۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

اینجا سرزمین من ، شبه جزیره میانکاله













اینجا شبه جزیره میانکاله

در منتهى اليه جنوب شرقى درياى خزر از شمال به خزر از جنوب به خليج گرگان و از شرق به جزیره آشوراده و بندر تركمن و از غرب به مرداب لپو

جایی که آب شیرین و شور دریا باهم قاطی میشه و محل مناسبی برای تخم ریزی ماهی هاست.

یکی از مراکز اصلی صید خاویار

محل اصلی کوچ پاییزیه پرنده های مهاجر از سیبری و شمال آسیا به سمت مناطق گرمسیر

پوشش گیاهی درختچه ای بیشتر از انار و تمشک وحشی

و منظره طبیعی خود اونجا که خداست!



اگر سمت شمال شرق ایران زندگی می کنید نشستن در خانه حرام است که الان وقت کوچ پرنده هاست و اون منطقه پر شده از پرنده های مهاجر. چقدر دلم میخواست الان اونجا بودم .



آخه بی انصاف تو که تفنگت رو بر میداری پا میشی میری اونجا یه لحظه نگاشون کن ببین چه جوری آروم واسه خودشون دارن زندگیشون رو میکنن ، موقع غروب نگا کن چه جوری دسته جمعی پرواز میکنن یه دفعه یه خط مستقیم روی افق روی خورشید درست میکنن . چه جوری دلت میاد خب اونم مثل تو داره با غروب حال میکنه داره زندگیشو میکنه . نگاشون کن یه لحظه صبر کن ، تو که میخوای با تیر بزنیش ، باشه بزنش ولی یه لحظه خوب نگاش کن . همون فلامینگوئه آره همونو خوب نگاش کن . با اون پاهای باریک و بلندش که توی آب وایساده سرشو هی برمیگردونه با نوکش لای پرهاشو میخارونه اون صورتی کمرنگ روی پرهاشو نگا کن درست عین رنگ آسمونه آب دورش هی داره برق میزنه خورشید اومده سرشو چسبونده به آب همه جا شده پر از موجای کوچولوی طلایی که هی بالا و پایین میرن . آسمون شده صورتیه صورتی حتا یه کمم قرمز ، آب شده یه دریا طلا که هی بالا و پایین میره . یه نسیم خنک میاد پرهاش رو تکون میده حتما قلقلکش میاد ببین چه حالی داره میبره آدم دلش نمیاد حتی بهش نزدیک بشه که یه وقت بترسه چه برسه به اینکه .....




عکسهای بیشتر:



فارس نیوز


بی بی سی





پست ِ یک میلیاردی


مهزاد در پستی دعوت کرده همه بنویسیم اگه یک میلیارد تومن داشتیم چه می کردیم؟

من اول یه خونه می خریدم با 10 درصدش. بعد یه ماشین با 5 درصدش. یه مقدار هم خرت و پرت با 5 درصد دیگش. سعی می کنم آدمای خیر ِ پول داری پیدا کنم که به جای مدرسه و مسجد سازی حاضر باشن توی یه مرکز تحقیقای سرمایه گذاری کنن. به عبارت ِ دیگه به دانشجوهای تاپ ِ دکترا پول بدن. و سعی می کنم تمام تجربیاتم رو استفاده کنم که یکی ار بهترین مرکز های تخقیقاتی علوم ِ پایه رو توی یه شهرستان ِ اطراف ِ شهری مثل ِ رشت یا یه شهر کوچکتر با فاصله ی چهار پنج ساعت از مرکز برقرار کنم. راستی شهر بسیار کوچک و مناسبی سراغ دارید که طبیعت ِ خوبی هم داشته باشه. اون 80 درصد هم به زخم ِ همون کار می زدم.

... محمد



Excerpt: On how to spent one billion Tomans in Iran.



۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

و "قاف" حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز میشود



حرف های ما هنوز نا تمام


تا نگاه می کنی وفت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی


پیش از آنکه با خبر شوی


لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود


آی...


ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان چقدر زود دیر می شود


۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

خودت مراقبم باش



روزی فرصتی پیدا شد ، درها رو بست
گفت یوسف من برای تو آماده ام
یوسف گفت خدایا به تو پناه می برم
اگر کمکم نکنی به میل طبیعی خودم خواهم رفت .


یوسف آیه 24_23




خدایا خودت مراقبم باش اگه کمکم نکنی معلوم نیست چه گندی بزنم .



.

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

























معشوق من چنان لطیف است
که خود را به ، بودن، نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود .

.

شريعتي

.

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

تفاوت دختر های لیسانس در ایران و کانادا


کانادا:

جنس: دختر

ملیت: کانادایی

سن: بین هیژده تا بیست و دو

تحصیلات: دانشجوی لیسانس رشته کامپیوتر

موضوع پایان نامه: تاثیر ِ گرمایش جهانی در گوگل! (یا تاثیر ِ هر چیز ِ دیگر در گوگل!)

یک صحنه در حال فعالیت: نشسته روی زمین در حال پیتزا خوردن و با موبایل برنامه ی پارتی ِ ویک اند را ریختن با جاش و جویس و پیتر و آنجلا.

صحنه ی دیگر: در حال ِ حرف زدن راجع به لباس ِ بریتنی توی کتابخونه

فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن بچه های coOL، نویسنده ی بخش ِ مد در روزنامه ی دانشگاه

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: امروز ظهر توی آرایشگاه ِ دانشگاه

نوع لباس: به دلیل حفظ شوونات اخلاقی نوشته نمی شود

نوع آرایش: هر کاری بگی و تصور کنی اما به صورت ِ مایلدش که زیاد اگزجریت نشه تو صورت

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 5 تا

موضوع قالب اس ام اس: جان نمی آد پارتی ِ آخر ِ هفته.

موسیقی مورد علاقه: اجق وجق

بیماری یا نارسایی: آسیب دیدگی های روحی و جسمی هفتگی بر اثر مست کردن های شب های شنبه توی کلاب های داون تون.

محتویات داخل کوله: آدرس ِ خانه و مقداری پول و یه نامه برای راننده ی تاکسی که محبت کنه و وقتی پاشنه شون شکسته و مست نشستن کنار خیابون تو ایستگاه اتوبوس ببرتشون به اون آدرس و اون پول رو برداره و بقیه ی پول رو برگردونه تو کیفشون. و البته یه مبایل.

وب سایت هایی که هر روز بیشترین ساعت را در آن می گذراند: فیس بوک، اورکات، یوتیوب، مای اسپیس.

-----------------------


ايران :

جنس: دختر

ملیت: ایرانی

سن: بین هیژده تا بیست و دو

تحصیلات: دانشجوی لیسانس کامپیوتر

موضع پایان نامه: بهینه کردن ِ بازشناسی ِ موانع توسط ربات و کاربرد ِ آن روی اتومبیل

یک صحنه در حال فعالیت: دست و مانتو روغنی و سیاه و در حال ِ سفت کردن ِ بازوهای یک ربات

صحنه ی دیگر: در حال امتحان تافل دادن

صحنه ی دیگر: در حال ِ گشتن در وب سایت ِ دانشگاه های کانادا

فعالیت های اجتماعی: راه اندازی ِ گروه ِ علمی در دانشکده، شرکت سالیانه در کنفرانس روبوتیک و نانو در ایران

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: بعد از کنکور

نوع لباس: مانتوی قهوه ای و یک کیسه ی روپوش ِ آزمایشگاه در دست

نوع آرایش: مداد در موها بجای گیره، عینک ِ تازه تمیز شده

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا

موضوع قالب اس ام اس: فیلم های خصوصی هنرپیشه ها، فمینیسم، حکومت، لباس های روز، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، روانشانسی ِ خوش بختی، مشاوره ی موفقیت، چگونه مانند آنتونی رابینز شویم، کلمات قصار آنتونی رابینز، سهراب، فال حافظ، رای ندادن، و جواد ها کی هستند

موسیقی مورد علاقه: موسیقی های ورزشی و متحرک

بیماری یا نارسایی: عرق کف دست، خود کم بینی، خارج بهتر بینی

محتویات داخل کوله: آچار، سیم، سه چهار فیوز، یه مداد، ام پی تری پلیر، گوشی مبایل، چند تا مقاله علمی، هفت هشت تا کارت ِ شرکت های تعمیراتی ِ کامپیوتر، یه قاز متر، یه عطر

وب سایتها: تاریخ ِ المپیاد ِ دانشجویی، سایت جی آر ای، سایت تافل، سایت ِ آی التس، سایت دانشگاه هاروارد،

بدون مرجع!
بزودی ورسیون ِ پسر ها هم بیرون می دهیم!
(توضیح: در هر دو ملیت آدم های زحمت کش و تنبل هست. تفاوت ها بیشتر شخصی است تا مربوط به ملیت، اما اجتماع کمی در اولیت دادن به ارزش های آدم ها تاثیر دارد. اینی که این جا نوشتم فقط در حد ِ عمومی اعتبار ممکنه داشته باشه و نه استثناها که در هر دو کشور هستن. امید به کسی بر نخوره)

تفاوت دختر کارشناسی ارشد در ایران و کانادا





Excerpt: The differences between girls in Iran and in Canada.


