۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

پادکست 48 شفا

پادکست 48 شفا را از این جا بشنوید

شفا



Excerpt: Our 48th Podcast is just aired!


2 نظر:

هادي گفت...

داستان زيبايي بود. ممنون محمد عزيز

ولي به نظرم جمع بندي شما از داستان رو در هنماهنگي با مضمون داستان نبود:

"گاهي يك تكه كاغذ اونقدر به نظر آدم زيبا مي ياد كه آدم حاضر تمام زندگيش رو بذار براي اون"

چي باعث شده بود اين سرباز حلبي ما كه يه پاهم نداشت اينقدر شجاع و قوي بشه، كه بتونه اين مسير سخت و پر تلاطم رو طي كنه و در پايان اينقدر نزد دختر زيباي قصر عزيز بشه كه دختر اون رو از روي عشق تعظيم كنه ...
اونقدر كه هر دو تبديل به يه قلب حلبي زيبا بشند كه يه گل رز زيبا رو اون نقش بسته...

داستان فوق العاده اي بود، چندين و چندين بار گوش كردم و لذت برم درود بر شما و درود بر روح بزرگ هانس کریستین اندرسن


شاد و دل آرام باشي
هادي

Anonymous گفت...

داستان بی نهایت زیبایی بود.

ممنون