۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه
هوس ِ سفر نداری؟
صبح که بیدار شدم و پنجره رو باز کردم یه پرنده ی کوچولو داشت استارت می زد روشن شه بره سر ِ کارش! من هم این رو می خوندم:
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
بعدش دوستی این ها رو اضافه کرد
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
و بعد دوست عزیزی در ماشین در راه؛ این تکه را اضافه کرد
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
و همسرش بهمون گفت که این شعر از شفیعی ِ کدکنی ِ..
احساس می کنم اگه کسی یه روز بی دلیل مشکلش حل شه و خوشحال تر بشه به هر دلیلی که باشه؛ در واقع اون آدم دعاها و آرزوهای میلیون ها آدم ِ گرفتاری که پا در گل فقط تونستن آرزوشون رو فوت کنن به زمان ِ ما رو داره حمل می کنه و در واقع پیام آور ِ آرزوهای دیگرانه.
حس قشنگیه وقتی از خودت به دیگران وصل می شی.
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
... محمد
وقتی از کشفهای جدید جستجوگران این عرصه ی پهناور خبری میرسه ، با خودم فکر میکنم من توی این بی نهایتِ عالم کجا جا دارم اصلاً انسان این اشرف مخلوقات که خدا فقط و فقط موقع آفرینش او به خودش آفرین گفته همین موجود ِ دوپای ناچیز و ضعیف و کوچکه که داره روی این ذره ی غبارِ معلق در فضای بیکران وول میخوره ،
واقعاً راز این جهان کجاست ، اصلاً رازو رمز این عالم تمومی داره ؟داریم دورتر و دورتر میریم ،از زمین به منظومه و از آنجا به کهکشان و کهکشانهای دیگر ، نمیدونم از سیاهچاله ها و سفید چاله ها و دیگه نمیدونم چی چی داریم سر در میاوریم ولی تمومی نداره
راز این جهان و راز انسان .
چه سریه که خدا اینقدر به این مخلوقش مینازه ، در وجود این انسان چیه ؟در فکرش چی میگذره که جهانی در اون جا میگیره ؟
واقعاً کل این عالم برای ما خلق شده و برای به کمال رسیدن ما و یا سرگرمی ما ؟
انوقت ما کجای کاریم ؟هنوز با کوپن گوشت و یارانه ی گاز و برق سرگرمیم ؟هنوزم تنها دغدغمون گروون شدن گوجه فرنگیه
من که سردر نیاوردم ولی بعضیها هم اینطوری میگن :
دوست علمی من شریفترین زنی که دوست من بود ، شبی پس از بحث بسیار با این سخن به گفتگوی ما پایان داد که :
چکیده و نتیجه ی آنچه ما از علوم کهنه و نو و مکاشفات عمیق و زمین شناسی ها و تاریخ ها و ستاره شناسی ها ، نظریه تکامل و اصول ماوراءالطبیعه و همه ی معارف دیگر میدانیم این است که ما و کائنات همه به پیش میرویم ، آهسته میتازیم و بی شک رو به بهتری داریم ، و زندگی این راه بی پایان و این سپاه ِ بی انتها بی هیچ درنگ به پیش میرود و به هنگاه به انتها میرسد و جهان ما و نژاد آدمیان و روح و کیهانهای بیشمار که در زمان و مکان گسترده اند همه فراخور حال خود در بند مقصودی هستند
و بی شبهه به جایی می روند...
والت ویتمان - کتاب خوشه های علف
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
فیلم
فیلم از عکس های متعدد ساخته شده که روز و شب رو از قله ی کوه نشون میده و راه شیری؛ که معمولی ترین چیزیه که اصلا ممکنه حالمون ازش بهم بخوره در مقایسه با قبض ِ آب و آینده و شغل و ...؛ هم توشه.
