قشنگ ترین فیلمی رو که تا به حال دیدید به خاطر میارید؟ چند بار دیدنش کافیه تا از دیدنش سیر بشید . 7 بار ، 30 بار ، 365 بار ....
خیلی خسته بودم ، تقریبا روی صندلی اتوبوس ولو شده بودم . خسته بودم از آدمهای تکراری حرفهای تکراری ، ذهنهایی که خارج از نمره و مدرک و پول و دلمشغولی های بیهوده چیزی رو نمی فهمید . بزرگ کردن مسائل کوچیک و بی ارزش مثل نمره مثل مدرک مثل پول مثل مقام و فاجعه بارتر کوچیک کردن مسائل اصلی و مهم زندگی مثل آدمیت مثل شعور و فهم مثل آگاهی مثل محبت . خسته بودم ، بیشتر از همه از دست خودم که چرا نمیتونم کاری بکنم . حوصله هیچ چیزی رو نداشتم . زل زده بودم به بیرون ، به ماشینها ، به آدمها ، به درخت ، به زمین به همه چیز ، یکدفعه نگاهم به یه دختر بچه افتاد ناز ، معصوم ، آدم توی پاکی ِ چشماش غرق می شد و بهشت و بهشت و خدا .....................
رها شدم .................
شعری اومد توی ذهنم ، همه ذرات وجودم این شعر شده بود :
چو نیلوفر ، عاشقانه ، ُچنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ، ز ِهر بندم در هوای تو
به آه و زاری اگر نپذیری ، تو دست و دلم را دگر که پذیرد* ..........
.
.
* نمیدونم این شعر از کیه
مهزاد
0 نظر:
ارسال یک نظر