۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

دکترهای اونها و بیسوادهای ما


یکی از برنامه هایی که خیلی دوست دارم برنامه Drs
مردم مشکلاتشون رو میگن و دکترها راه حلهای حسابی بهشون میدن
خانمها این برنامه رو خیلی دوست دارن چون خیلی از مشکلاتشون حل میشه مثلا اگه دلت می خواد کفش پاشنه بلند بپوشی ولی پاهات اذیت می شن اونها نمی گن نپوش یک راه حلی برای پاهات بهت نشون میدن
توش ا ز بکن نکن و ممنوعه و این بد اون خوب خبری نیست می خواد شما رو به خواسته تون برسونه
دلشون میخواد تو از زندگیت لذت ببری اگه دماغت رو دوست نداری عملش کن اگه صورتت لک داره لیزر کن و هزار تا چیز دیگه
دیشب که داشتم برنامه شون میدیدم داشت راه حلی رو برای خانمهایی که موهاشون موج داره میگفت خانم از اینکه موهاش بعد از مدتها انقدر صاف شده بود کلی خوشحال بود
مار و ببین برای پوشیدن مانتوی روشن تو این گرما باید جریمه بدیم و باادمی که 2 تا کلاس هم سواد نداره دهن به دهن شیم حالا اونها دکتراشون دنبال راهی هستن که تو اون لذتی رو که میخوای از زندگیت ببری
نمیدونم والله بهتر مقایسه نکنیم

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

دوستی به نام ِ " پدر "



