۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

پایان نامه


جدیدا تصمیم گرفتم برای خودم یه دفترچه درست کنم و توش چیزای مهمی که به درد میخوره بنویسم. این دفترچه قراره یه دفاعیه باشه برای بعد. یه دفاعیه از اینهمه وقت و انرژی که صرف کردم، از خودم، از زندگی ای که کردم و میکنم ( تا روزی که اون بعدن برسه!). قراره توی این دفتر چیزای باارزش و به درد بخور رو بنویسم. چیزهایی که وقتی ازم پرسیدن "خوب، بفرمایید چی کارا کردید؟ " بتونم رو کنم و یه جورایی آبرومو بخرند.
قراره وقتی در مورد چیزهایی که دیدم ازم سوال شد از آسمون بگم. اینکه فوق العاده زیباست، چه شب، چه روز، چه ابری و چه صاف. اینکه آسمونِ دنیای ما خیییلی قشنگه و ای عرشیان که تا حالا آسمون زمین رو ندیدید نصف عمرتون بر باده. ( البته باید حتما یه فقره آسمون کویر رو هم ببینم چون مطمئنم اون خودش از زیباترینهای طبیعته! قابل توجه بعضیها که هر دفعه میخوایم تور کویر اسم بنویسیم هی میگن الان سرده، الانم گرمه!! اگه من آسمون کویر رو ندیده مردم پای اون بعضیها!) شایدم برای عرفانی تر کردن فضا این شعر رو بخونم:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
از قاصدکها هم حتما خواهم گفت، از رقصشون توی باد و اینکه همیشهِ همیشه تا دنیا دنیا بوده پیک بادپای طبیعت بودند. و اینکه میشه رد بوسهِ خدا رو روی اون پره های ظریف و نقره ای حس کرد. در جوابم پروانه ها هم خواهند بود. اون زمانی که از لابلای گلها یه دفعه بیرون میان و ... و البته زیباترین چیزی که دیدم نگاه معصوم بچه ها. پاکی و آسمونی بودن آدمیزاد رو فقط میشه توی همین بچه ها به وضوح دید.

باید خیلی دقت کنم وقتی ازم در مورد چیزهایی که یاد گرفتم می پرسن. قطعا اگر جواب بدم " ژنتیک و بیوشیمی و اکولوژی و تکامل و ..." همونجا شوت میشم تو باقالیها! این چیزا اونجا به درد کسی نمیخوره، اگر تو رو به جایی که باید نرسونده باشه، اگر اون چیزی که لازمه رو از توی اینها یاد نگرفته باشی هیچ وقت به درد نمیخوره.
حتما از قدرت دوستی میگم، میگم که یاد گرفتم دوستی یکی از نیروهای قوی طبیعته، و آدم اون نیرو اصلی اصلیه رو تا حدود زیادی توی دوستی احساس میکنه. از عشق هم میگم، هر چند جوابم خیلی ابتداییه ولی میگم که دیدم و یاد گرفتم چقدر زیبا و آرامش بخشه دیدن اون لحظه ای که کسی دیگری رو فقط بخاطر دوست داشتن، به خاطر اون چیزی که هست، دوست داره و بس. از امید و اعتماد هم میگم. اینکه یاد گرفتم این دو تا همون کیمیایی هستند که تو افسانه ها خوندیم! وای که چقدر مزه میده با این دو تا کیمیاگری کردن، از غیر ممکن به بودن رسیدن.

هنوز خیلی باید روی دفترم کار کنم، پایان نامهِ ناقصیه هنوز، خیلی جای کار داره، امیدوارم فرصت و درک کاملتر کردنش رو داشته باشم!




Excerpt: Working on my thesis, and the subject is " What did you learn from your life?" Still don't have any idea about the day I should present this but I definately need to be prepared! Who knows, there might be no time left.




۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

.

.

.

دلم میخواد گاو باشم . بخوابم روی چمنا . اگه صدای این برنامه احمقانه تلویزیون گذاشت من از گاو بودن خودم لذت ببرم . آره یونجه هارو بجویی پر ِ ویتامین ب ، تازه واسه اعصاب هم خوبه . گاو شدم . گاو مشدی حسن نه ها . یه گاو واسه خودش بدون اسم و صاحب . بعد یه مدت اصلا نمفهمیدم ، آخه دلیلش چیه وقتی زمین خدا هست همشم پر ِ سبزه و علف ، گاوا همشون توی یه تیکه کوچیک لای هم ، چسبیده به هم . له ام کردن از بس تنه زدن . خفه شدم از بوی پهن . ای لعنت بر اون احمقی که الان پشت پنجره دستشو گذاشته روی بوق.

دلم میخواد بز باشم . اخه خیلی خوب بلده از صخره ها بره بالا. اصلا میپره . از اون بزا که همیشه چوپونه میفته دنبالش چون کل گله رو خراب میکنه. آخرشم که چوپونه خسته میشه میره سراغ بقیه گله ، میره سر یه صخره بلند وایمیسه و سرشو میگیره بالا. بعد ِ چند ساعتم از لای صخره ها سر و کله اش پیدا میشه و دوباره میاد توی گله . آخ که اگر من جای اون چوپون بودم همونجا حلالش میکردم .

از مرغ بودن بدم میاد . گاهی هلم دادن که مرغ باش چه اشکالی داره . قد قد کن قد قد کن تخم بذار تخم بذار. به نظرم مرغ خیلی خره . خواستی سرمو ببر اما من قد قد نمیکنم .

اوخ دوباره شقیقه هام تیر کشید... لای لجن ، توی اون کثافت ، آخ سوسکای کوچولو کرمای بیچاره . من فقط میتونم لولیدنتون رو نگاه کنم یعنی این یکی دیگه واقعا کار من نیست . همین الانم که این لجنارو زدم کنار که ببینموتون از بوی سولفید هیدروژن لجنا دارم خفه میشم . ولی باید میدیدمتون . ببخشید بذار لجنارو بذارم سرجاش مزاحمتون نمیشم .

دوستم اس ام اس زده میگه به طرف میگن علی یارت . میگه یار خودتون تیم ما تکمیله .

آخ علی .....
تا سرمو برگردوندم گفتی بنده هیچ کس نباش که خدا تو رو آزاد آفرید .
آخ علی ...........
بیا که تیم من پنچره

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه




یه چیزی نوشته بودم . دوستی گفت برش دار . منم برداشتم .


۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

من هیچم و تو همه چی

حاضر نیستم هیچ لحظه ای رو با این لحظه عوض کنم. روی چمنها دراز کشیدم و به حرکت ابرها نگاه میکنم وقتی اینجوری دراز می کشی احساس میکنی دیگه زمینی نیستی .
میشه ازتوابرها هزارتا شکل در اورد! خیلی باحالن یک لحظه هم از حرکت وای نمی ایستن!اسمون پرشده از حیوانات و ادمها و گلهاکه همشون سفیدن.
خیلی دلم برات تنگ شده. نمیدونم بین من و تو واقعا فاصله از زمین تا اسمونه ؟
حتما هست که دیگه مثل قدیمها پیش من دراز نمی کشی وباهام حرف نمی زنی که یادم بیاد من چقدر کوچیکم و توچقدر بزرگ!


از میان جانمازهای مامان اون جانمازی که موقع کنکور روش نماز میخوندم رو پیدا کردم همون جانماز سبزی رو که روش ایه های قران نوشته شده با اون مهری که یک شب تو خواب باهاش رفتم تو اسمون و رو ابرها نماز خوندم ،خدا کنه حواسم دیگه انقدر پرواز نکنه وبجاش خودم پرواز کنم بشم مثل اون موقع ها که تک تک ایه هات رو لمس می کردم وبا تمام وجود بهشون اعتقاد داشتم.

ولی بازم نمیشه نمیدونم چم شده .


هوا خیلی خوبه بازم از این نور نارنجی ها افتاده رو دیوار .بوی نان کنجد زده میاد بوی نون پاک ِ، تو اینجایی!


دم صبحِ هوا خیلی سوز داره و تاریکِ .
وای باورم نمیشه ابرها اومدن این پایین همه جا رو مه گرفته انگار تو ابرها دارم راه میرم.
ای کاش میتونستم تو باغچه کنار گلها لم بدم و از تو ابرها باهات حرف بزنم خیلی حرفها دارم باهات.
صورتم نمناک شده چشمام خیس ِ چه خوبه که تو راه کسی منو نمی بینه فقط من و توایم
بین من و تو هیچ چیز نیست به غیر از ابر .


اینبار هم مثل همیشه تو اومدی پیشم ولی من هنوزهیچم


Excerpt: GOD is always here around us. in the smell of bread ,movment of clouds or density of fog .GOD is everything I am still nothing.

الان ِ بدون ِ گذشته و آینده، الان ِ بی غمیه


همه ی ما از مرگ تصور ِ تاریکی داریم. اما خانمی هست که در نوع ِ خودش بی نظیره. ایشون عصب شناس بودن و محقق در دانشگاه ِ هاروارد، بخش ِ اهدای مغز.

