۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

شنا درمانی

منبع: ویولت دختری با بیماری ام اس

سومين جلسه آب درماني ام بود.(هفته گذشته)

جلسه پيشش رو کنسل کرده بودم بخاطر حال به شدت خرابم و درمانگرم هم گفته بود اگه بياي فقط بايد تو آب وايستي تا اسپاسم بدنت آزاد شه و کمي استراحت کنه.

با هدايت دستهاش گوشه استخر کنار ميله ها ايستادم. گفت سرت رو بگذار رو لبه استخر و سعي کن بدنت رو شل کني،شنا بلدي؟
- بله يه زماني عضو تيم شنا بودم.
– خيلي خوب پس بدنت رو رها کن بذار زانوهات با فشار آب بياد بالا و خم شه.
– نميشه، خيلي سفته مقاومت مي کنه.

– تلاش کن، ميشه ذهنت رو متمرکز کن رو عضلات چهار سر زانوت و بهشون فرمان بده.
چشمام رو بستم و سرم روي لبه استخره با دستهام ميله کنار استخر رو چسبيدم .سعي مي کنم متمرکز کنم فکرم رو و بخاطر بيارم، بخاطر بيارم که چطور سبک ميشدم و روي آب مثل پر شناور.
صداي مينو جون به خودم ميارتم
– آفرين خيلي خوبه، شل تر ...شل تر.

از زير چشم نگاه ميکنم پاهام در راستاي سرم روي آب قرار گرفته. خيلي آروم دستهام رو از ميله جدا مي کنم ولي سرم هنوز روي لبه استخره.
با خودم ميگم مي توني، برو. آهسته مي گم: مينو جون احساس مي کنم مي تونم از لبه استخر جدا شم، برم؟ - برو.

آروم با دستهام پارو ميزنم و از لبه استخر کنده ميشم. سرم رو تا اونجاييکه ممکنه ميدم عقب که زير آب نره. دست درمانگرم رو زير کمرم احساس مي کنم ولي بعد چند ثانيه انگار بهم اعتماد مي کنه که زير آب نميرم و رهام ميکنه.

خيلي آروم عين يه پر روي آب شناورم و با موجهاي کوچولو آب بالا و پايين ميرم ...آرامشي دارم که سالهاست تو بدنم تجربه اش نکردم.

به نرمي و راحتي عرض استخر رو بدون کمک، شناور روي آب ميرم ... وقتي دوباره عمودي ميشم درمانگرم يه آفرين پر انرژي بهم ميگه و اضافه مي کنه... با اين حرکت اسپاسمت تحت کنترل و فرمان مغزت بود بايد سعي کنيم همين و بکشونيم بيرون آب و تو زندگي عادي.

پ.ن: به مرور از آب درماني و موفقيتهام وفوايدش مي نويسم. چيزي که خيلي راضي ام ميکنه اينکه درمانگرم کاربلده و کاملا به بيماري من و اينکه چي برام سمّه اشراف داره.






Excerpt: Swimming thrapy experience by an MS patient.



شکر می کنم


منبع: شما برای شفا بنویسید

218. محمد.ح - 2009-04-22 06:18:42
سلام به همه بچه های شفا

من همونیم که تقریبا 6 ماه پیش پیام دادم که خواهرم بیهوشه از یک تصادف، فاطمه ام
و شما با محبتی _ نمیگویم زیبا که خود محبت زیبا است و ارایه آن به توان 2 زیبا تر است_ دعا کردید و هیچ وقت یادم نمیرود آن دعای زیبا را که خوش تراش گذاشتید

فاطمه به مهربانی خدا و دعای شما سالم و سر حال است و شیرین تر و زیباتر از قبل گرما بخش خانواده ماست

مادرم یکم اردیبهشت به مدینه رفت _ فکر میکنم خدا به شکرانه صبر و استواریش این گونه از او تشکر کرد_

و من خیلی خوشحالم از این که خدا این قدر مهربان است
و این که میگویم خدا این قدر مهربان است را نه الان میگویم که 7 سال پیش هم که پدرم فوت کرد میدانستم و میگفتم

پرنیان و مهزاد و محمد و همه شما شفاییان را از صمیم قلب دوست دارم
شاد و سرزنده باشید


195. محمد - 2008-09-27 07:21:08
سلام دوستان

فاطمه بهوش اومده، چند روز پیش، رفتم بروجرد پیشش، خدا رو شکر هر روز داره بهتر میشه، این از لطف خدای بزرگه و دعاهای شما عزیزان، ممنونم از همه
التماس دعا دارم واسه خودم هم، خیلی گرفتارم و میدونم دعای شما کارسازه..




