۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

۳۰ ثانیه فکر کن: او دست های تو را می خواهد


در صحرا راه می رفتند. استاد به شاگرد گفت: به خدا توکل کن. چون هیچ وقت از تو دور نمی شود

شب چادری زدند که بخسبند و قرار شد که شاگرد اسب ها را ببندد.  شاگرد موقع بستن اسب ها فکر کرد که شاید استاد داره شاگرد رو امتحان می کنه. شاید باید اسب ها رپ به خدا بسپرم و اینطوری نشان بدم که درک کردم مطلب را.  اسب ها را بدون بستن رها کرد. 

صبح اسب ها رفته بودند و هر دو وسط صحرا گرفتار شدند. شاگرد به استاد توپید که تو هیچی بلد نیستی. من بر طبق حرف تو اسب ها را به خدا سپردم. ببین چه کردی با ما؟! استاد گفت خدا می خواسته از اسب ها مواظبت کنه اما دست های تو رو می خواسته تا باهاشون اسب ها را ببنده و تو دست هایت را به او ندادی. 

برگردان: محمد


Excerpt: Master and disciple are walking through the deserts of Arabia. The Master uses each moment of the journey to teach his disciple about faith.
“Entrust your things to God,” he said. “Because He never abandons His children.”
When they camped down at night, the Master asked the disciple to tie the horses to a nearby rock.
The disciple went over to the rock, but then remembered what he had learned that afternoon. “The Master must be testing me. The truth is that I should entrust the horses to God.”
And he left the horses loose.
In the morning he discovered that the animals had run off. Indignant, he sought out the Master.
“You know nothing about God! Yesterday I learned that I should trust blindly in Providence, so I gave the horses to Him to guard, and the animals have disappeared!”
“God wanted to look after the horses,” answered the Master. “But at that moment he needed your hands to tie them up and you did not lend them to Him.”

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

تو مهربانی



پیمانی که در زمان سختی با خدا می بندید،در زمان آرامش فراموش نکنید

این را که خواندم دلم گرفت.
خدایا چقدر پیمان بستم وهمان پیمان شکستم!
سرم را چون جوجه مرغی در بین شانه ها فرو می برم ودر خود و افکارو آرامشم غرق می شوم تا با تواز پیمانهایم سخن گویم
.
.
.
قلمم سخن می گوید ونقش می بندد مرا تکه تکه!تکه تکه!
.
.
.
خدا سخن میگوید می چسباند تکه هایم را
تو در ارامش باش من شکستنهایت را به دل نمی گیرم


Excerpt:I painted my feeling about the sentence because i am afraid of my tongue to be wrong again


۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

جامعه ما

مطلبی که در پست قبل مهزاد اشاره کرد برای من بسیار جالبه ،چه در زمانی که ایران زندگی می کردم دایم برای من سوال بود که چرا دختران باید مدام با متلک های جنس ذکور تحقیر بشن و هیچ کس هم برای رفع شر دست به کار نمیشه. بماند که اتفاقی که شرحش را در پایین خواندید بسیار بسیار عمیق تر از متلک های روزانه است. به نظر من مسله خیلی گسترده تر از اخلاق فردی در جامعه شده. در جامعه ما چیزی رخ داده که رفتار های اکثریت جامعه رو تغییر داده و اخلاقیات فردی رو پوشش داده.

مسله این نیست که کسی به فکرش نرسیده که چه طور به اون شخص کمک کنه، مسله اینه که هیچ کسی دیگه نمی خواد به دیگری کمک کنه. شاید برای انتقام فشار و ناراحتی هایی که خودش رو متوجه کرده. شاید برای اینکه دلسوزی و کمکی از سوی بزرگان جامعه ندیده. این موضوع یک موضوع ایده آل و ناب برای تز یک دانشجوی جامعه شناسی هست . و چنانچه تیز بینانه بررسی بشه می تونه جامعه رو از این معضل نجات بده.

شما فکر می کنید آیا افراد جامعه ما می توانند این معضل را شناسایی کنند و برای در امان بودن فرزندانشان تغییری در خود بدهند؟ اگر جامعه بستر تغییرات اخلاقی را ایجاد نکند آیا خانواده ها می توانند اخلاقیات متفاوتی به فرزندان خود بیاموزند؟ بسیار برایم جالب است که بدانم در صورتی که روش هایی برای برگشت این اثر تخریبی وجود داشته باشد، چقدر زمان احتیاج است که جامعه به وضع اخلاقی مطلوب برگردد؟ ایا نسل بعد از این معضلات اخلاقی در امان خواهند بود؟



Excerpt: My society and the problems it is involved with.


۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

مطلب ۲۰ ثانیه ای


روزی روزگاری مرد فقیری بود بنام علی که برای تاجری بنام عمار کار می کرد.

یه روز سرد زمستانی عمار به علی گفت: توی همچین سرمایی هیشکی نمی تونه بدون غذا و پتو دوام بایره بالای کوه. اما تو محتاج پولی. اگه بتونی دوام بیاری بهت جایزه میدم و اگه سر باز بزنی که بری بالای کوه ۳۰ روز بهت پول نمیدم.

علی گفت باشه فردا میرم. اما خیلی خیلی سرد بود. علی رفت پیش رفیقش و گفت اینطوری شده. رفیقش گفت: من با تو میام بالای کوه بغلی و شب رو با تو اونجا می مونم. تو با دیدن شعله ی آتش من گرم میشی و می بینی که یکی پا به پات داره همین سختی رو می کشه.

اون شب گذشت و علی پول رو گرفت.

رفت خونه ی رفیقش که بهش نصف اون پول رو پاداش بده. رفیقش گفت: پول نمی خوام. اما ازت می خوام اگه شب سردی برام رخ داد تو هم بیای کمکم.

نوشته ی پایولو کوییلو.
ترجمه: محمد