‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های مهزاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های مهزاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

ادامه نقد


دوست دارم این بحث نقد شفا ادامه پیدا کنه، اینه که مینویسم. همین که باعث شده از مخاطبِ خاموش صدایی دربیاد هویی بشنوه آدم، از صد تا آدمی‌ که اینجارو می‌بینن هفتا نظر هم در بیاد، خودش خیلیه. اولین حرف من همینه، هرروز که پامو از در خونه میزارم بیرون دوست دارم با آدما حرف بزنم، لبخند بزنم بهشون، لمسشون کنم، توی ذهن خودم تحلیلشون کنم، روی ماهشون رو ببوسم بهشون وعده آوردن چیزی رو توی روزهای آینده رو بدم که یعنی چند روز دیگه دوباره میبینمت دلت گرم. اینجا اما انگار برای عمّه‌ام حرف زدمو درد‌و دل‌ کردم، باز صد رحمت به عمّه که حداقل یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه.با نفس وبلاگ نویسی مشکل پیدا کردم به گمونم، برام یه فضای راکده که دوست ندارم حتا سمتش برم، انگار میذارنم توی قوطی.

کاری که ذوقیه وظیفه‌ای گردنش نیست، پولی‌ ازش در نمیاد که منتی سرش باشه، اما سر ذوق رو بستن، جلوی‌ به چپ و راست در رفتن رو گرفتن که خیر الامور وسطشه می‌شه حال الان اینجا، یه فضای خوب و مصنوعی که فیلفیل هم هست. 

هیچکی موظف نیست بیاد راز دل‌ و مکاشفات قلبی خودش رو چه اینجا و چه هرجای دیگه بنویسه، توقع بیجا مانع کسب است، بفرمایید آقا.  

اینجا دوست داشتنیه و شمایی‌ که اینجارو میخونی یا می‌نویسی تو هم دوست داشتنی هستی‌، امیدوارم حال اینجا خوب بشه یا اگر این در بسته شد در دیگه‌ای باز شه.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان..
خیلی شجاع بود، خیلی نترس..
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. !
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...

یه روز یه لره بود،
کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند ..

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم ..
خیلی خوش می گذره

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

چرا من اینقدر کوچولوام، اینقدر کوچیکم که میترسم، اینقدر که گم میشم. پس کی‌ من بزرگ میشم...



۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

روی پل صراط پوست موز میندازم

انتقاد من به اینجا اینه که زنده نیست، آدمهاش باهم حرف نمیزنن، مثل خونه‌ای که هرکی‌ میره توی اتاق خودش و درو می‌بنده، در اتاق همو نمی‌زنیم با هم حرف نمی‌زنیم. یه متن ول می‌کنیم روی صفحه و میریم پئ کارمون. اینکه میگم با کامنت نوشتن فرق داره با مطلب مرتبط با نوشته یکی‌ دیگه هم فرق داره. من اگه دوستامو توی خیابون ببینم که براش از هفت شهر عشق نمیگم حالو احوال می‌کنم باهاش از چیزای ساده میگم، میخندم حرف‌های معمولی‌ میزنم که دلم واشه حالا اون وسط یه

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است

در می‌کنم بعدم خدافظی‌ می‌کنم میرم دنبال کارو فیش بانک و لیست خریدو این جور چیزا. اینکه هر کی‌ دنیا و حال و هوای خودشو داره خیلی‌ خوبه ولی‌ اینکه اینجور جدا جدا و گل درشت، نه. مگه نه اینکه اینجا واسه حرف زدنه


پ . ن. روی فیس بوک یه صفحه واسه شفا درست کردم،اگه خواستین و فن شدین قدمتون روی چشم. با متنهای روی وبلاگ به روز می‌شه. نویسندهای روی فیس بوک رو هم ادمین کردم، اگه روی فیس بوک هستینو ادمین نشدین به من خبر بدین.



