۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

شايد پاهاش رو بلرزوني

مادر ميگه برو پسرم دنبال ِ هدفت. حالا هر كجا. به فكر ِ ما هم باش و احوالي بپرس. ما اينطور راضي تر هستيم از تو. تو هم شادتري.

پدر ميگه: پسر جان، برو دنبال ِ هدفت و سعي كن بهتر باشي. اينطوري پدر و مادرت هم فكر مي كنن كاري كرده اند.

قرآن ميگه مبادا علاقه ي خانوادگي مانع بشه از حركتت. حالا فرقي نمي كنه كدام سو و چقدر دور و چقدر نزديك.

حالا ديگه خورشيد هم نورش رو دراز داره مي كنه تو افكارت. ديگه ترسي از درخت ِ سياهي كه ميوه اش ناممكنه نيست. حالا حتا باد هم خنكي آورده كه ديگه هر كسي حتا اگه هزاران بار سوتي داده باشه هم مي فهمه كه چه نسيميه!

حالا هي بشين بباف كه شايد بتوني حسادت رو زير ِ دلسوزي بزك كني، با كلك هاي مختلف وارد ِ فكر ِ فرزند ِ اون پدر و مادر بشي، مشوشش كني، شايد پاهاش رو بلرزوني شايد بتوني بالاخره ترمزي بگيراني. شايد تو هم برسي به دلخواهت.

كه اگه شهاب هاي ثاقب هم بهت كمك كنن، تو در مرتبه اي نيستي كه به محل ِ وصل ِ يك بنده و خداي ِ بالاتر از منظومه ي شمسي اش برسي. اعوذ بايد كرد به رب ِ فلق، از شر ِ ...

محمد



Excerpt: Keep me safe!


۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

زیبایی..



من در سراسر زندگی ام،زيباتر و هيجان انگيز تر و شكوه آميزتر از اين داستان نديده ام و نه شنيده ام و نه خوانده ام كه در جنگ جهاني دوم،دو افسر ارشد نيروي هوايي ژاپن كه با هيتلر هم رزم بودند،در آن روز كه ديگر شكست خويش را قطعي يافتند و اسارت را نزديك و هر گونه تلاشي را بي ثمر،بي خداحافظي هاي رمانتيك و احساسات بازي هاي سوزناك،وارد فرودگاه نظامي توكيو شدند،
و هر كدام بر يك هواپيماي جنگي نشستند و به پرواز برخاستند و در آخرين دقايق غروب،در مسير اشعهء آفتاب،همچون دو تير به سوي خورشيد عاشقانه پر گشودند و لحظه اي بعد دو نقطهء مبهم در چهرهء افق مغرب از انظار حيرت زدهء كساني كه در فرودگاه توكيو ناظر اين نمايش شگفت بودند،ناپديد گرديد.
چقدر من از این خبر لذت برده ام!
از سال اول يا دوم دبيرستان همچنان لذت خلسه آور اين مردانگي پرشكوه و افسانه اي در جان من هست.
در آن سالها يادم است كه راديو دهلي مسابقه اي طرح كرده بود كه
<< زیباترین چیزها چیست؟>>
و من همين صحنه را فرستادم اما آقاي راشد برنده شد كه گفته بودند:
<< زيباترين چيزها نگاه دهقاني است به مزرعهء رسيدهء گندم هايش وقتي كه در هم افتاده اند و با نوازش نسيم خم مي شوند و برق طلايي آن را دهقان مي نگرد.>>
در عین حال که به رادیو دهلی در ترجیح نظر آقای راشد بر نظر من حق می دهم اما هنوز قانع نشده ام که نگاه دهقان به مزرعهء گندمهای رسیده اش زیباتر از بدرقهء خورشید تا عدم باشد!
آنچه مرا وا می دارد که در عین حال به قضاوت رادیو دهلی حق دهم این است که،
نظریه آقای راشد <<مفيد تر >> از نظر من است.
اما صحنهء بدرقهء خورشیدهنگام غروب و یا شتاب برای جان دادن با خورشید در بستر مغرب،
نفس ِ زیباییست،
زيبايي براي زيبايي،
هيچ زندگي و بويي از زندگي در آن نيست،
بويي از عقل در آن نيست،
كمترين رنگي از مصلحت،سود و عاقبت و نتيجه در آن نيست،
اصالت مطلق است،
اصالت،چيزي براي <<خودش>> و << به خودش>>،
اين است زيبايي.

گفتگوهاي تنهايي - دكتر علي شريعتي
------------------------------------
پ ن1:خوش به حالتون دوستان ِ عزیز و دوست داشنی شفایی به خاطر ِ اون " دیدار " به یادماندنی.
دلمان خواست اما نشد، نتوانستیم،
دور بودیم و دیر ماندیم،
اما از خواندن ِ راپورت های گویا و مستندتان بسی خرسند گشتیم و وقت به غایت نکو گشت بر ما.
پ ن2:بعضی وقت ها از داشته های زیبایمان غافلیم،
سر به زیری ها مان گاهی به قیمتی گزاف تمام می شود برایمان..
مثل ِ از دست دادن ِ چشم اندازهای بی بدیل و دوست داشتنی کشاورزان هنگام ِ برداشت ِ محصول در شالیزاران گسترده که این روزها از دیدن اش سیر نمی شوم،
مثل ِ خیلی دیگر از اتفاقات ِ به ظاهر ساده ای که هر روز ِ خدا تکرارمان می شود و ما بی تفاوت می گذریم از برابرش..

روزی روزگاری


آقا محمدخان صاحب خراج ممالک شفا و ولایات اطراف خبر داد که عزم وطن کرده ، از دیار فرنگ به طهران مراجعت نموده و قصد کرده جهت دیدار با دوستان کاتب . خلاصه آنکه پیک های بادپا هی آمدند و رفتند تا آنکه برای روزی قراری گذاشته شد . قرار بعد از صلاه ظهر بود در اونیورسیته طهران . اولین نفر که رسید خود آقا محمدخان بود که دم در نزدیک بود دستگیر شود بعد از آن پرنیان السلطنه که با پیچاندن رییس کیمیاگرش رسیده بود و بعد میرزا میلاد که قبل از رسیدن یک دور هم به تالار تشریح دانشجویان طبابت مراجعه کرده بلکه نظارت کند اینها اون تو چیکار می کنند ، خبر داد من اینجا هستم گفتم عجالتا بیا بیرون تا خودت رو نفرستادن روی میز تشریح و آخر سرهم مرجان الملوک به همراه دوست گرمابه و گلستانش سارا خاتون پیتیکو پیتیکو کنان سوار بر قاطر آهنی آمدند . بنده مهزاد خاتون راپورتچی به همراه غزاله خاتون هم که از اول در محل جرم بودیم .
و بعد صحبتها و نقل کردن ها شروع شد ، از حال و احوالپرسی تا اینکه هرکه چه کاره است و چه می کند و باقالیت به چند من و سربازی و راه های چگونه کیمیاگر شدن و چسباندن پروتیینها به هم و فیزیک خواندن با جامد و مایعش و معدوم کردن موش با سرنگ و شکافتن اتم و کوانتوم و عدم وجود ماده و .... دیگه این آخرهایش قند خون همه دوستان یکهو افتاد همه بی حال افتادند و دیگر مجال گفتمان نبود .
بعد از خوردن اندکی اشربه و اطعمه و بالارفتن قند خون ، مطلع جدیدی از گفتمان گشوده شد . اینکه حالا هر که هستی باش میخواهی چه کنی . بحثهای این قسمت تماما به عنوان مدرک جرم ضبط شده و بعدا علیه خود دوستان استفاده خواهد شد منتظر مجموعه پادکستهای افشاگرانه ای که از آن درخواهد آمد باشید لذا دیگر به آنچه که آنجا گفته شد اشارتی نمی نماییم .

فی الواقع قرار بود هر کدام از دوستان اگر نقلی از آن روز دارند طوماری به من بفرستند که دو تن فرستادند .


پرنیان السلطنه در طومار خود گفتند که :
" يك بعد از ظهر آفتابي و آرام بود ، يكي از روزهاي گرم شهريور ماه . در اين روز زيبا من و دوستان خوبم در شفا قراري داشتيم برا ي ديدار و گفتگو با همديگه تو حياط دانشگاه تهران .
اول از همه مهزاد و محمد و غزاله رو ديدم . مهزاد كه از آزمايشگاه و در حين انجام آزمايشي كه بعداً شرح مفصلش رو برامون داد اومده بود ، غزاله كلاسش خوشبختانه كنسل شد و بيشتر پيشمون بود ، من هم از سر ِ كار ميامدم ، محمد به تازگي به ايران اومده بود و ميلاد بعد از ده روز از مسافرت به تهران برگشته بود و با ديدن باكس ِ‌ايميلش كه پر از روز و ساعت برا ي تعيين قرار ملاقات بود شكه شده بود اما خوشبختانه به قرار رسيد . مرجان هم از دانشگاه با يه كم تاخير رسيد و خلاصه همه دور هم جمع شديم . در همين موقع بود كه فوراور برامون sms زد كه فردا به تهران ميرسه ، كاش او هم تو جمعمون بود . اسم هر كدوم از بچه ها كه ميومد يا خبري ميشد خوشحال كننده بود .
زير درختاي بلند كاج نشستيم و از هر دري سخن ميگيم ، از زندگي و خاطرات دانشگاه و ...
روز خيلي خوبي بود برا ي من مثل اين بود كه شخصيت هاي يك داستان مورد علاقه ام از كتاب بيان بيرون وبا هم شروع كنيم به حرف زدن راجب خيلي چيزا حرف زديم و خيلي حرفا هم ناگفته ماند . خب اين اولين ديدار ما نبود و و ديدن دوستاي قديمي آدم رو شاد ميكنه .

