۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

خاطرات ِ غیر ِ دیجیتالی


نوشته ی: بهار
منبع: شما در شفا بنویسید صفحه ی 19
بازنویسی شده توسط محمد

یه غروب ِ جمعه ی بارونی شروع کردم به قدم زدن
، بدون ِ داشتن ِ مقصد.

نم نم ِ بارون و صدای ِ آواز ِ درخت ها و سبزه ها رو در آورده بود. چه آوازی سر داده بودن! آخیش! دیگه صدای سرو صدای ِ ماشین ها رو نمی شنیدم. یاد ِ روزهایی افتادم که ماشین کم بود و برای اومدن به خونه مامان بزرگ از یه شهر ِ دیگه کلی تو خیابون منتظر می موندیم و چه انتظار ِ شیرینی بود! بزرگ ترین آرزوم گذروندن ِ شب ِ جمعه تو خونه ی مامان بزرگ و سحر ِ جمعه روزه گرفتن با ایشون و خوردن چای ِ شیرین و نون سوخاری بود.

اون وقتها توی حیاطشون برای هر فصلی یک درخت ِ پر میوه بود که چیدنشون بهانه ای بود برای بالا رفتن از درخت ها. از اینکه یک جاهایی شاخه نازک می شد و پاهام لیز میخورد و دلم هرری می ریخت خوشم میومد، چون ناخود آگاه دستم طرف ِ یک شاخه ی کلفت تر دراز میشد و اون منو بغل میکرد. هر چه درخت ها بلندتر میشدن اشتیاق ِ من برای بالا رفتن ازشون بیشتر میشد.

یاد ِ جمعه هایی که بزرگتر شده بودم و بابام دیگه اجازه نمی داد تو کوچه ی مامان بزرگ اینا با داداشم و پسر خاله هام فوتبال بازی کنم و فقط وقتی توپشون می افتاد توی حیاط ِ همسایه ی بد اخلاقمون، من رو از دیوار یواشکی میفرستادن بالا.

یادروزهایی که برای فرار کردن از استرس ِ روزهای کنکور، به آغوش گرم ِ مادر بزرگم پناه میبردم و نماز خوندن کنار ِ اون تموم ِ غصه ها رو از دلم بیرون میکرد.

یاد ِ جمعه هایی که دیگه دوست نداشتم برم خونه ی مامان بزرگ و به جاش ترجیح میدادم با دوستام برم سینما.

یاد روز های که با شوهرم تو حیاط قدم زدم و از خاطرات شیرینم توی این حیاط براش گفتم...

دیگه به این مقصد نامعلوم رسیده بودم. دیگه وقتی وارد میشدی برگهای بلند ِ نخل ِ مرداب با نوازش ِ صورتت بهت خوش آمد نمی گفت. دیگه با نم نم ِ بارون حیاط ِ خونه با بوی ِ خاک عطرآگین نمی شد. دیگه نمی تونستم از لبه باغچه تا آغوش ِ مامان بزرگ رو پاورچین برم.

با زدن ِ آیفون تصویری به جای اون زنگ ِ بلبلی، یک هو صفحه ی خاطراتم برفکی شد. همه چیز بهمراه دلم شکست. خم شدم و برداشتمشون و پینه شون زدم، گذاشتمشون سر جاشون، همون طور تر و تازه با تمام جزئیات .

چقدر زشته این آپارتمان! نگران ِ نسل آینده ام! واقعا توی چهار تا دیوار و یک کامپیوتر ِ پر از بازی های ماشینی و جنگی چه خاطراتی هست که بتونن زمانی که به یک موزیک گوش میدن یا تنها قدم میزنن بیاد بیارنشون، از اول ِ اول.



Excerpt: A soul-touching yet nostalgic text from one of the readers, Bahar!




دلم گرفته است,
دلم گرفته است .
به ايوان مي روم و انگشتانم را,
بر پوست كشيده شب مي كشم,
چراغهاي رابطه تاريكند,
چراغهاي رابطه تاريكند.
كسي مرا به آفتاب ,
معرفي نخواهد كرد,
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد.


پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.


گُل



بر کوههای بلند، خدا نظر ِ لطف دارد،

قلل ِ آنها از برف سفید، و دامن ِ آنها را از گُل پُر می کند.




Excerpt: A Landi..


۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

پسر ِ/دختر ِ پادشاه، گر خِنگ شود، تقصیر ِ گِلوکو کُرتی کوئید ها ست



…گاهی که خوب لابلای مقاله‌های عصب شناس‌ها کنجکاوی می‌کنيد ردپای بعضی آزمايش‌هايی را می‌بينيد که تا پيش از اين و هنوز هم فقط در مورد حيوانات انجام می‌شده ولی حالا راهشان را به جوامع انسانی کج کرده‌اند و مدام دارند بر مبنای همان‌ها شيوه‌های زندگی آدم‌ها را عوض می‌کنند. حالا يک نمونه‌اش را که خودم هم در موردش يک کمی کار کرده بودم و يک مدتی هم از روی علاقه‌ی شخصی دنباله‌اش را در بيرون آزمايشگاه گرفتم می‌نويسم.


در جوامعی که فشار سياسی زياد است و مردم به طور دائم در معرض بگير و ببند هستند کم‌کم نوعی زندگی زيرزمينی شکل می‌گيرد. حتمأ هم از جنبه‌ی فيزيکی لازم نيست مردم توی زيرزمين زندگی کنند، فکرشان زيرزمينی می‌شود. اين را همه‌ی ما که يک روزگاری فيلم ويدئويی را با ترس نگاه می‌کرديم می‌دانيم. حالا البته چيزهای ديگری جايگزين شده‌اند.

در بين مردمی که زيرزمينی زندگی می‌کنند ترشح بعضی هورمون‌ها بيشتر است که خيلی طبیعی‌ست و بهشان به طور کلی می‌گويند هورمون‌های تنش يا استرس يا Glucocorticoid ها. معمولی‌ترين روش آزمايشگاهی برای رديابی اين هورمون‌ها اين است که يک تکه پارچه‌ی آغشته به گلاب به روی‌تان گربه را می‌گذاريم توی جعبه‌ی موش‌ها. موش‌ها سراسيمه می‌شوند بدون اين که گربه‌ای در کار باشد و بعد توی خون‌شان ميزان ترشح هرمون‌های تنش زياد می‌شود.


کار اين هورمون‌ها آماده کردن بدن برای فرار و اگر نشد، دفاع است. از عضلات دست و پا گرفته تا قلب که آماده‌ی تپش بيشتر می‌شود و تا مغز که هوشياری‌اش بالا می‌رود تا تمام راه‌های نجات را پيدا کند.يک مدتی که زندگی زيرزمينی طولانی می‌شود آنوقت به طور دايم ميزان هورمون‌های تنش بالا می‌ماند بدون اين که ضرورت آنی برای‌شان وجود داشته باشد و همين باعث بروز گرفتاری‌های ديگر می‌شود. سردرد و سوء هاضمه و همينطور بگيريد تا لک و پيس شدن پوست و سفيد شدن مو در مدت کوتاه و خيلی شديدترش که لب شکری‌ست. باز اين را همه‌مان کم و بيش تجربه کرده‌ايم. يک آمار بهداشتی‌ای در ايران هست که خيلی هم سر و صدايش را درنمی‌آورند و مربوط است به زايمان‌های دوران جنگ. به طور خيلی استثنايی‌ای تعداد نوزادان لب شکری در بين متولدين دوران جنگ زياد است که مربوط می‌شود به همين ترشح بيش از حد هورمون‌های تنش يا استرس.


اما آن قسمت هوشياری مغزی خيلی کاربردهای تازه‌ای پيدا کرده و يک گروهی از محققان دارند چپ و راست نسخه می‌پيچند که تجويز يک مقدار استرس در بعضی جوامع توسعه نيافته تضمين کننده‌ی توسعه يافتگی در بعضی جوامع ديگر است. معنی‌اش اين است که مردم يک کشوری در حالی‌ که مدام می‌ترسند که نکند پليس بريزد آن‌ها را بگيرد در همان حال هوشياری‌شان آنقدر بالا می‌رود که بتوانند راه‌های فرار از مخمصه را هم پيدا کنند. اين اسمش رشد مغزی‌ست که کاملأ هم اثبات شده. حالا اگر همين آدم‌های در حال جنگ و گريز مثلأ يک آموزش مقدماتی هم ببينند آنوقت اگر اين‌ها را برداريد بگذاريد توی يک جامعه‌ی بدون تنش می‌توانيد ازشان انتظار کارهای ممتاز داشته باشيد.در مورد حيوانات آزمايشگاهی اين مدل صدق می‌کند. مثلأ موشی که قبلأ در معرض پارچه‌ی بودار قرار بگيرد زودتر از تازه‌ واردها راه قايم کردن خودش را پيدا می‌کند. حالا اين اتفاق آزمايشگاهی شده است نسخه‌ای که بر مبنای آن بعضی جوامع توسعه نيافته را به عنوان مواد خام توسعه يافتگی حفظ می‌کنند. …




کامل مطلب از وبلاگ خوب آزادنویس

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

آبنمای موزیکال

آبنمای موزیکال پارک ملت تهران ، هر شب از ساعت 9 تا 9:45 و 10:15 تا 11
قشنگه بلاخره چیزی شایسته مردم این کشور ساخته شده .


این هم یه آهنگ دیگه اش روی یوتوب


عکسهاش هم اینجاست


میگم کاش تو کشور ما به جای چهارسال یه بار انتخابات ریاست جمهوری ، هر دو سال یا نه اصلا هر سال برگزار می شد . اونوقت همه مسئولها مسئول میشدن و کشورمون همیشه آباد ، لینکهای پایین رو ببینید. زنده باد هر شش ماه یک انتخابات!