تفاوت دختر کارشناسی ارشد در ایران و کانادا


کانادا:

جنس: دختر

ملیت: مهاجر

مکان: جنگل ِ جنوب ِ همیلتون، انتاریو

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی

موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی زمین در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده. به مدت 7 ساعت.

صحنه ی دیگر: در حال ِ جدا کردن ِ پاهای مگس ها برای بررسی موهای روی آنها و شناخت اثرات حذف ِ یک ژن از دی ان ای مگس. ساعت 11 شب در زمستان سرد و به شدت گرسنه

فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست، سخنران ِ اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد، عضو انجمن ژنتیک کانادا، دعوت شده به کنفرانس ِ ژنتیک فیلادلفیا

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در مطب ِ دکتر نشسته بود.

نوع لباس: شلوار کهنه ِ جین، کفش کهنه ی ورزشی سفید، تی شرت ِ کلاه دار ِ (Hoody) سفید با نوشته ی آرم دانشگاه روش

نوع آرایش: یک کرم ِ مرطوب کننده و چند تا کش ِ مو

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا

موضوع قالب اس ام اس: "هنوز دانشگاهی یا رسیدی خونه عزیزم؟"

موسیقی مورد علاقه: آرامش بخش

بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب، رنگ پریدگی ِ ناشی از گرسنگی

محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، چند تا مقاله ی ژنتیک. بلیط مترو، کارت ِ ورود به آزمایشگاه

وب سایت هایی که هر روز بیشترین ساعت را در آن می گذراند: نیچر، مقاله ها ی بیولوژی، رادیو اینترنتی اف ام آبی، وبلاگ های از تیپ ِ وبلاگ های ایرانی دکتر مهاجرانی،


-----------------------


ايران :

جنس: دختر

ملیت: ایرانی

مکان: شمال غرب تهران، ایران

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق لیسانس کامپیوتر، شاخه ی نرم افزار

موضع پایان نامه: تاثیر دما روی زبان برنامه نویسی

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه ی جدید فلانی روی ساعد دست نوشته می شود.

صحنه ی دیگر: جلوی درب ِ دانشگاه در حال ِ چانه زدن به نگهبان ِ بیسواد برای اینکه درب ِ دانشگاه را برایش باز کند تا او بتواند به آزنایشگاه برود

صحنه ی دیگر: در حال ِ تحصن در فصل ِ امتحانات به دلیل بدی کیفیت غذا

صحنه ی دیگر: در حال ِ مسخره کردن ِ صحنه ای که اون پسر ِ دهاتی که خواستگاری ازش کرده

فعالیت های اجتماعی: خریدن ِ مجله ی موفقیت، عضویت در گروه های مختلف اینترنتی، عضویت در مجله ی نشنال جیوگرافی و مجله ی خانواده

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم…. در خانه دانشجویی دوستان

نوع لباس: لباس های مجله ی مد

نوع آرایش: لب: بریتنی، مو: کامرون دیاز، تتو ابرو: آنجلینا جولی، سایه: شقایق فراهانی،

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا

موضوع قالب اس ام اس: فیلم های خصوصی هنرپیشه ها، فمینیسم، حکومت، لباس های روز، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، روانشانسی ِ خوش بختی، مشاوره ی موفقیت، چگونه مانند آنتونی رابینز شویم، کلمات قصار آنتونی رابینز، سهراب، فال حافظ، رای ندادن، و جواد ها کی هستند

موسیقی مورد علاقه: سنتی، لوس آنجلسی

بیماری یا نارسایی: دماغ ِ خود بزرگ بینی، دندان ِ نامرتب بینی، افسردگی، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری، خشم ِ تهاجمی، خود خارجی بینی

محتویات داخل کوله: ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه، مهره ی مار، یک اتود ِ عجیب، سی دی آهنگ های زدبازی و همایون شجریان، یک شیشه استن، چند تا فال حافظ.

وب سایتها: fiL تر she کن، وبلاگ ِ بهرام ِ رادان، عکس های بهرام ِ رادان، وبلاگ ِ سینمای ایران، وبلاگ محمد رضا گلزار، لباس های مد، آرایش ِ امروز

بدون مرجع!
بزودی ورسیون ِ دخترهای لیسانس و پسر ها هم بیرون بدهیم!
(توضیح: در هر دو ملیت آدم های زحمت کش و تنبل هست. کلا دانشجوی ارشد و دکترا در هر دو جا نرمال هستند. تفاوت ها بیشتر شخصی است تا مربوط به ملیت، اما اجتماع کمی در اولیت دادن به ارزش های آدم ها تاثیر دارد. من دحتر های کارشناسی ارشدی در ایران می شناسم که با زحمت ِ فراوان تونستن مقالات بسیار خوبی چاپ کنن. اینی که این جا نوشتن فقط در حد ِ عمومی اعتبار ممکنه داشته باشه و نه استثناها که در هر دو کشور هستن. امید به کسی بر نخوره)





Excerpt: The differences between girlس in Iran and in Canada.


۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

کمی درباره ی وصیتنامه ی مولانا (2)



امروز عطالله ِ مهاجرانی مطلبی نوشتند که من از ستون سمت چپ شفا (از سرزمین های دیگر) متوجهش شدم. داستان های بسیار شیرینی از حاج آخوند می نویسند که با قلم شیوای او بسیار معنادار و کاربردی می شوند. این تکه از وصیت ِ مولانا من رو به یاد ِ این مطلب انداخت.

--------------------
وصیت نامه ی مولانا

شما را وصيت مي کنم به

[برداشت ِ من از دو بند ِ اول اشاره شد در قسمت اول]

3- اندک خوردن،

[
وقتی هر چیزی از اندازه اش خارج می شود مشکل از همان جا آغاز می شود.

حاج آخوند از پنجره ی کلاس به نهر نگاه کرد و گفت: به بستر این نهر نگاه کنید. سیل که می آید نهر از بسترش خارج می شود؛ گل الود می شود، کشتزار را خراب می کند. شما باید به کشتزارتان به اندازه آب بدهید. آبی که به گندمزار می دهند با آب برنجزار تفاوت دارد."

" ببینید بچه ها، آدم هایی هستند که در همه عمر حواسشان پیش اندازه های ظاهرشان است. لباسشان، خوراکشان، خانه شان. اما روحشان را فراموش می کنند. شما ها در زندگی تان یادتان باشد که نسبت بین روح و تنتان را از یاد نبرید. این اندازه ی اندازه هاست. بچه ها هر کدام ما شکل و شمایلی داریم. قد و قواره مان با هم فرق دارد. آهنگ صدایمان توفیر دارد. رنگ پوستمان فرق دارد. ببینید که روحتان چه رنگی دارد؟ خداوند برای روح ما نردبانی آفریده که تا ابدیت، تا خدا پله دارد. این نردبان را پیدا کنید."

