۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

تا ابد روید نی و شکر؟

باز گردد، عاقبت، این در؟ بلیرو نماید یار ِ سیمین بر؟ بلی
ساقی ِ ما یاد ِ این مستان کندبار ِ دیگر با می و ساغر؟ بلی
نوبهار ِ حُسن آید سوی باغ؟

بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی
دامن ِ پرخاک و خاشاک ِ زمین
پر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
آن بر ِ سیمین و این روی ِ چو زراندرآمیزند سیم و زر؟ بلی
این سر ِ مخمور ِ اندیشه پرست

مست گردد زان می ِ احمر؟ بلی
این دو چشم ِ اشکبار ِ نوحه گرروشنی یابد از آن منظر؟ بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است

حلقه‌ها یابند از آن زرگر؟ بلی
شاهد ِ جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر؟ بلی
چو بُراق ِ عشق از گردون رسیدوا رهد عیسای ِ جان زین خر؟ بلی
جمله خلق ِ جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر؟ بلی
من خَمُش کردم، ولیکن در دلم

تا ابد روید نی و شکر؟ بلی


دیوان شمس - مولوی

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

نقا شی





نقاشی از سبک اکسپرسیونیسم تکنیک قیر و بنزین روی مقوا

روی پل صراط پوست موز میندازم

انتقاد من به اینجا اینه که زنده نیست، آدمهاش باهم حرف نمیزنن، مثل خونه‌ای که هرکی‌ میره توی اتاق خودش و درو می‌بنده، در اتاق همو نمی‌زنیم با هم حرف نمی‌زنیم. یه متن ول می‌کنیم روی صفحه و میریم پئ کارمون. اینکه میگم با کامنت نوشتن فرق داره با مطلب مرتبط با نوشته یکی‌ دیگه هم فرق داره. من اگه دوستامو توی خیابون ببینم که براش از هفت شهر عشق نمیگم حالو احوال می‌کنم باهاش از چیزای ساده میگم، میخندم حرف‌های معمولی‌ میزنم که دلم واشه حالا اون وسط یه

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است

در می‌کنم بعدم خدافظی‌ می‌کنم میرم دنبال کارو فیش بانک و لیست خریدو این جور چیزا. اینکه هر کی‌ دنیا و حال و هوای خودشو داره خیلی‌ خوبه ولی‌ اینکه اینجور جدا جدا و گل درشت، نه. مگه نه اینکه اینجا واسه حرف زدنه


پ . ن. روی فیس بوک یه صفحه واسه شفا درست کردم،اگه خواستین و فن شدین قدمتون روی چشم. با متنهای روی وبلاگ به روز می‌شه. نویسندهای روی فیس بوک رو هم ادمین کردم، اگه روی فیس بوک هستینو ادمین نشدین به من خبر بدین.



پیج شفا روی فیس بوک

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

هر روز سال ِ نو



کسی میدونه که چرا لحظه های اذان مغرب و نشستن پای سفره افطار اینقده حس و حالش شبیه لحظه ی تحویل ِ سال ِ نوست؟
برای من اینگونه تداعی میشه !
با این تفاوت که هر روز و هر روز تکرار می شه و لذتش یه جورایی واسه خاطر ِ تکرار شدن و تموم نشدنش بیشتر از تحویل ِ ساله !
چقدر لحظه های ناب و دوست داشتنی غروب ماه رمضان عزیزه و چقدر شنیدن ِ " ربنا " یادآور ِ خاطرات ِ فراموش نشدنیه همیشه .
برای بازگشت به خود بهترین روزها و فرصت هاست .
و برای مرور هر آنچه نشانی از خوبی دارد .
دم غنیمته داره و به سرعت هم در گذر ...
اجابت ِ دعاهای اجین با قسم دادن های خدا تو لحظه های سحر و افطار خیلی نزدیکه باور کن ...
-----------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : خداییش خیلی سخت بود بنویسم و از واژه ی " نور " استفاده نکنم !
از ترس ِ مهزاد که نیاد و گیر نده باز که چیه داری تو جاده نور بالا میری !!!

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

یک حال و هوای دیگه

دیدم هنوزاز اتاق نیومده بیرون! یاد خودم افتادم تو اون روزها که برای کنکور می خوندم .طفلک حتما روزهای سختی رو میگذرونه.گفتم خودم برم تو اتاق و بهش روحیه بدم .

خوب درسها چطور پیش میره؟سخت نیست که ها!

سرش رو از کتاب برداشت و مثل اینکه منتظر این سوالم بود نیشش تا بناگوش باز شد و شروع کرد. از معلم ریاضیش گفت که سر امتحان تست نمیمونه ولی چنان بچه ها دوستش دارن و بهش متعهدن که هیچکس به خودش اجازه تقلب نمیده میگفت قبل از ترک کلاس با خنده میگه نفرینتون میکنم اگه تقلب کنین اونوقت ممکنه تا اونور خط هم نرسین چه برسه به روز کنکور!

بعدهم از معلم زبانش که پزشک بودو بد لیل علاقه اش به تدریس و زبان انگلیسی هفت سال درس و مدرک و اینها رو بیخیال شده وشده یک ادم عاشق کار.مهم نیست که ادم یکی رو چطوری درمون کنه مهم اینکه درمون کنه.