گاهی وقتا میشه که یه عزیز ِ عزیزتر از جان رو عین ِ جان همیشه ی نزدیک در کنارت داری و رنگش برات باخته و تو گیر و دار ِ روزمرگی های زندگیه همواره ، شده یه تکرار ِ همیشه انگار، که گاهی اونقدری رنگ می بازه که ...
گاهی تلنگر های دنیای سخت طوری بهت گوشزد می کنه که حواست رو دوباره جمع ِ اون عزیز ِ عزیزتر از جانت کنه که ...
این اسم گذاشتن ِ روزها هم به نام ِ این عزیزها خیلی آدم رو به فکر فرو میبره ،
تولد ها ، مناسبت ها ، روزهای نامدار ِ به نام ِ مادر ، به نام ِ پدر ، به نام ِ پدر ...
با هم عین ِ دوتا دوست بودیم ،
هرچند اون آخریا به خاطر درس و دوری کمتر میدیدمش اما دیدارهامون سخت گرم بود و تند می گذشت و باز دلتنگی جای خالیش رو می گرفت تو غربت ...
14 سال میگذره اما انگار همین دیروز بود ،
مثل ِ اکثر ِ بچه دبیرستانی هایی که ترم ِ اول دانشگاه رو به خیال ِ دبیرستان و با شوخ و شنگی به آخر ِ ترم رسوندن ، همون ترم اول کم آوردم و تو هر دو تا درس ِ فیزیک و ریاضی افتاده بودم !
بهمن ماه بود و توی خونه ای که زندگی می کردیم گاز شهری وجود نداشت و به زور ِ حواله های نفت ِ دانشجویی که با کلی زحمت و منت و تمنا جور می کردیم و هیچوقت کفاف نمی داد، با یه بخاری نفتی که بعضی وقتها هر چیزی توش می ریختیم تا روشن بمونه - از گازوئیل و مخلوط ِ گازوئیل و نفت گرفته تا چرک نویس ها و کهنه های پارچه و ... - یکی از اطاقهای خونه رو گرم می کردیم و اونجا سر می کردیم.
اون سال زمستون سختی بود و نفت و گازوئیل و چرک نویس و ... ته کشیده بود و سرمای بی سابقه ای بود.
برای گرفتن ِ نمره ها رفته بودم دانشگاه و با دیدن ِ رد شدنم توی 2 تا از درسهای پایه سرما به تمام ِ وجودم رخنه کرده بود.
هیچوقت فراموشم نمیشه اون درموندگی و استیصال که تمام ِ روحم رو تسخیر کرده بود و سخت درمونده بودم.
رفتم به میدونی که اسمش مخابرات بود و با تلفن کارتی زنگ زدم بهش ...
مثل ِ همیشه از همه چیز پرسید . از حال خودم تا درس و ... و نفت !
مجبور شدم دروغ بگم بهش که همه چیز مرتبه و هیچ کم و کسری نیست و اوضاع روبه راه و آرومه !!!
کمی آروم شدم و رفتم خونه و توی اطاق ِ سرد و تاریکم زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و در حالی که می لرزیدم از سرما زدم زیر ِ گریه ...
اون شب یکی از بدترین شبهایی بود که به یاد دارم ،
تنها بودم و هیچیک از 2 هم اطاقی دیگه ام نبودن و همه چیز برام ریخته بود به هم ...
الان که سالها ازش گذشته و بهش فکر می کنم می بینم که یک دنیا یاد گرفتم از اون شرایط و اون لحظه های سخت.
روز ِ فردای اون شب نزدیکی های ظهر بود که زنگ ِ در ِ حیاط به صدا در اومد !
دویدم و رفتم باز کردم در رو و درجا خشکم زد از تعجب !!!
اونچه میدیدم برام غیر قابل باور بود !
پدر !
پدر رو در مقابلم میدیدم با اون لبخند ِ همیشگی اش بر لب .
با خندیدن اش چشم هاش حرف میزد با آدم و دنیایی از سرور و آرام روونه می کرد سمت ِ جون ِ آدم .
در آغوش کشیدم اش و غرق ِ بوسه اش کردم .
همیشه برای هم اطاقی هام - امیر و آیدین - سوال بود که تو چجوری بابات رو میبوسی ؟!!! خجالت نمی کشی ؟!
و من افسوس می خوردم که اونها در سایه ی غروری بیجا و کذایی چطور دیواری به بلندای آسمون بین خودشون و پدرهاشون کشیدن !
گفت در رو باز کن و ماشین رو آورد توی حیاط و وقتی در ِ صندوق عقب اش رو باز کرد من از تعجبی آمیخته به شادی و حسی که توصیف و توضیحش واقعن غیر ممکنه خشکم زده بود !
میتونین حدس بزنین که با دیدن ِ 5 تا پیت ِ 20 لیتری پر از نفت ِ عزیز توی اون شرایط چه حالی به آدم دست میده !
این نفت به مراتب دوست داشتنی تر و لذت بخش تر از غذایی بود که مادر ِ همیشه دل نگران از اون راه ِ دور فرستاده بود برام.
.
.
.
اون شب یکی از عزیزترین و به یادموندنی ترین شبهای عمرم بود که هرگز از یادم نمیره هرگز .
توی اطاق ِ کوچک و محقرم که حالا هواش گرمای دلنشینی داشت کلی با هم صحبت کردیم تا دیروقت بیدار بودیم .
چراغ که خاموش شد و پدر خوابید من ساعتها غرق ِ تماشای اوی در خواب بودم و داشتم از وجود ِ نازنین اش که احساس ِ بودن ِ خوب گونه اش تمام ِ حجم ِ اطاقم رو پر کرده بود ، استفاده می کردم و از لذت و حال ِ عجیب و شوری که داشتم خوابم نمی برد و دوست داشتم تا سحر و تا لحظه ای که قراره راهی بشه نظاره گرش باشم ...
حس ِ عجیبی بود ،
حسی شبیه این که انگار تمام ِ دنیا پشتیبان ِ تو باشد .
انگاری که دیگر هیچ کم نداری و سعادتی ناب و بی پایان تمام ِ وجودت را در بر گرفته است .
حسی که با هیچ نمی توان جایگزین اش کرد و گفتن اش سخت است و نا ممکن ...
.
.
.
مرداد که به آخرهای خودش برسه 10 سالی میشه که از دوستی باهاش بی نصیبم و پدر شده دوست جون ِ خدا .
دلم تنگ شده برای تیزیه سبیل هاش وقت ِ بوسیدنها ،
برای در آغوش کشیدن و کشیده شدنهای گاه ِ لحظه های ناب ،
برای حرف ها و دردهای " مرد " گونه اش که گاه برام تعریف می کرد .
برای تمام ِ او تنگ شده دلم ...
اما با دنیایی از یادهای عزیز و خاطرات خوب دلخوش هستم و جاری ...
و با میراثی ناتمام از واژه های " دوست " ، " مرد " ، " گذشت " و " ایثار " که برایم بر جای گذاشته .
قدردان ِ لحظه لحظه های عزیزانتون باشید و محبت هاتون رو در سایه های دروغین و پوچ ِ غرور یا هر حس ِ دیگه دریغ نکنید ازشون
قدردان ِ وجود ِ عزیز و گرانقدر ِ تک تک ِ عزیزانتون .
بخصوص،
دوستی به نام " پدر "
--------------------------------------------------------------------
پ . ن : ببخشید که اینهمه شد و اگه دلگیر شد و روز ِ پدر به همه ی پدرهای دنیا و بخصوص باباهای شفایی مبارک باشه .


۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

ستاره


نزدیک صبح بود اما صبح نبود. جایی از جاده ی خارج شهر سگی واق واق می کرد. گرم بود. سکوت بود. صدایی نبود الا صدای ماشین. گاهی دو نور قرمز اون دورها معلوم می شد و راه رو تایید می کرد. بعد از مدتی می پیچید جای دیگری و راه تنها می ماند برای تو. تاریک و نور چراغ تو.

کم کم ابرها سیاه ماندند و آسمان خاکستری شد. می شد فرق ابر ، آسمون رو فهمید. آسمان کم کم آبی تیره شد ، ابرها خاکستری رنگ. مدت ها این بازی کمرنگ شدن ادامه داشت. چپ می پیچیدم. راست می پیچیدم. ادامه و ادامه ... جاده منو بالا می برد و پایین می آورد. دیگه نقطه های قرمز ماشین جلویی اون اثری که در عمق تاریکی داشت را نداشت.

بالا رفتن از تپه ای سخت بود برای ماشین.

به بالا که رسیدم خشکم زد. بی اینکه انتظارش رو داشته باشم ناگهان اون نزدیکی های خونه ها ستاره ای بزرگ دیدم

ناشناس بود. جدی جدی اولین بار بود می دیدمش.

.ازش پشت فرمان چند تا عکس گرفتم با مبایلم. اما عکس ها اونی نبود که می دیدم

مردی سر چارراه دیدم از دنیا سیر. اما من شوق رسیدن به سخنرانی علمی در دانشگاه رو داشتم. دلم تاپ تاپ می زد.
وقتی از ماشین پیاده شدم اون ستاره بالا بود. نورش رو تو دست هام گرفتم و مثل آدمی که آب می خوره از نورش خوردم و بوسیدمش اما وقت نبود زیاد غمیق بشم. این بود که رفتم توی ساختمونی که سایه بود اما پر از محققانی بود که هر کدام آفتابی بودن برای محققان دیگر

... محمد

Excerpt: A novel experience of sunlight!


۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

10


۱ . کنجکاوی را دنبال کنید
“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲ .پشتکار گرانبها است
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .
با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳ .تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید. تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .

۴ .تخیل قدرتمند است .
“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیل به مراتب از دانش مهم تر است “
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

۵ .اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “
هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .
من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید .

۶ .زندگی در لحظه
“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”
تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .

۷ .خلق ارزش
“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .

۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.
“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “
شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.

۹ .دانش از تجربه می آید .
“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “
دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !
وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .

۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.
“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”
۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود .

---------------------
در جیکنامه نوشته شده بود که این ها مال انشتین هستند اما امکان اینکه این ها نقل قول از انشتین باشه بسیار کمه. حالا هر کی که نوشته دمش گرم و جملاتش واقعا عمل کردنی هستند. خیلی هم مفیدند به همین دلیل اینجا آورده شد. اما ای کاش ۱۱ هم بهش اضافه می کرد که خودت باش. جملات زیبای خودت رو به انشتین نسبت نده.




Excerpt: 10 lessons.


۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

مرسی julie &julia



یک کار خوب دیگه هم که برای در اومدن از یکنواختی میشه کرد این که برین دنبال کاری که ازش لذت می برین مثل اشپزی یا نقاشی یا جمع کردن چیزهایی که دوست داری مثلا عکس برگردون تمبر برگ درخت !ولی ضرب العجل خیلی مهمه چون باعث میشه تو محکمتر به این کار بچسبی
این چیزهایی رو که گفتم از فیلمjulie &iulia یاد گرفتم . 524 دستور پخت غذادر 365روز برای زنی که برای فراراز زندگی روزمره اش به این درو اون در میزنه
تاثیر خوبی رو من داشت حالا با انگیزه بیشتری میرم تو اشپزخونه ودر حالیکه پارسا تو رو رک خودشو به یخچال و لباسشویی میزنه من در حا ل در ست کردن یک غذای جدیدم .اینکار رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی توش خلاقیت باشه و خوب از اب در بیاد باید اعتراف کنم همین اشپزی تغییر بزرگی تو زندگی ام بوده با تشکر از سایت اشپز انلاین و julie &iulia و همسر محترم که با وجود بدمزه بودن غذا هم سعی به تشویق من داره

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

برای بی تلویزیون هایی مثل من که خوشحالم از بی تلویزیون بودن این سایت جام جهانی رو انلاین پخش می کنه.
اگه بازم چیزی دیدید بهتر کامنت بگذارید
انشالله که هلند و برزیل!

