دقیقاً یادم میاد، کلاس پنجم بودم.
بدجوری گلودرد داشتم. من رو بردن درمانگاه. خانم دکتر بهم گفت که باید آمپول ِ یه میلیون و دویست بزنی، خیلی خیلی ترسیدم آخه از خواهر بزرگم شنیده بودم که این آمپول شدیدا درد داره و اونقدر تریپش بالاست که فقط به مُردهها میزنن!!!
صدا به زور از تو گلوم در میاومد، هر چی به خانم دکتر گفتم به جاش بهم کپسول بده، قبول نکرد.
هیچی دیگه، خلاصه اولش برای تست، تو دستم زد و گفت بذار یه چند دقیقه بگذره تا واکنش بدنت رو ببینیم.
چشمام پر از اشک بود. به دفترچه بیمه خدمات درمانیام که دستم بود نگاه کردم. چشمم به این عبارت روی جلد دفترچه افتاد: یا من اسمه دوا و ذکره شفا، با اینکه عربی بلد نبودم، اما میدونستم که باید یه دعای آرام بخش باشه. چندبار تو دلم تکرارش کردم.
بدجوری گلودرد داشتم. من رو بردن درمانگاه. خانم دکتر بهم گفت که باید آمپول ِ یه میلیون و دویست بزنی، خیلی خیلی ترسیدم آخه از خواهر بزرگم شنیده بودم که این آمپول شدیدا درد داره و اونقدر تریپش بالاست که فقط به مُردهها میزنن!!!
صدا به زور از تو گلوم در میاومد، هر چی به خانم دکتر گفتم به جاش بهم کپسول بده، قبول نکرد.
هیچی دیگه، خلاصه اولش برای تست، تو دستم زد و گفت بذار یه چند دقیقه بگذره تا واکنش بدنت رو ببینیم.
چشمام پر از اشک بود. به دفترچه بیمه خدمات درمانیام که دستم بود نگاه کردم. چشمم به این عبارت روی جلد دفترچه افتاد: یا من اسمه دوا و ذکره شفا، با اینکه عربی بلد نبودم، اما میدونستم که باید یه دعای آرام بخش باشه. چندبار تو دلم تکرارش کردم.
سالها از این ماجرا میگذره...
درد ِ اون آمپول، فقط برای همون یک روز بود.
الان تنها چیزی که ازش باقی مونده، یه خاطره هست.
الان تنها چیزی که ازش باقی مونده، یه خاطره هست.
وقتی که برای اولین بار وبلاگ شفا رو دیدم، اولین چیزی که توجهام رو جلب کرد، همین عنوان شفا بود که بیاختیار خاطرهی اون آمپول و اون دعا رو در ذهنم زنده کرد.
و البته الحق که عنوانش، برازندهاش بود.
به نظر من شفا دیگه یه وبلاگ نیست، در واقع صفحهای که شما الان دارید میبینیدش، نمود ظاهری ماجرا هست. شاید این صفحه رو بشه یه جوری نابود کرد (کما اینکه تلاشهایی صورت گرفته بود) ولی اتصال و تفکری که در پشت این صفحه و بین بچهها به وجود اومده رو نمیشه از بین برد.
من از بچههای شفا واقعا متشکرم، مطالب خوبی ازشون یاد گرفتم، چیزهایی که شاید در حالت عادی بهشون توجه نمیکردم.البته دوست داشتم که بچهها بیشتر همدیگه رو به چالش بکشونند تا اینکه بخوان از بخش مشترک تفکراتشون بنویسن. البته معمولا فایده نداره، آخه هر دو طرف روی نظر خودشون باقی میموند، ولی اگه همین رو هم به عنوان یه دیسکاشن و کلوژر بهش نگاه کنیم، اونوقت میتونه یه راهنمای خوبی برای شخص سومی باشه که داره این موضوع رو دنبال میکنه.
علاوه بر جنبهی متافیزیکی شفا، به عنوان یه وبلاگ هم خیلی کارش درسته و پرارزش هست، شاید یه لیتریچر ریویو در زمینه وبلاگها، این ارزش رو بیشتر نشون بده:
هر نیم ثانیه یه وبلاگ متولد میشه (البته این آمار 2006 هست، الان دیگه خفنتر شده). حدود دوسومشون، فقط برای دو ماه زنده هستند که البته این میزان مرگ و میر، به طور معناداری با سرویسی که استفاده میشه، ارتباط داره، مثلا در بلاگاسپات و پیتاس، میزان مرگ و میر خیلی سریعتر از وبلاگهایی هست که بر روی لایوژورنال قرار دارند ( یه تحقیق دیگه نشون داده بود که در لایوژورنال، نصف وبلاگها ، ظرف یکسال میمیرند).
مردها نیز بیشتر از خانمها، وبلاگهای خودشون رو ترک میکنند (فقط همینمون مونده بود که بیوفایی مردها در فضای سایبر هم اثبات بشه)
البته در کارهایی که صورت گرفته بود، نتونستم چیزی در مورد ارتباط بین احتمال زنده موندن یه وبلاگ و میزان روزهایی که تاکنون پشت سرگذاشته پیدا کنم. فقط یه جا اشاره کرده بودند که عمریترین وبلاگی که صاحبش اون رو ترک کرده بود، 923 روز سن داشته یعنی وبلاگی از این مسن تر پیدا نکرده بودند که ترک شده باشه، بقیه وبلاگهای با این مدت سن و بیشتر، همچنان زنده بودند.
ولی اگه بخوام در این زمینه از خودم یه نظریه در وکنم، اون ارتباط رو به صورت یه منحنی درجه دو در نظر خواهم گرفت. مثل این شکل
البته در کارهایی که صورت گرفته بود، نتونستم چیزی در مورد ارتباط بین احتمال زنده موندن یه وبلاگ و میزان روزهایی که تاکنون پشت سرگذاشته پیدا کنم. فقط یه جا اشاره کرده بودند که عمریترین وبلاگی که صاحبش اون رو ترک کرده بود، 923 روز سن داشته یعنی وبلاگی از این مسن تر پیدا نکرده بودند که ترک شده باشه، بقیه وبلاگهای با این مدت سن و بیشتر، همچنان زنده بودند.
ولی اگه بخوام در این زمینه از خودم یه نظریه در وکنم، اون ارتباط رو به صورت یه منحنی درجه دو در نظر خواهم گرفت. مثل این شکل
یعنی هرچقدر از عمر یک وبلاگ بیشتر بگذره، احتمال زنده موندش هم بیشتر میشه.
امسال که هشتمین تولد شفا رو جشن گرفتیم، سال بعد با احتمال بیشتری تولد نه سالگیاش رو جشن میگیریم و وقتی نه ساله شد، احتمالش برای ده ساله شدن بیشتر میشه و همینطور میریم جلو تا برسیم به تریپ صد و بیست سال.

4 نظر:
ممنون فوراور عزیز. زحمت کشیدی و اطلاعات خوبی به ما دادی. ممنون کع هستی
نگا کن این مردا توی وبلاگ نویسی هم نامردن! D:
شوخی کردم من پرچم سفید خودم رو از همین الان نشون میدم .
ولی آمارهای جالبی بود . ممنون
نمودار زندگی-عمر توسانی هست نه سهموی. حالا یا این موجها مقطعی با دامنه و طول موج کوتاه هستند و یا موجهایی بلند و دامنه بزرگ.
دنیایی که ما باهاش سرو وکار داریم دنیای تضادهاست و دائما این دو قطب نسبت به هم در حال تبدیل و تغییرند، پس هیچ روندی دائما مثبت و یا دائما منفی نمیتونه باشه
اما نمودار تکامل-عمر همیشه روند عمومی رو به بالا داره
همه چیزها بارها و بارها مرگ و زندگی براشون رخ میده ولی هیچی از بین نمیره فقط قالب عوض میکنه و نسبت به قبل کاملتر و متعالی تر میشه.
{یکی نیست به من بگه آخه این شرو ورها چی دارم میگم}
(-:
كم پيدايي فوراور ، نيستي ،
در مورد به چالش كشيدن افكار كاملاً باهات هم عقيده ام ،
راستي تازه امسال شفا ،هشت سالش شده ايشالله تولد صدوبيست سالگيش رو ببينيم
ارسال یک نظر