۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه


تو تمام معنی زندگی هستی برام . انگاه که به بهانه یخ زدن یا ترسیدن مرا محکم در اغوش می گیری،نمیدانی هیچ جایی برایم امنتر از اغوش کوچکت نیست.
بهترین هدیه خدا برای من

Excerpt: Your Text Here



باباجون یادت می اد هر جایی بیکار می شدی یک چرتی میزدی بعد به ما گیر میدادی که چرا انقدر می خوابین !پاشو دیگه بابا ده روز خوابیدی دلمون برای صفای دلت تنگ شده

Excerpt: Your Text Here


۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

جای نومیدی نیست




تا آن هنگام که ستارگان می درخشند
جای نومیدی نیست
تا آن هنگام که شبها بر برگها شبنم می نشانند
و آفتاب چهره ی صبح را زرین میکند
جای نومیدی نیست ،
هر چند که سیل اشک بر گونه ها روان شود .
وقتی تو آه میکشی بادها آه میکشند
و زمستان غصه های خود را چون برف
بر گور برگهای پاییزی فرو می بارد ،
اما زمین بار دیگر زنده میشود
و سرنوشت تو از کائنات جدا نیست
پس همچنان در سیر و سفر باش
و اگر چندان شاد و سرخوش نیستی
نومید و دلشکسته نیز مباش...
امیلی برونته

شنیده بودم خاموشی ویرانه ها زیباست

لانه ما با نفسهای خوشبختی در لحظه لحظه های صبر و سبز زندگی اشیانه شده با نفسهای امید گرم شده،خانه ما ویرانه نیست چراغش را خاموش مکن

دل به تو دادیم از صدای باد نمی لرزیم با نفوذ شک رنگ نمی بازیم از وحشت آوار نمی لرزیم مارا به قله امید برسان دره جای ما نیست

Excerpt: Your Text Here


بابا برگرد خونه

با خودم این جمله رو تکرار میکردم،همه آدمها تو زندگیشون یک رنجی دارن با هرحسی تو هر سنی ، غافل از اینکه این رنج برمیگرده به نگاهشون به زندگی و........
و خوشحال بودم،خوشحال بودم به خاطر نگاهم به زندگی وراضی
تا
تا اینکه یک لحظه یک اتفاق یک ثانیه از زندگی ،زندگیم رو تغییر داد
محبوبترین بود برام عزیزترین بود برام دوستش داشتم ودوستم داشت بی قید و شرط. دنیا رو برای من میخواست ومن اسایش مطلق رو برای اون
حالا نیمه جان و گنگ روی تخت بیمارستان چشم انتظار که شاید به ما اجازه بدن از 24 ساعت 10دقیقه ببینیمش. میگن نمیفهمه ولی من سرازیر شدن اشک رو از چشماش می بینم بابام سراسر حس بود سراسر زندگی مگه میشه نفهمه؟!!!!!!!!
دلم براش تنگ شده نوبتی می بینیمش دوشنبه نوبتم میشه و من برای 15 دقیقه دوشنبه ها زندگی میکنم .


نامرد زدی و در رفتی !!!!!!!!!
اخلاقیات اینجاکجاست؟ انسانیت کو؟........
چی بگم؟


Excerpt:I want my father back .

I need to be released so I have to write forgive me



۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

ای ول بچه های والیبالیست! چه می کنن این روزها!

در ضمن منتظر ‍پادکست جدید شفا باشید. جالب خواهد بود.

چند داستان ۱ دقیقه ای


امروز خیلی بیکار بودیم. هوام بارونی. قرار گذاشتیم که بدون فکر کردن کسی موضوعی بگه و دیگری براش بلافاصله داستان امیدوار کننده یا خنده دار بسازه که ۱ دقیقه طول بکشه. بعد اونی که داستان گفته یک کلمه ی دیگه بگه و بغلیش همین طور ادامه بده. ناگهانی بودن و کوتاه بوده و امیدوار بودن معیارهای امتیاز هستن. داستان های مسخره؛ خنده دار؛ خوب و گاهی بی سر و تهی گفته شد از آدم برفی؛ مرده؛ اره؛ ... اینها داستان های منه

قطره

یه روزی که قطره بارون بود که از ابر جدا شد و خیلی می ترسید که به زمین بخوره و منفجر بشه. هر چی به زمین نزدیک تر می شد سرعتش بیشتر می شد. صدای ترکیدن دوستانش رو می شنید و نمی دونست چه حسی داره. فکر می کرد باید خیلی دردناک باشه. تا اینکه به نزدیکی ها نوک تیر چراغ برق محله ای رسید. دو اوج ترسیدن بود. چشم هاش رو بست. که ناگهان احساس کرد که روی چیز نرمی نشست و چند بار بالا و پایین شد و بعد ارامش. وقتی چشم هاش رو باز کرد دید روی یه برگ سبز نشسته و دور و برش کلی بچه قطره های شاد دارن روی شیارهای برگ سر سره بازی می کنن.