193. محمد - 2008-09-05 06:30:01
سلام دوستان

غزاله عزیز
من محمد شفای شما نیستم، به لطف دعای همه شما خوبان برای خواهرم مشکل مغزی ای بوجود نیومده، ولی نمیدونیم چرا به هوش نمیاد،

دیشب تلفن رو گذاشته بودن رو گوشش و تلفنی بهش میگفتم عسلم پاشو، خوشکلم پاشو،ممنونم پرنیان، ممنونم غزاله، بچ ها موقع افطار شمارا به برکت این ماه قسم میدم دعا یادتون نره، اللهم اشف کل مریض...الهی آمین



186. محمد - 2008-08-23 19:05:36
سلام دوستان شفایی ام

خواهرم فاطمه 13روزه که توی کماست، تو رو خدا براش دعا کنید به هوش بیاد، فقط 12 سالش هست و ته تغاریه، مادرم نمیتونه دوریشو تحمل کنه، بعد از فوت بابا تازه کمی تونسته آروم بگیره

میلاد، پرنیان، غزاله، محمد و همه ی همه
تو رو خدا دعا کنید






Excerpt: Returning health... health... health ...



Battle at Kruger

این توضیح نداره ، همین فقط این ویدیو رو نگاه کنید. آخ اون لحظه که شیره شوت میشه تو هوا! مرسی!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

این دنیا حساب کتاب داره ، طویله که نیست .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

مقایسه آب جوشیده در مایکروویو با آب جوشیده در کتری

یک دختر خانم برای مقایسه اثر مایکروویو بر روی ساختار مولکولی مواد و مقایسه اون با گرم کردن به روش سنتی به راه حل جالبی رسیده و اون مقایسه دو گیاه کاملاً مشابه هست که یکی توسط آب گرم شده در مایکروویو و دیگری توسط آب گرم شده بر روی کتری سیراب می شدن. یعنی این دختر خانم مثلاً 100 سی سی آب رو در مایکروویو می جوشونده پس از سرد شدن به یکی از گیاهان می داده، و 100 سی سی دیگه رو در کتری و روی اجاق گاز می جوشونده، و پس ازسرد شدن به گیاه دیگه می داده.

نتیجه رو خودتون ببينيد








میکروویو که به اشتباه ماکروویو خوانده می شود، از ترکیب دو واژه مایکرو یا میکرو MICRO (به معنی کوچک) وویو WAVE (به معنی موج) تشکیل شده است و به معنای امواج با طول موج کوتاه و تعداد نوسانات (فرکانس) بسیار بالا می باشد. فرکانس چنین امواجی، بین۳۰۰ مگاهرتز تا چند گیگاهرتز در ثانیه می تواند باشد. بُرد چنین امواجی کوتاه بوده و در حد چند متر است، ولی میزان نفوذ آن ها نسبتا بالا است و از درون ابر و غبار عبور می کنند. هر چه فرکانس بیشتر باشد، شدت نفوذ بیشتر ولی بُرد امواج، کوتاه تر می شود.... به عنوان مثال هر چیزی که در مجاورت دستگاه نوسان ساز اجاق های میکروویو معمول قرار داشته باشد، به شدت تحت تاثیر ارتعاشات قرار می گیرد. در حالی که اگر نیم متر از منبع ارتعاش دور شود، قدرت امواج به یک صدم کاهش خواهد یافت.

امواج دارای طول موج کوتاه، هنگام برخورد به ماده، چنان موجب ارتعاش و تغییر قطب های منفی و مثبت موجود در آن می شوند که این جنبش بالای ملکول ها موجب به هم خوردن شدید آن ها و ایجاد اصطکاک درملکول ها و در نهایت سبب گرم شدن آن ماده می شود. در این میان نقش آب در درون ماده غذایی بارزتر است. زیرا ملکول های آب که قطبی هستند (همچون دیگر ملکول های قطبی)، بیشتر تحت تاثیر نوسانات قرار گرفته و به شدت شروع به جابه جایی در محل خود می کنند. به همین دلیل هر چه غذا رطوبت بیشتری داشته باشد سریع تر تحت تاثیر این امواج قرار می گیرد