ایشون که اسمشون خانم جیل بولته تیلوره حدود ِ دوازده سال ِ پیش یعنی 20 آذر ِ 1375 هجری شمسی (10 دسامبر 1996) یوهو صبح توی خونه اش قبل از دوش گرفتن سکته ی مغزی می کنه. کم کم به مرحله ی تجربه ی مرگ می رسه. لخته ی خونی ای به قطر ِ چهار سانتیمتر در نیکره ی چپ ِ مغزش بوجود میاد که این نیم کره رو کاملا از کار می اندازه. بنابر برداشت ِ من کارنامه ی اعمالش به دست ِ راستش داده میشه. ایشون تمام ِ لحظات ِ سکته رو به یاد داره، لحظات ِ مرگ رو به یاد داره و از همه مهمتر اینکه به عنوان ِ یک محقق ِ مغز شناس این لحظات رو بررسی کرده.

ده سال طول می کشه تا دوباره حرف زدن یاد بگیره و دوباره تخصصش رو یاد بگیره و امسال کتابی نوشت با عنوان ِ "سکته ی من از نگاه ِ درون: سفر ِ شخصی ِ یک متخصص ِ مغز"

این کتاب رو نمی تونم فعلا بخونم. لابلای این همه کارهای شبانه روزیم، اون نیم ساعت مطالعه ی قبل از خوابم فعلا متعلق هست به داستان ِ جدید ِ ساراماگو. آقای ساراماگو انصافا سی دلار پول ِ این کتابت حلالت باد! به امید ِ خدا کتاب خانم ِ تیلور هم کتاب ِ بعدیه.

اما خانم تیلور سخنرانی ِ خوبی کرده در بنیاد TED که می تونید در پایین ببینید:



لینک به یوتیوب - لینک ِ مستقیم به سایت ِ تد TED

یه مصاحبه ی رادیویی هم کرده که در اون اشاره می کنه به کتابی که خیلی به مادرش کمک کرده تا بعد از سکته ی او این پیر ِ زن دوباره امیدوار بشه به تعلیم ِ این فرزند. میگه مادرم فهمید که من بعد از 37 سال و کلی مدرک دکترا و تخصص دوباره بچه شدم و نیازمندم که دوباره الفبای هر چیزی رو یاد بگیرم.

میگه مغز دو نیمکره داره. نیمکره ی چپ مدام به تو میگه تو کی هستی. اسمت رو و عنوانت رو مدام بهت میگه. مدام اسمت رو بهت یادآوری می کنه. مدام سعی داره بین ِ تو و دنیای اطرافت خط کشی کنه. تو رو از بقیه جدا می کنه. گذشته رو نگهداری می کنه و آینده رو حدس می زنه. زبان رو نگهداری می کنهو باهات و در ِ گوشت با صدا حرف می زنه.

نیمکره ی راست تو رو به الان وصل می کنه و حس هایی که الان داری. الان ِ بدون ِ گذشته و آینده. الان ِ شاد. این نیمکره برداشتش اینه که همه ی انسان ها با هم یک موجود ِ زنده اند و همه جا آرامشه. بدون ِ گذشته و بدون ِ آینده.

داشتم به این فکر می کردم که شاید اگه کسی بر خلاف ِ خانم دکتر تیلور که تجربه ی بسیار بسیار زیبایی از مرگ داشته، سکته در سمت ِ راست ِ مغزش رخ بده و قسمت ِ چپش در خلال ِ سکته فعال باشه که مسوول ِ اینه که بگه تو کی هستی و مدام تو رو از وحدت با مولکول های اطرافت جدا کنه، یا به عبارتی کارنامه اش به دست ِ چپش داده بشه، تجربه ی بدی به دستش میاد که در اون بجای این همه آرامشی که خانم ِ دکتر تیلور درک کرده، یه ترس ِ شدید از جدایی از همه چیز رو درک می کنه.

... محمد





Excerpt: ON the journey of Dr. Jill Bolte Taylor in her journey from within a brain stroke.


۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

میترسیدم ، میترسیدم خوابم ببره و معجزه اتفاق بیفته
خوابم برد
و تو اتفاق افتادی .....................



-------------------------------------------------
این برای من ترجمه یه آیه اس

مدیريت در ايران

اين پست شايد متفاوت از پستهاي ديگه باشه و شايد بگين كه ضرورتي به ارسال چنين مطالبي در بلاگ شفا نيست ولي به نظر من خوبه كه هر از چندگاهي با تلنگرهايي اين چنيني از قالب روزمرگي ِ زندگي در محيط تحصيل و كار، خودمون رو خارج كنيم و كمي شرايط جامعه مون را با آنچه كه بايد باشيم محك بزنيم.

مقايسه يك مدير در ايران و انگلستان

انگلستان: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود.
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

انگلستان: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند.
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود.

انگلستان: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است.

انگلستان: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند.
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود.

انگلستان: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.

انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود.
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد.

انگلستان: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند.
ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند.

انگلستان: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند.
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند.

انگلستان: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند.

انگلستان: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

انگلستان: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید.
ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد.

انگلستان: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند.


۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

شاد باش و شادی بخش


گاهی وقتها به دیگران این فرصت را می دهی که شادی تو را فراهم آوردند و خیلی وقتها آنها این کار را آنگونه تو می خواهی انجام نمی دهند. چرا؟ زیرا فقط یک نفر است که مسئول شادی و سعادتمندی تو است و آن کسی نیست جز خود تو.
بنابراین حتی والدین، فرزند و همسرت کنترلی بر خَلق شادی و سعادت تو ندارند. آنها به طور خیلی ساده فرصت این را دارند که در خوشی های تو سهیم باشند. شادی تو، درون تو قرار دارد.

منبع : نوشته های لیزا نیکولز در کتاب راز ترجمه سپیده سپیده دم




Excerpt: Oftentimes you give others the opportunity to create your happiness, and many times they fail to create it the way you want it. Why? Because only one person can be in charge of your joy, of your bliss, and that's you. So even your parent, your child, your spouse—they do not have the control to create your happiness. They simply have the opportunity to share in your happiness. Your joy lies within you.
(The Secret-Lisa Nichols’s quotes)



بیخیالِ بودن یا نبودن. امید یا نامیدی؟ مساله این است




این متن محمد رو که دیدم یه دفعه یه عالمه تصویر و خاطره و کلمه هجوم برد به مغزم! یاد جوجه های پسر عموم افتادم، 2یا 3 سال پیش بود که عید پسرعموی کوچولوی من 2تا از این جوجه کوچولو مردنی ها خریده بود، از این جوجه مریضها که همینجوری بوی الرحمن میدن.بچه برای تقویتشون هم شروع کرده بود به نافشون گوشت قرمز بستن!!خلاصه یه 1هفته ای این جوجه ها بودند تا اینکه عموم اینها راهی مشهد شدند و این جوجه ها برای نگهداری به منزل ما انتقال یافتند.آقا از فردای ورود یه دفعه جفتشون افتادن زمین رو به قبله. حالا ما رو میگی از ترس داشتیم سکته میکردیم. کار 3 تامون (من و مامان و بابام!) شده بود هی آب قند و نمک و چه میدونم قرص و شربت به این دو تا دادن که بابا تو رو جدتون نمیرید این بچه میکشه ما رو!ظهر مامان و بابام برشون داشتند و رفتند کلینیک دامپزشکی! خلاصه آقای دکتره گفته اینها چی میخوردند گفتند گوشت قرمز. همونجا مامان و بابای منو شسته بود که آخه آدم به جوجه گوشت میده؟؟!


دکتره گفته بود تمومه، اینها همینجوری هم مردنی هستند الانم که این تغذیه ناسالم خرابتر کرده وضع رو ببریدشون بمیرن!توی راه خونه بابای من از یه پرنده فروشی هم مشورت میخواد و اون آقا (بعد از شستن مجدد بابای من که آخه جوجهِ مرغ گوشت قرمز؟؟؟)میگه به جفتشون چند قطره آب لیمو بدید شاید کمک کرد.خونه که رسیدند ما آب لیمو رو ریختیم تو حلقشون و گذاشتیمشون کنار اتاق من، دیگه هر چند دقیقه بلند میشدن دهنشونو باز میکردن ولی صدا نمیدادن باز میفتادن (علائم لحظهِ آخر عمر).با گوشی پزشکی رفتم صدای قلبشونو گوش دادم. ضربان قلبشون به طرز وحشتناکی پایین اومده بود. بردم گذاشتمشون تو حموم که جون دادنشونو نبینم.


عصری پسر عموم زنگ زد که چطورند جوجه هام؟ من هم که اصولا اعتقاد دارم با بچه ها باید روراست بود! از همون اول گفتم "ببین امیر جان حالشون بده، یه کم مریضن." گفتم الانه که بزنه زیر گریه و جیغ و داد. خیلی رلکس پرسید چشونه؟ گفتم اون گوشتهایی که بستی به نافشون سر دلشون مونده، احتمالا بمیرن. یه کم سکوت کرد بعد خیلی فیلسوفانه گفت : " نه، من دعا میکنم نمیرن. " خنده ام گرفته بود از سادگیش، گفتم " آره، دعا کن ولی اگه مردن عیبی نداره، جوجه ان دیگه" بازم جدی گفت : " من میدونم نمیمیرن. مطمئنم!"