خوشحالم كه شفا هست و دوستان شفايي ام ، خوشحالم كه هستيد و اميدوارم هر روز با تازه شدن روز به روز ِ روزها تازه تر بشيد و دوستيمون هر روز كه ميگذره كهنه تر بشه ."


و غزاله خاتون در طومار خود ذکر نمودند که :
" روز عجیبی بود، یه جورایی هیجان داشتم. هیجان ملاقات چند تا دوست قدیمی، که فقط هم وبلاگی نبودن، چیزی بودن بیشتر از همهِ اینها. کسایی که خیلی اوقات، تو غم و شادی ، تو بالا و پایین رفتنهای زندگی باهاشون حرف زدم و باهام حرف زدن. اولین نفری که دیدم، آقای سردبیر بود D: و بعد کم کم میلاد، پرنیان و مرجان هم پیداشون شد. 15-10 دقیقهِ اول که صرف آب شدنِ یخ ها شد رو اگر بیخیال بشیم، بقیهِ روز برای من خیلی بامزه بود. انگار یه فضا، یه کانال... نمیدونم چه جوری بگم، اما احساس آدمی رو داشتم که وارد یه دنیای دیگه شده. تا حالا توی استخر( وقتی پر از آبه) به پشت دراز کشیدید، شنا کردن نه ها، فقط به پشت دراز کشیدن و آروم همونجوری رو آب شناور موندن! حس معرکه ایه، آدم احساس میکنه از دنیای اطرافش جدا شده، تو یه دنیای دیگه است. هر از چند گاهی که سرت تو آب پایین میره هیچ صدایی نیست و بعد که بالا می آی صداها انگار که از دور ِ دور دارن آواز میخونن! آرامش فوق العاده ای به آدم دست میده. تمام اون بعداز ظهر من یه همچین احساسی داشتم. البته این حس رو قبلا هم تجربه کرده بودم، اون موقعهایی که با حال آشفته میومدم شفا و مطلبهای شیرین همین بچه ها رو میخوندم! اما اون روز انگار دنیایی که پشت کامپیوتر امتحانش کرده بودم حالا خارج از دنیای مجازی، روبروم بود. آرامش حرفها، صحبتهای ساده و بی ریا، خنده ها و ... خییییلی خوب بود. وقتی خورشید کم کم غروب کرد ( و من تازه فهمیدم، ای بابا!! 5 ساعت گذشت!) و مجبور شدیم خداحافظی کنیم تازه فهمیدم که خدا چقدر هوامو داره! این رو نه برای تعارف، نه برای خود شیرینی و نه برای شعار دادن میگم. این احساس اون شبِ من بود: واقعا خوشبختم که آدمای اون جمع رو میشناسم، و خدا هم خیلی دوستم داره که موقعیت این دیدار پیش اومد. حقیقتا خیلی وقت بود که به یه چند کیلویی انرژیِ توپ احتیاج پیدا کرده بودم! "

و میرزا میلاد طومار فرستادند که :

"خب فکر میکنم اول باید خدا رو شکر کنم، چون با وجود ِ اینکه در سفر بودم و ایمیلم رو چک نکرده بودم ، روز ِ قرار و سر بزنگاه از جریان مطلع شدم و سعادت ِ دیدار ِ دوستای نازنینم رو از دست ندادم! راستش بقول ِ پرنیان از هر دری صحبت کردیم اما شاید خیلی برام اهمیتی نداشت راجب ِ چی چی صحبت میکنیم ، همین که داشتیم با هم صحبت میکردیم و فقط صِرف ِ شنیدن ِ صدای ِ امن ِ یک دوست، یک دنیا ارزش داشت.
حس ِ غریبی بود (من دیکته م خوب نیس ،نمیدونم، شاید قریب درست باشه با قاف) ، احساس میکردم پاهام روی زمین نیست ، نمیتونم وصفش کنم شاید بهتر و شایسته تر این باشه که حرف نزنم سکوت کنم و ارجاع بدم به تعبیر ِ زیبایی که غزاله در نوشته ش کرده و این جمله از جبران خلیل که میگه: دوست ِ شما همان دعای شماست که مستجاب شده است!
این ُ بعد از اینکه خونه رسیدم و عکس هامون رو نگاه کردم متوجه شدم، خیلی جالبه، فکر کنم همون دقایق ِ اول بود که ناخودآگاه ساعت ِ مچی م ُ باز کردم و گذاشتم توی جیبم، و تمام ِ اون پنج ساعت که با هم بودیم از ساعت و زمان فارغ شدم و یادم می آد موقع خداحافظی بود که باز هم به طور ناخودآگاه ساعت رو از جیب درآوردم و به مچ بستم؛ یه جورایی انگار اون پنج ساعت دربند ِ زمان نمی گنجید، چیزی فراتر از زمان بود، چیزی از جنس ِ ابدیت! درسته، ما ابدیت را در پنج ساعت به زنجیر کشیده بودیم!"



قبل از مراسم خداحافظی چندی فتوغراف یادگاری انداختیم و سپس مراسم خداحافظی در غم و اندوه فراوان برگزار شد آقا محمد خان و میرزا میلاد که سر بر شانه هم گذاشته و های های گریه می کردند ، پرنیان السلطنه و مرجان الملوک که چنگ می انداختن بر سر و صورت خودشان و سارا خاتون سعی در آرام کردنشان داشت . غزاله خاتون جیغ می زد و داشت موهایش را میکند . من هم که از فرط غصه غش کردم بیهوش افتادم روی زمین دیگه نفهمیدم چه شد . (;

یا ایها الکاتبان که هنوز ندیدیمتان انشالله در آینده ببینیمتان .
زیاده عرضی نیست .



۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

كرم ِ كجا خوبه؟


حالا چون يكي پا شده رفته خارج و دو كلمه خارجي بلغور مي كنه ديگه آدم ِ موفقيه؟! اين شد دليل؟ حالا اگه لك لك ِ آسمان ِ امروز صبح ديگه از بيابان هاي اطراف ِ درياچه ي خزر كرم نگيره و بجاش بره كرم از استراليا پيدا كنه بخوره ديگه لك لك ِ موفقيه؟

كسي هم يه زماني طاس شد. كلي زحمت كشيد تا اينكه موهاش رشد كرد. حالا ديگه اسمش بايد بره پيش ِ دكتر سالك و دكتر كخ.

دلم رفت. كار كردم و هر چي تو ايران بود ياد گرفتم. ايراني ها ديگه نتونستن كمك كنن رفتم جاي ديگه كه گسترده تر ياد بگيرم. براي كرم گرفتن كه نرفتم. تازه نون ِ سنگك ايران خيلي خوشمزه تره.

به هر كي ميرسي اول ميگه: درآمدت چقدره؟ ميگم به حدي نيس كه مثل شما هر سال يك دي وي دي پلير و يه ايكس باكس و پلي استيشن جديد بخرم. تمام زندگي ِ من توي يه چمدان جا ميشه اگه رختخوابش رو و مواد غذايي و ماكاروني و گوشت هاي توي جايخي ِ يخچالش رو در نظر نگيريم.

... محمد



Excerpt: There is no difference between worms here and there. The difference of here and there is in your ability to embody your dreams and utilizing the facilities for that purpose.



۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

مختصر کن


1. توی طبیعت توی هستی هیچ چیزی تصادفی نیست هرچیزی به یه دلیلی اتفاق میوفته به خاطر همین قوانین زیست و طبیعت پر از استثنائه در حالیکه اگه یه قانون ریاضی یا فیزیک جامع نباشه و در همه زمینه ها صدق نکنه همون توی مرحله فرضیه رد میشه .
وقتی یه کاری رو شروع میکنی یا شروع میشه فکر نکن اتفاقی و الکی بوده حتما دلیلی هست دوباره تکرار کن اگه دوباره تکرار شد باز نگو ای گند بزنه به این شانس من که هی اون چیزی که میخوام نمیشه شاید اون چیزی که میخوای اشتباه ِ این چیزی که داره پیش میاد درسته ، یه لحظه بشین ، فکر کن ، بی تعصب .