سرور و شادی از ضرورت های زندگی در تهران است. صحبتهای شهردار


بازدید هاشمی ازخط یک مترو



پادکست 45 شفا

فکر کن

با صدای پرنیان، رضا، مهزاد و غزاله
13 دقیقه

پادکست 45 شفا را اینجا بشنوید




Excerpt: Our 45th podcast is just aired!


۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه


شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌

يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

-امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

عسل


از کودکی عسل را بسیار دوست داشتم. این، شاید یک قطعه خیال خالص چسبندهِ شیرین طلایی رنگ بود. کودکان کم سال، قدرت انتخاب ندارند...
یک قطعه خیال خالص طلایی به نام عسل را دوست داشتم، و بعدها این دوست داشتن خیالی گرفتارم کرد.
زمانی عسلی خریدم که عسل نبود. دلم شکست. برانگیخته شدم. در به در دنبال عسل اصل گشتم، نیافتم. عسل فروشان، پیوسته فریبم می دادند. عسل فروشان چیزی را می فروختند که "مثل" عسل بود. دلم، بیشتر شکست. دلم برای کودکی هایم سوخت. دلم برای خلوصم سوخت. نمی خواستم از کودکی تا نوجوانی، تا جوانی تمام، چیزی را با لذت، یک لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم که دروغ بوده باشد. هرجا که رفتم، حتی کنار بسیاری از کندوها، عسل راست نیافتم، و زنبوران بیشماری را افسرده و متاسف یافتم، و گریستم.

برای ساختن یک جهان جعلی، که در آن هیچ چیز، همان چیزی نباشد که باید، گروهانی از آدمها، سرسختانه تلاش کرده اند. و ایشان، به احترام همین تلاش جان فرسای غول آسای کمرشکن، دمی به صداقت باز نخواهند گشت. دمی.


بخشی از کتاب "یک عاشقانهِ آرام" اثر مرحوم نادر ابراهیمی

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

My time will come

گریگور مندل یه کشیش اتریشی بود. اون تحصیل توی دانشگاه در رشته ریاضی رو نیمه کاره ول کرده بود و توی کلیسا به ارشاد و راهنمایی مردم مشغول بود . توی حیاط خونشون مندل برطبق چیزایی که از پدر کشاورزش یاد گرفته بود یه باغچه کوچیک درست کرده بود و توش نخود فرنگی میکاشت . یه روز که مندل کتاب مقدس دستش بود و داشت موعظه فردا صبحش رو آماده میکرد یه دفعه چشمش افتاد به بوته های نخود که گل داده بودن ، روی گلها خم شد و با دقت گلها رو نگاه میکرد . مرد کشاورزی که از کنار حیاط اون رد میشد با دیدن مندل با خودش فکر کرد حتما پدر مندل داره به ظرافت گلها و قدرت خالق اونها فکر میکنه . نه ! البته که مندل قدرت خالق رو می شناخت ولی داشت به یه چیز دیگه فکر میکرد . مندل متوجه شد سال پیش گلهای بوته ها همه بنفش بودن و بوته های امسال هم حاصل کاشتن دونه های همون بوته ها ست ولی امسال همه بوته ها گلهاشون بنفش نیست بعضی بوته ها گلهاشون سفیده . مندل فکر کرد بله خداوند خالق قدرتمند هستیه و برای این اتفاق هم حتما دلیل و ظرافتی هست و من باید دلیلش رو بفهمم . از اون روز مندل شروع کرد به آزمایشهای مختلف اون بوته هایی که رنگهای متفاوت داشتن رو با هم آمیزش می داد و بعد دونه هاشون رو میکاشت و وقتی که بوته ها دراومدن خود این بوته ها رو با هم آمیزش میداد و این کار رو بارها و بارها تکرار میکرد . اون تعداد بوته های با گل بنفش و سفید این آزمایش ها رومی شمرد . مندل ریاضی بلد بود به خاطر همین فهمید تعداد گلهای بنفش و سفیدی که داره بدست میاره اتفاقی نیست . فهمید حتما عاملی در ایجاد این رنگها توی نسلهای مختلف نقش داره بعدها اسم این عامل ژن گذاشته شد و همینطور فهمید که این عامل خودش شامل دو جزه ، الان دیگه همه میدونن که مثلا برای رنگ چشم دو جفت ژن داریم یکی از مادر اومده یکی از پدر .


سال 1866 وقتی مندل نظریه اش رو اعلام کرد کسی به حرفش توجه نکرد . شاید خیلیها حرفاشو تخیلات ِ دینی دونستن یا شاید باور نمیکردن که چیزی به این مهمی رو بشه با آزمایش روی چندتا نخود اثبات کرد. همه منتظر یه چیز محیرالعقول بودن اما قوانین جهان روی سادگی بنا شده فقط باید ارتباط مسائل رو با هم پیدا کرد. مندل سال 1884 مرد اما خودش گفته بود که ، دوره من خواهد رسید .



مندل درست گفته بود ، حدود چهل سال بعد از انتشار مقاله اش اوایل قرت بیستم چندتا دانشمند کارهای مندل رو بازبینی کردن و نشون دادن که نظریه اون درست بوده . مندل پدر علم ژنتیک نام گرفت و همونطور که خودش گفته بود ، دوره اون رسید .







Excerpt: On Gregor Mendel, the father of genetics, and his famous statement: My time will come .



۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

جوانمرد

زمين و زمان را ميگردم در جستجوي جوانمرد .كاروانسراهاي خشتي و جاده هاي سنگي و كوچه هاي خاكي را ميگردم در جستجوي جوانمرد .سر ِ محله ها و زير گذر بازارچه ها و گود ِ زور خانه ها و پستوي خانه ها را ميگردم در جستجوي جوانمرد .
حجره پيشه وران و خانقاه صوفيان و خيمه سپاهيان را ميگردم در جستجوي جوانمرد
ميگردم و ميروم ، آنقدر، تا به عياران رسم ،‌نه اين به اين عيار كه معنايش چابك و چالاك است ، به آن "ايار" ميرسم كه نامش از يار مي‌آيد و مرامش از ياري .شگفتا كه اين جوانمرد تا كجاها دور رفته است ...
***
و اما اين جوانمرد ، جوانمرد اين دفتر و جوانمرد اين خطوط ،‌نه عيار است و نه راهزن ، نه زنجير مي گسلاند و نه معركه ميگيرد ،‌نه بساط انداز است و و نه مداح و نه داستان پرداز .نه كاكا رستم است و نه داش آكل .
اين جوانمرد اما جوانمردي ديگر است . هم زن است و هم مرد ، هم كودك است و هم كهنسال .
اين جوانمرد شايد مردي هزار ساله است يا نوزادي كه هنوز زاده نشده است .
اين جوانمرد شايد چوپاني باشد كه چارق خدا رامي دوزد و شايد طبيبي باشد كه با دستهايش معجزه مي آفريند .
اين جوانمرد شايد پيرزني است در همسايگي شما و شايد مادري ست كه تو فرزند اويي .
اين دفتر اما به ياد او روايت شد . به ياد او كه در بي باكي ،كّر و فّري ،داشت .
به ياد ابوالحسن خرقاني همان كه عطار او را بحر اندوه ،‌راسخ تر از كوه ، آفتاب الهي وآسمان نامتناهي خوانده است .
زندگي اش به افسانه آغشته است و تا مرز اسطوره پيش رفته است ،‌و چه بسيار كرامتها كه از او گفته اند :‌
اينكه بر شيري سوار ميشد و اينكه مار كمندش بود و اينكه بيل بر خاك ميزد و زر بيرون مي آمد ! و اينكه ..
چه حقيقت باشد اينها چه مجاز ،‌چه بها دارد ؟
كرامت زيستن او بود و شيوه ي انديشيدن و رويارويي اش با جهان و مردم و خداوند .

***
و اما روايت هشتم از اين كتاب :
مردي به زيارت ميرفت .جوانمرد به او رسيد و پرسيد : كجا ميروي ؟
مرد گفت : به زيارت ميروم ،‌به دياري.
جوانمرد گفت : چه ميخواهي و چه طلب ميكني از زيارت ؟
مرد گفت : خدا را طلب ميكنم
جوانمرد گفت : خداي ديار خود را چه كرده اي كه به ديار ديگر در طلبش ميروي؟
پيامبر ما را گفت : علم را به چين باشد جستجو كنيد اما نگفت برا ي جستجوي خدا نيز بايد به جايي رفت .
چوانمرد ميرفت و با خود ميگفت : مردم خدا را در مسجد م يجويند و ما هر جا ميرويم مسجد است . مردم مباركي را در ماه رمضان ميج.يند و ما ماه هايمان همه رمضان است . مردم عيدشان آدينه است و ما هر روزمان عيد است و آدينه .
***
روايت هفتم
شراره اي بر جامه ي مرد نانوا افتاده بود . بيتاب شده بود و تقلا ميكرد تا خاموشش كند .جوانمردي ار آن حوالي ميگذشت ،‌نانوا و تقلايش را ديذ .آهي كشيد و ايستاد و به درد گفت :
افسوس ! سالهاست كه آتش خودخواهي و آتش حسد و آتش ريا در دلمان افتاده است و هيچ تقلا نمي كنيم تا خاموشش كنيم .اين شراره جامه مان را خواهد سوخت .آن اتش اما جانمان را مي سوزاند ،‌جانمان را و ايمانمان را
***
روايت ششم
كسي بود كه مدام به حسرت ميگفت : كاش زودتر زاده شده بودم .كاش پيامبر را ديده بودم ،‌كاش به خدمت رسول رسيده بودم .
جوانمرد به او گفت : هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پيامبر است .اگر روز را به شب آري و كسي را نيازرده باشي آن روز را تا شب با پيامبر زندگي كرده اي ولي اگر هزار نماز كني و هزار حج بگذاري و كسي رابيازاري نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پيامبرش و هيچ طاعت از تو مقبول نخواهد بود
**
روايت پانزدهم
آن مرد طبيب بود و ميگفت : جهان بيمارستاني است بي سر و سامان .هر كس بيماريي دارد و هر كس دوايي مي خواهد .هزاران هزار بيماري ، افسوس ،‌اما هزارن هزار دوا را چطور ميتوان يافت ؟
جوانمرد اما گفت : ما همه تنها يك بيماري داريم : خواب ؛ و دوايي نيست جز بيداري .
بيدار شويم تا جهان بيمار نباشد
------------------------------------------------
ا زكتاب جوانمرد نام ديگر تو
نوشته : عرفان نظر اهاري

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

ميگن دعاي اون‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه.


