۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

آسانم کن بر این سخت

ای کسی که کار ِ سخت دیروز را در نظرم آسان کردی. انجامش دادم امروز به آسانی... آسانم کن بر سخت ِ امروز.

... محمد




Excerpt: Make my todays troubles easy the way you did it on before this!


۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

غاز يا عقاب

امروز يه ايميلي از يه دوست خوب دريافت كردم كه خيلي ازش لذت بردم. متاسفانه در ايميل به اسم نويسنده اشاره اي نشده بود. اميدوارم شما هم از خوندنش لذت ببريد:

توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر آدم ها با هم فرق داره ، در افکار و رفتارشون با هم تفاوت دارن .
به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ،اون رو کامل نشناختی . اصلا هم آسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدرو حشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها مثل قران ، حافظ ، اشعار سهراب تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه .
توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم، یا غیرمستقیم، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین اراده فولادی و تمرین خیلی زیادمی خواد .

دکتر وین دایر در کتاب "عظمت خود را دریابید" بحث جالبی می گه :
می گه آدم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .
بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست این که ندونیم چطوری عقاب باشیم.

غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .
عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه.

غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری – جنسی – احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .
عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره.

غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن.
عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست.

غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن.

غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند.
عقاب ها می دونند که به دست آوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره.

غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .
عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه.

غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه.

غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .
عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه.

غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .
عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست.

غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه.
عقاب با دلش زندگی می کنه.

غاز یا احساسیه و یا منطقی .
عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد.

غاز اشتباه نمی کنه .
عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده.

غاز جای دیگران زندگی می کنه .
عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته.

غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .
عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد.

غاز همیشه مجبوره .
عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم.

زمان تفریح غاز مشخص نیست .
عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست.

غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست .
عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا.

غاز عبادت عادتش شده.
عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه.

غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه.

غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .
عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره.

غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

یک نکته کنکوری برای عقاب ها
غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست .
دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی !
سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی.

پي نوشت :
در جهت احقاق حقوق غازها (اين پرنده هاي نازنين و زيبا)، نگاه گردد به پستي تحت عنوان بوفالو يا غاز. باشد كه موجبات آمرزش اينجانب فراهم گردد.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

طلوع بهار


من تو را در تکرار واژه های هرروزه نمی شناسم
من تو را درمیان شمارش رکعتهایی که بین شان سردر گم میشوم نمی یابم
من تو را در میان انچه که بر زبان می اورم ولی در دل در اندیشه ای دگرم نمی بینم.

من تو را در جسارت جوانه های سبز و نو پا، سکنی گزیده بر شاخه های فرتوت و بی جان میبینم
من تو را در در تک تک شکو فه های صورتی امروزبال گشوده بردر خت پیر و ناامید دیروز ِحیاتمان می بینم
من تورا از عطر بهاری بهار می شناسمت .

آخ!تو میدانی وچه خوب میدانی چگونه و کی بهار را اغاز کنی انگاه که دلمرده از سرمای زمستان وسر درگم از خشکی درختان وخسته از خواب طولانی خرگوشهاییم تو می ایی می ایی با بهارت
اخ کاش می شد من نیزبا این جوانه ها وشکوفه ها دوباره از نو می شکفتم کاش میشد همچون درختان بخشیده می شدم و با تک تک شکوفه ها به نماز می ایستادم وبا طلوع بهار به ستایشت می ایستادم و با غروبش به درگاهت سجده می کردم و تا صبحدم دم نمیزدم که توبراستی سزاوار سجده های از غروب تا طلوعی

تو به من بیاموز اینگونه به نماز ایستادن را که من از اینگونه بودنم که هستم بیزارم
از هر روز دیدنت و نادیده گرفتنت گریزانم
از هیچ بودن و هیچ ماندنم بیمناکم

میدانم تو می مانی با من همینگونه مهربان که هستی تا صبورانه اندکی بیاموزیم چون تو بودن را

یا ارحم الراحمین


رخ تو در دلم آمد ....

وقتی‌ یهو همه جا تاریک شد، نمیخواد بدویی،خودت رو به در و دیوار نزن،زخمی میشی.
یه جا آروم وایسا، چشمات که عادت کردن، راه درستو میتونی پیدا کنی‌.

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

جایی باید ایستاد


وقتی یه گردو شکستم متوجه ِ جای گاز روی مغزش شدم. هیچ جا خبری از سوراخ ِ کرم نبود.

وقتی گردو کوچولو یه قلنبه ی کوچولو ی سبز روی شاخه بود، کلاغها هی میومدن به گردو های نورسیده نوک می زدن. گردو کوچولو هم از گازشون بی نصیب نبود. اما نشد که از بین بره و موند. موند و یادگرفت که دور ِ خودش پوسته ی سفته ببنده تا به راحتی ضربه نخوره.

این پوسته رو، به دلیل ِ خاطره ی درد، هی سفت تر کرد. اما یه جا دیگه وایساد و نذاشت که همه ی درونش چوب بشه. اون خاطره باعث نشد که مثل ِ سنگ بشه.

... محمد



Excerpt: A walnut taught me how much do I need to strengthen my outer shell.


والله


وقتی برای اولین بار زبان گشودم بر کوه مقدس بالا رفتم و به درگاه الهی نیاز بردم که "پروردگارا، بنده توام تقدیر پنهان تو ائین من است و درهمه زندگی مطیع خواسته تو خواهم بود"
خداوند پاسخم نگفت اما چون تندباد عظیم وزید و از دیده پنهان شد هزار سال بعد دوباره رفتم و به خداوند گفتم "افرید گار من . من دست پرورده توام مر از خاک افریدی وبا نفخه ی اسمانی ات زندگی دادی من با تمام وجود مدیون توام "
پس از هزار سال دوباره رفتم و به درگاهش نالیدم که "ای پدر روحانی این منم پسر محبوب تو مرا با عطو فت و عشق زادی و به عشق و پرستش ملکوت تو را خواهم یافت "
این بار هم پاسخم نگفت و چون مه ای که بلندای تپه ها را در بر می گیرید از پیش دیدگانم رفت.
چهارمین بار هم هزار سال بعد بود که به بالای کوه رفتم و به خداوند گفتم "ای معبود بزرگ و حکیم دانای من ای کمال و غایت من من دیروز توام و تو فردای منی . من خون توام جاری درتاریکی های زمین و تو شکوفه های منی در روشنایی اسمان ها و هر دو با یکدیگر پیش خورشید جان می گیریم"
این بار خداوند برمن رحمت اورد ودستی بر سرم کشید و کلمات لطیف و شیرنش در گوشم زمزمه کرد ومرا چون نهر کوچکی که در دل دریا می رود در اعماق خود برد.
و چون به بیابان و دشت بازگشتم خدا نیز انجا بود.
"جبران خلیل جبران"

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

هنوز وقت برای پادکست نوروزی شفا هست. اگر شرکت نکردید تا شنبه شب وقت دارید. اگر برای اولین بار هست شرکت می کنید اگر خواننده هستید یا نویسنده یا عبوری از اینجا رد شدید ثئای امیدوار ِ خود را به همه برسانید. حرف بزنید به مدت 1 تا دو دقیقه و فایل را به نشانی
dydarteam@gmail. com بفرستید

زنده باشید
شفا



Excerpt: Contribute to next Shefa podcast.


۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه


توی داستان یوسف دوجا از زبان یعقوب میاد که انی اعلم من الله ما لا تعلمون( من از خدای خودم چیزی میدونم که شما نمیدونید) یه جا وقتیه که پسراش مسخرش میکنن آیه 86، ده آیه بعدش جایی که بوی یوسف رو حس میکنه آیه 96.
توی بقره موقع خلقت آدم وقتی فرشته ها میگن ما که تو رو داریم تسبیح میگیم این ادم میره زمین رو به گند میکشه خدا میگه انی اعلم ما لا تعلمون (من چیزی میدونم که شما نمیدونید) آیه 30.
حالا شایدم ربطی نداشته باشه ها، ولی انگار یه چیزی هست بین اون آدمه و خدائه. یه چیزی که فقط خودشون ازش خبر دارن (:
.
.

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

گاهی هم لال می شوم


مهلت ِ زندگیت تموم شده. بقیه همه فرصت دارن. ستار و حمید و محمود و همه ی بچه های دیگه. فرصت ِ تو تموم شد. باید بمیری امروز. سنگینی ِ دوری از همه ی چراغ ها رو حس کردی.

چقدر مسافرت ها و حرف ها با همکارها و نگرانی ها از آینده و مهمونی ها و حتا مقاله ها دور هستن از تو. و تو چقدر به ریشه ی حیات نزدیکی. انگار همه ی کارهایی که کردی بازی بوده برای دو سه دقیقه.

از خواب می پری. آب می خوری. میشینی کمی فکر می کنی. با کامپیوتر ور می ری. نمیشه. وضو می گیری و به سازنده ات سجده می کنی. گریه می کنی. از چشم های نازنین ِ ساخت ِ او آب میاد برون با فشار.

بر می گردی به رختخواب و می خوابی. خوابت نمی بره. پا میشی و میشینی پای کتاب ها و فرصت ها. فرصتت داره تموم میشه. سفید شدی و لال. همه فرصت دارن. دوست داری بهشون زنگ بزنی و بهشون بگی که از زندگیشون استفاده کنن و اینقدر تلفش نکنن. ساعت 6 صبحه. خورشید که میاد بیرون دلت گرم میشه. تو هم سال ها فرصت داری. اخطار بهت دادن. همین.

... محمد



Excerpt: Sometimes I become domb.


از خودت لجن بگیر


فکر ِ آدم مثل ِ یه چاله می مونه که آب ِ باران میاد توش و یه مدتی می مونه و باهاش بازی می کنی. سهم ِ تو از باران فکر هاته.

یه دونه فکر ِ غیرممکن رو از کف ِ فکرت بساب. ضد عفونی بریز توی آب ِ افکارت تا چیزی عفونت نکنه. وقتی فکر می تونه اینطور درد به وجود بیاره حتما می تونه چیزهای دیگه هم به قلابت بگیرونه. با چه فکری می تونی دوست هات رو بیشتر کنی.

تو رو لجن خوار نیافریدن، چرا نمی دونم. لجن های فکرت رو بگیر. پاچه ها رو بالا بزن، پا رو به سرمای شاداب ِ آب برسان. برو توی حوض ِ افکارت و یه لجن روبی ِ کوچک کن و بیا بیرون و بشین یه چایی ِ داغ بزن وقتی پاهات رو توی حوله ی گرم پیچوندی..

... محمد



Excerpt: Have you ever purify the pond of your thoughts?


۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

بي‌خيالي از نوع جنوبي



متخصصين امور تربيتي بر اين عقيده هستند كه بچه‌ها نبايد در اين شانزده‌ روز تعطيلات به صورت كامل به عياشي و خوشگذروني بپردازند بلكه لازم است متناوبا نگاهي به درس و مشق و كارشون نيز داشته باشند
اما از آنجا كه من پسر بدي هستم، بي‌خيال اين توصيه‌ها شده و مخ اينجانب در حال تجربه‌ي دماي صفر مطلق مي‌باشد

آدمها


تعطیلاتی که نری مسافرت خیلی بیخوده، هیچ کاری نداری بکنی حس درس خوندن هم نیست. هیچی فقط مهمونی بازی هی بخوری چاق شی.
یکی از آشناهای ما هست این آقا از این بازاری مشتی هاست از این آدم لوتی مشتی ها که خیلی خوش مشرب و با حالن ، نمیذاره حتی یه لحظه که کنارش نشستی معمولی و سرد باشه تجربه های جالبش رو اتفاقایی که براش افتاده و چون خیلی هم شوخه همه اتفاقا تبدیل به کمدی شده رو اونقدر شیرین تعریف میکنه ، هیچی من فقط یه لبخند جولیا رابرتزی به لب سراپا گوش به تعریفهاش.
یه فامیل دیگه هم داریم این اقا معرکه است توی مهمونی شروع که میکنه به حرف زدن من دستمو میزنم زیر چونه ام با دقت گوش میدم چی میگه ، دقیق و علمی، فکر نمیکنم کتابی توی جامعه شناسی و فلسفه و حقوق و تاریخ باشه که نخونده باشه. خیلی هم قشنگ بلده ارتباط مسائلو با هم پیدا کنه. حرف که میزنه آدم لذت میبره.
حالا این حرفا که زیاد مهم نیست. ولی داشتم فکر میکردم اون آقای اولی مثل آواز شجریان میمونه دومی مثل سمفونی شماره پنج بتهون ، هر دوتاشون یه چیزه ها هر دوتاشون پخته و پر مغز فقط شکلشون راه ارتباط برقرار کردن باهاشون با هم فرق داره . داشتم فکر میکردم اگه این دوتا موسیقی رو با هم قاطی کنی اون دوتا آدم رو با هم قاطی کنی عجب چیز توپی درمیاد.

.

.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

10 عادتى که به مغز آسيب مى‌رساند


- نخوردن صبحانه نخوردن صبحانه باعث کاهش سطح قند خون در بدن مى‌شود. اين امر به نوبه خود باعث مى‌شود که مواد غذايى کافى براى مغز تامين نگردد و مغز دچار استحاله شود.

2- پرخورى
پرخورى باعث سفت‌شدن عروق مغز و در نتيجه، کاهش قدرت آن مى‌گردد.

3- سيگار کشيدن
سيگار کشيدن باعث انقباض مغز مى‌شود و مى‌تواند به بيمارى آلزايمر بيانجامد.

4- مصرف بيش از حد قند
قند زياد باعث اختلال در جذب پروتئين‌ها و مواد غذايى مى‌گردد و ممکن است در رشد مغز خلل ايجاد کند.

5- آلودگى هوا
مغز، بزرگترين مصرف کننده اکسيژن در بدن است. تنفس هواى آلوده باعث کاهش تامين اکسيژن براى مغز مى‌شود و بر کارايى مغز تاثير مى‌گذارد.

6- کم‌خوابى
خواب به مغز ما فرصت استراحت مى‌دهد. کم خوابى طولانى، مرگ سلول‌هاى مغزى را شتاب مى‌بخشد.

7- پوشاندن سر به هنگام خواب
پوشاندن سر به هنگام خواب باعث افزايش تراکم دى‌اکسيد کربن و کاهش تراکم اکسيژن مى‌شود که مى‌تواند براى مغز، آسيب‌رسان باشد.

8- فعاليت مغزى به هنگام بيمارى
فعاليت مغزى يا مطالعه زياد به هنگام بيمارى مى‌تواند به کاهش اثربخشى مغز و آسيب‌رساندن به آن منجر گردد.

9- کمبود افکار برانگيزنده
فکر کردن بهترين شيوه پرورش مغز است و کمبود آن مى‌تواند به کوچک شدن مغز بيانجامد.

10- کم حرف‌زدن
مکالمه‌هاى خردمندانه باعث تقويت کارايى مغز مى‌گردد



Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه



تولد عید شما مبارک


دوستان عزیز خواننده و نویسندهِ شفایی که انشالله تا الان فایلهای پادکست رو ساختید و فرستادید! من خودم الان مال خودم رو ساختم و فرستادم، شما هم اگر این کار رو نکردید زودتر انجامش بدید.

و اما تا 4-3 ساعت دیگه چرخش زمین در مدار به دور خورشید کامل گردیده و سال جدید آغاز میشه. لحظهِ هیجان انگیز یک آغاز دوباره!

فکر میکنم یه 10000 باری گفتم که قاصدکها رو دوست دارم، علتش هم گفتم! ( مهزاد میگه دیگه حال ما رو از هر چی قاصدکه به هم زدی تو! D; ) حالا!


یه سال خوب- خوب از لحاظ اینکه خوب نگاهش کنید، که هر جوری نگاهش کنید همونجوری میبیندش! - برای همه دوستان آرزو میکنم. پر از پیغامهای خوش و هیجان انگیز و غیر منتظره که از اون بالا بالاها سوار قاصدک براتون فرستاده بشه.


و راستی، نصیحت یک دوست خوب که پر بیراه هم نگفت : " مراقب باشید سر سال نویی چی آرزو میکنید که اگه آرزوتون برآورده شد شاکی نشید!"

(; سال نو همگی مبارک




Excerpt: HAppy New year, and have a year full of unexpected GREAT news!





۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

من آمده ام وای وای! من آمده ام!(منظور هشتادو هشته)

خب عرض شود که الان ساعت ده و نیم شبه و یه هفده ساعتی مونده تا سال نو ولی سال نوتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک
اگه اینجا دم دست بودید می پریدم بغلتون می کردم محکم فشارتون میدادم . خب بسه دیگه! استغفرالله!
آمّا.......! آمّا! بی شیرینی که نمیشه و اینم از سیرینی (این همون شیرینیه ولی چون زبون من سوخته تُک زبونی حرف میزنم شده سیرینی)
بله این شیرینی هم کاملا من درآوردی تشریف دارن البته چک نکردم قبل از من کسی به ثبتش رسونده یا نه . در هر حال اسمش رو گذاشتم سیرینی خرمایی. خب برو که رفتیم
مواد لازم(با این میزان آخرش تقریبا همون مقدار که توی عکسه آماده میشه)
یک لیوان و نیم آرد رو به ماهیتابه ای که روغن توش ریختی و یه کم داغ شده اضافه میکنی. اگه یه لیوان و نیم آرد ریختی کمتر ازنصف لیوان هم روغن بریز، ولی کلا روغن زیاد لازم نداره همینکه سرخ بشه و یه کم چسبنده بشه کافیه . خب حالا باید حواست به آرد باشه. اینکه همش بزنی دائم که نسوزه چون زود میسوزه حواست نباشه ، دائم همش میزنی چون روغن توشه گوله گوله میشه گوله هارو له کن که همه آردا سرخ بشن، آرد وقتی به اون مرحله کافی برای تفتش برسه رنگش طلایی یا قهوه ای خیلی کم رنگ میشه بوش هم در میاد از بوش سریعتر میتونی بفهمی سرخ شده یا نه. اگه دوست داری رنگ شیرینیت تیره تر باشه بذار بیشتر سرخ بشه ولی خود خرما هم رنگ تیره بهش میده. آردت مثل عکس حداقل باید قهوهای کمرنگ بشه ها برنداری آرد هنوز خام ِ بری مرحله بعدی. حالا زیر گازو خاموش میکنی و میذاری سرد بشه. خیلی داغه این آرد اصلا بهش نمیاد زد تمام سقف دهن و زبونمو سوزوند نامرد!
خب حالا بین 18 تا 20 عدد خرما را شسته ابتدا و سپس پوست می کنید اگر رطب باشد کارتان آسانتر است اگر نبود همان خرمای مضافتی را بچسبید. خب حالا که خرماها را پوست کندیدو هسته اش را در آوردید آنها را به ظرف آرد اضافه می کنید ، ابتدا با قاشق به همزدن میپردازید بعد که متوجه شدید این روش سوسولی برای قاطی کردنشان جواب نمیدهد ، دستتان را جلو آورده با پنجه مبارک میفتید به جانش تا به حالت خمیر در آید.

برای شکل دادن بهش میتونید صافش کنید و با چاقو به شکل لوزی ببرید یا با قالب طرح در بیارید اینجا الان من از در آب معدنی به جای قالب استفاده کردم، ولی همون بریدن آسونتره، بعد اینکه بریدید چون میچسبه، با چاقو از انتها بلندش کنید که خورد نشه.
آخر سر هم چند عدد پسته آجیل شب عید رو بر میدارید با چاقو مغزشو خورد میکنید میریزید روی لوزیها.
زمان هم بخواید یه ساعته آماده میشه من هشت شروع کردم حدودای نه آماده شد.



بفرمایید سیرینی خرمایی! عیتتون هم مبالک!
بی آهنگ هم که نمیشه ، اصلا سال تحویل نمیشه .
هر کی که هستی هر جا که هستی برات فقط این ارزو رو دارم، زنده باشی ، زنده به معنای واقعی. که اگر زنده باشی همه چیزو دیگه خودت میتونی بدست بیاری .


فراخوان پادکست نوروزی: آخرین اعلام

تا تاریخ 30 اسفند، به یمن کبیسه بودن امسال، فرصت دارید.

هر چه سریعتر فایلهای خود را به آدرس dydarteam@gmail.com بفرستید.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه


خب همونطور که خبر دارین خاتمی انصراف داد از کاندیداتوری و به نفع موسوی کنار رفت. مهندس یه کاری کرد خیلی سال پیش به نام طرح کوپنیسم و باعث شد جمعیت ایران درجا بترکه ، همه به هوای کوپن ِ بیشتر هی بچه دارشدن . سوال اصلی من از جناب ایشون اینه هدف این طرح چی بود؟ راضی کردن دو روزه به خصوص قشری که فقیر بودن؟ کی اون زمان اثرات درازمدت این طرحو بررسی کرد؟ اگه طرح اشتباه بود اصرار بر ادامه اش برای چی بود؟ جدا من میخوام بدونم .


داشتم توی اینترنت می چرخیدم یه دفعه چشمم افتاد به یه لینک تبلیغاتی، سینگل مزلم! سایت دیتینگ برای مسلمانها! منم که مرض دارم ، رفتم ببینم چه خبره فرماشو پر کردیمو برو برای لایو چت D:
ولی جدا من ربطش به مسلمون بودن رو نفهمیدم ، اونجا باید انتظار شنیدن هرچیزی رو داشته باشی همون آدم نگه مسلمونه که بهتره . اخه مسلمون میگه ..... تو مثلا نماز میخونی ، بزنه تو کمرت اون نمازی که خوندی!
D:

عید شد! زرتی یه سال گذشت ):
این لینکو ببینید عکسای ترافیک شب عیده ، اصلا آدم انرژی میگیره این ترافیکو میبینه ، به به چقدر خوبه، آخ جون!


آهان اینم بگم منتظر آموزشهای آشپزی من برای شیرینی عید باشید. دارم میام!

امشب میخوام برم بیرون خودمو بترکونم بیام! برم خودمو بندازم تو آتیش جیزغاله بشم برگردم . در مورد چارشنبه سوری کمی بیشتر






بخاطر تک تک گلبرگهای که با نظم کنار هم چیدیشون


می گفتن اسمش فریباست زن خیلی خوبیه و با بقیه فرق داره غر نمی زنه و تند تند کاراش رو میرسه.