عطالله مهاجرانی

آره عطا جان. مشکل از همان جا که حاج آخوند اشاره کرده شروع میشه. شاید بشه این رود ِ سیل زده ی بدن رو هدایت کرد با کارهای زیر:

به پاها اعتماد کن، روزانه
به سیگنال های بدن گوش دادن. چی دوس داره بخوره. کِی دوس داره بخوره و مهم تر از همه، چرا این رو الان دوست داره. چطور بهش کمک کنم درست تصمیم بگیره، بجای اینکه تنبیهش کنم (که اون هم فردا انتقام بگیره)
فیبر چیز ِ خوبیه برای خوردن ِ بیشتر. فیبر باعث میشه احساس سیری بدست بیاد. هضم رو هم کند میکنه. فیبر رو چی داره و آیا میشه فیبر ِ خالی از داروخونه خرید. (و نه از نجاری البته)
علاقه به سرخ کردن با آب
آبدار کردن ِ بدن.
وقتی افسرده شدی یا بحرانی برات پیش اومد، توبه از پناه آوردن به شیرینی. اعتماد کردن به یه بطری ِ آب و خیس کردن ِ خود زیر ِ باران یا زیر ِ رگبار ِ قطرات عرق ِ بدن هنگام ِ دویدن

...محمد
]

4- اندک خفتن،
5- اندک گفتن،
6- کناره گرفتن از جرم و جريت ها،
7- مواظبت بر روزه،
8- نماز برپا داشتن،
9- فرو نهادن هواهای شيطانی،
10- خواهش های نفسانی،
11- شکيبايی بر درشتی ِ مردمان،
12- دوری گزيدن از همنشينی با
12.1-احمقان
12.2- نابخردان
12.3- سنگدلان،
13- پرداختن به همنشينی با
13.1- نيکان
13.2-بزرگواران.

همانا بهترين مردم کسی است که برای مردم مفيد باشد،

و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است

و ستايش از آن خداوند يگانه است.

--------------

اصل ِ وصیت نامه



Excerpt: On Rumi's will (2).


همه جا تاریکه ، خونه خیابون شرکت، من کجام ؟

.

و چون یونس در شکم ماهی اسیر شد ، اگر به یاد خدا نمی پرداخت ، تا ابد در شکم ماهی می ماند.


صافات 144_143

اگه یک میلیارد تومن داشته باشی ....

فرض کنید یک میلیارد تومن که تقریبا معادل یک میلیون و خورده ای دلار میشه داشته باشی و قرار باشه خرجش کنی باهاش چیکار میکنی ؟

تبصره : این پول رو فقط برای خواسته ها و آرزوهاییت که برای بدست آوردنش به پول احتیاج داری میتونی استفاده کنی . مثلا اگه من آرزوم اینه که نویسنده معروفی بشم خب این با پول بدست نمیاد (البته بماند که بعضی با پول اینکارو میکنن!) خودمونیم دیگه سر خودمون رو کلاه نذاریم ، آرزوهایی که اگر پولش دستمون باشه همین الان با همین سواد و توانایی الان بتونیم به دستشون بیاریم و فقط مشکل پول باشه .

از همه نویسندگان و خوانندگان دعوت می کنم آرزوهاشون که لنگ ِ پول مونده رو بنویسن با ذکر علت ، این بخش خیلی مهمشه دلیل خواستن این خواستتون! چیه ؟

.

نویسندگان

اسماعیل امیر پرنیان رضا ساغر غزاله فور اِوِِر 84 مراد مجید محمد مرجان مهزاد میلاد هادی هدی

لطفا اگر میخوایید بنویسید هر کدوم در یک پست بنویسید که بشه برای هر مطلب کامنت گذاشت.

خوانندگان

خیلی خوشحال میشم اگر شما هم شرکت کنید و آرزوهاتون رو توی کامنت بگید .

شرکت کنید بعد ببینید بعد از خوندن آرزوهای خودتون و دیگران چه چیزای جالبی پیش میاد . براتون میگم ...

.

--------------------------------------------------------------

.

بسم الله الرحمن الرحیم

من مهزاد ِ میلیاردر همیشه آروزی این رو داشتم که چند هکتار زمین توی یه منطقه آبخیز بخرم و بعد توش کشاورزی راه بندازم . اینو کاملا جدی میگم . بخش اصلی کار رو روی کشت گندم بذارم در کنارش یه پرورش ماهی ، زنبور داری و یه گاوداری کوچیک که البته ازشون انتظار سود دهی زیاد نیست .

بعد خیلی دوست دارم یک سوم بقیه این فضا و سرمایه رو بذارم روی کشت گیاهایی که مواد استخراج شده ازشون استفاده صنعتی یا دارویی دارن و خدا تومن پول وارد کردنشونه .

بعد در کنار همه اینها یه آزمایشگاه خیلی کوچولو برای خودم راه بندازم و توش بازی کنم! منظور از بازی چیه ، من عاشق لگو بازیم، لگو چیه؟ یه چیز بی شکله قابلیت قرار گرفتن کنار مشابه های خودش رو داره که ازش یه چیز جدید ساخته باشه یه چیزی که شکل و ساختار و یه فکری پشتش هست . دوست دارم توی این آزمایشگاه کوچولو لگو بازی کنم و لگو های من طبیعت خواهد بود شامل گیاه ، باکتری ، مورچه ، پشگل گاو، پوست درخت ، رطوبت ، زنبور، آفتاب ... ، چیزهایی که از موجودات زنده و روش زندگیشون میدونم و یاد گرفتم ، آخر سر همه هم فکرم . این لگو بازی تا چند سال آینده میشه غول علم دنیا اگر دوست داشتید درموردش بیشتر بدونید میتونید bionics رو سرچ کنید .

حالا چرا کشاورزی یکی اینکه کشاورزی به نظرم خیلی هیجان انگیزه میشه خیلی کارای جالب انجام داد دیگه اینکه خوشم میاد از این کار و چرا از بین این همه چیز که ندارم و با این پول میشد بدست بیارم این روبه عنوان خواستم انتخاب کردم . چون اگه همه چیزهای دیگرو داشته باشم بازم ته دلم میگم، با این پول میتونستم اون کشاورزی رو راه بندازم ها! و سر هر چیز کوچیکی بیخودی نق میزنم اما همین آدم با تراکتورسواری سر ِ زمین کلی هم حال میکنه . اینکه دل آدم کجا باشه مهمه .

من تراکتور سواری هم خیلی دوست دارم!

.

