۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه


۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

۱۰ ثانیه فکر کن: اهمیت واقعی



با  پدر بزرگ در پاریس قدم می زدیم.  کفاشی را دیدیم که مشتری اش کفشی را برایش پس آورده بود و اعتراض می
کرد که این کفش خوب تعمیر نشده.  کفاش با آرامش مشتری را آرام کرد و  عذر خواهی کرد و قول داد که باز کفشش را اصلاح کند.

اونطرف تر توی یک کافه نشستیم. گارسن می خواست از بین ِ دو میز رد شود و به یکی از مشتری ها گفت ببخشید میشه صندلیتون رو کمی جلو بکشین. مشتری نگاهی به گارسن کرد و با حالت تندی گفت: « من جابجا بشم؟!  عجب!! نخیر اقا متاسفانه نمیشه».

بابا بزرگ گفت این رو به خاطر بسپار. اون کفاش اشتباهش رو قبول کرد و سعی در اصلاحش کرد اما این مشتری از جاش تکون نخورد. اونایی که برای جامعه مفیدن ناراحت نمی شن اگه کسی نقدشون کنه. اما اونایی که کار مفیدی نمی کنن همیشه فکر می کنن که مهمترین آدم روی این سیاره هستن و همیشه ناتوانی و بی عرضگی ها شون رو با طعم ِ تلخ ِ جبر و دستور همراه می کنن.

ترجمه ی محمد


Excerpt: Jean was out walking with his grandfather in Paris.
At one point, they saw a shoemaker being insulted by a customer who claimed that there was something wrong with his shoes.
The shoemaker calmly listened to his complaints, apologised and promised to make good the mistake.Jean and his grandfather stopped to have a coffee.

At the next table, the waiter asked a man if he would mind moving his chair slightly so that he could get by.
The man erupted in a torrent of abuse and refused to move.
‘Never forget what you have seen,’ said Jean’s grandfather.
‘The shoemaker accepted the customer’s complaint, while this man next to us did not want to move.
‘People who perform some useful task are not bothered if they hear some critics to their work, but people who do no useful work at all always think themselves very important and hide their incompetence behind their authority.’


۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

مطلب ۲۰ ثانیه ای: در زمانی مرا بدنیا آوردی



مرا از خاک آفریدی. بعد در میان صلبها جایم دادی و ایمنم ساختی از حوادث ِ زمانه و تغییرات ِ روزگار. سالها گذشت و همچنان از صلبی به رحمی کوچ کردم در ایام قدیم و گذشته و قرنهای پیشین. و از روی مـِهـر و رأفـتـی که به من داشتی مرا به جهان نیاوردی. در دوران ِ حکومت ِ پیشوایان ِ کـفـر؛ آنـان کـه پـیـمان تو را شکستند و فرستادگانت را تکذیب کردند مرا به دنیا نیاوردی.

در زمانی مرا بدنیا آوردی که به آن علم داشتی و مطمئن بودی از هدایتی که اسبابش را برایم مهیا فرموده بودی؛ و در آن مرا نشو و نما دادی و پیش از ایـن نـیـز بـه مـن مـهـر ورزیدی بوسیله رفتار نیکویت و نعمتهای شایانت…

بخشی از دهای عرفه ی حسین.



Excerpt: An amazing understanding of the universe

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

دعای امام حسین در صبح عاشورا

امام سجاد علیه السلام روایت فرمودند که صبح عاشورا امام حسین علیه السلام دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت : " خداوندا ! تو در هر اندوه تکیه گاه منی، و در هر سختی امیدم، و در هر مشکل، یاورم . چه بسا اندوهی که بر دلم چیره شده بود و تدبیری برایش نداشتم و دوستانم در آن خوار و دشمنانم در آن شاد شده بودند؛ و من که چشم امید از غیر تو بسته بودم آن را به درگاه تو آوردم و شکایتش را پیش تو کردم؛ و تو آن را از من برطرف نمودی و گشایش فراهم کردی؛ چرا که تو صاحب تمام نعمت ها و دارنده تمام خوبی ها و منتهای همه آرزوها هستی"
سپس به پا خاست و خطبه خواند و حمد وثنای الهی نمود وبه اصحابش فرمود : خدای عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد که صبر و شکیبایی پیشه کنید.
www.emamhossein.com

Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

به همه ی انسان های خوب

اینو در وب سایت استاد فرشچیان دیدم نظرم رو گرفت:


چقدر چسبید وقتی دیدم پشیزی برای بد ارزش قایل نیست.

... محمد

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

۲۰ ثانیه فکر کن: خارپشت ها و تنهایی

در دوران یخبندان بیشتر حیوانات از سرما یخ زدند و مردند. وقتی این شرایط را خارپشت ها دیدند تصمیم گرفتند که دور ِ هم جمع بشن تا گرم بشن. 