ساعت 9 بود که رسید خونمون می گفت 1 ساعته داره دنبال خونمون می گرد می گفت همه موبایل دار شدن و تلفن همگانی ها رو جمع کردن جایی رو پیدا نکردِ برام زنگ بزنه.
سن اش حدود 33سال بودوصورتش یک کم اخمو بود ولی دلش مهربون. هر کدوم از قابهای نقاشی رو که پاک می کرد با تمام احساسات از شون تعریف می کرد می گفت چقدر هزینه میشه اگه بخوای عکس دختر نازم رو بکشی.
موقع صبحونه برای دخترش زنگ زد میگفت اون 8 ساله اش ولی تنها کلمه ای که میتونه بگه مامان ِمی گفت مجبوره اونو پیش مادر کورش بگذارِ وبیاد سرکارولی هرچند لحظه یکبارباید زنگ بزنه چون میترسه شوهر سابقش که معتاد ِ بیاد و اذیتشون کنه چون تهدیدشون کرده خونه رو اتیش میزنه! همه چیزشون رو فروخته حتی ماشین لباسشویی لگنی اش رو حالا مجبور تمام کهنه های بچه اش رو با دست بشوره. میگفت نمیتونم بد وبیراه بگم ولی این شوهرم بود که دختر نازم رو با مخالفت از بستری شدنش بخاطر زردیش و عوض کردن خونش به این روز انداخته می گفت بعد چند سال نذر ونیاز خدا اونو بهش داده بود. ایدا نذر امام رضااست ولی هیچ وقت نه اون پول رو نه اون فرصت رو پیدا کرد که اونو ببره میگفت یعنی می شه یک روز بیدار شم و ببینم ایدا سالم کنارم خوابیده دستاش رو انداخته دور گردنم و من هی بوسش میکنم و.....

هر حرفش مثل سیخی بود تو قلبم دلم میخواست .....

با تموم حرص داشتم ظرفها رو دستمال میزدم که صدای شکستن منو از جا پروند ....وای آینه بزرگ عروسیم رو شکست. خیلی ناراحت شدم کمکش کردم تا شیشه ها رو جمع کنیم اون زبونش بند اومده بود و من هم همینطور نمیدونم چرا نتونستم بهش بگم فدای سرت ،رفع بلا بود،یا خیلی چیزهای دیگه .رفتم تو اتاق و خیلی عصبانی بودم نه بخاطر آینه بخاطر خودم واون. با خودم فکر میکردم چرا باید اینطوری بشه ؟من شده استکان کسی یا ظرفی رو بشکنم و میدونم چه احساس شرمندگی برای ادم داره حتما فریبا خانم خیلی سختش شده .
خودم رو سرزنش می کردم که چه بد عمل کردم همین بود ظرفیتم !
بعدش خیلی سعی کردم ارومش کنم ولی پایانی واسه معذرت خواهی هاش وجود نداشت و .....

دلم میخوادفریبا خانم رو با دختر و مادرش بفرستم مشهد
یعنی خدایا میشه با دادن سلامتی این بچه زندگی رو به این مادر مهربون برگردونی
ما با تمام وجود دعا می کنیم ومیدونیم اگه تو بخواهی میشه
بخاطر همه پاکی هات بخاطر همه عطر های خوش و زندگی بخشت بخاطر نور های نازکی که از لای درختها ی انبوه بیرون میان و سبزها رو سبز نگه میدارن بخاطر تک تک گلبرگهای که با نظم کنار هم چیدیشون و هر کاری میکنم نمیتونم مثل تو بکشمشون بخاطر باغ بهشت تنهابخاطر همه قشنگی هایی که نشونمون دادی وما بعضی هاشون رودیدیم و خیلی هاشون رو هم از قلم انداختیم و بخاطر بهار...
بخاطر همه اینهاغمی رو که تو دل فریبا هست وبراحتی میشه ازتو چشماش دید رو از دلش پاک کن

باغ بهشت


یادم میاد اون موقع که بچه بودم تو ییلاقمون پایین اون دره ترسناک یک باغ سبز بود. یه باغ تنها که میوه های رنگارنگش بهت چشمک می زدن و دعوتت می کردن اون پایین تا از تنهایی درش بیاری.

اون وقتها یادم میاد ترس برام معنی نداشت فقط دلم میخواست به اون چیزی که دلم میخواد برسم خلاصه از اون دره با هر دردسری بود رد میشدیم از رو تپه ها میگذشتیم می رسیدیم به باغ، باغِ بهشت .باز کردن درش راحت بود می رفتیم ورو چمنهاش دراز می کشیدیم واز لابلای شاخ و برگها اسمون پیدا میکردیم وبهش خیره می شدیم واز ابرهاش شکل در می اوردیم.

چه لحظه هایی بود. 13،12سالی میشه نرفتم به اون بهشت به اون بهشتی که معلوم نبود باغبونش کیه؟ چرا این عطر خوش رو داره؟ چرا اسمون بالا سرش با بقیه جاها فرق داره ابی ترِ پر نورترِ؟

اخ چقدر دلم میخواست چشمام رومی بستم ووقتی بازمی کردم اونجا بودم وقتی چشمام بسته است خیلی میرم اونجا ولی بازش که میکنم باز همون دیوارِو همون زندان.
دلم گرفته است...

خوشحالم که زمانی در اون باغ بودم و غمگینم که چرا دیگه هیچ وقت جرات پایین رفتن از اون دره رو پیدا نکردم و با ترسم، ترس از افتادن ، ترس از اینکه بگن دختر گنده خجالت نمیکشه این کارها رو میکنه چه موهبتی رو از دست دادم .

یادمِ وقتی می رفتم اون تو فکر میکردم دنیا ی ما مثل یه باغ ِ یه باغ بزرگ که همیشه هست و این ماییم که میایم توش و میریم تو رویاهام تو این باغ درخت می کاشتم براش آ واز می خوندم و بهش اب می دادم تا سبز شه بزرگ شه و من با شکوفه هاش برای عشقم حلقه گل درست کنم با میوه اش بچه هام و سیر کنم و وقتی بلند شد ازش برم بالا بالای بالا تا اسمون وقتی رسیدم به اسمون تو ابرها محو میشم و بالا ی همون باغ پهن میشم و برای ساکنانش شکوفه می ریزم .
بنظرت خدا میزاره این کار و بکنم فکرش رو بکن بجای برف وبارون شکوفه های صورتی و قرمز بریزن رو سرتون...


Excerpt: a beautiful garden between vales .alone but green with love scenet that is like heaven for me


۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

داشتم باله نگاه میکردم . داستان عاشقی یه خانم و آقا بود، هی با هم دیگه میپریدن اینور اونور میچرخیدن .
بعد یه دفعه چندتا آقای دیگه اومدن دستای دختر رو گرفتن بردن. پسره هی میپرید اینور اونور تمام سن رو می رقصید ولی دختر سرش با اون سه نفر گرم بود باهاش نمی رقصیدن گرفته بودنش اون بالا روی دستاشون.
پسر وایساد یه گوشه سن، بی حرکت موند.
دختر اومد پایین و با مهربونی سه نفر رو رد کرد، از پشت سر اومد سراغ پسر دستاشو گرفت و شروع کردن به دوباره رقصیدن. از اینور به اونور توی هوا روی زمین .....
وسط سن یهو وایسادن ، دختر صورتشو نزدیک کرد تا پسر رو ببوسه اما پسر خودشو کشید عقب ، یه چیزی انگار آزارش میداد. دختر دوباره دستشو کشید اما پسر عقب تر رفت.
دختره دستشو ول کرد ، با اخم شروع کرد به فکر کردن بعد آروم چهره اش باز شد ، انگار که چیزی یادش اومده باشه.
دست پسر رو گرفت صورت به صورت همو نگاه میکردن انگار که هردوشون یه چیز توی ذهنشون باشه .
دختر وایساد وسط سن یه دست همو گرفته بودن بعد شروع کردن به چرخیدن دور یه دایره بزرگ نه دور خودشون. هی چرخیدن و چرخیدن ....
پسر آروم دستش رو رها کرد و همونطور که داشت می چرخید از صحنه رفت بیرون مثل خداحافظی.
صحنه تاریکه نور فقط روی دختره ، وسط سن همچنان داره میچرخه تا موقعی که پرده ها بسته میشه .

.

.

فراخوان پادکست نوروزی

دوستان عزیز نویسنده و خواننده، برای نوروز 88 عزم ساخت پادکستی بهاری نموده ایم. یاری همهِ شما عزیزان در ارسال فایلهای صوتی با صحبتهای دلنشینتان هستیم. تا تاریخ 30 اسفند، به یمن کبیسه بودن امسال، فرصت دارید.

بشتابید! تنبلی و "ولش کن" را کنار گذاشته و هر چه سریعتر فایلهای خود را به آدرس dydarteam@gmail.com بفرستید.

(;




Excerpt: A podcast for Nourooz!






شده تا بحال پیری رو ببینی که از فرت سالخوردگی انقدر اهسته گام برمی داره که انگار این اخرین گامش، کمرش انقدر خم شده که انگار تمام دنیا رو داره رو دوشش می کشه ولرزش دستاش انقدر زیادِ که نمیشه باور کرد اون همون دستهایی که خیلی چیزها روتا حالا بلند کرده وخیلی کارها انجام داده ؟
اره اون پیر شده ولی وقتی به صورتش نگاه میکنی لبخند زیباش و برق چشماش بهت یک چیز دیگه میگه، بهت از زندگی میگه نه ازمرگ.میخواد بهت بگه که خوب زندگی کن تا بعدها بخندی نه اینکه بترسی.

راستی وقتی ازت بپرسن راجع به مرگ چی فکر می کنی توچی میگی؟

ازمن اگه بپرسن این شعرفریدون مشیری میاد تو ذهنم

"من تشنۀ این هوای جان بخشم
دیوانۀ این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم"

اونوقته که می خوام پاشم و بدوم، بدوم که مبادا دیرشه

اماموریس مترلینگ راجع به مرگ یه چیزی بهت میگه که ارومت میکنه :
"گمان دارم که وقتی از دنیا رفتم ،چون براثر مرگ،دو دشمن بزرگ من که زمان و مکان باشد از بین رفته است همواره در جشن ها و ضیافت های دائمی روح و ماده شرکت خواهم داشت و دنیای بی پایان لذت بخش ترین امید و ارزوی مرا اجابت خواهد کرد."
ارومم میکنه این جمله وبهم فرصت می ده به دور و برم نگاه کنم به همه جیز خوب نگاه کنم به بار بردن مورچه ها به اواز پرنده ها به صورت بچه ای که با عشق بستنی میخوره .
اونوقته که به خودم میگم از بودنت لذت ببر.از بودن با دوستات ازبلند بلند خندیدن وگاه های های گریه کردن .از گوش کردن به اهنگهایی که دوست داری و با بعضی هاشون با تمام انرژی می رقصی و با بعضی هاشون با تمام ناامیدی اشک می ریزی گوش کن .نترس که اگه این اشک نباشه اون رقص و شادی بی معنی میشه .
لذت ببر از از فشار دادن محکم زغالت رو ی کاغذ و بعد با انگشت محو کردنش از خط خطی کردن و ریختن رنگ رو ی پالتت بدون ترس از تموم شدنش . ارو م باش رو کارات لم بده تا بعد از تموم شدنش ازش لذت ببری نه اینکه همش خودت رو سرزنش کنی.


Excerpt: enjoy your life without any anxiety

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

عروسک پشت پرده




زل زدم توی چشمهاش و دارم گوش میدم، داره از پروژه اش برام حرف میزنه. دو تا تیلهِ عسلی رنگه که بهش میگن عنبیه، وسطشون یه سوراخ مشکی که روزنهِ چشمهاست! علمای عهد عتیق میگن "پنجرهِ روح" بهش! دارم میرم توی سوراخی، همینجوری زل زدم به چشمهاش ... "چییییه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی بچه؟" صدای دوستم می پروندم از جا. "هیچی. داشتم گوش میدادم."
رفتم دفتر گروه، خانم منشی کارم داشت، داره توضیح میده که میخواد برای کمکی که میکنه قبض هم بگیره و ... "پنجره ها" باز جذبم میکنن. اینبار دو تا تیلهِ طوسی رنگ، به طرف نگاه من هی چپ و راست میشن، هر از چند گاه هم میرن اونور، روزنه نگاهم رو برده، پشت پنجره ها، یه چیزی هست، یه نیرویی کنجکاوم میکنه برم اون تو... " اصلا گوش میدی من چی میگم؟؟!" خاک به سرم. عجب آبرو ریزی شد! "بله، حتما همین کارو میکنم!"
رفتم توی آزمایشگاه دنبال دکتر X پیداش میکنم و سلام و علیک و ازش در مورد نمونه های در راه میپرسم. داره توضیح میده. این یکی تیله ها سبزند! اینبار سریعتر شدم، پشت پنجره هم میرسم، در شرف ورودم به " عالم پشت پرده ها" که یهو یادم میاد این آقای دکتر X دیگه دوستم و خانم منشی نیست که از 1 ساعت زل زدن برداشت منفی نکنه!!
رفتم دفتر خانم دکتر ر. و دارم بهش در مورد درخواستی که ازم کرده بود توضیح میدم. این دو تا تیلهِ قهوه ای آشنا هستند. دوستشون دارم. مهربونند، ولی شیطون و با جسارت! به چشمهاش که زل میزنم اونم زل میزنه، مثل بقیه دو دو نمیکنه نگاهش. انگار اونم میخواد ببینه پشت پرده های پنجره های من چه خبره؟ دارم راستشو میگم یا ...

سال اول که بودیم با گیاهی ما رو آشنا کردند به نام " عروسک پشت پرده". اولش اسم مسخره ای به نظر میومد. وقتی عکس دوم رو نشونمون دادن تازه معلوم شد چرا بهش میگن عروسک. و چرا پشت پرده!


از کشف این عروسک پشت پرده خوشم میاد. هر چند همیشه کار آسونی نیست. یعنی اصلا هیچ وقت کار آسونی نیست. تازه همیشه هم کار جالبی نیست، گاهی پشت پرده به جای عروسک چیزهای زشت و ترسناک قایم کردن، که همون بهتر هیچ وقت نمیدیدیشون! اما از پرده ها خوشم نمیاد. شاید چون خودم هم تقریبا هیچ وقت پشت پرده قایم شدن رو دوست نداشتم. شاید بر حسب شرایط این کارو کرده باشم ولی دوستش نداشتم، خیلی زودم خودم پرده رو زدم کنار!
پرده های زیادی رو- هر چند نصفه نیمه زدم کنار - و از پنجره های زیادی عبور کردم، و پشتش "دنیای پشت پنجره ها" ی متنوعی رو دیدم. بعضی ها اون پشت هم مرموز بودند، بعضی ها که اصلا اون پشت برهوت بود، خالیِ خالی. بعضی دنیای پشت پرده ها رو که میدیدم اصلا یک دل نه صد دل شیفته میشدم. از بس که با نمک و معصوم بود. بعضی پرده های پر نقش و لعاب رو که رد میکردم در کمال حیرت میرسیدم به یه دنیای خاکستری و خاک گرفته – کاملا بی ربط به رنگ و لعاب پرده هاش- و تازه اونجا بود که میفهمیدم اونهمه رنگ و لعاب جیغ! برای چی بوده!
ولی هیچ کدوم اینها منو به اندازهِ اون 4-3 تا دنیای خاص جذب نکرده. دنیاهایی که وقتی میرسیدم خیییلی آشنا میزد، انگار آینه ای بود، تصویری آشنا از دنیای خودم. هر چند پشت پوسته و کاغذ کادوی ( بخوانید پردهِ) متفاوت و گاهی متناقض.
همین 4-3 تا تصویر قشنگ و آشنا ترغیبم میکنه به ادامهِ این adventure ! به کنار زدن پرده ها، و گشتن لابلای عروسکهای پشت پرده.





Excerpt: I love to see the stories behind the eyes. the stries of the souls, as they say " eyes are windows to the soul"


A limit for creating beautiful creatures 







 I spend an hour of tonight watching a movie about aliens invasion to earth. Ugly irony spaceships that carried ugly human-like creatures were hunting for human beings and were feeding by their blood. 

There is something that I always think about and that is : aliens, if exist, have to be extremely beautiful and amazing. As every creature on the earth from the insects to animals to plants  are at their extreme beauty and are designed the best. I always imagine if we see any creature which live in other worlds, we will be shocked by their beauty, system and design. 

The question is how far can our imagination go? Can we imagine a creature which has beauty but not necessarily in the style that we humans are (i.e: with two eyes and a mouth)? Why there is a limit in imagining beautiful creatures but no limit in imaging a disgusting and horrifying creatures? 



۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

سرزمین عجایب

یه سرزمین عجایب بود با کلی ساکن و شهروند. سرزمین عجایب بزرگ بود ثروتمند بود . کوهای بلند داشت دشتای بزرگ سنگای شیشه ای خوشرنگ قلعه های قدیمی روغن سیاه واسه چراغ خیلی چیزا داشت . اما ساکناش خوشحال نبودن .
برای چرخوندن این سرزمین عجایب یه روز قرار شد یکی مسئول بشه . خیلیا گفتن ای بابا میخواد چیکار کنه ، مگه کسی میتونه اصلا اوضاع داغون مارو درست کنه ما روغن سیاه میدیم به لی لی پوتیا اونا به جاش چارتا آبنبان چوبی میذارن کف دستمون بعد روغن سیاهمونو میکنن سفید میدن بهمون به جاش یه کیسه آبنبات میگیرن. تازه از همون چارتایی هم که بهمون میدن سه تاش غیب میشه فقط یکیش میمونه. یا یه عده دیگه میگفتن آخه این سرنوشته مائه باید بسوزیمو بسازیم ، آخه چه جوری باید خوشحال باشم وقتی نصف گندمام غیب میشه بعد میفهمم برداشته برددش توی سرزمین بزبزقندی که برای خودش مستراح بسازه. خلاصه همه یا ناراحت بودن یا کاری جز ناراحت بودن بلد نبودن. یهو پسر شجاع خیلی جدی پرید گفت من میخوام خوشحالتون کنم من میخوام خیلی کارا کنم حالا براتون میگم ، یه گل هم دستش گرفته بود اینا رو میگفت. بعدش چوبین اومد، چوبین خیلی سال پیش هم برای خوشحال کردن سرزمین عجایبیها داوطلب شده بود چندوقت پیشم اومد پیش دبستانی ِ نارهت خیلی حرفای مهم زد گفت مگه تو گدایی که من بهت کمک کنم، تو کار کن من پولشو کامل و تمام میدم بهت. کاکرو هم که موهاش توی این داوطلب شدن اول سفید شد و بعد ریخت گفت شماها بشینید تو خونه هاتون من خودم همه کارارو درست میکنم فقط بذارید من کارو دست بگیرم همه چی رو میارم ماهیانه دم در خونتون. یه سرنته پتی هم بود که خیلیا دل خوشی ازش نداشتن بعد آخه خیلی هم بانمک بود ازش میپرسیدی چرا اینکارو کردی در جواب میگفت چرا اینکا رو کردی. جواب سوالو با سوال میداد یا اینکه دروغ میگفت. دروغ خیلی کار بدیه اگه یکی یه بار به من دروغ بگه دیگه هیچ وقت نمیتونم بهش اعتماد کنم . یه بنر هم بود که بچه خوبی بود البته قبلنا زد گوش همه بچه های پیش دبستانیه نارهتو پیچوند ولی میگفتن مجبورش کردن. نمیدونم ولی خیلی کارا واسه جنگل اصلی سرزمین عجایب کرده جاده ساخته یه کالسکه های گنده آورده اسمشو گذاشته بیارتو ، توش 500تا عجایبی جا میشه البته دیگه کالسکه داره میترکه وسط کالسکه هم فواره گذاشته. ولی یه جوریه هنوز حرف نزده میخواد چیکار کنه .
پسر شجاع پرید بالای یه سنگ وایساد گفت :

" ما متاسفانه تنها در مقابل مصرف بی رویه از ذخائر و منابع مادی حساسیست نشان می‌دهیم و درست هم هست که این حساسیت را نشان بدهیم، بخصوص اینکه منابع و ذخائری که متعلق به ملت است سرمایه‌های ملی است و در واقع ملک علق ملت است و باید برای او مصرف بشود، اگر بی رویه و نادرست مصرف شود برای ما دشوار است و اعتراض می‌کنیم، اینکه مثلا پول نفت ما، یا منابع و درآمدهای دیگر یا بیت المال چگونه مصرف می‌شود و اگر مصرف درست نشود و در مسیر اعتلا و پیشرفت کشور و برخورداری مردم که صاحبان اصلی آن هستند نشود، ما نگران می‌شویم و برایمان دشوار است چرا که این سرمایه‌ها سرمایه‌های محسوس است ولی گاهی در مقابل سرمایه‌های ارزشمندتر که می‌رویم و مصرف می‌شوند ما حساسیت نشان نمی‌دهیم....

زیان مصرف بی رویه ارزشها از سرمایه‌های مادی به صورت بی رویه بیشتر است و خیلی ساده در جامعه ما، خدا، پیامبر، امام زمان(عج)، رهبری، ولایت فقیه و شهدا و ارزشها و نمادهایی که در جامعه وجود داشتند، در مسیر اغراض خاصی مصرف می‌شود که باید متاثر و نگران بود در این زمینه....."

منبع

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

جایی به نام تپهِ سبز


یه جایی هست به اسم "تپهِ سبز"، از سرزمینهای خیالی من که وقتای خاص میرم اونجا : چراغ اتاقم رو خاموش میکنم، چشمهامو میبندم و روی تختم دراز می کشم. توی سکوت ریتمیک اتاق ( که البته با نوای دل انگیز یه آهنگ آرام بخش پر شده!) کم کم تصویرش میاد توی ذهنم. اون بالای تپه، روی چمنهای دشت دراز کشیدم، دامنهِ تپه سبز سبز و آسمون آبی تر از آبی. هیچ صدای نیست، سکوت مطلق تا جای که تو صدای حرکت کردن ابرها رو هم میشنوی و وقتی فریاد میکشی ... اسمشو داد میزنی همهِ دشت یه تنه میشه صدای تو.

وااااای ...
خوب ما بچه های بیچارهِ شهر دود و گازوییل که از این منظره ها نداریم، مجبوریم از imagination استفاده نماییم!


تپهِ سبز معمولا جاییه که من برای فریاد زدن، گریه کردن، برای تخلیه روح و روان میرم! شاید چون وقتی رو نوک تپه وایسادی همهِ دنیا زیر پاته و تو به یک نفر نزدیکتری. تا اونو میبینی بغضت میترکه که " آخ من خسته شدم! تو نمی خوای به دادم برسی ؟؟!"


روی تپهِ سبزم، تمام امشب و دیشب. دوست ندارم پایین بیام. دوست ندارم یادم بیاد که تپه خیالیه و آدمهایی که ازشون دلگیرم دور و برم هستند. فعلا اصلا حوصلهِ اونها رو ندارم. فعلا، تا اطلاع ثانوی فقط و فقط تپهِ سبز!

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

یک احساس





احساس بادکنکی رو داشتم که پر ِبادبود و داشت می رفت تا اسمون ،تاپیش خورشید.
هرچقدر دورتر میشد صدای خنده بچه ها براش واضح تر میشد.
اون بالا بالاها پرِ شوق بود .همه چیز پاک بود وتو اوج بود.
اونم خیلی خوشحال بود. می رقصید تو بادو مدام خدا رو شکر میکرد تا اینکه یک پرنده کوچیک اومدو ناغافل بادش رو خالی کرد وهمه چیز رو خراب کرد.
.
.
.
الانم بی رمق افتاده یک گوشه زمین و بچه ها دارن لی لی کنان از روش رد میشن.بی حال و بی جونه، نمیتونه گریه کنه نمیتونه گلِه کنه چون اون پرنده هم فکرش رو نمیکرد که یک سوراخ کوچیک بتونه اون بادکنک پر باد رو از اون بالاهایِ بالا بیاره تا این پایینِ پایین .




تخریب

* وقتی کسی به طور مداوم فکر تخریب یا تمسخر کسی هست، از نظر من یک حالت بیشتر نداره و اونم اینکه نسبت به اون شخص کمبودهای زیادی رو احساس می کنه… مخصوصا اگه این مداومت در دراز مدت باشه…

من یه دوستی (دقیقا نمیخوام عنوانش رو بگم تو یکی از این دسته ها قرار میگیره: دوست، آشنا، اقوام، همکار) دارم که این آدم مدام از یکی دیگه بد میگه. من رابطه ام با اون شخصی که این مدام غیبتشو میکنه خیلی کمه، ولی دورادور می شناسمش. اون آدم خیلی راحت داره زندگی خودش رو میکنه ولی این یکی میدونم که زندگی آرامی نداره و اکثر مواقع داره به دارایی های اون یکی غبطه میخوره، یا چه میدونم کاراشو زیر سوال میبره و دیگه خودتون حدس بزنین دیگه. تو هر جمعی که حرفی از نفر دوم میشه، این بدون شک پایه تخریب و حرفهای منفی هست… فکر میکنم هر کدوم از ما توی زندگیمون از اینطور آدمها داریم.

قوانین طبیعت خیلی بی رحمن. حواسمون باشه در دراز مدت شبیه فرد اول نشیم…
زندگیتون رو بکنید و اجازه بدید بقیه هم نفس بکشن. سعی نکنید با دلقک بازی مثلا کسی رو تحقیر کنید، ممکنه در ظاهر کس یا کسانی باهاتون هم عقیده بشن، اما شک نکنید در باطن همونا بهتون می خندن. به این دشمنی دراز مدت، به این کینه بی جا و اینکه چقدر خودتون رو حقیر می کنید در مبارزه ای که هیچی بدست نمی آرید. خوب این یک واقعیته هیچ کدوم از ماها به ازای تحقیر دیگران مزیتی به دست نمیاریم.

* به شخصه معتقدم کسی که مدام از فردی بد میگه، مشکل از خودش هست. دقیقا نمیتونم اینو توصیف کنم فقط میدونم اینهمه وقت گذاشتن سر کسی که ازش بدت میاد، به نوعی در وهله اول بد بودن خودت رو ثابت می کنه. اصلا چرا باید روی فردی که حالا به هر دلیل از نظر ما بد هست اینقدر وقت و یا هزینه بذاریم؟

* خیلی به ندرت آدمها رو به طور کلی از زندگیم حذف میکنم. همیشه تا آخرین لحظه سعی میکنم به اون فرد یک شانسی بدم و بعدا وقتی دارم به طور کامل حذفش می کنم واقعا ناراحت میشم. خیلی از مواقع هم اصلا دلم نمیاد… یعنی تا به حال نشده که مثلا به طور کامل فردی رو طرد کنم. شده از عقاید کسی خوشم نیومده باشه و سعی کرده باشم از دایره روابطم، زندگی حقیقی یا مجازیم و یا حتی کلماتم حذفش کرده باشم، اما این هیچ وقت به معنای تخریب اون فرد نبوده. یا حتی مبارزه منفی علیه اون فرد. یه طورایی احساس میکنم اگه من مستقیما فردی رو سرکوب کنم، در وهله اول دارم با خودم مبارزه میکنم.. از خودم میپرسم: خوب زهرا حالا که چی؟ زدیش، کوچیکش کردی، دلشو شیکستی، بعدش چی؟ چی به تو رسید؟ خنک شدی؟ یا مثلا از دردات کم شد؟

واضحه که جواب منفیه… منکر این نمیشم که گاهی اوقات عصبانیتم رو بدجوری خالی کردم، اما به این معنی نبوده که از اون فرد کینه به دل بگیرم. شکی ندارم که کینه توزی و دشمنی قبل از همه چیز، اول خود فرد رو عذاب میده! حتما دیدیم آدمهایی که موقع حرف زدن از یه نفر هی خودشون رو میخورن، من به شخصه هیچوقت تو مواجه با این آدمها نظرم راجع به شخصی که این آدم ازش بد میگه تغییر نمی کنه.

* باید به دیگران انتقاد کرد، میشه از دست دیگران عصبانی شد، میشه سرشون داد کشید، میشه حتی گاهی اوقات بهشون فحش هم داد، اما نباید اینها منجر به دشمنی دراز مدت و یا کینه جویی بشه! اصلا من یک فرضیه دارم که اگه از کسی عصبانی هستی، همون لحظه بهش بگی و سرش داد بزنی، بهتر از اینکه ازش کینه به دل بگیری و راه به راه بری تحقیرش کنی و یا پشت سرش بد بگی.

source


Excerpt: What is unethical.


۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

هر بار يكي آقا !

سالها قبل فهميدم با فرار از نگراني ،‌نميتوانم از شر ِ آن خلاص شوم ، بلكه بايد ديدگاهم را نسبت به موضوع عوض كنم .فهميدم كه نگراني از درون من است نه از بيرون .
زمان كه گذشت فهميدم زمان، خود به خود بسياري از نگراني ها را حل ميكند .در واقع مكرر ميديدم اصلاً يادم نميآيد هفته گذشته نگران چه بوده ام .برا ي خود قانوني درست كرده ام و آن هم اين كه درباره ي مسائل فكر نكنم مگر آنكه يك هفته از آن بگذرد .البته هميشه هم نتوانسته ام مشكلي را برا ي يك هفته مسكوت بگذارم ، ولي اجازه هم نداده ام قبل از گذشت هفت روز ، روي ذهن من سلطه ي كامل پيدا كند ‌حالا چه خود به خود حل شود ،چه برخورد ذهني من عوض شود و ديگر آن مشكل نتواند آزارم دهد .
خواندن فلسفه ي سر ويليام اوسلر كمك زيادي به من كرد .اين مرد هم پزشك متبحري بود ، هم بزرگترين هنرها ،‌يعني هنر زندگي كردن را خوب ميشناخت .يكي از گفته اي او بسيار كمكم كرد نگراني را از بين ببرم .سرويليام در يك مهماني شامي كه به افتخار او ترتيب داده شده بود گفت :

بيش از هر چيز ديگري ، موفقيتم را مديون اين هستم كه توانسته ام هر روز همان روز را به بهترين نحو انجام دهم و بگذارم آينده ،‌خودش از خودش مراقبت كند

برا ي حل مسائل، شعار زندگيم را از طوطي اي كه پدرم داستانش را برايم تعريف كرده بود ،‌ياد گرفته ام . پدرم ميگفت اين طوطي را در قفسي در مدخل ورودي باشگاهي در پنسيلوانيا گذاشته بودند .موقعي كه اعضا وارد باشگاه ميشدند ،‌طوطي بارها و بارها تنها كلماتي را كه بلد بود تكرار ميكرد :
آقا ،‌هر بار يكي ،‌هر بار يكي .
پدرم يادم داد كه مسائلم را به اين شكل حل كنم: هر بار يكي آقا ! هر بار يكي .
فهميدم اين شيوه ي برخورد با مسائل آرامم ميكنه و به من اجازه ميدهد وظايف بي شمارم را به شكل مطلوبي انجام دهم.
نوشته ي جان هومر ميلر نويسنده ي كتاب نگاهي به خودت بينداز

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه


1111111111111111111111
0000000000000000000000
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1111111111111111111111
1 11111111111111111111
.
.

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه


چادر سفیدم رو کشیدم روم و کنار جانماز لم دادم.
عاشق این کارم ،نماز 5 دقیقه ای و لم دادن نیم ساعتی !
اینجا میتونم به خیلی چیزها فکر میکنم.
سبکم
انگار این یک تیکه با بقیه جا های زمین فرق میکنه.
سرم به جانماز نزدیک میکنم بوی مهر میاد.

شنیدی خیلی از بچه ها مهر می خورن !
میگن چون مهر از خاک درست میشه، ماهم همون خاکیم ، خاکی که توش روح دمیده شده بخاطر همینه که
بچه ها بوش رو دوست دارن!
بخاطر همینه که هرچه بوی خاک بده وقتی روش سجده میکنی باز رو زمین نیستی تو اسمونی.

محسن نامجو داره میخونه
شیوه نوشین لبان خدا خدایِِِِِِِِِِِِِِِا
دلم نمیخواد تموم بشه دلم میخوادهمینطورباهاش بگم خدا خدایا خدا خدایا......




۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

نتیجه سیاه چاله + نور چی میشه؟


دوستی پریروز سوال جالبی ازم پرسی، هر چند اون لحظه در جوابش خندیدم و گفتم : " وااای، نگو این حرفو، معلومه که اینطور نیست!" اما بعدا بین ابعاد وجودی خودم هم نزاع برپا شد! سوال این بود: " من الان یه سیاه چالهِ بزرگم که فقط تاریکی مطلق داره. هر چقدرم نور و روشنایی بهم بدی باز تاریکم، شرایط الن من ظلماته کامله، نور رو می بلعه بدون ذره ای انعکاس! حالا تو بگو به سیاه چاله یه دنیا نور هم بدی مگه براش فرقی داره؟!"


خوب سوال ذهن من این بود: " حاصل جمع سیاه چاله و ستاره چیه؟" از نظر فیزیکی- کوانتومی، نجومی،... نمیدونم اما برای من اینا دو تا دنیای متفاوتند. نور و تاریکی، حاصل جمع نور و تاریکی چیه؟ اولش گفتم بیا مثبت باشیم،" نور!" بعد دیدم نمیشه چون سر منطق رو با مثبت بازی نمیشه گول مالید.


جواب آخر که امروز مفصل برای طراح سوال هم ارائه کردم: " خوب به بَعد تاریکی و نور بستگی داره، اما همیشه نور قویتر بوده چون حتی کمی نور و خیلی تاریکی هم اون تاریکیه رو از مطلق بودن در میاره. ولی واقعا یه وقتایی ظلمات مطلق داریم و نور موجود کافی نیست، نتیجه اینکه تاریکی میبره."

اما...

اما،این خیال خام که "من الان end سیاه چاله ام و تمام شدم و سوختم و دیگه فایده نداره" حرف مفتی بیش نیست! چرا؟ چون عزیزم وقتی هنوز داری نفس میکشی این یعنی اینکه هنوز رگهِ مهمی از نور به نام حیات در رگهای شما جاریه. سیاه چاله شدن یعنی حذف یعنی حیات و همه چیزهای دیگه تعطیل، اگر سیاه چاله بشی خود طبیعت - خود خالق طبیعت- از صفحه پاکت میکنه. اگه هنوز پاک نشدی یعنی امیدی هست!


من پوچ نیستم



صحنه ي اول: اتوبوس شركت واحد، همين هفته، ساعت 12 ظهر، تنها.

راننده به ايستگاه رسيد. در را باز كرد. منتظر شد. كسي پياده نشد. در را بست و براه افتاد. مادري فرياد زد: آقا پياده ميشيم. راننده نگه داشت. كسي پياده نشد. باز در رو بست. باز همان صداي مضطرب بلند شد كه آقا پياده ميشيم. اين صداي يك مادر بود. مادر شروع به كشيدن دست پسرش كرد و و ناسزا مي گفت. ”پاشو ... پاشو اي ...“ ميدونين چرا؟ چون اون پسر عقب مونده بود و نمي تونست از روي صندلي پاشه و مدام مي افتاد. چقدر اين پسر مضطرب بود. چقدر درد داشت.

صحنه ي دوم: روي صندلي يك پارك، ديروز ظهر، همراه با يك دوست صميمي.

مادري كودك كم توان ذهني اش را روي صندلي چرخدار گذاشته بود و مي گرداند. برايش آواز مي خواند. چقدر پسر شاد بود. چقدر سبك بود. آيا او يك پسر عقب مانده بود که پوچه، يا يك فرشته ي تطهير كننده؟!

... محمد



Excerpt: Two scenes in bus and in a park, the way a mom treats her handicap child.


۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

هر روز از کوچه هایی رد میشوم که بوی تو را می دهند .
روی دیوارهایی نقاشی میکشم که خشت خشت انرا توبرهم نهادی .
زیر اسمانی راه میروم که تو با ذوق بی نظیرت برایم رنگش می کنی از نیلی گرفته تا نارنجی و قرمزوسیاه حتی رنگ سیاهش راانقدر ماهرانه با قلموی ریزت و ان قوطی رنگ نقره ای گل باران کرده ای که بجای هراس از تاریکی مرا وادار به ستایشش میکند.
در زمان خستگی ام بر درختی تکیه میکنم که شاید بارها اب دادنش رافراموش کرده ام ولی تو هیچگاه باریدن برایش رااز یاد نبردی .
گاه از صدای چهچه بلبلی به وجد می ایم که تو خواندن رابه او اموختی .
من راه میروم با قدمهای گاه اهسته و گاه تند. از فصل ها میگذرم تا به سالی نو برسم درآرزوی نوشدن و نو ماندنی چون تو.
میبینی چطور همه چیز از توست ومن چطور گاه ابلهانه تو را از یاد می برم.