زندگی صحنهِ یکتای هنرمندی ماست




امروز یک اتفاقِ خیلی بامزه افتاد. یعنی راستش سلسله وقایعِ متعددی رخ دادند که نهایتا منجر به رخداد یک واقعهِ خیلی بامزه شد!
1) یکی از دوستهای من امسال برای بار سوم کنکور داد و باز هم چون رشتهِ مورد علاقه اش رو قبول نمیشد، تصمیم گرفت برای سال دیگه دوباره امتحان بده! وقتی باهاش صحبت می کردم، براش توضیح دادم که همهِ دنیا توی X شدن خلاصه نشده و اگر کمی از خرِ شیطون پیاده بشه قطعا رشته های خیلی جالبِ دیگری هم وجود داره! گریه میکرد و میگفت: " اگر اینکار رو هم بکنم، تا آخرِ عمرم حسرت X شدن تو دلم میمونه. من تمااااام زندگیم رو روی برآورده شدنِ این آرزوم بنا کرده بودم." حالا دیگه بماند که من یک ساعت براش توضیح دادم وا... که دنیا با X نشدنِ تو تموم نمیشه!
2) نمیدونم سریالِ معروف "دوستان" (friends) رو چقدر میشناسید. من شخصا از طرفدارهای خیلی پر و پا قرصسش هستم. امروز هم داشتم همینطوری friends نگاه میکردم، که... خیلی جالب بود. 2 قسمت از فصلهای آخرِ سریال اختصاص داده شده به اینکه اگر هر کدوم از شخصیتهای داستان به اون چیزهایی که به هر دلیلی بهش نرسیدند، میرسیدند. یا احیانا چیزهایی که از دست دادند میموند، چی میشد؟ و آخرِ این 2 قسمت میبینیم که همهِ شخصیتها با وجودِ داشتن یا بدست آوردنِ آرزوهاشون، باز هم تقریبا به همونجایی رسیدند که امروز هستند!
3) آخرین جزء این سلسله وقایع هم یک sms توپ از یک دوست بود: " زندگی داشتنِ کارتهای خوب نیست، خوب بازی کردن با کارتهای بده!"
و درست بعد از این آخرین اتفاق بود که لامپی بزرگ بالای سر من روشن شد!
اینکه زمانی چی میخواستیم، کی رو می خواستیم، چی داشتیم و ناخواسته از دست دادیم، اینکه میتونستیم تو فلان موقعیت باشیم، میتونستیم زندگیِ رویایی کنار ساحل آرزوهامون داشته باشیم و... نشد، نداریم، نیستیم! زیاد مهم نیست. زندگی پروسهِ خییییلی عظیمیه. خیلی عظیم. اونقدر که این نشدن ها و از دست رفتن ها در برابرقدرتش مثل سنگی تو مسیرِ رودخونه میمونه. سنگ میتونه نگذاره که رودخونه به دریا برسه؟ هیچ وقت! رودخونه مسیرِ خودش رو میره و آخرش هم به جایی که باید، میرسه. شاید از مسیرش منحرف شه، شاید کمی پیچ و تاب بخوره، اما نرسیدن تو کارش نیست. آدمی که هدف داشته باشه، شاید یه وقتهایی با از دست دادن ها و شکست خوردنها کمی چپ و راست بشه اما کله- پا نمیشه! آرزوهامون، حتی اگر برآورده هم بشن، وسیله اند برای ساختن زندگیمون. کسی که نقشهِ درست و حسابی داره، با نبودنِ وسیله که گیر نمیمونه. مهم نقشه است، که داریم!
فقط کافیه باور کنیم که رودخونه ایم. که سنگها اول و آخر هیچ کاری از دستشون بر نمی آد. که رسیدن به مقصد شاید دیر و زود داشته باشه اما سوخت و سوز، عمرا!




Excerpt: Never lose the opportunity of having a GREAT life, just because some of your wishes didn't come true!



۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

کمی درباره ی وصیت نامه مولانا (1)


وقتی کسی کسی رو نصیحت می کنه مخصوصا آدمی مثل مولانا که عاشق ِ مردم بوده، جواهرات بهشون میده. کاربردی ترین ها رو. بیاید این جملات رو عادی نخونیم. فکر کنیم داریم یه روش آزمایشگاهی می خونیم یا یه الگوریتم کامپیوتری. یه تکنولوژی برای بهتر کردن ِ زندگی و در اومدن از گرفتاری ها:

شما را وصيت مي کنم به

1- ترس از خدا در نهان،
2- ترس از خدا در عيان،

[
یعنی اگه می خوای بدی رو برگردونی نباید اون رو تکرار کنی. من از سرد شدن هوا چیزی یاد گرفتم. وقتی هوا سرد میشه یه هو اینطور نیس که 14 دی گرم باشه و 15 دی سرد بشه و سرد بمونه. این روند ِ ریزش ِ دما و برگ با نوسانات همراهه. 14 دی گرمه و 15 دی سرد میشه به مدت ِ یه روز و بعد 16 دی و 17 گرم میشه و 18 و 19 و 20 سرد میشه و 20 گرم میشه و 21 و 22 و 23 سرد میشه و 24 و 25 گرم و ....

به نومیدی هات سرما بده

تو هم اگه میخوای سرد کنی نومیدی هات رو و امید هات رو گرم کنی و طرز ِ فکری دیگه اختیار کنی، باید به اولی ظرف یکی دو هفته حسابی سرما بدی و به دومی گرما. راه ِ دیگه ای وجود نداره اگه طبیعی فکر کنی. طبیعت توبه میکنه از یه فصل به فصلی دیگه و راه براش بازه. تو هم اگه صد هزار بار توبه شکستی و نتونستی عادتی جدید بگیری باز بیا. هیچوقت دو بهار شبیه به هم نیستن و دو زمستان هم. هم از لحاظ ِ توزیع دمایی و هم از این لحاظ که تو توی پاییز ِ قبلی افسرده بودی و این پاییز نیستی. اینکه اون زمستان بی هدف بودی و این زمستان خودت رو انداختی توی یه یاد دادن و یاد گرفتنی و خدمت می کنی.

مبادا تو خلوت، به اون فکر ِ اول گرما بدی و زنده نگهش داری و بعد جلوی مردم بهش سرما بدی. خودت باش و زندگی ِ خودت رو بکن. اگه کاری رو فکر می کنی برات خوبه برای خودت انجامش بده نه برای بقیه. اینطوری تو برای خودت گرما و سرما میدی و نیاز به معذرت خواهی از دیگران نیس.


... محمد ]


3- اندک خوردن،
4- اندک خفتن،
5- اندک گفتن،
6- کناره گرفتن از جرم و جريت ها،
7- مواظبت بر روزه،
8- نماز برپا داشتن،
9- فرو نهادن هواهای شيطانی،
10- خواهش های نفسانی،
11- شکيبايی بر درشتی ِ مردمان،
12- دوری گزيدن از همنشينی با
12.1-احمقان
12.2- نابخردان
12.3- سنگدلان،
13- پرداختن به همنشينی با
13.1- نيکان
13.2-بزرگواران.

همانا بهترين مردم کسی است که برای مردم مفيد باشد،

و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است

و ستايش از آن خداوند يگانه است.

--------------

اصل ِ وصیت نامه



Excerpt: On the Rumi's will.


دوری گزیدن از ... پرداختن به همنشینی با ...



« اوصيکم بتقوي الله في السر و العلانيه و بقله الطعام و قله المنام و قله الکلام و هجران المعاصي و الاثام و مواظبه الصيام و دوام القيام و ترک الشهوات علي الدوام و احتمال الحقاء من جميع الانام و ترک مجالسه الشفهاء و العوام و مصاحبه الصالحين و الکرام و ان خيرالناس من ينفع الناس و خير الکلام ما قل و دَل و الحمد لله وحده »

نفحات الانس/ ۴۶۵

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان، و اندک خوردن، و اندک خفتن، و اندک گفتن، و کناره گرفتن از جرم و جريت ها، و مواظبت بر روزه، و نماز برپا داشتن، و فرونهادن هواهای شيطانی، و خواهش های نفسانی، و شکيبايی بر درشتی ِ مردمان، و دوری گزيدن از همنشينی با احمقان و نابخردان و سنگدلان، و پرداختن به همنشينی با نيکان و بزرگواران. همانا بهترين مردم کسی است که برای مردم مفيد باشد، و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

ش‍رح‍ی‌ ب‍ر وص‍ی‍ت‌ن‍ام‍ه‌ م‍ولان‍ا ج‍لال‌ال‍دی‍ن‌ م‍ح‍م‍د ب‍ل‍خ‍ی‌ - م‍ول‍ف‌ اب‍وال‍ف‍ت‍ح‌ ع‍رب‌



Excerpt: Rumi's will.


۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

تا رسد دستت به خود، شو كارگر!


از سایت استاد جعفری

... سه ساعت قبل از کوچ ابدی، استاد جعفری به فرزندش اشاره اي مي كند. اين اشاره ، به معناي درخواستي از فرزند بود. اما به علت از دست رفتنِ قدرت تكلم وی كه بعد از سكته مغزي حین بیماری سرطان بر او عارض شده بود، فرزند متوجه درخواست پدر نمي شد ... سرانجام پس از حدود يك ساعت، وي منظور پدر را درك می كند. داخل كيف شخصیِ محمد تقی جعفری، پلاكي قرار داشت كه اسماء خداوند و نام ائمه علیهم السلام حك شده و همراه آن پلاك، پارچه سبز متبرّک به ضريح امام حسين(ع) بود.