جوجه ها 2روزی همونجور زار و نزار بودند خونه ما، بعدش که عموم اینها برگشتن جوجه ها برگشتند پیش صاحب اصلیشون.و نمردند.باور میکنید اون 2تا جوجهِ مردنی مرغ شدند؟ جوری که دیگه نگهداریشون ممکن نبود و تحویل یکی از روستاهای اطراف دادندشون! زنده موندشون از آب لیمو بود، یا شانس یا ... من که میگم دوای اصلی امید و اعتماد اون پسر کوچولو بود، سادگی ای که من بهش خندیدم ایمانی بود که اون به قدرت امید داشت. امید اون بچهِ 6 ساله به اینکه اگر از ته دلش دعا کنه و بخواد که جوجه های رو به موتش زنده بمونند، میمونند، و حتما این اتفاق می افته...

خیلی چیزها رو باید از بچه ها یاد بگیریم.اینکه خیلی وقتها امید داشتن، یا بهتر بگم ایمان داشتن به یه اتفاق خیلی مهمتر از اینه که اون اتفاق واقعا بیوفته یا نه. نا امیدی یه علف هرزه، ما آدمها همه مون یه جورایی با نا امیدی درگیریم، با نیروهایی که می خوان به ما بگن تموم شد، آخرشه، به قول معروف : بازی رو باختی، تمام! این نیرو میتونه یه بیماری باشه ، شکست خیلی سخت ، با کله زمین خوردن و خرد و خاک شیر شدن ، همهِ عزیزان رو از دست دادن برای اون بچهِ زلزله زده، فقر و بدبختی و .... کار همهِ اینها نهایتا یه چیزه اینکه امید رو از ما بگیرن. و اگر اینکار رو کردن، در واقع زندگی رو ازمون گرفته ان! زندگی کردن به همین امیدوار بودنِ، به غیر ممکن ها ( به ظاهر، به چشم کورِ ما غیر ممکن ها!) ایمان داشتن. میگین دروغ میگم، به طبیعت به اطرافتون نگاه کنید، گوش بدید. ، فقط کافیه یه نگاه به آسمون آبی بندازید، به سکوت پر از معناش و اینکه می گرده و می چرخه و ... این بازی هییییچ وقت تموم نمیشه. هرگز نباید فکر کنی سوختی، رفت، تموم شد. حتی اگه واقعا بره! مهم اینه که امید و ایمانت نره.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

تشنه ی یه مشت ِ محکم به پشت

صحنه ای همیشه توی ذهنمه. بچه که بودم و شهرمون که بمبارون شد یه مردی خیلی وضعش بد بود روی زمین. تقریبا مرده بود دیگه. توی اون دود و شلوغی دو تا آقا با روپوش سفید و یه پتو و برانکارد دست ِ می دویدن بین مریض ها. یکی شون که چاق بود دنبال ِ مریض های سالم تر می گشت.

توی این معطلی ها اون یکی که جوون تر بود اولین زخمی ای که دید همین بابایی بود که روی زمین وضعش بد بود. اونو انداخت تو برانکارد. یکی از اهالی محل اومد و کمک کرد به جوان و با هم بردن سر ِ کوچه.

مردم هم هر کسی رو می دیدن زخمیه مینداختن توی پتو یا پرده یا حتا روی تکه های کارتن و می بردن سر ِ کوچه. بعدا فهمیدم که اون یکی آقا چاقه دنبال ِ کسایی می گشت که فوری کمک بخوان مثل ِ نفس مصنوعی چیزی. هر دوی اینها لازم بود برای اون موقعیت. هر دو زحمت ِ زیادی کشیدن. آمبولانس های دیگری هم سر رسیده بودن و سر ِ کوچه توی اون دود ِ خاکستری نور ِ قرمز ِ گرفته بود.

فرض کنید که کسی بیماریی داره که فعلا دوا نداره. این فرد اگه امروز غذا پرت بشه تو گلوش تو وامیستی نگاه کنی؟ چرا چون که یه بیماریی داره که دوا نداره. مهم اینه که ببینی خود ِ بیمار می خواد بمونه یا نه؟ ازش پرسیدی؟ تا روزی که خدا قلب ِ او رو می تپانه و بهش امید میده، تو نباید این قلب رو سیخ بکنی توش.

آیا کوبیدن پشت ِ بچه ای که غذا توی گلوش گیر کرده جنگ با تقدیره؟ دعای تو پس کو؟ مگه نمی گن وقتی دعا می کنی این تیر ِ دعا میره خارج از این زمان و مکان و دست ِ تقدیر نویس رو به تقدیری دیگه وادار می کنه. خدایا حتا دوست دارم در لحظه ی رفتن هم "امیدوار" برم.

ما تهمت به خدا زیاد می زنیم. یکیش هم اینه که اگه نومید باشیم بهتره تا با تقدیر ِ خدا بجنگیم. این تهمته به خدایی که میگه خدا سرنوشت ِ کسی رو عوض نمی کنه مگر اینکه طرف بخواد!

پاشو. پاشو. خودتو جمع و جور کن. چشم هات رو پاک کن. گریه دیگه بسه. برو دنبال ِ دوا درمان. خدا دکترها رو آفریده برای این روزهای سختی. یه فکری هم به حال ِ نومیدی ِ خودت بکن. تو نه گناهکاری نه مقصر. اگه امید نبود که کسی روی زمین زنده نبود. بود؟ خدا هست. این دنیا هم دنیای "ما" نیست. حتا اگه دوا درمان اثر نگذاره. جان بده به خودت و اون بدن ِ تشنه ی جراحی.

... محمد



Excerpt: َ A thirsty fish fell on the ground. Bow to save it.


۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

وارد ِ باغ بشیم


می خوام وارد ِ گود بشم. می خوام آلوده ی زمین بشم. از اون آلودگی هایی که باید بشی تا شیشه تمیز بشه. تا خونه ساخته بشه و چاه کنده بشه. من تا الان با تمام ِ حسم زندگی نکرده بودم.

خدا نکنه با مغز ِ آکبند و باز نکرده برم اون دنیا. باید باز بشم. نشستن و منتظر ِ ماندن برای اینکه آدم ِ پاکی راهی پاک تر برام بیاره میسر نیس مگه اینکه من خودم اون آدم ِ زندگی ِ خودم بشم.

اتفاقات زیادی یاد بهم می دن که باید آستین ها رو بالا زد. حیفه الان آلوده ی زمین نشم. چیزهایی هست و آرزوهایی که باید ببینم. نه از جنس ِ پولن و نه از جنس ِ خانه ای در جزیره و نه از جنس ِ موفقیتی عظیم. یه جور کشف کردنه. در جاهایی که ریشه های زمینی ِ خود ِ من اونجان. وارد ِ باغ بشیم.

... محمد



Excerpt: Psyche Entering Cupids Garden


تفریح




گاهی درمیان هیاهوهای پیچیده ذهنم چیزی در سرم زنگ میزند نه از ان زنگهای بلبلی، از ان زنگهای زنگدار گوش خراش که انعکاسش در مغزم تمام سلولهایم را به فریاد وا میدارد ومیدانم تا ان زمان که کسی در را نگشاید پیوسته و بی تردید دستانش را برروی زنگ می فشارد مثل همیشه و بعد سرم بزرگ میشود به بزرگی خانه مان
اخ کسی بیاید و در را بگشاید.
ان کس شاید نوازنده ای است که با اهنگش مر ابه اوج میبرد وشاید نویسنده ای است که با هرصفحه از کتابش مر ابه سفر میبرد شاید خواننده ای است با صدایی اسمانی و شاید هم دوستی است که با جوکهایش مرا به قهقه وا میدارد و شاید هم....
اری اینست لحظات شیرین من که برای فرار از زنگهای بی پایان به انها پناه می برم
من عاشق این لحظاتم و دیگر همچون گذشته از تفریح کردنم احساس شرمساری نمی کنم و بجای انکه انهارا بگذارم برایبعد از مرگم بی هراس در میان این کتابها و آوازها و تابلو ها وقهقهه های خنده و دلهای شاد خدا را می جویم چون میدانم او چنین میخواهد.
موریس مترلینگ در کتاب خداوند بزرگ ومن چنین می نویسد:
"تفریح بکن ،یعنی خود را فراموش کن وازحدود خود خارج شو .
لذت گردش و مسافرت و کتاب خواندن وشنیدن موسیقی در این است که شما به طور موقت از خودت خارج شوی و خود را فراموش نمایی.
اینک میخواهیم بدانیم که بعد از مرگ که زندگی جاویدان خواهیم یافت از گردش جهان لذت میبریم و ایا حاضریم میلیون ها سال در کهکشانهای بزرگ و کوچک مسافرت کنیم و اوضاع جهان را دیده و تفریح کنیم؟
لیکن باید توجه کرد که مسافرت و دیدن مناظر از ان جهت به ما لذت می دهد که دارای جسم هستیم و چون در جهان فاقد جسم می باشیم از مسافرت و دیدن مناظر مختلف لذت نمیبریم برای اینک تمام این لذات ناشی از جسم است.
ممکن است بگویید که در جهان برای خود تفریحات روحی درست می کنم.
ولی تفریحات روحی یعنی چه؟و تاکنون کدام تفریح روحی را پیدا کرده ایم که مربوط به جسم و تفریح جسمی نباشد که ما انرا تفسیر کرده نامش را تفریح روحی گذاسته ایم؟
خالص ترین تفریح روحی ما که کمتر با جسم مربوط می باشد کتاب خواندن و استماع اهنگهای موسیقی است و تازه این دو هم تفریح جسمی می باشد زیرا عوامل متشکله این تفریح کلماتی است که در کتاب درج می شود و اهنگهایی است که از سیم اهتزار می نماید و این کلمات مظهر زندگی عمومی و خصوصی میباشد و ان اهتزارات هم خاطرات جسمانی را به یاد می اورد.
ما به هیچ وجه تا کنون نتوانسته ایم یک تفریح روحی را در نظر مجسم نماییم که مربوط به جسم نباشد و از ان خارج نگردد.اری ،ما در جهان دیگر هیچگونه تفریحی نخواهیم داشت زیرا در زندگی عمومی جهان شرکت داریم وجهان هم هرگز تفریح ندارد.
جهان خدا و یا هر کس دیگر اگر تفریح می داشت لازمه اش این بود که خود را فراموش نماید و اگر خود را فراموش کرد دیگر خدا و یا جهان نبود زیرا هستی خود را فراموش می نمود و نیست میشد که امکان پذیر نیست."