رضا كيانيان نامه‌اي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته که بسیار بسیار گرم و دلنشینه و طوری این دنیا رو به اون دنیا ربط میده که آدم تو صمیمیت ِ مرگ شک نمی کنه.

منبع نامه: ایسنا

«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار»

رضا كيانيان




Excerpt: On the death of Khosrow Shalibaei, a letter writeen to him after his death by the famous Irnaian artist, Reza Kianian.


۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

آداب رانندگی


میدونستید ایران رتبه اول میزان تلفات سوانح رانندگی توی دنیا رو داره .(بلاخره یه چیزی پیدا شد که ما تو دنیا توش اول باشیم!) بیشترین آمار مرگ و میر توی ایران اول به خاطر حوادث رانندگی ، دوم سکته قلبی سوم سرطان ِ .
رانندگی توی ایران افتضاحه . ما اصلا ادب رانندگی نداریم . هولیم انگار، هی سر ماشین رو از این وربکشی اونور لایی بکشی هی بوق بزنی که چی بشه ؟ نهایت از 4تا ماشین بزنی جلو . چطور موقعی که میخوایم از در ردبشیم یا سوار آسانسور بشیم هی به کسی که کنارمونه میگیم شما بفرمایید نه خواهش میکنم بفرمایید. اما موقع رانندگی گذشتن از حق خود که بماند ، حاضر نیستیم به حق ماشین دیگه برای اول پیچیدن یا پارک کردن یا ... احترام بذاریم . چه فرقی داره که اون آدم سوار ماشین باشه یا کنار شما وایساده باشه منتظر آسانسور در هر صورت اون آدم حقی داره و باید بهش احترام گذاشت . ادب کلامی مون خیلی عالیه پر از تعارفات و خواهش میکنم و .. اما ادب رانندگی مون افتضاحه بوق زدن ، برو کنار من دارم میام، تو باید بری سوار گاری بشی نه ماشین و ... اون آدم متشخص پیاده چرا پشت فرمون تشخصش یادش میره . ماشین بغلی شما هم کار داره عجله داره چک داره گرمشه و هیچ فرقی با شما نداره .

حالا اینها به کنار امان از روزی که راننده جلویی شما یه خانم باشه ! شمایی که وقتی یه خانم پشت فرمونه شروع میکنی پشت سرش هی بوق زدن میدونی هیچ فرقی با اون لاتی که توی خیابون به یه خانم متلک میندازه نداری . در هر صورت داری برای اون شخص به خاطر جنسیتش مزاحمت ایجاد میکنی . لایی میکشی جلو من !؟ میفتی پشت سرم هی بوق میزنی بعد که میخوام بهت راه بدم یکدفعه میپیچی جلو من !؟ مردی از ماشین پیاده شو ببینم حرف حسابت چیه ! خداییش اگه یه مرد پشت ماشین باشه این کارا رو میکنی؟ آخه دوست عزیز، من جای خواهر یا مادر! شما اصلا هیچ کدوم به عنوان یه انسان اگه من نتونم ماشینو کنترل کنم تصادف بکنم تو خوشحال میشی ؟ چطور دم در بلدی وایسی اول یه خانم رد بشه خب اون آدم موقع رانندگی چه اتفاقی براش میفته . قبول دارم که خانمها معمولا راننده های ماهری نیستن معمولا توی بعضی موقعیتها زود هل میشن یا در واقع با بوق زدنهای بقیه هل میشن و کند عمل میکنن . اما خب بپذیرید از یک خانم که همزمان یه دستش به روسریشه یه دستش به گوشی داره به غرغرای شوهرش گوش میده اون صندلی پشت هم بچه اش هی داره وق میزنه این ور هم شما دستت رو گذاشتی رو بوق! اگر شماها همکاری کنید من قول میدم رانندگی خانمها هم بهتر میشه . (این رو هم بگم جالبه از یه افسر راهنمایی رانندگی شنیدم میزان تصادفات رانندگی خانمها از آقایون بیشتره ولی بیشترین میزان تصادفاتی که منجر به مرگ میشن به وسیله آقایونه!)

آداب رانندگی :
1.عزیز من دو تا خط سفید رو روی آسفالت کشیدن که ماها بین دوتا خط رانندگی کنیم . باور کنید یکی از عوامل اصلی تصادفات و مهمتر از اون ترافیک همین رعایت نکردن رانندگی بین دو خطه .


2. ماها معمولا خیلی وقت تلف شده داریم . الکی با تلفن حرف زدن ، چند ساعت بیخودی توی اینترنت چرخیدن و ... حالا اون دو دقیقه که قراره طول بکشه تا مسیر باز بشه خیلی حیاتیه که تا ماشین لاین کناری یه کم میره جلو سریع میکشی اونور و هی لاین عوض میکنی و ترافیک ایجاد میکنی . یه کم صبور باشیم .


3. من فکر نمی کنم رابطه ای بین بوق زدن با سبز شدن چراغ یا باز شدن ترافیک باشه . ولی شما که توی چهارراه دستت رو میذاری رو بوق اگه تا حالا دیدی که فایده ای داشته خب حتما به منم بگو که منم امتحان کنم!

4. طبق آیین نامه حداکثر سرعت رانندگی در شهر توی کوچه 20کیلومتردر ساعت و توی خیابون 50کیلومتره . توی اتوبان بحثش جداست . این اعداد بیخودی نیست برای امنیت خود ما و آدمهایی که کنارمون زندگی میکنن گذاشته شدن . چقدر این سرعتها رو رعایت میکنیم ؟


5. قوانین رانندگی اعم از یک طرفه بودن خیابون و اولویت های گردش توی تقاطع و .. برای اینه که رانندگیمون یه حساب و کتابی داشته باشه وگرنه میشه قانون جنگل هر کی زودتر پیچید و بیشتر بوق زد و قلدری کرد اون اول باید بره . اگه این جوریه من از فردا با تانک میام توی خیابون هرکی هم خواست زودتر از من بره از روش رد میشم ببینم چی میگید! حق رو رعایت کنیم .


6. اگه چیزدیگه ای به نظرتون میرسه که باید رعایت بشه شما بگید .


چه راننده ماشین کناری مرد باشه چه زن چه پیر چه جوون چه هوا گرم باشه دیر شده باشه و و و در هر حال
اتوموبیل یه تیکه آهن بدون درک و فهم ِ ، تو ، یک انسان داری هدایتش میکنی و انتظار اینه که به طور انسانی با رعایت همه اصول انسانی و اخلاقی ازش استفاده کنی .

نشاني




خيلي وقت بود كه دلم ميخواست برم سفر ، برم يه جاي دور ...خيلي دور ..اما نمي دونستم كجا .
خيلي وقت بود كه دلم ميخواست با يكي، يه دل ِ سير، درد و دل كنم ،‌يكي كه بفهمه چي ميگم ...يكي كه اصلاً نياز نباشه به هزار زحمت براش كلمات بي سر و ته رو كنار هم بچينم و حرف بزنم و حرف بزنم و دست آخر فقط خستگي برام بمونه .
يكي كه هيچ وقت احتياج نباشه حرفامو، قبل از اينكه بهش بگم ، با خودم سبك سنگين كنم و كم و زيادش كنم.
يكي كه بتونم هر چي تو دلم و تو ذهنم ميگذره براش بگم و هيچ وقت نگران نشم كه حالا راجع به من چي فكر ميكنه ؟
خيلي وقت بود دلم مبخواست برم جايي كه هيچ كس رو نشناسم و هيچ كس هم منو نشناسه .
خيلي وقت بود كه گم شده بودم توي هياهوي شهر و هر چي نشوني ام رو ميگفتم به اين و اون هيچكس ازم خبر نداشت .
خيلي وقت بود كه دلم ميخواست دوباره بخونمش از اول ِ اول ،‌كلمه به كلمه ...خودم رو ميگم...

خيلي وقت بود كه فهميدم وقتي سهراب از نوري حرف ميزد كه تو قفس داره پرپر ميزنه چي ميگه ....

تا شبي كه بي اراده رفتم سمت پنجره ،‌شب مهتابي و دل انگيزي بود ،‌نسيم داشت ترانه ميگفت و ماه گوش سپرده بود ،
‌برگها رو ديدم كه تو تاريكي شب ،‌پنهاني ، داشتند با هم ميرقصيدند ،‌برگهايي كه تا ديشب به نظرم فقط سايه هايي سياه بودند .

دلم آروم شده بود. نگاهم با نگاه ماه گره خورد ، زانوانم سست شد ،بعد از مدتها ، ‌دلم ميخواست نماز بخونم...
ديگه نمي خواستم جايي برم دورِ دور . همه ي دلبخواهي من يكجا جمع شده بودند همه، توي يه اتاق كوچيك ِ دربسته با يه پنجره ي كوچك رو به حياط ،كه تمام سهم من بود .تمام سهم من از اين دنيا...

اما تو اينجا بودي ،‌پهلوي من ، نه تو آسمون ... ‌همين جا، كنارم ،‌ شايد هم نزديكتر ...
ديگه دلم هيچي نمي خواست... ديگه پيدا شدم ...

با آفتاب شرقي تو ، هر روز تا دنياي مرموز شگفتي ها ي عالم ميروم ، تنها تو هستي كه نام تو را نمي توان گفت ،
‌بايد ديد ...تماشا كرد ...و در زير سايه اش آرام گرفت .