میگفت دیگه دلم نمیخواد فیلم ببینم اخه معلم شیمیمون گفته ده دقیقه فیلم دیدن پنج شش ساعت از وقتت رو میگیره چون همش میری تو فکرشو هزار تا حرف دیگه

همینطور گفت و گفت تو حرفهاش از ناله و اینکه سخته و نمیتونم خبری نبود همش شور بود و هیجان . چقدر فرق میکرد احوالش با یک ماه پیش که هنوز کلاساش روشروع نکرده بود. اون حرف میزد ومنم گوشام دیگه نمیشنیدچون داشتم تو افکارم و خاطراتم از این مدرسه به اون مدرسه از این کلاس به اون کلاس میرفتم. دست گرم بعضی از معلمهامو دوباره رو شونه هام حس کردم و نفس گرمشون بهم جون داد.

چه خوبه که بدونی چقدر میتونی تاثیر گذار باشی .بدونی که میتونی عوض کنی زندگی یکی رو یا حتی حال و هواش رو،شده برای یک لحظه!

حالا تو کجایی داری میخونی یا رفتی تو حال و هوای دیگه؟حال و هوای مدرسه!



Excerpt: how teachers can change their students life even whit one sentence.I like the schools day because you havesuch a kind supportive there.


۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سرآقاسید

من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم

حوری، دختر بالغ همسایه،

زیر کمیاب‌ترین نارون روی زمین فقه می‌خواند




روستای سرآقاسید در ١۴٠ کیلومتری شهرکرد در حاشیه شمال غربی جنگل های زاگرسی چهارمحال و بختیاری در نزدیکی های مرز با استان لرستان قرار دارد.
آنچه در ابتدا چشم را خیره خود میکند وجود معماری پله کانی خانه های این روستاست.تمام خانه ها از خشت خام ساخته شده و به صورت پله کانی فشرده هستند به طوریکه پشت بام هر خانه حیاط خانه دیگری است.


از مینی بوس پیاده شده ایم.در ابتدا کسی دوروبرمان نیست.آرام آرام شروع به پایین رفتن میکنیم تا در بطن این روستای شگفت انگیز قرار بگیریم.آنچه که به نظر من این روستا را از ماسوله متمایز کرده معماری بکر آن است....

کمی که میگذرد کم کم نگاه هایی جذب ما میشوند.از لابلای کوچه های خشتی روستا نگاه های شرمگین دخترکانی زیبا سرک میکشند.گاه از پشت یک دیوار یک جفت چشم آبی را غافلگیر میکنیم.گاه تنها ردی از حاشیه رنگین یک روسری در پیش زمینه دیوار وجود دخترکی کنجکاو را فاش میکند.گاه یک خنده ریز شیطنت آمیز از پشت یک در شنیده میشود.روستا دارد کم کم با ما دوست میگردد.. ...


اینکه چرا به این روستا سرآقا سید میگویند به خاطر وجود یک امامزاده با گنبدی طلایی در اینجاست.بالای امامزاده کمی که از کوه بالاتر برویم به یک چشمه میرسیم که معجزه میکند.اگر زنی نازا به آن بالا برود واز سنگریزه های کف چشمه چندتایی بخورد حامله میشود.این را یکی از بچه ها برایم تعریف کرد و وقتی چشمهای گرد مرا دید گفت : باور کن راست میگم.میخوای ببرمت خودت ببینی.؟ تاحالا یک عالمه زن اینجا حامله شده اند!




متن کامل درمورد سرآقاسید رو روی وبلاگ "بیا تا برویم" بخونید



۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه


جوجه طلایی من راه افتاده فکر کنم این جزئ شیرینترین لحظه های زندگی باشه وقتی توو همسرت دوطرف اتاق نشستین وکوچولوتون برای رسیدن بهتون تلاش میکنه

اولش 3 قدم میادبعدش یک کم عقب و جلو میشه اگه جیغ نزنی و هولش نکنی نمی افته پنجه هاشو به سمت داخل می کشه و جای خودشو محکم میکنه وبرای خودش دست میزنه دوباره 4 قدم دیگه میاد و قتی دیگه مطمئن شده بهت نزدیک شده 2 قدم اخر رو بیخیال میشه و خودشو میندازه تو بغلت وبدون صبر دوباره شروع میکنه

اگه تو حالش رو داشته باشی اون تا اخرش هست 10بار 20بار. شادی وتو چشماش موج میزنه وقتی میبینه می تونه برسه به اون چیزهایی که میخواد بدون کمک دیگران

همه ما از اینجا شروع کردیم زمین خوردیم و دوباره ایستادیم و ذوق ایستادن نترسوند مارو از افتادن

بزرگ کردن بچه خیلی چیزها بهت یاد میده ، بزرگت می کنه از نو،خیلی چیزها رو که ز یادت رفته به یادت میاره



Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

از کوه رد شو



این ابره اومد رد بشه. به اون کوهه گیر کرد.

نتونست ازش بره بالا. سنگین بود. منقلب شد. در همین حال غنچه ها که با دهان بسته به آسمون نگاه می کردن خوشحال شدن که ابر منقلب شده. دهان ها شون رو وا کردن. ابره هر چی توی دلش داشت خالی کرد با فشار بیرون. فکر می کرد که آبروش بیش درختا داره میره و زیر رو نگاه نمی کرد. آخه داشت همه جا رو آغشته ی خودش و مکنونات قلبیش می کرد. با فشار خودش رو خالی می کرد.

