۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

قل اعوذ برب الفلق


از دوست جون عزیز که جدا میشم یک بند دارم به سوالی که پرسید فکر میکنم؟ "چرا وقتی هوا کمی تاریک میشه ملت اینجوری میشن؟! تو این تاریکی چی هست که آدمها رو اینطور بی پروا و ... میکنه؟" و دارم به جوابی که از دهن خودم در اومد اما هنوز خودم تو کفِش موندم فکر میکنم: " چون تاریکی بهانه ای میشه برای مخفی کردن و پوشوندن پلیدی و کثیفی ها!"


خوب که فکر میکنم می بینم آدمهای زیادی دور و برمون هستند که اینجوریند! دنبال تاریکی، دنبال خلوت، دنبال یه پردهِ طبیعی که قایم کنه خیلی چیزها رو و بعد... نوعش هم مهم نیست ها. مهم اینه که یه بهانه با قدرت نسبتا مناسب باشه تا بتونه یه بخشی از وجودشون رو خفه بکنه! همونی که با پوزخند جالبی نگاهت میکنه تا ببینه کِی از رو میری؟ گوشه راهرو برای سیگار کشیدن، کنج دستشویی پارک برای مواد زدن، توی خیابون پرت و ناشناس با کسی قرار دیدار گذاشتن، گوشه حموم با تلفن پچ و پچ کردن و توی کوچه خلوت و تاریک متلک انداختن به یه دختر تک و تنها.

و یه چیزی دایم داره میاد تو کله ام، تا نوک زبونمم رسیده :


قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ* مِن شَرِّ مَا خَلَقَ* ... به خداوند خالق فلق... به خداوند خالق نور... پناه میبرم از آنچه آفرید... از تاریکی، از تاریک پرستان


یه جمله رو از معلم زیست دبیرستانم هیییچ وقت فراموش نمیکنم : کاری رو بکن که همه دنیا هم علیه ات قد علم کردن با قدرت وایسی و بگی، آره! من این کارو کردم، من کردم چون فکر میکنم درسته، چون خودم خواستم و پاشم هستم! آخه وقتی خودِ خود تو برای انجامش دنبال تاریکی و سوراخ سنبه میگردی که مبادا کسی ببینه، یا مبادا بقیه بفهمن تو این کارو انجام میدی، از باقی دنیا چه انتظار؟
هر وقت تونستی جواب خودت رو بدی، هر وقت برای ساکت کردن اون عقل در حال پوزخند زدن به تاریکی و خفا پناه نبردی، اون موقع کارت ارزش حرف زدن و ... کلا ارزش داره!



۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

انگيزههای خورد خورد زندگی


برگرفته از وبلاگ من و بیماری ام اس
نوشته ی ویولت

جمعه، 9 اسفندماه 1387

امروز از خودم و فکرم هم خنده ام گرفت هم خوشم اومد.

جلوی پله ها ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم برای گرفتن انرژی و بالا رفتن از پله. بعد طی یک یا دوپله انرژیم تموم شدچشمهام رو بستم و خطاب به خودم گفتم : به این فکر کن که چه هفته خوبی رو پیش رو داری و چقدر برنامه های هیجان انگیز، دیدن دوستان خیلی خوب، گردهمایی خاتمی و شاید کمی کتک چاشنی اش و از همه مهمتر کنسرت رضا یزدانی که اینبار شخصا دعوت شدی و به این بهانه شاید دوستان و خوانندگان خوب دل مشغولی هات رو هم دیدی ،چی از این بهتر؟ انرژی ات رو جمع کن و برو بالا... این هفته بیشتر از همیشه به این ته مونده قوّت احتیاج داری...برو دختر جون خیلی کار داریم.





Excerpt: A new post from I and MS diary weblog.


روی مرز دربه‌‌دری و بوروژوامآبی

....هنوز هم بعد از چهار بار اسباب‌کشی واقعی، چهار بار تمام قد از جا کنده شدن، جان به لب می‌شوم تا همه‌ی زندگی‌ام را، کاغذها و کتاب‌ها و لباس‌ها و چیزهایی که به‌شان وابسته‌ام را آن‌قدر هدیه دهم، جا بگذارم یا دور بریزم تا همه‌ی زندگی‌ام بشود دو چمدان.
اما بعد وقتی که با همه‌ی دوندگی‌های روز آخر، توی هواپیما یا قطار یا ماشین نشسته‌ای، همان آخرین لحظه وقتی که دارد راه می‌افتد انگار تویی که داری از سبکی از جا کنده‌ می‌شوی و پرواز می‌کنی. تمام آن "چیزها"یی را که انگار به جان‌ات بسته بودند و جا گذاشتی یادت می‌رود و هیچ چیزی توی این دنیا مهم‌تر از این سبکی که خودت به دست‌اش آورده‌ای نیست.
خود شیفته می‌شوی به خاطر همه‌ی سختی‌هایی که تحمل‌ کرده‌ای، سنگینی‌هایی که یکی یکی با دودلی و سختی از جان‌ات کنده‌ای. و حالا انگار از نو؛ سبک....
...من هم مثل بقیه می‌دانم که چه جور زندگی کردنی، چه جور شب خوابیدن و صبح از خواب بیدار شدنی، اصلاً حتی از صبح چه جور لباس پوشیدن و توی آینه نگاه کردنی، حال‌ام را بد می‌کند. هر کسی باید یاد بگیرد به خاطر خودش چه کار باید بکند؛
من یاد گرفته‌ام. نباید یک‌جا بمانم. نپرسید چطوری.
هیچ کاری اندازه‌ی رفتن آسان نیست، قدم اول را که برداری.رفتن وقتی سخت است که می‌خواهی به آن‌چه پشت سرت جا گذاشته‌ای و به آن چه پیش روی‌ات اتفاق می‌افتد مسلط باشی. که هیچ پلی را پشت سرت خراب نکنی. برای رفتن اما کافی است که به پل‌های پیشِ رو و پشت ِ سر فکر نکنی.
رفتن وقتی سخت است که می‌خواهی توی راه باشی بی این‌که آب از آب تکان بخورد، که بدانی شب کجا قرار است دوش بگیری، روی کدام تخت بخوابی و چه بخوری. وقتی سخت است که سه ماه وقت می‌گذاری برای دودلی و فکر کردن که برای تعطیلات یک هفته‌ای کجا بروی. رفتن وقتی سخت است که فکر کنی اگر بروی بعد چه می‌شود، وقتی سخت است که چیزهایی که مال ماندند مهم‌تر از رفتن می‌شوند....

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

از هر راهي که بلدي

از وبلاگ ِ من و (بیماری) ام اس
نوشته ی ویولت

صبح شده و بايد از 17 تا پله برم بالا تا بتونم صبحانه بخورم. هرپله اينروزا معضليه و مرگ. عرق بخاطر اون همه تقلا از هفت بند وجودم جاريه. وسط پله هام مثل چسبک خودم رو چسبوندم به نرده که از پشت سقوط نکنم.

به پله هاي پيش روم خيره شدم و با خودم فکر مي کنم. خوب که چي؟ مي خواي بري بالا بنالي که با چه بدبختي پله ها رو اومدي؟ اونها چي ميگن؟ ساده ترين و عاقلانه ترين راه اينه که بگن ديگه نمي خواد بري پايين جات رو با برادرات عوض کن. واقعا اين و مي خواي؟ مي خواي بعد اين 7 يا 8 سال اين نيمچه استقلالت هم گرفته شه؟ بشيني وَر دل مامان بابات؟ آره؟.... نه معلومه که نه. تا جاييکه ميشه و هنوز راه حلي هست بايد ادامه بدم و تلاش کنم براي حفظ استقلالم.
ميشينيم رو پله و خودم رو با دستهام مي کشم رو پله بالاتر .... [اینطوری بالا] رفتن هم يه راه براي حفظ استقلال... براي حفظ چيزي که برات مهمه بايد جنگيد از هر راهي که بلدي.



Excerpt: A message from the weblog "I and MS"


۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

كاوش در ناشناخته ها

حدود 52 سال پيش اولين و دومين ماهواره تحقيقاتي توسط شوروي و امريكا به فاصله زماني چهار ماه از هم براي قرارگيري در مدار زمين پرتاپ شد و در مدار قرار گرفت.اون زمان عدم قطعيتهاي زيادي از فضا و جو زمین نظير تغييرات دما و دانسيته وجود داشت كه ارسال اين ماهواره ها باعث شد تا ناشناخته ها ،‌ شناخته تر بشه و مباني تئوري در عمل محك بخوره و در پي اون مقدمات براي ارسال سفينه هاي فضايي به هزاران كيلومترها دورتر يعني به ماه حدود سه سال بعد فراهم شد.
در اينجا تصوير شماتيك زيبايي وجود داره كه توش ميشه اطلاعات خلاصه و مفيدي از لايه هاي قرارگيري ماهواره ها و فاصله شون تا ماه مشاهده كرد.
راستي جاي تبريك داره كه ايران هم به عنوان دهمين كشور در جهان به تكنولو‍ژي ارسال ماهواره به فضا دست پيدا كرد و اولين ماهواره به نام اميد رو حدود يه ماه پيش به فضا فرستاد. اگه ميخوايد به صورت آنلاين ببينيدش اينجا رو كليك كنيد.

راستي فكر ميكنيد تا الان چندتا ماهواره در مدار خودش در كره زمين قرار گرفته، صد تا، هزارتا، نه خير بيش از ده هزار تا. براي من كه اين تعداد خيلي زياد به نظر اومد. تازه جالب تر هم شد وقتي فهميدم حدود 9هزار تا هم تكه هاي زائد و بقاياي راكتها تو فضا وجود دارند که دارند واسه خودشون دور زمين مي چرخند. اينجا تعداد اين ماهواره ها (و آشغالهاي فضايي) به تفكيك نوع و تعداد وجود داره.
تو عكس بالا،‌اون نقطه هاي سفيد تراكم اين اجرام رو نشون كه اكثرشون در لايه هاي نزديك به زمين قرار دارند و خب ميدونيد كه از قوانين كپلر ميشه اينجوري استنباط كرد كه هرچي ماهواره ها در مداري نزديك تري به زمين باشند، سرعت چرخش اونها بيشتر خواهد بود. مثلاً‌ همين ماهواره اميد به دليل نزديك بودن به زمين با سرعتي حدود 7.4 كيلومتر بر ثانيه داره دور زمين مي چرخه.
و يا اينكه ماهواره هاي تلويزوني كه موقعيت ثابتي نسبت به زمين دارند بايد در مدار دایروی و دقيقاً با سرعتي برابر سرعت چرخش زمين به دور خودش دور زمين بچرخند و اين يعني اينكه در فاصله دوري از زمين در مدار قرار گرفتند.


در مواجهه با ناشناخته ها اول همه چی مبهم و تعریف نشده است، ما تلاش میکنیم با کمک دانسته هامون و انجام آزمایشات، ناشناخته ها رو بهشون هویت بدیم و رفتار اونها رو تحلیل و بعد پیش بینی کنیم. یعنی تلاش میکنیم تا ناشناخته ها رو در قالب دانسته های قبلی بگنجونیم ویا میرسیم به اینجا که باید مبانی تئوری جدیدی رو پایه گذاری کرد چون نگاه قبلیمون به موضوع راهگشا نیست مثل کاری که انیشتین با ارائه نظریه نسبیت کرد.

در مقدمه يه كتاب در خصوص تفكر فازي (Fuzzy Thinking) یه جمله ای از انیشتین خوندم که خیلی برام جالب بود:

As far as the laws of mathematics refer to reality, they are not certain, and as far as they are certain, they do not refer to reality

من هم با نگاه صفر و یک، درسته یا نادرسته، سیاه یا سفید موافق نیستم. در واقعیت هر چیزی تا میزانی از عدم قطعیت برخوردار هست و وقتی ما این عدم قطعیتها رو تقریب میزنیم اونوقت خاکستری کم رنگ رو میگیم سفید، خاکستری پر رنگ رو میگیم سیاه.

راستی همین امریکا و روسیه که در علوم هوا فضا پیشرو هستند دو سه هفته پیش دو تا از ماهواره هاشون برای اولین بار با هم برخورد کردند اونهم با سرعتی حدود 6.8 کیلومتر برثانیه، چه وحشتناک.
مطابق اخبار و گزارشات انتشار یافته اونها هرگز وقوع این اتفاق رو پیش بینی نمی کردند و حتی محتمل هم نمی دونستند ولی این اتفاق رخ داد واین به این مفهوم ِ که هر فرضیه ای تا میزانی از عدم قطعیت برخوردار هست همینطور اندازه گیریهامون هم از میزانی عدم قطعیت برخورداره واگه این عدم قطعیتها رو بصورت قطعی/غیرممکن تقریب بزنیم، یعنی دچار خطا شدیم. من نگرش فازی رو خیلی دوست دارم چون اینجوری در پیش بینی رفتارها دقیق تر و واقعبینانه تر عمل میکنیم.

آنگونه عاشقم که ...


زیبا،
زیبا هوای حوصله ابری است،
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا!
زیبا،
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد،
از من مگیر چشم،دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد،
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود،
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرهِ بالایت در تندباد عشق نلرزد.
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم،


نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم،
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است،
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است،
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا،
زیبا کنار حوصله ام بنشین،
بنشین و مرا به شط غزل بنشان،
بنشان مرا به منظره ی عشق،
بنشان مرا به منظره ی باران،
بنشان مرا به منظره ی رویش،
من سبز می شوم،
زیبا، زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار،


بر من ببار تا برویم بهاروار!
چشم از تو بود و عشق، بچرخانم بر حول این مدار!
زیبا،
زیبا تمام حرف دلم این است:
"من عشق را به نام تو آغاز کردم،
در هرکجای عشق که هستی آغاز کن مرا!"




پ.ن : دکلمهِ این شعر قشنگ رو که از آقای "محمدرضا عبدلملکیان" هست رو من چند وقت پیش از کانال 2 با صدای زیبای "خسرو شکیبایی" شنیدم. ظاهرا از کاستی با نام "مهربانی" هستش ( این اطلاعات رو من از اینجا یافتم). خود شعر که زیبا بود - هست - تصور کنید با صدایی اونقدر دلنشین هم خونده بشه! من که هنوزم بعد از 2 ماه صداش رو تو سرم میشنوم

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

سه من

- بفرمایید ، با صدای بلند میگه . درو باز میکنم .
سلام ، سلام خوبی؟ جا میخورم از صمیمیتش دفعه قبل که با استادم اومدم خیلی جدی و سنگ بود .
لبخند میزنم ، بله مثل اینکه گفته بودین به آقای دکتر محاسبه عددها رو باید بیام ازتون یاد بگیرم .
آره بیا بشین .

- باد آرومی میاد ولی یه کم سرده . دنبال یه جا میگردم بشینم . آخیش .
یخ زدم چقدر سرده این نیمکت . مهم نیست . کیف و کلاسورمو میندازم یه ور لم میدم گوشه نیمکت فلزی .