ما کی هستیم و توی کدوم دنیا زندگی می کنیم. بهتره بگم ما توی کدوم دو دنیا زندگی می کنیم. دنیای دوری یا دنیای نزدیکی
لینک به ویدیو
پاکی کودکی
اره اسمونی ترین لحظه هام وقتی که با فرشته کوچولوم بازی های کودکانه میکنم و صدای خنده های از ته دلش که پر ازپاکیه منو تا اسمونها می بره و تکرار و تکرارش هیچ وقت اذیتمون نمی کنه.قشنگه انقدر قشنگه که می ترسی با نوشتن، کلمات حق مطلب رو ادا نکن .
باید دوباره پاک شم تا بنویسم.
| هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون |
| در مخزن روزگار گردد محزون |
| چون باز همین وضع شود وضع فلک |
از پرده غیبش آورد حق بیرون ابن سینا
|
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
نگران نباش
دیدم پرنده ای قرمز نشست روی درخت. وول خورد. نمی دانست که وسیله ای برای
آرامش ِ من شد. شاید من هم روزی وسیله ای برای آرامش ِ بی اختیار ِ کسی
باشم. به او می گویم: نگران نباش.
... محمد
-----------------------------------
پست شده توسط سرویس ایمیل بلاگر
دلفین
مربی خشکش زده بود. هیچ فرقی با دیروز نداشت این حیوون که؟ یعنی چش بود؟
... محمد
۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه
همزمان
می گفت: این خیلی نکته ی عجیبیه. چون در قرآن کلمه ی «مع» آمده که به معنای «همراه» و همزمانه؛ نه کلمه ای به معنای بعد.
آمده:
ان مع ِ العسر ِ یسرا
همون لحظه که سختی میاد آسانی هم آمده
... محمد
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
۲۰ ثانیه فکر کن: ارزش ِ آدم ها
راهب گفت تا شب صبر کن.
در طول ِ روز راهب مدام ملافات کننده های مختلف داشت و با خوشرویی جواب ِ تک تکشان را می داد.
شب که شد سامورایی بلند و شد و رفت نزد ِ راهب و گفت: شب شده. جوابم را می دهی؟
راهب گفت بیا توی اتاق. از پنجره ی اتاق ماه پیدا بود. راهب گفت من سال ها با ماه و خورشید بودم. هر دو آسمان را روشن می کنند. هر دو از لحاظ نوری به نظرت یکی هستند؟
سامورایی گفت: نه؛ ماه کم نور است و خورشید پر نور. نور ِ خورشید به راحتی به منافذ بین برگها و سایه ها نفوذ می کند اما نور ِ ما به زور سایه ای ایجاد کند.
راهب گفت: سال ها با ماه تنها بودم و هرگز نشنیدم که بنالد از اینکه نورش کم است و خود را کم ارزش تر از خورشید بداند. من و تو هم نباید بنالیم از اینکه یکی از ما مانند خورشید معروف تر است و دیگری کم تر. مهم این است که من و تو هر کدام در جبهه ی خودمان داریم با تاریکی مبارزه می کنیم.
کسی بر دبگری ارجح نیست.
منبع
: پایولو کوییلو
ترجمه و تلخیص: محمد
Excerpt: Your Text Here
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
دوباره سلام
۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه
دیشب تو خواب ، خواب ِ " شفا " رو میدیدم
سلام ،
خواب ِ قشنگ ِ دیشبم بهونه ای شد واسه الان اینجا نوشتنم
من خیلی اینجا رو دوست دارم خیلی
این خیلی که میگم اندازه بغل ِ باز و دستای گشوده ی بچه های کوچولوست وقتی میخوان بیشترین مقیاس رو از دوست داشتنشون نیشون بدن.
دیشب خواب ِ شفا رو دیدم،
یعنی خواب ِ " محمد " رو و چند تا دیگه از بچه های قدیمیه اینجا رو
البته چهره ی محمد رو روشن و واضح میدیدم هر چند هیچوقت ندیدم اش.
دور ِ یه سفره مانندی نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم با هم ،
اون سفره هه بی شک شفا بوده ،
من توی این همه سال خیلی از این سفره لقمه گرفتم و به قول محمد بزرگ شدم و همواره دوست داشتم قدردان ِ این بزرگ شدن باشم.