الهي !
اي همه نويد و اميد
اي پيداي ناپيدا ،‌اي اول و اي آخر
اي آفريننده ي صحرا و دريا و كوه و جنگل انبوه
تو را ميخوانيم با همه ي نيازمنديمان
تو را ميخوانيم با همه دلتنگي مان
الهي !
دستمان بگير كه دست آويز نداريم و بپذير كه پاي گريز نداريم
الهي
چه عزيز است آن كه تو او را خواني ور بگريزد ، ‌تو او را در راه آري


عزيزا !
آه آوردگان به همراهيم و پناه آوردگان به درگاهيم
پس بپذير و امانمان ده و صفاي روح و جانمان ده

ما را بخوان
ما را بخوان و در اين خواندن لحظه اي نام متبرك خود را پيش روي ديدگان بي نصيب ما بدرخشان
تا نفسي از چاه سرد نفس برآريم و در قرارگاه نام روشن تو بياآساييم
نام تو ديباچه ي دفتر عشق ...‌ياد تو سرمايه دكان عشق

يارب آگاهي ز يا رب هاي من
ناظري بر ماتم شبهاي من
حال مزد من در اين ماتم تو باش
كس ندارم ،‌دستگيرم هم تو باش
چون برآيد جان ،‌ندارم ز تو كس
همره جانم تو باش آخر نفس
روي آن دارم كه همراهي كني
ميتواني كرد گر خواهي كني

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

روح ناميرا




چند روز پيش اين عکس رو که ديدم؛ می خواستم راجع بهش بنويسم که اين مطلب رو خوندم.خيلی حرفا اين عکس واسه گفتن داره هرچند که در نظر اول شايد توهين آميز به نظر بیاد.



۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

کارها همه آن شود که او خواهد



در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لشگر کشیده جنگ میکرد . در آن محله دختری بود عظیم صاحب جمال چنانکه در آن شهر او را نظیر نبود . هر لحظه می شنیدم که میگفت خداوندا کی روا داری که مرا به دست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم . چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می بردند ، او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی کرد تا بدانی که هر که خود را به حق سپرد از آفتها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچ کس در حضرت او ضایع نشود . ...

همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست . مومن آنست که بداند در پس این دیوار کسیست که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند اگرچه ما او را نمی بینیم .....

چون همه حاجات از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عالم است پس حاجات خود دم به دم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوت و پر و بالست اگر آن مقصود کلی حاصل شود نور علی نور ، باری به یاد کردن حق اندک اندک باطن منور می شود و ترا از عالم انقطاعی حاصل گردد همچنانکه مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگرچه بر آسمان نرسد اما دم به دم از زمین دور می شود و از مرغان دیگر بالا می گیرد ....

یاد حق چنین است اگرچه به ذاتش نرسی اما یادش اثرها کند در تو و فایده های عظیم از یاد او حاصل شود .


فیه ما فیه
------------------------------------------------------------------
پ.ن. خدای عزیز من ببخشید که من گاهی اینقدر کولی بازی در میارم آخه دل من خیلی کوچولوئه خیلی خیلی کوچولوئه هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشه . آخه کسی که جز تو ندارم اگه کس دیگه ای هم وجود داره که توانی داشته باشه و بتونه کاری بکنه، بگو من قول میدم برم سراغ اون دیگه مزاحم نشم ! D; ممنون ، ممنون برای همه چیز به قول قدیمیا تو را سپاس

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

یا علی مدد



به مناسبت ِ ولادت ِ حضرت علی ، پادکستی رو ترتیب دادم.
البته از نظر ِ فنی به کارای ِ محمد عزیز نمی رسه ولی خب دیگه اولین تجربه است و یه کوچولو خواستم پامُ تو کفش محمد کنم!

از اینجا بشنوید این پادکست را

شامل ِ:
سخنرانی دکتر الهی قمشه ای به همراه ِ ترانه ای از محمد اصفهانی

امیدوارم استفاده ببرید




Excerpt: Click here and listen to the shefa newest podcast which is just released.



كدام را سوار ميكنيد؟

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند، يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم یا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________________________
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد
____________________________
قاعدتاً اين آزمون نمي تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد:
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد . هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد، زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد، زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي مانيم
شرح حكايت
همه مي پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي خواهيم داشته ها و مزيت هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم تحليل فوق را مي توانيم در يك چارچوب علمي تر نيز شرح دهيم:
در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي گيرد .
در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت هاي محيطي خود، استفاده مي كند و قادر نمي گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.
تفكر جانبي سعي مي كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت هاي خود را ببخشيم مي توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
شايد خيلي از پاسخ دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند.
بنابراين چه چيزي باعث مي شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند، دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي گذارند.
اكثريت شركت كنندگان خود را در اين چهارچوب مي بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده اند.

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

علت: خلاف جوانمردي پنداشتن تفنگ

resource

نيروهاي سليمان قانوني سلطان وقت عثماني درجريان لشكركشي تازه خود به ايران، 13 ژوئيه در سال 1534 شهر تبريز را تصرف كردند و سپس متوجه شروان، سلطانيه و حتي گيلان شدند.

عثماني ها با استفاده از درگيري شاه طهماسب صفوي با ازبكان در شمال خاوري ايران و دشواري هايي كه با برادرانش داشت، پاي به ايران گذارده بودند. اين بارهم مقاومت مردم معمولي محل و حملات چريكي ميهندوستانه آنان باعث بازگشت عثماني ها شد.

اين عمليات 20 سال پس از جنگ چالدران روي داد كه ضمن آن لشکرکشي هم تبريز موقتا به دست عثماني ها افتاده بودند كه اشغالگران بر اثر مقاومت مسلحانه مردم محل و حملات چريکي و مقاومت منفي به ستوه آمدند و طولي نکشيد که بازگشتند.

علت شکست ايران در هر دو تعرض عثماني، نداشتن اسلحه نوين (توپ و تفنگ) بود. سران صفويه در آن زمان بکار بردن توپ و تفنگ و کشتن افراد (حتي دشمن) را از راه دور خلاف آيين جوانمردي مي پنداشتند و با اين تفکر شمشير بلند هم حمل نمي کردند که بعدا شاه عباس اين رسم را به دور انداخت و به تجهيز ارتش با اسلحه آتشين روي آورد.



Excerpt: Safavids were thinking that using gun and fighting with enemy with long range weapons are unethical and this was the reason they lost two main wars with Othmaniah and gave up Tabriz for a short while,


۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

در معنی کودک بودن




Excerpt: Know you what it is to be a child?

It is to see a world in a grain of sand, Heaven in a wild flower , to hold infinity in the palm of your hand, and Eternity in an hour.

Francis Thompson


(Translated into persian language by Dr.Ghomshei)



بیانات مهم محمد خاتمی در اسلو




منبع: وب سایت محمد خاتمی


شرق می تواند از فرهنگ و تمدن غرب برای توسعه و پیشرفت و آزادی خود بهره های فراوان بگیرد، همانگونه که غرب می تواند با رجوع به فرهنگ و تمدن شرق بسیاری از خلاء های اخلاقی و معنوی خود را که موجب بحرانهای بزرگ در ذهن و زندگی انسان مدرن شده است پر کند.




Excerpt: Khatami's important speech in Oslo.



۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

شور و حالی دارم امشب..



از میان ِ یادهای پارسال:
یکی هست که فکر می کرد قطار سوار شدن از جنس ِ آرزوست.
یا داشتن اطاقی دراز با کفی مفروش از آسفالتی از جنس جاده ای کهنه با خطوط سفید.
یا خلبان شدن...یا پرواز...یا...یا...یا...
اما حالا دیگه تنها آرزوش تبدیل شده به بزرگترین آرزوش،
یا بهتره بگم بزرگترین دغدغه اش تبدیل شده به تنها آرزوش.

" خدا "...
تنها آرزوی من خداست...
خيلي بزرگه واسه آرزو بودن...نه؟
يا واژهء آرزو كوچكتر از اونيه كه بتونه...
حاشیه نمی رم و هیچوقت تا این حد با خودم روراست نبوده ام تو عمرم.

کاش بودنی رو بیافرینم که لیاقت دیدار با چون تویی رو داشته باشم.
قطارم را سوار شدم و دیگر آرزویی ندارم از جنس ریل و قطار.

اطاقم را هم اگر عمری باشد خودم خواهم ساخت ولی،
چون توي رو به آرزو داشتن به دل خيلي قشنگه.
خدا سخت نیست...
حال حیرانی که این روز ها دارم به من اثبات کرد که چقدر ساده ست و گوارا و چقدر نزدیک.
دارم از آرزوهام میگم.
از آرزوی خودم،

يگانه آرزويي كه باورش دارم.
باقي همه افسانه اند ،

اگر هم حقيقت داشته باشند يا رنگ مي بازند ودير يا زود در سرنوشتم جاري می شوند و جامه ي آرزو بودن را وا می نهند.


دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد؟

امشب شب عجیب و عزیزیست ...

آبستن ِ عزیزترین حادثه ها از جنس ِ طلب و رحمت و اجابت است امشب.

خداوندا،
نه انتظار ِ بند زده شدن داريم و نه مي طلبيم كه اين شكسته شدن تموم شه،
فقط راضي نشو كه اين تيكه پاره هاي شكسته و نافرم و بي شكل ما

- كه به كار كسي نمي ياد -
خداي نا كرده دستي و پايي رو از خلق ريش و آزرده كنه،
كه اون روز عدم رو بر بودن ِ ما جاري ساز و به عقوبتي لايق دچار.

پ . ن :

حمیدم رفته سفر،

عزیز شده ترین داداشیم،

حمید رفته و همه رو با خودش مسافر کرده و زائر ِ حریم ِ امن ِ الهی.

هر چند میگن مقصود اوست و کعبه بهانه ای بیش نیست.