Excerpt: Comparing the results of watering plans with the water boiled in kettle and the one warmed up by microwave oven.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

باد بهارهایم رابا خود برده


دلم نمیخواهد بگویم
ولی
ولی
.
.
تو از تکرارهر روزه لحظه های ناگفته من چه می دانی!
تو از افکار من ،غرق شده در دریای طو فانی فرداهایم چه می دانی!
تو از ناله های من، سر به فلک نکشیده، حبس شده در این هوای الوده سیاه چه می دانی!
تو از صدای هق هق گریه هایم سرازیر شده بر گونه های سوخته ام بخار شده در هوای غمگین غربت اتاقم چه می دانی !
تو چه می دانی ماهها درارزوی بوی بهار نشستن وبعد امدنش تکه تکه شدنش را زیر شلاق باران دیدن بدون اجازه دادنش به بوییده شدن چه دلخراش است!
تو چه می دانی دیدن نگاه خسته مادر ،چهره افتاب سوخته پدرو ازهمه بدتر دیدن لرزش ریز لبهاشان ترسان از دادن پاسخی به نگاه پرسشگر فرزندان چه سخت است!
تو چه می دانی ادم بودن چه سخت و بنده ماندن چه دشوار است!
تو چه می دانی زیبایی را دیدن و لمس کردن وپرواز دادن و لی همچنان گله مند بودن و ندیدن چه سخت است !
تو چه می دانی به حقیقتِ دانستن ِ تو ایمان داشتن و لی برای ارام گرفتن این دل ِ پر شِکوه، تنها نوشتن چه سخت است!
.
.
.
تو میدانی
توخوب میدانی گله هایم از سر نا توانی واشکهایم از سر پشیمانی است اری خوب میدانم با داناییت بزرگیت و مهربانیت می بخشی ام

راستی تو میدانی؟ تو میدانی چگونه باید با دست پر از بهار به دیدار پدر و مادرم بروم؟ این است که مرا اینگونه دیوانه کرده!
نه باد میخواهم نه باران! باد بهارهایم را با خود برده باران عطربهارم را با عطر خاک مخلوط کرده راه دوری است کمک میخواهم
تنهایم مگذار




Excerpt: sometimes you will understand you are so weak to do something for the peaple around even your parents so you just can complain to GOD about every things even the rain and wind that you liked before but dont worry GOD is so kind vent your feelinfg out and fly whit bloom
toward GOD






انرژی، جمعیت، محیط زیست و پیش گویی از آینده

دوستاني كه علاقه مند به موضوعاتي از اين دست هستند حتماً كليك كنن پشيمون نميشيد، اطلاعات مفيدي رو كنار هم جمع كردم.

در ضمن بدليل حجم زياد مقاله و خب البته علاقه كمتر خوانندگان و نويسندگان شفا به موضوعاتي از اين دست ترجيح دادم كه اون رو جاي ديگه اي ارسال كنم و تو شفا لينك بذارم.



Excerpt: Prediction on world future and our challenges regarding to energy, population & environment.


بارون


امروز بعد از یه بارون سیل اسا و شلاق وار، شکوفه ها نوک زدند و برگ های سبز جوانه. حالا یه ساعتی هست که بارون شدتش رو کم کرده و بلبل ها جرات کردن دوباره آوازهای بهاری شون رو تمرین کنن. انگار بعد از اون سرمای کشنده ی زمستانی شکوفه ها به شلاق های بارون احتیاج داشتن تا از چوب خشک و مرده سبز بشن.


دیشب خواب کسی رو دیدم که به کمک مالی احتیاج داشت- هم آشنا بود هم غریبه-و من بهش قول دادم که از این به بعد سالیانه پولی بهش کمک کنم. موندم این خواب واقعی میتونه باشه یا فقط یه خواب اشفته بوده.


آه، بارون دوباره شدید شد. بیچاره از شکوفه ها که چتری ندارن.









Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

بیا بغلم!