سبکتر که شد آرام آرام سفید تر شد و رنگ و روش باز تر شد و از کوه خزید و بالا رفت... بالا رفت. اما هنوز سنگین بود و نمی تونست بالاتر بره. باز هم بغض کرد و شروع کرد هر چه آب برای مسافرتش برداشته بود تا ذخیره ی راهش باشه رو خالی کرد روی گیاه ها و بچه ها و آدم ها. اون همه زحمتش به باد رفت. قطره قطره ی این آب رو با صبر زیادی جمع کرده بود.

سفید شد... خورشید رو می شد از توی دلش دید... از کوه رد شد.

... محمد


Excerpt: The story of a little cloud that wanted to pass a huge mountain and it rained to become able to raise higher and finally succeeded.


۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

و نیایش ...



یکی از غم انگیزترین و دلخراشترین صحنه ها در دنیا دیدن ِ جنگلیست که دارد می سوزد و حریق در افتاده در زمین اش ...
و از امیدبخش ترین و دل انگیزترین ِ آنها دیدن ِ رویش ِ جوانه های سبز است از کنار ِ تنه های سوخته در حریق ...
آآآآآآآی ی ی خدای جان !
حریق ِ در افتاده در بیشه زار ِ جان هی می سوزد و می سوزاند و تمامی ندارد انگار !
و تنها به امید رویش ِ آن جوانه ی سبز ِ ناز ِ طفلک ِ کوچک ِ عزیز ، در همسایگی ریشه هایم است که هنوز اینچنین راضی و خشنود می سوزد این زمین و دم بر نمی آورد این درخت از سوختن اش ...
بسوزانم خدا تا آنجایی که قرار است اما ناامیدم مکن از حادثه ی باز روئیدن ام ...
امشب بیش از هر زمان ِ دیگری باش خدای جان که بیش از هر زمان به تو " نیاز " دارم ...
و این روزها و شبها بیش از هر زمان ِ دیگری مدام به خودم می گویم :

"وسیع باش،
وتنها،
و سربه‌زیر،
وسخت..."


" سهراب "

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

اندیشه ها تا زمانی که در تو زندانی اند چیزی را نمی سازند

بارها برام پیش اومد که هزار تا فکر تو ذهنم بوده ولی نتونستم بیارمش رو کاغذ ازش بنویسم یا به تصویرش بکشمش یا شاید هم ترسیدم از ازاد کردنش از تو ذهنم تا امروزکه به این جمله برخوردم

هنگامی که دگا نزد مالارمه شکوه کرد که باوجود انکه برای غزلهایی که دوست دارد بسرایداندیشه های زیادی در یر دارد،ولی برای به روی کاغذ اوردن انها برایش فوق العاده دشوار است ،مالارمه در پاسخ می گویید:دگا تو غزلها را با اندیشه ها نمی سازی ،تو انها را با واژه ها می سازی.

همه اندیشه دارن وهنرمند کسیکه اندیشه اش رو به تصویر میکشه با خمیرمایه های ساده و ابتدایی یا ازش می نویسه با واژه های ساده ای که ما هر روز باهاش سروکار داریم پس باید نترسید و رها کردحداقل برای خودت کاری کردی اندیشه ات رو ازاد کردی

پس از گذر از دوره ی مشق به مرحله ی توليد علم وارد می شويم


اصل مقاله

من مي توانم به شما قسم بخورم: يك نفر
ايراني از صبح تا موقع خواب، در عالم خيال چه
خدمت هاي نمايان به وطن مي كند، چه مجاهدت ها
در دفاع نوع تصور مي كند، چه تجارت هاي
سودمند مي نمايد، چه زمين هاي باير و ويران را
آباد مي كند، چه قنات هاي جاري قشنگي داير
مي كند؛ لكن، همه خيال است، اساس نيست.

خاطرات تاج السلطنه
به كوشش مسعود عرفانيان، نشر تاريخ ايران،
تهران، چاپ چهارم، 1378


اخيراً گزاره هاي جالبي از وزير صنايع نقل شده است كه خيلي ها را به فكر فرو برده است؛ هريك به فكري:

- "چاپ مقالات در مجلات بين المللي فروش رايگان علم است ... كه به صاحبان قدرت منتهي مي شود."

- "متأسفانه در جامعة علمي نگاهي ايجاد شده، كه به صورت نامحسوس و كاملاً سازماندهي شده، علم كشورها را به بهاي بسيار ارزان به فروش مي رسد."

- "... نظامات علمي در كشورهاي مختلف مثل كشور ما تابع ضوابط غلط بين المللي قرار گرفته است كه نمونة بارز آن همان چاپ اعضاي هيئت علمي در مقالات ISI است."

- "با اين كار، علم دانشمندان ايراني و دانشمندان ساير كشورها در اختيار قدرتي قرار مي گيرد كه از اين قدرت عليه همان كشور استفاده مي شود."

بنده كه در سا لهاي گذشته سهمي در اعمال سياست هاي تشويق پژوهشگران به انتشار در سطح بين المللي داشته ام از اين گزاره ها بي واسطه بهت زده شدم: مگر مي شود مديران ارشد كشور ما اين چنين فكر كنند؟ اولين فكر من اين بود كه عده اي مي خواهند پيشرفت بلامنازع ايران پس از انقلاب را مخدوش كنند.