امشب هم شب ِ آرزوهاست و هم شب ِ کمیل ِ مدینه و هم شب ِ جاری شدن ِ کلی دل و جان ِ بی تاب و بی قرار ِ تشنه و نیازمند ،

سمت ِ " خدا " .

امشب حال و هوای کمیل و مناجات امیر و یس و الرحمن و .. رو دارم و جانم هم جان ندارد.

مدتها بود که دوست داشتم بیام " شفا " و " حرف " بزنم و " بنویسم "،

اومدم،

حرف زدم،

نوشتم،

اما باز بیش از آنی که قرار بود گفته و نوشته بشه در حجم ِ جان ِ بی تابم باقی ماند.
همین..


۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

خنده داری ای مغرور !







ضعف ِ حیوانات نازی که چند ماه بعد کاملا توانا شده اند. ای توانا کننده ی ناتوانان، توانایمان کن که در زندگی ضمن ِ پیشرفت بی توقف، اخلاق را نگه داریم


Excerpt: Keep ethic when grow up.


پرواز كن


در یک لحظه همه چیز می تواند دگرگون شود
وزش باد را بروی شانه هایت احساس کن
در یک چشم برهم زدن می توانی دنیا را در اختیار خود درآوری
پس گذشته را به فراموشی بسپار

آیا می شنوی که نیرویی تو را فرا می خواند ؟
آیا آن را در روح خود احساس می کنی
آیا می توانی به این رویا اعتماد کنی ؟
پس آن را تحت کنترل خود در آور
پرواز کن ،
آن بخش از وجودت را که نهان کرده ای نمایان کن
تو می توانی بدرخشی

دلایل کارهایی که در زندگی قادر به انجام آنها نبودی را فراموش کن
و دوباره تلاش را آغاز کن

زیرا اکنون زمان متعلق به توست
زمانی برای اوج گرفتن
تمامی نگرانی هایت را در جایی دیگر به دور بریز
رویاهایت را درک کن و به دنبالش باش قبل از آن که زمان بگذرد
و هنگامی که می خواهی به آن برسی ،
ببینی دیگر چیزی باقی نمانده
و در جهان احساس پوچی ميکنی
زمانی که افسرده و دلتنگ هستی و احساس تنهایی می کنی
فقط می خواهی به جایی فرار کنی
به خودت اعتماد کن
و مایوس نشو
تو می دانی که بهتر از هر شخص دیگری هستی
پرواز کن ،
آن بخش از وجودت را که پنهان کرده ای نمایان کن
تومی توانی بدرخشی
دلایل کارهایی که در زندگی قادر به انجام آنها نبودی را فراموش کن
و دوباره تلاش را آغاز کن
زیرا اکنون زمان متعلق به توست
زمانی برای اوج گرفتن
در یک لحظه همه چیز می تواند دگرگون شود .
ترجمه ای از ترانه های هیلاری



۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

بی ادبی، ادب و ادبیات در علم


اخیرا نگاهی که به آرشیو مجلات فیزیک خودم انداختم،در شماره1و2 سال 17 تابستان 78 ، سرمقاله مجله با عنوان : بی ادبی ، ادب و ادبیات در علم نوشته دکتر منصوری رو خوندم، که دوست دارم شما هم بخونید و نظرتونو بیان کنید.
پس از دو روز بحث و پشت سر گذاشتن چهار مرحله انتخابات برای تعیین محل استقرار مرکز سزامی در خاورمیانه ، در غذاخوری سرن(مرکز تحقیقات هسته ای اروپا)، مشغول قهوه خوردن بودیم که مایکن برگ به ما ملحق شد.فیزیکدانی مثل همه فیزیکدانان دیگر.ضمن معرفی معلوم شد که او مسئول ایستگاه دلفی از شتابگر LHC است.شتابگری به قطر 27 کیلومتر ، محیط حدودا برابر 100 کیلومتر در عمق 100 تا 150 متری زمین، میان سوئیس و فرانسه.کار وی طیف نمایی میونی بود.400 دانشگربه جز مهندسان زیر نظر وی کار می کردند.پرسید که آیا مایلم از مرکز بازدید کنم؟منم که بسیار مشتاق بودم و چند ساعت فرصت داشتم ، گفتم :البته، و راه افتادیم.پس از عبور از کوره راه های روستایی و زیبای فرانسه پس از 20 دقیقه به محلی رسیدیم با تابلوی سرن.تمام متعلقات سرن مصونیت سیاسی دارند، و جزو خاک سوئیس یا فرانسه به حساب نمی آیند.پلیس و دیگر بخشهای خدماتی هم بدون اجازه مدیرکل سرن حق ورود ندارند.درهرصورت پس از عبور از بخشهای ایمنی به آسانسوری رفتیم که ما را 100 متر زیر زمین برد.تاسیسات سطح زمین ساده و اندک بودند.جز یک جرثقیل مدور بزرگ که ماشین آلات را زیر زمین می برد و نیز هواساز عظیم.آنچه در زیر زمین دیدم ازحل مسائل ساده روزمره مثل نفس کشیدن و دستشویی و غیره بگیرید تا حفر تونل تونلهای دسترسی برای تعمیرات حفاظت در مقابل تابش،فناوری خلا برای ایجاد خلا کامل در تونل اصلی محل آزمایش مغناطیس های گوناگون محاسبات دینامیک ماشین پرازشگرهای عظیم انبوه کابلهاو انواع آشکارسازها و ...و بسیاری چیزهای دیگر که مرا به قدری متاثر کرد که موقع خداحافظی به مایکن برگ گفتم : شرمنده ام از اینکه بگویم من هم یک فیزیکدانم!هنگام برگشت به سرن تمام مدت این تصویر زشت از مقابل من می گذشت:مدیران علمی ما درجمهوری اسلامی ، مهد انقلاب فرهنگی، چقدر در رعایت بعضی آداب کوتاهی می کنند.نه ادب سنتی که کسی جرات نمی کند به راحتی آن را زیر پا بگذارد، بلکه ادبی که باید آن را ادب تکامل یافته صنعتی نامید نه ادب دوره شبانی.یادم افتاد که خانم محققی که از خارج از کشور آمده بود تا استخراجی بکند از شرایط کار در ایران.پس از مدتی موفق شده بود از مدیر یک پژوهشگاه وقت ملاقات بگیرد.به هنگام حضور مجبور در پایین اتاق و در پایین یک میز بزرگ کنفرانس شاگردانه بنشیند.رئیس مرکز با تبختری در کنار میز تحریر بزرگ خود که در آن سر میز کنفرانس بود وی را می پذیرد.رفتار و صحبتها چنان با تبختر بود که آن پژوهشگر از ایرانی بودن خود شرمسار می شود.این رفتار از یک رئیس در جمهوری اسلامی که پس از گزینش های اخلاقی انتخاب می شود قاعده است نه استثناء.با خود می گفتم :آیا این ما هستیم که ادعای به ثمر رساندن یک انقلاب فرهنگی را داریم؟این ما هستیم که ادعای ادب اسلامی را داریم؟این ما هستیم که خود را وارث بزرگانی چون ابوریحان می دانیم؟ما مراکزی به عنوان دانشگاه و پژوهشگاه راه انداختیم .آنها را قبضه کرده ایم نمایش به راه انداخته ایم با رفتارمان، با نمایش تجهیزاتمان.از سادگی و صداقت مردم جامعه مان ، از اتبهت گذشته اسلامی مان و از تا ریخ پر تلاطممان مایه می گذاریم بدون اینکه خودمان سرمایه ای معنوی و مادی به همراه داشته باشیم و یا تولید بکنیم.ادب را به هنگام ورود و خروج از درها مراعات می کنیم اما نمی دانیم ورود و خروج به کجا و از کجا!ورود به آزمایشگاه ، کدام آزمایشگاه ؟ورود به کلاس، کدام کلاس؟این چه ادبی است که همه را به خصوص جوانان نا آگاه از این بازیها را سرکار می گذاریم.این چه ادبی است که نمایش را جای واقعیت میفروشیم؟این چه ادبی است که بنده با شرمساری باید بشنوم که فلان رئیس مرکز علمی بزرگ ایرانريالبه هنگام سخنرانی در یک مرکز تحقیقات بین المللی در اروپا چه اداهایی در می آورده است.شرممان باد که سادگی و ادب علمی را باید از کسانی بیاموزیم که در نوشتارهای سیاسی روز ما در عرف سیاسی روز ما جزو کشورهای دشمن به حساب می آیند مثل آمریکا.نوشتار گفتم یاد ترکیب وازه ادبیات با وازه های مدرن افتادم که این روز ها بسیار باب شده است.ادبیات فیزیک، ادبیات سیاسی!نمی دانم کجای علم غیر از انچه در بالا گفتم به ادب و ادبیات مربوط می شود.اما می دانم این یک بی ادبی علمی است که برای یافتن معادل لغتی مثل LITERATURE به اولین معادلی که در لغت نامه آمده است اکتفا کنیم.یک معنی آن ادبیات است ، اما در ترکیب با فیزیک یا سیاست معنی نوشتار می دهد.و منظور هر آنچه در زمینه فیزیک یا بخشی از آن مثل کیهان شناسی مکتوب شده است بصورت مقاله یا کتاب.ما نوشتارهای کیهان شناسی داریم نه ادبیات کیهان شناسی.