شکرگزاری نعمت ی بودن ِ چنین جایی هم نوشتن در اون و حرف زدن با اهالی عزیز ِ اینجاست.
هرچند این روزها دیدن ِ این صفحه و هر لحظه دسترسی بهش مشکل شده چه برسه به نوشتن درش اما " خواستن همان و توانستن همان"
میمونه مشغله های زندگی یا بهتره بگم نبرد در کارزار ِ سخت ِ بودن که روز به روز هم بر سختی ها و ناملایمتی هاش داره افزوده میشه ...
نمیخوام سیاه بگم و بنویسم بعد ی اینهمه ماه ، اما گاهی وقتها روز به شب میرسه بی اونکه حتی فرصت ِ یک صفحه مطالعه و خلوت با خودمون رو داشته باشیم یا برای دیدن و تجربه کردن ی این دنیای بزرگ ِ ناشناس بتونیم وقت بگذاریم...
گاهی وقتها هم الکی شلوغش می کنیم و ساعتها وقتمون در رنج ِ از تنهایی و تکرار سپری میشه ...
با تمام ِ اینها " شفا " مثل ِ یه مدرسه ی قدیمی پابرجا خواهد موند و با سرزدن بهش یاد ها زنده خواهد شد واسمون از روزهای کوچیک بودنمون ...
بهترین راه برای ورود و استفاده از امکانات بلاگر و عبور از سیستم فلفلینگ وی پی ان سرورهاست ،البته یه سروری که سرش به تنش بیارزه و بتونه سرویس خوبی ارائه بده!!!
هر چند مستلزم صرف هزینه ای معادل 10 هزارتومن برای یک دوره سه ماهه ست ( که یه جورایی پول ِ زوره اما کاریش نمیشه کرد ) اما می ارزه یه جورایی...
و در پایان :
اي خداي ِ نزديكتر از رگ ِ گردن به من،
تنها از تو " لياقت " و توان ِ شكر ِ داده هاي بي انتهايت را مي طلبم.
چشم ام مي گشايي،
روحم به پرواز در مي آوري،
در لحظه مسافرم مي كني و ميبري و بازم مي آوري،
دستم مي گيري و در لحظه در عرشت به ضيافتم فرا مي خواني،
دم بر نمي آورم.
خود را رها مي كنم.
وقتي " تو" هستي،
وقتي " دوست " هست،
" واژه " هست،
" برادر" هست،
" اميد " هست،
" رنگ " هست،
" آسمان" هست،
" زندگي " هست،
" عشق " هست،
و " ايمان " هست و " تو " هستي و " تو " هستي و " تو " هستي،
مرا به نام فرا خوانده اي وقتي،
چگونه بمانم؟!
چگونه بنالم؟!
چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!
چگونه راضي شوم به اينگونه بودني؟!
مرا جز عرصه ي عرش ِ كبريايي ات راضي ام نمي كند.
من جز به كمتر از " تو " راضي نمي شود روح ِ عاصي و جان ِ بي قرار و جدا افتاده ام.
مرا راه مي دهي،
مرا راه مي دهي و راه را نشانم مي دهي.
چگونه بمانم؟!
چگونه نيايم؟!
چگونه بودنم را به كمترين هايي كه از آن ِ من نيست و وصله ي ناجور ِ نافرمي بيش نيست بيالايم؟
چگونه شكوه كنم!
كم بياورم!
نا اميد باشم!
خسته باشم!
اينهمه اي كه بخشيده اي و نمي بينم و نميدانم و هنوز به دركش نرسيده ام تا كجا هايم كافيست ومي آوردم و من بي خبر ِ آنم.
مرا ببخش...
هيچ آبي را ياراي فرو نشاندن ِ اين آتشي كه در من نهاده اي نيست كه نيست!