اما همین که به هم چسبیدن خارهاشون توی تن همدیگه فرو رفت. پس تصمیم گرفتن که از هم دور بشن.

اما دوباره شروع کردن دونه دونه به یخ زدن و مردن. بالاخره باید تصمیم می گرفتن بین اینکه همگی از روی زمین نابود بشن و یا اینکه خارهای همسایه شون رو به جان بخرند.

اونها تصمیم عاقلانه ای گرفتن و به هم چسبیدن تا گرم و زنده بمونن. اونها یاد گرفتن که با زخم های کوچکی که روابط نزدیک با دیگران ممکنه بوجود بیاره بسازن و سرزنده بمونن چرا که مهمترین چیزگرماییه که به هم می دن.

و در آخر سر نجات یافتند.

نوشته ی کوییلو
ترجمه: محمد


Excerpt: During the Ice Age many animals died because of the cold. Seeing this situation, the porcupines decided to group together, so they wrapped up well and protected one another.
But they hurt one another with their thorns, and so then they decided to stay apart from one another.
They started to freeze to death again.
So they had to make a choice: either they vanished from the face of the earth or they accepted their neighbor’s thorns.
They wisely decided to stay together again. They learned to live with the small wounds that a very close relationship could cause, because the most important thing was the warmth given by the other.
And in the end they survived. 

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

چگونه استعداد ذاتی خود را کشف کنیم !

اول : ببینید چه کاری به نظرتان ساده و طبیعی می آید این میتواند نشانه ی
یک استعداد خاص یا توانایی رشد آن باشد.
دوم :برای گذران وقت ، خودتان را به چه کاری مشغول میکنید؟
سوم: فعالیتهایی را که فقط برای احساس رضایت و خشنودی خود انجام میدهید را پیدا کنید.
این فعالیتها میتوانند نشانه ی استعداد ذاتی و طبیعی شما باشد.
این استعداد طبیعی حتی اگر با پرستیژ کمتر و یا پول کمتری باشد اما مطمئن باشید که با
انجام آن زندگی خوشحال تر و رضایت مندانه تری خواهید داشت و کسی چه میداند شاید
توانستید با پیشرفت در آن به هر آنچه در زندگیتان می خواستید دست پیدا کنید.
منبع: vista.ir



Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

چه بسا دعای انسان به ضرر او باشد

دعا، هر گونه طلب و خواستن را شامل میشود؛ چه به زبان بخواهد یا برای بدست اوردن آن به پا خیزد و تلاش و کوشش کند.
در حقیقت، عجول بودن انسان برای کسب منافع بیشتر و شتاب زدگی او در بدست اوردن خیر و منفعتش سبب میشود که تمام
جوانب مسایل را مورد بررسی قرار ندهد، و چه بسا با این عجله نتواند خیر خود را تشخیص دهد ؛ بلکه هوی و هوس های سرکش
چهره ی حقیقت را در نظرش دگرگون کند و به دنبال شر و بدی برود.
انسان ( بر اثر شتابزدگی )، بدیها را طلب میکند آن گونه که نیکی ها را میطلبد؛و انسان ، همیشه عجول بوده است.

اسراء-11




Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

۲۰ ثانیه فکر کن: تو هنوز داری حملش می کنی؟!

دو زاهد داشتند در راه می رفتند که به  منطقه ای پر از گل و لای رسیدند. دختر زیبایی که نمی خواست کثیف بشه اونجا مونده بود و نمی تونست رد بشه. یکی از زاهدها به دختر گفت: نگران نباش من می برمت آنطرفن. و بعد بلندش کرد و بردش گذاشتش آنطرف ِ گل و لای ها. دوباره آن دو زاهد به مسیر ادامه دادند اما زاهد دوم ساکت بود. تا اینکه شب به استراحتگاهی رسیدند. بعد از عبادت و شام موقع استراحت دومی به اولی گفت: ما زاهد ها نباید به دخترها نزدیک شویم. آنهم از نوع جوانش و آنهم از نوع زیبایش. اولی خنده ای کرد و گفت: من آن دختر را  آنجا جا گذاشتم. تو هنوز داری او را حمل می کنی؟! 
... محمد

Excerpt: Tanzan and Ekido were once travelling together down a muddy road. A heavy rain was still falling. Coming around a bend, they met a lovely girl in a silk kimono and sash, unable to cross the intersection. “Come on, girl,” said Tanzan at once. Lifting her in his arms, he carried her over the mud. Ekido did not speak again until that night when they reached a lodging temple. Then he no longer could restrain himself. We monks can’t be near females,” he told Tanzan, “especially not young and lovely ones. It is dangerous. Why did you do that?”
“I left the girl there,” said Tanzan. “Are you still carrying her?” 