یک ماه و خورده ای پیش ما روی یه سری نمونه های پروتیینی کار میکردیم کلی زحمت کشیده بودیم برای تهیه شون همه چی رو آماده کردیم و گذاشتیم که واکنش اصلی اتفاق بیفته واکنش توی 21روز کامل میشد ، سه روز از شروع واکنش گذشت توی نمونه ها یه چیزای رشته ای ِ عجیب غریب پیدا شد . نمونه ها آلوده شده بودن با باکتری یا قارچ .
و همه چی دوباره از اول ، خون بگیر تخلیص کن طیف بگیر و .... و دوباره نمونه ها رو آماده کن برای واکنش ، میذاری تو دستگاه و همه چی درست درسته هیچ مشکلی توی کارت نیست . روز چهارم میای سراغ نمونه ها و باز سر و کله رشته ها پیدا میشه . آلودگی !؟ من زیر بارش نمیرم کار ما هیچ اشکالی نداشته حالا استاد و دوست و استادای دیگه بگن این آلودگیه ، یه بار به حرفشون گوش دادیم بیخودی دیگه کافیه .
اون چیزهایی که میگن آلودگیه رو دادیم کشت بدند یعنی ازنمونه هامون برداشتیم گذاشتیم روی یه محیط مغذی اگه چیزی روی اون محیط رشد نکنه یه ایده خیلی عالی که به خاطرش زیربار قبول آلودگی نرفتم تایید میشه ، حتی میشه گزارشش کرد . خیلی در هیجان اینم که چیزی رشد نکنه اونقدر که هنوز هیچ چیزی نشده دارم ازش میگم و اینجا اومدم می نویسمش . اگه رشد هم بکنه اشکال نداره حداقل من این فرصت رو به خودم دادم که فکر کنم و از محدوده تعریف شده ها پامو بذارم بیرون .


2. خب اکنون که اخبار علمی را به سمع و نظرتان رساندم توجهتان را به اخبار فرهنگی هنری جلب میکنم (اینها عوارض اینه که بعد یه مدت طولانی قرار باشه بری مسافرت و شب ِ رفتن همه چی به هم بخوره)
می روم
می روم
ای کرانه ناپدید
بگذار من هم برسم
دو قدم که بیشتر نیست
می روم
می روم
کرانه ناپدید
کجایی کجا رفتی
می روم
می روم
پشت سرم بیکران به نفس افتاده
می روم
می روم …


3. فی الواقع من نمی دونم این آهنگ مرغ سحر چرا رفته توی ذهنم هی عین نوار که میره از اول دارم میخونمش به خصوص این قطعه اش:
مرغ بی دل
شرح هجران
مختصر
مختصر کن

آزتك خداي باران ِ سال ها پيش ِ مكزيك

من كه چيزي نگفتم. توهيني نكردم. فقط نرفتم، بعد از دو سال خشكسالي، دعا كنم پاي خداي آزتِك. تو مكزيكو سيتي من كه تنها كسي نيستم غذا نمي بره براش. آخه چرا منو بايد قرباني كنين نامردا. اصلن اين چه خداي رواني ايه كه سر ِ بريده دوست داره تا توفان به پا نكنه.

همه ي اينها زير ِ سر ِ اون كفتاره كه بابابزرگم سانتياگوي دانا هميشه خردش رو مسخره مي كرده. آخه بابابزرگ هميشه اين كفتار و خداي دست سازش، همين آزتِك، رو هميشه دست مي انداخته و سوتي ازشون مي گرفته.

مارچلو اومده ميگه از شرق دريانوردها ابرهاي باران زا ديدن. مردم هم به هيجان اومدن. مي ترسن و خوشحالن. مي ترسن البته چون ممكنه توفان بشه. براي اينكه نشه دعا مي كنن. حالا فردا صبح هم مي خوان منو سر ببرن مقابل آزتِك. بابا من نمي خوام بميرم. فقط گناهم اينه كه نرفتم مثل بقيه به اين مجسمه غذا بدم. به جاش رفتم شروع كردم به چاه هاي عميق كندن. بعد از دو سال زحمت تازه هفته ي پيش به آب رسيدم كه يه هو همينكه خبر ِ به آب رسيدن ِ من به گوش ِ اين كفتار رسيد اومدن منو گرفتن و انداختن تو اين سياهي.

ماريا، آه عشق ِ من، اي كاش بدوني بايد چه كني. اي كاش صداي دلم رو بشنوي. برو به معبد و آزتك رو بشكن. بعد براي اينكه اين كفتار دوباره تئاتر در نياره و بعد از سه روز سياه پوش كردن ِ معبد بره و مجسمه ي آزتك ِ دومي رو نياره و خبر بده كه خداي باران دوباره خودش رو متولد كرده و از تناسخ بگه و .... به پابلو بگو با بچه ها برن كلك ِ اين كفتار رو بكنن.

فقط خدا كنه ابرهايي كه دارن ميان اتفاقي بي خيال نشن. اگه بعد از اين حادثه بارون بياد حقانيت ِ من ثابت ميشه. اما اگه نياد ...


نگهبان در ِ سياهچال را باز ميكنه و فرياد مي زنه: سانتياگو، بيرون، بايد بريم قربانگاه. لبخند ميزنه و ميگه: بوي بارون مياد ...

... محمد


Excerpt: An imaginary story about An Aztec brazier in the Templo Mayor Museum in Mexico City depicts Tlaloc, the god of rain.


۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

دنیای آبنباتی



میری بالا و پایین این ور اونور تا بلاخره بدستش میاری مثل یه آبنبات بعد میذاریش گوشه لپت تا آروم آروم آب بشه . ولی من یه اخلاقی دارم خوب یا بدشو نمیدونم وقتی هنوز چیزی از مزه کردن آبنباته نگذشته مزه اش حوصله ام رو سر میبره درش میارم و میرم سراغ یه چیز دیگه ، باز هم میرم بالا و پایین سراغ یه آبنبات دیگه. این کار رو هم تا الان خیلی کردم . میگن وقتی معتقدی "باید چیزی رو داشته باشی" اون چیز مالک تو خواهد شد ، نمی دونم شاید اینجوری میخوام از دست حس مالکیت در برم .



از مالکیت خوشم نمیاد مالکیت یعنی محدود کردن ، اگه زرنگ باشم 100 متر زمین از جنگلای کلاردشت میخرم و بعد توش واسه خودم ویلا میسازم و توی صدمتر ِ خودم واسه خودم حال میکنم ، آخ که چه زرنگیی! اگه بذارم جنگل خودش مالک باشه و من مهمونش اونوقت وسعت حیاط ویلام میشه چند هکتار .


اگه توی دوستیم مالک دوستم باشم محدودش میکنم به خواسته ها و انتظارات خودم اون چیزی که خودم دوست دارم وخیلی زود از دستش میدم ، اما اگه اون آدم رو مهمون کنم به دل خودم و مهمون دلش باشم هرجور که واقعیت اون آدم هست و هرجور که واقعیت من هست ، اون وقت تا ابد باهاش دوستم .



مرزها رو قبول ندارم ، محدوده ها رو قبول ندارم . خوردن آبنبات تا ته و بعد نشستن و فکر کردن به اینکه وای چه آبنبات خوشمزه ای و تا ابد به خیال شیرین اون آبنبات سر کردن رو قبول ندارم . اگه آبنباتی اونقدر خوشمزه باشه که تا ابد آدم توی فکرش باشه دیگه آبنباتی نیست دیگه چیزی نیست که بخوای از بیرون به دستش بیاری دیگه یه چیز حل شدنی و گذرا نیست یه چیزیه که رفته تو وجود آدم، شده جزئی از آدم و هرجا هم بره با خودش میبردش .



من یه اخلاق مردم آزارانه دیگه هم دارم (چه کنیم دیگه هرچی اخلاق خوبه در ما نهادینه شده!) دوست دارم سر به سر آدما بذارم سر به سر موادی که دارم باهاشون کار می کنم سر به سر نیلوفرهایی که مادرم توی گلدون کاشته ، ساقه هاشون رو از میله عمودی بپیچونم دور میله افقی ببینم چیکار میکنن . دمای محیط آزمایش رو تغییر بدم ببینم پروتیینهام چیکار میکنن ببینم چه خلاقیتی از خودشون نشون میدن چیکار میکنن که یاد بگیرم . اینم یه جور مزه مزه کردن آبنباته دیگه .


اما هیچی به اندازه سر به سر گذاشتن آدمها مزه نمیده وقتی کل کل میکنی نه از سر تعصب، اینکه چیزی رو که قبول داری اما سرش بحث میکنی انگار هی آبنباته رو توی دهنت میچرخونی ببینی مزه دیگه ای نداره همینه همش ، اونوقت همینطورکه داری حرف رد و بدل میکنی یه دفعه اون وسط از توی مزه تکراری اون آبنبات یه مزه جدید در میاد ، انگار آبنباتش مغز دار بوده ، اونوقت یه دفعه یه زاویه جدید یه درک جدید از اون موضوع از وجود اون آدم در خودت ایجاد میشه .



بچه که بودم عاشق لگو بازی بودم یه سطل بزرگ لگو از صبح جلوی من بود تا شب که کنار همونها خوابم میبرد دوست داشتم بسازم بعد خرابش کنم هی بسازم هی خرابش کنم اون وسطها هم اگه یه مدل جالبی در میومد خرابش میکردم بعد دوباره یه چیز جدید می ساختم با استفاده از همون مدل جالبه ولی بعد باز خرابش میکردم . آخه اگه خرابش نمی کردم دیگه نمی تونستم بازی کنم .