- نفسم به زور بالا میاد . قفسه سینه ام بالا نمیاد انگار یه تخته سنگ روشه . فقط پاهام داره میره جلو میکشونه دنبال خودش . پیاده رو ِ شلوغ . میخوام مواظب باشم به کسی نخورم ، نمیتونم ، حس میکنم الانه که بیفتم زمین .

.
.


- خب ببین برای این کار باید این نرم افزارو یاد بگیری. حالا چه جوری ، از اینجا وارد میشی........
فضای اتاق سنگینه . زل زدم به مانیتور، با دقت دارم گوش میدم .

- آدم یه کم که میشینه روی این میله های یخ لرز میگیردش . چه خوشگل شده آسمون . باد میاد آسمون شده آبی شفاف با گُله به گُله ابرای پف فیلی ِ سفید .

- بی اختیار میرم توی یه مغازه میگم کتاب .... رو دارین؟ میدونم که ندارن . من از تک تک این کتابفروشا بهتر کتابارو میشناسم . میگه نه متاسفانه نداریم . میرم توی مغازه بعدی ، آقا کتاب .... رو دارین؟ بذارین بپرسم . برو بپرس میدونم نداری.

.
.



- خب پس اینم فهمیدی ، از اینجا دیتا رو میاری فقط دستور اجرا رو بهش میدی . اوووم خب دیگه بذار ببینم . خب تا اینجا سوالی چیزی داری؟ نمیخواستم زل بزنم توی چشماش. تا اینجا که نه. لبخند زد. از توی چشماش اومده بود بیرون ، میتونم نفس کشیدنش رو حس کنم.

- سرمو تکیه دادم به میله نیمکت ، آدم گردنش درد میگیره دائم آسمونو نگاه کنه . باد تند شده . چشمامو میبندم ، یه زمینه تاریک که دائم چیزای روشن میاد توش . آخ گردنم!

- نمیدونم دارم کجا میرم . زل زدم به آدما همشون تند تند از کنارم رد میشن . گوشه پیاده رو دست دوم فروشا ، جنایات و مکافات ، مجموعه کامل اشعار فروغ ، فریاد خلق ، کاشفان فروتن شوکران ، سنگی بر گور ، .......
چشمام سیاهی میره ، سرمو برمیگردونم طرف ویترینا راز موفقیت ، چگونه در سی روز به همه چیز دست یابیم ، کلید های آرامش و موفقیت ، ....

.
.

- خب فکر کنم اینا که گفتم کارتو راه بندازه ، دیگه بقیه اش کارتو نیست خودم باید انجام بدم . بده ببینم رو کاغذت چیا نوشتی . کاغذو از دستم میگیره . اوهوم . خب سوالی چیزی؟ یه سوال ، اینکه گفتین مقیاسها رو باید تغییر داد ... صاف توی چشمام زل زده ، زمان انگار داره کش میاد .
آره ببین اینکار برای اینه که اگه عوض نکنی عددارو ... ساعت روی دیوار از کار افتاده ، فضا سنگینه ، زل زدم به چشمهاش .

- یه فضله گنده از بالا صاف افتاد بغل پام . یه کلاغ نشسته بود روی شاخه بالای سرم ، تا سرمو آوردم بالا زود پرید رفت .

- بسهههههههههههههههههه بسههههههههههههههههههههههههههههه
دلم میخواد جیغ بزنم ، میخوام جیغ بزنم . باید چیکار میکردم که نکردم ، یعنی چیکار دیگه میشه کرد .هان بگو، تو بگو . ساکت نشستی زل زدی به من که چی . کجا باید برم ، پیش کی . کم نبود بس نبود . تا کی خونه ساختن با آجرای خورد شده . تا کی به زور لبخند زدن . باید پیش هر کس و ناکس خورد بشم کوچیک بشم ، پس تو چیکاره ای ؟ نمیشنوی؟ نمیبینی؟ کوری؟
راهشو کج کرد به سمت خیابون . چند دقیقه همینجوری لبه پیاده رو وایساد. ماشینا با سرعت میان ، میخواد بره اون طرف .
چشماشو میبنده ، یه زمینه تاریک، رفت وسط خیابون .

.
.

-

-

- باد یه کم آروم شد. خیلی خوشگلن این ابرا. باد میزنه بازشون میکنه . به جای اون فشردگی و قلمبه قلمبه ِ اول لبه هاشون پیچ خورده ، شدن عین این ابرا که توی مینیاتورا میکشن . شنیدم فرشچیان گاهی با یه قلمویی کار میکنه که فقط از یه تار مو تشکیل شده . فکر کن چقدر ظریف .

به جايي ميروند

دوست علمي من
شريفترين زني كه با من دوستي داشته است
زني كه اكنون در خاك انگليس خفته است
و اين شعر يادبود خاطره يگرامي اوست
گفتگويي را كه روزي با هم درباره ي آفرينش داشتيم چنين به پايان برد :
چكيده ي تمامي دانسته هاي كهن و نوين ما
از مكاشفات و بينشهاي ژرف
تا تاريخ و ستاره شناسي و تكامل و حكمت و فلسفه
همه اين است كه :
ما به پيش ميرويم
آهسته و آرام ميشتابيم
و بي گمان روي در بهتري داريم
و زندگي ، اين راه بي پايان
اين سپاه بي انتها
بي هيچ درنگ ، پيش ميروز و به هنگام پايان ميابد
و جهان ما و نژاد آدميان و روح
و كيهانهاي بي شمار ، گسترده در زمان و مكان
هر يك به فراخور شان خويش در بند مقصودي هستند
و همه بي شبهه به جايي ميروند
والت ويتمن
Walt Whithman

والت ويتمن شاعر آمريكايي بوده كه تو قرن 18 زندگي ميكرده. آزادي فكرش رو دوست دارم ،اينكه از پيروان هر طرز فكري يه نكته اي ياد ميگيره بدون اينكه ردشون كنه ، گاه پدر شعر آزاد تو آمريكا لقب گرفته.
آدم مذهبي نبوده در حقيقت هم به نوعي تمام مذاهب رو قبول داشته و هم هيچكدوم رو . صرفنظر از دين و مذهبش برام جالب ِكه اين آدم يقيني اينقدر محكم داره كه اين جهان و ما انسانهايي كه توش هستيم داريم به يه سمتي حركت ميكنيم و حتي كيهانهاي بي شماردر پي ِ مقصودي هستند ،
تو يه شعر ِ ديگه ميگه :
عجب دارم از مردمي كه معجزه رو انكار ميكنند
در حالي كه من تو جهان جز معجزه نميبينم ،
خواه در خيابانهاي منهتن راه بروم
يا با پاي برهنه در كنار ساحل بر لب آب گام بردارم
يا در بيشه اي زير درختي بنشينم
يا هنگام روز با كسي كه دوستش دارم گفتگو كنم و ....اينها همه برايم معجزه است
باز هم تاكييد ميكنم اين آدم عقايد مذهبي ِ مسيحيان رو نداشته و حتي اتهامهاي دروغيني ازطرف ِ بعضي از آنها به والت ويتمن زده ميشده ولي با تمام اين احوال او معجزه بودن اين جهان رو باور داشته .
به نظرم اين آدم هر جا زندگي ميكرد بلد بود چطور از زندگي لذت ببره ،‌وقتي با لذت از تماشاي زنبوري حرف ميزنه كه اطرافش بال ميزنه يا پرواز پرنده ها به حيرتش ميارن ، هميشه تازگي حيات رو حس ميكنه ، هميشه مدهوش و حيران اين همه جنب و جوش و عظمتي ست كه در اين عالم وجود داره.
اين به نظرم محصول نبوغ اين آدمه ، نبوغي كه به او ميگه اين عظمتها و شگفتيها بي مقصود نيست ، به او راز پرواز يه زنبور ،‌يا چهره ي مسافري كه رو به روش نشسته ، شگفتي غروب و ستاره هاي خاموش، معجزه ي هر متر مربع سطح زمين و هر متر مربع از فضا ، معجزه ي دريا و ماهي هايش و جنبش ِ امواج و راز اين جهان رو براش آشكار ميكنه .اين نبوغ اين آدم ِ .