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

۲۰ ثانیه فکر کن: شاگرد ِ مست

استاد ذنی بود که صدها شاگرد داشت که همه سر ساعت عبادت می کردند به جز یکی که همیشه مست بود. 
استاد پیر شد و شاگردها کم کم نگران شدند که چه کسی استاد بعدی خواهد بود و اسرار مهم استادی به او گفته خواهد شد.

در رخت بیماری و روز مرگ استاد آن شاگرد همیشه مست را صدا زد و تمام اسرار را به او گفت.  
بقیه ی شاگردها شاکی شدند که «چه شرمی! دیدی که این استاد ِ احمق ما رو که شب تا صبح و صبح تا شب تمام زندگی خود را قربانی عبادت و کار خوب کردیم ندید و صاف رفت همه چیز را گذاشت کف دست آن احمق ِ خرفت ِ خدانشناس ِ لا ابالی؟!»

هم همه از بیرون را که استاد ِ رو به مرگ فهمید همه را داخل صدا کرد و گفت:

من باید این اسرار را به کسی می گفتم که  خوب می شناختمش.  همه ی شاگردان من استاندارد بالایی که تقوی نشان می دادند و سعی داشتند که کیفیت ِ کار خودشون رو به رخ بکشند. این خطرناکه چرا که وقتی می خواهی  به مقام بالاتری از تقوی برسی؛ داری مسابقه ای می دی با دیگران برای رسیدن به چیزی و کم کم رو به مخفی کاری میاری. من او شاگردی رو انتخاب کردم که خوب درون و برونش رو می بینم. تنها عیبش اینه که مستی می کنه اما برای رسیدن به مقام تقوی پیشه نکرده. همه هم می دونن مستی می کنه و او براش مهم نیست چون به چیزی دل نبسته که براش رو به مخفی کاری بیاره.  

نوشته ی کوییلو
ترجمه:  محمد


Excerpt: A Zen master had hundreds of disciples. They all prayed at the right time, except one, who was always drunk. The master was growing old. Some of the more virtuous pupils began to wonder who would be the new leader of the group, the one who would receive the important secrets of the Tradition. On the eve of his death, however, the master called the drunkard disciple and revealed the hidden secrets to him. A veritable revolt broke out among the others.

“How shameful!” they cried in the streets, “We have sacrificed ourselves for the wrong master, one who can’t see our qualities.” Hearing the commotion outside, the dying master remarked: “I had to pass on these secrets to a man that I knew well. All my pupils are very virtuous, and showed only their qualities. That is dangerous, for virtue often serves to hide vanity, pride and intolerance. That is why I chose the only disciple whom I know really well, since I can see his defect: drunkenness.” 

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

در احسان

یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت

کله دلو کرد ان پسندیده کیش
چوحبل اندر آن بست دستار خویش

بخدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از و عفو کرد

الا گر جفا کاری اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن

کسی با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیکمرد؟

بوستان سعدی

Excerpt: Your Text Here


۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

زین شمع های سرنگون خلقی دگر آید برون

ناسا امروز اعلام می کنه (هنوز نکرده) که باکتری ای کشف کرده که به زمینی ها ربطی نداره و آرسنیک تنفس می کنه. اونو توی دریاچه ی نمک و آرسنیک دار ِ  مونو در  یکی از ماه های مریخ   کالیفرنیا پیدا کردن.  زنده های دیگری دور از ما با قوانین متفاوت.  اهمیتش در اینه که وجود داشتن همچین چیزی ظاهرا محاله. اگه کنجکاوید خودتون دنبال کنین. با اهمیت تر از بسیاری از خبرهای این روزهاست. برای دانشجوها مهمه که چطور میشه چنین چیزی از آرسنیک ساخته شده باشه و زنده باشه. تا ساعت ۲ عصر به وقت مشرق آمریکا (EST) باید صبر کرد ببینیم چی میگن.
منبع
منبع گاردین
(بالاخره چشم هامون به جمال این باکتری ها روشن شد.  (عکس بالا) اسمشون هم گذاشته شده: جیفاج ِ ۱ (GFAJ-1).  اطلاعات اضافه شده بعد از ارایه ی گزارش:  ۱ روزنامه ی گاردین  -  ۲ مجله ی ساینس  - ۳ اطلاعات و فیلم در مجله ی اینترنتی گیزمودو  - ۴ شاید یه بابایی هم همین الان در حال نوشتن یک صفحه ی ویکی پدیا برای جیفاج ۱ باشه!  صفحه ی جیفاج در ویکی پدیا)

این روزها علاوه بر همه چیز درگیر خوندن نسخه ی ابتدایی یه کتاب راجع به زمان هستم که تازه نوشته شده توسط ریاضیدان معاصر راجر پنروز. درکش برام سخته.  کلا راجع به اینه که "میشه" دنیا دوباره متولد شده باشه. به لحاظ ریاضی. همون ریاضی ای که باعث شده کامپیوتر و موبایل "باشه".
... محمد

Excerpt: NASA Finds New Life