excerpt: Your Text Here

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه


ای جامه به خود پیچیده! برخیز خبرت! فردا امتحان داری!

میدونی اصلا خوابیدن فقط شب امتحان مزه داره آخه شبای دیگه آدم بگیره بخوابه که به درد نمیخوره من معمولا شبا خیلی نمیخوابم ولی اصلا نمی دونی چقدر میچسبه آدم شب امتحان بگیره بخوابه بعد صبح خیلی قشنگ و گلابی پاشی بری امتحان بده . امیدوارم این ترم فقط خدا به جوونیم رحم کنه!

عکس بالا هم مستنده ، چه خودمو دارم هلاک میکنم.

نمیدونم چرا اینقدر من شبای امتحان میخوابم ولی از شب امتحان که بگذریم چندوقته خیلی با خوابهام دارم حال میکنم .

خیلی ، خیلی چیزای خوب . چیزایی که توی بیداری نمیتونم بفهممشون ولی بعد توی خواب حسش میکنم انگار حل میشم توش . تعبیر معبیرم من حالیم نمیشه ، اون حس ، حس خیلی خوبی داره .

میدونی ، فرق هست بین گرفتن یه چیز توی دست ، با لمس کردنش با سر انگشتا .

زل زده بودم به تختم، داشتم به اینکه اینقدر میخوابم فکر میکردم. یه دفعه حافظ سرشو از توی کتابخونه آورد بیرون گفت:

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

عشق من آنجاست



عشق من آنجاست ، در آن جايي كه دانه ها سبز ميشوند و ريشه ها به هم ميرسند و آفرينش در ميان پوسيدگي ،‌ خود را ادامه ميدهد .
گويي بدن من يك شكل موقتي و زود گذر است ،‌ميخواهم به اصلش برسم ،‌ميخواهم قلبم را مثل يك ميوه ي رسيده به همه ي شاخه هاي درختان آويزان كنم ...

از نامه هاي فروغ

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

بعیده، ولی میشه!ا



سوز سرما تا توی استخونم نفوذ کرده، و دندونام داره به هم میخوره، کاملا ناخودآگاه، درست مثل اون روز که م. بهم میگفت : " بسه دیگه، چقدر میلرزی!" تندتر راه میرم که گرم بشم و دارم فکر میکنم " باورم نمیشه!! همین 4 ماه پیش حسرت یه همچین سرمایی رو میخوردم. بستنی، آب یخ، کولر و ... تا یه کم از گرمای جهنمیِ تابستون کم بشه". انگار اصلا تصور همچین چیزی غیر ممکنه برام. یعنی واقعا 5 ماه پیش بود؟؟! نه!
درست مثل زندگی هر روزمونه، اینطور نیست؟ بزرگترین و شادی آورترین لحظه ها فقط چند ساعت، نهایت چند روز به یادمون میمونه. مثل مصیبتهای بزرگ زندگی. یه وقتی می آد باورمون نمیشه همین مثلا 1 ماه پیش بود که از فرط غم و بدبختی داشتیم خفه میشدیم،... وااااااااای که بشر چقدر فراموشکاره (:
دندونام که به هم میخوره خودم رو تو چلهِ تابستون تصور میکنم، گرما، خورشید و میوه های تایستونی، با یه لیوان آب یخ و زیر کولر... بعیده، یعنی آدم تو ناف سرما که وایساده عمرا باورش بشه همچین روزی میاد. دونه های برف که روی تنت میریزن انگار کم کم پوستت مزهِ آفتاب رو از یاد میبره، درست همونطور که آفتاب با چند بار تابیدن به تنت طعم یخ برف رو آب میکنه از وجودت.

اما میاد، میدونم که میاد، خوب 20 و اندی ساله که دیدم میاد. تابستون داغ و گرم میاد، و زمستون سرد و سفید بعدش و ...

درست مثل روزهای زندگی ...

بعیده، آدم تو ناف تاریکی که وایساده باشه عمرا باورش بشه بالاخره همچین روزی میاد، ولی میدونم که میاد. آسمون داره داد میزنه... داد میزنه که میاد.

لايه به لايه


الان نشستم روي يه قالي کرِم. هموني كه تو تهران، تو اتاق ِ خودم افتاده بود.
تو هم حتما الان نشستی جلوی سبزی های پاک کردت. تلویزیون هم داره توی هال غوغا می کنه رو بروت.

سرما خوردم. لیوان ِ آب داغ پهلومه. همون لیوانی که از مغازه ی چایی فروشی خریدیم. اون روز جات خالی اینقدر چایی بو کردیم. اینقدر ادا در آوردیم! گاهی یه چایی بوی ِ بدی می داد و چشم های لوچ شده ی من خنده دار میشد. و اون عطر ِ ملایم ِ یاسمن ِ سفید هر دو مون رو مسحور ِ خودش کرد.

هر انساني مرکز ِ یه گله. بعضی ها مثل ِ یاسمن شش تا دوست دارن. گلبرگ هایی نزدیک به تو، از تو شروع میشن تا خیلی خیلی دورترها. تو این صفحه های سفید رو می بینی اطرافت که نمیذارن خاکی رو که ازش بیرون اومدی رو ببینی.

گاهی سرد میشه و بیشتر میان دورت و تمام ِ آسمون رو میگیرن. کم کم گرم میشی و خوابت می گیره.

صبح که بیدار میشی هنوز خورشید در نیومده. تو همه ی آسمان رو می تونی ببینی با دو رنگی های آبی و سیاهش و نقطه های جواهرش. اما هنوز جنگل طلوع نکرده برات.

بعضی ها هم مثل ِ میخک هزارتا دوست دارن. لايه به لايه. بعضي از گلبرگها نزديكتر و بعضي دورتر. گلبرگهای نرمتر و لطيف تر به تو نزديكترند و گلبرگهاي درشت تر و ضخيم تر دورترند.

مامان، اطراف من ديواره. ديوارهای کرم که قدرتشون رو در حفاظت ِ من از سرما به رخم می كشن. اما مامان، خودتم خوب ميدوني من هيچ ديواری رو به رسميت نمی شناسم.

راستي، هفته ي پيش یه طرح ِ جدید رو شروع کردم. با زغال دوباره. هر کاری می کنم عادت نکردم رنگ ها رو به رسمیت بشناسم. 40 تا رنگ افتاده اینجا و من فقط زغال رو بر میدارم. از گلبرگ هام دارم می کشم. در تمام ِ مدتی که می گردم روی این صفحه ی سپید به این فکر می کردم که چقدر آسونه روی صفحه ی سیاه ِ سیاه خط های سپیدِ سپید کشید.

... محمد



Excerpt: A leter to my mom.-.


تعامل من با صد نفر

خیلی خب. عرض کنم که امشب (یکشنبه) یه وقتی هم تو کارهاتون برای دیدن مسابقه 101 (شبکه سه سیما ساعت 22:25) باز کنین. تو این مسابقه که امیدوارم خیلی توی ویرایش و میکس نهایی ازش کم و کسر نکنن بنده حقیر سرا پا تقصیر محک می خورم.
وعده یه برنامه جدی و عین حال طنز و سرشار از نکات علمی (!!!) و تاریخی (!!!) رو بهتون می دم.