Death is freedom, Life is Lesson

بعد از دیدن ِ فیلمی از آخرین روزهای زندگی یک بیمار مادرزاد ِ انگیسی خیلی فکر کردم. یک هفته می گذره و هنوز برام فکرش تازه است. دیدن ِ زخم هایی که می چسبن به لباس. مادری که او این لباس ها رو باید بکنه. و درد و درد و درد، از همه بیشتر در دل ِ صبور ِ مادری، شیر زن و خدا امتحان کرده. خود ِ جوان ِ شوخ موقع ِ کندن ِ لباس به مادرش تندی می کرد و همون موقع عذر می خواست.

جوان ِ شوخ ِ انگیسی می گفت: "می دانم که دینهای زیادی هستن و عده ی زیادی هم بی خدا. اما من راحتم که به خدا اعتقاد دارم." دوربین خواسته بود تا ازش فیلم بگیره در این روزهای سخت. توی این روزهای آخر، سوار ِ هواپیماهای گلایدرش کرده بودن. همون ها که اطراف ِ تهران هم هست و برای ساعتی پرواز کردن رو ممکن کرده. صفایی کرد دیدنی.

به یاد ِ دوست ِ شیمیایی شده ام افتادم که می شنیدم چقدر چقدر چقدر بهش سخت گذشت روزهای آخر. روزهایی که همه جای بدنش رو ازش می گرفتن، از چشم بگیر تا ریه ها. تا روزی که راحت شد و قبل ار رفتن حتا نتونست بره سوار ِ اون هواپیماهای گلایدر که عاشقش بود بشه.

من نتونستم مراسم ِ ختمش برم اما یادم نمی ره دانشجوی لیسانس بودم و تازه علائم ِ بیماری توش ظاهر شده بود یه روز توی نمازخونه وقتی دراز کشیده بودیم بعد از کلاس بهم گفت: "گاهی، دکتر جان، وقتی چیزی هنوز یه تهدید نیست با تمام توانت می خواهی مانعش بشوی حتا به قیمت ِ توهین شنیدن از کسانی که حتا تو را نمی شناسند. بدترین حالت اینه که تلاش هایت به جایی نرسد، آن چیز رخ بدهد و تو بشی چوب ِ دو سر ..."

درسته منم امروز یه همچین چوبی هستم، اما امید دارم اونی که به من توان ِ نفس کشیدن داده از تلاش هام راضی باشه.

... محمد



Excerpt: Sometimes you do your best to prevent something, and that thing happens.


۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه


اغراق نکن، هرگز. اغراق و بزرگ کردن و گنده سازی باعث دردسر میشه، برای همه. و اول از همه هم برای خودت!


Excerpt: Never exagerate! You'll only make things worse this way.





۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

لحظه های گنگ و مبهم من

همیشه دیدن این عکس سِحرم کرده
نمی فهمم چی توشه که با دیدنش می رم تو کُما
جائیکه که توش زمان وایستاده
و من ساکت و آروم
کیش و مات
فقط صدای نفسهام رو می شنوم

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

خوشبختي واقعي

خوشا به حال ِ كسي كه با بدكاران مشورت نميكند و راه گناهكاران را پيش نميگيرد و با كساني كه خدا را مسخره ميكنند همنشين نميشود ،2 بلكه مشتاقانه از دستورات خداوند پيروي ميكند و شب و روز در آنها تفكر ميكند .
3. او همچون درختي است كه در كنار نهرهاي آب كاشته شده و به موقع ميوه ميدهد و برگهايش هرگز پژمرده نميشود ، كارهاي او هميشه ثمربخش است .
4. اما بدكاران چنين نيستند .آنها مانند پر ِ كاهي هستند در برابر باد پراكنده ميشود .
5. آنها در برابر مسند داوري خدا محكوم خواهند شد و به جما عت خدا شناسان راه نخواهند يافت .
6. درستكاران توسط خداوند محافظت و هدايت ميشوند ،‌اما بدكاران به سوي نابودي پيش ميروند .

مزامير حضرت داوود ، مزمور ِ اول
«خداوندا،اگرچه گناهکار هستم و خود رادر خور مجازات می بینم ،لیکن از درگاه تو ناامید نیستم برای اینکه می دانم که اگر من با جهان بر طبق پیروی از طبیعت رفتار کرده ام،تو در ان جهان نسبت به من بر طبق طبیعت خود رفتار خواهی نمود»
فرید الدین عطار نیشابوری

مرکب عالم از خون شهید سنگین‌تر است اما

فکر کنم شونصد سال پیش قرار بود یه جواب دندان شکن به محمد در مورد همین موضوع بدم. و صد البته که استفاده ازعبارت دندان شکن، صرفا برای شوخی بود و اصولا من آزارم به یه مورچه هم نمی‌رسه، چه برسه به اینکه بخوام دندان بشکنم.
از اینکه پیامبر ما گفته: در اون دنیا، مرکب عالم از خون شهید سنگین‌تر خواهد بود، حداقل خود ِ من که هیچ شکی ندارم، اما واقعا منظور پیامبر از عالم چه کسی هست؟
آیا هر کسی که در راه دانش عرق ریخته و به سطوح عالی علمی رسیده، می‌شه همون عالمی که پیامبر منظورش بوده؟
برای اینکه حرفم رو بهتر متوجه بشید، به ژورنال نیچر استناد می‌کنم که فکر کنم همه‌تون این ژورنال رو چشم بسته هم قبول داشته باشید (خصوصا این ایمپکت فکتورش منو کشته، سال 2007 ایمپکتش 28.751 بود که فکر کنم بالاترین ایمپکت رو در بین تمام ژورنال‌ها آورد)
در سال 1916 آقای Leuba، هزار دانشمند رو به طور تصادفی از لیست American Men (and Women) of Science ِ منتشر شده مربوط به اون سال رو انتخاب کرد و یه پرسشنامه در مورد اعتقاد به خدا و زندگی بعد از مرگ براشون فرستاد. می‌دونید نتیجه آمارگیری چی بود؟
خدا را باور دارم 41.8 درصد
خدا را باور ندارم 41.5 درصد
نمی‌دانم 16.7 درصد
البته در این لیست AMS که سالانه منتشر می‌شه، ادیتورهای اون، یه ستاره در کنار اسم دانشمندان برجسته قرار می‌دادن و لذا Leuba از همین استفاده کرد و نتیجه کار در مورد 400 دانشمند برجسته تصادفی به این صورت بود:
خدا را باور دارم 27.7 درصد
خدا را باور ندارم 52.7 درصد
نمی‌دانم 20.9 درصد
و در نهایت این پیش بینی رو کرد که وضعیت خداناباوری در بین دانشمندان در آینده از این هم بدتر خواهد شد.
هشتاد سال بعد، یعنی سال 1996 ، Larson و Witham اومدن ببینن که اوضاع الان چطوره و آیا پیش بینی Leuba درست از آب در اومده یا نه.
برای اینکه مدل آماری‌شون درست شبیه Leuba باشه، اونا هم اومدن 1000 دانشمند رو به طور تصادفی از لیست AMS مربوط به سال 1996 انتخاب کردند و دوباره همون پرسشنامه.
نتیجه این بود
خدا را باور دارم 39.3 درصد
خدا را باور ندارم 45.3 درصد
نمی‌دانم 14.5 درصد
و پی بردند اونقدار هم که Leuba پیش بینی می‌کرد، اوضاع خراب نشده. خلاصه در سال 97 کارشون رو به صورت یه مقاله با عنوان Scientists are still keeping the faith در نیچر چاپ کردند.
البته از اونجا که در نسخه‌های جدید AMS خبری از ستاره و مشخص کردن دانشمند برجسته نبود، لذا Larson و Witham نتونستند فاز دوم آمارگیری رو انجام بدن. اما با این حال یک‌سال بعد، اون‌ها اومدن 400 دانشمند رو به طور تصادفی از National Academy of Sciences به عنوان دانشمند برجسته انتخاب کردند و نتیجه این بود
خدا را باور دارم 7 درصد
خدا را باور ندارم 72.2 درصد
نمی‌دانم 20.8 درصد
این آمار رو در سال 98 و البته این بار به صورت یک نامه و با عنوان Leading scientists still reject God در نیچر چاپ کردند.

