۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

گر به درونت روي

If You Go Deep
If you go deep
Into the heart
What do you find there?
Fear, fear,
Fear of the jaws of the rock,
Fear of the teeth and splinters of iron that tear
Flesh from the bone, and the moist
Blood, running unfelt
From the wound, and the hand
Suddenly moist and red.
If you go deep
Into the heart
What do you find?
Grief, grief,
Grief for the life unlived,
For the loves unloved,
For the child never to be born,
Th'unbidden anguish, when the fair moon
Rises over still summer seas, and the pain
Of sunlight scattered in vain on spring grass.
If you go deeper
Into the heart
What do you find there?
Death, death,
Death tht lets all go by,
Lets the blood flow from the wound,
Lets the night pass,
Endures the day with indifference, knowing that all must end.
Sorrow is not forever, ad sense
Endures no extremities,
Death is the last Secret implicit within you, the hidden, the deepest
Knowledge of all you will ever unfold
In this body of earth.






گر به درونت روي


گر بدرونت روي، 
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش چه ببيني در آن؟

غير ِ دو صد ترس، ترس!

ترس ز قبض ِ نفس،
زير ِ فشار ِ دو سنگ،

پارگي گوشتت،
با دشنه ي تيز ِ نبرد، 
رود ِ روان نمي
جاري و تو بي خبر
چونكه تو آگه شوي
سرخ شده روي تن.

گر تو فروتر روي، 
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش ببيني در آن

صد بغلت حزن و درد.
حزن بر آن روزها
گم شده در سوزها،
از كمي ِ عمر عشق
سقط جنين از سرشت
يورش دلتنگي ازِ
نور ِ قمر بر بهشت،
وز غم ِ تابيدن ِ
نور ِ درخت بر پلشت.

باز فروتر روي، 
سوي ته ِ كوي قلب،
باز چه ببيني در آن؟

هان؟ دو بغل مرگ، مرگ.

مرگ كه آخر بدان
عمر رود از ميان.

ليك تو ره را بدان
بگذرد از سر، زمان
بگذرد آن غصه، نرم
خوب شود درد ِ زخم،
تاب بيار تا كه روز
پاره كند خواب ِ گرم

بر غم و ترس و فنا
هست دري انتها
حس تو تاب آورد
تا ته اين انتها

مرگ كمال ره است،
بر تن ِ جاندار ِ تو
اين بدنت غافل است
از پر ِ پرواز ِ تو 

باز شوي ناگهان
همچو گلي از ميان،
پس بزني اين لباس
خود بپري سوي آن.
ترجمه: محمد حسين انصاري


Excerpt: ...

لطفا اگر از مطلبی خوشتون اومد با دوستانتون در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید..