۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

تو نباید به صفر تقسیم شی

متکلم را تا کسی عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.

مشو غره بر حسن گفتار خويش

به تحسين نادان و پندار خويش



و اینکه

چند روزی لباس موقتی به تن شفا کرده ایم به دلیل یک اشکال فنی. خلاصه مطلب جدید می توانید هر چقدر دلتان خواست بنویسید اما ظاهر شفا یک هفته ای اینطور می ماند. احتمالا یک هفته ای تحمل بفرمایید. می پوزه ایم از ناراحت کردنتان.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

دوم ابان روزی شیرین از روزهای خدا



پارسای مامان تولدت مبارک

یک سال گذشت به سرعت برق و باد ومن هنوز هاج وواج که واقعا این چه نعمتیه چه شیرینیه و چه احساسیه؟

پسرم دیگه خوب راه میره یعنی میدوه و با شنیدن هر اهنگی شروع به رقصیدن میکنه و حتما هم باید2 دور،د ور خودش بزنه. دو ست داره همه بهش توجه کنن و براش دست بزنن.عاشق دالی موشکه همش سرش لای دامنم و میخواد بازی کنه تازگی ها هم بلوز خودش روبه زور برمی گردونه رو صورتش تا باهات بازی کنه .

بابا و مامان و خوب تلفظ می کنه و دیروز هم یاد گرفته بگه به به !هر کاری بکنی ادات رو در میاره و برای رسوندن منظورش تازه گی ها مثل قلدرها داد می کشه عاشق بازی کردنه و هر صدای ناگهانی و جدیدی صدای خنده اش رو تو خونه می پیچونه عاشق این صدام عاشق از ته دل خندیدنشم دلم میخواد تو لحظه باهاش باشم بدون کوچکترین نگرانی از حال و اینده.

عاشق لحظه ای که میاد شرکت دنبالم از فاصله دور که منو می بینه مشت می کوبه تو سر و صورت پدرش و داد و هوار راه می ندازه به غیر از دیروز که بچه ام خوابش برده بود از گشنگی و خستگی .

مرسی خدایا هر روز میبینمت اینجا


چند داستان ۱ دقیقه ای

Story elements

امروز خیلی بیکار بودیم. هوام بارونی. قرار گذاشتیم که بدون فکر کردن کسی موضوعی بگه و دیگری براش بلافاصله داستان امیدوار کننده یا خنده دار بسازه که ۱ دقیقه طول بکشه. بعد اونی که داستان گفته یک کلمه ی دیگه بگه و بغلیش همین طور ادامه بده. ناگهانی بودن و کوتاه بوده و امیدوار بودن معیارهای امتیاز هستن. داستان های مسخره؛ خنده دار؛ خوب و گاهی بی سر و تهی گفته شد از آدم برفی؛ مرده؛ اره؛ ... اینها داستان های منه

قطره

یه روزی که قطره بارون بود که از ابر جدا شد و خیلی می ترسید که به زمین بخوره و منفجر بشه. هر چی به زمین نزدیک تر می شد سرعتش بیشتر می شد. صدای ترکیدن دوستانش رو می شنید و نمی دونست چه حسی داره. فکر می کرد باید خیلی دردناک باشه. تا اینکه به نزدیکی ها نوک تیر چراغ برق محله ای رسید. دو اوج ترسیدن بود. چشم هاش رو بست. که ناگهان احساس کرد که روی چیز نرمی نشست و چند بار بالا و پایین شد و بعد ارامش. وقتی چشم هاش رو باز کرد دید روی یه برگ سبز نشسته و دور و برش کلی بچه قطره های شاد دارن روی شیارهای برگ سر سره بازی می کنن.

نوبت بعدی بچه کروکدیل بود

یه روزی یه بچه کروکدیل احساس کرد دهانش بو میده. به گنجشک کوچولو گفت میای دهان منو تمیز کنی و دندون هام رو مسواک کنی؟ گنجشک کوچولو قبول کرد. رفت نشست توی دهانش و نوک زد و نوک زد تا تمام مانده های غذا رو در بیاره و بندازه دور. بعد که دندون آخری رو تمیز کرد یه دفعه بچه کروکدیل طمع ورش داشت و دهانش رو بست. هر چی گنجشک داد زد که دهنش رو باز کنه نکرد. گنجشک های دیگه ای که دور و بر اونجا بودن و رو درخت ها نشسته بودن با دیدن این صحنه تصمیم کرفتن درس خوبی به بچه کروکدیل طماع بدن. این بود که همه با هم شروع کردن به حمله به سمت بچه کروکدیل تا اینکه تمام روی بدن بچه کروکدیل از جای نوک های گنجشک ها زخمی شد و برای خلاصی دهانش رو باز کرد.  گنجشک کوچولو پرواز کرد و رفت روی درخت نشست.