شاد باشيد و شادي بخش
---------------
وای خدا، همین الان بهم اطلاع دادن که پخش برنامه افتاد عقب و امشب نیست
اینجور مواقع میگن الخیر و فی ما وقع. من که الان هیچ درکی از این جمله ندارم شاید بعدا فهمیدم (-;
از همتون عذر میخوام
یک هفته هست که صداو سیما به شرکت ما اعلام کرده که امشب برای برنامه شما رزرو هست یه دفعه 4 ساعت مونده به پخش میگن ببخشید همین الان اولویتهامون رو تو پخش مطابق دستور مدیر شبکه سه تغییر دادیم. واقعاً که جای بسی تعجب ِ

ما تو ایران همه چیمون با همه چیمون جور ِ جور ِ
باز هم پوزش میخوام

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

اين روزا، حداقل تو ايران، تيتر اول همه ي خبر ها غزه ست و اتفاقات وحشتناكي كه هر روز تو اين سرزمين ميافته . تو اكثر كشورها راهپيمايي و تظاهرات و واكنش مردم به اين حادثه ي تاسف بار، بدون هيچ محركي و به طور خودجوش از طرف انسانهايي كه ظلم رو تحمل نميكنند، كساني كه هنوز براشون مهم ِ كه حتي گوشه ي ديگري در دنيا عده اي در رنج هستند ، برگزار ميشه .
كساني كه فارغ از دين و مليت و مذهب و قوم به حال انسان ديگري كه رنج ميكشد ، اشك ميريزند وعلي رغم مخالفت دولتهاشون فرياد مخالفت سر ميكشن .
چيزي كه برام اين روزا سوال برانگيزه اين ِ كه چرا تو كشور ما، ايران، حتي اينجور مسائل انساني هم بطور فرماليته و نمادين و يه جورايي از سربازكني انجام ميشه ؟ وقتي تو تلويزيون تظاهرات مردم كشورهاي ديگه رو پخش ميكنه ميبينم با چه شور و جوش و خروشي فرياد ميزنند ولي تعداد كمي از مردم ما كه آنهم با برنامه ريزيهاي قبلي و ...گرد هم اومدند اينقدر بي شور و حال هستند .به نظرم اين شور حتماً از يك اعتقاد دروني و ريشه دار و يك پشتوانه ي فكري محكم نشات ميگيره و من نميدونم چرا اينجا امثال ِ اين تظاهرات اينقدر بي رمق ِ ( حتماً تو تلويزيون ديديد شعار دهنده ها رو ،‌حركت كردنشون و شعار دادنشون كه حتي گاهي اشتباهي شعارها رو تكرار ميكنند ).
چرا تو ايران بيشتر روشنفكران مهر سكوت زدند رو لباشون در رابطه با اين قضيه و هنرمندان ما ترجيح ميدن خودشون رو كنار بكشن و چرا ديگه بحث فلسطين و آمريكا و اسرائيل و لبنان و نميدونم چه و چه ، براي مردم لوث شده و هزاران چراي ديگه كه شايد جامعه شناسان و روانشناسان بايد بهش پاسخ بدن .
گاهي فكر ميكنم شايد مردم ديگه خسته اند ، شايد اينقدر تو اين چند سال اين چيزا رو تو گوش مردم خوندند واونقدر خودشون درگير انواع و اقسام مشكلات هستند كه ديگه حوصله اي براشون نمانده ، ديگه فقط برامون مهم ِ كه اين بلا سر خودمون نيامده ، ديگه بقيه اش به ما مربوط نيست .
اما نه ! به نظرم هنوز در بين پيروان حسين! ريشه هاي آزادگي باقي مانده هست هنوز اميدي براي فرياد بر عليه ظلم وجود داره .
شايد آنچه باعث اين سكوت سنگين و سرد شده اين ِ كه در كشور ما اينطور واكنشها و رفتارهاي انساني اغلب رنگ و بوي سياسي گرفته و اغلب به عنوان ابزاري برا ي حاكمان جامعه مورد استفاده قرار گرفته ، شايد مردم از دولت خودشون (منظورم تنها اين دولت نيست ) سرخورده شده اند و حالا چون اين حركتها از جانب ِ دولت حمايت و تشويق ميشود ،‌ مردم از آن سرباز ميزنند .
شايد بگوييد اين طرز فكر درست نيست و الان به تنها چيزي كه بايد فكر كرد نجات مردم غزه است و تك تك مردم چهان مسئولند تا حتي شده كمترين قدم را بردارند ، شايد بگوييد اين خيلي حقيرانه فكر كردن است و وقتي انساني ديگر زير آوار و آتش ميميرد به هيچ جز نجات اونبايد فكر كرد ،
شايد مردم ما فكر ميكنند ازشون مثل ابزار استفاده ميشود ،‌شايد ديگه خسته شدند ، شايد اصلاً اين چيزا بايد آموزش داده بشه ، كه مثلاً انسان ، انسان است و از سختي و رنج او بايد تو هم در عذاب باشي نه اينكه اگه تو آمريكا زلزله اومد خوشحال بشي كه كفار دارن كم ميشن و يا اگه ظلمي بر سر مثلاً يهوديان وارد اومده حقشون بدوني و راحت قضاوت بشه .
من نميدونم ، فقط ميدونم متاسفانه اين اتفاق در جامعه ي ما داره رخ ميده. نميشه مردم رو محكوم كرد كه انسانيتشون كم شده ، از طرفي حتماً علتي داره ،‌شايد بايد ريشه يابي بشه ، ولي چيزي كه الان شاهدش هستيم خوشايند نيشت .
.لطفاً شما هم اگه فكري داريد كه كمك ميكنه بگيد .
ممنون

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

رنگ عشق



دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »






Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

مایکل هارت برای غزه می خواند. استاد فرشچیان چه می کند؟


مایکل هارت برای غزه می خواند. استاد فرشچیان چه می کند؟ بقیه ی خواننده ها و پیکاسوهای زمان کجان؟

چند روز ِ قبل دکتر مهاجرانی در وبلاگش نوشت:
"
در ساختمان بزرگ و بی شکوه سازمان ملل در نیویورک، وقتی می خواهید وارد اتاق شورای امنیت بشوید، تابلوی بزرگ سیاه و سفیدی به دیوار کنار اتاق شورای امنیت نصب شده است.

این تابلو را پیکاسو کشیده است. خاطره بمباران شهر" گئورنیکا" Guernica برای همیشه در این تابلو ثبت شده است. جنگنده ها و بمب افکن های ارتش آلمان نازی شهر را بمباران کردند. بمباران و ویران. کشتار مردم. [...] نام گئورنیکا یک بار دیگر در هنگامه نبرد حزب الله و ملت لبنان با ارتش اسراییل به میان آمد.

"جولیانو مر خمیس" نمایشنامه نویس، کارگردان و هنرپیشه فلسطینی نامه ای منتشر کرد و از هنرمندان و نویسندگان جهان پرسید: شهر های فلسطینی و لبنان بمباران می شود، چه کسی گئورنیکا را نقاشی می کند؟ پیام او آن چنان تکان دهنده و موثر بود که چند روزی نگذشته بود که هارولد پینتر ، خوزه ساراماگو و نوام چومسکی و دیگران به او پاسخ دادند.

ساراماگو به رام الله رفت و گفت:" رفتار اسراییلی ها با فلسطینی ها تفاوتی با رفتار نازی ها در آشویتس ندارد." پیکاسو با ترسیم تابلو گئورنیکا به جنایت نازی ها نقشی ابدی زد. چه کسی غزه را به جهان نشان خواهد داد؟
"



امروز فهمیدم که هنرمندان ِ مستقل و بزرگی دارن به سمت ِ معرفی ِ کشتار ِ غزه می رن.

ژوزه ساراماگو نویسنده ی رمان کوری که جایزه ی نوبل سال 98 رو برده امروز در وبلاگش مطلبی نوشته راجع به غزه. ترجمه ی انگیسی اون از پرتقالی به انگلیسی و از اسپانیایی به انگلیسی با استفاده ار گوگل ترجمه. کسی هست که وقت داشته باشه و این رو به فارسی تبدیل کنه؟

رمان ِ زیبای کوری بعد از ده سال از نوشته شندنش یعنی سال ِ پیش (2008) به فیلمی به یاد ماندنی و اثرگذار به همین نام تبدیل شد. اما تنها چهار سال بعد از اعطای نوبل ِ سال ِ 1998 به ساراماگو، او به همراه نوام چامسکی و پینتر کتابی نوشتند در انتقاد از کشتار های اسرائیل به نام ِ "فلسطین وجود دارد!" Palestine Exists! (که البته نایاب شده!) پارسال فیلم ِ زیبای کوری در کمال ّ تعجب با انتقادهای بسیار ناجوانمردانه ای مواجه شد. طوری که توی سینماهای بزرگ برای مردم ِ عادی ِ کمتری پخش شد.

امروز هم فهمیدم که مایکل هارت برای غزه آهنگی خوانده زیبا. اسم ِ این آهنگ "ما در غزه دفن نمی شویم":

این آهنگ ِ زیبا را هم می توانید به صورت ویدیو از اینجا بشنوید و هم از جاهای دیگر. کافیست بگردید..




لینک به ویدیو ی یوتیوب - لینک به ویدیوی گوگل - لینک به ام پی تری
لینک به ویدیو در موسیقی یاهو

این رپ خوان های ایرانی کجان. فرصتی پیش اومده برای همه ی هنرمندها که خودشون رو جاودانه کنن. از این فرصت ها کم پیش میاد؟ استاد ِ عزیز، از این فرصت استفاده کنید و برای جاودانه کردن ِ روحتون.

... محمد

پی نوشتها:
1- ترجمه های دیگری از مطلب ِ ساراماگو درباره ی کشتار ِ غزه اینجاست
2- مایکل هارت از امروز آهنگ زیبای ما در شب دفن نمی شویم را رایگان برای دانلود گذاشته است. به این میگن فرصتی برای جاودانه شدن





Excerpt: Pablo Picasso painted "Guernica" to be posted on the wall of the Security Council building. Today Saramago write about Gaza massacre in his weblog. Michael Heart sings for Gaza. Many artists are noting into what is going on in Gaza. Where are you with reference to Gaza?




Trackbacks:
Maktoob

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

جالب بود!!




قدرت و کودک


نوشته ی قاسم
منبع

-آهای چرا پادشاه لخت است؟
کودکی فریاد می‌زند و می‌پرسد. اما تمام جمعیت لباس زیبای پادشاه را تحسین می‌کند و باور دارند که پادشاه لباسی زیبا پوشیده است. داستان نمی‌گوید بعدش چه بلایی سر آن کودک آمد. معمولن در داستانها همه‌ی واقعیتها را نمی‌نویسند. مثلن هیچ کس نگفت که دهقان فداکار چنان کتک خورد که حدود چهل روز در بیمارستان بستری شد.

فریاد کودکان در غزه لخت بودن پادشاه امروز را نشان داده است٫ هر چند که همه‌ی مردم چیز دیگری فکر کنند اما پادشاه لخت است. متاسفانه واقعیت تلخ است این کودکان خودشان فریادشان هستند.



Excerpt: The king wears no cloths. Gaza kids scream


۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

صدها عروسک سفید


من اینجا نشسته ام و گونه هایم ازگرمای چوبهایی که هیچگاه نمی سوزند و تمام نمیشوند سرخ شده است و این سرخی بر دلم داغی می نهد سرد.
از برون اتشم و از درون سرما و یخ زدگی تمام رگهایم یخ زده و قلبم پرشده از قندیل های بزرگ گویا سالهاست گرمای محبتی ندیده ومحبتی نکرده .برای اب شدنش نیاز به اتش دارم امانه این اتش، اتشی که چوبهایش میسوزندوروی هم میریزند وتمام میشوندازهمانهاکه بوی دود میدهند بوی چوب.
چشمانم را می فشارم از خستگی، خستگی دیدن این دنیای مصنوعی هر چیزی تنهاسنبلی است از چیزهای واقعی اخ که چقدرهمه چیز در سطح است همه چیز ادعا است
ونمیدانم در این میان صلح کجاست و جنگ نماد چیست؟
به پشت پنجره میروم همه چیزیخ زده است، ستارگان یخ زده اند ، شب یخ زده است.
قلب من ،قلب تو و قلب همه انهایی که در خوابند در این سرما در کنار گرما ،یخ زده است .
اه میکشم واز اهم روی شیشه بومی دارم از حبابهای اب.بومی حاصل حد فاصل گرما و سرما.
هیچ به ذهنم نمیرسد از همه استدلالها و دروغهاوادعاهای بزرگیم بیزارم و دل تنگ.ذهنم خالی است.
و چه ساده به یاد اوردم

چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو.....
پاکترین چیزی که برایم مانده

با این تفاوت که عروسکم دیگر از بی رنگیش افسوس نمیخوردچون برف برایش لباس سفیدی دوخته از همان لباسهایی که دخترکان در کودکی ارزویش را دارند
خدایا نمیدانم کجایی ولی میدانم تنها تویی که هم اینجایی وهم انجاو نمیدانم اینهمه صدای تیر و بمباران و فریاد اجازه شنیده شدن صدای مرا میدهند یا نه؟
اگر شنیدی صدایم را سلام مرا به کودکان بیگناه سراسر عشق که فرصتی برای عاشقی نداشتند برسان و روی ماه شان را ببوس وازشان بخواه که مرا ببخشندکه جز اشک و اه هیچ ندارم

باید تا هوا سرد است صدها عروسک بکشم
پنجره را میگشایم
همه پرواز کردند




Excerpt: hundreds white dolls for innocent child in gaza who are just the victim of cruel hearts

بازی

من اسم افراد رو دیگه ننوشتم ، مشخصه!؟


چند لحظه قبل از پابلیش متن: (تسبیح به دست درحال استخاره) پابلیش بکنم نکنم ،بکنم نکنم ....
لحظه اول بعد از پابلیش متن : زل زده به مانیتور
سه دقیقه بعد از پابلیش: نه این خوب نیست چه غلطی کردن رو باید حذف کنم حرف بده.
پنج دقیقه بعد از پابلیش: نه نه اینجاش هم ، اینجاش رو خیلی تند گفتم ، نه اینم باید حذف کنم .
هفت دقیقه بعد از پابلیش: از فلانی خوشم نمیاد کاراش مسخره اس رو هم باید حذف کنم . آخه نمیشه که اینا رو توی وبلاگ نوشت . نه باید حذفش کنم .
ده دقیقه بعد از پابلیش: این تیکه اش، نه اینجا هم یه کم شخصی شد ، آره بهتره حذفش کنم .
دوازده دقیقه بعد از پابلیش: آره اینجاش رو بهتره یه جمله پر مغز بذارم بهتر از چیزیه که نوشتم .
پانزده دقیقه بعد از پابلیش: زل زده به مانیتور
شانزده دقیقه بعد از پابلیش: یعنی خوبه؟ دیگه جاییش رو عوض نکنم ؟
هجده دقیقه بعد از پابلیش: زل زده به مانیتور
بیست دقیقه بعد از پابلیش: آره عکسشم باید عوض میکردم . آخییییش! خیالمم دیگه راحت شد!


----------------


بیشتر کامنت میذارن نظر میدن متن کم مینویسن ، یکی نیست بگه
سن آقا ، من آقا ، ئينكلري كيم ساغا؟
ترجمه شم با خودش .


-----------------

استاد الهی قمشه ای می فرمایند وضعیت ما در این دنیا مثل کسی است که خانه اش را فروخته و مهلتی چند وقته به او دادند تا خانه را تخلیه کند .
البته قیمت خونه این روزها خیلی بالاست ، با قیمت املاک رابینسون در دبی برابری میکنه . راستی استاد الهی قمشه ای در دبی سخنرانی داشتند میدونستید ریزش موهای ایشون به خاطر آلوپسیا میل پترن هست دخترشون البته موهاش پرپشته ،کاشت مواین روزها خیلی رایج شده کلا جراحیهای زیبایی به پدیده ای فراگیر تبدیل شده در جامعه امروز ما مثلا همین مایکل جکسون که جراحش ایرانی بوده ..........


----------------


وصبح
به جاده ها قدم میگذارم...
سوار پرتوی از نور
به سوی نمناکی بادهایی ناآشنا
از راه رسیدن ِ توده ای سپید از مه...
و یک کیلو گوجه فرنگی در دستم
و سرخیشان به سرخی عشق
به تازگی شور
تا بسازی ....
تا از آن املتی بسازی پر از نور
و باز .......


---------------


احساس کالباس شدن دارم . احساس قطعه قطعه شدن. احساس پکیدن . میدونم که میتونم . باید ادامه بدم . همشم که تقصیر گیرنده اس وگرنه قاصدکها که خیلی ماهن!


--------------


بقیه رو هم جسارت نکردیم ان شا الله بعدن:)

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

عزيز من بيا متفاوت باشيم

همسفر! در اين راه طولاني – كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد – بگذار خرده اختلاف هايمان را با هم، باقي بماند. خواهش مي كنم! مخواه كه يكي شويم؛ مطلقا يكي.مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد. مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم، يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را، و يك شيوه نگاه كردن را. مخواه كه انتخاب مان يكي باشد، سليقه مان يكي، و روياهامان يكي . همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معناي شبيه بودن و شيبه شدن نيست. و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بل دليل توقف است. شايد « اختلاف »، كلمه خوبي نباشد و مرا نگويد. شايد « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد. اما بهر حال تك واژه مشكل ما را حل نمي كند. پس بگذار اينطور بگويم:

عزيز من! زندگي را تفاوت نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد نه شباهت هايمان، نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري؛ نه تسليم بودن، مطيع بودن، امر بر شدن و دربست پذيرفتن. من زماني گفته ام: « عشق، انحلال كامل فرديت است در جمع ». حال نمي خواهم اين مفهوم را انكار كنم؛ اما اينجا سخن از عشق نيست، سخن از زندگي مشترك است، كه خمير مايه ي آن مي تواند عشق باشد يا دوست داشتن يا مهر و عطوفت يا تركيبي از اينها، و در هر حال، حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو، صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي، قله ي علم كوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند – به يك اندازه هم. اگر چنين حالتي پيش بيايد – كه البته نمي آيد – بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق. يكي كافي ست. عشق، از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است؛ اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست.