بزرگ که شدم رفتم سراغ آبنباتها و مزه کردن، مزه ها زیاد بود . از بعضی مزه ها خوشم اومد اما دیگه نرفتم سراغشون دفعه های بعد رفتم سراغ آبنباتهای که مزه شون شبیه قبلیا بود آبنیاتایی که دائم اون طعم قبلی با طعمهای دیگه قاطی میشد . حالا دنیای من شده پر از آبنبات ، دوستی میگه این چه دنیای چرتیه که دلخوشیهات رو راحت میبوسی میذاری کنار ، میگم اگه دلخوشی باشه که دل همیشه همونجاست و خوشه ، اگر نه با یه تغییر طعم با یه تغییر فکر همه چی حل میشه و میره پی کارش پس بذار حداقل سر خودمو کلاه نذارم .



گفتم بهش كه نيازي به اين همه تغيير نبود



وقتي به گل ِ زرد ِ باغچه ي ما فرصت دادند كه دوباره رشد كنه، از كوه سر زد بيرون و قرمز شد! اونهم فقط براي جلب ِ توجه ِ من. من شناختمش لابلاي اون همه گل ِ قرمز. حتا اگه ديگه زرد نباشه و اون خال هاي سياه توي مركزش نباشه. با اون يه دونه پرچم ِ وسطش. حالا ديگه كلي پرچم داشت. بالاخره گل ِ من بوده سالها. گفتم بهش كه نيازي به اين همه تغيير نبود و مي تونست همون زرد دوباره دربياد. فرقي نمي كنه. من كه قرمز و زردش رو نمي ديدم. همه ي گل ها زيبا هستند اما مثل ِ هم نيستن. فقط اين گله كه گل ِ منه.

... محمد

(الهام ِ حس از شازده كوچولو)




Excerpt: When they gave to my yellow flower another opportunity to blossom, this time it grew in red from my mountain. There were many red flowers similar to her in there, but I recognized mine easily. It was mine for years and was full my feelings.


۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

چند خبر از خواننده ها

در صفحه ي شما در شفا بنويسيد عزيزي بنام محمد نوشته:

سلام دوستان شفایی ام
خواهرم فاطمه 13روزه که توی کماست، تو رو خدا براش دعا کنید به هوش بیاد، فقط 12 سالش هست و ته تغاریه، مادرم نمیتونه دوریشو تحمل کنه، بعد از فوت بابا تازه کمی تونسته آروم بگیره
میلاد، پرنیان، غزاله، محمد و همه ی همه
تو رو خدا دعا کنید


برايت خواهرت همگي دعا مي كنيم. الهي

-------------------

رضا زحت كشيده و طرحي راه اندازي كرده براي ساختن يك مستند از شفا. متن فراخوان ِ او اينچنين است

جالب است كه علاوه بر نويسندگان، خوانندگان شفا هم دعوت شده اند كه با تماس با جيكنامه ي (ايميل) رضا در اين پروژه شركت كنند.

دوستان، فرصت خوبي براي اجراي يك پروژه ي گروهي خوب است. ممنون رضا جان

شفا





Excerpt: One of the Shefa readers asks for a prayer to her sister who is in hospital, another reader suggested making a video cast about Shefa.


۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

بيست







گاهي وقتا فكر ميكنم ما چقدر آسون به هر فكري ( بخونيد نافكري ) ، به هر آدمي ، به هر موضوع ِ احمقانه اي ، ، اجازه ميديم تو ذهنمون بياد و بره .
تلويزيون و راديو كه از صبح تا شب اباطيلشون رو بدون اينكه متوجه بشيم به خوردمون ميدن و آروم آوم وقت اندك ما رو ميخورن .
گاهي وقتا هم كه توي تاكسي يا اتوبوس نشستي و ممكنه يه كم وقت داشته باشي كه، خودت، خود ِ خودت ، يه كم فكر كني. ، بيلبوردها و آگهي هاي تبليغاتي دست از سرت برنميدارن .و مدام شعارهاشون رو به خوردت ميدن .

يه زمانهاي كمي سكوت ميكني ، از جمع فاصله ميگيري و ميخواي به خودت فكر كني ، فكر كني چي كار داري ميكني ؟ كجاي كاري ؟ چه شكلي شدي تا حالا ،اصلاً زنده اي هنوز يا مردي و داري با باطري كار ميكني ، همه نگران تو ميشتن كه واي ! نبينيم تو فكري . ، ناراحتي؟ ،‌نگراني ؟ مشكلت چيه ؟

اصولاً تو ديكشنري ما بايد فكر رو مساوي نگراني معني كنند ، به غير از بدبختي ها و مشكلات و غم نان ديگه چيز ِ ديگه اي ،‌يعني اصولاً چيز جالب ِ توجه ديگه اي تو دنيا براي فكر كردن نيست .
.از بچگي پدر و مادر ، اجتماع ،‌فرهنگ و آداب و رسوم ِ دست و پاگير ، اطرافيان ، همه و همه نرم افزار ِ خودشون رْ تو ذهنت نصب كردن و ازت ميخوان مو به مو اجرا كني.


دفتر زندگي ِ من ِ ، ولي همه رو دادم دست ديگران و دارن تند و تند پرش ميكنند. كه چي بشه ؟
كه آخرش هر كدوم پاي هر ورق يه نمره ي بيست بذارن .
پدر و مادر مهربونم ، دوست خوبم ، هموطنم ، من رو تو قالبهاي خودتون نريزيد تا شكلي رو كه شما تاييد ميكنيد و دوست داريد ازش در بياد بيرون. من رو به قيمت، يه آفرين، تو يه مكعب نيدازيد ،
بذاريد خودم باشم ، باور كنيد خود ِ خودم خيلي بهتر ِ و خيلي نوتره،

دلم ميخواد يه پاك كن بزرگ داشتم تا تمام ورقهاي سياه شده و غلط ذهنم و پاك كنم تا يه صفحه ي سفيد ِ سفيد تو ذهنم باز بشه ، يه دفتر جديد كه براي خود ِخودم ِ و از اين همه كه ميبينم و ميشنوم فقط اونايي رو كه دوست دارم توش بنويسم . اونايي كه من انتخابشون ميكنم ، نه اونايي كه خودشون رو به من تحميل ميكنند .
دلم ميخواد فرمت بشم ، همه چي پاك بشه ، و هر برنامه اي خودم خواستم رو تو ذهنم نصب كنم ، بعد ش هم يه آنتي ويروس خيلي قوي روش بذارم كه اجازه نميده هيچ ويروسي وارد بشه به ذهنم .

شايدم مجبور بشم برم اين دفتر سياه رو بندازم تو رودخونه تا پاك بشه و برم سراغ يه دفتر جديد ِ سفيد ِ سفيد كه نه خط كشي داشته باشه و نه خط .و نه جايي براي نمره دادن .
يه كاغذ بي خط ميخوام ، يه دفتر نقاشي .كه هر چي رو دوست دارم توش نقاشي كنم ،هرچي ، حتي خدا رو.
.

آخه که چی بشه هی میگی بقیه نمی فهمن؟


لک لک های شب روحیه، شبا تو دلشون نظریه های عمیق می سازن و به محض ِ تولید، و قبل از اینکه توی نور دیده بشه، همینطور داغ و تاریک باورش می کنن.

خب دیگه چه میشه کرد. گاهی کسی فکر می کنه خیلی عمیقه چون یک بار شکست خورده. راجع به گربه ها، شترها، مویانه ها همه و همه چیز نظریه های درست و غلط میدن. دیگه بابا جون، شتر دیگه اونقدر خورشید رو دیده که فرق گرمای خورشید رو با گرمای دویدن بفهمه! یا مثلا تو که شب ها می خوابی تا حالا کرم ِ شب تاب اصلا دیدی به چشم که بخوای نظریه بدی راجع بهش.
دنیا خیلی بزرگتر و پیچیده تر از اونه که تو ساده اش کردی به لک لک و غیر لک لک.

هی بگو لامپ مهتابی شدی. لک لک شدی. جلوتر داری میری. د ِ نشدی. دیگه یه چیزی که برای همه واضحه حسود و غیر حسود نداره. پروانگی ِ ما بی غرضه. تازه قسم چرا. اصلا بی قسم. از شترمرغ ها هم خواستی بپرس. نور هم که دیگه نور ِ 100 وات و کم مصرف نمی شناسه. برو یه فکری به حال ِ کلاهی که سرت رفته و فکر می کنی نور شدی بکن.

... محمد



Excerpt: If you are light everybody can understand it. Bring some light up.


۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه


فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.

برای مردن عمری فرصت دارم.

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.

گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.

اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.

به عقیده گیوتین سر آدم زیادی است.

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.

برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می سازم.


کاریکلماتور از پرویز شاپور

بالاتر هم میتونی بری؟

نه! به هیچ وجه! اصرار می خوای بکن می خوای نکن. تاثیری نداره. من نمی خوام بمونم روی افکار ِ سابقم. ارزشش رو نداره از چیزی دفاع کنی که توی سختی تنهات میذاره. که چی بشه؟ عمرم رو که از تو دکه ی روزنامه فروشی نخریدم که بخوام پرش کنم از عکس های مهدوی کیا و بهرام رادان و این نقل قول و اون نقل قول. حتا دیگه نمی گم نه! چون نمی بینمت حتا اگه جلوی چشمم باشی و نیازی به تایید ِ تو نیست که نه ی من رو منطقی بدونی یا نه.