نوبت بعد ۳۰ ثانیه وقت داشتیم چون نیمه نهایی بود! دکمه

یه روزی یه دکمه بود که خیلی تنها بود. روی یه پیرهن زندگی می کرد که اون پیرهن هیج دکمه ی دیگه ای نداشت. صاحب اون پیرهن یه مردی بود که همیشه داد می زد سر زنش و دکمه کوچولو همیشه از توی گلوی مرد صداهای بلند و عجیب و غریب می شنید. همیشه دعوا بود. تا اینکه یه روز دعوا به جاهای باریک کشید و دستی اومد و پیرهن مرد   رو پاره کرد و دکمه از پیرهن کنده شد و افتاد روی زمین. توی این فاصله سگ کوچولوی خونه دوید و اومد دکمه رو با دهان کوچولوش برداشت و دوید رفت گذاشتن توی لونه اش و شروع کرد براش واق واق کردن. دکمه که نمی دونست چی شده فقط لبخند می زد.

... محمد

Excerpt: The game of some little stories each made in 1 minute long immediately right after saying a key word by a competitor.  


۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

برای آدمایی مثل من




برای آدمایی مثل من که توی شرایط اجتماعی سخت بزرگ شدن و خیلی چیزها براشون جوابش ناخودآگاه «نه» بوده. اولین فکر در هر موقعیت جدیدی معمولا غلطه

و یه چیز دیگه هم مهمه: سیستم تصمیم گیری آدمی که تحت ترس باشه ناخودآگاه به سمت اولویت دادن به امنیت شغلی و ارتقا اون به بالای خلاقیت می رسه. کسی که از چیزی می ترسه به سرش میاد. این سیستم اولیت بخشی به امنیت فکری و شغلی بسیار ناکارآمده و منتهی به ناامنی می شه. شخصیت آدمی که توی اتوبوس می بینی و اولیت های ذهنیش اینه که باید برم سر کار تا فلانی نگه دیر اومدی و بهش پرخاش نکنه رو مقایسع کنین با کسی که اولویت های زندگیش اول شادی و شوخی و نشاط باشه بعد بلافاصله خلاقیت و بعد خیلی چیزهای مهم تر. این آدم دوم توی اتوبوس همون موقع میره سر کار اما دلیلش فرق داره.

دیگه اینکه چیزها می تونن معنی دیگه ای داشته باشن؛ نه معنایی که ما عادت کردیم بگیم دارن. مثلا من از خشم اسنفاده ی بهتری می کنم به جای داد زدن.

دیگه اینکه تمام این سیستم توبه و نماز و روزه و ... یک چیز رو میگه. اینکه انسان ها قابل بهبودی هستن. میشه درمان شن. میشه درست و تعمیر شن. اگه میشه انسانی بهبود پیدا کنه؛ چرا نکنه؟ چرا به جای اینکه یک مدیر موفق باشه انسانی خسته و نومید و دلمرده و افسرده و بیماره. چرا به شکوفا کردن نیروهایی که ازشون بی خبر مشغول نشه. چرا دلسرد؟! چرا دلگرم نه؟

چه جوری؟ شاید: با بودن بین درجا زنندگان نشه اما با نشستن بین بزرگان شاید بشه فهمید که پیامبر گفت: سائل العلما، جالس الكبرا و خالط الحكما


میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ. از میان بر خیز
... محمد


Excerpt: On the barriers in mind.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

سلام
از اینکه از من دعوت کردید تا عضوی از گروه خوب شفایی ها باشم خوشحالم و تشکر میکنم

Excerpt: Saying hello to everybody!

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

مرگ اندیشی درست، انسان را به زندگی می‌رساند



به دلیل فلفل شدن سایت سید محمد خاتمی توسط مخابرات همایونی!
مطلب جالبی که امروز آنجا نوشته بود را بازنویسی می کنم چرا که امروز در زندگی شخصی من به درد می خورد.

صحبت های محمد خاتمی در شصت و هفتمین تولدش:

در آموزش‌های دینی ما هست که به گذشته بنگرید و به فکر مرگ باشید و راه زندگی را تسهیل کنید.

آن تعبیر حضرت امام سجاد که "لقد افنیت فی التسویف و الامال عمری" (عمرم را با آرزوها و از دست دادن فرصت ها و موكول كردن كار نیک به آینده فناكردم) تذكر بسیار مهمی است برای انسان كه باید در لحظه لحظه زندگیش بهره درست بگیرد تا در نهایت دچار خسران و تأسف نشود.

