۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

علم و اخلاق؟

کار من فهمیدن اثر دیابت مادری بر روی شکل گیری رگ های قلب نوزادان ه. برای ازمایشات از مدل موش استفاده می کنم. خلاصه کار اینه که موش مادر رو دیابتی میکنند و در روز خاصی از حاملگی یا اولین روز تولد، موش رو قربانی می کنند و ساختار قلبش رو مورد مطالعه قرار می دن. خوبی این مدل اینه که به ساختار دیابت انسانی و اثری که بر شکل گیری قلب جنین داره خیلی نزدیکه و از نتایچ میشه برای درک و در نهایت درمان اینجور مالفورمیشن ها در انسان هم بهره برد. روش های مختلفی برای قربانی کردن موش ها هست. روشی که من استفاده می کردم ساده و سریع بود و موش یک روزه هیچ دردی نمیکشید. اما اینبار مجبور شدم برای گرفتن نتایچ بهتر روش قربانی کردن رو عوض کنم. روش جدید با تزریق ماده ی بیهوشی و کلرید پتاسیم همراه بود. معمولا بیهوشی برای موش های بزرگسال خیلی راحته. اما این موش هایی که چند ساعتی بود به دنیا آمده بودند، از این تزریق خیلی درد کشیدند. کوچولو های صورتی دایم دور خودشون می پیچیدن و ناله می کردن. راستش دلم خیلی براشون سوخت. فکر کردم که من خیلی دل نازکم اما همکارم هم که داشت تزریق ها رو انجام می داد، از موش های کوچولو به خاطر دردی که می کشیدن معذرت می خواست.
امیدوارم این پروزه به سرانجام خوبی برسه. به خاطر موش هایی هم که در این راه فدا شدند، باید به سرانجام خوبی برسه.
امروز وقت خرید با دیدن بچه های کوچولو دایم تصویر موش های کوچولوم جلو چشمم می آمد. و این تصور که موشها قربانی میشوند تا شاید با درک و تدبیر محققان درد و ناراحتی کودکان کم بشه...اینکه انسان حق داره به خاطر نجات خودش جان حیوانات دیگه رو بگیره یا نه، سوال مهمیه. به نظرم تا زمانی که انسانیت و اخلاق در تحقیقات حفظ بشه تحقیقات بر روی حیوانات بی خطره. اما مسله اینه که اخلاق در علم دقیقا به چه معنا است و حد و حدود آن کجاست. .


۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه




شده تا حالا در شرایطی گیر کنی که باید در جمع دوستانی که هم فرهنگ خودت نیستن به سوالی اعتقادی یا فرهنگی جواب بدی. پاسخ سوال واضحه در ذهنت، اما ذهنت میمونه که چطور این سوال رو جوری جواب بده که با فرهنگ اونها قابل فهم باشه...اون وقت ذهنت در گیر بررسی های پیچیده و طرح کردن الگوریتم های مختلف می شه. اگر لحظه فعالی باشه برای ذهنت جوابی درست می کنه و تحویل می ده، اما اگر نباشه، هنگ می کنه یا جواب احمقانه ای تحویل میده که خودت هم با شنیدنش جا می خوری!
امروز ذهن من در همچین لحظه ای گیر کرد، و حالا فکر می کنم کاش بدون پیچیده کردن شرایط فقط چیزی که می دونستم رو می گفتم، و خودم رو از احمق جلوه دادن حفظ می کردم!
:)





۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

وقتی‌ هیچ کس نمیشنوه


یه آدم که همه فکر میکردن رفته بود توی کما بعد ۲۳ سال یه دکتری میاد معاینش می‌کنه و میفهمه که این آدم توی کما نیست و می‌تونه ببینه، بشنوه و بفهمه، فقط نمیتونه به جسمش فرمان بده.۲۳ سال همه چی‌ رو ببینی بشنوی بخوای با دیگرون حرف بزنی‌، به کسائی که میان بالا سرت اشک میریزن بگی‌، داد بزنی‌ من زنده ام،

اوفففففففففففف..................

خیلی‌ سنگینه خیلی‌، قفسه سینه‌ام داره سنگینیش رو حس میکنه.

نمیدونم چرا یک هو یاد علی‌ افتادم، ۲۵ سال سکوتش.

کمی تلخ شد، مثل چایی.


۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

مغز ِ بهتری داشته باشیم


از یک جیکنامه ی همگانی:

آشپزخانه ی گوگل به این نکات توجه می کند:

تمام ِ گاوها باید فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربی باشد، تمام خوکها باید عاری از نیترات باشند چراکه نیترات باعث سرطان می‌شود، و تمام ماهی ها (ماهی برای رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسیار موثر و مفید است) را باید با قلاب و در حالت وحشی ( و نه با تور و گروهی ) صید کنند تا مزه بهتری داشته باشد.

مدیریت ِ گوگل به این نکات توجه می کند:

گوگل به کارمندانش اجازه داده تا ۲۰ درصد از وقت کاری روزانه شان - و یا یک روز کامل در هفته - را به پروژه ها و کارهای مورد علاقه خودشان، که ربطی به شغل شان ندارد، اختصاص بدهند تا فکرشان باز شود.

مهندسین گوگل اجازه دارند در هنگام کار هرگاه دوست دارند کمی‌ چرت بزنند تا مغزشان فرصت بیشتری برای مرور و تفکر داشته باشد.

تفریحات و مسابقه های ورزشی والیبال و غیره که باعث شادابی و تحرک بیشتر خون به مغز می‌شود هم جزیی از سیاستهای هفتگی در گوگل است. یکی از این ورزشها wetLand walk(پیاده روی در جنگل و پارک) است.

بهنگام استخدام ، یک پکیچ recruiting kit می‌دهند بنام "How to Care for Your Big, Wonderful High-Performance Brain." (چگونه از مغز بزرگ و فعال تان مواظبت کنید)..

در سر لیست این بروشور، توصیه های غذایی مهمی‌ شده از جمله استفاده اکید از غذاهایی که اسید آمینه زیاد دارند همچون ماهی آزاد ( mackerel) و ماهی سالمون ( salmon) و گردو و سبزیحاتی که برگهای سبز زیاد دارند و روغن گل آفتابگردان (منوی کافه تریاهای گوگل سرشار از این نوع مواد غذایی است).

توصیه های دیگری هم می‌کنند :

دوری از سرب و محیط هایی که سرب دارند (سرب بتدریج باعث از بین رفتن سلول های مغز می‌شود)، و ، تکان دادن انگشت های پا (اینکار به فعال شدن و تحریک مغز کمک می‌کند) اتفاقا به همین دلیل است که اکثر کارمندان گوگل بهنگام کار دمپایی به پا می‌کنند تا انگشتانشان را راحتتر تکان بدهند.

--------------
ای کاش کسی این پکیج رو پیدا و ترجمه کنه.




Excerpt: Some facts to have a better brain.


۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

چند قلم جنس


۱. خیلی‌ دوست دارم بدونم این رسم صلوات فرستادن موقعی که برق میاد از کجا اومده!؟

۲. خیلی‌ این وبلاگ خواننده داشت زدن بستنش خیال نویسنده‌های بیکارش رو هم راحت کردن.(تکذیب شد)

۳. سرنوشت ما این نبوده و این نخواهد موند.
.
.
.


۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

جادو

امروز دوستم میگفت احساس میکنم یه لوبیای سحرآمیزم که باهام لوبیا پلو درست کردن !
میگم خوب این خودش می‌شه یه داستان جدید، لوبیا سحر آمیزی که رفت توی دیگ لوبیا پلو ، حالا قراره این لوبیا چه داستان جادوییی راه بندازه!؟



Excerpt: I've cried enough,what you'll see on my face again, I am mysteriously standing on the good side of my soul....

شکوه یک درخت بی‌ برگ



قبلان‌ها فکر می‌کردم یه چیزی این توئه، این تو یعنی‌ همین تو که وقتی‌ به یه نفس آشنا میرسه، میپره بیرون... امروز نگاه کردم دیدم هیچی‌ اون تو نیست، حالا نمیدونم از اون اول هیچی‌ توش نبود یا پریده بیرون رفته پی‌ کارش من نفهمیدم.


جانم برای شما بگه صدایی که هم آکنون میشنوید از من که نمیاد از اون دنیا میاد چون با احتساب مجموع موادی که من تا حالا بوکردم یا ریخته روم یا تا آارنج دستم توش بوده الان باید مرده باشم حالا چرا زنده‌ام دیگه نمیدونم. نتیجه اخلاقی‌= تا زنده یی "زندگی‌" کن من که به شخصه نمیدونم کی قراره این سرطان از کجام بزنه بیرون. اونقدر این لحظهایی که داره میگذاره با ارزشه............ ننه به حرف من گوش بده.