اما نه! وزير صنايع كه اين چنين فكر نمي كند! او هم مانند مديران ارشد ديگر كشور رشد و توسعة ايران و عزت ايران را مي خواهد.پس چرا اينگونه صحبت مي كند؟ كمي تأمل مرا ياد پيچيدگي دنياي مدرن، پيچيدگي مفهوم علم مدرن، و نيز پيچيدگي رابطة ميان علم، دانش فني، و رشد اقتصادي و سياسي كشورها انداخت. بسيار ممارست و زمان مي خواهد كه ما جهان سومي ها ذهن هاي پيچيده پيدا كنيم و راه حل هاي بسيط براي مسئله هاي پيچيده مطرح نكنيم. مسئلة ما ناتواني در رشد صنعتي و توليد فناوري و برقراري رابطه ميان علم و فناوري و تجارت و كسب و كار است. اين مسئلة بسيار پيجيد ه اي است كه كمتر كشوري موفق به حل آن شده است. تمام كوشش خيرخواهان و ذهن هاي پيچيدة ايراني از ابتداي انقلاب تاكنون دستاوردهايي داشته است كه شاهد آن هستيم، اما هنوز از آن راضي نيستيم. هنوز در اين زمينه در ابتداي راه هستيم! پس اگر بعضي ها راه حل هاي ساده براي اين مسئلة پيچيده پيشنهاد مي كنند تعجب نكنيم؛ اگر عيب هاي بخش خود را به حساب پژوهشگران دانشگاهي مي گذارند ناراحت نشويم. اينها همه از روي خيرخواهي كساني است كه به پيچيدگي دنياي مدرن و مفاهيم آن عادت نكرده اند.

بگذاريد اين پيچيدگي ها را با چند سؤال و چند عدد بيان كنم: مي دانيم علم نوين چيست؟ مي دانيم دانش فني چيست؟ مي دانيم مالكيت معنوي چيست؟ مي دانيم ايران چند مقالة بين المللي در سال منتشر مي كند؟ مي دانيم جهان، بيگانگان، و قدرت هاي بيگانه چند مقاله منتشر مي كنند و در اختيار ما قرار مي دهند؟ مي دانيم چرا ما نمي توانيم از اين علم بيگانگان به نفع خودمان و به نفع صنعت خودمان استفاده كنيم؟ مي دانيم چرا دشمنان ما علم خود را رايگان در اختيار ما قرار مي دهند؟ چرا وزات صنايع از اين همه علم رايگان روي زمين ريخته به نفع كشور استفاده نمي كند؟

توليد علم جهاني در سال 2008 حدوداً 2 ميليون مقاله بوده است. يك درصد آن مي شود حدود بيست هزار مقاله! سهم ايران در سال 1387/2008 حدود 16000 يعني كمتر از يك درصد بوده است! آمريكا به تنهايي 18 درصد علم دنيا را در آن سال توليد كرده است و همه را هم تماماً دراختيار ما می گذارد! در اختيار ما مي گذارد تا اگر توانستيم به فناوري تبديل كنيم و به دنيا بفروشيم! چرا وزارت صنايع از اين 99 درصد علم دنيا براي توليد فناوري استفاده نمي كند؟ چرا ما در استفاده از اين علم رايگان بر زمين ريخته ناتوانيم؟

وزارت صنايع براي استفاده از اين ثروت انبوه چه تمهيدي انديشيده است؟ به توبره كشيدن خاك ايران كه هنر نيست! سيليس را تني 100 دلار بفروشيم و شيشة اپتيك را بسيار گران تر كيلوئي 1000 دلار بخريم؟ مگر نه اينكه دو دانه شيشة عينك چند گرمي را به قيمت 100 دلار مي خريم! وزارت صنايع توضيح دهد چه كرده است! مگر همين دانشگاهيان نبودند كه بيست سال پيش دانش فني توليد شيشة اپتيك را در ايران به دست آوردند اما وزارت صنايع نه تنها كمكي به توليد اين شيشه نكرد كه مانع هم شد؛ هنوز هم راه باز است: اين گوي و اين ميدان! خاك ايران را به توبره نكشيم؛ كارشناسان وزارت صنايع مثال هاي فراوان ديگري از اين به توبره كشيدن خاك ايران دارند! انتشار مقاله هاي ISI را تقبيح نكنيم كه اين ره به جايي نخواهد برد! نه از 99 درصد علم دنيا مي توانيم استفاده كنيم و نه حتي از دانش فني توليدشده در ايران كه به صورت مقالة ISI درنمي آيد و دانشگاهيان با آن ارتقاء دانشگاهي هم نگرفته اند!

واقعيت اين است كه ما نه علم را مي شناسيم، نه مفهوم دانش فني را درست درك كرده ايم. آنچه كشورها و بنگاه هاي اقتصادي رايگان به كسي نمي دهند دانش فني است نه علم! بنابر تعريف جديد، علم هنگامي علم است كه در چارچوب "گفتمان علمي" به صورت ارائة مقاله در همايش هاي ملي و بين المللي و يا انتشار در مجلات در "اجتماع علمي" مطرح و به بحث گذاشته شود، وگرنه هنوز علم نيست و توليد علمي تلقي نمي شود.