من از عشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در « حضور » است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري. عزيز من! اگر زاويه ديدمان، نسبت به چيزي، يكي نيست، بگذار يكي نباشد. بگذار فرق داشته باشيم. بگذار در عين وحدت، مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد. تو نبايد سايه كمرنگ من باشي من نبايد سايه كمرنگ تو باشم اين سخني ست كه در باب « دوستي » نيز گفته ام.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛ اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند. بحث بايد ما را به اداراك متقابل برساند نه به فناي متقابل. چه خاصيت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشي، يا به عكس، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم؟

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست، سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي ست. من كامو را بر ساتر ترجيح مي دهم، صادقي را بر ساعدي. باخ را بر بتهوون ترجيح مي دهم، عود را به جملگي سازها. كوه را به دريا، دالي را به پيكاسو. شاملو را، حتي به نيما.تو اما ساعدي را دوست تر مي داري و بالزاك را. پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي. نه دالي را طالبي نه پيكاسو را. ون گوك را به هر دو ترجيح مي دهي. شاملو را دوست داري، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري. دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه بايد حسرت زده به آن نگريست... بيا درباره همه ي اينها به گفت و گو بنشينيم!

بيا بحث كنيم! بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم! بيا كلنجار برويم! اما سرانجام، نخواهيم كه غلبه كنيم و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس. مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است. تفاهم، بهتر از تسليم شدن است. تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدي و سهراب مرا به تفكر و شناخت، به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند. اگر تو، همه من شوي، من و تو سهراب را كشته ييم، و ساعدي را، و بسياري را... عزيز من! بيا، حتي، اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را، در بسياري زمينه ها، تا آنجا كه حس مي كنيم دو گانگي شور و حال و زندگي مي بخشد، نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو ، تو و من حق داريم در برابر هم قد علم كنيم. و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم. گمان مي كنم اين جمله آخرين حقوقي ست كه در جهان كنوني براي انسان ها باقي مانده است: اين حق كه در خانه ي خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسياري از مسائل، منجمله سياست و آرمان هاي سياسي، اختلاف نظر داشته باشند. عزيز من! دو نيمه، زماني به راستي يكي مي شوند و از دو « تنها » يك « جمع كامل » مي سازند كه بتوانند كمبود هاي هم را جبران كنند، نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكننند و مسائل خاص و تازه يي را پيش نكشند... پس بانو! بيا تصميم بگيريم كه هر گز عين هم نشويم. بيا تصميم بگيريم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سليقه مان، كاملا يكي نشود... و فرصت بدهيم كه خرده اختلاف ها، و حتي اختلاف هاي اساسي مان، باقي بماند

. و هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار ندهيم ... عزيز من! بيا متفاوت باشيم!

"نادر ابراهیمی "


چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ :: برتراند راسل :: ترجمه: ابراهیم اسکافی

برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری کوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و .... در باورهای آدمی می پردازد.
برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم.
تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

پست سیزدهم – دوئل


چی جوری میشه که آدمها دوئل رو در تعامل با دیگران انتخاب میکنند ؟
واژه دوئل همیشه من رو یاد فیلمهای وسترن می ندازه. یادم هست که اون موقع ها که این فیلم ها پر بیننده بود، من حس بدی به دوئل نداشتم. حتماً دلیلش این بود که سناریوی فیلم معمولاً به گونه ای طراحی میشد که آدم بده تو دوئل کشته میشد.
اون وقتا من همیشه فکر میکردم که دوئل مال فیلمهاست و تو دنیای واقعی هیچ وقت رخ نمیده.
ولی مثل اینکه اشتباه میکردم، امروزه روز دوئل به یه شکل مدرن و محترمانه امری رایج شده در بازیهای سیاسی، روابط اجتماعی و حتی کارهای گروهی. به راحتی شنیده میشه که عنوان میشه خودی، غیر خودی یا اینکه با من و در مقابل من. انگار که آستانه تحمل آدمها خیلی کم شده و رسیدن به هدف، وسیله رو مثل آب خوردن توجیه میکنه

بگذریم...
من یه رئیس داشتم که خیلی به کارش مسلط بود و با تجربه. مهندس مکانیک بود ولی تو همه رشته های مهندسی صاحب نظر.
تو جلسات معمولاً روی یه موضوعی حسب اجتهاد خودش و با تعصب خاص تصمیم اتخاذ میکرد و در تعیین استراتژی و راهبری پروژه ها ایفای نقش میکرد.
خطی مشی این مرد بزرگ این بود، سرم رو بشکن ولی حرفم رو نشکن.
این هم یه جورایی دوئل به حساب میومد برای کسایی که نظری غیر از نظر ایشون تو جلسات عنوان میکردند. اکثر همکاران چون ایشون هم رئیس بود و دارای تجربه کاری بالا، سکوت میکردن تا ببینند هر چی ایشون میگه در مدح و تائیدش سخنرانی و قلم فرسایی کنند.
یادم ِ که من ساده دل چندین بار جسورانه تو جلسات باهاش وارد مباحثه شدم و خب تو موضوعات تخصصی خودم عرض اندام کردم، ولی ایشون یه چهره حق به جانب و اخمو به خودش میگرفت و با آسمون و ریسمون کردن حرف خودش رو به کرسی می نشوند . خب من هم مغضوب علیهم میشدم.

قلباً آدم مهربون و کار بلدی بود و من رو خیلی دوست داشت و البته من هم همین طور. اما حیف که متعصب بود حیف...
هیچ وقت تو تصمیم گیری هاش جای برگشت و تجدید نظر نمی ذاشت و خب گاهاً پروژه ها و شرکتهای درگیر که چه تاوانهایی میدادند.

به نظر من گروههای متعصب و آدمهای متعصب هر چه قدر هم که در جایگاه رفیع اجتماعی قرار گرفته باشند، همیشه طرف مقابلشون رو به سمت دوئل با خودشون سوق میدند. اینجوری دو راه جلوی پای طرف مقابل میذارند یا باید به باور اونها در بیایی و یا حذف بشی.

و این چه تلخ و ناگواره که ادامه حیات کسی در گرو حذف دیگری باشه
چه بده که موفقیت طرف مقابل به منزله شکست ما تلقی میشه

من دارم عادت میدم خودم رو که نگاه برنده برنده داشته باشم
دارم یاد می گیرم که صداقتم و خلاقیت ام رو، عاشق بودنم رو حفظ کنم

همیشه به خودم می گم :
قدرت و جایگاه رفیع که ارزشی نداره اگه باعث بشه ذره ای به دیگری گزندی برسونم
مطیع بودن و معصومیت چه ارزشی داره اگه باعث بشه با چشمهای بسته دنبال رو دیگران باشم

عیسی از حواریون چنین می خواست، "همچو مار هوشیار باش، همچو بره نجیب"


Excerpt: Nowadays, dogmatic behavior is surprisingly quite common approach in social and also international relations. This means I’m right and the other’s wrong. Removing the opponent has been born again in a new dressing which could call it modern duel.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

داشتم میرقصیدم . همه جا تاریک بود . داشتم میرقصیدم با همه کسایی که دوستشون دارم . همه عزیزهام . و بعدی و بعدی
همه جا تاریک بود . میرفتم جلوتر و جلوتر
یه دفعه یه صدایی بلند شد
همه داشتن میدویدن فرار میکردن همه جا رو دود خاکستری گرفته بود
همه داشتن فرار میکردن یکی جیغ میزد یکی فحش میداد
خواستم منم یه طرفی بدوم ولی جایی رو بلد نبودم سر جام وایسادم . حالا دیگه همه رفته بودن نمیدونم کجا کدوم سوراخ
فقط صدا میومد صدای فحش صدای دعوا صدای انکار صدای تایید
وایساده بودم هیچ جا رو نمیشد دید. دیدم اون گوشه یه سایه محوی داره تکون میخوره ، رفتم نزدیک نشستم زمین . زل زده بود بهم همون دختر بچه کوچولو بود همونی که اول از همه باهام رقصید . نگاهش ، توی نگاهش ترس نبود توی نگاهش جادو بود . بغلش کردم. شروع کردم به دویدن
جایی رو بلد نبودم فقط میدونستم باید بدوم..................


روی پله های اضطراری، همه جا سیاهی مطلق بود . فقط لبه های پله ها رو میشد دید . بالا و پایین انگار فرقی نداشت ولی میدونستم که باید برم بالا . نمیدونم کجا ولی بالا .............


کوچه بود دیواره های گلی قدیمیش بوی اسفند گرفته بودن . نور به زور از لای دود اسفند رسیده بود به کوچه . به زور ..................


وایسادم روبروی ساختمون تا نور بهم بخوره . میگن خورشید پشت اون ساختمون بلندهاست . وایسادم تا ببینمش وقتی نورش میفته روی پنجره های آینه ای ساختمون روبرویی..............



شب بود نصفه شب. توی بغلت بودم . همه جا تاریک بود ماه اومده بود پایین ، طلایی بود . نمیفهمیدم چی میگی فقط گرمای صورتت رو حس میکردم . به حال خودم نبودم . گوشه آسمون طلایی شده بود .............


برای تو برای تو، برای آوازی که از یعقوب خوندی برام اونشب و من اصلا نمیفهمیدم . ذوب شده بودم انگار توی آغوشت . و تو چه جسورانه تر نزدیک میشدی با آواز یعقوب ...............................
.
.
.
.
.
.

نور افتاده روی زمین ، از انعکاس پنجره ها از لای دود .................