خوب همونطور که تا الان متوجه شدید یه چیزی خورده محکم توی سر من، چی‌ و کجاشو نمیدونم.


تلخی‌ زیاده پر شده همه‌جا، از سر آدم هم زده بالا. لازم نیست که بر بشمرم همه میدونیم از چی‌ دارم حرف میزنم. اگه آدم حواسش نباشه می‌بینه روحیش داغون شده، امیدش گم شده موهای سرش ریخته و حقیقت جویی و فکر کردن و تصمیم درست گرفتن تبدیل به نفرت و خشم و سر درد شده. ما بیشتر از همه به روحیه احتیاج داریم که بتونیم نفس بکشیم فکر کنیم تحلیل کنیم کور نباشیم.
از تلخی‌ پروا نیست.



اینم از موسیقی، با تکون دادن شانه‌‌ها شروع می‌کنیم، بله... آهان.... تبارک الله میبینم که شما آب ندیدی وگرنه غواصی واسه خودت




یه چیزی می‌خواستم بنویسم، پرید رفت. میام مینویسمش.






۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه




There should be a new definition on "being lonely". You can still feel alone although you visit so many people a day, have several meetings a head and have so much to do that even keeps you away of thinking to yourself. In these loneliness but busiest moments, your mind would think of several people who you know they are alone, and how your short message could mean a lot in their life; it can reduces their pains, can survive them from depression, or be a hope for them to continue to fight with their daily challenges. My mind is such a mind, It starts thinking about so many friends and family even while I am at my busiest mood, Then it thinks about different ways of reaching them: phoning, chatting, emailing, texting or facebooking! But the pity is that weeks pass by and you see yourself not finding the time to do what your mind planed for you. Yes, "being lonely" is the problem of most people.
I am asking you, how many people do you know that your word can change their mood?


۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

بنده هیچ کس نباش

که خدا تورو آزاد آفرید



Excerpt: I am who I am, What else could I be!?


۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

رفت!




گاهی روح یه جایی میره، خودتم نمیدونی کجا میره، ولی میره ....





۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

هیچ کوهی، خیلی بلند نیست


آره دیگه، مشکلات هست توی زندگی، و به نظر می رسند که از قدرت ِ ما خارج باشه که بتونیم بعضی هاش رو حل کنیم. یه دقیقه فکر کن... در مورد مشکلاتت، یا مثلا حتا بدترش: در مورد ِ تهدیدهای زندگیت، تهدیدهایی مثل ِ الکلی بودن، معتاد به مخدر بودن، و ... که می تونن جونت رو بگیرن. یه احساسی میان توی کله ات، مثل ِ "زیادی سخت هستش" یا "گنده تر از اونه که حلش کنم،" یا "من خیلی آدم ِ قوی ای نیستم که باهاش بجنگم و غلبه کنم". اینا نمی ذارن به این فکر کنی که می تونی از این مرحله رد بشی و حلشون کنی. اما با این وجود می دونی که یه آدم هایی هستن که این مشکلات رو حل کردن و ازشون رد شدن.

دو سال ِ پیش، با پاتی دیویس در نیویورک شام خوردم. پاتی توی مقاله ای در نیوزویک با عنوان ِ "نوبت ِ منه" نوشته که چطور با اعتیادش به مخدر ِ کوکایین مبارزه کرده و چطور تونسته دوباره سالم بشه. موقع ِ شام پاتی داشت پنجمین سالگرد ِ رهایی اش از اعتیاد رو جشن می گرفت.

پاتی می گفت که چقدر راحت و لذت بخش بوده اعتیاد، اما هرگز اون رو دوباره نخواهد خواست. چطور تونست ترک کنه؟ اینطور نبود که او می خواست خونوادش رو راضی کنه و ... . بلکه دلیلش این بوده که نمی خواسته بیش از این خدا رو از خودش نومید کنه. خدایی که یه قسمتی از وجودشه. همون قسمتی که چون در همه ی انسان های دیگه هم هست، ما انسان ها رو به هم وصل می کنه.

توی ِ ما همیشه جایی هست که توش شادیه، احترامه، رضایته و آرامش ِ همراه با شوق. این همون جاییه که از ما می خوان که بهش همیشه نزدیک باشیم. و کاری که پاتی کرد این بود که سعی کرد به اونجا نزدیک بشه.

با خدا هیچ چیزی غیر ِ ممکن نیست. اگه ما همراه بشیم با نشانه ها، دیگه لازم نیست عذر و بهانه بیاریم برای به تاخیر انداختن ِ موفقیت ها.