-مجید :
راستی برای خواهرم من هم که فوق لیسانس شیمی تجزیه و دارای مقاله ISI و چندین مقاله و پژوهش در زمینه نانوتکنولوژیه ، همین اتفاق افتاد .برای استخدام در یک شرکت تولیدی برای مصاحبه دعوت شد.ایشون هم رفتند ولی با چه رفتار زشتی از طرف مدیر شرکت مواجه شدند از این نظر که مدیر شرکت شیمیایی مهندس مکانیک بود و همه فامیلها رو جمع کرده بود در شرکتش . خواهر منو برای استخدام در شرکت به منظور تحقیق و پژوهش می خواستند ولی به گفته خواهرم اونها اصلا نمی دونستند تحقیق یعنی چی؟تحقیق از نظر اونها یعنی بدست اوردن اطلاعات شرکتهای رقیب در زمینه تولیدی شون.فکرشو بکنید که یک لیسانس مکانیک در زمینه شیمی سخنرانی کنه!!!اونهم برای کسی مثل خواهر من.بهر حال کشور ما در زمینه مدیریت تخصصی خیلی مشکل داره.یکی از اساتیدمون میگفتند که می خواستند پروزه ای رو در یکی از مراکز صنعتی اجرا کنند مدیر اون مرکز گفته بود که باید دو ماهه به نتیجه برسید!!! در حالیکه استاد ما حداقل 2 سال فرصت می خواست.
کی این مشکلات جامعه ما حل میشه؟؟؟؟
درضمن اگر زمانی گذرتون به اروپا! افتاد و خواستید از مرکز سرن بازدید کنید می تونید به لینک زیر مراجعه و ثبت نام کنید. یکی از آرزوهای علمی من بازدید از این مرکزعلمی و تحقیقاتی فیزیکه!
موفق و پیروز باشید
همیشه شاد باشید!لبخند هم فراموش نشه !!!!

Excerpt:Iranian Journal of Physics Vol 17 No 1& 2 Spring and Summer 1999.






كمال خدا كجاست ؟




در نیویورک، برکلین، مدرسه ای به نام چاش هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی می باشد. در شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود. او با گریه فریاد زد: "کمال در بچه من شایا کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهرها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا کجاست در مورد شایا؟"

افرادی که در جمع بودند شکه و اندوهگین شدند. سپس پدر شایا ادامه داد: "به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند." سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز شایا و پدرش در پارکی قدمی می زدند که تعدادی بچه بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید "به نظرت اونا منو بازی می دن؟" پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما پدر شایا فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، شایا حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پدر شایا به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید آیا شایا می تونه بازی کنه؟.. اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: "ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم." درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند. همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره. اما همینکه شایا رفت برای زدن ضربه، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد. یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن واستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرو می رفت و بازی تمام می شد، بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند:"شایا، برو به خط اول، برو به خط اول" تابحال شایا به خط اول ندویده بود. شایا هیجان زده و باشوق خط عرضی رو باشتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته، توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند "بدو به خط 2، بدو به خط 2". شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند "برو به 3" وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند"شایا، برو به خط خانه". شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه. اون روز، پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: "اون 18 پسر به سطح کمال رسیدند"

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

زندگی



یه شعر انگلیسی هست که میگه عجب تیکه ای انسان .


این آهنگ آدمو با خودش می بره به اول زندگی ، می بره و از اول داستان زندگیتو بهت نشون میده .


منو برد به روزی که هنوز توی شکم مادرم بودم . مادرم به خاطر یه ماده سمی دچار مسمومیت شدید شد . بهش گفتن دیگه به فکر بچه ات نباش ، زنده نمی مونه .


روزی که بمبارون محله ما رو خاکستر کرد . فقط چندتا ساختمون سالم باقی موند و توی یکی از اونها مادرم من شش هفت ماهه رو بغل کرده بود و توی حموم پناه گرفته بود .


بعد ازظهر های کش دار چهار پنج سالگیم که از پله های اضطراری ساختمون می رفتم بالا . ما طبقه دوم بودیم می رفتم بالا تا طبقه هفتم و همونجا وایمیسادم و پایین رو نگاه می کردم .


روزی که اولین بار رفتم مدرسه . بیشتر بچه ها توی کلاس گریه می کردن بقیه هم ساکت بودن فقط یکیشون بود که اونایی که گریه می کردن رو مسخره می کرد و می گفت : من ننه امو میخوام . باهاش دوست شدم از همون روز تا همین الان .


روزهایی که مجبور شدم زود بزرگ بشم .


روزی که به معلم جغرافی گفتم روز درخت کاری 12 اردیبهشته (روز معلم!) و میخواست از کلاس بیرونم کنه .


شبهایی که وقتی همه خواب بودن ساعتها از پنجره ستاره ها و ابرها رو نگاه می کردم . تصویر محو کوه ، نسیم خنک شب ، حرکت خوشه پروین


یه صبح گرفته که قرار بود تست قلم چی بدم . همه بچه ها منتظر بودن که دفترچه ها پخش بشه و من داشتم روی میز با مداد سایه میزدم چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو ، که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو


و روزهایی بعدتر ...

ساده به اینجایی که هستی نرسیدی . وقتی برمیگردی و دوباره نگاه میکنی انگار که همه چیز خواب و خیال بوده .


زندگی عین داستانای خیالیه اصلا از جنس واقعیت نیست اگر زندگی اون چیزی باشه که ما به عنوان واقعیت تعریفش کردیم پس من خیلی راحت میتونم بگم اصلی ترین اتفاقای زندگیم حتی زنده بودنم هم توهم و خیاله . زندگی از جنس واقعیت نیست از جنس حقیقته . فاصله خیلی زیادی هست بین واقعیت تا حقیقت . بین تصویرهای محدود و کوچیکی که خودمون ساختیم تا وسعت بی انتهای ممکنها که خدا آفریده .


آدم دلش میخواد نصفه شب با این آهنگ بری زیر سقف آسمون و همینطور که عطر این آهنگ همه جا رو پر میکنه دستت رو بذاری روی ترقوه ها ، سینه رو بشکافی بیای بیرون و همینطور شونه به شونه با این آهنگ برقصی و بری تا ابدیت تا خود خدا .



۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

توی درس و مشق و تحقیق خاله‌بازی نخواهیم داشت

نوشته: دکتر جعفری
منبع: وبلاگ ماده چگال

بالاخره نمرات درس فیزیک یک آماده شد. من دو گروه با حدود ٢٠٠ دانشجو داشتم و دکتر ذهبی هم یک گروه با حدود ۵٠ دانشجو. نمرات درس در این صفحه به صورت شفافی به همراه فرمول پردازش و حتی برنامه‌های فرترن مورد استفاده برای پردازش در صفحه فیزیک یک آورده شده. به همه در بازه ٢.۵ الی ٣.۵ نمره اضافه شده و بنابراین کسی که مثلا با ٩.٨ داره رد میشه در حقیقت نمره او کمتر از ٧.٣ هست.

متاسفانه چانه‌زنی‌های دانشجویان در روزهای اخیر برای نمره گرفتن هزینه عصبی و روحی و روانی زیادی از من برده. حقیقتی که هست من مسوولیتم در این درس اول از همه ارائه دقیق و درست درس با استاندارد بالا هست و دوم سنجش دقیق دانشجویان. ارفاق‌های نهایی هم که توسط من تصمیم گیری نمیشه و کمیته‌ مدرسان فیزیک پایه به صورت جمعی در موردش تصمیم میگیره. علت اینکه من همه محاسبات مربوط به نمرات رو کامپیوتری کردم (اشخاص بدون نام و فقط توسط یک شماره ترتیب و شماره دانشجویی در برنامه کامپیوتر حضور دارند) برای این بود که مبادا با دیدن اسم‌ها به کسانی نمره بیشتر ارفاق کنم. این آخر ترم و چانه‌زنی‌های دانشجویان کثیف‌ترین بخش مدرس بودن در دانشگاه هست.

جدا برای من جای تاسف داره که فرهنگی به وجود اومده که افراد فکر می‌کنند برای نمره بایستی چانه‌زنی کرد. جدا جای تاسف داره. به هر صورت مادامی که من در این دانشگاه یا هر دانشگاه دیگه باشم، توی درس و مشق و تحقیق خاله‌بازی نخواهیم داشت. در یک استاندارد کاملا جدی درس خواهم داد و در یک استاندارد درجه یک امتحان خواهم کرد. امیدوارم این فرهنگ سخیف چانه‌زنی برای نمره به مرور کم‌رنگ‌تر شود و دانشجویان به جای عجز و لابه در برابر استاد از همت و وجود خودشون کمک بگیرند. به وضعیت مشروطی یا انتقالی یا هر وضعیت ویژه‌ای که دارند خودشون بهتر واقف هستند و در طول ترم هر روز ده بار با خود بگویند که این ترم باید معدل من ١٨ بشود و برای این کار تلاش و برنامه ریزی کنند. من یا هر استاد دیگه‌ای امام زمان نیستیم که تمام مشکلات مشروطی و غیره (که مسوول مستقیم به وجود اومدن این وضعیت خود دانشجو هست) رو بخواهیم حل و فصل کنیم.

امیدوارم دانشجویان عزیز این درس این پیغام مهم من رو به کسانی که ترم مهرماه ٨٧ قراره با من فیزیک یک داشته باشند منتقل کنند که از همون روز اول بیدار بشن و گمان نکنند گذشتن از کنکور یعنی اینکه مهندس شدند و تمام! این تازه شروع یک همت قوی‌تر و جدی‌تر هست. منتقل کنند که اگر نمره پردازش شده کسی ٩.٨۵ هم بشه راهی برای پاس شدنش در سیستم اینجانب وجود نداره و علاج واقعه رو در طول ترم بکنند



Excerpt: On the begging marks from professors.






Excerpt: Your friend is your needs answered.

From: "The Prophet" by Khalil Gibran



۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه



یا ایها التنبلان ! علیکم بالورزش! فی الهوای الگرم یتچسبون الورزش و الورجه وورجه . لماذا تنشستون فی الخانه او فی المقابل الکامپیوتر او التلویزیون ؟ هل طالب الآرامش و الرهایی من الاسترس او الخالی کردن المغز الدرحال الپکیدن؟
علیکم بالدویدن .