آدم دل به خدایی خوش می کنه که یاری کننده باشه. پس خدایی که توی 8500 کیلومتری زمین بود رو رها می کنم و افکارم رو پرواز می دم شاید به خدایی ورای منظومه ی شمسی برسم. کمی بالاتر. خدایی یاری کننده، با حال، امیدوار، شاد، آرام و صفاتی دیگه که حتا به مخیله هم الان نمی رسه. خدایی که توی صورت ِ امیدوار انسان های ایرانی و خارجی نفوذ داره. یه خدایی که فقط من باید حمال ِ توصیفش باشم حتا از 8500 کیلومتر بالاتر نمیره از ترس ِ اینکه مبادا منو گم کنه چی چی میتونه باشه!

وقتی خسته شدی از نومیدی خودت راه میفتی. فقط باید متنفر بشی از خدای نومیدت. خسته بشو از دست ِ خودت و افکار ِ عمیقت که هر کدومش از ترمز دستی ای بی اس بدتره. بیا از عمق بالا و سطحی که شدی روی جریان ِ رودخانه مثل برگی سبک راه بیفت. گیر نمی کنی. داری میری. جایی که جاشه خودت می فهمی با اراده ی خودت می فهمی رسیدی. البته آدم نمی رسه. همیشه کمی نزدیک میشه. یعنی کمی نزدیک تره شدی. می ایستی چند ماهی و تحصیلی و کاری و پولی و تجربه ای و بعد مثل برگ دوباره از چرخ زدن دست برمی داری و دوباره رود و تو و جدید ها.

... محمد



Excerpt: I enhance my imagination from God and replace my current immaginations with a higher God, who is more friendly. Be a leaf in river and move on.


۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

سنگ های نانم رو بکن اما آرزوهام رو دست نزن

توی نانوایی سنگکی مردی بی اجازه ی من شروع کرد به سنگ های نان هایی که من خریده بودم را کندن. بچه های اونور ِ آب می فهمن این کار تعجب زیادی داره. گذاشتم حال کنه.

همین لو داد چرا جوانی که می خواد چشمه بشه مجبور میشه بره دنبال ِ خونه خریدن. یا کسی که عاشق نجاری ِ مدرنه میشه دندانپزشکی موفق، پول دار و ناراضی. دندانپزشکی که صورتش از توی کت و شلواری خوشبو زده بیرون اما حس نداره. از راز ِ موفقیتش میگه و اما وقتی میره مبل بخره وا میسته کمی نگاه می کنه به دست های نجار.

به من میگن نصیحت کن جوون ِ 22 ساله رو. چی بگم؟ بگم برو دندانپزشکی بخون؟ من حتا نمی خوام سنگ های نون ِ سنگکت رو هم دست بزنم بی اجازه ی تو، چه برسه به آرزوهات.

موضوع روشنه. وقتی کسی یا مطلبی بهت نیرو میده این انرژی به زودی تموم میشه. همینکه که بره یا ببندیش.

خورشید هم اگه خودش روی خودش کار نکنه و نورش از جنس ِ خودش نباشه شروع میکنه به قرمز شدن و تاریک شدن. اگه آرزوت مال ِ دیگری باشه، چطور قرمز نمیشی؟

ناخن ها رو می چینی، موهات رو کوتاه می کنی و حمام میری اما نه برای تکراری شدن. تکرار ِ مسواک رو جدی بگیریم. کسی که دوست داره خودش پول در بیاره (حتا خیلی کم هم اگه باشه) رو جدی بگیریم. او تشنه ی خودشه.


محمد




Excerpt: Remove the stones of my Sangak bread, but leave my dreams to be mine.


۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

ما بزرگ شدیم دوستان!


روزهای عجیبی هستند این روزها! مدت تقریبا طولانی ای بود که کم آورده بودم، خسته شده بودم. از بالا و پایینهای مکرر، دلم برای زندگی الکی خوش- زندگی ِ بدون دغدغه، پر از خوشی و پر از شادی- و فقط شادی، لک زده بود. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی همه اش احساس شخصیت اول داستان ارباب حلقه ها رو داشتم! همه چیز در حال تیره تر شدن بود، در حال سیاه و تاریکتر شدن و من در پس همهِ این تاریکیها دنبال نوری بودم که میدونستم وجود داره، فقط باید تا رسیدنش دوام آورد.
این حال و روز ادامه داشت تا 5-4 روز ِ پیش. از همین 5-4 روز ِ پیش سلسله وقایعی شروع به رخ دادن کرد که تو دیدگاه من به موضوع کلی تغییر ایجاد کرد. طی این سلسله وقایع بود که من فهمیدم همهِ دوستهام، همهِ اونهایی که دور و برم هستند هم با یه همچین مشکلاتی روبرو شدند. هر کدوم به یه نحوی درگیر شدند. مشکلات و مشغله های مختلف که خیلیهاش اگر از دغدغه های من بیشتر نباشه کمتر هم نیست. جالب بود، خیلی جالب بود. همین امروز صبح که داشتم با یکی از دوستهای قدیمیم صحبت میکردم( در مورد چیزهایی که براش پیش اومده و تصمیماتی که گرفته) یک لحظه فکر کردم : " وای! خدای من، X چقدر بزرگ شده!! " آدمی که تا 3-2 سال پیش بزرگترین فجایع زندگیش نمرهِ پایین گرفتن تو فلان درس و یا بحث کردن با فلان آدم بود، امروز با اینهمه شلوغ پلوغی تو زندگیش چقدر آروم و مصممه! درسته از نظر روحی زیاد خوب نبود، کمی ترسیده بود، کمی هم نا امید، ولی سرپا و محکم قصد پیشروی داشت. وقتی گوشی رو قطع کردم جواب سوالمم پیدا شد: ماها بزرگ شده بودیم!
ما وارد دریای زندگی شدیم. همه مون وارد این دریا شدیم و دریا در کنار زیباییش پرتلاطمه، پر از موجهای بلند که میآن طرفت تا بکوبنت به در و دیوار. تازه به غیر از این موجها، دریا بزرگ و بی انتهاست. تا چشم میبینه آبه و آدم از این هیبت و بزرگی وحشت میکنه: یعنی میشه پشت این همه آب خشکی ای هم در کار باشه!؟ نکنه راه رو اشتباه برم؟ نکنه؟؟؟
ولی خوب زندگی یعنی همین. اون استخر کوچولویی که تا امروز توش آب بازی میکردیم و برای خودمون دریا کرده بودیمش دیگه تموم شد. ما خودمون از استخر بیرون زدیم، خودمون زندگیِ واقعی رو انتخاب کردیم. پس باید بدونیم که زندگی واقعی- دریای واقعی- با اون استخر کوچولو و موجهای حقیرش فرق داره. زندگیِ واقعی یعنی انتخاب یه ساحل واقعی و دل به دریا زدن برای رسیدن به اون ساحل! اگر ساحل حقیقی رو میخوای باید بزنی به دریای حقیقی، با موجهای حقیقی، صخره های حقیقی، گم شدنها و دوباره پیدا کرنهای حقیقی،.... اینهمه ترس و نا امیدی هم برای اینه که تازه واردیم. هنوز فکر میکنیم دریا هم همون استخر کوچولوی سابقمونه. ولی کم کم یاد میگیریم که دریا دریاست! توی دریا روزها نشستن و گریه و زاری کردن به خاطر برخورد با صخره ها معنا نداره. باید محکم باشی و زود بلند شی وگرنه غرق میشی.
حالا که جوابمو پیدا کردم خیلی آرومترم. حس میکنم این مسیریه که خودم اومدم چون از "ادای زندگی کردن رو در آوردن" خسته شدم. خودم دریای واقعی با ساحلهای واقعی خواستم، پس ( چشمم کور!) باید با مشکلات واقعی هم دست و پنجه نرم کنم.





Excerpt: We are experiencing the amazing process of growing up! To deal with real life and all its difficulties. We are learning to live a REAL life!







شکی نیست که کتاب شازده کوچولو جز بهترینهای ادبیات دنیاست ولی از بین قسمتهاش با اینکه خیلیها اون قسمتهای معروفش رو بهترین قسمتش میدونن من از این قسمتش خیلی خوشم میاد . از دستم در رفته چند بار این تیکه رو خوندم .