و هيچ ياسي را توان و ياراي در افتادن با اميدي كه در دلم نشانده اي،
و از آدمها زياد بد عهدي ديده ام و تنها تويي كه درتحقق ِ وعده هاي راستين و نوراني ات هيچ خللي وارد نيست و وفاي عهدت بر من عيان است و جان ِ جانم بي قرار ِ لايق ِ وفاي عهد ِ چون تويي بودن و تو را به تمام زندگي كردن.
تا هميشه يي كه هستي هم كه بنويسم پاياني ندارد " حرف " هايم با " تو "
به نام ِ نامي ِ اميد ِ رهايي از تاريكي هايم،
به نام ِ نامي ِ " نور " ات سكوت مي كنم،
و در دل به هزار آواي خاموش مي خوانمت...
-----------------------------------------پ . ن 1 : چه حس ِ خوب و عزیز و وصف نشدنی میده به آدم بعد از مدتها نوشتن ، اون هم توی همچین جایی نوشتن!
نویسنده ها و بر و بچس شفا یالا بجنبید و به خط ! از من گفتن، کیف میده و امتحانش مجانیه ! مثل ِ حس ِ طعم ِ اون چایی خوش طعمه میمونه به قول ِ محمد !
پ . ن 2 : برگردید و یه گریزی به " شازده کوچولو " تون بزنید اگه هنوز داریدش ، اگه هم پیداش نمیکنید حتمن در اولین فرصت یکی نو و تازه اش رو بگیرید و شیرجه بزنید توش و زندگی کنید باهاش ... زندگی ...
۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه
۲۰ ثانیه فکر کن: سوال ِ خواهر بزرگتر
پدر و مادر می ترسیدن که نکنه حسادت باعث بشه که این خواهر ِ چهار ساله برادرش رو اذیت کنه.
گفتن باشه اما در ِ اتاق رو پوش کردن که از لای در کنترل کنن که تو اتاق چی میگذره.
دیدند که خواهر ِ چهار ساله رفت به سمت گهواره و به برادرش گفت:
بهم بگو خدا چه شکلی بود. آخه من دیگه کم کم داره یادم میره.
نوشته: پایولو کوییلو
ترجمه: محمد
منبع
Excerpt: When her brother was born, Sa-chi Gabriel begged her parents to leave her alone with the baby.
They refused, fearing that, as with many four-year-olds, she was jealous and wanted to mistreat him.
But Sa-chi showed no signs of jealousy.
And since she was always extremely affectionate towards her little brother, her parents decided to carry out an experiment.
They left Sa-chi alone with their new-born baby, but kept the bedroom door ajar so that they could watch what she did.
Delighted to have her wish granted, little Sa-chi tiptoed over to the cradle, leaned over the baby and said:
“Little brother, tell me what God is like. I’m beginning to forget.”
۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
سلام. این امتحان ِ سرویس فرستادن ِ متن با ایمیل به شفا است
امتحانی است.
من ایمیلی به نشانی خاصی می فرستم با استفاده از جی میل.
عنوان ِ مطلب را در subject می نویسم
مطلب را در متن ِ نامه و اگر عکسی می خواهم اضافه کنم آن را attach می کنم به نامه.
و ای میل را می فرستم.
همین.
----------------
برای اینکه آن نشانی ایمیل ِ خاص را بفهمید باید یکبار وارد ِ بلاگر شوید و به setting بروید و در قسمت ِ Email & Mobil در بخش Email Posting Address چند حرف دلبخواه داخل جای خالی ِ نشانی ِ این میل از قبل نوشته شده اونجا اضافه کنین و بعد کل ِ اون نشانی ای میل رو جایی نگهداری کنین. مثلا نوشته شده:
hamid.---------@blogger.com
شما تبدیلش کنین به
hamid.maahipolobaaloobiaa@blogger.com
بعد از اون که همه چیز رو save کردید بعدش می تونید به ای میلس که درست کردید با جی میلتون نامه بدید با مشخصات بالا و به راحتی پست خواهد شد. دیگه نمی خواد وارد ِ بلاگر بشید و ...