هر چند که پیش بینی Leuba در مورد دانشمندان عادی اونقدار هم درست از آب در نیومد ولی واقعا 39.3 درصد اعتقاد به خدا آمار وحشتناکی نیست؟ تازه دانشمندان برجسته که فقط 7 درصد اعتقاد دارند
تازه این آمار مربوط به آمریکا بود که از لحاظ دین در سطح بالاتری نسبت به اروپا قرار دارن

حالا من موندم دانشمندی که اصلا خدا رو قبول نداره، چطور میخواد اون دنیا مرکب‌اش از خون شهید سنگین‌تر بشه!!!
البته علم واقعا جایگاه بالایی در اسلام داره ولی همونطور که محمد میگه دلش از شهید خوارها گرفته، منم دلم از علم خوارها گرفته
اتفاقا محمد جان، الان که وضعیت دانشمندا تو کشورمون خیلی خوبه، هر جا برن بهشون احترام میذارن، دکتر بالا، دکتر پایین. در عوض شهیدا هستن که دارن فراموش میشن
واقعا اونایی که رفتن اون جلو و نذاشتن صدام و دارودسته‌اش دست درازی کنه، مثل شخصیت مجید سوزوکی در فیلم اخراجی‌ها بودن؟ به خاطر خدا و کشورشون رفتن یا به خاطر اینکه عاشق دختر همسایه‌شون شده بودن

مشکل اینجاست که اول اینقدر شهید رو مقدس می‌کنند که بعدش ملت ترش می‌کنه و ...
البته فقط خداست که حساب کتاب همه پیش اوست، اما شاید در بین شهیدها هم مثل دانشمندان ناخالصی وجود داشته باشه، مثلا شخصی تو یه وبلاگ تعریف می‌کرد زمان جنگ کلی برگه‌ی مرخصی سفید امضا همراش داشته که هر وقت خسته‌اش می‌شد، یکی‌شو پر می‌کرد و برای مرخصی می‌رفت اهواز، اونجا هم همه چیز جور بود، از تریاک گرفته تا خانه زنان بدکاره و و و
شاید هم در بین این مرخصی رفتن‌ها و دوباره به خط مقدم برگشتن‌ها، یهو یه تیری بهش می‌خورد و می‌شد شهید
ولی اگه بخواد یه کار آماری در مورد انگیزه شهدا صورت بگیره، ناخالصی‌اش خیلی کم خواهد بود. آخه جبهه که دیگه شوخی بردار نیست، دست از پا خطا کنی، یهو میبنی که افقی شدی
آدم باید دیوونه باشه که برای کلاس گذاشتن بره جبهه، یا اینکه برای گرفتن سهمیه قبولی (وقتی شهید شدی که دیگه به دردت نمی‌خوره ه ه) پس ناخالصی کمتر داره

راستی، به عنوان حاشیه شاید بد نباشه که بدونید در همون آمارگیری سال 96 و 97، این نتایج هم حاصل شد
از بین سه رشته ریاضی، بیولوژی و فیزیک ، ریاضی‌دان‌ها بیشترین اعتقاد رو به خدا دارند، بعدش بیولوژیست‌ها و در انتها فیزیک‌دان‌ها
البته در مورد دانشمندان برجسته، جای فیزیک و بیولوژی عوض می‌شه


خلاصه اینکه مرکب عالم از خون شهید سنگین‌تر است اما نه هر عالمی

رندی ورای هفت خطی


می گه هر کی رو ببینه می تونه بشناسه که چه جور آدمیه.

اما نمی دونه تا حالا آدم ندیده. چیزی که دیدی کپی برداری از الگوها بوده و البته تکراری. اون غیر ِ تکراریه باشیم نه به هوای غیر ِ تکراری بودن و ورای پیش بینی شدن بودن. به حساب ِ تازگی ِ flow ی عشق در هر نفَس. که شمس گفت:

"آن که می گوید من مرد را اول ِ نظر که ببینم بشناسم،
در غلط ِ *عظیم* است، او و جنس ِ او.

آنچه یافته اند، و بر آن اعتماد کرده اند، و بدان شادند، و مست اند، آن نظر، آتشیست.

اندرون تر می باید رفتن و از آن در گذشتن، که آن هواست.
"

... محمد



Excerpt: Some claim they read mind. This is imaginary. Be away from this mental disease.


۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه


من اونقدر وقتی دعوا میشه رو دوست دارم . نه دعوا و فحش کاری یا کتک کاری ، موقعی که دوتا دوست با هم دعوا میکنن بعد پته همو میندازن رو آب . اونقدر من میخندم . حالا قضیه انتخابات ما و رقابت بین کاندیداها شده همین .

قضیه اون بچه که بسم الله میگفت از روی آب رد میشد بره مدرسه رو که میدونی . دارم به اون بچه فکر می کنم اینکه وقتی وسط رودخونه بود پاهاش رو میذاشت روی سطح آب به چی فکر میکرده . میخوام بازم بهش فکر کنم الان توی ذهنم فقط همینه اینکه احتمال زیاد اون موقع به تنها چیزی که فکر میکرده مدرسه و مشقای نصفه نیمه اش بوده .
نمیدونم ، میخوام یه روز برم امتحان کنم ، فکر کنم بشه نه؟ فکر کنم بشه اگه اینکه با گفتن بسم الله میشه روی آب وایساد برام عادی شه .

آرومه وآرومت میکنه بزرگه و بزرگت میکنه


اسمون پر ابرِ،ابرهای بی فروغ و بی ستاره ای که در انتظار بارون تند وتند بهم میخورندولی اینجا برای ساعتها ایستادن و خیره شدن به عظمتش اونقدر هم سرد نیست .
هر چند گاهی با نسیمی می لرزی ولی می ایستی، می ایستی تا ببینی بزرگیش رو که از اون دوردستهای اروم شروع میشه و میاد تا دم دست های پر هیاهو!

چه سر و صدایی راه انداختن این موج ها . انگار دارن جیغ می کشن. نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر اینکه از اون ارامش دورشدن واومدن تا این نزدیکی ها، زیر پای ما !واقعا این جوش و خروش لب ساحل کجا و اون دور دستهای اروم کجا ؟ارامشش یک وهم هولناکی داره انقدر هولناک ِ که جرات نمیکنی یک لحظه خودت رو اون وسط تصور کنی . میترسی می ترسی تو بی انتهاییش غرق شی.

خیلی دوستش دارم چون ارومه و ارومت میکنه.