همكاران پژوهشي سخت كوش نگران نباشند. بي دغدغه به كار خودشان ادامه دهند و راه انتشار يافته هايشان را در اجتماع علمي ملي و بين المللي به هرصورت ممكن بجويند! ما بايد اين مرحلة "مشق علم" را همراه با افزايش توليد مقالات ادامه دهيم، تا پس از گذر از اين "دورة مشق" به مرحلة توليد علم وارد شويم و با حضور بين المللي نقش خودمان را در جهان و وظيفة خودمان را نسبت به مردم كشورمان ادا كنيم. آينده ارزش اين زحمات را درك خواهد كرد. و البته اميدوار باشيم نسل بعدي مديران كشور ما هم به نقش خود بهتر واقف شوند و راه توليد دانش فني و تجاري سازي اين دانش را هموار سازند؛ از خود بصيرت نشان بدهند و بصيرت ديگران را با سپر ولايتي دفع نكنند!

والذين جاهدافينا لنهديهم سبلنا.

رضا منصوري
تيرماه 1389
پ.ن: این یادداشت را دکتر منصوري براي چاپ ابتدا به ايسنا ارسال کردند که آن خبرگزاري از انتشار آن خودداري کرد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

روح دریایی در قالب شنی

دلم میخواست توروببینم میدونی چند وقته......نمیتونم بگم تو کجایی ، من کجام؟کجا جا موندم!
اومدم تو روببینم اینجا تو حرکت دستها، تو چرخش ریز قلمو لای ماسه ها، دلم برای دیدن اوج قدرتت می تپه
تو این هوای گرم شرجی وراه رفتن تو ماسه هایی که پاهات رو میسوزونه و بوی ماهیی که تموم ساحل رو گرفته تنها چیزی که می چسبه دیدن این همه روح دریایی ِ
دیدن تپه های شنی که با دمیده شدن روح هنرمند شکل می گیره
اینجا میشه دید هنوز فرصت هست برای افریدن هنوز فرصت هست برای دیدن
دوستت دارم خدایا برای افرینش این لحظه های ناب


پی نوشت :برای دیدن تصاویر میتونید به سایت زیرمراجعه کنید
www.sandsculpturemaz.ir

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه



I am describing to her how busy will I be this weekend, since I have to drive two hours to the other city only for returning a book to the library, I explain further that it is on call and no one else can return it to the library, and I if I don't return it I have to pay a dollar fine for every day delay and that would be almost 40 bucks!

She thinks and replies to me: "mmm, maybe I should go and study in the library, ya library is more quite; so nice!"

Me: What?! I am just talking about my frustration!! did u hear any of that?

She Just laugh!!

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

" شفا " کو ؟



سلام،
" شفا " کو ؟
این سوالیه که ذهن من رو هم مدتهاست به خودش مشغول کرده و باعث شده تا در پی یافتن ِ جوابش به خود ِ گم و شده و از دست رفته و ناامیدم هم بیشتر سر بزنم و دوست تر باشم با خودم.
شفا رو همون نامهایی می سازند که تو همین ستون نویسندگان صف کشیدن و من هم آرزوم بود روزی میون اونها باشم و این آرزوم محقق شد ...
پشت هر کدوم از این نامها دنیایی از درد و مشغله و کار و گرفتاری و شوق و هیجان و شادی و اشک و لبخند و احساس بود و هست...
اما چرا از اینهمه ای که بود اکنون خبری نیست ؟!!!
هر کسی که حق نوشتن در شفا داره هم میتونه بیاد اینجا " بناله " هم لبخند بزنه و بخندونه و هم امید ببخشه و هم ناامیدی هاش رو بیاره و جرعه ای نور لطب کنه از دریای بیکران ِ بخششی که در شفاست ...
قرار نیست همه و همه از سر ِ خوشی و شادمانی بیان اینجا و بنویسند.
خیلی وقتها ممکنه از سر ِ به انتها رسیدن و ته کشیدن ِ داشته هامون از احساس و خوبی و صد البته امید بیایم اینجا...
من خودم 4 هفته پیش اتومبیلی که سالها بود داشتم اش و عجیب بهش دل بسته بودم و برام به واسطه خاطرات عزیزی که خلق شده بود توسط اش خیلی خاص بود ، توی یک حادثه موتورش آتیش گرفت و سوخت !!!
توی یک پست قدیما نوشته بودم یکی از خاطرات سفر باهاش رو ،
اومدم اینجا بنویسم اون حادثه رو و درسی رو که گرفته بودم ازش اما زمان اینقدری سریع سپری شد که نشد ...
تنها برادرم که ماشین اون لحظه دستش بود صحیح و سالم جان بدر برد از اون حادثه ی ناگوار ،
برادری که در اوج سردرگمی و حیرانی و سرگشتگی بعد از دو روز از اون حادثه عازم سفر ِ حج بود با کاروان عمره دانشجویی...
یا از آرزوهام ،
یا از خیلی چیزهای دیگر که باید می نوشتم و ننوشتم ...
یا زمانی که محمد از نیایش های الکسیس کارل نوشت چقدر دلم خواست بیام اینجا و بنویسم که چقدر با اندیشه های این مرد در کتاب ِ نیایش دکتر شریعتی تو اولین تجربه ی سفرم با قطار به قصد ِ مشهد و زیارت امام رضا زندگی کردم و راه و رسم ِ خواستن آموختم و دعا برام معنا و مفهوم ِ دیگه ای پیدا کرد ، و نشد که بیام و بگم و بنویسم ...
این روزها خیلی از آنهایی که بودند و دوستشان می داشتیم و اکنون نمی نویسند در شفا همچنان هستند و بی شک هر روز مثل من نتونن چند روزی در میان میان و سر می زنن و می خونن و یادهاشون رو مرور می کنند و زندگی می کنند همچنان.
در ِ شفا تخته شدنی نیست ،
که شفا فنا شدنی نیست ...
حتا اگر روزی اینجایی که بود هم وجود نداشته باشه " شفا " و شفایی زیستن یه عادت شده تو جون ِ تک تک ِ اهالی اینجا.
اما اینکه پویایی و های و هوی سرشار از زندگی گذشته ها نیست درش باید در موردش اندیشید ...
که اهالی این جا الان هر کدوم با چه مشغله هایی دست و پنجه دارن نرم می کنن و چه مشکلات و گرفتاری هایی داره موج می زنه تو لحظه هاشون... و چقدر دنیا و زمانه بی رحم شده این روزها قبول کنید...
حادثه ها افتاده اند روی یک دور ِ تند کنترل نشدنی و دلخوشی ها رفته رفته کم و کمتر دارن می شن و ارزشها رو به زوال .
من هم برای رسیدن چند ساعتی از روز ِ جمعه ای که به کمک موتور پناه ببرم به بالاترین نقطه از مرتفع ترین کوه های اطراف و چند دقیقه ای خودم باشم و اونهمه ای از کوه و دریا و مه و روستا و شهر و جنگل و رود و برکه دور از آدمها ، دلم تنگ میشه ...
خلاصه اینکه من هم دلم برای " شفا " ی اون روزها که حسرت ِ نوشتن درش رو داشتم ، تنگ شده ...
اما اون شفا دور نیست ،
همین دور و بر هاست،
باور کنید ...

خداحافظ یکشنبه های دوست داشتنی من


تموم هفته رو برای یک لحظه زندگی میکنی یک لحظه ای که برای خودتی و رویاهات. خیالهایی که توش بکن و نکن نیست صلاح و غیر صلاح نیست تویی و احساساتت تویی و موجودیتت
تموم هفته باید یک چیز دیگه باشی یک طور دیگه نباید گریه کنی که فکر کنن ضعیفی نباید از ته دل بخندی که فکر کنن جلفی
وبدون لحظه های خاصی که برای خودتی تو یک ماشینی یک ماشین
من تو نقاشی هام گریه کردم و توشون خندیدم احساس خوب پرواز رو کشیدم و رنج رو با تموم وجودم حس کردم
همشون رو هم قایم کردم وبا تموم کمی جام نفرستادمشون توی انباریم جلوم هستن تا پروسه زندگیم از یادم نره


یکشنبه ها برای من روزی بود برای فرار از عادتهای تکرای و اغازی برای شروعی تازه
اما این پروسه برای مدتی مجبور به توقفه

بوم نیمه کاره نقاشی و رنگهام گوشه اتاقن دلم می خواد یک روز فقط یک روز باهاش تنها باشم تا بعد از 3 ماه تمومش کنم
یک وقتهایی با خودم حساب می کنم که چند سال دیگه بازنشسته میشم که کارهایی که دلم میخواد رو بکنم
ایا اون زمان این شور جوونی این انرژ ی واین اقای مولاییان و دوستهای هنرمندم هستن!


هرچند بوی غیرو بنزین خونه رو می گرفت ولی شروع کردم اول همه مقوام رو باهاش تیره کردم ولی بعدش نورهای سفید اومدن اونها همه ی چیزها قشنگی هستن که دارم و خورشید با نور زردش باعظمت تر از همیشه کمکم میکنه از اون ته دره ای که گیر افتادم راهم رو، رو به بالا پیدا کنم
مطمئن باش دوباره به تو سلام خواهم کرد

تلویزیون ما

سندرم سریال‌های ایرانی یا چگونه فارسی‌وان موجب می‌شود تلویزیون به راحتی از خط قرمزها عبور کند

نوشتن دربارهٔ سریال‌های تلویزیونی صدای و سیما می‌تواند به اندازهٔ تماشای خود این سریال‌ها کسالت‌بار‌ و خسته‌ کننده‌ باشد. خصوصاً اینکه حرف‌ها و نکته‌ها بسیاری دربارهٔ سندرم سریال‌های تلویزیونی و حالا چه وطنی و چه آن‌‌ور آبی گفته شده و چه بسا گوش خوانندهٔ این سطور هم از آن‌ها پر شده باشد. خوب یا بد تب این سریال‌ها باز هم بالا گرفته و حواشی و جنجال‌‌هایش به رسانه‌های دیداری و شنیداری راه یافته است. رویکرد عمدهٔ این مباحث ناظر به دو محور جداگانه است که ارتباط نزدیکی با هم دارند و غالباً در کنار یکدیگر مطرح می‌‌شوند. یک ضلع این مناقشه فراگیری و رواج فزایندهٔ سریال‌های خارجی است که از چند سال پیش با در دسترس قرار گرفتن دی‌وی‌دی‌های زیرنویس‌دار قدرت خود را به رخ کشیدند و در ایام اخیر در قالب شبکه‌های ماهواره‌ فارسی‌زبان به اقبال فزاینده‌ای دست یافتند. ضلع دیگر این مناقشه هم نوع واکنش مدیران و مسئولان فرهنگی در برابر هجمهٔ این سریال‌ها است که ابتدا در حال و هوای انکار اصل موضوع دور می‌زد و اکنون آرام آرام به سمت چاره‌‌اندیشی سوق پیدا کرده است.

محصولات رسانه‌ای ماهواره‌ای پدیده‌‌ای نوظهور نیستند و سال‌هاست نیاز تصویری بخشی از مخاطبان ایرانی را تأمین می‌کنند. این محصولات تا همین چند وقت پیش معمولاً درصد ثابتی از بینندگان را به خود اختصاص می‌دادند و غالباً هم در کیفیت و هم در کمیتِ برنامه‌ها حرف چندان قابل اعتنایی برای گفتن نداشتند. اما تحولات آن‌ها در چندین و چند ماه گذشته شرایط را به سمتی برده است که توجهات بسیاری به سمت آن‌ها معطوف شده و میزان اثرگذاری‌شان با دقت بیشتری مورد بررسی قرار گرفته است. نماد این تحول را در زمینهٔ برنامه‌های سیاسی، بی‌بی‌سی فارسی و در زمینهٔ برنامه‌های سرگرم کننده فارسی‌وان می‌توان دانست که این روزها از همه‌سو در معرض اتهام‌ قرار گرفته‌اند و تأثیرات مخربشان به اشکال مختلف گوشزد می‌شود. این شبکه‌ها در حوزهٔ سیاسی اهداف رسانه‌ای خود را در نقطهٔ مقابل جو تک‌صدایی موجود در کشور به خصوص در فضای بعد از انتخابات تعریف کردند و در حوزهٔ سرگرمی‌سازی هم سعی کردند از محدودیت‌های قانونی، عرفی و بعضاً شرعی حاکم بر تلویزیون دولتی سیمای جمهوری اسلامی فراتر بروند و مخاطبان ثابت و پیگیری برای خود دست و پا کنند؛ و اتفاقاً تا حد زیادی هم موفق شدند.

بهانهٔ این نوشته صرفاً بررسی نوع واکنش صدا و سیما نسبت به برنامه‌های سرگرم کنندهٔ ماهواره‌ای و سریا‌ل‌های پرمخاطب آن است که این روزها در سبد رسانه‌‌ای بخش قابل توجهی از خانوار‌های ایرانی جای گرفته‌اند و تماشای آن‌ها به دغدغهٔ بسیاری از خانواده‌ها تبدیل شده است. در سال‌های اخیر دی‌وی‌دی‌های زیرنویس‌دار سریال‌های پرمخاطب خارجی میان جوانان و نوجوانان نسل سوم و چهارم بیشتر به عنوان محصولی زیر‌زمینی رد و بدل می‌شدند. اما در وضعیت جدید دیسک‌های دی‌وی‌دی جای خود را به سریال‌هایی دوبله شده داده‌اند که به جای جوانان و نوجوانان همهٔ اعضای خانواده را به مخاطب ثابت خود تبدیل می‌کنند و بالتبع از نقطه نظر آماری مخاطب بیشتری برای خود دست و پا می‌کنند.