همین
این و اون
نویسنده ها می تونن در شفا بنویسن بدون ِ اینکه نیاز باشه وارد بلاگر بشن. اگه برای وارد شدن به بلاگر مشکل دارین می تونین با فرستادن ای میل به یک نشانی ِ خاص مطلبتون رو پست کنین. اگه می خواین بدونین چه جوری تماس بگیرین.
یکی هم گفته بقیه نویسنده های شفا کجان؟ منم نمی دونم. شفا جاب نوشتن برای خود ِ آدمه و اگه کسی نمی نویسه حتما یا نیازی نداره و یا کانال بهتری برای جلو رفتن پیدا کرده. به هر حال من هیچ وقت نمی رم. آدم ها عوض می شن. ممکنه منم بشم اما اگه می خواستم ننویسم ده سال ادامه نمی دادم. راستی فکرشو بکن. از اولین نوشته ی شفا ده سال می گذره. من ده سال پیرترم خیلی چیزها عوض شده. من ده سال پخته تر شدم. نثرم خوب تر شده. داستان ها فهمیدم. ازدواج کردم با کسی که دوستش دارم و محیطم پر از هیجانه. شکر به داشته ها و نداشته ها.
... محمد
۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه
ش ش ش ... یه راز
پیام ِ سلول های سالم ِ خود را بشنو. رازی در این پیام نهفته است. این راز را درک کن. آیا تا به حال به این راز اندیشه کرده ای؟
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
کلاه قرمزی ۹۰
تاریک می شد و چراغ نفتی روشن می کردیم توی موشک باران. صدایی نبود غیر از صدای رادیو باطری ای و خیلی وقت ها باطری اش تمام میشد و دیگه صدا نبود. بعد گاهی پیش میومد که دور ِ یه چراغ ِ گردسوز جمع می شدیم و قصه می ساختیم برای همدیگه و تعریف میکردیم. گاهی برق نمی اومد و ما می خوابیدیم و با باد ِ پهن کردن ِ رخت ِ خواب ها نور ِ چراغ ِ گرد سوز می لرزیدو کم ِ کم ِ کم می شد اما دوباره آرام می شد. ما می خوابیدیم و گاهی نصف ِ شب نور ِ لامپ ها توی چشممان روشن میشد و من همیشه از این نور ِ ناگهانی می ترسیدم. مامانم می رفت که چراغ ها رو خاموش کنه تا بخوابیم.
کلاه قرمزی سال ها بعد اومد ولی صداقتش و سادگیش همیشه منو می بره به اون سال ها.
امسال؛ ببعی شخصیت جالبی بود در سریال کلاه قرمزی ِ نود. اعتماد به نفس؛ استعداد فراوان؛ شوخ طبعی و آرامش!
هه هه هه ... نِس سِ سِری
پسرخاله هم که دستور آشپزی داد که به درد ِ اکثریت دانشجوها می خوره: دو پیمانه آب؛ یک کم نمک؛ دیگه ببین چی داری یه پیمانه هم از اون بریز روش. اگه پیاز داشتی نصفشو خورد کن توش و نصفشم بذار سر سفره. اگه هم نداشتی نمکشو بیشتر کن!
حقیقتش از فامیل ِ دور زیاد خوشم نیومد به غیر از دستور ِ آشپزیش! آخرش نوبسنده ها گند زدن و ازدواج با دختر خاله رو دوباره معرفی کردن جدای از اینکه این اشتباه تا حالا میلیون ها ایرانی رو معلول و فلج و ناتوان کرده. مطمننم هیچ کدوم از این نویسنده ها بچه ی معلول ِ ناشی از ازدواج فامیلی نداره و ندیده.
خوشحالم که کلاه قرمزی هنوز یه برنامه ی خیلی جذابه و امید دارم که امسال فیلم قشنگی از این گروه نمایشی ببینیم. سال هاست سینمای ایران برای بچه ها فیلم نساخته.
لینک
لینک
... محمد