او به سرعت عازم محلي می شود كه لوازم شخصیِ استاد در آنجا قرار داشت. زمان رفت و برگشت، يك ساعت به طول می انجامد و ... هنگام ورود به اتاق استاد در بيمارستان، پرستار خبر فوت ايشان را می دهد.

وي بي تاب و متأثر از اين كه به موقع نتوانسته است درخواست پدر را اجابت كند، وارد اتاق مي شود. جسد استاد جعفری بر روي تخت، و پارچه سفيدي آن را پوشانده بود... او با چشماني اشكبار، پارچه سبز را به صورت پدر گذاشته، ناگهان محمدتقی جعفری چشمان خود را براي لحظاتي اندك باز نموده و پس از لبخندي پر معنا، چشمانش را برای همیشه مي بندد.

منبع

---------------------------


ما افتخار داشتيم چند سال در همسايگي استاد جعفری واقع در فلكه دوم صادقيه ، بلوار آيت الله كاشاني سكونت داشته باشيم . در همسايگي ما و ایشان، پيرمردي آهنگر وجود داشت كه در منزل خود كار مي كرد.

من در يك روز گرم تابستاني ـ حدود ساعت 5 بعد از ظهرـ با هماهنگي قبلي براي طرح موضوعي به خدمت او رسيدم . ايشان طبق معمول در كتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند. در حين طرح سؤالم ، صداي پتك همسايه كه به آهنگري مشغول بود، به گوش مي رسيد. به ایشان عرض كردم : اگر صداي پتك و چكش اين شخص مزاحم كار شماست ، من مي توانم بروم و به ايشان تذكر بدهم تا حال شما را مراعات كند.

وی در جواب اين سخن من گفت: نه ، مبادا به او چيزي بگوييد. چون من وقتي در كتابخانه ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگي مي كنم ، صداي پُتك و چكش اين پيرمرد، نهيب مي زند و به من قدرت مي دهد، و با خود مي گويم : آن پيرمرد در مقابل كوره گرم آهنگري چكش مي زند و خسته نمي شود، اما تو كه نشسته اي و مطالعه مي كني و مي نويسي ، خسته شده اي؟ بنابراين ، صداي كار اين پيرمرد نه تنها مايه اذيت نيست ، بلكه با شنيدن صداي چكش او، قدرت مجدّد مي گيرم و دوباره مشغول مطالعه يا نوشتن مي شوم .

رسول مسعودی

منبع



Excerpt: On the last moment of Allameh Jafari's life.


۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

برای درک کردن مرزی وجود نداره


جایی سخنرانی سوسن شریعتی بود ، ارزش حرفهای اون به نام فامیلیش نیست . حرف از سنت و مدرنیته بود از هویت انسان که بین داشته های دیروز و خواسته های فرداش گیر کرده . گذشته ای که بهش میگه باید همینطور باشی عین قدیم با همون طرز فکر و باو رو دائم هم به این گذشته عتیقه افتخار کنی و آینده ای که دائم چیزهای جدید نشونش میده و میگه ول کن چیزهایی که بودی رو بیا مثل من بشو حالا آدم یا میشه دنباله رو ِ بی چون و چرا یا به همه باورهاش شک میکنه . حالا این سوسن! یک ساعت رفت بالا و پایین با مثال تاریخی و فرهنگی تا اینو توضیح بده و همینطور صندلیهای سالن بود که خالی می شد! آخرش هم برای نتیجه گیری رفت سراغ پدر ، و یه پاراگراف پدرش تمام حرفها رو زد.

برای زیستن برای فهمیدن ِ زیستن

"بازگشت به خویش
کدام خویش؟ خویش اساطیری؟ خویش قومی و نژادی؟ خویش مذهبی؟
بازگشت به خویشتن ، خویشتن عصیان کرده
عصیان کرده علیه خویش
عصیان کرده علیه جامعه خویش
عصیان کرده علیه مذهب خویش "


عصیان کردن یعنی آدم اول خوب بشناسه و درک کنه اون موضوع رو و بعد خودش انتخاب کنه که چیو میخواد .
عصیان کردن علیه مذهب میشه دینی که دارم باورهایی که بهم ارث رسیده و دارم دنبالش میکنم . بفهمم اصلا دین چیه خدا کیه قرآن چیه محمد کیه علی کیه .
و بعد خودم دینم رو انتخاب کنم .
عصیان کردن علیه جامعه ، علیه چیزهایی که برام تعریف شده ، محدودیتها همون چیزایی که میگیم نکن زشته! و ما رو کرده توی قوطی به نام فرد این جامعه .
عصیان علیه خویش ، این از همش با حال تره! میتونه آدم علیه خودش هم علیه باورهای خودش طرز فکر خودش عصیان بکنه خودش رو به نقد بکشه و بعد آت و آشغالا رو بریزه بیرون تا کمی نفس بکشه .

برای درک کردن برای فهمیدن مرزی وجود نداره ، ترسی هم وجود نداره . میشه فهمید میشه رسید بدون اینکه خودت رو فراموش کنی و بشی یه کپی برابر اصل بدون اینکه آسیب ببینی . فقط باید بدونی کی هستی و دنبال چی هستی .





بازگشت به خویش
خویشتن عصیان کرده!







Excerpt: No one's gonna stop me!






نابينا ولي شاد

blind but happy
o what a happy am i !
although i cannot see,
i am resolved that in this world
contented i will be,
how many blessing i enjoy
that other people don't
to weep and sigh because i'm blind
i cannot and i won't
fanny crosby , written at the age of eight
*******
نا بينا ولي شاد
وه كه چقدر روحم آكنده از شادي است !
هر چند كه نمي توانم جهان را تماشا كنم
عزمم را جزم كرده ام كه در اين جهان خشنود و شكيبا باشم ،
ميدانم چه سعادتها نصيبم خواهد شد كه ديگران را از آن بهره نخواهد بود
گريستن و آه كشيدن را ،‌بر اينكه چرا نابينا هستم ،
نتوانم و نخواهم
فني كراسبي در سن هشت سالگي

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

پادکست 48 شفا

پادکست 48 شفا را از این جا بشنوید

شفا



Excerpt: Our 48th Podcast is just aired!


۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

من روم کم نمیشه!



به نام خدا. خانمها و آقایون عزیز ، من مهزاد هستم صفرساله از تهران . یه چند روز بود له شده بودم اما خب دیگه این اولین بار نبوده آخرین بار هم نخواهد بود ، زیاد دنبال چرا نیستم البته گاهی چراها از هر سو هجوم می آورند اما شیر مهزاد فسپری پیف پاف ِ " من کاری که می تونستم رو انجام دادم " برداشته همه رو ناکار میکنه . میدونم الان زوده میدونم فکرها باز هم سراغم خواهند اومد اما بلاخره آدم باید از یه جایی شروع کنه ، خسته شدم از بس غصه خوردم!


براتون گفته بودم که تا ده دوازده سالگی فوتبال بازی میکردم . فوتبال ورزش خشنیه ، یادمه همیشه سر زانوها و آرنجهام زخم بود وقتی پوست روی آسفالت کشیده میشه ریز کنده میشه ، میشه یه دایره از زخمهای کوچولوی کنار هم . یادمه دلمه که می بست خیلی طول می کشید تا خوب بشه ،همون دلمه ها گرچه سطح زخم رو می پوشوندن که زود خوب بشه ولی آخراش یه چیز اضافه بودن نمیذاشتن زخم هوا بخوره که زودتر خوب بشه . همیشه از دیر خوب شدن دلمه ها خسته می شدم وقتی چندروز میگذشت که می دونستم زخم از زیر بسته شده دلمه ها رو با ناخن می کندم!


زیرش پوست تازه صورتیه صورتی بود .


وقتی دلمه ها رو میکنی خیلی می سوزه اصلا ممکنه خون بیاد اما خب آخه معلوم نیسه کی بلاخره دلمه خشک بشه و بیفته شاید اصلا هیچ وقت نیفته .