پیج شفا روی فیس بوک

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سرآقاسید

من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم

حوری، دختر بالغ همسایه،

زیر کمیاب‌ترین نارون روی زمین فقه می‌خواند




روستای سرآقاسید در ١۴٠ کیلومتری شهرکرد در حاشیه شمال غربی جنگل های زاگرسی چهارمحال و بختیاری در نزدیکی های مرز با استان لرستان قرار دارد.
آنچه در ابتدا چشم را خیره خود میکند وجود معماری پله کانی خانه های این روستاست.تمام خانه ها از خشت خام ساخته شده و به صورت پله کانی فشرده هستند به طوریکه پشت بام هر خانه حیاط خانه دیگری است.


از مینی بوس پیاده شده ایم.در ابتدا کسی دوروبرمان نیست.آرام آرام شروع به پایین رفتن میکنیم تا در بطن این روستای شگفت انگیز قرار بگیریم.آنچه که به نظر من این روستا را از ماسوله متمایز کرده معماری بکر آن است....

کمی که میگذرد کم کم نگاه هایی جذب ما میشوند.از لابلای کوچه های خشتی روستا نگاه های شرمگین دخترکانی زیبا سرک میکشند.گاه از پشت یک دیوار یک جفت چشم آبی را غافلگیر میکنیم.گاه تنها ردی از حاشیه رنگین یک روسری در پیش زمینه دیوار وجود دخترکی کنجکاو را فاش میکند.گاه یک خنده ریز شیطنت آمیز از پشت یک در شنیده میشود.روستا دارد کم کم با ما دوست میگردد.. ...


اینکه چرا به این روستا سرآقا سید میگویند به خاطر وجود یک امامزاده با گنبدی طلایی در اینجاست.بالای امامزاده کمی که از کوه بالاتر برویم به یک چشمه میرسیم که معجزه میکند.اگر زنی نازا به آن بالا برود واز سنگریزه های کف چشمه چندتایی بخورد حامله میشود.این را یکی از بچه ها برایم تعریف کرد و وقتی چشمهای گرد مرا دید گفت : باور کن راست میگم.میخوای ببرمت خودت ببینی.؟ تاحالا یک عالمه زن اینجا حامله شده اند!




متن کامل درمورد سرآقاسید رو روی وبلاگ "بیا تا برویم" بخونید



۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

که چی‌؟

خسته‌ام از اینکه بیشتر از اون چیزیم که باید باشم :(


.
.
.
.
.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

نذری



نذر کردم برای دو نفر، هر کدوم یه سر دنیا. خدا پشت و پناهشون باشه....
.
.
.
.
.

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

........I am not lost anymore




۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

!Solo le Pido a Dios


کاش ادامه اش رو گند نزنم، که شاید اون آخر تو هیچی‌ نگی‌ ولی‌ اریکا و غزاله توی صورتم تف هم نمیندازن.

-------------------------------------------
پ.ن. وقتی‌ داشتم می‌‌اومدم گفتم بهش من که هیچ کس رو نمیشناسم تو آدمهای خودت رو بفرست سراغم.
بهش گفتم اگه قراره توی آسمونها باشی‌ یا توی یه لحظه‌ی خیلی‌ کمیاب نمیتونم باور کنم که اصلا وجود داری، توی روز روشن به چراغ مهتابی احتیاج ندارم. گفتم می‌خوام با صورت آدمها ببینمت.

اگه به شکل آدم در میومدی یه کم شبیه اریکا میشدی:)

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

قمرالملوک وزیری


قمرالملوک از زبان مرتضي خان ني داوود

بارها براي عروسي و ميهماني بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم ، براي عروسي ، مولودي و … اما هرگز حال آن شب را نداشتم . پائيز غم‌انگيزي بود و من به جواني و عشق فکر مي‌کردم ، از مجلسي که قدر ساز را نمي‌شناختند خوشم نمي‌آمد اما چاره چه بود ، بايد گذران زندگي مي‌کرديم . چنان ساز را در بغل مي‌فشردم که گوئي زانوي غم بغل کرده‌ام .
نمي‌دانستم چرا آن کسي که قرار است در اندروني بخواند ، صدايش در نمي‌آيد . در همين حال و انتظار بودم که دختر 13- 14 ساله‌اي از اندروني بيرون آمد .