میدونی چرا انقدر ارومه چون اون ته ته اش می رسه به اسمون و توش محو میشه.دیدی زمانهایی که خورشید توش غروب یا طلوع میکنه چقدر خوشحال ِچون اون موقع دیگه چیزی رو داره که با اسمون تقسیمش کرده.خورشید هم که پرانرژیه با رنگ نارنجیش هر دوتاشون رو تحت تاثیر قرارمی ده .

نمیدونم شاید ماهم گاهی تو زندگیمون مثل این موج های بزرگ که میان تا لب ساحل ، تکه تکه میشن و قیل و قال راه می اندازن ایم ؟یکی نیست بگه بابا خودت اومدی و کوبیدی به ساحل خودت خواستی تو مشکلات وول وول بخوری اینهمه قیل وقال چرا؟حالا که اومدی و کوچیک شدی وقتی برگشتی لااقل دیگه قدر بزرگیت رو میدونی وچیزهای کوچولو برات نمیشن مشکل.یا اگه گول ساحل رو خوردی و این همه راه رو اومدی ولی همینکه نزدیک شدی دیدی لب ساحل جز چند تا رد پا و یک قلعه شنی و چند تا ماهی مرده چیزی نیست کافیه اون وقتی که بلند میشی که بکوبی به ساحل چند تکه از خودت رو بفرستی به اسمون همین کفایت می کنه.

هر چند برا ی فهمیدن معنی همین مشکلات راه اسونی رو نیومدیم طول کشید تابزرگ شدیم چقدر اشتیاق داشتیم تو راه !درست مثل بچگی هامون که برای رسیدن به ساحل از رو ی شنهای داغ رد میشد یم وهرچند پاهامون می سوخت حاضر به پوشیدن دمپایی نبودیم چون اون سوزش اشتیاقمون رو برای رسیدن به اب بیشتر می کرد.ولی ایا الانم اشتیاق پریدن تو اب و شنا کردن تا اسمون رو داریم؟

مشکل اینه که ما گاهی ته زندگی رو نمی بینیم عمقش رو احساس نمیکنیم وته بودن رونمی فهمیم که اگه می فهمیدیم اون وقت از زمین می کندیم و با اسمون یکی می شدیم اون وقت گول ساحل رو نمیخوردیم که این همه راه رو بیایم بعدش تکه تکه بشیم.اگه می فهمیدیم اون وقت دیگه بخیل نبودیم و همه چیزمون رو تقسیم میکردیم با هاش همونطور که اون تقسیم کرده با ما. تقسیم چیه؟ همه رو داده به ما خورشیدشو رو دریا شو حتی اسمونش رو .


ای کاش می تونستم همتون رو مهمون نظاره این دریای وهم انگیز کنم.
بوی ماهی میاد بوی موج .خدا اینجاست


Excerpt: sea can makes you calm.look carefully whit your heart then you can find alot of similaraties between yourself and sea



۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

انسان و محیط زیست

این نموداری که بالا می بینید، روند افزایش تعداد حوادث قهریه (مثلاً سیل، زلزله، طوفان) در کره زمین رو در طی 33 سال اخیر نشون میده، به نظر رشد سریعی داشتیم، عجیب ِ نه...
اگه میخواید بگید که در سال 2008 تعداد حوادث کاهش یافته و به 321 عدد رسیده و در سالهای آتی هم این روند کاهشی ادامه خواهد داشت باید عرض کنم که من هم دوست دارم مثل شما خوشبین بمونم و آرزو کنم که این روند رو به کاهش بذاره.
ولی اگه به گزارشات سازمان بین المللی تعیین استراتژی برای کاهش حوادث قهریه سری بزنید در کمال شگفتی با این تیتر مواجه میشید که در سال 2008 تعداد تلفات جانی و همچنین ضرر و زیانهای مالی ناشی از حوادث قهریه افزایش ناگهانی داشته و به عنوان مثال تعداد کشته ها در سال 2008 با میزانی در حدود 236 هزار نفر بیش از سه برابر متوسط تعداد کشته ها طی سالهای 2000 تا 2007 بوده.

البته علت این موضوع به دو حادثه وحشتناک طوفان و گردباد Nargis در میانمار و زلزله Sichuan در چین بر میگرده که تلفات مالی و جانی زیادی به جا گذاشت. مسلماً در صورت وجود سیستم های اطلاع رسانی کارامد قبل از وقوع طوفان در ماینمار و همچنین مقاوم بودن ساختمانها به خصوص مدارس و بیمارستانها در چین میتونست تعداد کشته ها رو به مراتب کاهش بده.

باز هم دوست دارم خوشبین (و البته کمی ساده لوح) بمونم و بگم خدا ما تهرونی ها رو خیلی دوست داره و چنین زلزله هایی هیچ وقت تو تهران نمی یاد.
یادم ِ که حدود سه ماه قبل از مسابقات المپیک بود که این زلزله در چین رخ داد من اون موقع پیش خودم می گفتم که همچین زلزله ای با 87 هزار کشته و 85 میلیارد دلار ضرر مالی حتماً تو کیفیت برگزاری مسابقات المپیک توسط کشور چین تاثیر میذاره ولی الحق و الانصاف که خیلی خوب بحران رو مدیریت کردن و این اتفاق کمترین تاثیر رو در بازیهای المپیک داشت.
نمی دونم اگه اتفاق مشابه تو تهران بیافته ما مدیریت بحران میکنیم یا با بحران مدیریت مواجه می شیم.

بگذریم حرف اصلیم چیز دیگه ای بود...
هیچ شده از خودمون بپرسیم که مگه ما چیکار کردیم که کره زمین اینقدر پر تلاطم و عصبانی شده، جوابش ساده است ، تولید گازهای گل خانه ای، آلودگی محیط زیست مانند دریاها و هوا و همچنین از بین بردن فضای سبز و تنوع زیستی و کارهایی از این نوع که میشه اسمش رو چپاول محیط زیست گذاشت و خب ماحصلش میشه همین، مواجه با طبیعت وحشی و عصبانی.

زندگی صنعتی به تولید انرژی زیاد نیاز داره و منبع اصلی انرژی در جهان در حال حاضر به طور مستقیم یا غیر مستقیم از سوخت‌های فسیلی مثل نفت و زغال‌سنگ به دست میاد و اینها سوخت‌هایی هستند كه سوزاندن آنها گاز گلخانه‌ای زیادی آزاد می‌كنه.

متاسفانه روند انتشار گازها‌ی گلخانه‌ای در برخی از کشورهای در حال توسعه و نیازمند به انرژی زیاد مانند چین و هند بسیار شدید بوده و در عوض کشورهای توسع یافته و پیش رفته مانند امریکا و برخی از کشورهای اروپایی در تلاشند (البته نه بصورت جدی) تا میزان تولیدات گازهای گلخانه‌ای خود رو کاهش دهند.

یه نگاه به این لینک بندازید، میزان زمین لرزه های با بزرگی متوسط به بالای رخ داده در زمین رو به صورت به روز طی 7 روز گذشته رو نشون میده، درست متوجه شدین حدود 300 زلزله در عرض یک هفته.
باید درک کنیم که این زمین که توش زندگی میکنیم مثل ما زنده است و داره نفس میکشه و هر تصمیمی که برای رشد و توسعه صنعتی و اقتصادی توسط انسانها گرفته میشه باید ملاحظات محیط زیست رو هم در نظر بگیره و گرنه در دراز مدت خودمون عامل نابودی خودمون می شیم.