حالا توی این فوتبال زندگی هم اگه بخوای تند بدویی و شوت سوباسایی بزنی احتمال اینکه روت تکل برن بخوری زمین و دست و پات َشل و پل بشه خیلی زیاده . فراموشی دردی رو دوا نمیکنه مگه میشه دلمه به این گندگی رو فراموش کرد ، نگاش کن به اون وحشتناکی هم که فکر می کنی نیست اصلا یه کم که بگذره عادی میشه . حالا که عادی شد ناخن مبارک را بذار زیرش ، مطمئنی میخوای اینکارو بکنی!؟ میسوزه ها!!؟



ای ول! نگا کن پوست زیرش چه تازه و صورتیه !






در من شمعی روشن کنید.مرا به آسمان بفرستید.

گاهی فکر میکنم زمین یک حباب کوچک و سرگردان است بر دریای مواج هستی... و اگر نگاه تو نباشد با یک تلنگر یا وزش ساده باد
در هم می شکند... آن گاه رویاها و خوابهایم روی آبهای سرد پخش می شوند...و با موجهای معلق به نا کجا می روند.
خدایا....قبل از این که تو را بشناسم بی آرزو و ترانه در گوشه ای از قلبم خوابیده بودم و کسی نشانی ام را نمی دانست....
نه سیب های سرخ نه علف های هرز...
خدایا....بی عشق تو از گل و ستاره گفتن و روی صدف و برف نوشتن بیهوده است....
خدایا ....با تو می توانم در باران و آفتاب بدوم و هزار ساله شوم ...

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را



















وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند . پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.



***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.



عرفان نظر آهاری







۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

وسیعم کن

چه تقارن جالبی واقعا!؟ درست پشت سر نوشته دوستی به نام امید ، صبح اومدم خوندم همچین با انرژی کامنت هم گذاشتم سروتونین مولکول شادیه و اینا .................

شنیدید میگن در هر حالی هستی خوب یا بد بدان که موقتیست ، آره واقعا هم موقتیست !

هنوز نصف روز هم ازش نمیگذره یکی از با ارزشترین دلخوشیهای زندگیم چیزی که همیشه دلم رو گرم میکرد بهم قدرت میداد گرمم میکرد توی این هوای سرد و ابری ِ مزخرف ، صاف جلوی چشمام پر پر شد .

آخ .....

آخ ........

آخ.........

انصاف نبود انصاف نبود ، بعد این همه سال .......... یعنی حق من نیست !؟ با شماها نیستم با خدام تو آگاهی تو همه چیزو دیدی تو همه چیزو خوب میدونی . تو که خوب یادته اون روزها رو اون شبها رو.....

آخ .........

چی دارم میگم چی دارم میگم

چه خوبه که توی سینما چراغا رو خاموش میکنن ، چند وقت پیش روی پرده یه خانمه بود که توی اوج بی کسیش گوشه اتاق قرآن رو گرفته بود توی بغلش . من و اون خانمه داشتیم با هم اشک می ریختیم ، چه خوب که چراغا خاموش بود، آخه من میشناختم این حال رو ، وقتی توی اوج بی کسی قرآن رو بغل میکنی حتی نمیتونی لاش رو باز کنی فقط می چسبونیش به قلبت و اشک و اشک . وقتی که آروم تر شدی لاش رو باز میکنی .

قرآنو چسبوندم به قلبم ..........

میخوام بازش کنم ، میترسم ....

نکنه چیزی نگه نکنه .......

من کسی رو جز تو ندارم

آخ.............

آخ ..........

.

باز میکنم

.

طه از آیه 9 تا 37 صفحه 528

میخواهی داستان موسی را بدانی ، آنگاه که آتشی مشاهده کرد و به خانواده خود گفت کمی صبر کنید که من آتشی دیدم یا پاره ای از آن آتش برای شما آورم یا از آن به جایی راه جویم .......

چون نزدیک آتش شد ندا آمد که موسی کفشهایت را در آور که به وادی مقدس طوی قدم گذاشته ای .............

منم خدای یکتا هیچ خدایی جز من نیست ..........

باز هم آیات بزرگتر خود را به تو نشان خواهیم داد.............

گفت خدایا سینه ام را بگشای

کارها را برایم آسان گردان

ناتوانی را از کلامم بردار حرفم را قابل درک کن.............

تا تو را سپاس گویم تا تو را به یاد آورم.............

به حقیقت که تو می بینی....

خداوند گفت موسی هرآنچه که خواستی همه به تو عطا شد...

و ما بار دیگر بر تو منت نهادیم ............

.

.

.

.

.

.

.

.

Fear Is NOT an Art

امید جان زیر ِ مطلب ِ پرنیان عزیز نوشته که "آره، خیلی‌ خوبه که ما اون لبخندو میبینیم و امیدوار میشیم، اما درون ما ادامها پر از چیزهای دیگه ایه که...زشتن، هراس آورن، ..نگران کنند اند، ...کمی‌ از اونها هم بنویسیم تو شفا که شاید با شریک شدن این نوع تجربها بچه‌ها به هم کمک کنن که همیشه برا امیدوار شدن اگه بخوایم ذهنمونو به قشنگی و خوبی‌ منعطف کنیم، چیزهایی انکار شده باقی‌ میمونن.،شاید لازم باشه بعضی‌ وقتا برای حل مشکلات وآشفتگیهأیی که تو دیدگاهامون و فعالیتهامون وجود داره به جای دلخوشی به قشنگیا ،به یک اعترف درونی‌ و خودکاوی جدی دست بزنیم ، از اونها بنویسیم، و و روحیه محافظه کاری رو درون خودمون متعادلتر کنیم."

امید جان. من فکر می کنم کمال ِ هم نشین در من اثر کرد وگر نه من همان منفی بین ِ خواب-ترسناک ِ وحشت زده هستم که هستم. این اسمش ابدا محافظه کاری نیس اگه من توی شفا لینک ندم به این مطلب[1]، یا به این عکس[2]، یا به این دنیا [3]. من هم بلدم. به خدا من بسیاری از صحنه های ترسناک عالم رو یا به حضور در صحنه یا با فیلم دیدم و یه دنیا ترسیدم. اما چیزی (مطلقا هیچی) عایدم نشد مگر اتلاف ِ وقت برای بازسازی ِ اونچه ترس خراب کرده بود و برای دوباره دوست داشتن ِ گل. مثلا بعد از دیدن ِ تمام صحنه های ... طول کشید که چشمم گل رو باور کنه. زیبایی رو باور نمی کرد. شک کرده بود به همه چی اما کم کم ترسش که ریخت، دوباره فهمید فرقه بین ِ نومید کردن و امیدوار کردن.

خوندن ِ اخبار ِ منفی می دونی چی میاره، ضعف! یه آزمایش کن. یه دمبل ور دار! به یه چیز ِ زیبا فکر کن. هر چی. مثلا گل ِ زردی با دون دون های خال های سیاهش. توی باد داره لبه هاش ورجه وورجه می کنن و تا میشن. صدای تا شدنشون مثل ِ صدای بادبان قویه! توی نور ِ خورشید، که از کنار بهش می تابه، سایه ی یه ورش افتاده رو اینورش. حالا دمبل ِ 60 کیلویی رو بالا ببر. به راحتی بالا میره.

حالا به یه جنایت فکر کن. به اینکه توی این دنیای سیاه که دست به پنجره اش بزنی انگشتت سیاه میشه، به کسی که ازش می ترسی، به اینکه چقدر بدبختی و ... حالا دمبل رو ببر بالا. به خدا من نمی تونم حتا 35 کیلو رو دراین حالت بالا ببرم. من یقینا ضعیف شدم در این حالت ِ فکری. چرا؟ باید بیولوژیست ها و آنزیم شناس ها بگن.

اینو تو یه سخنرانی از دکتر دایر شنیدم و اجرا کردم و درست بود. دکتر دایر، که یک عارف و روانشناسه، میگه حتا به اخبار نومید کننده گوش هم ندین. نگران نباشین، این کار شما رو از واقع بینی دور نمی کنه.

شما واقع بین تر میشین وقتی گل رو باور می کنین.


