۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

در من شمعی روشن کنید.مرا به آسمان بفرستید.

گاهی فکر میکنم زمین یک حباب کوچک و سرگردان است بر دریای مواج هستی... و اگر نگاه تو نباشد با یک تلنگر یا وزش ساده باد
در هم می شکند... آن گاه رویاها و خوابهایم روی آبهای سرد پخش می شوند...و با موجهای معلق به نا کجا می روند.
خدایا....قبل از این که تو را بشناسم بی آرزو و ترانه در گوشه ای از قلبم خوابیده بودم و کسی نشانی ام را نمی دانست....
نه سیب های سرخ نه علف های هرز...
خدایا....بی عشق تو از گل و ستاره گفتن و روی صدف و برف نوشتن بیهوده است....
خدایا ....با تو می توانم در باران و آفتاب بدوم و هزار ساله شوم ...

4 نظر:

امیر گفت...

دوستی نیایش کرده بود :
هنوز ما نبودیم که آشنایت بودیم،
هنوز نخاسته بودیم که تو را خواسته بودیم،
هنوز کلام تو نمی دانستیم و در فراق تو می گریستیم،
دوستمان داری،
از خودمان بیشتر و بیشتر..
زیرا هرچه سرپیچی می کنیم باز هم ما را می خوانی!
عزیز من!
خدای خوب ِ من!
من به تو عشق می ورزم و تو باغ باغ نهال ِ مهر در درونم می رویانی..
قلبم آیینه ای به درازای تاریخ می شود و دستانم به گستره ی گیتی،
اما باز هم فوران محبت و عطوفت ِ تو را نمی توانم جمع کنم..

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست..

امید گفت...

این نوشته آسمون یه!

Anonymous گفت...

خدايا بي تو حتي عشق هم نجاتم نمي دهد
بي تو همه چيز بي رمق است، همه چيز بي معناست ، همه چيز پوچ است
ممنون ساغر جان
پرنيان

مهزاد گفت...

نبودی یه مدت طولانی ساغر جان(:. ممنون