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مد‌تها‌ تو دلش بهش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:-گوسفندی که بته ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.-حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.-پس خارها فایده‌شان چیست؟
من چه می‌دانستم؟ سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده ‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.-پس خارها فایده‌شان چیست؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری گفتم که:-خارها به درد هیچی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.-نه ! و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور عصبانیت درآمد که:-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. ساده اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد مقاومت کنه با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شازده کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
- نه ولله ، نه !من هیچ فکری نمی‌کنم! همینطوری یک چیزی گفتم . آخر من کارهای جدی تری دارم .
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:-کارهای جدی!
مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.- تو هم مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی ها!از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه ادامه داد:-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را با هم قاطی می‌کنی!حسابی از کوره در رفته‌بود.
موهای طلایی طلائیش توی باد می‌جنبید.-من سیاره ای را سراغ دارم که یک مرد سرخ چهره توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌ را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک مرد جدّی هستم! یک مرد جدّی! » از غرور به خودش باد کند. ولی آخر ، او آدم نیست، یک قارچ است!-یک چی؟-یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌ بود:-هزاران سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این هزاران سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روی شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو سیاره خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که توی هزاران و هزاران ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: »گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شده‌ بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شازده کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهش گفتم: «گلی که تو دوست داری درخطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گلت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. احساس می کردم خیلی ناشی هستم . نمی‌دانستم چه‌طور دوباره دلش را به دست بیآورم در کجا به او برسم... وه که چه اسرارآمیزاست دنیای اشک!

آهوی تشنه


آرزو داشتم که چشمه بشم، تمیز و زلال که همه از من لذت ببرند و به شادی برسم. رفتم که چشمه ای ببینم تا کمی از او یاد بگیرم. توی ِ راه کلبه ای دیدم که صاحب نداشت. دنده ی ماشین را خلاص کردم و ایستادم.

کلبه را تمیز کردم و خیلی خوشحال شدم که وقتی همه بی سرپناهند و سگ دو می زنند برای لونه، من آلونکی یافته ام زیبا و محکم. سندش را مال ِ خودم کردم و در آن سال ها ماندم. همه به من می گفتن انسان ِ موفق و زرنگ. بچه ها از من راز ِ موفقیت می خواستن.

وقتی زندگی ِ بی تحرکم تنگم شد آلونک را بالاخره رها کردم. سعی کردم و چشمه شدم. وقتی چشمه شدم نمی دانستم تمام عمر را در آلونک تلف کردم. آخه الان یک چیزی داشتم ورای تصور. یک شوق و حس ِ انتظار.

تصورش رو بکن. دور ِ من یه لایه حاشیه ی خاکی وجود داره. من سطح ِ سبز ِ کف ِ جنگل رو نمی تونم ببینم، آخه یه ده سانتی پایین تر از سطح ِ جنگلم. روی من برگهای زیادی سایه انداخته. همه ی آسمون دیده نمی شه. فقط از بین ِ حاشیه ی خاکی ام تا برگهای روی سرم یه پنجره ی کوچکی از شکاف ِ آسمان معلومه که همیشه فقط یک کمی از ابر های آسمون از توش معلومه. بیشتر ِ مواقع هم آبی ِ مایل به سفیده و کم ابر.

تصورش رو بکن. نشستی و نشستی و به صدای قل قل ِ خودت گوش میدی که صدای خش خش ِ ضعیف ِ علف ها میاد. یواش یواش زیاد میشه. با شک همراهه قدم هاش. بعد از دو سه دقیقه سکوت کله ی یه آهوی ناز رو می بینی که اومده پایین بوست کنه. نگاهش پاکه. تو فقط کله اش رو می بینی که چشای سیاهش زل زده به تو و داره میاد به سمتت. کله ی آهو درست از وسط ِ پنجره ی آسمونت زده بیرون. یه فرت و فرت ِ ریزی توی نفس هاش شنیده میشه. معلومه کمی تند دویده و نفسش کمی گرفته. زبونش رو به می چسبونه و آب می خوره از تو.

... محمد




Excerpt: A thirsty deer and you be a lake.


۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

اصلا روز ِ غیر ِ عادی ای نبود.



شکاف دهنده ها زیادند. گاهی حتا دندانی هم شکافنده میشه و درز ِ کیسه ای را شکاف می ده.

خورشید؛ 45 دقیقه است فکر کنم که نشستم جلوی پنجره تا شکاف بدی.

دارم می نویسم هم اینجا هم در لیتکس LaTeX. اینجا از شکاف و اونجا هم از شکاف؛ که صبح ها باهوش ترم. صبح ها شکافنده ترم. فرقی هست بین انتظار ِ چیزی را داشتن و بیخواب شدن برایش، و خواب ِ آن چیز را دیدن.

دلی امیدوار دارم که خوشبختم نه از تمجیدی نا به جا و نه از جایزه ای. دل ِ من فقط برای دریدن ِ نومیدی غش می ره.

چند سالی میشه که از خوابی برخواستم که برخاستنش را خودم و با اراده ی خودم انجام دادم و هنوز برخاسته ام. از زندگی می ترسیدم چون می دیدیم کارمندها 5 صبح چه جانی می کنند تا با این همه نارضایتی در مغز روانه ی کار شوند. عصر ها هم با نارضایتی برمیگردند. آخه راستش رو نمی گفتن که این همه نارضایتی از نداشتن ِ توانایی خریدن ِ دی وی دی پلیر ِ جدید تره. وگرنه روزی که، خدا رو شکر، هست. چه گناهیه ترساندن از چیزی که وجود نداره! یا ترسیدن از درختی که میوه اش گوسفند باشه. ترسانده شده بودم. دور و برم دلها گرفتار ِ چیزی نبود و نیست. پرسه می زنند دور و بر ِ گوشی مبایل های جدیدتر تا شاید یکیشون روزی تخفیفی بخوره. اما من پیرمردی هم دیدم که با همون موبایل قدیمی ِ رنگ و رو رفته و بی دوربینش که خوشبخت زندگی می کرد. نه اینجا که اینجا رضایت داشتن خنگی به حساب میاد. جایی دیگر.

گاهی نشانه ها رو با دلقک بازی عوضی می گرفتم. اینکه خورشید ِ هر روز توی راه باشه و تو دنبال ِ نشانه ای از سمت ِ باد باشی حماقته.

اصلا روز ِ غیر ِ عادی ای نبود. لبخند ها هم مثل همیشه بود. نمره های دانشگاه هم همونطور بود. نه کسوفی و نه خسوفی. نه چیزی به دلم نشسته بود و نه دلم حس می کرد که اتفاقی و تغییری در راه است. این من بودم که در روزی کاملا عادی و از دل ِ حوادثی کاملا عادی برخاستم.

من از اینکه بگن این مردم این فرهنگشونه راضی نیستم. خودم برای خودم فرهنگ می سازم. مثلا الان دو روزه فرهنگم این شده که صبح ِ زود بنویسم. من با فرهنگ ِ کره گرفتن از شیر ِ پر چربی غریب نیستم. اما از آب، شرمنده! اگه روز سومی فرهنگم عوض بشه لزوما غربزده نیستم.

مهم شکافنده شدنه. در لایه های بی تحرک ِ سیاه سیاه ِ ذهن ِ ناامیدت.


... محمد



Excerpt: On the energy of splitting and tearing lonliness.



۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

فقط یک کلمه بیشتر

صبح از شدت ِ ذوق برای دیدن ِطلوع ِ خورشید نخوابیدم. درسته که هر روز تکرار می شه اما تو هر روز اونجایی که دیروز بودی، دیگه نیستی.

فکر کردم که آدم ِ تنها چقدر تنها نیست؟ دیدم چیزی به نام ِ تنهایی وجود نداره. مثل ِ گیاهی که میوه اش گوسفند باشه. او تنهاست زیرا که زیر ِ پتویی قایم شده که در معرض نباشه. از ترس ِ سوتی دادن! ای پتو به خود پیچیده، بلند شو! البته دوستی با آسمان و خورشید خوبه و پاک. اما کلمه هم هست. کلمه که مثل ِ شعاع ِ نور میفته ازت بیرون. اگه ناشی باشی گاهی سوتی می دی. اما چه باک که --خومونیم-- خورشید هم گاهی سوتی میده. مثلا اونقدر حرف می زنه که آدم از گرما می پزه. گاهی هم که میره پشت ِ ابر. تو با کلمه هات می تراوی و دوست میشی با عطارد، بهرام، زمین و زهره.

گاهی باید فکر کرد و بعد کلمه ای به زبان آورد. اما من خودم تجربه ی جالبی داشتم. تقریبا همیشه از نوع ِ آدم هایی بودم که فکر زیاد می کنه قبل از حرف زدن. اما توی مسیر ِ تاریک ِ تاریک ِ تاریک ِ دانشگاه تا خانه که گاهی 40 دقیقه طول می کشه و گاهی 50، شب هایی که ساعت از 3 هم گذشته شروع می کنم به مرور ِ یادگرفته های روز، با صدای بلند. حرف می زنم و حرف، و به هم ربطشان می دهم. اونقدر استقامت می کنم که گاهی (فقط گاهی) ایده ی جدیدی به ذهنم می رسه. از کجا؟ از حرف زدن ِ هدف دار. با ربط دادن های مطالب ِ به ظاهر نامربوط.