زیبایی آدم رو قوی می کنه. جالبه که تقارن لعنتی بالاخره اینجا شکسته می شه. این نازیبایی نیست که ضعیف می کنه. این ترسه که آدم رو ضعیف می کنه. ترس نه زشتی. گاهی چیزی زشته اما ترسناک نیس. جنگ ِ بین زیبایی و ترس، جنگ ِ بین ِ امید و نومیدیه. فرق ِ این دو، فرق ِ بین ِ قوی شدنه و ضعیف شدن.

... محمد

[1] این لینک به مطلبی بود که می گفت پدر و مادری بچه ی خودشون رو شکنجه می کنن چون باور دارن که روح شیطان توی بچه هست. این بابا و مامان ِ مرده شور برده اعتقاد دارن به کسی از فامیل که فرقه ای داره. اون این جریان رو گفته به این بابا و مامان و بهشون گفته بچه شون رو اونقدر شکنجه بدن تا بمیره. بعدش هم یه روز بچه به معلم مدرسه گفته که بابا و مامانش بعد از داغ کردن ِ بدنش بهش گفتن دیگه خونه نیاد و توی بلوار ِ فلان ِ کرج وایسه و همین که یه ماشین رو دید که داره با سرعت حرکت می کنه خودشو بندازه جلوش! اون جایی که این خبر رو کار کرده بود آنچنان اون رو آب و تاب داده بود که به جای اینکه واقعیت مطرح بشه، به نوبل ّ ادبیات بردن در آینده فکر شده بود. بحث اینه که ای کاش خبرهای واقعی به صورتی مطرح بشه که آب و تابش کم بشه و به طور خلاصه به قسمت ِ آموزنده ی خبر تکیه بشه که آهای پدر و مادرهایی که گوساله وار به اینایی که فرقه سازی می کنن اعتماد می کنین، به هوش باشید که روانی هستید و باید قرص بخورید تا مواد شیمیایی مغزتون نقصش برطرف شه. این خبر می تونست افتادن ِ یک زوج ِ نامزد از یکی از ماشین های پرنده ی یک پارک باشه که در جا هر دو مردن. منتها ترجیح اینه که به جای تشریح ِ این اتفاق به صورت ِ ترسناک، طوری خبر کار بشه که مردم بفهمن شهر بازی وسایلش بسیار غیر استاندارد و خطرناکه وگرنه اون دو تا که متاسفانه مرحوم شدن و دستشون از دنیا کوتاه شده.

[2] این عکس بود که می آموخت موقع راه رفتن اگه هدفون بذاری تو گوش و بی خیال راه بری تو افکار ِ خودت ممکنه ماشین بزنه بهت. همین. نمی خوام ببینیدش چون به غیر از این مطلب بقیه ی چیزهای عکس مطلبی آموزنده نداره

[3] این وب سایتیه که خود کشی رو تبلیغ می کنه. می بینین که حتا سانسور کردن چیز خوبی نیس چون باعث میشه کسانی که این رو می خونن برن 45 دقیقه تو گوگل بگردن که این رو پیدا کنن و ببینن و بعد از تیم ساعت چرخیدن توش و خوندنش و زیر و روش کردن بفهمن که سر ِ کار بودن و وقتشون تلف شده و امیدی هم نگرفتن و حالا برگشتن به حالت ِ اول با این تفاوت که ضعیف تر شدن. شیطان اینه. اینه که توی تو می خواد ضعیفت کنه. شیطان همون وسوسه ی ضعیف کننده ی وقت کشه.



Excerpt: Weakening and fear, strengthening and beauty.


۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

لبخند

نميدونم چه سّري هست كه گاهي همه چي به آدم لبخند ميزنه ، امروز يه لبخند زيبا ديدم ،‌لبخندي كه زوركي نبود ، لبخندي كه اندازه نشده ، ساختگي نيست . وقتي قلب آدمي بهت لبخند ميزنه ، و اون لبخند مياد تو چشمهاش ، بعد هم رو لباش ...منظورم لبخند يه قديس نيست ، همين آدماي دور و بر رو ميگم ، همينايي كه شايد گاهي وقتا هم ازشون دلگير ميشي ، ولي وقتي اون لبخند مياد ،‌اون پاكي لبخند ،چقدرآدم گرم ميشه ، انگار يكي روح آدم رو نوازش ميكنه ، چقدر خوبه كه آدما هنوز ميتونند دوست داشته باشن چقدر خوبه هنوز ميتونند گاهي لبخندي عميق از اعماق قلبشون به هم بزنند ،‌چقدر خوبه هنوز هم گاه گاهي به آسمان نگاه ميكنند ...

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است ...

پ .ن . ديروز دست يه پسر بچه ي يكسال و نيمه رو ميگرفتم و كمكش كردم تا راه بره ، چقدر هيجان انگيزه قدماي اول ،‌دستاش تو هوا بود ،‌ميترسيد بيافته زمين ،‌ چند تا قدم كج و كوله با پاهاي كوچولوش برميداشت و بعد خودش رو پرت ميكرد تو بغلم ، با خودم فكر ميكردم : اولين قدمها ...
اين فرشته ي زميني كوچولو ، وقتي ياد گرفت راه بره ، محكم و استوار ،‌ با اين قدمها ميخواد كجا ميره ؟




۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

والتین ...

با اون دونه هاش که زیر دندون خرت خرت میکنه
سوگند به انجیر سیاه
که دلم بدجور هوسش رو کرده

.

نگاه


گفته بودم از پشت پنجره ام به زندگي نگاه كنم ، به آدما نگاه ميكنم ، هنوزم همينطوره .گاهي تيرگيشون ناراحتم ميكنه ، گاهي زندگي تيره و تار ميشه ، هر روز تيره تر و تيره تر ...چهره ي آدمها ، برگ درختا ، سفيدي جدول خيابون ، نيمكت رو به رو همه و همه رو يه گرد خاكستري ميپوشانه ، ديگه دلم نميخواد نگاشون كنم ،‌دلم رو تاريك ميكنن ، پرده رو ميندازم و بعد ديگه تو چهار ديواري خودم تنها ميشم ...
ولي زياد دوام نميارم ،
اونوقت ، خيلي آروم و آهسته نزديك پنجره ميشم ، پرده رو كنار ميزنم ، پنجره ‌تقريباً سياه شده ،چيزي ديده نميشه جز سياهي ، لمسش كه ميكنم ،نوك انگشتم سياه ميشه ، انگشتم رو زود پاك ميكنم
‌ميرم يه دستمال سفيد ِ سفيد ميارم ،ميكشم رو پنجره ،.... آخ جون ، .داره روشنتر ميشه ، از ذوقم دستمالم رو خيس ميكنم و با دستمال ِ تر تند و تند ،محكم ميكشم رو پنجره ام .. بالا ،‌پايين ،‌چپ ،‌راست .
.با يه لبخند عميق از ته دلم ، عرق پيشاني ام رو پاك ميكنم ، از بيرون نور ميتابه به صورتم ، بعد ميرم عقب ميايستم .
حالا نگاش ميكنم ، چقدر روشن شده اتاقم ، چقدر قشنگ ِمنظره ي بيرون ، چقدر دوستشون دارم ...

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من، كه به اندازه ي يك عشق است
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد
***
آه سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من آسمانيست
كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

چهارشنبه ، روز محبوب من


یادمه وقتی خیلی بچه بودم یه چهارشنبه شبی اتفاق بدی افتاد دقیقا یادمه یه شب از اوایل بهار که هوا هنوز سوز زمستون رو داشت . با خودم فکر کردم امروز چند شنبه اس، آهان چهارشنبه . با خودم قرار گذاشتم تا آخر عمر همیشه چهارشنبه هارو روز تلخ و سیاهی بدونم . از اون موقع تا الان به جز چندتایی تقریبا همه اتفاقای خوب زندگیم که همیشه توی ذهنم باقی میمونن روزهای چهارشنبه اتفاق افتادن!

