
جایی سخنرانی سوسن شریعتی بود ، ارزش حرفهای اون به نام فامیلیش نیست . حرف از سنت و مدرنیته بود از هویت انسان که بین داشته های دیروز و خواسته های فرداش گیر کرده . گذشته ای که بهش میگه باید همینطور باشی عین قدیم با همون طرز فکر و باو رو دائم هم به این گذشته عتیقه افتخار کنی و آینده ای که دائم چیزهای جدید نشونش میده و میگه ول کن چیزهایی که بودی رو بیا مثل من بشو حالا آدم یا میشه دنباله رو ِ بی چون و چرا یا به همه باورهاش شک میکنه . حالا این سوسن! یک ساعت رفت بالا و پایین با مثال تاریخی و فرهنگی تا اینو توضیح بده و همینطور صندلیهای سالن بود که خالی می شد! آخرش هم برای نتیجه گیری رفت سراغ پدر ، و یه پاراگراف پدرش تمام حرفها رو زد.
برای زیستن برای فهمیدن ِ زیستن
"بازگشت به خویش
کدام خویش؟ خویش اساطیری؟ خویش قومی و نژادی؟ خویش مذهبی؟
بازگشت به خویشتن ، خویشتن عصیان کرده
عصیان کرده علیه خویش
عصیان کرده علیه جامعه خویش
عصیان کرده علیه مذهب خویش "
عصیان کردن یعنی آدم اول خوب بشناسه و درک کنه اون موضوع رو و بعد خودش انتخاب کنه که چیو میخواد .
عصیان کردن علیه مذهب میشه دینی که دارم باورهایی که بهم ارث رسیده و دارم دنبالش میکنم . بفهمم اصلا دین چیه خدا کیه قرآن چیه محمد کیه علی کیه .
و بعد خودم دینم رو انتخاب کنم .
عصیان کردن علیه جامعه ، علیه چیزهایی که برام تعریف شده ، محدودیتها همون چیزایی که میگیم نکن زشته! و ما رو کرده توی قوطی به نام فرد این جامعه .
عصیان علیه خویش ، این از همش با حال تره! میتونه آدم علیه خودش هم علیه باورهای خودش طرز فکر خودش عصیان بکنه خودش رو به نقد بکشه و بعد آت و آشغالا رو بریزه بیرون تا کمی نفس بکشه .
برای درک کردن برای فهمیدن مرزی وجود نداره ، ترسی هم وجود نداره . میشه فهمید میشه رسید بدون اینکه خودت رو فراموش کنی و بشی یه کپی برابر اصل بدون اینکه آسیب ببینی . فقط باید بدونی کی هستی و دنبال چی هستی .
بازگشت به خویش
خویشتن عصیان کرده!
برای زیستن برای فهمیدن ِ زیستن
"بازگشت به خویش
کدام خویش؟ خویش اساطیری؟ خویش قومی و نژادی؟ خویش مذهبی؟
بازگشت به خویشتن ، خویشتن عصیان کرده
عصیان کرده علیه خویش
عصیان کرده علیه جامعه خویش
عصیان کرده علیه مذهب خویش "
عصیان کردن یعنی آدم اول خوب بشناسه و درک کنه اون موضوع رو و بعد خودش انتخاب کنه که چیو میخواد .
عصیان کردن علیه مذهب میشه دینی که دارم باورهایی که بهم ارث رسیده و دارم دنبالش میکنم . بفهمم اصلا دین چیه خدا کیه قرآن چیه محمد کیه علی کیه .
و بعد خودم دینم رو انتخاب کنم .
عصیان کردن علیه جامعه ، علیه چیزهایی که برام تعریف شده ، محدودیتها همون چیزایی که میگیم نکن زشته! و ما رو کرده توی قوطی به نام فرد این جامعه .
عصیان علیه خویش ، این از همش با حال تره! میتونه آدم علیه خودش هم علیه باورهای خودش طرز فکر خودش عصیان بکنه خودش رو به نقد بکشه و بعد آت و آشغالا رو بریزه بیرون تا کمی نفس بکشه .
برای درک کردن برای فهمیدن مرزی وجود نداره ، ترسی هم وجود نداره . میشه فهمید میشه رسید بدون اینکه خودت رو فراموش کنی و بشی یه کپی برابر اصل بدون اینکه آسیب ببینی . فقط باید بدونی کی هستی و دنبال چی هستی .
بازگشت به خویش
خویشتن عصیان کرده!
Excerpt: No one's gonna stop me!
1 نظر:
سلام و درود
برداشت آزاد شماره یک:
درسته ولی بعضی وقتها میدونی چی هستی و چی میخوای ولی توان حرکت نداری، یعنی اسیر و گرفتار وابستگی ها شدی اونقدر که اعتماد به نفس ِ دل به دریا زدن رو نداری. اصلا چه ضمانتی وجود داره که شرایط بعد از عصیان شرایط بهتری باشه از قبل. به گمانم عقل با عصیان گری موافق نباشه، عقل و مصلحت اندیشی ترجیح میده که با حفظ زیر ساخت های موجود سیستم رو بهبود ببخشی تا اینکه کلاً با عصیان نظام موجود رو بهم بزنی تا شاید تو شرایط جدید نظم جدیدی حاکم بشه که مناسب تر باشه. ترس چیز خوبی نیست ولی یادمون باشه که مرز شجاعت و حماقت از مو باریک تره. میشه به عشق پرواز از بالای یه ساختمون 10 طبقه پرید پایین و اسم این کار رو شجاعت و عصیان در مقابل خویش محافظه کار رو ترسو دونست ولی نتیجه اش نیستی ِ
برداشت آزاد شماره دو:
ارزشمندترین عصیان ها، عصیان در مقابل خویش حقیرمون (نفسانیات) هست، راهش عشق ورزیدن بلاشرط و خویش انظباطی هست.
بزرگ ترین هنر آدمی زاده شدنش در قلب دیگریست
هیچ چیز رنگ و بوی ملال آور این زندگی اسیر در تکرار را از بین نمی برد مگر بتوانی دوباره عاشق شوی
و هیچ چیز بنیان برکن تر از این نیست که بتوانی دوست بداری دیگری را از ته قلب و با تمام وجودت بی کوچکترین توقع بازگشت.
به قول استاد الهی قمشه ای هنر این که اگر نداد شکرگذار باشی و اگر داد ایثار کنی
باید از کجا شروع کرد قصه عشق رو دوباره ...
پی نوشت (ترانه زیبایی از استاد نوری)
بروی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها، غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها
خروش موج با من میکند نجوا
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
شاد و دل آرام باشید
هادی
ارسال یک نظر