با قدرت گرفتن رقیب جدید جو حاکم بر کشور ابتدا به سمت برخوردهای سلبی تمایل پیدا کرد که با توجه به قابلیت‌ها و امکانات تکنولوژیک کنونی از همان ابتدا پروژه‌‌ای شکست خورده محسوب می‌شد. گرچه این برخورد‌های سلبی کماکان ادامه دارد اما مدتی است ردپای برخورد‌های ایجابی هم به چشم می‌خورد که نمونه‌اش می‌تواند تشدید روند پخش سریال‌های ایرانی از شبکه‌های پرمخاطب در ساعات پربیننده و تلاش جدی برای جذابت‌‌تر شدن آن‌ها باشد. در راستای همین روند است که سریال‌هایی مانند تاوان، زیر هشت و البته فاصله‌ها با تبلیغات فراوان در کنداکتور پخش شبکه‌های سیما قرار می‌گیرند تا خوراک سرگرم کننده‌ای برای شب‌های تابستانی ایرانیان فراهم کنند. قاعدتاً بعد از پایان این سریال‌ها هم سریال‌های ماه رمضان جای آن‌ها را می‌گیرد تا این روند تقریباً‌ تا انتهای تابستان ادامه پیدا کند و آنتن سیما از محصولات داستانی دنباله‌دار خالی نماند. تراکم پخش این سریال‌ها در تلویزیون بی‌سابقه نیست و در سال‌های گذشته هم سریال‌های متعددی با چنین شکل و قالبی برای مدتی نسبتاً طولانی به نمایش درآمده‌اند. بحث بر سر کیفیت محتوایی و ساختاری آن‌ها و توانشان در جذب مخاطبان‌ فارسی‌زبان و بالتبع کاهش مخاطبان‌های شبکه‌های ماهواره‌ای است. مرور این سریال‌ها مشخص می‌کند که بخشی از مدیران صدا و سیما تصمیم گرفته‌اند تا حد ممکن از تمهیداتی استفاده کنند که به جذاب‌تر سریال‌ها کمک می‌کند و آن‌ها را از یکنواختی و کسل کنندگی آزار دهنده برهاند. پیرو همین تمهیدات است که مثلاً در سریالی مانند فاصله‌ها بر جذابیت‌های روابط دوستانهٔ دختر و پسر داستان مانور زیادی داده می‌شود و اساساً استخوان‌بندی داستان با تکیه بر آن بنا می‌شود؛ امری که در هیچکدام از سریال‌های وطنی تا این حد به آن پرداخته نشده بود. یا مثلاً در ساختار روایی سریال تاوان ایده‌های خلاقانه تعبیه می‌شود و تا شیوهٔ داستان‌گویی آن با پیچیدگی‌های خاصی همراه شود. اما آیا این تمهیدات واقعاً توانسته‌اند شور و شوقی در میان مخاطبان برانگیزند و آن‌ها را برای ساعات متوالی پای گیرندهٔ خود بنشانند؟ آیا عبور از خط قرمزهای بی‌مورد تلویزیونی در سریال‌ها فاصله‌ها، شگرد‌های روایی سریال تاوان و فیلمبرداری و کارگردانی نامتعارف سریال زیرهشت واقعاً می‌تواند جوابگوی نیاز مخاطبان به سرگرمی‌‌های تلویزیونی باشند و اوقات مفرح و لذت بخشی برای‌‌شان خلق کنند؟ پاسخ به این سؤالات چندان هم دشوار نیست. کافی است به میزان شعارزدگی سریال‌های فاصله‌ها، داستان کلیشه‌ای سریال تاوان و جاه‌طلبی‌های بصری بی‌مورد سریال زیرهشت دقت کنیم تا قضیه برایمان روشن شود. فاصله‌ها از یک طرف برای ربودن گوی سبقت از رقبای رسانه‌های خود به مخاطبان ایرانی باج می‌دهد اما شعارزده بودنش به قدری زننده و حتی گاهی مهوع است که آدم را نسبت به حداقل ذوق هنری سازندگانش به کلی بدبین می‌کند. شیوهٔ فاجعه‌آمیزی که این سریال برای نکوهش رباخواری در یکی از قسمت‌های گذشتهٔ خود به کار گرفته بود تنها مشتی نمونهٔ خروار است؛ همان قسمتی که کار شخصیت‌ها به معرفی کتاب هم در مذمت رباخواری کشید و لحظات واقعاً حیرت‌انگیزی در تاریخ تلویزیون خلق شد. در سریال زیر هشت هم سر و شکل بصری کار مانند دیگر آثار سیروس مقدم ربط روشنی به محتوای آن ندارد و اغلب اوقات به عاملی آزار دهنده و مانعی بر سر راه پیشبرد داستان تبدیل می‌شود. در سریال سیروس مقدم سندرم دیالوگ‌‌‌نویسی موزون که قرار است شباهت‌هایی با جملات قصار هم داشته باشد به نقطهٔ ضعف دیگری تبدیل شده است. این سندرم که سنگ بنای آن را شاید علیرضا نادری در سریال میوهٔ ممنوعه حسن فتحی گذاشت در سریال زیر هشت به قدری پیشرفته شده که معلوم نیست چرا همهٔ شخصیت‌ها تا این حد سعی می‌کنند «قشنگ» حرف بزنند و به زور هم که شده خلاقیت‌های گفتاری از خود بروز بدهند. صحنهٔ گفت‌و‌گوی آتیلا پسیانی با همسر خود در اتاق بیمارستان که چند شب پیش به نمایش درآمد مصداق خوبی برای این ایراد است. مخاطب چطور باید باور کند که همسر سالخوردهٔ آتیلا پسیانی که شوهری خلافکار دارد و عمرش را در محلات پایین شهر و خانه‌‌های فرسودهٔ آنجا گذرانده‌ است چنین تبحری در سخنوری دارد و می‌تواند اظهار عشق به شوهرش را با جمله‌های به ظاهر ادبی مزین کند. نکته اینجاست که این سریال‌های تلویزیونی با هر شکل و قالبی که ارائه شوند و هر ادا و اطواری که برای متفاوت بودن از خود نشان دهند هنوز هم ذات خود کماکان ارتجاعی و واپس‌گرا هستند و از دایرهٔ بستهٔ مضامین خانوادگی‌، بحران‌های عاطفی و شکست‌های به ظاهر عشقی فراتر نمی‌روند. چطور می‌توان انتظار داشت که مخاطبان فارسی‌زبان این محصولات رنگ و رو رفته و مستعمل که واقعاً بوی کهنگی گرفته‌اند را به محصولات خوش ‌و آب رنگ آن ور آبی ترجیح بدهند و وقت خود را با برنامه‌های تولید داخل پر کنند؛ آن هم در دورانی که حتی نمونه‌های دست چندم سریال‌های پر شمار خارجی روی خلاقیت را در فیلم‌نامه‌نویسی کم کرده‌اند و با ایده‌های درخشان خود مخاطبان را لحظه به لحظه به شگفتی واداشته‌اند؟