نوبت بعدی بچه کروکدیل بود

یه روزی یه بچه کروکدیل احساس کرد دهانش بو میده. به گنجشک کوچولو گفت میای دهان منو تمیز کنی و دندون هام رو مسواک کنی؟ گنجشک کوچولو قبول کرد. رفت نشست توی دهانش و نوک زد و نوک زد تا تمام مانده های غذا رو در بیاره و بندازه دور. بعد که دندون آخری رو تمیز کرد یه دفعه بچه کروکدیل طمع ورش داشت و دهانش رو بست. هر چی گنجشک داد زد که دهنش رو باز کنه نکرد. گنجشک های دیگه ای که دور و بر اونجا بودن و رو درخت ها نشسته بودن با دیدن این صحنه تصمیم کرفتن درس خوبی به بچه کروکدیل طماع بدن. این بود که همه با هم شروع کردن به حمله به سمت بچه کروکدیل تا اینکه تمام روی بدن بچه کروکدیل از جای نوک های گنجشک ها زخمی شد و برای خلاصی دهانش رو باز کرد. گنجشک کوچولو پرواز کرد و رفت روی درخت نشست.

نوبت بعد ۳۰ ثانیه وقت داشتیم چون نیمه نهایی بود! دکمه

یه روزی یه دکمه بود که خیلی تنها بود. روی یه پیرهن زندگی می کرد که اون پیرهن هیج دکمه ی دیگه ای نداشت. صاحب اون پیرهن یه مردی بود که همیشه داد می زد سر زنش و دکمه کوچولو همیشه از توی گلوی مرد صداهای بلند و عجیب و غریب می شنید. همیشه دعوا بود. تا اینکه یه روز دعوا به جاهای باریک کشید و دستی اومد و پیرهن مرد رو پاره کرد و دکمه از پیرهن کنده شد و افتاد روی زمین. توی این فاصله سگ کوچولوی خونه دوید و اومد دکمه رو با دهان کوچولوش برداشت و دوید رفت گذاشتن توی لونه اش و شروع کرد براش واق واق کردن. دکمه که نمی دونست چی شده فقط لبخند می زد.

... محمد

نظرات:
------
بهار گفت:
چه تخیلی!من با خودم تمرین کردم ولی سرعتم انقدر زیاد نبود ولی بازی جالبیه برای اخر هفته
-----
ناشناس گفت...
بچه کروکدیل!!
-----
ناشناس گفت...
جالب بود. چه خلاقیتی. تو باید داستان واسه بچه ها بنویسی. حالا من موندم داستان امیدوار کننده برای مرده هه چی بوده؟!! :>)
------

source


Excerpt: The game of some little stories each made in 1 minute long immediately right after saying a key word by a competitor.


۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

سفر از الان به یک دقیقه بعد ِ سفید


کشیده شده ظرف ۱۰ دقیقه!
خب این سفر ِ از الان (سیاه) به یک دقیقه بعد!
از: محمد

... محمد


Excerpt: A journey from now (black) to one minute later. By: Mohammad


۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

دریا و کویر


در زندگی غوطه ورم 
تنها وقتی مرگ را در میابم که در خوابم



نیستی اما حضورت چه پر رنگ است...

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

معنای علم

. امروز سخنران مهمان دانشکده ی ما انسان به یاد ماندنی بود. خانم برندا گلای * حدودا شصت ساله است و تحقیقاتش راجع به رتینوبلاستوما یا سرطان بد خیم سلولهای شبکیه چشم است که نوزادن و کودکان را تهدید می کند. این نوع سرطان ارثی است و تشخیص سلول های سرطانی در ۶ ماهه ی اول نوزادی اهمیت بسیاری در نجات جان کودک دارد. بیمار هر چه از این زمان طلایی فاصله بگیرد احتمال متاستاز به مغز بیشتر و بیشتر می شود.

 اینجا نمی خواهم راجع به این سرطان از نظر علمی حرف بزنم و روش های جدید درمانی را بگویم. نکته ی مهمی که در این سخنرانی را برای من بی نهایت  جالب کرد طرز تفکر این زن بود که تنها بدست آوردن موفقیت علمی و ریس دانشگاه شدن و مقاله های متعدد چاپ کردن برایش مهم نبود. این خانم تصمیم گرفته بود که اطلاعات تحقیقاتی و بالینی خودش را به صورت کاربردی تر به دنیا عرضه کند. برای او موفقیت و درمان کودکان یک کشور خاص اهمیت نداشت. تاکید می کرد که علاقمند به ایجاد تاثیر مثبت در دنیا است . برای همین هم از حدود ۹ سال ‍پیش جلسات سالیانه ای در مراکز بهداشتی  کنیا برگزار کرده بود که با کمک پزشکان کنیایی به مردم آگاهی و تشخیص این سرطان را در کودکانشان بدهند. پوستر های این بیماری را در مراکز در مانی و عمومی توزیع کرده بودند و طی ملاقات های سالیانه با پزشکان اطلاعات آنها را از روش های درمان بالا برده بودند و شبکه ای ایجاد کرده بود تا آزمایشات پاتولوژیکی و تشخیصی که فراتر از توان مرکز بهداشتی کنیا بود به راحتی به دانشگاه تورنتو فرستاده شوند و جان کودکان را نجات دهند.