از پله ها رفتم بالا الان رسیدم لب پشته بوم کتابخونه. وایسادم روی لبه خیلی اینجا خوشگله . نیومدم خودمو پرت کنم پایی ، آخه فکر نمیکنم مردن دردی رو از من دوا کنه . حالا اینا رو ولش کن اونقدر اینجا باحاله تا اون ته تا خود تپه های ورامین رو میشه دید اینور هم که البرز چسبیده بهت. این بالا که میای همیشه ساکته انگار سر و صدا فقط مال اون پایینه. خیلی مزه میده وقتی از درختا هم بلندتره قدت. روی لبه وایساده بودم چرخیدم پشت سرمو نگاه کنم یهو پام لیز خورد پرت شدم پایین. همه چی از جلوم تند تند رد میشد گنجشکه توی لونه اش زل زده بود بهم کلاغه هم کله شو آورده بود پایین منو نگاه میکرد. بعد یهو یه چیزی محکم خورد توی سرم دیگه کلاغه و گنجشکه رو ندیدم . فکر کنم یه کم مردم.

یه کم سرم گیج میرفت ، دیدم اقاهه اومده توی صورتم کم مونده دماغش بره توی چشمم ، خودمو کشیدم عقب اون دوستش اونطرف وایساده بود با تعجب منو نگاه میکرد. یه چیزی گفت همون جلوییه نمی فهمیدم چی میگه به یه زبونی حرف میزد منظورشو میفهمیدمها ولی نمیتونستم کلماتشو بفهمم. بازم یه چیزایی گفت ، ببین من اینی که گفتی رو نمیدونم ولی من فوتبال بلدم.
خدا و عزراییل رفتن توی یه تیم من و جبرئیل هم توی یه تیمیم . یعنی جبرئیل به غلام کور هم گفته زکی. توپ میاد سمت چپ میپره سمت راست خفه کرده منو. عزراییل خیلی با نمکه عین استاد اسدیه یه گلی به خودشون زد من فقط نشسته بودم میخندیدم. خدا توی دروازه اس فوتبال بلد نیست واسه اینکه دلش نشکنه گذاشتیمش توی دروازه. توپ افتاده جلو پام دارم میدوام عزرائیل رو تکل رفتم حالا تک به تک شدم با خدا. هی من میرم جلو هی اون میاد جلو میخوام تکل برمش پامو گرفت . ای نامرد! بومممم ...!
پاشو له شدم این زیر.


خدایا چقدر خوبه که میشه با تو شوخی کرد. چقدرخوبه که میشه با تو راحت بود. چقدر خوبه که تو میفهمی. خداهای دیگه خیلی بی شعور و بی جنبه ان کمتر از پروردگار متعال نمیشه بهشون گفت .
چقدر خوبه که تو اینطوری نیستی.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

ز شوق و ذوق ِ رفو

افسردگی همون خشمه.


شوق باعث ِ تقاوت ِ این دو (خشم و افسردگی) میشه. کسی که می خواد خدمت کنه و براش چیزی رو می خواد، فرق داره با کسی که نشسته و منتظره که تغییری ایجاد بشه. بعضی از ما کتاب می خونیم که بالاخره موفق بشیم انگیزه ی مؤثر بودن رو تو خودمون بکشیم. در حالی که تمام ِ هدف از اول زیاد کردن ِ انگیزه ی زندگیه.


شوق یعنی: بستن طناب به ميخ، و استوار کردن، و آويختن.


طنابت رو بستی به میخی شل که یوهو از جا کند. اونقدر خشمگینی از این میخ که دیگه بالا نمی ری. افسرده می کنی خودت رو.

یادت باشه: با تجربه ای که از کنده شدن ِ میخ داری، و شکر که الان سالمی، بدان که کوهنورد ِ قابلی شدی.

حافظ شعر عجیبی داره. میگه اونقدر انگیزه دارم که حتا اگه بیای بعد ار هزار سال نبش ِ قبرم کنی هنوز دود از کفنم در میاد

... محمد




Excerpt: Depression is Anger with lower enthusiasm.


۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

پاک کن


گاهی فکر میکنم کاش میشد بعضی خاطره ها رو پاک کرد. پاکشون کرد تا دیگه یهو چیزی یادم نیاد که تنم یخ بکنه یا چیزی ببینم و یهو قفسه سینه ام سخت نشه بالا اومدنش.
کردن از این کارا همین ماه پیش چندتا سلول آمیگدال پامیگدال یه موشی رو از بین بردن و حافظه ترس موشه پاک شد. حالا دارن روش کار میکنن که سلولهای عصبی خاص هر نوع حافظه رو پیدا کنن اونوقت برای آدما ازش استفاده کنن.
این دردی رو دوا میکنه؟ شاید اگه خیلی خاطره ها نباشن خیلی راحت تر زندگی کنم راحت تر با آدما ارتباط برقرار کنم ولی اون آدم دیگه من نیستم. اون خاطره ها سیاه یا سپید، ترسها، آرزوها، کله شقیها، عادتها اونا هستن که منو ساختن. عامل ساخت رو حذف میکنی، ساخته شده رو میخوای چیکار کنی، جز سردرگمی چی میمونه؟!
شاید نباید پاکش کرد شاید باید درکش کرد.