.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

عاشورا و خشکاندن


یزید مرد ِ بدی بود. آدم های بد معلومه که چه جورین. اونا هر چیزی رو معامله می کنن با پول. مردم که ذله شده بودن از بی قانونی های یزید نامه نوشتن به حسین نوه ی پیامبر که بیا ما به تو رای میدیم و باهات بیعت می کنیم که قانون رو پیاده کنی. اینطوری تو مسول ِ کارهای جامعه ی ما میشی.

حسین که رای ها (بخوانید بیعت ها) را بسیار دید، قبول کرد و آمد. لشگر ِ یزید مانع از رسیدن ِ حسین به کوفه شد. یزید حسین را مجرم شناخت و به او گفت که باید به یزید رای بدی تا همه ی رای ها به سوی یزید برگرده و قائله بخوابه. حسین گفت من بی قانونی های یزید رو قبول ندارم و به او انتقاد شدید دارم. ایشان مورد تایید من نیس.

آب رو ازش بستن. حسین گفت من از خارج از عراق هستم و متعلق به این سرزمین نیستم. مهمانم و مسافر. می بینید که برای جنگ نیامدم. پس من برمی گردم یا منو تبعید کنید به هر کجا که یزید می گه. راه رو بستن و گفتن برگشتی در کار نیس. یا رای بده یا خودت و همه ی خانواده و دوستانت رو می کشیم. سه روز آب ها بسته شد. حسین برادرش رو که رفته بود آب بیاره برای خانواده از دست داد. پسر چند ماهه اش رو بالا برد که بگه برای این بچه آب می خوایم و اونا بهش تیر زدن.

حسین و دوستانش استراتژی خاصی در پیش گرفتن که تا جایی که ممکنه جنگ رو طول بدن شاید از کوفه کمکی رسید یا شاید افراد ِ لشگر پشیمان شدند یا راه ِ دیگری پیدا شد. این بود که تک تک و با فاصله ی زمانی ِ زیاد می رفتن به جنگ. دوستانش تک تک کشته شدن.

خبر رسید که فرمانده ی لشگر مقابل برای توبه پیشت آمده. آقای حر ِ ریاحی به حسین گفت منو ببخش. اینها خیلی زورگو هستند و من هرچی سعی کردم متقاعدشون کنم که بذارن برگردی، گفتن نمی شه. اینه که من نامردی ِ اونها رو تاب نیاوردم و اومدم به کمک ِ تو.

حر و حسین هر دو امروز روزی کشته شدند. حسین گفت به خاطر مسلمانی نیس که من کشته می شوم. به خاطر ِ دفاع از آزادیه که خون ِ من ریحته میشه تا تو یاد بگیری به زور کاری نکنی.

فاصله می گیرم این این فضا کمی.

این روزها می شنوی میگن در اسلام رای گیری نداریم و نظر ِ مردم مهم نیست که کی رو بخوان مسول ِ جامعه بکنن. گاهی میشه هر چی رای مردم باشن رو اون مسول میاد به نفع ِ کسی دیگه برمی گردونه. گاهی هم عین ِ یزید میشن می گن باید به فلانی رای بدی. اونور ِ آب ها هم یه عده اسرائیلی هستن که می گن چرا مردم به این دولت ِ فلسطینی رای دادن؟ دموکراسی خوبه اما به شرطی که نتیجه اش اونی که می می خوایم باشه! ناراحتن از اینکه هجوم ِ نظامی ِ به یه کشور ِ دیگه کردن داره با مقاومت ِ مردم ِ دنیا مواجه میشه! و یه چیز ِ دیگه، به این نقشه ی دانشگاه تگزاس نگاه کنید. مال ِ سال ِ 2005 ا ِ. سرزمین های سرسبز رو ببینید که مال ِ کیه و سرزمین های داخل ِ غزه رو هم ببینید که خشکانده شدن. غزه یک و نیم میلیون نفر جمعیت داره و در هر مترش شش نفر زندگی می کنه. به این میگن خشکاندن ِ تدریجی. همون کاری که با تحریم ها می خوان به سر ِ کشور ِ ما هم بیارن. کلا یزید هم اهل ِ خشکاندن ِ آب بود.


... محمد



Excerpt: Ashura, and drying a land.


۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

آن روز...



ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفضل
می فشاندیم سبک تر زکفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت


از این شعر خیلی خوشم اومد، به نظرم از شعرهایی هستش که بیشتر از ناله و زاری به عظمت ماجرا اشاره کرده. به چیزهایی که اون روز رو موندنی کرد.

امروز تو یه مصاحبهِ تلویزیونی دیدم که از آدمها میپرسیدن بارزترین ویژگی آدمهای کربلا، امام حسین، حضرت عباس و ... چی بوده؟ یکی گفت مردانگی، یکی گفت شجاعت، یکی گفت با تقوایی، ... و آخرین نفر خیلی ساده گفت : عاشقی.







Excerpt: About "Ashoura" the great day we all should learn from.






این صفت تفضیلی های کار خراب کن!


نوشته ی: 3pidbarg
منبع: وبلاگ سپید برگ

شک می کنم وقتی می بینم کسی میگه خدا نظر بهش داره. نه اینکه خدا نظر به هیچ کس نداره که می دونیم توی سختی ها داره. اما اگه کسی بگه به او بیشتر نظر داره یا حتا اگه نگه به این صراحت اما رفتارش اینطور باشه جای شک نداره؟ این برتری طلبی ِ نرم نرمال نیس. کسی که خوبه برتری طلب نیست.

عزت ِ نفس چیه؟ یه جور احساس ِ عظمت کردن در همه چیزه، از جمله خودت. کسی که عزت ِ نفس داره سعی می کنه خود و بقیه رو عزیز بدونه چون همه رو از یک نفس می دونه. اما کسی که بیماری ِ روانی داره فکر می کنه اون عزیزه و بقیه به اون عزیزی نیستن!



Excerpt: What is dignity?


۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

اول و آخر


بیا تابع حالت فکر کنیم. از پیچ و خم مسیرها بزن بیرون. اینکه آخه چه جوری ممکنه، یعنی میشه؟ اگر اینطوری بشه و اونطوری نشه و ... مهم نیست. اینقدر تابع مسیر نباش. تو تصمیمت رو بگیر، تو کاری که باید بکن. مسیر خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو بکنی، مسیر پیچیده است، زیادم مهم نیست چون نباید به مسیر فکر کنی. اول و آخر مهمه، فقط به مقصد فکر کن، به اون جایی که میخوای برسی، به جایی که باید برسی، قدم به قدم جلو برو، کاری که باید بکنی بکن و تمام. بقیه چیزها رو بی خیال شو، بخوای تا ته راه رو به دقت ببینی، سرت گیج میره و پرت میشی پایین. پرتم نشی از شدت ترس و ناامیدی همونجا وا میری! اینقدر تابع مسیر فکر نکن. تابع حالت فکر کن.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

عطر چرم نو

چشماشو پاک می کنه و میگه مثله کفشی براش بودم که پاش کردو ازم خسته شد و انداختم دور،
میشنوه کفاش مهربونی بودی که زخمای پابرهنگیش رو دیدو عزیز ترین کفششو بهش هدیه داد.
چشماش می خندن ودستای پینه بستش سوزن رو از لابلای چرمی که تازه بریده، دوباره رد می کنن.

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

شفا از نگاهِ استاد الهی قمشه ای



اگر ما ثروتمند شويم و شاد و خوش و خرم شويم شفا پيدا مي كنيم، نود و نه درصد بيماريهاي جسماني محصول بيماريهاي رواني است، عامل اصلي بيماري اينست كه آدم ازخودش راضي نيست و شب كه مي خواهد بخوابد باطنش از او مي پرسد كه امروز چه كار كردي؟ دل چه كسي راخوش كردي؟ چه كسي را امروز شاد كردي؟
خانم اميلي برونته مي گويد شب كه مي شود كارهايت را بگذار روي ميز، اگر ديدي دربين آنها يك لبخندي هست كه مثل يك خورشيد تابيده و دل يكي گرم شده ،آن روزت را باطل نكردي؛ دارايي انسان شاديهايي است كه توليد كرده و از آن شاديهاست كه به انسان شادي مي دهند و لذت مي دهند و بركت پشت بركت به انسان مي رسد.

منبع : http://ghomshei.ir

دوست


خیلی خوبه که آدم دوست واقعی داشته باشه، امروز روز خوبی بود. امروز فهمیدم دوستهای خوبم همه شون برام خیلی عزیزند و مهم، تو زندگیم وجودشون خیلی کمکه برام. و اینکه دیگه نگران تنها موندن نیستم ( این از ترسهای بزرگ زندگی منه! فوبیای تنهایی) وقتی دوستهای خوب که مصداق حقیقی کلمه دوست/یار/رفیق باشند میتونی تنها نمونی، به خودت بستگی داره اما میتونی تنها نباشی. چون اونها هستند، از ته قلبشون (:

خیلی خوبه که آدم دوست واقعی داشته باشه

----------------------------------------------
فردا نوشت: امروز صبح با مناسبترین کلماتی که میشه شنید از دهان مهزاد بانو دلیل اونهمه آرامش و امنیت رو فهمیدم : " دوستهای آدم آدمهای خدایی هستند، کسایی که خدا با وجودشون خودش رو کنار تو قرار میده." (: