدن ماه، هر دو با دهاني باز تنها به آن خيره شده بودند.




Excerpt: Moon was the most inteesting thing for the kids who escaped from 20 years of living in the basement of their father, garda father in Austria.



کسی سر جای خودش نیست!


نوشته: عطاالله مهاجرانی
منبع: مکتوب

در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...

سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"

گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...




Excerpt: A message from Dr. Mohajerani the former minister of culture in Iran. his critisizes why everybody is not at his own position at work?