فرشتگان در آزمایشگاه ها


امروز خوندم که پارسال در مدت ۳۶۵ روز ۱۲،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار (۱۲میلیارد دلار) مصرف تحقیقات پزشکی شده در ۳۰،۰۰۰ آزمایشگاه. ۳ بیماری لاعلاج شامل نوعی ایدز و یک .بیماری کبدی و یک نوع بیماری قلبی و ۲ نوع سرطان درمان قطعی می شوند. پیشرفت در ۴۰۰ نوع بیماری رخ داده. .

امسال هم همین مقدار قراره صرف بشه و امید هست ۲ بیماری کبدی درمان قطعی بشه و شاید ام اس کنترل بشه.

مادران دعا کنید برای فرشته هایی که قراره وقتی شما نماز می خونین و دعا می کنین اونا ۳۶۵ روز از صبح تا شب توی آزمایشگاه ها با دست هاشون کار کنن و با مغزهاشون فکر کنن و با زبان هاشون سوال بپرسن تا با جهل ها و حماقت ها مبارزه کنن..

Excerpt: Some angels are hard working in research labs to help mothers of ill children.


۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

نفهمیدم تا نگشتم مادر


هر روز از کوچه هایی رد میشوم که بوی تو را می دهند .

روی دیوارهایی نقاشی میکشم که خشت خشت انرا توبرهم نهادی .

زیر اسمانی راه میروم که تو با ذوق بی نظیرت برایم رنگش می کنی از نیلی گرفته تا نارنجی و قرمزوسیاه حتی رنگ سیاهش راانقدر ماهرانه با قلموی ریزت و ان قوطی رنگ نقره ای گل باران کرده ای که بجای هراس از تاریکی مرا وادار به ستایشش میکند.

در زمان خستگی ام بر درختی تکیه میکنم که شاید بارها اب دادنش رافراموش کرده ام ولی تو هیچگاه باریدن برایش رااز یاد نبردی .

گاه از صدای چهچه بلبلی به وجد می ایم که تو خواندن رابه او اموختی .

من راه میروم با قدمهای گاه اهسته و گاه تند. از فصل ها میگذرم تا به سالی نو برسم درآرزوی نوشدن و نو ماندنی چون تو.

میبینی چطور همه چیز از توست ومن چطور گاه ابلهانه تو را از یاد می برم

در میان اینهمه از یاد رفتنها و بیاد اوردنها سردر گمی ها و بدنبال نشانه گشتنها هیچ شدن و تو را همه چیز دیدنها چیزی شدم ورای هر چیزی که دیده بودم وشنیده بودم

میمی شدم چون مادر.

هر چندهنوز ابتدای راه

ولی سپاسگذار

اه! نمیدانی چه زیباست

کودکت لبخندی برایت می زند ورای لبخندها چشمانش بدنبال توست تو را میخواند با زبان بی زبانش در اغو ش تو ارام میگیرد و صدای قلب تو ا زهمان اغازترین لحظه های زندگی اش اشناترین صداهاست برای او

دلم می گیرد هر بار که کاری برای او انجام می دهم باور کن لحظه ای نیست بیاد تو نباشم

قلبم میتپد، چشمانم پر اب است مو برتنم سیخ شده و دستهایم یخ زده چون میخواهم برای تو بنویسم

مادرم حرفی نیست لایق تو ولی نشانی است از دوست داشتن تو

تو پاکی بوی نان کنجد زده، خروش حرکت ابرهای اسمانی ،عطر بهاریِ بهار ،خلوص خاک باران خورده،شفافیت اواز گنجشککان همه را بهمراه داشتی و من بدنبال نشانه ای از خدا این سو و ان سو میدویدم

اری نفهمیدم تا نگشتم مادر

مهربانم مادرم تو را به پاکی لبخندهای کودکی ام قسم ت میدهم مرا ببخش اگر رنجاندمت گریاندمت ودل مهربنت راشکاندم .

دوستت دارم به اندازه عشق پاکی که کودکم به من دارد عشقی بدون هیچ چشمداشتی


۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

گاهی مردی 50 ساله در کشوری خارجی جایزه ای دریافت می کنه. پشت ِ این جایزه یه موفقیته برای تحقیقی مفید برای جان ِ انسان ها. اون مرد هیچ نمی دونه که برای بردن این جایزه و موفقیت در تحقیقش، مادری خانه دار و 55 ساله از ایران موقع سبزی پاک کردن پای برنامه ی خانواده براش دعا کرده باشه، بی اینکه این دو هم دیگه رو دیده باشن یا هم رو بشناسن یا اسم ِ هم رو بدونن.


Excerpt: Two persons who are unknown to one another may pray for the success of one another without knowing one another.