۱۳۸۳ اسفند ۲۲, شنبه

ميخوام شکوفه زدنم رو با چشماي زمينيم ببينم!

اگه معناي مقام رضايت اينه که من قبل از ارضا شدن روحي به زور راضي کنم خودم رو! اگه بايد آرزو رو تو خودم بکشم تا سعادتمند بشم! اون سعادت رو به همون چارتا درويش و مرتاض بيکار هندي ميسپرم.

من عشق رو از مولانا دارم ميگيرم و بي خيال شدن رو از حافظ و جنگ با تنبلي خودم رو از علي و اميدوار بودن به باز بودن درهاي رحمت خدا رو از محمد.

من اول ميخوام خوشحالي (بي ارزش ِ) زميني رو تجربه کنم. من نمي خوام بفهمم که رضايت از خدا چيه تا روزي که واقعا به قول حافظ بر منتهاي همت خود کامران شوم.

شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا
بر منتهاي همت خود كامران شدم!!

نه از خدا طلبکارم و نه ميتونم شکر نعمتهاش رو بکنم. اين ناتواني رو هم خودش بهم داده که اينجا خودم رو علاف شکرگزاري زيادي نکنم.

اين شر و ورها چيه که آدم ميشنوه که آدم نبايد چيزي از خدا بخواد؟ آدمي که چيزي از خدا نميخواد يه تکه مردابه بوگندوي لجنه.

غلط بکنم که احساس کنم خواستن جوايز علمي يا هنري با روحيات عرفانيم نمي سازه. من اون روحيه ي عرفاني اي که باهاش فقط ميشه نصيحت کرد رو سيفون ميکشم روش. منم و يه ۳۰ سال ديگه. بعدش بايد برم تو قبر براي چند ميليون سال شاهد اين همه فرصتي که نميتونم ازش استفاده کنم باشم هي قلپ قلپ حسرت بخورم.

اگه تلاش براي رسيدن به آرزوهام (که همه شون بي ضرره براي ديگران) اسمش کار زميني و پست و کار آدمهاييه که راهشون رو گم کردنه ... خوشحالم که کم هستم.

.... محمد