اگر هر سال به سالروز تولدمان بنگریم؛ می‌بینیم كه یك سال به مرگ نزدیك شده ایم و مرگ یقینی‌ترین حادثه‌ای است كه برای همه پیش خواهد آمد، ولی مهم این است كه معنی مرگ را بدانیم و نحوه بهره‌گیری از فرصت‌هایی كه به شتاب می‌گذرد را در یابیم.

در تعبیرات دیگری "در آموزش‌های دینی ما هست كه وای بر كسی كه دو روزش یكسان باشد ؛یعنی گام بعدی او گام تکاملی نباشد.

مرگ اندیشی درست انسان را به زندگی می رساند.درست است که مرگ پایان یک مرحله زندگی است؛زندگی فیزیکی و زندگی این جهانی؛ امااگر در مرگ تامل کنیم مرگ پایان زندگی نیست چون انسان موجودی جاودانه است و نیز اندیشیدن به مرگ لازمه اش اندیشیدن به زندگی دیگران نیز هست.زندگی در این جهان و زندگی در آن جهان!

این تعبیری که قرآن کریم دارد "یا ایها الذین آمنو استجیبو الله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم" آیا ایمان عین زندگی است؟ خیر ایمان با همه اهمیتش زندگی نیست چون خطاب به همه مومنان است که ایمان دارند و می‌گوید با اینکه ایمان دارید خدا و رسول شما را به زندگی فرا می‌خوانند و لازم است آنان را اجابت کنید.

ایمان مقدمه و دروازه ورود به حیات و زندگی واقعی است. زندگی واقعی آن است كه با فلاح و رستگاری همراه باشد که هم در الهیات اسلامی مسیحی و همه عرفان ها روی آن بحث شده که فلاح یعنی چه؟

ما را به فلاح می‌خوانند؛ایمان مقدمه فلاح است و باید اجابت کنیم دعوت پیامبران را برای فلاح و رستگاری.

این رستگاری متوجه زندگی این جهانی هم هست یعنی ایجاد زندگی و محیط زندگی که شایسته وجود انسان است یعنی فضای اخلاقی؛فضایی که در آن انسان دارای حرمت و کرامت باشد فضایی که در آن آزادی ها برای انسان تامین شده باشد و فضایی که در آن دروغ و تهمت و جفا و ستم وجود نداشته باشد. زندگی كه بر اساس و محور عدالت برای همگان بچرخد این حیات، رستگاری این جهانی است که البته اگر انسان در این محیط قرار گرفت طبعا رستگاری آن محیطی هم برایش فراهم می‌شود.


به هر حال مرگ اندیشی در واقع اندیشیدن به زندگی واقعی است و به اینکه مرگ پایان زندگی اصلی نیست و فقط این توجه را به انسان می دهد که فرصت ها به زودی می گذرد باید از آنها بهره گرفت.

به خصوص برای شما جوانان فرصت ها خیلی زود می گذرد.انسان وقتی به پشت سرش نگاه می‌کند احساس می‌کند آنچه گذشت از یک لحظه هم کمتر بود و مهم این است كه انسان چقدر از این لحظه ها استفاده بکند.استفاده هم به صورت تحمل رنج‌ها و مشکلات در راه آرمان نه میل‌ها و توهمات. تلاش برای تغییر اوضاع و احوال به نفع آن آرمان ها و ارزش هایی که وجود دارد.

زندگی واقعی اجتماعی از نظر ما که مسلمانیم بخصوص وجود جامعه اخلاقی است که متاسفانه ما الان شاهد آن نیستیم.

اخلاق یعنی در آن دروغ، زور و تهمت و تحقیر و ستم به دیگران نباشد. در آن کرامت انسان ها لکه دار نشود برای زندگی انسان محدودیت ایجاد نشود.اگر هدف بعثت پیامبر تکمیل مکارم اخلاقی است طبیعتا چه از نظر فردی متخلق شدن به اخلاق الهی و انسانی یک شرط برای زندگی سعادت مندانه است وچه از نظر اجتماعی و اینکه جامعه نیز جامعه اخلاقی باشد و نیز ساز و کارهای حاکم بر جامعه ساز و کازهای اخلاقی باشد.

صرف نظر از اینکه عدالت هم از هدف نهضت پیامبران است و عدالت هم در ذیل و ظل اخلاق قرار دارد و وجود زندگی عادلانه که حق انسان‌ها در آن ادا شود و حق انسان ها پایمال نشود آبرو و حیثیت انسان ها آزادی انسان‌ها لطمه‌دار نشود علاوه بر اینها اخلاق برای اینکه یک زندگی سعادتمندانه و رستگارانه تحقق پیدا کند و مقدمه‌ای برای رستگاری جاوید باشد شرط مهم است.

