چشماشو پاک می کنه و میگه مثله کفشی براش بودم که پاش کردو ازم خسته شد و انداختم دور،
میشنوه کفاش مهربونی بودی که زخمای پابرهنگیش رو دیدو عزیز ترین کفششو بهش هدیه داد.
چشماش می خندن ودستای پینه بستش سوزن رو از لابلای چرمی که تازه بریده، دوباره رد می کنن.
2 نظر:
مراد جان من یه شعر ِ اینطوری یادمه اما هر چی فکر می کنم یادم نمیآد شعرش. به هز حال من از نوشته ی تصویری جالبی بود.
ممنون محمد جان
منم فکر که می کنم یه سایه مانندی از یه شعر به نظرم میاد اما خود شعر نه
ارسال یک نظر