۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

تنه ی لاغر ِ نخل رو بوسید


به راننده گفت: دستت درد نکنه، همین بغل ها پیاده میشم. توی جیبش یه دونه کلید بود و چند تا دونه صد تومنی ِ تا شده. یکی از صدی ها رو به راننده داد و بقیه ی پول ها رو گذاشت توی جیب ِ اورکت ِ سبز و چرکش.

رفت پشت ِ وانت و سه بسته ی بزرگ ِ خارش رو برداشت و گذاشت رو زمین. دراز شد و دو سه شاخه ی جا مونده کف ِ وانت رو هم برداشت و گذاشت لای خارها. پشت ِ وانت رو بست و زد به بدنه اش که یعنی برو. وانت دور شد.

بسته ی خار ِ اول رو به زحمت بلند کرد و پیچوند دورش و پرتابش کرد روی پشتش. تلو تلویی به عقب و جلو خورد. بارش اونقدر از عقب کش اومده بود روی زمین که نمی شد تصور کرد دو بسته ی دیگه هم میخواد به این هیبت اضافه بشه، اما اونا رو به راحتی انداخت بالا و مثل ِ یک خارپشت ِ بزرگ راه افتاد.

از جوب ِ آبی رد شد و به اول ِ کوچه رسید. نفسی چاق کرد. دیوار ِ کوچه سیمانی بود و کوتاه و پشتش پر بود از لاستیک و لنگه کفش های پاره پوره. ته ِ کوچه چند خونه ی دو طبقه ی شیروانی دار بود که دیوارهاشون از جنس ِ بلوک سیمانی های سر ِ کوچه بودن. آگهی تسلیتی همه جای کوچه بود از پیرمردی که تازه فوت کرده بود. ته ِ کوچه باز بود و چند قدم اونطرفترش سربالایی ِ یک تپه ی خاکی شروع می شد.

از خارها خیلی چیزها می دونست. همیشه توی قهوه خانه برای بقیه با عشق توضیح می داد که چطور فهمیده که بعضی از خارها می تونن آب توی خودشون جمع کنن و چرا بعضی از بوته های جوون می تونن مسیر ِ آب های زیر زمینی رو نشون بدن. می گفت که که دیده روی تپه ی ماچُله بوته هایی وجود داره که ریشه های هفتاد متری می سازن تا به آب برسن! و اینکه یه جایی از بیابون رو می شناسه که رطوبش به حدی هست که بتونه خرما عمل بیاره.

روزی که وزارت کشاورزی بهش هفت میلیون تومن وام داد، همه ی همسایه ها می گفتن برو بندازش تو کار ِ ساختمون که تا یک سال ِ دیگه دو برابر بشه.

دو ساعتی در راه بود. به نخل ها که رسید، یاد ِ شهابی افتاد که وقتی همین جا گم شده بود براش روی پرده ی سیاه یه لبخند تراشیده بود. اینکه خدا از جنس ِ نوره یعنی خدا از جنس ِ امیده ...

خارها رو انداخت کنار ِ نخل هاش و نفسی چاق کرد. عرق کرده بود. آب از چاهش کشید بیرون و کمی نوشید. به نخل سلامی کرد و بهش آب پاشید و گفت: هی رفیق، ای رفیق ِ هر کی عرق می ریزه، یه دونه خرما رو چند تا بهم بر می گردونی؟! ها ... جوون؟! خنده ای کرد و تنه ی لاغر ِ نخل رو بوسید. باید حصاری دور تا دور ِ نخل ها می ساخت و بر میگشت.

... محمد



Excerpt: The story of a man who could invest on business, but decided to grow dates and fell into a bussiness with the mother earth.


2 نظر:

ناشناس گفت...

زیبا بود محمد. خیلی قشنگ داستان می نویسی.

Mohammad گفت...

ممنون از نظرتون ناشناس جان!