به هر حال اگر این سالروزهای تولد به این معنا باشد که انسان به مرگ بیاندیشد و احساس کند یک گام به مرگ نزدیک‌تر شده و به خود بیاید و بتواند خودش را احساس کند و اگر قدرت دارد در صدد اصلاح وضع جامعه باشد خیلی مبارک است والا یک سال نزدیک شدن به مرگ اگر این نتایج را نداشته باشد نباید برای آن جشن گرفت.

ان شاء الله همه زنده باشید و خدا به همه تان طول عمر با عزت دهد و شاهد بهبود امور در همه عرصه ها باشیم و روز و رزوگاری هم بتوانیم جشن هایی بگیریم با دلی خوش تر و اهتمام و امید بهتری به آینده مان و احساس کنیم کشورمان در مسیر سربلندی و خیر و پیشرفت بیش از آنچه تاگنون داشته دارد حرکت می کند.

خداوند به همه شما عزت و سعادت و سلامت دهد.شاد و خوش و خرم باشید.


Excerpt: Words from Mohamad Khatami.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

منم راهش رو بلد نیستم

این بچه هایی که گه گاهی می نالن از کم کاری بچه های نویسنده ی شفا واقعا با محبت هستن. نوشتن نظرتون برای اصلاح خیلی با ارزشه اونم توی این کشوری که اصلاح نباید بشه چیزی... خواهشا همینطور مهربون بمونین حتا اگه وضع مالی تون خوب نیست. می دونم سخته. منم راهش رو بلد نیستم.

... محمد

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

تاريكي تونل



يك روزي، پسري بود كه توانسته بود خودش را از يك تونل در حال ويراني نجات دهد.
او وقتي از تاريكي تونل بيرون آمد، ماه روشن را ديد و گفت: ”من ديگر به آن تاريك بر نمي گردم، من ماه درخشان و زيبا را دوست دارم“.

وقتي به آرامش رسيد.. از كوه لذت مي برد.. از نسيم آسمان آبي.. از سفيدي برف .. همه چيز مست كننده بود. همه چيز...

نگاه كرد .. شنيد كساني در تونل هستند كه نياز به كمك دارند. نمي شد ماند. مسؤوليت بصورت اختياري شكل گرفت. كمك. كمك. خدا ما را از اين تكانها و ترسها و شكستگيها نجات ده...

موسيقي را رها كرد و به آن جهنم برگشت. و اين عجيب ترين سفريست كه تا كنون كرده. سفري از آرامش به درد ِ عشق. خيلي جالب است كه انسان گاهي درد را از روي اختيار انتخاب مي كند تا همه را بسوي آرامش دعوت كند.

به درون تونل كه رسيد، نيازمندان را بيشمار ديد. همه چيز در حال فرو ريختن. دود و سرفه. تاريكي و ناله. وحشت و دعا..

با دست راه خروج را نشانشان داد.. كسي آنرا نمي ديد. هر چه به وضوح نوري كه از بيرون مي تابيد اشاره كرد، به عقلش بيشتر شك كردند.

پسر باز گشت و از دريچه بيرون آمد تا خود مطمئن شود و همان سرزمين آرام را ديد. دنيايي پر از نغمه و آسمان آبي. نسيم و بوي خوش گلهاي زميني. سفري از شك به اطمينان. پيش خود گفت: «به درك راه نمي برند به آرامش». اما دلش مي خواست همه در اين زيبايي سهيم باشند. حيف بود. اين همه ارامش و آنهمه نياز به ارامش. پس سعي كرد اطوار آرامش را خوب ببيند و سپس به آن تونل باز گشت. همه جا دود و لرزش و وحشت. سفري از اطمينان به تشويق.

اينبار براي مردم تونل موسيقي آسماني نواخت. آواز خواند. آسمان شد. آبي شد. آرام شد.. ماه شد و تابيد، اما حرف نزد و نصيحتي نكرد. همه مي پرسيدند: از اين فضاهاي آبي رنگ باز هم در جايي سراغ داري؟ از اين موسيقي هاي آرامش افزا كجا دارد؟ سازنده اش كيست و قيمت سي ديش چند است؟ از اين دايره هاي پـُر نور گنده كه بما نشان دادي كجا دارد؟ ...

جواب همه ي آن سؤالها يك اشاره بود. اشاره اي بسمت آن .......دريچه.

