
نوشته ی: بهار
منبع: شما در شفا بنویسید
یه وقتهایی خیلی ازش خسته میشم؛ همین زندگی رو میگم. و خسته از اینکه نمیدونم یه دل شاد از کجا باید پیداکنم و یه لب ِ خندون و بی غصه.
سخته و بین ِ این همه سختی تنهاییه!
اما خدا تنهات نمیذاره! مثلا دری که به روت بسته شده یا یک چیز که از آسمون خورده تو سرت میتونه یک نشونه باشه؛ بشرط اینکه بجای غرو و لند کردن که "اگه از آسمون سنگم بباره یک راست میخوره تو سرما" به جنبه ی انیشتن ایش فکر کنی او نوقت که همه چیز رو به راهِ، چون هیچ چیز تصادفی نیست.
استادمون میگفت سعی کنین به زندگی کردن عادت نکنین و مدام عاداتتون رو عوض کنین. اگه همیشه جنبه بد ِ قضیه رو دیدین، اینبار خوش بین باشین. مثلا اگه بعد از خداحافظی از مامان و بابا راه افتادین و رفتین، اینبار که در رو که بستین به جلو نرین. برگردین و به پشت ِ سرتون نگاه کنین. شاید هیچوقت دنیای پشت سر ِ دم ِ صبح رو تا بحال ندیده بودین.
درست میگفت. مثل فرق آدمهایی که تو شمالن با بقیه؛ دیدن باباونه های رو پشت بوم برای ما یک عادت شده بخاطر همین خیلی هامون اون رو لمس نمیکنیم. اما یکی که از جایی دیگه میاد مدتها به دیدنش مشغول میشه!
خلاصه تو دنیای ترک ِ عادات و آرزوهها و باورها در حال ِ دست و پازدن بودم که انیمیشن "پاندای کونگ فو کار" بدادم رسید. چیزهایی توش میشنیدم که تو صدها فیلم بزرگونه عصبی کننده پیداش نمیکردی.
شخصیت ِ لاک پشتش دیونه کننده بود آرامشش و اعتقادش. متشکرم خداجونم به خاطر ضربه کونگ فویی که بهم زدی!
Excerpt: A message posted from one of the readers of Shefa about how the Kong Fu Panda movie has helped her!
1 نظر:
پس بیائید در زندگی عادت کنیم که عادت نکنیم
ممنون
ارسال یک نظر