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

بفهمیم که ثروت ِ بازاری ها مرهون ِ وجود ِ دولته


نوشته ی: کیهانی زاد
منبع: تاریخ ِ امروز

مورگان شوستر: بدون گرفتن ماليات، هيچ مسئله اي در ايران حل نمي شود - فرار ايرانيان از پرداخت ماليات، مشكل بزرگ دولت ايران است.

مورگان شوستر
دهم اكتبر 1911 «مورگان شوستر» آمريكايي (Morgan Shuster) كه خزانه دار كل ايران بود در پي اعلام اين حقيقت كه تا مسئله «ماليات گيري دقيق و در سر موعد مقرر» در ايران حل نشود و در اين مورد سختگيري و دقت لازم بعمل نيايد هيچيك از مشكلات اين كشور برطرف نخواهد شد، دستور داد كه اموال شعاع السلطنه تا تسويه بدهي مالياتي اش توقيف شود.

در پي اين اقدام، دولت روسيه كه طبق پيمان تقسيم ايران (قرارداد آگوست 1907 سن پترزبورگ)، در وطن ما قزاق مستقر ساخته بود براي جلوگيري از اجراي تصميم شوستر، به بهانه ای متوسل شد و در اطراف املاك شعاع السلطنه نيروي نظامي مستقر ساخت!

در آن زمان دولت آمريکا بي طرف بود و در مسائل بين المللي دخالت نداشت و لذا؛ استخدام مستشار ماليه از آن کشور براي ايران، از نظر انگلستان و روسيه بلامانع بود.

شوستر بعدا در بازگشت به آمريكا كتابي در زمينه خاطرات خود در طول اقامت در ايران نوشت و ضمن آن مسائل وقت ايران را برشمرد كه در صدر آنها، فرار ايرانيان از پرداخت ماليات به دولت و به اين لحاظ، تضعيف دولت بود كه بايد از تماميت ارضي كشور، حاكميت خود، دارايي و جان و امنيت و حيثيت اتباع حفاظت كند. شوستر نوشته است كه فرار ايرانيان از پرداخت ماليات، براي آنان بصورت يك عادت درآمده است و مجبورساختنشان به ترك اين عادت آسان نخواهد بود.

پس از شوستر ساير مستشاران خارجي امور امور مالي ايران هم همين نظر اراز كرده بودند. ميلسپو مستشار ديگر، سه دهه بعد از شوستر گفته بود كه ايرانيان به دادن ماليات عادت نكرده اند، حال آن كه ثروت خود را بايد مرهون وجود دولت، امنيت و فرصت هاي برقرار شده توسط دولت بدانند و سهم خود را بپردازند.

97 سال بعد در نهم اكتبر 2008، رئيس جمهور ايران در يادداشتي خطاب به وزير دارايي كابينه خود اجراي قانون مصوب «ماليات بر ارزش افزوده» را تا زمان تهيه و ابلاغ دستور عمل هاي لازم و تمهيد شرايط مناسب، عملا به حالت تعليق درآورد. قبلا از اين قانون به عنوان يك ضابطه انقلابي در تنظيم درآمد دولت نام برده شده بود.

دريافت ِ همين نوع ماليات دولتهاي صنعتي و بويژه دولت ايالات متحده آمريكا را قدرتمند ساخته است. اين دولت درآمدي جز دريافت ماليات ندارد، آن هم بدون مامور وصول!.

راديو دولتي انگلستان (بي بي سي) در بولتن آنلاين مورخ دهم اكتبر 2008 خود مدعي شده است كه اعتراض بازاريان ايران موجب تعليق اجراي اين قانون شده است.

----------
بیشتر بدانید: وب سایت موسسه ی مطالعات و پژوهش های سیاسی



Excerpt: Tax in Iran.


۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

گله کردم از تو گفتی که بساز چاره ی خود



دهمین جشن قلک شکان محک (موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی) جمعه همین هفته 19 مهر برگزار میشه از ساعت 10 صبح تا 6 بعدازظهر توی بيمارستان فوق‌تخصصي سرطان كودكان محك در اقديسه، اول اتوبان ارتش، سه‌راه ازگل، بلوار اوشان، بلوار محك ، برگزار میشه . من خودم دیر فهمیدم وگرنه زودتر خبرش رو میذاشتم امیدوارم اونایی که نمی دونستن و میخواستن برن به موقع این پست رو ببینن. توی این جشن غرفه های غذا و خوراکی ، چیزای تزیینی و ... هست با یه سری مراسم و برنامه موسیقی ، پولی هم که از فروش این غرفه ها به دست میاد صرف خود بچه های سرطانی میشه .


سرطان بیماریه خیلی جالبیه جدا میگم به خاطر رشته ام درموردش زیاد خوندم ، برای خودش شاهکاریه ، نشون میده چه جوری کل این موجودی که سرپاس به نظمش وابسته است ، نظم که به هم بخوره ....
سرطان بیماریه خیلی گرونیه من میدونم الان یه آمپول شیمی درمانی فقط یه دونش فقط برای یکبار شیمی درمانی و جدا از هزینه های تزریق و بستری شدن ، همون یه دونه زیر 200هزار تومن نیست . بچه های سرطانی معمولا سرطانهای مربوط به خون و مغز استخوان دارن ، خیلیهاشون درمان میشن البته اگر درمان بشن . خیلی از خانواده ها هزینه درمان این بچه ها رو ندارن ، خیلی از بچه هایی که محک پذیرششون میکنه خانواده هایی هستن که از شهرستان میان تهران و محک حتی سعی میکنه به این خانواده ها برای موندن توی تهران طی دوره درمان کمک کنه . ولی مسلما با این هزینه های بالا فقط تعداد خیلی کمی بچه رو میتونه تحت پوشش بگیره .
اگر رسیدید برید این جشن که خودتون با فعالیتهای محک بیشتر آشنا میشید اگر هم نتونستید برید سایتش هست و شماره حسابهایی که میشه به اونجا کمکتون رو واریز کنید.
یه زمانی من به سرم زده بود برم توی گروه داوطلبشون عضو شم برای برنامه ها و کلاسهای تفریحی برای این بچه ها کاری بکنم بعد دیدم نه من اصلا سیستم روح و روانم اینطوری داغون میشه ، الان اول هر ماه یه مقدار پول میذارم کنار هرچقدر که خودم بخوام گاهی هزار تومن گاهی بیشتر اگه نزدیک عید باشه که خب بیشتر برای اینکه بهشون عیدی بدم و بعد یه مدت که روی هم جمع شد و یه مبلغ قابل اعتنایی شد واریزش میکنم به حسابشون .
الان اینها رو من نگفتم که فکر کنی من چقدر آدم خیَر و خوبی هستم ! خود خدا میدونه من چه جوریم ولی اینها رو گفتم برای اینکه حس میکنم لازمه بهم بگیم تا کاری انجام بدیم شاید خیلی ها حواسشون نیست یا نمی دونن، میگن کاره خوب که میکنی بهتره پنهانی باشه که کسی نفهمه غرور بگیردت ، این در واقع داره میگه اون غرور اینکه "من " مهزاد ... رفتم اینکارو کردن رو پنهان کن وگرنه گفتنی که دیگرون رو هم تشویق کنه و ازشون کمک بخواد برای اینکه کار و کمکی اون هم در حق این بچه ها صورت بگیره نه تنها مستحب که واجب هم هست! (این از فتایای این جانب می باشد!)
البته هرکار خوبی اینطوره ولی نمی دونید کمک به این بچه ها چقدر به زندگی آدم برکت میده ، نه اینکه چرتکه بندازم بگم خدایا من اینکارو کردم حالا تو اینو به من بده تنبلیم رو بندازم گردن خدا، نه ، برکت میده یعنی من یه کاری رو با توان محدودم انجام میدم و خیلی بیشتر از اونچه که انجام دادم دریافت می کنم ، درست مصداق یه دونه گندم میکاری هفتصد تا دونه میگیری . اینو واقعا میگم چون به چشم خودم دیدم ، کمک به این بچه ها واقعا به زندگی آدم برکت میده .

ان شا الله که تنتون همیشه سلامت باشه و دلتون همیشه شاد