...محمد

نوشته شده در سال ۲۰۰۳


Excerpt: A post written in 2003 that resembles the situation of today's miners rescue in Chile. 

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

ظرف


یک شیشه خالی مربا برداشت و شروع به پر کردن آن با چند سنگ بزرگ کرد. آیا این ظرف پر است؟ سپس سنگریزه به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین قلوه سنگ ها قرار گرفتند. آیا ظرف پر است؟ بعد دوباره ماسه ی ریز داخل شیشه ریخت و ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. آیا ظرف پر است؟ بعد دو فنجان پر از چایی از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 

این شیشه نمایی از زندگی ماست، قلوه سنگ ها مهمترین چیزها در زندگی ما هستند: خدا، خانواده، فرزند، سلامتی و مهمترین هدف ها: چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سایر چیزها فقط قابل اهمیت هستند: مثل خانه و ماشین و مسایل خیلی ساده. اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و قلوه سنگ ها باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. 

دو فنجان چایی چه معنی داشتند؟ 
مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان چایی ، برای صرف با یک دوست هست




۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان..
خیلی شجاع بود، خیلی نترس..
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. !
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...

یه روز یه لره بود،
کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند ..

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم ..
خیلی خوش می گذره

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

نگذر. من رفیتم می گم نگذر


این نمیشه که
یا موضوع خانوادگیه یا بدهکاری چیزی
تو زندگی مشکل پیش بیاد برای کسی اینجور راه حل باشه که نمیشه
سال ۳۹ بود
گرفتاری همه جور بود. یه روز گفتم خودمه خلاص کنه ببین چه خبره!
طناب گیر نمی کرد به درخت. خودم رفتم بالا
دیدم یه چیزی نرمی به دستم می خوره.
توت بود چه توت شیرینی! اولی رو خوردم. دومی رو خوردم.
سومی رو خوردم. یه وقت دیدم آفتاب زد بالای کوه. رفیق چه آفتابی!

بقیه در پادکست ۵۱

آقا دنیا جای دیگه ایه
دنیا وقت دیگه ایه.
پاشو عوض کن فکرت را.
دنیا رو عوض کن.
آدم یه کاری می کنه می بینه اشتباهه.
خوش ببین همه چیز را. خوب ببین همه چیز را.

صبح پاشدی طلوع ببینی. ماه رو دیدی؟!
اینا تماشا داره. از اون دنیا می خوان بیان ببینن اینا رو!
دیگه نمیخوای آب اون چشمه ی خنک رو بخوری؟

همه اینا را قلم بگیر. می خوای از مزه ی یه گیلاس می خوای بگذری؟
نگذر. من رفیتم می گم نگذر. حالا می گذری هم بگذر.


Excerpt: An excerpt from the movie Tast of Cherry, the scene the experienced old man advises the person who wants to suicide. 

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

محک





با به هم ریختن درو پیکر پول فرستادن به ایران، پولهایی که باید دست این بچه‌ها برسه چی‌ می‌شه ):


----------------------------------------------


دوازدهمین بازار قلک شکان محک

دوازدهمين بازار قلک شکان محک 15 و 16 مهرماه از ساعت 11صبح تا 7شب با هدف حمايت از کودکان مبتلا به سرطان در محک برگزار مي شود.
اين بازار يکي از قديمي ترين و بزرگترين بازارهاي خيريه محک است که هرساله در فصل پائيز با همت داوطلبان و با غرفه هاي مختلف غذا هاي خانگي ، صنايع دستي ، بدليجات،تنقلات ... برپا مي گردد.
حاميان مالي اين بازار به ترتيب سريال قهوه تلخ، شکلات ميلکا، قهوه جاکوبز، پنيرفيلادلفيا، محصولات غذايي کيلا، مهرام، مديران خودرو وپاکسان مي باشند.
حضور هميشگي هنرمندان و ورزشکاران به اين بازار رونقي دو چندان مي دهد .از ويژگي هاي اين بازار جشن قلک شکان آن است که در حرکتي نمادين قلک هاي پر جمع آوري شده شکسته مي شود؛ اگر شما قلک محک را در منزل و يا محل کار خود داريد، اگر شما قلک کوچک وبزرگ محک را درشهر ديده ايد و مي خواهيد آن را ميهمان خانه ومحل کار خود کنيد. وعده ما بازار قلک شکان محک .
آدرس:
تهران، ابتداي بزرگراه ارتش، سه راه ازگل، بلوار اوشان، بلوارمحک، بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان محک
تلفن: 23540
چرا من اینقدر کوچولوام، اینقدر کوچیکم که میترسم، اینقدر که گم میشم. پس کی‌ من بزرگ میشم...