محمد، بهرام، زهره، زمین، کمی جهت دار و پر حاشیه حرف بزنیم حتا برای خودمون. کمی بیشتر. فقط یک کلمه بیشتر. حتا اگه الان دور و برمون خالی از یاره، بی یار حرف بزنیم. گاهی بی دمپایی و بی چراغ هم میشه از آرزوی فتیله گفت. از رسیدن به درک ِ بهتر ِ طبیعتی به دور از غیبت های روزانه ی فامیلی و دوستانه. گاهی (فقط گاهی) چیزی که قبلا نبوده به وجود میاد. تو تصمیم می گیری بتابی. مثل ِ عطار که به خودش گفت:
گر مرد ِ رهی، ميان ِ خون* بايد رفت؛ از پاي فتاده، (حتا) سرنگون بايد رفت؛ تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس (!!)؛ خود ِ راه بگويدت كه چـون بايد رفـت

... محمد
-----------
* خون یعنی لایه ی درونی تر ِ طبیعت، لایه ی اصلی تر ِ غذا و نفس و زندگی. به معنای جنگ و خون ِ دل خوردن نیست.



Excerpt: A personal experience on how speaking (even to nobody but yourself) may create new valuable thoughts


۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه




+ امروز داشتیم با یه دوستی درمورد پیدا کردن جواب یه سوال صحبت می کردیم ، آخر سر دوستم گفت به نظر من تو فقط با مردن میتونی جواب این سوالتو پیدا کنی. ضمن تشکر از دوست عزیزم ولی خب راست میگفت اما مساله اینجاست که من وقتی زنده نباشم دونستن جواب این سوال به چه دردم میخوره !؟
سوالهایی هست که ارزششون به جوابشون نیست ارزششون به اتفاقاییه که برای رسیدن به جوابشون پیش میاد به چیزهایی که آدم این وسط یاد میگیره حالا چه به جواب اون سوال برسه چه نرسه اصلا گاهی این وسط خود سوال هم ممکنه فراموش بشه .


+ از اونجایی که تیم بسکتبال ایران تا حالا همه بازیهاش رو باخته میگم اگه دشمن یا بدخواه مدخواهی چیزی دارید بگید من طرفداریش رو بکنم تا درجا پودر بشه . این چه وضعشه کاروان ایران تا الان فقط باخته . یه مطلب جالبی چندروز پیش روزنامه همشهری نوشته درمورد اینکه چرا کسی مثل سوریان امید طلا به این راحتی باخت . نوشته بود آیا فکر میکنید مایکل فلپس که تا الان توی بازیها هفت تا مدال طلای المپیک رو برده بعدش که برگشت توی کشورش دائم از این اداره به اون اداره میره تا ازش تقدیر کنن و بهش جایزه بدن ؟ نه دوباره برمیگرده به استخری که توش تمرین میکرده و دوباره روزی 10 ساعت تمرینش رو شروع میکنه . چرا؟ چون جز به قهرمان شدن به چیز دیگه ای فکر نمیکنه ، اون توی ذهنش فقط یه چیز میگذره اینکه من تمرین میکنم و من قهرمانم . قهرمان المپیک قبل از اومدنش به بازیها خودش میدونه قهرمانه فقط میاد اونجا که به بقیه هم نشون بده . شاید علت اصلی موفقیت دانشمندها و مخترعهایی که توی ایرانن همین باشه چند سال پیش اولین سالی که ایران توی رقابتهای اختراعات ژنو شرکت کرد بیست و چندم شد و امسال اول شد . کسی از اون محققها به طور شایسته تقدیر نکرد ولی در عقیده و هدف اون مخترعها هم تغییری ایجاد نشد . نه خودشون رو باختن نه دلزده شدن که کسی برای کار ما اینجا ارزش قائل نیست (گرچه همین مسابقات شد سالن ترانزیت خیلی از بچه های قوی)ولی با همون بودجه کم هم ادامه دادن تا رسیدن به مقام اولی . حالا این وسط بعضی ها نمیدونن که باز کردن یه گره ای از مشکلات ِ سلامت و زندگی مردم باارزشتر از بلند کردن چند کیلو آهنه بحثش جداست .



تشویق باید عاقلانه و منطقی باشه ، تشویق و جایزه افراطی حتی اگر فرد رو تنبل نکنه اراده و اعتماد به نفس و مهمتر از اون هدفش رو نابود میکنه . قهرمان بودن ، موفق بودن توی مدال و دیپلم افتخار نیست ، باید توی کله آدم باشه . فقط اینجوریه که یه برنده همیشه برنده است .




+ بازیهای المپیک رو که به سلامتی دیدین، کلی خانم و آقای ورزشکار و خوش هیکل رو هم که دیدین ، خب:
حالا من میخوام از شماها دعوت کنم که قرار بذاریم هر روز هر ساعتی از روز که شد نیم ساعت ورزش کنیم ، میشه نرمشهای ساده و کششی انجام داد یا پیاده روی یا دویدن نرم یا استفاده از این وسیله های ورزشی توی پارکها هست یا حتی خوابیدن رو زمین جلو تلویزیون و پا دوچرخه زدن و دراز نشست رفتن . هر نوع ورزشی که خودتون دوست دارید ، هر روز و فقط نیم ساعت . بهانه وقت نداشتن هم خیلی بیخوده یعنی توی کل روز شما یه نیم ساعت وقت خالی برای سلامتیتون ندارید!؟
این کار رو من خودم دارم شروع میکنم سوخت و ساز و شادابی و پر انرزی بودن که جدا، اگه بخوام به همین روند ادامه بدم شش ماه دیگه از در رد نمیشم ، حتی اگه پوست استخون هم باشید همین نیم ساعت ورزش میتونه باعث تنظیم سوخت و ساز بدنتون بشه .
حالا اگر دعوت ما رو لبیک میگید روزی نیم ساعت ورزش رو فراموش نکنید اصلا بنویسید بچسبونید به در یخچال یا کتابخونه که یادتون نره ، هر روز و فقط نیم ساعت .



بی ربط: امروز در راه علم نزدیک بود آزمایشگاه رو بفرستیم روی هوا!


بی ربط2: جون من سه روزه داره واسه جوجه های توی این عکس در میره ، ای جانم آدم دلش میخواد بگیره فشارشون بده! احتمالا چند روز دیگه میرم تجریش چندتا میخرم . نگا کنید چقدر معصومن ، از صدتا کتاب فلسفه پربارتر .


به ازاء هر شیاد انسان ِ درستی هم هست

نامه ی منسوب به آبراهام لينكن نوشته شده به آموزگار ِ پسرش
**

به پسرم اینگونه درس بدهید:

او باید بداند که همه ی مردم عادل و همه ی آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند.

به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن برحذر دارید.

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه، به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

به او بگویید تسلیم ِ هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار ِ تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه


دنیا جای خیلی عجیبیه! همه چیز دائما در حال متعجب کردن ماست. و اتفاقاتی که پیش میان، هیچ کدوم اون چیزایی نیستن که ما فکر میکردیم ممکنه رخ بدن. این تصور که تا آخر قصه رو پیش بینی کردی و میدونی چی در انتظارته خیال خامی بیش نیست عزیز! هیچ چیز قابل پیش بینی نیست، هیچ چیز، درست مثل جعبه های شانسی. و همین هیجانها زندگی رو میسازه، همین بالا و پایین رفتنها و ....

پس خیلی ساده فقط زندگی کن. زندگی کن و منتظر هیجانها باش.


تو ببخش چون همیشه،تو بمان



مادر می گفت که آیه ای در سوره ی " الْمُلْك " هست که خوب که می اندیشی ؛

هفتاد ِ آدم را می سوزاند:


" إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ "

" بی ترديد كسانى كه در نهان از پروردگارشان مي ترسند ، براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است."
آیه 12 سوره الملک
-------------
پ.ن:
1.این روزها سخت عطش ِ نوشته شدن دارم ،هم نوشته شدن و هم قصه روایت کردن..اما نمی توانم.
2.جایی صدای تولد می آمد،
" محمد " عزیز،
ببخش بی خبر موندیم اگر روز ِ میلاد ِ تو بود.
خیلی به تو مدیونم،روز ِ میلاد ِ وجود ِ گرانقدر و بخشنده ات بی شک از مبارک ترین روزهاست.
3.عزیزی چون پدر،
فرشته ای چون مادر،
نزدیکتر بیا..نزدیکتر..
نلرزد دلت،
" دم غنیمت است."
در گردنش بیاویز..
غرق ِ بوسه اش کن و به بویش،به عطر ِ حضورش سرمست شو..
آخراین روزها فرصت ِ با هم بودن ها خیلی کوتاست،خیلی..
4.سر ِ آخر اینکه:
خدایا شکرت که اینجا ؛
" شفا " ،
هست.

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

نخستين مبادله ی رسمی ِ استاد در طول تاريخ


نوشته ی کیهانی زاده
منبع: تاریخ ِ روزانه ی ایران

به نوشته ی سه گاهنامه ی جداگانه؛ هفتم، هشتم و يا 13 اوت سال 425 ميلادي، شاه ِ وقت ايران، بهرام ِ پنجم (بهرام ِ گور) درخواست ِ تئودوريس دوم امپراتور ِ روم را پذيرفت كه استادان ايراني بتوانند ـ چنانچه بخواهند ـ براي تدريس در دانشگاه ِ نوبنياد ِ قسطنطنيه (استانبول) به اين شهر بروند و اين موافقت در روزنامه ی دربار ِ شاهي ِ آن زمان درج شده است.

مورخان اروپايي، از اين توافق به عنوان نخستين «مبادله رسمي استاد» در طول تاريخ ياد كرده اند كه از آن پس مرسوم شده و كمك بزرگي است به انتقال دانش.

دانشگاه ِ قسطنطنيه كه مقررات ِ آن الگوي دانشگاههاي امروز شده است در 27 فوريه سال 425 ميلادي گشايش يافته بود و تئودوريس براي تدريس در اين دانشگاه در كشورهاي مختلف و دورترين آنها – چين – به يافتن استاد و مدرس دست زده بود. ميان ِ تئودوريس و بهرام ِ پنجم روابط دوستانه ای بر قرار بود و دو ابر قدرت ِ ايران و روم در سال 422 ميلادي يك پيمان صلح صد ساله امضاء كرده بودند كه برپايه آن، حكومت روم در قلمرو خود پيروي از آيين زرتشت را آزاد و قانوني سازد و دولت ايران هم نسبت به پيروان مسيحيت دست به همين اقدام بزند.

بهرام ِ گور پس از موافقت با درخواست تئودوريس به خراسان شتافت و هونهاي سفيد پوست (هپتال ها) را كه از جيحون گذشته و دست به تعرض زده بودند درهم شكست، سركرده آنان را كشت و به پايتخت خود بازگشت.




Excerpt: First scholar exchange visa in the whole history of science belongs to an Iranian (Persian) scholar who got a visa to teach in the University of Constantinople. This University was established in the year 425 and the first international scholar exchange between Rume and Iran happened either 7, or 8 or 11 August 425. Bahram Gur (Bahram V) was then the King of Iran and Theodosiopolis was the king of Rume and these two superpowers were in 100 year peace contract then.


۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

پکن2008



جمعه المپیکه! البته بازیها از روز یکشنبه شروع میشه ولی جمعه مراسم افتتاحیه است . من از همین الان دارم از ذوق میترکم بیشتر از همه منتظر بازیهای تیم بسکتبال ام . تنها مسابقات تیمی که ایران سهمیه شرکت توی المپیک رو تونسته بگیره بسکتباله بقیه ورزشها ، ورزشهای فردی هستن . اولین بازی تیم ایران روز یکشنبه با روسیه است . آخرین بازی تدارکاتیی که داشتیم با صربستان قهرمان اروپا و چهارم جهان بوده و بردیم! ببینیم بچه ها چکار می کنن . این اولین باره بعد از 60 سال که تیم بسکتبال ایران توی المپیک شرکت می کنه . خیلی هیجان انگیزه! (: یادش به خیر یه زمانی ما توی مدرسه رقابتهای بسکتبال بین کلاسی راه مینداختیم ، همیشه هم توی بازی موقع ریواند توپ میخورد روی انگشتام و انگشتام برمیگشت . بعد باد میکرد و هرکدومش میشد اندازه یه سوسیس .


صفحه مربوط به تیم بسکتبال ایران به همراه تاریخ و زمان بندی بازیهاش روی سایت المپیک 2008



چینی ها برای این بازیا خیلی خرج کردن و زحمت کشیدن . یادمه دوسال پیش یه گزارشی میداد سی ان ان که گروههای دانشجویی بسیج شده بودن برای اینکه عادت های غلط شهروندهای پکن رو اصلاح کنن . مثلا یه گروهی بود که وظیفه اشون کار روی عادت زشت تف انداختن رو زمین بود و با بروشور و پوستر و حتی صحبت کردن و آموزش دادن به مردم توی سطح خود شهر سعی میکردن این عادت رو تغییر بدن . حالا این وسط گروه های مخالف دولت هم فرصت خوبی به دست آوردن که حرفاشون رو بزنن حالا که همه دوربینا روی چینه دیگه دولت که نمیتونه بیاد وسط میدان تیان آن من به رگبار ببنددشون آبروش میره . جدایی طلبهای تبت هم از دو ماه پیش اعتراضهای خودشون رو سرتاسر دنیا شروع کردن . ولی فکر نمی کنم هیچ تغییری به حال این گروه ها بکنه چون این بازیها هم تموم میشه و باز همه چی برمیگرده به حال اول . فقط با مطرح شدن اوضاع حقوق ب شر توی چین و مسائل دیگه وجه چین توی دنیا تیره تر شد و همه اینها در واقع تلاشی بود برای ضعیف کردن چین که اگه همینطور ادامه بده تبدیل به اولین قدرت اقتصادی و تولیدی میشه . و این چیزیه که کشورهایی که الان حرف اول اقتصاد دنیا رو میزنن نمیخوان . البته به حال من که فرقی نمیکنه چین توی دنیا ضعیف بشه یا قوی بشه ولی اگر اینطوری اقتصاد کشور ما و تولید و کارخونه های داخلی ما از شر کالای آشغال و به درد نخور چینی راحت میشن ، ان شاالله که هی ضعیف و ضعیف تر بشه ! ای خدا به زمین گرم بزندشون ای ... ای ... نه شوخی کردم ولی واقعا این جنسهای چینی هم شدن عین سرخس آزولا که کل تالاب انزلی رو گرفته و داره تالاب رو تبدیل میکنه به مرداب .



برنامه روز شمار همراه با ساعت مسابقات ورزشکاران ایرانی هم اینجاست .



۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

داروخانهِ پروردگار!







هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است.مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در عملکرد چشم میشود.






وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چهار تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثل قلب هستش که اون هم قرمزه و چهار تا بخش مجزا داره. تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...




حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی. امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.







گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ. قسمت بالای مغز و پایین مغز. حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.





تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.






ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرفس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه.
--------------------------------
واقعا جالب و عجیبه، نه؟

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

ارّه نوازی





حدود سیصد سال پیش یه نجار اهل دلی همینطور که با اره دستیش ور می رفته متوجه میشه با خم کردن و ضربه زدن بهش میشه صدای جالبی ازش درآورد. دقیقا معلوم نیست که کی اول از ارشه برای ارّه نوازی استفاده کرد اما در هرحال نواختن یک ارّه اینطوره که اولا ارّه باید از این ارّه درازها باشه مثل شکل بالا ، موقع نواختن باید ارّه رو خم کرد تا حالت S شکل پیدا کنه و بعد با استفاده از آرشه ویولنسل روی سطح صاف ارّه صدای زیری ایجاد میشه که مثل صدای صاف یه خانم هست . گرچه شکل نواختن مثل ویولن زدن میشه ولی یادگیری این ساز خیلی آسونه حتی جایی خوندم توی سه هفته! میشه یادگرفت و علتش هم به خاطر اینه که جای نت ها و پوزیسیون ها فقط وابسته به حالت خم کردن ارّه ست .


این یک اجرای ارّه و پیانو هست ، از اینجا بشنوید


الان شرکت های مختلف توی دنیا ارّه هایی که برای موسیقی به کار میره رو در ابعاد و از انواع فلزهای مختلف میسازن. توی ایران که من تا حالا ندیدم چه آموزش بدن یا بفروشن . اینجا توی این لینک خیلی ساده نحوه ارّه نوازی و ریزه کاریهاش رو آموزش داده .


این لینک هم وبسایت یه خانم هستش که به بانوی ارّه معروفه به خاطر اینکه درحال حاضر فعال ترین موسیقیدان در زمینه ارّه هست و کلی کنسرت واجراهای ارکستر ارّه برگزار کرده . البته ایشون در زمینه ایجاد آهنگ با استفاده از زنگ و زنگوله و ظرفهای شیشه ای هم معروفن که توی سایتشون میتونید ببینید و بشنوید .



شاید یه کم بی ربط به نظر بیاد ولی اولین بار که قضیه ارّه نوازی رو شنیدم و اینکه از یه همچین وسیله ای که درظاهر به هرچیزی میخوره الا چیز لطیفی مثل موسیقی بی اختیار یاد این جمله فیلم سفر قندهار افتادم :


اگه کسی دوتا پای سالم داره و نمیتونه قهرمان دو صدمتر بشه ، تقصیر خودشه .

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

پس هر چیز را تقدیر و اندازه ای قرار داده


نشنال ژئوگرافیک یه سری عکسهای جالب رو تحت نام نظم در هستی جمع آوری کرده که خیلی فوق العاده ان یعنی بعضی هاش دیگه واقعا ترکونده! این همه نظم ، دقت و ظرافت و این تازه فقط اون چیزهاییه که ما تونستیم ببینیم و درک کنیم.

نظم در :
حیوانات _ گلها _ گیاهان _ دنیای میکروسکوپی1 و دنیای میکروسکوپی 2 _ آب _ بلورهای آب _ یخ و برف _ طبیعت _زمین1 _ زمین 2_ زمین3 _ سیارات _ ستاره ها _شنزار ها _ صخره ها




الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ

وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا

«2» فرقان





۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

زندگی را زندگی کن عزیزم



برخیزید و دامن همّت به کمر زنید.بکوشید و بجوشید،
غوغای زندگی بر پا دارید تا زنده اید،
زندگی کنید و مانند زنده بگوران خود را در کنج عزلت دفن نکنید.
حضرت علی



Excerpt: Remember, you are alive to live your life! just once!

Give up routine and live each day as the last day of your life! change it to a terrific, fantastic , fascinating day!

Be happy! honey :)

...Milad