امیدوارم مردم جهان به جای اینکه هی تو سر و مخ همدیگه بزنند و یا در رقابت نظامی و صنعتی و اقتصادی با هم محیط زیست رو قربانی کنند، متحد و یک دل با همدیگه به فکر ایجاد دنیایی پر از صلح و آرامش باشند که در اون همه مردم و موجودات زنده از نعمتهای زمین بهره مند بشند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه


مامانم میگه وقتی توی شکمش بودم هی دائم وول میخوردم . میگه نمیدونم چت بود قرار نداشتی انگار اصلا نمیخوابیدی، مثلا سرتو سمت چپ زیر قفسه سینه ام حس میکردم کمتر از سی ثانیه 360 درجه می چرخیدی سرت میومد این طرف . چندبارهم به خاطر همین تکون خوردن های بیش از حد بیمارستان بستری شد مامانم . چون احتمال داشت بند ناف دور گردن یا پام بپیچه و خفه بشم .( بچه داخل رحم نفس نمیکشه! که خفه بشه ولی وقتی بند ناف بپیچه دور گردن یا پا ، رگهای بند ناف که خون و اکسیژنو میرسونن به بچه بسته میشن)
زایمان طبیعی از زمان پاره شدن کیسه آب تا به دنیا اومدن بچه از دو سه ساعت تا حتی 24 ساعت هم ممکنه طول بکشه . میگه عجله داشتی برای اومدن ، موقعی که رسیدیم بیمارستان روی تخت منتظر بودم ماما بیاد معاینه ام کنه ، وقتی اومد گفت اِ اینکه سرش بیرونه سریع ببریدش اتاق زایمان . از موقعی که کیسه آب ترکید تا موقعی که توی بغلم بودی نیم ساعت بیشتر طول نکشید .
داشتم فکر می کردم الانم همچین با اون موقع خیلی فرق نکرده ها ، فقط رحمی که توشیم یه کم بزرگتره . ولی همچی عین همونه ، منم همچنان دارم وول میخورم حالا تورو دیگه نمی دونم .

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

آمين!


خدایا ،
کمکم کن قضاوت دیگران از مسیر خودم منحرف‌ام نکنه،
کمکم کن غرور قدرت، لحظه‌ها مو به ابتذال خودبینی نکشه،
کمکم کن لحظه هام رو صرف قضاوت کردن دربارهٔ دیگران نکنم،
کمکم کن با همه این دیوار‌های شیشه ای،هر قدم رو محکمتر از قبلی‌ بردارم،
و کمکم کن هیچ ترس‌ و دردی نتونه جلوی دوباره بلند شدنم رو بعد پرت شدنام بگیره.

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

روز عشاق در فرهنگ مسیحیت

همانطور که می دونید 14 فوریه در فرهنگ مسیحیان جهان مصادف با روز والنتاین یا روز عشق ورزی هست. در این روز مسیحیان جهان که نزدیک به یک سوم از مردم جهان رو تشکیل میدن با فرستادن کارت تبریک یا خرید هدایایی مانند گل سرخ و شکلات محبت و علاقه خودشون رو به یکدیگر ابراز میکنند.
سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به داستانی آمیخته با افسانه، مرتبط با کشیشی به نام والنتاین برمیگرده که جزئیات بیشتر رو میشه در جاهای مختلف مطالعه کرد. مثلا اینجا.

در انجیل از عشق به عنوان مجموعه‌ای از اعمال و رفتارها نام برده شده‌است که معنایی وسیع تر از ارتباط احساسی دارد. در انجیل به افراد سفارش شده که علاوه بر معشوق خود و حتی دوستانشان، دشمن خود را نیز دوست داشته باشند. در متون مقدس مسیحیت از این عشق فعال اینگونه سخن به میان آمده است:

عشق صبور است، عشق مهربان است، هرگز حسادت نمی‌کند، هرگز به خود نمی‌بالد، مغرور نیست، گستاخ نیست، خودخواه نیست، به سادگی خشمگین نمی‌شود، خطاهای دیگران را به خاطر نمی‌سپارد. عشق از همدمی با شیطان لذت نمی‌برد بلکه دوست دار حقیقت است. همواره حافظ است، همواره به دیگران اعتماد دارد، همواره امیدوار است و همواره پاینده‌ است.

امروز کاری بکن !



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

،اگر سفر نکنی

اگر چيزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند



به آرامی آغاز به مردن ميکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهميشه از يک راه تکراری بروی

...

اگر روزمرگ را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی



اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چيزهایی که چشمانت را به درخشش وا ميدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن ميکنی



اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

امروز زندگی را آغاز کن!

نگذار که به آرامی بميری ...

شادی را فراموش نکن !

قدر امروز را بدانيم چون امروزاولين روز

از روزهای باقيمانده عمر ماست



۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

عشق هرگز نميميرد



عکس از هیوا مسیبی از سایت فوتو دات آی آر

باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم که هرگز عشق نبوده و نیست؛ حتی اگر هیچ‌کدام از خاطراتم شکل عشق نداشتند. حتی اگر هیچ‌وقت معشوق کسی نبودم.
باور نمی‌کنم. هرگز باور نمی‌کنم که تنها نیروی جهان عشق نیست؛ حتی زمانی که آدمکها نقابی به صورت گذاشته‌اند و رنگِ بی‌رنگی به اطراف پاشیده‌اند که با اولین باران شسته می‌شود.
نه! من آن رنگها و نورها و لحظه‌ها را فراموش نمی‌کنم. همهٔ پیمانه‌هایی را که خلق کردیم تا خالی بمانند، به یاد خواهم داشت. و من خالق آن بادهٔ ناخورده را از یاد نمی‌برم. حتی اگر هنوز آن‌قدر بزرگ نشده باشم تا بفهمم.
حتی اگر هیچ‌گاه نفهمم.
حتی اگر نخواهی که بفهمم، باور نمی‌کنم که «عشق دروغی است که شاعران به ما یاد داده‌اند!»
آن زمان که شیرین با دیگری عشق‌بازی کند، یا که من فقط تماشاچی بازی عشق دیگران باشم... نه، نه! حتی آن زمان هم ایمانم را از دست نمی‌دهم!

وبلاگ پادراز

در این جهان عشق نیست ؛حتی وقتی عشق هست ! اما چه بر سرمان می آمد اگر عشق نداشتیم تا دردها و خطاهايمان را مرهمي باشد .عشق مثل آن رمان املی برونته ، عشق هرگز نمیمیرد ، نسیمی ست که در طاووسی ها میوزد صورتت را نوازش میکند و میرود ...

شیرین کوچه ایست که شاید از آن میگذریم تا به بهشت برسیم ؛ شیرین بهانه ایست برا ی عشق و برای آنکه داستان عاشقی بی لیلی و بي مجنون نمیشود ؛داستان لیلی ها و مجنونها ؛ شیرین ها و فرهادها تمام میشود ولی داستان عشق پايان ندارد

عشق هرگز نمیمیرد ...

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

طرح من !



ميگم يادتونه قديما ، مهد كودك كه ميرفتيم يه دفتر ميدادن يه طرح و نقش توش بود و ما بايد رنگش ميكرديم و ما هم چقدرم قشنگ خط خطيش ميكرديم به جاي رنگ زدن ،
عجالتاً اين تيكه رو داشته باشين ...

يادم مياد يه بار ، يه جايي ، بهم گفت : اگه به خدا و عالم غيب ايمان داري و روزي كه ازت خيلي چيزا پرسيده ميشه ، بهتره بدوني كه خدا هيچ وقت ازت نميپرسه چرا مادام كوري يا املي ديكنسون يا عرفان نظر آهاري يا مادر ترزا ....نشدي ، اصلاً او هيچوقت اينو ازت نخواسته .ازت ميپرسه چرا پرنيان ايماني نشدي ؟ هموني كه من خلقش كردم ،‌چرا رشد نكردي دانه ي من و نه تنها رشد نكردي بلكه زير خاك موندي تا پوسيده شدي .
اوني كه من خلق كردم و تو بايد تكميلش ميكردي كو ؟ چي كارش كردي عزيز ِ من ؟

تو خيلي كتابا خونده بودم كه خودت باش و به درون خودت بازگرد و از اين حرفا ، ولي اين جمله ،نميدونم ،‌روي من خيلي اثر كرد .
مدام توي ذهنم ِ و هيچوقت بيرون نميره عميق درك كردم . فقط يكي تو دنيا هست از من، فقط يكي ،‌ هيچكس شبيه من نيست. روح و جسم و ذهن من تو جهان يگانه ست ،‌دچار نارسيسيسم نشدم باور كنيد از من فقط و فقط يه بار خلق شده از ابتداي آفرينش تا حالا ، از تو هم همينطور ،از اون يكي هم همين ، پس ديگه جايي براي حسادت و حسرت نيست ، فقط هر كس بايد طرح خودشو رو رنگ بزنه،‌خط خطيش نكنه،
آروم آروم رنگش كنيم ،‌يه رنگ قشنگ كه بهش بياد ،


واقعا عشق ما چیه؟




یه وقتهایی یک جمله که تویک لحظه به گوشِت می رسه برای مدتها تو ذهنت می مونه وتوساعتها بهش فکر میکنی مخصوصا اگر انتظارشنیدنش رو هم نداشته باشی.

فیلم step up 2 the street برام پر این لحظه ها بود.اول فیلمش رو میخواستم بعنوان یک فیلم صرفا سرگرم کننده نگاه کنم ولی بر خلاف انتظارم واقعا تاثیر گذار بود.

شروع فیلم با صدای دختری شروع شد که خاطرات بچگی اشو می گفت از اون روزها که مادرش پیش اش بود و هنوز تنهاش نگذاشته بود.اون بهش یاد داد که تو زندگیش بره دنبال اون چیزی که دوست داره وتمام انرژی اش رو روی اون بذاره چون تو زندگی اونقدر وقت نداره که کس دیگه ای باشه .
اون دخترهم رفت دنبال اون چیزی که از بچگی تو خیابانها می دید و براش جالب بود. رقصیدن تو خیابونها.
فیلم شادی بود ولی تلاش بی اندازه این دختر ادمو به گریه وا میداشت .مبارزه اش با تمام کسانیکه مخالفش بودن تحسین برانگیز بود. اون موفق شد هرچند مادرش نبود بهش افتخار کنه.
وسوالی که از اون شب دارم از خودم میپرسم اینکه چرا من هیچ وقت درطول زندگی ام این جمله رو نشنیده بودم ؟نه تو مدرسه نه تو خونه! .
تنها چیزمبهمی که از کودکی در ذهنم مونده اینه که واقعا من اون چیزی شدم که باید؟
هیچ وقت تو مدرسه فرصت اینو نداشتیم تا استعدادمون رو محک بزنیم تو ورزش ،موسیقی ونقاشی و خیلی چیزهای دیگه تنها چیزی که داشتیم کتاب بود .
نمیدونم واقعا چرا ما اینجوری هستیم خودمو می گم .با تمام ادعام خیلی وقتها خواهرمو مجبور به کاری میکنم که واقعا به اون هیچ علاقه ای نداره وبجاش وعده اینده رو بهش می دم نمیدونم چرا همش دلمون میخواد همه دکتر و مهندس بشن غافل از این حقیقت که هر کاری که عشق توش نباشه سرانجام خوبی نداره خوبی انجام کار یکه دوستش داری این ِکه اصلا متوجه گذشت زمان نمی شی چون توش محو شدی و اون شده جزئی از تو وتو جزئی از اون.
ولی اینجا که من هستم تنها چیزی که اهمیت نداره همینه "روحتِ" کسی نگاه نمیکنه عشقت چیه و با چی حال می کنی همه چیز ماده است وازار دهنده. حتی خیلی از پدر و مادرها با تمام عشقشون به بچه شون ،اول می بینن عشق خودشون چیه و تورو مجبور به انجام اون میکنن.
نمیگم الان از موقعیتی که دارم راضی نیستم ولی این سوال تو ذهنم هست که اون روزها اگه بابا دفتر نقاشی هامو قایم نمی کرد من الان چی بودم ؟اون بفکر من بود وآینده ام و الان هرچی که درام از اونه .ولی دنیای ماشین و رتور و مدار با دنیای رنگ و بوم خیلی فرق داره هرچند که خدارو شکر میکنم که با لاخره به اون دنیا رسیدم ولی به قول استادم ما باید بجای 24 ساعت 48 ساعت در شبانه روز وقت داشته باشیم چون 24 ساعتش روباید صرف راضی کردن دیگران و مقابله با مخالفتاشون بکنیم .
واقعا خودمم هم نمیدونم ایا تو اینده جرات میکنم به بچه ام همین حرف و بزنم :که برو دنبال عشقت، برو دنبال اون چیزی که میتونی توش محو شی، اونوقت تو واون میتونین باهم یک انرزی بشین وفریاد بزنین که فریادتون تمام دیوارهای جلوتون رو خراب میکنه و نور رو نشونت میده. نوری که از افقهای دور می اومد الان پیشت. تو توشی .نورمیخوره تو اب ِپاک. میشه مثل دونه های ستاره .
اون وقت میتونی نونت رو در بیاری واگه بعد این همه راه خشک شده بزنی تواب و بخوریش مهم نیست لاش چی باشه عسل طبیعی با گردو یا مربا و پنیر یا اصلا هیچی مهم این ِکه تو اون رو با لذت میخوری با عشق می جوی وبا اطمینان قورت میدی چون برای بدست اوردن اون راهی رو رفتی که دوست داشتی .

به امید اون روز




Excerpt: what is your reallove?in step up 2 you can see who a girl try yo achieve her love "dancing in the streets

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

قانون زندگی , قانون باور است


معیار واقعی بودن تصمیم آن است که دست به عمل بزنیم (انتونی رابینز)

اجازه نده ترس تو را فلج سازد (مارک فیشر)

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند (مارک فیشر)

منشا همه بیماریها در فکر است ( ژوزف مورفی)

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است ( انتونی رابینز)

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد ( ژوزف مورفی)

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط آزارشان دهد ( مارک فیشر)

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند (مارک فیشر)

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند ( انتونی رابیتز)

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند .(مارک فیشر)

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد . (انتونی رابینز)

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.(ژوزف مورفی)

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.(ژوزف مورفی)

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد ( انتونی رابینز)

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید ( انتونی رابینز)

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.( مارک فیشر)

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید ( مارک فیشر)

نبوغ در سادگی نهفته است( مونزارت)

این روشنی هدف است که به شما نیرو می بخشد ( انتونی رابینز)

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است ( انتونی رابینز)

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.(مارک فیشر)

باور به طور خود بخود به اجرا در میاید ( ژوزف مورفی)

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود ( انتونی رابینز)

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید(ژوزف مورفی)

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند( مارک فیشر)

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم(مارک فیشر)

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند( انتونی رابینز)

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود( هراکلیتوس)

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.(ژوزف مورفی)

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد (مارک فیشر)

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند( مارک فیشر)

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند (ژوزف مورفی)

من ایمان دارم که حال حسام کوچولو(نخودفرنگی امیرجان) خوب میشه...
و به امید شفای همه انسانها و صلح و ثبات در جهان

لبخند بزنید و شاد باشید