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

انگار که برهنه روبه آفتاب وایساده باشی.

یه زمانی من عشق ِ خوندن تذکره الاولیا و احوال صوفیان و ریاضتها و داستانهاشون بودم
بایزید یه سیب قرمز و خوشگلی رو دید گفت چه سیب لطیفی ، نام خدا چهل روز از دلش رفت که نام مارا بر سیبی نهاده ای!؟حالا خدا عقده ای نبوده که بگه چون اینو گفتی من میرم از دلت ، قبلا هم حتما بایزید از این حرفا گفته بوده اما این دفعه بعد چهل روز فهمید قضیه از چه قراره و رفت یه مرحله بالاتر از اون بایزیدی که قبلا بوده. منم اون زمان کلی ذوق میکردم اَ..... عجب لطافت طبعی ، چقدر روح لطیفی دارند مردم.
الان که میخونم به نظرم احمقانه میاد ، چه سخت میگرفتن. بی خیال بابا.

یه دوست خراسانی بود میگفت چند سال پیش توی روستاش نزدیکای مشهد یه روز یه مشدی بابایی که همه توی روستا میشناختنش اومد توی مسجد قبل نماز ظهر گفت، حلالم کنید اگر حقی ضایع کردم . به من گفت امروز میای اومدم ازتون خداحافظی کنم. نمازشو خوند بعد دراز کشید رو به قبله ، مرد.
(:
انگار که برهنه روبه آفتاب وایساده باشی.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

stop it!



سه روزه من دارم میخندم. یعنی از اون خندیدنها. یکی از بهترین فرصتهام رو فقط و فقط به خاطر ایرانی بودن از دست دادم. آدم چه میتونه بکنه جز خندیدن! موقعی که فهمیدم واقعا حس رزا پارک سیاه پوست رو وقتی که نشسته بود توی اتوبوسو بهش گفتن پاشو جاتو بده به یه سفید پوست حس کردم.
نامردا! خرا![حرف بد!] [حرف خیلی بد!]
D:
خانمها و آقایون محترم ملتمسانه خواهشمندم برین رای بدین، انتخابات ریاست جمهوری که شد برین رای بدین. جان مهزاد برین رای بدین. رای بدین!
بلکه کمتر حق جوونهایی مثل من ضایع بشه و حداقل نوادگانم مثل خودم ناکام از دنیا نرن.




Excerpt: Say no to the racism which we made it.



۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

خوابیم و بیدار

عجب از این عقل باژگون که ما را در جستجوی شهدا به قبرستانها می کشاند.

مرتضی آوینی، شهادت 20 فروردین 72

.....

يه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره از توی زندون
مثل شب‌پره با خودش بيرون
می‌بره اون‌جا که شب سياه
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خيابونا سر ميدونا
عمو يادگار
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار


مستيم و هشيار
شهيدای شهر
خوابيم و بيدار
شهيدای شهر....


آهنگ یه شب مهتاب ، صدای فرهاد مهراد، شعر از احمد شاملو
عکس از اینجاست، تشییع پنج شهید گمنام در دانشگاه تهران

یک جام دگر گیر


الهی سینه ای ده، آتش افروز

بارها نوشته 'ساقی بیا' تو شعراش. وقتی گیر می کرده یه جایی. وقتی نمی شده.

منظورش این نیست که بیا کمکم کن یا نور بیار. منظورش اینه که من که هی کبریت می کشم و خاموش میشه یکیش رو بشین توش. بیا دیگه. تو کبریت ِ بعدی.

بیدار شو، که خواب ِ عدم در پی است، هی!

حیف نیس که میخوای 40-50 سال دیگه کره زمین رو برای همیشه ترک کنی و الان داری استراحت می کنی؟ یا الان سردرگمی. ناشادی. بلاتکیفی. یا به طور خلاصه بی عشقی. عاشق ِ یه کاری نیستی که توش مقید باشی و خدمت کنی به انسان های روی زمین.

می خوام عوض بشه این حالت.

توی راهه. فقط کافیه کبریت ها رو بکشی. ساقی، به نور ِ باده بیفروز ِ جام ِ ما. ساقی خواهش می کنم روشنم کن. نذر می کنم.


ساقی بیا، که هاتف ِ غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن، که دوا "می​فرستمت"

... محمد



Excerpt: Help, help!


۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

کفشاتو در آر


موسی نوری توی تاریکی مطلق دید، به زن و بچه اش گفت شما اینجا بمونید من میرم اونجا شاید کنار اون نور کسی باشه که ازش راه رو بپرسم یا حداقل از اون آتش برای شما نور و گرمی بیارم.
تاریکی رو رد کرد از کوه بالا رفت رسید به نور اما نوری نبود کسی هم نبود . وقتی تاریکی رو رد کرد و از کوه بالا رفت حایی که نه نوری بود نه کسی که نوری بهش بده ، خدا رو دید.
کفشهات رو درآر که به وادی مقدس طوی قدم گذاشته ای . طه 12

توی اتوبوس نشستم ، بوی پرتقال همه جا پیچیده . روی شیشه اتوبوس بارون خورده ، داره با سرعت توی اتوبان میره. درختا با سرعت از جلوم رد میشن در حالیکه من بی حرکت نشستم یه گوشه.
یه چیزه ، یه باد شدید از روبرو میاد میچسبونه آدم رو میچسبونه به صندلی. پنجره ها بسته است ، چسبیده شدم به صندلی، باد شدید میاد.

بعضی اوقات،
که توصیفشون فقط همین عبارت بعضی اوقاته .
به قول صادق توی بوف کور اینجور موقعها شاعر شعر میگه نویسنده شاهکار خودش رو خلق میکنه عرقخور مست میکنه حجار سنگتراشی میکنه و یکی هم میره سراغ منقل وافور ، برای رها شدن از اون حس عظیم که یکهو و بی وقت آدم رو میچسبونه .

دارم سر به سر مامانم میذارم ، بهش میگم بیا بوست کنم بعد میپرم به سمتش ، هی میگه برو اونور تا صورتمو نزدیک میکنم روشو میکنه اونور بعد دمپاییش رو برمیداره میگه برو وگرنه میزنمت ها. منم باز سرمو از یه طرف دیگه به صورتش نزدیک میکنم . دستمو میندازم دور گردنش اونم هی سعی میکنه منو دور کنه . میدونم چه لذتی میبره وقتی این بازی بیا بوست کنم رو باهاش میکنم . از صداش از خندیدنهاش از نگاهش.
مست میکنم .

چسبیده شدم به صندلی، سرمو برمیگردونم خانمه داره انگشتای نارنجیش رو با دستمال کاغذی پاک میکنه، دستمال و پوستای پرتقالو ریخت توی یه کیسه.
کفشامو پام میکنم وقت پیاده شدنه.

نه نوری هست نه کسی کنار نور، ما همه توی وادی مقدس طوی داریم قدم میذاریم.

حرمت نور را نگه داریم



در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شورو دینگر" و "دیراک" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند.

دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم.

به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."




Excerpt:A memory from Dr. Mahmoud Hessaby


۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه


فکر که می کنم میبینم با این وضع اون دنیا هم حوصله ام سر میره، اینه که هلم میده تا بیشتر بفهمم .

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

96

داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چه خوب مي‌شه اگه افشين قطبي رو به عنوان سرمربي انتخاب كنند.
ما كه هنوز لذت اون گل دقيقه‌ي 96 رو فراموش نكرديم.

بابا اي مسئولين ورزش فوتبال، اينقد لگد به بخت خودمون و خودتون نزنيد، بياين و افشين قطبي رو انتخاب كنيد ديگه‌ ه‌ ه‌ ه‌ ه‌ ه

روناک



روناک به زبان کردی یعنی نور و روشنی، اسم این قطعه ویولن روناک هست از کارای بیژن مرتضوی. نت آهنگ هم اینجاست اگه دوست داشتید. حرام است گوش دادن به این آهنگ و عین سیب زمینی یه گوشه نشستن.
پاشو زندگی کن.
.
.