 روحیه علمی این خانم بسیار برای من آموزنده بود آغوشی باز برای همکاری داشت و علم خود را از دیگران پنهان نمی کرد پیش می آمد که استادی سوالی می پرسید و او با کمال میل نظر علمی خود را بیان می کرد و می گفت که اگر شما دوست دارید روی این پروژه کار کنید من این سلول های خاص را می توانم در اختیار شما قرار دهم. در یک جمله بگویم به   حل شدن معضل فکر می کرد نه به این که چه کسی حلش کند. این انسان واقعی است. فرشته و معصوم نیست اما بینهایت تمیز فکر می کند.

زمانی این باب شده بود که ایرانی ها می ترسند که علمشان را به دنیا عرضه کنند و خارجی ها از علمشان قدرت بگیرند. خودتان قضاوت کنید که چقدر این تفکر غلط اندر غلط اندر غلط است. صادقانه بگویم احساس می کنم علم در کشور من برای دانشجویان و بعضی از استادان و وزرای علوم اصلا به معنا نزدیک نشده است

**برندا سخنرانی خود را با این کلام تمام کرد که : بزرگ بیاندیشید اما لقمه های کوچک بردارید 


Excerpt: 
* Brenda Gallie
** Think big. Take small bites. 

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

آورده اند که...

سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: "علت چه بود که مُلکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود، چنین مختل شد؟ گفت: "کارهای بزرگ را به مردم خُرد فرمودم و کارهای خُرد را به مردم بزرگ ؛ که مردم خُرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خُرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به مُلک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.


تذکره دولتشاه سمرقندی - کتاب ادبیات سال سوم دبیرستان


Excerpt:


۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

درسهایی از تاریخ!



چند هفته ای از کشته شدن قذافی میگذره کم کم دیگه داره فراموش میشه که یه زمانی اصلا" وجود داشته و او هم به تاریخ پیوست ؛ مثل خیلی های دیگه. اونا رفتن واز روی زمین محو شدند و پشت سرشون لعن و نفرین میلیاردها انسان...

وقتی اونو با اون حال و روز دیدم احساس بدی بهم دست داد و تاسف خوردم از اینکه یه انسان تا چه اندازه می تونه پَست بشه. با خودم گفتم: تو می تونستی جورِ دیگه ای زندگی کنی ، می تونستی جاهای زیادی رو آباد کنی؛ آدمای زیادی رو شاد کنی و و و.

ولی تو از میونِ همه ی اینها ؛ جاه طلبی رو انتخاب کردی و مزه ی "قدرت" زیرِ دندونت شیرین اومد (باز هم مثلِ خیلی های دیگه!) و رفتی توی گروهِ "بل توثرون الحیات الدنیا" و آخرش تو موندی تنهایِ تنها و الآن خوب میفهمی که دیگه هیچ کسی نیست که به دادت برسه و میفهمی که این دنیا به هیچ کسی وفا نکردهِ و نمی کنه.

اینا رو گفتم تا چند خطی راجع به تاریخ بنویسم: اصلا" تاریخ چیه؟ کسی می دونه؟!

ما هیچ وقت توی مدرسه تاریخ رو خوب یاد نگرفتیم (لااقل برای من که این طوری بوده!) یعنی خوب به ما درس داده نشد؛ منظورم اینه که: خوب به ما "فهمونده نشد"؛ که تاریخ چیه! فقط بهمون گفتن که تاریخ سرگذشت اقوامی بوده که پیش از ما زندگی می کردن و الآن دیگه نیستن و ما باید از اونا درس بگیریم! همین! و چند تا سوال که: کی کیُ کشته؟ و قرارداد فلان بین کدوم کشور ها بسته شد؟ امیر کبیر چه جوری کشته شد؟ جنگ جهانی دوم بین کدوم کشورها بود؟ و...

اون موقع ما خودمون رو چیزی "جدایِ" از تاریخ می دونستیم؛ چیزی که تموم شده ؛ یکی آدم خوبه ی داستان بوده و یکی هم آدم بده! ( فقط من نمی دونم؛ لعنتی!؛ آدم بدهِ چرا اکثرا" غالب بوده و اینکه آدم خوبه هم ممکن بوده که بعد از مدتی جَوگیر بشه و کم کم آدم بدهِ میشده؟! و فقط آدم خوبای کمی وجود داشتن که تا آخرش آدم خوبه می موندن!)

و هیچ وقت به ما گفته نشد که: ما هم "جزئی" از تاریخ هستیم و روزی سرگذشت خودِ ما هم توی کتابای بچه ها نوشته میشه!

و اینکه: تاریخ رو فاتحان می نویسند!



عنوان عکس: کجایند ستمگرانی که اکنون خاک شدند؟! اوریانا فالاچی خبرنگار مشهور ایتالیایی و معمر قذافی دیکتاتور لیبی