مستجاب ميشود

oh God ,1994 , mahmoud farshchian


ايستگاه استجابت دعا


يك نفر دلش شكسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر ، ولي دعاي او
دير كرده بود
او خبر نداشت كه دعاي كوچكش
توي چهاراه آسمان
پشت يك چراغ قرمز شلوغ
گير كرده بود

***
او نشست و باز هم نشست
روزها يكي يكي
از كنار او گذشت
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچكس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود
با خودش فكر كرد ،‌پس دعاي من كجاست
او چرا نمي رسد
شايد اين دعا ،‌راه را اشتباهي رفته است !
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا ،‌راه را نشان دهد
رفت تا كه پيش از آمدن برا ي او
دست دوستي تكان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
كوچه ها ي خاكي زمين ، جاده هاي كهكشان شد
سبز شد
او از اين طرف ، دعا از آن طرف
در ميان راه ،‌با هم آن دو روبه رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفتگو شدند
واي كه چقدر حرف داشتند ...

***
برف ها كم كم آب ميشود
شب
ذره ذره آب ميشود
و دعاي هر كسي
رفته رفته توي راه
مستجاب ميشود

سروده ي عرفان نظر آهاري
كتاب : روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس


۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

درخت هلو



این داستان بهمن 85 نوشته شده . برای ویژه نامه بهاری هم فرستادمش نمی دونم خوندید یا نه . در هر حال دوست داشتم بخونیدش و اگه خواستید نظر بدید. خیلی جالبه برام وقتی نوشته های قدیمی خودم رو میخونم ، اینکه چقدر طرز فکرم یا لحن گفتنم توی این مدت تغییر کرده . بامزه است !