حتي در اين سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اينطور بي پروا در جمع مردان ظاهر شوند . آمد کنار من ايستاد . نمي دانستم براي چه کاري نزد ما آمده است و کدام پيغام را دارد .
چشم به دهانش دوختم و پرسيدم : چه کار داري دختر خانم ؟
گفت: مي‌خواهم بخوانم .
گفتم : اينجا يا اندروني ؟
گفت : همينجا !
نمي‌دانستم چه بگويم . دور بر را نگاه کردم ، هيچکس اعتراضي نداشت . به در ورودي اندروني نگاه کردم .
چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند ، گفتند : بزنيد ، مي‌خواهد بخواند !
گفتم : کدام تصنيف را مي‌خواني ؟
بلافاصله گفت : تصنيف نمي‌خوانم ، آواز مي‌خوانم !
به بقيه ساز زنها نگاه کردم که زير لب پوزخند مي‌زدند . رسم ادب در ميهماني‌ها ، آنهم ميهماني بزرگان ، رضايت ميهمان بود .
پرسيدم : اول من بزنم و يا اول شما مي‌خوانيد ؟
گفت: ساز شما براي کدام دستگاه کوک است ؟
پنجه‌اي به تار کشيدم و پاسخ دادم : همايون .
گفت : شما اول بزنيد !

با ترديد ، رنگ و درآمد کوتاهي گرفتم . دلم مي‌خواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست . بعد از مضراب آخر درآمد ، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلي از حافظ را شروع کرد . تار و ميهماني را فراموش کردم ، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع کرده بود . تا حالا چنين سبکي را نشنيده بودم . صدايش زنگ مخصوصي داشت . باور کنيد پاهايم سست شده بود . تازه بعد از آنکه بيت اول غزل را تمام کرد ، متوجه شدم از رديف عقب افتاده‌ام :
معاشران گره از زلف يار باز کنيد شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند . جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود . تار را روي زانوهايم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم . هر گوشه‌اي را که مايه مي‌گرفتم مي‌خواند .
خنده‌هاي مستانه مردان قطع شده بود . يکي يکي از زير درختان بيرون آمده بودند . از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نمي‌رسيد ، نفس همه بند آمده بود . هيچ پاسخي نداشتم که شايسته‌اش باشد .
گفتم : اگر تا صبح هم بخواني مي‌زنم ! و در دلم اضافه کردم : تا پايان عمر برايت مي‌زنم !
آنشب باز هم خواند ، هم آواز هم تصنيف ، وقتي خواست به اندروني باز گردد .
گفتم : مي‌تواني بيايي خانه من تا رديف‌ها را کامل کني ؟
گفت : بايد بپرسم .



وقتي صندلي‌ها را جمع ‌و ‌جور مي‌کردند و ما آماده رفتن بوديم ، با شتاب آمد و گفت : آدرس خانه را برايم بنويسيد .
و تکه کاغذي را با يک قلم مقابلم گذاشت ، اسمش قمر بود .
بعد از آنکه از قمر جدا شدم ، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي کسي تار بزنم. در خانه ام که انتهاي خيابان فردوسي بود ، چند اتاق را به کلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نمي رفتم . دو ماه به همين روال گذشت . بعد از ظهر يکي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينه کش آفتاب با ساز ور ميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد . ديدم قمر مقابلم ايستاده است ، بند دلم پاره شد . هنوز دنبال کلمات مي گشتم که گفت : آمده ام موسيقي ياد بگيرم . از همان روز شروع کرديم ، خيلي با استعداد بود ، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديف‌هاي موسيقي را ياد گرفت ، صدايش دلنشين تر شد ... و کنسرت پشت کنسرت است که در گرند هتل لاله زار ، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد .
اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن) ، شکرالله قهرماني و مرتضي ني داوود (تار) ،حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و ضياء مختاري (پيانو) ، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است .
يک شب در گراند هتل تهران کنسرت مي‌داد . تصنيفي را مي‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود .. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم ، حتماً شما شنيده‌ايد : مرغ سحر را مي‌گويم !
آنشب در کنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را مي‌خواند آه از نهاد مردم بلند شده بود . در اوج تحرير آوازي که در پايان تصنيف مي خواند ، ناگهان فرياد کشيد "جانم ، مرتضي خان" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به کسي بود که آنچه را از موسيقي ايران مي‌دانست ، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود .

بله داستاني که در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يک خبرنگار است که سالها پيش با ني داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وي به قمر سخن رفته است !
ني داوود تصنيفي دارد به نام آتش جاويدان که آن را بهترين ساخته خودش - حتي بهتر از مرغ سحر - مي داند ، که البته با دانستن مطلب بالا علت آن روشن است . اين تصنيف بسيار زيبا تاکنون بارها توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است ولي يک بار هم در برنامه گلهاي رنگارنگ اجرا شده است .


قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴ خورشیدی - ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ خورشیدی)، نخستین زن در دوران تاریخ معاصر ایران بود که به صورت بی‌حجاب، به خوانندگی در حضور مردان پرداخت. از وی به عنوان پرآوازه‌ترین خواننده زن آوازهای سنتی ایران یاد می‌شود.قمرالملوک پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي‌پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي‌پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده‌اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي‌حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين کنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراندهتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي‌حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت‌ها اين کار را بکنم و پـيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه‌اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شرکت مي‌جستم و حدس مي زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود ... " .
او نخستين زني بود که بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او مي‌گفت:
مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
قمر نخستين کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتري از او تعهد گرفت که بي حجاب کنسرت ندهد. قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به او هديه کرد آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است.
گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني و ايرج‌ميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين‌همه قمر از گردآوري زر و سيم پرهيز مي‌کرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا و محتاجان مي‌داد.
قمرالملوک وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سکته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امام‌زاده قاسم و تجريش شميران به خاک سپرده شده است.


منبع از روز



آهنگ آتش جاودانی که خیلی‌ دوستش دارم با صدای قمر


۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

افتخار


فیروز نادری، وقتی‌ میگه بزرگترین افتخارش کاری که واسه ناسا کرده نیست، بزرگترین افتخارش اینه که پسر بچه فقیری که براش به ایران پول میفرسته توی نامه بهش نوشته من می‌خوام مثل تو بشم.




Excerpt: What he doesn't know is, I pray to God that I am awardee of being his role model.


۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

با من حرف بزن



که حرف سرچشمه زلال محبته .

.
.
.


۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

چطور سبزه هفت سین را آماده کنیم؟

كاشت سبزه قبل از سال،نشانی از سبزينگي برای سال جديد است و بدون سبزه، بساط هفت سين صفايي ندارد.شايد خريد يك سبزه، بسيار راحتتر از سبز كردن آن باشد اما لذت سبز كردن سبزه نوروز به كمي زحمت ميارزد.

براي كاشت سبزه از انواع مختلف بذر، مانند گندم، عدس، قره ماش، شاهي و ترهتيزك ميتوان استفاده كرد.

روش كاشت سبزه:

براي سبز كردن گندم:

• 12 روز مانده به عيد، يك ليوان گندم درون كاسهاي ريخته و به اندازه 2 تا 3 بند انگشت روي آن آب ميريزيم و تا 2 روز صبر ميكنيم و طي اين مدت 2 بار آب آن را عوض ميكنيم.



• وقتي گندمها شروع به جوانه زدن كردند، آب كاسه را خالي كرده و گندمها را درون يك دستمال نخي ميريزيم.

• سعي كنيد دستمال هميشه مرطوب بماند.

• وقتي گندمها شروع به ريشه زدن كردند آنها را به آرامي از درون دستمال خارج ميكنيم.