وین دایر
ترجمه و تلخیص: محمد
منبع: وبلاگ دکتر دایر




Excerpt: Are there any life problems that seem beyond our power to overcome? Let’s think about that for a minute. In the face of life-threatening problems like alcoholism and drug addiction, excuses for feeling powerless like “It’s too difficult,” “It’s too big,” and “I’m not strong enough,” might spring to mind. Yet we know people who have beaten even these deadly and crippling problems. Two years ago, I had dinner in New York with Patti Davis. Patti had just published an essay on Newsweek’s “My Turn” page about her struggle with cocaine addiction and how grateful she would have been for the rehabilitation programs that celebrities today so often treat with utter disrespect. It’s one of the most honest essays I’ve ever read. At our dinner, Patti was celebrating five years of freedom from drugs. She acknowledged how powerful the comfort and pleasure of cocaine had been in her life, but she knew she would never go back to using it. How did she manage to stop? It wasn’t a reluctance to continue disappointing herself or her parents that finally made the difference. She stopped because she no longer wanted to disappoint God, that highest part of herself that all of us share as our connection to the Divine. We all have a place of well-being, bliss, joy, and perfection within us. We are called to be there and from that empowering place we can reach out as Patti has done to help others find it, too. With God, nothing is impossible, and when we align with Spirit, no excuses are needed.


۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

در شفا

اولا حتما گرازش دهید که شفا را اشتباهی بسته اند به روی بازدید کننده ی ایرانی. حتما هر بار گزارش بدهید و یقین دارم که متوجه ِ اشتباه خواهند شد و جبرانش خواهند کرد.

اما فعلا: راه های خواندن ِ شفا:

1- شفا را می توان در شفای بنفش هم خواند.
2- می توانید در گوگلو یاهو هم بخوانید
3- می توانید با کلیک روی "شفا با ای میل" که زیر ِ هر نوشته است، شفا را بخوانید. توجه: یک بار ثبت نام کافی است
4- در گروه ِ دیدار هم می توانید عضو بشوید و مطالب جدید را بگیرید

راه های نوشتن در شفا (برای نویسنده های کنونی):
1- بلاگر
2- با فرستادن ِ جیک نامه.
اگر این جا را بخوانید می بیند که می توانید بجای اینکه به بلاگر وارد شوید و فقط از طریق فرستادن ِ ای میل مطلب به شفا و لینکدونی اش بفرستید.
برای این کار باید یک بار به بلاگر وارد شوید. بعد در صفحه ی ادیتور که هستید وارد ِ بخش ِ Setting بشوید. بعد e-mail را انتخاب کنید. بعد آنجایی که نوشته Email Posting Address یک نشانی ِ جیکنامه ی تقریبا منحصر به شما هست که قسمتی از آن خالی است و باید با چیزی که یادتان می ماند این نشانی جیکنامه ای را برای خودتان کاملا منحصر به فرد کنید. بعد از ذخیره کردن ِ تغییرات، شما می توانید از آن روز به بعد به ای میل فرستادن به آن نشانی ای که ساختید در شفا بنویسید. Subject نامه می شود عنوان نطلب و هر چه در ای میل نوشته باشید نوشته ی شما میشود. بسیار راحت است

راه های نویسنده شدن هم که همان است که بود. سمت ِ چپ در ستونی که اطلاعات شفا را می دهد نوشته شده.

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

تلفظ ِ امید


زیرا کیست که از امید شاد نشود، و روحی تازه در او تنیده نشود؟!

امروز صبح مادر گفت: این روزها صلوات برای تعجیل در فرج میفرستند. گفتم 100 تا رو من حساب کن. شروع کردم: ای خدا، پیامبر و خاندانش همه در حیطه ی سلام و آرامش ِ من هستند. من قدردان ِ آنها هستم. محمد، علی، فاطمه، حسن، و حسین را دوست دارم. منت دارم که دلم میزبان ِ این انسان های با اراده باشد.

گاهی که گم می شود دلم، نومید می شوم. اگر خوش شانس باشم شعله ی رقصان ِ "اقرأ" به دادم می رسد. همان بگویی و همان بخوانی که سازنده ی من تاکید داره به جای اینکه زمزمه اش کنم، با صدایی "غیر از سکوت" تلفظش کنم.

... محمد

- پی نوشت: اگر در ایران مشکلی با دیدن ِ شفا دارید به جایی که اینترنت گرفتید یا مخابرات گزارش بدهید.