-----------------------------------------------------------------


بازار شلوغ بود . بوی اسفند ، تنگ های پر از ماهی ، سبزه هایی که تازه قد کشیده بودند و بچه ای ، که به آنها زل زده بود .مادر برای رفتن عجله داشت و کودک برای ماندن . دست کودک بود و کشش مادر .
موقع ردشدن از جلوی میوه فروشی ، چیزی توجه مادر را جلب کرد ._ هلوی تازه جنوب _ الان که فصل هلو نیست . میوه فروش هنوز این حرف را نشنیده بود که گفت : خانم همین یک صندوق رو داریم ، جنسش اعلاست . نگاه بچه مبهوت ِ هلوی درشت روی صندوق شده بود ، مادر برای این جور چیزها پول نداشت . _ شکم گرسنه که با هلو سیر نمیشه ، بیا بریم بچه _
اما بچه دلش میخواست بعد مدتها دوباره این طعم را حس کند ._ بیا بریم دیگه _ فروشنده نگاه بچه را دید . _ بیا خواهرم نظرش رو گرفته دیگه _ حالا هلوی درشت توی دست بچه بود ، آماده گاز زدن . دیگر هیچ کدام از مغازه های ماهی و سبزه فروشی که از جلویش رد می شدند برایش مهم نبود . دلش میخواست تا ابد به هلو نگاه کند . _بخور دیگه بچه الان باید سوار اتوبوس بشیم ، شلوغه می افته زمین گم میشه ها _
بچه ترجیح می داد هلو را در شکمش نگه دارد تا اینکه از دستش بدهد . با ولع تمام شروع کرد به خوردن ، دیگر چیزی به ایستگاه نمانده بود . سریعتر از آن چیزی که انتظار داشت تمام شد ، حالا کف دست بچه فقط یک هسته باقی مانده بود . دلش میخواست هسته را تا آخر عمرش نگه دارد ، یادگار آن هلوی خوشگل و درشت . _ اونو بده به من _ هسته هلو افتاده بود کنار خیابان .
تا مدتها زیر لگدهای آدمها سرگردان بود ، تا بلاخره به جایی رسید که دیگر هیچ کس نتوانست از آنجا بیرونش کند . روی خاک .
چه آرامشی بود برای آن هسته کوچولو . خسته بود از سرگردانی ، دلش می خواست تا ابد اینجا روی خاک ، زیر آفتاب ، باقی بماند و ماند . یک روز صبح زود که انگار همه آدمها یادشان رفته بود که صبح شده و باید بروند سر کار . یک سکوت عجیب و صدای خش خش آرام چیزی . _ وای اینجا کجاست ، تو چقدر درخشان و گرمی . چه آبی ِ بیکرانی ، اون سفیدها دیگه چی هستن . وای اینها رو چقدر بلند و بزرگن ، دستشون میرسه به آسمون ، ببخشید اسم شما چیه ؟ _
پوسته چوبی شکسته بود ، چیزی باریک و سبز رنگ از شکستگی بیرون آمده بود . امروز، روز اول بهار و اولین روز زندگی هلو .
طبیعت از انسانها مهربانترست ، جوانه کوچک که هیچ گاه مادر و پدر و خواهران و برادرانش را ندیده بود ، حالا فرزند چنار و افرا و سپیدار و تمام درختهای اطرافش بود . جوانه بزرگ و بزرگتر می شد ، برهنه زیر انگشتان آفتاب ، سرود خوان با پرستوها و رقصان با باد .
هوا تازه روشن شده بود ، با صداهایی عجیب و غریب از خواب بیدار شد . آدمهایی که با عجله به سمتی می رفتند ، آسمانی که چندان آبی نبود و هوایی که بوی تازگی نمی داد . _ این همه آدم امروز یکدفعه از کجا اومدن؟ _ جوانه تازه داشت دنیای اطرافش را
می شناخت .
تنهایی مرگ آورترین آفت است ، اما جوانه تنها نبود یعنی درختهای کهن سال اطرافش نمی گذاشتند ، اما جوانه تنها بود ، خیلی تنها .
چون هیچ کس مثل او نبود . همه جوانه ها و نهالها از درختهای همین اطراف یا خیلی دور ، ازخیابانهای پشتی بودند .
_اما من از کجا اومدم چرا اینجا هیچ کس شبیه من نیست _ زمان می گذشت و گذشت روزها به تدریج سوالهای او را هم با خود
می برد. حالا دیگر جوانه نهال بود و تنهایی جزئی از زندگی او ، اتفاقی بسیار معمولی و عادی . دیگر به همه چیز عادت کرده بود ، به فصل ها که با سرعت می آمدند و می رفتند ، به آدمها ، که هیچ گاه نفهمیده بودند کنار خیابانی که هر روز از کنار آن می گذرند نهالی روییده ، به کودکانی که هر از گاه شیطنتشان به جان او می افتاد و ساقه هایش را تا مرز شکسته شدن خم می کردند و زخم هایی که بر تنش یادگاری می شدند .
همه چیز عادی و یکنواخت ، فقط آسمان برایش چیز دیگری بود . تنها لذتش خیره شدن به آسمان بود ، روز و شب .
_ من حتما از اونجا اومدم _ یکبار این حرف را به درختهای بزرگتر گفته بود و همه مسخره اش کرده بودند . به خاطر همین دیگر به هیچ کس این موضوع را نگفت ولی همیشه در دل مطمئن بود :_ چیزی از من اونجاست ، مطمئنم ._
بهار بود ، پرنده ها دوباره برگشته بودند . دنبال ساختن لانه .همه درختها آغوششان را برای پرنده ها باز کرده بودند ، اما درخت هلو.
چنار جوان ، نزدیکترین دوستش : _نمی خوای به پرنده ای جا بدی؟ _
_نه! ، اونها فقط شلوغ می کنن و آرامشم رو به هم می ریزن _ آنقدر با بی میلی جواب داد که چنار دلیلی برای اصرار نداشت .
چند هفته ای از برگشتن پرنده ها می گذشت ، درخت هلو زل زده بود به پرنده ها ، می دید که با چه شور و شوقی از درختی به درختی می پریدند ، لانه می ساختند و آواز می خواندند. اما هیچ کس حق نداشت روی شاخه های هلو بنشیند ، چون هلو نمی خواست.
یک روز صبح پرنده کوچکی که تا به حال آن طرفها ندیده بود توجه اش را جلب کرد . پرنده شبیه هیچ کدام از پرنده هایی که هر سال به اینجا می آمدند ، نبود . شاخه ها پر از لانه و پرنده ، جایی برای او باقی نمانده بود . از صبح از شاخه ای به شاخه ای ، از درختی به درختی می پرید تا شاید بتواند جایی برای ماندن پیدا کند اما جایی نبود ، درخت هلو هم از جستجوی بی نتیجه او خسته شد ، دیگر حوصله دنبال کردنش را نداشت . ظهر بود وآفتاب مستقیم . ناگهان سنگینی ای روی یکی از شاخه هایش حس کرد .
_ هی چیکار می کنی ، مگه نمی دونی کسی حق نداره روی شاخه های من بشینه _ پرنده کوچولو خسته تر از آن بود که بتواند جوابش را بدهد ، صدای نفس نفس زدنش نمی گذاشت کلمات به هم بچسبند . درخت دلش به حال پرنده سوخت . از صبح سرگردانی او را دیده بود ، شاید با او احساس همدردی می کرد . _ اشکال نداره میتونی روی شاخه های من استراحت کنی _ حضور یک پرنده روی درخت هلو توجه همه درختها را جلب کرده بود .
_ اون که هیچ کس رو به خودش راه نمی داد _ _ حتما دلش به حال اون پرنده سوخته _ _ هلو و دلسوزی؟_ حرفهایی بود که بین درختها ردو بدل می شد . هلو نگاه درختها را می دید و منظورشان را می دانست . سعی کرد دوباره مثل قبل رفتار کند . با لحنی محکم به پرنده گفت : _خستگیت که در رفت باید بری یه جای دیگه ها _ پرنده حال جواب دادن هم نداشت ، شاید اصلا نشنید که هلو چه گفت . پرنده روی شاخه های هلو خوابیده بود ، آرام و بی صدا . اما درون هلو غوغایی به پا بود .
_ این کیه اومده روی شاخه های تو نشسته _ _نمی دونم _ _ مگه نگفتی من تنها اومدم و تنها میرم ، پس چی شد ؟_ _ نه اون فقط داره استراحت می کنه بعدش میره _ اگه موند چی ؟ _ _ من ترسی ندارم _ _ یعنی تو میخوای خلوت چندین ساله ات رو به یه پرنده جیغ جیغو بفروشی _ _ نه ! _ _ شاید همه حرفات الکی بوده ، مگه نمی گفتی من از جنس اینها نیستم پس این کیه که اومده کنار تو _
_ نه _ _ نمی دونم _ _ من نمی دونم _ _ نمی دونم !_
هلو به آسمان زل زده بود ، پرنده هنوز خواب بود . سوالهای بیشمار و بی پاسخ تمام وجودش را گرفته بود . _ خیلی ممنونم از اینکه به من اجازه دادید روی شاخه تون بشینم _ اصلا متوجه بیدار شدن پرنده نشده بود . پرنده داشت به اطراف نگاه می انداخت .
_ باز هم ممنونم _ و آماده این شد که پرواز کند . _ اما چیزی به غروب نمونده _ خودش از گفتن این جمله شوکه شد . _ یعنی میتونم امشب اینجا بمونم ! ، وای ممنونم _ درخت جوابی نداد . _ این چه حرفی بود که من گفتم _ _ یک شب که هزار شب نمیشه _ _ خسته نباشی این بود اون خلوت نفوذ ناپذیر _
_ آخه خلوت با کی ، با چی ؟ ، این چه خلوتیه که من رو از خودم بودن محروم می کنه _
پرنده پر حرف بود ، هرچه می گفت ، درخت تنها با سکوت جوابش را می داد . بلاخره پرنده هم خسته شد و دیگر حرفی نزد .
شب بود نصفه شب . همه درختها و پرنده ها ، همه دنیا در خواب و آسمان پر از ستاره . هلو عاشق این موقع ها بود . با آسمان با ستاره ها حرف می زد ، حس می کرد تک تک آن ستاره ها درون او هم هستند ، به همان درخشانی . آسمان برایش برایش تصویر بزرگی از دل کوچکش .
_ شما هم ستاره ها رو دوست دارید _ درخت هلو جا خورد . _ این کیه دیگه _ نگاهش به شاخه خودش افتاد ، پرنده بود . در خت می خواست که با کسی حرف بزند . _ خب آره _
_ منم ستاره ها رو خیلی دوست دارم همیشه شبا بیدار می مونم تا به اونها نگاه کنم ولی هیچ وقت اینو به دوستام نگفتم ،
چون مسخره ام می کنند . درخت خنده اش گرفت . _ چرا می خندی ؟_ انگار از خنده درخت ناراحت شده بود . _ نه ، نه ، یاد خودم افتادم ، من هم به دوستام گفتم که مال اینجا نیستم ، خونه من تو آسمونه ، ولی اونها فقط منو مسخره کردن _
یکدفعه سکوت شد . یک حس قوی آشنایی بین درخت و پرنده جاری شد .
_ تو اینجا چیکار می کنی ، من تا به حال پرنده ای شبیه تو ندیده بودم ، چرا تنهایی ؟_ _ ما یه دسته بزرگ بودیم داشتیم بر می گشتیم جنوب اما من توی راه گم شدم ._ _ جنوب ، این اسم چقدر برای من آشناست _
_ تو اینجا چیکار می کنی ، من هم درختی شبیه تو اینجا ندیدم _ درخت سکوت کرد ، پرنده فکر کرد ناراحت شده ، اما درخت ادامه داد : _نمی دونم ، از موقعی که چشم باز کردم اینجا بودم ، هیچ کس نمی دونه من چه جوری اومدم اینجا ، اما راستش رو بخوای من مطمئنم که از آسمون اومدم ! _ و هر دو زدند زیر خنده .
وقتی هر دو ساکت شدند پرنده پرسید : _ راستی چرا تو اجازه نمی دی کسی روی شاخه هات لونه بسازه _
_ می ترسم _ _ می ترسی ؟ از چی ؟ _ _ از اینکه شاخه هام قوی نباشه ، از اینکه نتونم سنگینی لونه هاتون رو تحمل کنم _ _ ولی تو شاخه های خیلی قویی داری ، من اینطور فکر نمی کنم _ _ نه راستش رو بخوای ....._ _ خب بگو ، چی ؟ _
_ از زمستون می ترسم _ _ چرا؟ من فکر نمی کنم اینجا زمستونا خیلی سرد بشه _ _ نه از اینکه پرنده هایی که روی شاخه هام لونه ساختن کوچ کنن ، از اینکه تنها بمونم ، من تنها ، هستم ، دلم نمی خواد با وابسته شدن و بعد کوچ تنهاتر بشم _
پرنده سکوت کرد ، تا به حال اینطوری در مورد درختهایی که روی شاخه هاشون لانه می ساخت فکر نکرده بود .
هر دو سکوت کردند ، تا صبح . درخت تصمیمش را گرفته بود ، وقتی پرنده بیدار شد ، گفت : _ تا هر وقت بخوای میتونی روی شاخه های من بمونی _ _ واقعا ! ممنونم _ هنوز چند لحظه نگذشته بود که پرنده شروع به پرواز کرد . _ کجا میری ؟ _ _ می خوام چوب خشک جمع کنم ، می خوام لونه درست کنم _ درخت خوشحال بود ، خوشحال تر از پرنده . با تمام وجود تلاش پرنده را برای لانه ساختن تماشا می کرد ، لذت بخش ترین لحظات در تمام عمرش . درختهای دیگر مبهوت هلو و پرنده بودند . _ چطور به این سرعت نظرش عوض شد . _ _ بابا همش فیلم بود _
کار ساخت لانه تا ظهر تمام شد . درخت احساس تعلق می کرد ، وابسته شده بود اما از این وابستگی لذت میبرد .
حتی از دیر کردن پرنده هم نگران می شد. چند هفته ای بود که درخت روز و شبشان را با هم می گذراندند .
یک شب ، نیمه شب که هر دو به ستاره ها خیره شده بودند ، پرنده گفت : _ شاخه های تو هر روز دارن بزرگتر و گسترده تر میشن حیف نیست فقط لونه من اینجا باشه . _ نه _ پرنده انتظار این جواب سریع و محکم را داشت .
_ خب بذار برات یه چیزی تعریف کنم ، چند سال پیش وقتی خیلی بچه بودم ، موقعی که به جنوب کوچ کرده بودیم ، یکبار روی یه درخت خیلی بزرگ و قدیمی با پدر و مادرم لونه ساختیم ، اون درخت خیلی شبیه تو بود اما بزرگتر و مسن تر . یه روز شنیدم که داشت به نهال جوان نزدیکش می گفت : آغوش گسترده تر می تونه پناهگاه افراد بیشتری باشه ، شاید به همشون دل ببندی و بعد موقع کوچ مجبور بشی از همشون دل بکنی ، شاید دلتنگ بشی اما یادت باشه تا چیزی ندی نمی تونی چیزی بدست بیاری ، تو آغوش بازت رو به پرنده ها دادی و اونها هم تن گرم خودشون رو . چی از این با ارزش تره . اگر آغوشت رو ببندی اگردلبسته نشی
هیچ وقت نمی تونی لذت زندگی کردن رو بفهمی حتی اگر هیچ وقت درد دوری رو تجربه نکنی . _
پرنده ساکت شد . درخت به فکر فرو رفته بود ، تا صبح بدون اینکه کلمه ای حرف بزند . چیزی درون درخت بیدار شده بود ، یک حس پیوند عظیم با آن درخت کهن سال .
تابستان بود ، درخت تازه از خواب بیدار شده بود ، نگاه متعجب و خوشحال پرنده را دید . _ چی شده ؟ _
شاخه ها پر از هلو شده بود ، این اولین بار بود که درخت میوه می داد . حتی از میان آدمهایی که هر روز بی تفاوت از کنار درخت می گذشتند برخی نگاهشان خیره به درخت می ماند .
حس خوبی داشت ، احساس آنکه چیزی از وجود خود را به بقیه هدیه کنی . همه درختها و پرنده ها مبهوت شده بودند .
آنروز، درخت ، خوشبخت ترین درخت روی زمین بود . دیگر فکر نمی کرد که از آسمان آمده ، مطمئن بود که آسمان را به زمین آورده . درخت و پرنده ، درختها و پرنده ها و شادی و حیرت .
زمان می گذشت و می گذشت . یک روز صبح پرنده بی مقدمه گفت : _ من امروز باید برم _ _کجا؟ _ _ باید برم یه جای گرم هوا دیگه داره سرد میشه _ _ اما ..._ _ می دونم ، برای من هم سخته ولی باید برم ، زندگی من با کوچ پیوند خورده ، باید دائم از جایی به جای دیگه برم ، همونطور که زندگی تو اینجا ایستادن و زیستنه _ درخت انتظار چنین روزی را داشت و هر روز که هوا سردتر میشد ، دلهره اش بیشتر . اما الان ساکت بود و آرام . بدون آنکه حرفی بزند پرنده را در آغوش کشید .
درخت تا غروب به آنجایی از خط افق که سایه پرنده از آن ناپدید شد ، زل زده بود ، بی هیچ کلامی .
روزها می گذشتند و درختها از هلو تنها سکوت می شنیدند . فقط سکوت .
هوا تازه گرمتر شده بود ولی هنور سوز داشت . کودکی همراه پدرش از خیابان رد می شد ، یک دست کیسه ای پر از آب با یک ماهی طلایی کوچولو و دست دیگر در دست پدر . پدر نگاهش به درخت افتاد. _ چه جالب ، هلو ! اونهم این وقت سال!_ و کودک با تعجبی بیشتر :
_ بابا آسمون رو نگاه کن ، اینا یه دسته از همون پرنده های جنوبی هستن که توی تلویزیون نشون می داد. اما اینجا چیکار می کنن!_