• در ته ظرف مورد نظر، لايهاي از پنبه را پخش كرده و گندم ريشه زده را درون آن ريخته و پخش ميكنيم.

• روي گندمها را پارچهاي نخي انداخته و هر روز روي آنها كمي آب اسپري ميكنيم تا ساقه پيدا كند.

• وقتي ساقه نقرهاي رنگ شد پارچه را از روي آن برداشته وظرف را در زير نور و جاي خنك قرار داده، هر روز مقدار كمي آب در حدي كه مرطوب بماند روي آنها اسپري ميكنيم.

براي سبز كردن كوزه:

• روي يك كوزه يا سفال يك عدد جوراب زنانه ميكشيم.

• براي اينكه تخم شاهي لعاب بياندازد دو دقيقه آن را درون آب ميريزيم، سپس با انگشت يا دم قاشق تخم شاهي را از سمت پايين به بالا روي جوراب بكشيد و آن را درون يك سيني قرار داده و داخل آن آب ميريزيم و روزي سه بار اين كار را انجام داده تا جوراب هميشه مرطوب بماند.

• پس از سه روز تخمشاهيها جوانه ميزنند و ريشه ميبندند و طي يك هفته سبز ميشوند.

• مراقب باشيد درون كوزه هميشه پر آب باشد و ظرف زير آن هم هر روز خالي شود.

براي سبز كردن قره ماش

• دو ليوان قره ماش را درون كاسهاي ريخته و تا 2 بند انگشت آب روي آن، آب ميريزيم.

• پس از 4 روز ماشها سفيد ميشوند، پس آنها را درون دستمالي نخي ميريزيم .

• پس از سه روز كه ماشها جوانه زدند آنها را درون ظرف مورد نظري كه از قبل ته آن لايهاي از پنبه گذاشتهايم ، ميريزيم و روي آنها را با دستمال خيس ميپوشانيم.

• پس از سه روز دستمال را از روي قره ماشها برميداريم و در حدي كه فقط مرطوب بمانند روي آنها، آب اسپري ميكنيم و آنها را در آفتاب قرار ميدهيم.

• طي 2 هفته به شكل زيبايي رشد خواهند كرد و آماده خواهند شد تا سر سفره هفتسين قرار گيرند.

توجه

- استفاده از ظروف سفالی و چینی نتیجه بهتری خواهد داشت تا ظروف پلاستیکی.

- هر قدر قطر بستر کمتر باشد عمر سبزه بیشتر میشود.

- آبی که در طی مراحل کشت سبزه عید استفاده می کنید آب ولرم باشد.

- اگر در محیط گرم و خشک زندگی می کنید تا مرحله ای که جوانه ها هنوز به یک سانت نرسیده اند از پارچه مرطوب استفاده کنید.


۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

سازمان ملل متحد نوروز را جهانی کرد


در هفتاد و یکمین نشست شصت و چهارمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد که بعداز ظهر روز سه شنبه ۲۳ فوریه( ۴ اسفند) در مقر این سازمان در نیویورک برگزار و با تصویب قطعنامه ای عید نوروز به رسمیت شناخته شد.

در خبر منتشرشده از سوی سازمان ملل متحد درباره اهمیت نوروز آمده است: " نوروز برای بیش از ۳۰۰ میلیون نفر در سراسر جهان، آغاز سال نو است و بیش از سه هزار سال است که درمناطقی از بالکان، منطقه دریای سیاه، قفقاز، آسیای مرکزی و خاورمیانه و نقاط دیگری از جهان جشن گرفته می شود."

بر اساس این خبر، متن این پیشنهاد به وسیله نماینده آذربایجان مطرح شد و در ادامه نماینده ایران شعری از مولوی درباره تولد دوباره زمین و انسان در نوروز خواند.

در این متن از نوروز به عنوان روزی برای دعوت مردم به درک متقابل و گفت و گوی فرهنگ ها نام برده شد.

با تصویب سازمان ملل متحد از این پس همه کشورهای عضو این سازمان باید در تقویم های رسمی شان روز۲۱ مارس را به عنوان نوروز ثبت کنند و برای حفظ و توسعه فرهنگ و سنت های آن تلاش کنند.

پیشتر سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) نوروز را در فهرست میراث فرهنگی معنوی بشر قرار داده بود.

ازجمله کشورهایی که در ثبت جهانی نوروز همکاری کرده اند ازبکستان است که جمعیت زیادی از این کشور از جمله در سمرقند و بخارا به زبان فارسی صحبت می کنند و دارای پیوند های قوی و مشترک فرهنگی با کشورهای منطقه از جمله ایران است.

به اعتقاد بعضی از پژوهشگران، قلمروی که هم اکنون مردم آسیای مرکزی در آن به زندگی می کنند در گذشته مکان اصلی سکونت مردم آریایی بوده و این امر موجب گسترش چشمگیر سنت ها و آیین های نوروزی در میان مردم این منطقه شده است.

در آن سوی آسیای مرکزی و قفقاز یعنی در کشورهای ترکیه و عراق هم کردهای این دو کشور نیز نوروز را جشن بزرگ خود می دانند و آن را گرامی می دارند.

عید نوروز در بعضی ازکشورهای آسیای مرکزی و جمهوری آذربایجان تعطیل رسمی است و جشن گرفته می شود.

در سال های اخیر برگزاری نوروز جنبه جهانی تری به خود گرفته و برخی از شهرهای اروپایی نیز آن را به رسمیت شناخته اند.


UN Sixty-fourth General Assembly

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

نیاز

دوست دارم هرکی‌ هر چی‌ به ذهنش میرسه بگه

اگه مفهوم نیاز وجود نداشته باشه آیا خدا معنایی پیدا می‌کنه؟

یعنی فرض کن اگه کسی‌ همه چیش تامین باشه امکانات، خوشبختی‌ شادی همه چی‌ و همه دنیا همینطور باشه، بازم به خدا نیازی هست؟



آخه ماها هروقت چیزی رو نداریم یا میخوایم به چیزی برسیم خداشناس خوبی‌ میشیم حتا وقتی‌ به چیزی که میخوایم میرسیم بازم نیاز اینو میبینیم که سپاسگزار "خدا" باشیم،
یه گروه دانشمند علوم اعصاب نظریه دادن که ساختار مغز ما باور به خدا و ماورأ رو میطلبه.
یه جا میخوندم که علت خلقت رو این می‌دونست که چون خدا زیبایی مطلقه و زیبایی هم نیاز به عرضه شدن داره، خدا جهان رو آفرید که با خودش عاشقی بکنه.
اینجوری خدا هم به چیزی نیاز داره!


این نیاز چیه، جنسش چیه که می‌تونه حتا بالای سر خدا قرار بگیره.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

((:



همچنان هر يک به جزيی كو رسيد
فهم آن ميكرد و بر آن ميتپيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكی دالش لقب داد آن الف
در كف هركس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بيرون شدی


بعضی‌ اوقات شمع کفاف نمیده ، خورشید تابان لازمه!




۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

Distort

گاهی‌ جلوی آینه وایمیسم، به خودم خیره میشم

من واقعا این شکلیم؟



۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

پیش به سوی آسمان



اداجو در جی مینور، جیوانی آلبینونی



لینک دانلود

همون آهنگ با تم شرقی‌


لینک دانلود

همون آهنگ با ساکسیفون

لینکش رو نمیذارم چون خیلی‌ دلگیره


دلم هواتو کرده



داشتم یه گزارش میدیدم درمورد هایده ، یه آقا آهنگساز داشت درمورد صدای هایده میگفت: جنس صدا متفاوت بود، صداش تعلیم دیده بود نتهارو می‌دونست ولی‌ در عین حال صدا آزاد بود..


امروز با یه دوستی‌ درمورد فاینمن حرف میزدیم میگفت، فاینمن مرزی نداشت،

.
.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

چی‌ بگم!؟



شادی پسربچه ای که پس از ۸ روز از زیر آوار در هاییتی زنده بیرون آورده شد